شماره ۱۶۸- ۲۲ مرداد ماه ۱۳۹۸

زندان گوهردشت؛ تابستان سیاه ۶۷

نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ

یادمانده‌های امیرهوشنگ اطیابی ـــ پیوست: اسامی زندانیان اعدام شده بند ۲۰ زندان گوهردشت همراه با میزان محکومیت‌شان

دستگیری
 
در ١۵ اسفند ١٣۶٢ حوالی ٨ صبح دستگیر شدم، پیش از غیر قانونی شدن حزب توده ایران عضو هیأت رهبری شاخه جوانان بودم، حزب توده به استفاده از خشونت در امور سیاسی باور نداشت، ما به فعالیت سیاسی قانونی و شفاف باور داشتیم، حامی انقلاب استقلال طلبانه و ضد سلطنتی بودیم و آن را نمود خواست اکثریت مردم ایران برای تغییر می دانستیم! با این وجود رژیم اسلامی فعالیت حزب توده را در اردیبهشت ١٣۶٢ غیر قانونی اعلام کرد و عده بسیاری از اعضا و رهبری آن را دستگیر نمود! بسیاری از رهبران را پیشتر در ١٧ بهمن ماه ١٣۶١ دستگیر کرده و زیر شکنجه برده بودند، پس از آن اعضای حزب را تعقیب و دستگیر کردند که اغلب آنان زیر فشار و شکنجه قرار گرفتند تا اطلاعات بدهند، توبه کنند و یا با رژیم اسلامی همکاری کنند!
در زمان دستگیری به خار فعالیت های سیاسی و صنفیِ دانشجوئی از دانشکده فنی دانشگاه تهران اخراج شده بودم، یک بار توسط رژیم سلطنتی در سال ١٣۵۵ و دگر بار پس از انقلاب فرهنگی که رژیم اسلامی در سال ١٣۵٩ آن را آغاز کرد! در این دوره تمام دانشگاه ها تعطیل بودند و تمام دانشجویان و اساتیدی که جمهوری اسلامی را حمایت نمی کردند یا دگراندیش بودند اخراج شدند! قبل از دستگیری متوجه شدم که گروهی لباس شخصی از جهت های مختلف مرا تحت نظر دارند! به همین دلیل تلاش کردم که فرارکنم که ناموفق بود! فرمانده گروه تعقیب و مراقبت اسلحه کمری خود را بیرون کشید و من به ناچار تسلیم شدم! آنها با بیسیم با مافوق خود صحبت کردند و مرا بلافاصله آژیرکشان به زندان اوین منتقل کردند، به سرعت به بند ٢٠٩ اوین منتقل شدم که به طورعمده برای بازجوئی و شکنجه زندانیان سیاسی مورد استفاده قرار می گرفت!
کتک زدن، آزار و بازجوئی از درون خودروئی که مرا به سمت اوین می برد شروع شد! بلافاصله پس از ورود به اوین به من چشمبند زدند و به اتاق بازجوئی بردندم که در راهروئی بود! نمی توانستم تشخیص دهم چند نفر حضور داشتند؟ چند برگ کاغذ دادند و خواستند تا در مورد خودم و فعالیت هایم، ارتباطاتم و رده سازمانیم بنویسم، فقط اسمم را نوشتم و این که به علت حمایت از حزب توده از دانشگاه اخراج شده ام، بعد از آن سکوت اختیار کردم، سپس مرا به اتاق شکنجه ای که در زیرزمین ساختمان بود بردند، گفتند که شلوارم را درآورم و روی تختی با چارچوب فلزی و با تخته های یک در میان چوبی که وسط اتاق بود دراز بکشم! لباس هایم را به جز لباس زیر درآوردم و آنها وادارم کردند به صورت دمرو روی تخت بخوابم! بعد دست ها و پاهایم را به تخت بستند به طوری که کف پاهایم رو به سقف و جفت یکدیگر قرار گیرد! سپس شلاق زدن به کف پاها را شروع کردند!
از انواع کابل های برق برای شلاق زدن استفاده می شد! گاهی از تکه های شلنگ آب برای زدن استفاده می کردند تا جلوی خونمردگی را بگیرند و به جریان خون بهتر و در نتیجه دردناک شدن بیشتر کمک کنند! بسیار دردناک و واقعا غیر قابل تحمل بود، با هر ضربه ای با تمام وجودم فریاد می زدم تا درد را راحت تر تحمل کنم! همزمان که بر کف پاهایم می زدند از من می خواستند تا  قرارهای مخفی با رفقایم را فاش کنم ولی به جز فریادهایم زیر شکنجه سخن دیگری  نگفتم، بازجو صورت و دهانم را روی پتویی سربازی به سمت تخت فشار می داد تا صدایم را خفه کند! این تنفسم را بسیار سخت می کرد، پاهایم بی حس و بسیار متورم شده بودند، بعد از مدتی مرا مجبور کردند تا بلند شوم و بالا و پائین بپرم، بالا و پائین پریدم و خونی که باعث تورم پایم شده بود به سایر قسمت های پاهایم می رفت و پاهایم  کبود می شدند، بعد از مدت کوتاهی مرا مجبور کردند آب بنوشم و دوباره کابل زدن را شروع کردند!
حوالی ظهر بالاخره اجازه دادند تا از دستشوئی استفاده کنم، بازجو خواست در را باز بگذارم، ادرارم را دید و متوجه شد که خون آلود شده بود، اگر کابل زدن را به همان سبک ادامه می دادند کلیه هایم از کار می افتادند بنا بر این سعی کردند تا داروئی برای تحریک کلیه هایم و جلوگیری از ازکار افتادنشان تزریق کنند ولی پاسدار بهیار نمی توانست رگم را پیدا کند، فشار خونم شدیدا افت کرده بود، احساس خستگی، سرما و ضعف می کردم، بعد از بارها تلاش عذاب آور، پاسدار بهیار که مرد بود موفق به تزریق دارو شد، درست پس از این تزریق دوباره مرا دراز کردند و کابل زدند! من کلامی نگفتم ولی به فریادهای متناوبم ادامه دادم، به آنها گفتم تلاششان بیهوده است چون من خود را مرده فرض می کنم! همین را در خودرویی که مرا به سمت اوین می بردند، می زدند و بازجوئی می کردند به آنها گفته بودم، هنگام شب کابل زدن پایان یافت و تصمیم گرفتند مرا به قسمت دیگری از زندان ببرند، به من دمپائی دادند ولی به علت تورم شدید، حتی بزرگترین شماره هم برایم کوچک بود! نمی توانستم راه بروم، وضعیتم وخیمتر می شد اما برای کسب اطلاعات از من قاطع و پیگیر بودند! مرا به بیمارستان زندان که دیوار به دیوار بند ٢٠٩ بود بردند، می باید از پله ها بالا می رفتم اما نمی توانستم، به ناچار چهار دست و پا از پله ها بالا رفتم تا به بیمارستان رسیدم!
در بیمارستان وارد سلولی شدم که سه تخت و دری آهنین با دریچه بازدید نگهبان داشت، همچنان مجاز نبودم چشمبندم را بردارم! پاهایم را باندپیچی کردند، نمی دانم چند زندانی در بیمارستان بودند ولی راهروئی با چندین سلول دیدم، وقتی پاهایم را پانسمان می کردند متوجه شدم که تا بالای زانو بسیار کبود و متورم شده اند، دو زندانی دیگر هم با من در اتاق بودند، یکیشان عضو مجاهدین خلق بود، او به شدت شکنجه شده و حالش بسیار وخیمتر از من بود، به دلیل متلاشی شدن کف پاهایش در اثر کابل زدن بسیار، جراحی پوست روی کف پاهایش انجام شده بود! او نمی توانست از تخت بیرون بیاید یا صحبت کند و تمام مدت زیر پتو بود، زندانی دیگر محمدعلی پژمان معروف به کاکو برای شیمی درمانی آنجا بود و حدود دو سال زندانی بود، یک بار هم به طور اتفاقی در سلول دیگری محسن علوی را در حال مرگ دیدم که سرانجام همان جا فوت کرد! او دبیر برجسته فیزیک - مکانیک دبیرستان های تهران و آموزگار دبیرستان من هم بود و در زندان شاه یک دستش فلج شده بود، محمدعلی پژمان اطلاعات بیشتری در مورد شرایط او داشت.
یک هفته در سلول بیمارستان زندان بودم، پس از مداوا مرا مستقیم به اطاق بازجوئی بند ٢٠٩ بردند! مجبورم کردند که روی صندلی در گوشه اتاق رو به دیوار بنشینم و چشمبندم را فقط به اندازه ای بالا بزنم که بتوانم بنویسم، کاغذی دادند و خواستند که پاسخ چند سؤال را بنویسم، جواب کوتاهی به بعضی از سؤال ها دادم و جزئیاتی اضافه کردم تا از دادن اطلاعات جدید خودداری کنم، در حین بازجوئی متوجه شده بودم که آنها اعضای شاخه مرا زیر نظر گرفته تا به من رسیده بودند! بعضی اطلاعاتی را که می خواستم حفظ کنم می دانستند، من هم همین اطلاعات را در پاسخ هایم منعکس کردم و برگ پاسخ را به بازجو دادم، تا پاسخ های مرا دید سیلی محکمی به من زد که گیج شدم! بازجو دستور داد تا مرا به همان اتاق شکنجه ببرند و کابل زدن را از سر بگیرند!
پاسداران به من گفتند: "دوباره روی تخت دراز بکش!" زمانی گذشت اما کسی به اتاق نیامد یا من متوجه نشدم، روی تخت نشستم که ناگهان کسی داخل شد و با خشونت گفت: "روی تخت دراز بکش!" باز دراز کشیدم ولی کابل نزد بلکه تهدید کرد و سعی کرد تا با فشار روانی مرا بشکند، این بازی را چندین بار ادامه دادند تا بعد از مدتی بازجو آمد و پرسید که آیا حاضرم اطلاعاتم را بدهم یا نه؟ سکوت کردم، وقتی متوجه شد که به آسانی تسلیم نمی شوم به شکنجه گران دستور داد تا پاهای متورم مرا که هنوز باندپیچی بودند کابل بزنند! آن قدر کابل زدن را ادامه دادند تا بانداژها خونی و کف اتاق هم خون آلود شد! هر از چند گاهی وادارم می کردند که بایستم، بالا و پائین بپرم و راه بروم تا جلوی تورم بیشتر و بی حسی پاها را بگیرند، به شدت درد می کشیدم و نمی توانستم ولی آنها با کابل زدن روی پاهایم مجبورم می کردند اما تا شب به مقاومتم ادامه دادم، شرایطم و پاهایم در وضعیت بدی بودند، برای همین دوباره به بیمارستان منتقلم کردند.
نمی توانستم راه بروم، پله ها را تا بیمارستان خزیدم، تا شش ماه پس از این واقعه توانائی راه رفتن عادی را نداشتم، کابل زدن ها زخم هائی دائمی روی پاهایم به جا گذاشتند که هنوز بعد از دو دهه محو نشده اند، در بیمارستان ناگهان حس کردم در حال مرگم، به سختی نفس می کشیدم، تمام عضلاتم منقبض شده بودند و نمی توانستم حرکت کنم، حرف بزنم یا فریاد بزنم! دهانم قفل شده بود، پس از نجات یافتن متوجه شدم که همسلولیم، محمدعلی پژمان به شدت به در کوبیده بود و به پاسداران گفته بود که حالم بحرانی شده، انگار دچار شوک شده بودم، پاسدار بهیار به سرعت آمده بود و با تزریق دارو و سرم مرا از مرگ نجات داده بود، تزریق سرم برای مدتی ادامه یافت و یک هفته دیگر نیز در بیمارستان ماندم، پاهایم هنوز متورم، باندپیچی و تا بالای زانوها کبود بودند، از بیمارستان به سلول انفرادی بند ٢٠٩ فرستاده شدم، در سلول انفرادی یک توالت فرنگی بود که سلول را شبیه توالت می کرد! هر چند که سلول برای یک نفر ساخته شده بود ولی یک همسلولی داشتم، هر گاه یکی از ما از دستشوئی استفاده می کرد دیگری رو به دیوار می شد.
هم سلولیم از چپ های تواب شده بود و نمازهایش را مرتب می خواند! حدسم این است که بازجو مرا با یک تواب همسلول کرد تا هم فشار روحی بیاورد هم اطلاعاتی کسب کند یا از تماس با دیگران یا خودکشی جلوگیری کند اما حواسم بود و در مورد فعالیت های سیاسی صحبتی نمی کردم، برای بیش از دو هفته ما دو نفر در این سلول انفرادی بودیم، برای مدتی مرا به بازجوئی نبردند، انگار متوجه شده بودند که با نرفتن سر قرارهایم رابط هایم متوجه دستگیریم شده بودند و فشار بر من دیگر فایده ای نداشت، شاید هم کسانی را دستگیر کرده بودند که اطلاعات به روزتری از من داشتند، به هر حال مدت یک تا دو ماه گذشت و سپس مرا به بازجوئی بردند، سؤال هائی پرسیدند و پاسخ هائی دادم، این بار برخورد خشنی نکردند ولی گفتند که روزهای آخرم هست و به زودی اعدام خواهم شد! بعدها متوجه شدم که رابط هایم  فرار کردند ولی عده ای از شاخه ما نیز دستگیر شدند، اعضای رهبری کمیته داخلی فرار کرده بودند اما بعضی اعضای رده های دیگر که تحت نظر بودند دستگیر شدند.
یکی از اعضای شاخه من محمدجواد لاهیجانیان و چند نفری از شاخه های دیگر در تابستان ١٣۶٧ اعدام شدند! پس از مدتی به سلول انفرادی دیگری در بند ٢٠٩ منتقل شدم اما این بار ٤ زندانی در یک سلول بودیم! به جز دو تن از همسلولی ها اسم بقیه را به خاطر ندارم، منوچهر سرحدی و خلیل لطف الله زاده که هر دو از فدائیان شاخه اکثریت بودند و در تابستان ١٣۶٧ اعدام شدند، اندازه سلول دو و نیم متر در دو متر بود، بعدها متوجه شدم که در اوج دستگیری های سال ١٣۶٠ شش تا دوازده نفر را در همین سلول های انفرادی جا می دادند! در سلول به هوای آزاد و غذای کافی دسترسی نداشتیم، تقریبا همیشه گرسنه بودیم، گاهی ما را برای حمام می بردند ولی نه بیشتر از یک بار در هفته، ملاقاتی نداشتیم و در آن زمان خانواده ام از من به کلی بی خبر بودند، برای بیش از یک ماه و نیم یک دست لباس داشتم، بعد از آن بود که والدینم لباس و اندکی پول برایم فرستادند، البته آنها را ملاقات نکردم.
به یاد دارم که اجازه دادند تا یک تماس تلفنی کوتاه با والدینم داشته باشم، البته در اواخر حضورم در بند ٢٠٩ با احتساب دو هفته بستری شدنم در بیمارستان، زمانی که در سلول بودم رفتار ظالمانه پاسداران با زندانیان را شاهد بودم، زندانیانی را دیدم که به بالای دری فلزی دستبند شده بودند و مجبور بودند روزها و هفته ها سر پا بایستند! مشاهده این وقایع سخت بود، آنها دیگر توان ایستادن نداشتند ولی دستشان به در بسته شده بود و در واقع از دست هایشان آویزان بودند! بعضی از این زندانیان به دلیل نرسیدن خون کافی به مغز و جمع شدن خون در پاها پس از مدت ها ایستادن، بی خوابی و فقدان استراحت به جنون و دیوانگی دچار می شدند! نام مستعار بازجوی اصلیم رحیمی بود، او بازجوی شعبه پنج بود که ویژه اعضای حزب توده و فدائیان اکثریت بود.
در اوین روحانیونی بودند که شکنجه و بدرفتاری با زندانیان را با حکم تعزیر (شکنجه و شلاق زدن) مشروعیت می دادند! آنها مجوز شکنجه یا حد شرعی صادر می کردند، روحانیون چون شبه قضات در زندان عمل می کردند و از لحاظ شرعی پوششی بودند در اجرای روش های سخت و شکنجه برای کسب اطلاعات از زندانیان! در واقع ما از بعضی بازجوها شنیدیم که آنها اجازه چنین عملکردی را پیشتر، از این روحانیون یا حکام شرع اخذ کرده بودند! در ظاهر این روحانیون معمولا در پی درخواست بازجو برای شکنجه مجوز شلاق زدن به زندانی را صادر می کردند، معمولا کلاه شرعی برای شکنجه این بود که زندانی دروغ می گوید! که مجازات شرعیش شلاق و شکنجه است! البته شخص من هیچگاه شاهد همچین ارتباطی بین بازجو و روحانی نبودم، پس از سه ماه و نیم به بند دیگری در زندان اوین منتقل شدم، این بند در انتهای شمالی زندان در سینه کوه بود و به آن "آموزشگاه" می گفتند!
"آموزشگاه" مجموعه ای سه طبقه بود که دو بلوک در دو طرف ورودی و پلکان مرکزی داشت، هر طبقه دو بند داشت که هر یک در یک بلوک بود، ساختمان آموزشگاه در مجموع شش بند و سه حیاط داشت، وقتی وارد ساختمان شدم حسین زاده مسئول زندان آموزشگاه از من پرسید که آیا حاضرم توبه کنم؟ نماز بخوانم و یا مصاحبه ویدئویی داشته باشم؟ پاسخم منفی بود به همین دلیل به بند ٣ دربسته که مختص چپی های نمازنخوان و سرِموضع بود فرستاده شدم! آن طور که به خاطر می آورم شماره اتاق ها از ۶١ شروع می شد و به ٧٣ ختم  می شد، اتاق ها بزرگ بودند، ٤ متر در ۶ متر، در اغلب اطاق ها قفسه ای فلزی برای وسائل زندانیان، یک تخت سه طبقه و پنجره ای بزرگ که از بیرون با کرکره ثابت فلزی پوشیده شده بود وجود داشت، زاویه کرکره های ثابت فلزی به گونه ای بود که نور و هوای تازه را به درون راه می داد ولی مانع از دیدن محوطه زندان و چشم انداز اطراف می شد، بیشتر اوقات ٤٠ تا ٤۵ زندانی در یک اتاق بودند! بعد از یک سال شمار زندانیان به ٣٠ تا ٤٠ نفر کاهش یافت و بعد دوباره به حدود ٤٠ نفر افرایش یافت.
هرچند که زندان به اندازه سال ١٣۶٠ شلوغ نبود (۶٠ نفر و بیشتر در هر اطاق!) ولی جای کافی برای همه ما نبود، نمی توانستیم راحت بخوابیم، پای هر کس کنار سر دیگری بود! موقع خواب در هر دو طرف سرمان پای دیگران بود! نمی توانستیم به پشت بخوابیم، به ناچار به دلیل کمبود جا فقط به پهلو یا به اصطلاح "کتابی" می خوابیدیم! می توانستیم ماهانه و گاهی دو ماه یک بار با خانواده دیدار کنیم، در مجموع حدود ٤٠٠ الی ۵٠٠ زندانی در بند ما (بند ٣ "آموزشگاه") بودند، ما در اتاق های دربسته بودیم و حق نداشتیم از اتاق خارج شویم یا در راهرو بخوابیم، بسیاری از زندانیان این بند از اعضای حزب توده و اکثریت بودند، باقی از گروه های سیاسی دیگر چپ مانند راه کارگر، پیکار، فدائیان اقلیت، رزمندگان و غیره بودند، بهائی ها هم بودند، بعضی بسیار پیش از ممنوع شدن حزب توده دستگیر شده بودند و بقیه پس از غیر قانونی شدن آن، بعضی صراحتا خود را به عنوان فعال سیاسی حزبشان معرفی می کردند، تقریبا همه زندانیان بند ما از توبه، مصاحبه ویدئویی و نماز خواندن خودداری کرده بودند!
محاکمه بدوی
در بهار ١٣۶٤ به من گفته شد که چشمبند ببندم و اتاق را ترک کنم، نمی توانستم محیط اطرافم را ببینم اما یادم هست که از مجموعه اوین خارج نشدم زیرا مینی بوس فقط چند دقیقه حرکت کرد، فکر نمی کنم در آن زمان زندانیان برای محاکمه به خارج از اوین برده می شدند، وقتی وارد اتاقی شدم به من گفتند که در دادگاهم و چشمبندم را باز کنم! از تشکیل دادگاهم در آن روز مطلع نشده بودم، پیش از آن نه از دادگاهم مطلع بودم و نه از اتهاماتم، هیچ نامه یا کیفرخواستی هم به من نداده بودند! در دادگاه دو نفر پشت میز نشسته بودند، یکی حجة الاسلام نیری و دیگری مرتضی اشراقی، نیری قاضی شرع زندان اوین بود و اشراقی دادستان بود، نیری عمامه داشت، اشراقی خیر، من روی صندلی روبروی آنها نشستم، هیچ پاسداری در دادگاه نبود.
اشراقی فهرست اتهاماتم را که محاربه را هم شامل می شد (زیرا فعالیت هایم را پس از غیر قانونی شدن حزب ادامه داده بودم) خواند، عضویت در حزب توده، پخش اعلامیه و روزنامه، باور به مارکسیسم، پرداخت حق عضویت به حزب و چنین مواردی را خواند، به من وقت زیادی برای دفاع از خود ندادند! در واقع اتهاماتم را خواندند و من فقط چند جمله راجع به اتهامات گفتم، به آنها گفتم که هرگز با رژیم محاربه ای نکرده ام، زمانی که حق عضویت پرداخت می کردم حزب هنوز قانونی بود و من مطلع نبودم که حزب توده در ارتش نفوذ کرده یا سازمان مخفی دارد، اشراقی دادستان دادگاه انقلاب تهران استدلال هایم را به چالش نکشید، در همان زمان رأیی صادر نشد، قاضی چند سؤالی پرسید ولی در کل ساکت بود و به مکالمه بین من و اشراقی گوش می کرد، پس از حدود ١۵ دقیقه محاکمه ام تمام شد و به اتاقم بازگردانده شدم!
پس از آن منتظر نتیجه محاکمه ام بودم، دوره سختی بود زیرا بسیاری از زندانیان که محاکمه شده بودند به مرگ محکوم و اعدام شده بودند، بسیار نگران بودم، سه - چهار ماهی گذشت، یک روز پاسداری آمد و گفت که به دفتر اجرای احکام بیایم که دفتری بود که زندانیان را از میزان محکومیتشان مطلع می کرد، گفتند که چشمبندم را ببندم، چشمبندم را بستم و پاسداری مرا تا دفتر اجرای احکام همراهی کرد، وقتی به آنجا رسیدم برگ کاغذی دادند و گفتند امضا کن، برگه را خواندم و متوجه شدم به ده سال زندان محکوم شده ام! مدت اجرای حکم از زمان رأی دادگاه شروع می شد و زمان بازداشتم تا محکومیتم محسوب نمی شد، حکمم را امضا کردم و به اتاقم برگشتم، آسوده شدم که اعدام نخواهم شد!
انتقال از اوین به زندان های قزل‌حصار و گوهردشت (رجائی شهر)
در سال ١٣۶٤ به زندان قزلحصار در کرج منتقل شدم، مدیریت قزلحصار با میثم بود، مدتی کمتر از یک سال آنجا بودم، در زمان ورودم اوضاع زندانیان در قزلحصار به اندازه اوین مشوش کننده و وخیم نبود، در سلول های بندها باز بود و فضای بیشتری داشتیم، می توانستیم به سلول های مختلف بند رفت و آمد کنیم و با زندانیان صحبت کنیم، حق داشتیم به مدت یک نیمروز یا بیشتر به حیاط بندها برویم و از هوای آزاد استفاده کنیم، گاهی برای ساعت ها در حیاط می ماندیم، راه می رفتیم و ورزش می کردیم، طبیعتا آنجا راحت تر بودیم تا در اوین ولی در اوایل سال ١٣۶۵ تمامی زندانیان سیاسی از قزلحصار به گوهردشت منتقل شدند! بعد از آن فقط زندانیان غیر سیاسی در قزلحصار ماندند!
در زندان گوهردشت مرا به بند یک بردند، بند بزرگی بود که ١٠٠ تا ٢٠٠ زندانی سیاسی از همه گروه ها داشت، از چپ ها و مجاهدین خلق تا سازمان های اسلامی دیگر، این بند دو تفاوت عمده با بندی که در اوین بودم داشت، اول آن که همه حکم داشتند، کسی که حکمش تمام شده باشد و یا منتظر حکمش یا دادگاهش باشد نبود، در اوین ٣٠ تا ٤٠ در صد از زندانیان بند ما حکمشان تمام شده بود اما آزاد نمی شدند زیرا بر باورهایشان ایستادگی می کردند یا حاضر به قبول شرایط معین شده برای آزادی نبودند (ابراز توبه کتبی و یا در حضور جمع زندانیان، تعهد همکاری اطلاعاتی و یا مصاحبه ویدئویی که نوع آن به پرونده زندانی بستگی داشت) اوین به طور عمده متعلق به زندانیانی بود که حکم اعدام داشتند و یا حبس ابد، کسانی که حکمی نداشتند (حبس تا اطلاع ثانوی یا ملی کش) و یا منتظر ابلاغ حکمشان بودند، بعضی ها سال ها در اوین منتظر ابلاغ حکمشان بودند! پس از ابلاغ محکومیت زندان، آنها به قزلحصار و بعد به گوهردشت منتقل می شدند، همچنین توابین هم در بند یک گوهردشت نبودند یا شناخته شده نبودند.
ما خودمان مسئول یا نماینده بند را انتخاب می کردیم، در سال ١٣۶۵ مدتی نماینده بند بودم و امور مشترک روزانه زندانیان را تنظیم می کردم، همچنین در صورت لزوم از طرف زندانیان با پاسدارِ بند و یا مسئولین زندان صحبت می کردم، احکام زندانیان بند ما متفاوت بودند، از ٢ سال تا ۵ سال تا احکام سنگین ٢٠ ، ٢۵ و ٣٠ سال! ما دسترسی منظمی به هواخوری و ملاقات داشتیم اما هواخوری در حیاط بندهای گوهردشت بسیار کوتاهتر از قزلحصار بود، به دلیل تعداد بیشتر زندانیان و بندهای متعدد، گوهردشت سه طبقه بود در حالی که قزلحصار تنها یک طبقه داشت، در سال ١٣۶۶ ما گاهگاهی برای بازجوئی همگانی یا پر کردن پرسشنامه های متعددی فراخوانده می شدیم، پرسش های آماری معمول بودند، در چنین پرسش هائی مقامات زندان تقریبا همیشه می خواستند از باورهای سیاسی و اعتقادی ما مطلع شوند! ما متوجه نبودیم چرا به این بازجوئی ها اصرار دارند؟ بعضی اوقات این بازجوئی های معمولی با خشونت همراه می شدند، به گذشته که نگاه می کنم فکر می کنم که مقامات زندانیان را بر اساس این که چه کسی توبه کرده، چه کسی حاضر به توبه است و این که چه کسی بر آرمان هایش پایدار مانده و در نتیجه بعد از آزادی تهدیدی برای حکومت محسوب می شود طبقه بندی می کردند!
طبقه بندی و دسته بندی چندباره زندانیان
در اواخر سال ١٣۶۶ مقامات زندان گوهردشت زندانیان را بر اساس میزان محکومیتشان تقسیم بندی کردند، همه زندانیانی که حکم زندانشان بیش از ١۵ سال بود به اوین بازگردانده شدند و همه کسانی که ١۵ سال یا کمتر حکم داشتند در گوهردشت ماندند، مدتی بعد با آغاز زمستان در تقسیم بندی بزرگ بعدی، زندانیان چپ را از زندانیان مذهبی که اکثریت قریب به اتفاقشان از مجاهدین خلق بودند جدا کردند، ما چپ ها در بند یک ماندیم و زندانیان مجاهد به بندهای دیگری در همان زندان منتقل شدند، حوالی اواخر زمستان بر اساس شناخت بازجوها و زندانبانان کسانی را که هنوز به آرمان هایشان پایبند بودند، در زندان فعال و سخنگو بودند و توبه نکرده بودند از زندانیان منعطف تر جدا کردند! زندانیان دسته اول علیرغم تهدید جانی بر عهد خود استوار بودند، آنها به اعتراض به ظلم و قواعد محدود کننده زندان ادامه می دادند و با حضور مسئولین بلندپایه زندان صدایشان را بلند می کردند و با وجود خطر با صراحت نگرانی های خود را به هیأت ها و مقاماتی که گاهی برای بازدید می آمدند منتقل می کردند!
من همراه با این زندانیان از بند یک به بندی فرعی منتقل شدم، بند فرعی کنار ورودی بندهای اصلی بود، هر بند فرعی سه اتاق، یک راهرو و یک حمام و دستشوئی داشت، اندازه اتاق ها متفاوت بود، یکی خیلی کوچک، یکی متوسط و دیگری بزرگ بود، بندهای فرعی در واقع برای نگهبانان هر بند طراحی و ساخته شده بودند ولی از آنها به عنوان زندان استفاده می شد! حدود ۵٤ یا ۵۵ زندانی مصمم چپ در این طبقه بندی نهائی و انتقال در بند فرعی ما بودند، نسبت به قبل فضای کافی نداشتیم و میزان تحرک و تماس هایمان به شدت محدود شده بودند، در واقع زندانیان را بر اساس پاسخ به سؤالات و رفتارهایشان در دوران بازداشت و حبس تقسیم کرده بودند، مسئولین به طور جدی رفتار زندانیان را تحت نظر داشتند و مکتوب می کردند که آیا مطیع و سر به راه بوده یا مرتبا علیه مقررات غیر انسانی زندان فعال بوده اند، اعضای حزب توده نزدیک به ٩٠ در صد این بند فرعی را تشکیل می دادند، ١٠ در صد باقی مانده از فدائیان خلق اکثریت و یکی هم از چریک های فدایی خلق شاخه اقلیت (محمدعلی بهکیش) بودند.
زمانی که طبقه بندی زندانیان را آغاز کردند پاسداران اجازه می دادند که برادران زندانی بنا به درخواست خودشان در یک بند باهم بمانند، در زمان جداسازی، برادران سه زندانی همراه ما درخواست کردند که به ما بپیوندند، به یاد دارم که برادران دو زندانی توده ای و همچنین محمدعلی بهکیش برادر محمود بهکیش از فدائیان اکثریت به جمع ما پیوستند، متأسفانه این دو در قتل عام سال ١٣۶٧ اعدام شدند، اعضای بند فرعی ما احکام ٣ تا ١۵ سال زندان داشتند، با ما بسیار بدرفتاری می کردند و مدت هواخوریمان هم بسیار کمتر شد، ما ملاقات خانوادگی داشتیم اما سعی کردند طوری باشد که ما را از هر گونه تماس با زندانیان  سایر بندها تا حد ممکن محروم کنند با این وجود ما سعی می کردیم که راه تماسی با زندانیان سایر بندها ایجاد کنیم، وقتی پاسداران متوجه تلاشمان می شدند بندمان را باز هم عوض می کردند، این تعویض بند چند بار تکرار شد ولی دیگر ما را به هیچ وجه با سایر زندانیان قاطی نمی کردند زیرا که همه زندانیان بر اساس تصمیم قبلی مسئولین زندان طبقه بندی شده بودند و ما می بایست به شدت منزوی می شدیم!
ساختمان زندان گوهردشت یک بلوک اصلی سه طبقه داشت که از دو سمت شرقی و غربی آن بلوک های متعددی منشعب می شدند، این بلوک های فرعی دو نوع بودند: بلوک های بزرگ و بلوک های کوچکتر، هر بلوک فرعی دو یا سه طبقه بود که در هر طبقه یک بند بود، بلوک بزرگ اتاق های بزرگی داشت و به عنوان مثال بندهای یک و دو در یکی از آنها بودند، یک سالن بزرگ هم در انتهای راهروی بندهای بزرگ واقع بود، بندهای  دارای سالن بزرگترین بندهای گوهردشت بودند، بلوک های کوچک بندهائی با سلول های انفرادی هم داشتند اما طول راهروشان با طول راهروی بندهای بزرگ برابر بود و سالن بزرگ در انتهای آن وجود نداشت، مسئولین اغلب در این سلول های انفرادی را باز می گذاشتند و بنا بر این، این بند انفرادی را به بندی با درهای باز، با گنجایش بیشتر تبدیل می کردند، یکی دو تا از این بندها را همچنان به شکل انفرادی حفظ می کردند و زندانیانی را که می خواستند تنبیه کنند برای مدت های طولانی در سلول های انفرادی این بندها زندانی می کردند!
زندانی هائی را که زیر بازجوئی بودند و حاضر به همکاری و دادن اطلاعات نبودند برای ماه ها به این بندها می فرستادند تا به قول بازجوها در سلول انفرادی بپوسند! در مواردی بیش از یک سال! بازجو معمولا آنها را می فرستاد تا بشکنند و با رژیم همکاری کنند، سرانجام ما را از بند فرعی به یکی از این بندهای انفرادی منتقل کردند، مدتی بعد ما را فقط برای یک شب به یک بند انفرادی دیگر انتقال دادند که قبل از آن محل نگهداری زندانیان عادی در یک انتهای ساختمان بود، مرتب ما را از مکانی به مکان دیگر منتقل می کردند تا مکانی را بیابند که حداکثر انزوا از دیگر زندانیان را ممکن سازند، هر بار ما مجبور بودیم کل بند جدید را که به شدت کثیف و متعلق به زندانیان عادی منتقل شده بود قبل از جا به جائی بعدی بشوئیم، سرانجام ما را در بند انفرادی بیست جا دادند، این سه تا چهار ماه قبل از قتل عام بود، بند انفرادی ٢٠ در طبقه همکف یکی از بلوک های منشعب از ساختمان اصلی در یک انتهای آن واقع شده بود.
وقتی پس از طبقه بندی زندانیان ما را به بند فرعی بردند یک بار ما را به بلوک دیگری در سمت دیگر زندان برای یک بازجوئی مفصل بردند، این چندین بار اتفاق افتاد، هر چه به تابستان ١٣۶٧ نزدیکتر می شدیم این بازجوئی ها و پرسش و پاسخ ها بیشتر می شدند، این بازجوئی ها شبیه هیچ یک از بازجوئی های پیشین که من تجربه کرده بودم نبودند! بازجوئی ها جامع، جدی، مفصل و تنظیم شده بودند، من این بازجوئی ها را تفتیش عقاید می خوانم چون از ما اطلاعات در مورد فعالیت هایمان نمی خواستند بلکه از ما درباره باورهای سیاسی - ایدئولوژیکمان و مسائل سیاسی روز می پرسیدند، مجموعه سؤالات بلند بالائی برای پاسخ کتبی به ما می دادند! ساعت ها طول می کشید تا آنها را کامل کنیم، فکر می کنم این فرم ها را دو یا سه بار قبل از تابستان ١٣۶٧ پر کردیم.
اولین بار که این فرم ها را به ما دادند زمانی بود که مسئولین زندان ما را از سایر زندانیان چپ جدا کردند، فرم شامل سؤالاتی بود مانند: آیا نماز می خوانی؟ آیا توبه می کنی؟ آیا به ولایت فقیه معتقدی؟ بعضی پاسخ ها بله یا خیر و یا چند جوابی بودند و ما باید یکی را انتخاب می کردیم، آخرین فرم حدود دو ماه پیش از اعدام های تابستان بین ما توزیع شد، به علاوه پاسداران چندین بار برای آمارگیری وضع اعتقادی زندانیان به بندها می آمدند، جدول آمار شامل اطلاعاتی بود که موضع فعلی زندانی را مشخص می کرد (نام و مشخصات شناسنامه ای، نماز می خواند یا نه؟ توبه کرده یا نه؟ حاضر به انزجار است یا نه؟ حاضر به مصاحبه است یا نه؟ حاضر به همکاری اطلاعاتی هست یا نه؟ و غیره .....) و در مقابل او پر می شد، این سبک جمع آوری اطلاعات معمول بود ولی در ماه های پیش از قتل عام بیش از پیش تکرار می شد!
روند قطع کامل ارتباطات و قرنطینه
بند ٢٠ در واقع نیمی از یک بند انفرادی را شامل می شد، با کشیدن دیواری وسط راهرو در طول آن دو بند انفرادی کاملا همانند درست کرده بودند، این در گذشته دور وقتی که از سلول ها برای تنبیه استفاده می کردند انجام شده بود، به خاطر همین در هر سلول رو به دیوار راهرو باز می شد، برعکس سلول های انفرادی معمولی که در هر دو طرف راهرو سلول بود، پنجره سلول های ما به سمت فضای باز محوطه در یک انتهای ساختمان زندان بود، برای مسئولین زندان این مطلوبترین شرایط برای انزوای ما بود! کمترین امکانِ ارتباط با سایر زندانیان را داشتیم، روزانه مدت کوتاهی در حیاط زندان هواخوری داشتیم، تنها گاهی در زمان هواخوری طوری که پاسداران نگهبان متوجه نشوند می توانستیم با سایر زندانی ها صحبت کنیم، آنجا گاهی با زندانیانی که مربوط به دادستانی شهر کرج بودند و کمتر از آنان شناخت داشتیم، همچنین زمانی که کسی را به دندانپزشکی یا برای دیدن پزشک عمومی می بردند، روش دیگر مورس زدن با نمایش شماره حروف به وسیله انگشتان دست از طریق پنجره سلول ها بود، دو طرف می بایست می توانستند انگشتان هم را از فاصله دور ببینند.
چندین روز قبل از قطع ارتباطات در زندان گوهردشت (رجائی شهر) و شروع اعدام ها موج جدیدی از ورود زندانیان تازه دستگیر شده به زندان رسید، قبل از آن که دستگیر شدگان به طبقه بالا یا بند بازداشتی های کرج برده شوند می دیدیم که با مینی بوس آنها را می آوردند، زندانیان جدید در طبقه دوم (بالای طبقه همکف) و سوم جا داده می شدند، طبقات بالا و سه طبقه مقابل آن که حیاط هواخوری را محصور می کردند تحت کنترل دادستانی و بازجویان شهر کرج بودند، زندانی ها همان جا بازجوئی می شدند، چندین بار در هواخوری صدای فریادها و ناله و زاری زندانیان را هنگام شکنجه در طبقه سوم می شنیدیم، از این صداها بسیار آشفته می شدیم، بعضی از رفقایم با شعار و فریاد بر علیه بازجویان نسبت به این شکنجه ها معترض می شدند، در واقع برای بسیاری از ما این صداها شکنجه های سخت خودمان را هم به یاد می آوردند، یک شب ما صدای زنی را شنیدیم که برای دخترش شیون و زاری و فریاد می کرد، آن شب فریاد های او چندین ساعت طول کشید، صدای فریاد و زاری دختر جوانی را هم شنیدیم اما نفهمیدیم علت چه بود!
در همان مقطع زمانی، یک زندانی نیز از طبقه سوم به بیرون پرید و ناتوان روی زمین زیر پنجره یکی از سلول های ما افتاد، فکر کنم این تلاشی برای خودکشی بود چون راهی برای فرار نبود! همه زندانیان می دانستند که فضای اطراف زندان با دو دیوار بلند به شدت محافظت و محصور شده است که مرتبا توسط پاسدارانی در برجک ها دیدبانی هم می شد، از آینه ای که پنهان کرده بودیم استفاده کردیم تا بیرون از پنجره مان را که همکف سلول هایمان بود ببینیم، بدن مجروح زندانی ئی را که از طبقه سوم به بیرون پریده بود دیدیم، زمانی که ناصریان آمد تا او را منتقل کند و او را سگ منافق خطاب می کرد متوجه شدیم که او از اعضای تازه دستگیر شده مجاهدین خلق بوده، او موفق شده بود که کرکره های آهنی سلول را بشکند و به بیرون بپرد.
با وجود همه این محدودیت ها تا قبل از قطع ارتباطات برای قتل عام ما به برخی اخبار دسترسی داشتیم، روزنامه می گرفتیم، از طریق بلندگوهای زندان رادیو گوش می کردیم و تلویزیون می دیدیم، در سلول هایمان بودیم وقتی شنیدیم خمینی قطعنامه ۵٩٨ سازمان ملل و آتش بس را پذیرفت، با تحلیل اخبار و مطالب روزنامه ها پیش بینی کرده بودیم که این اتفاق می افتد، رژیم چاره ای جز پذیرفتن آتش بس نداشت، کشور در بحران و ویرانی همه جانبه بود، جنگ با عراق خوب پیش نمی رفت و خبر از شکست های فاجعه بار بود، نیروهای نظامی کشته های بسیاری در خطوط مقدم داده بودند، علاوه بر این تنش زیادی بین مقامات بلندپایه در مدیریت جنگ وجود داشت، ما می دانستیم که دیر یا زود خمینی جام زهر را خواهد نوشید، خیلی خوشحال بودیم وقتی رژیم آتش بس را پذیرفت و جنگ خانمانسوز برای هر دو طرف پایان یافت، به ویژه وقتی خمینی گفت جام زهر را می نوشم آن هم پس از مسموم کردن مردم دو کشور طی هشت سال با رد پیشنهادهای صلح!
حزب توده مدت ها پیش (خردادماه ١٣۶١) وقتی عراقی ها از ایران بیرون رانده شدند و خرمشهر آزاد شد از جمهوری اسلامی خواست آتش بس را بپذیرد و صلح کند اما روحانیون نپذیرفتند، جنگ دو کشور را ویران کرد، وقتی در بند فرعی بودیم یک موشک عراقی در نزدیکی زندان منفجر شد، شوک انفجار بند ما را لرزاند، هیچ محافظتی برای حمله های هوائی و موشکی در زندان نبود، آنها می خواستند جنگ را ادامه دهند، شعارشان این بود که راه بیت المقدس از کربلاست! در آستانه پذیرش صلح در تماس ها از طریق مورس با مجاهدین در بندهای مجاور یا در آخرین هواخوری ها ارتباط برقرار کردیم، اطلاع می دادند که ارتش مجاهدین حمله ای را از غرب آغاز کرده اند، باور داشتند که ارتش مجاهدین از مرزها گذشته و به زودی به تهران می رسند! در روز جمعه ٧ مردادماه ١٣۶٧ پاسداران تلویزیون بند را بردند و بلندگوها را قطع کردند! البته از این که بلندگوها را قطع کردند شاد شدیم زیرا معمولا شعارها و تبلیغات دولتی از آنها پخش می شدند، مثلا مصاحبه زندانی هائی که شکستند و توبه کردند، همین طور دعاها و نوحه های مذهبی، تلاوت قرآن، اخبار پیروزی در جبهه های نبرد و شکست گروه های مخالف پخش می شدند، از شنیدن اجباری آنچه از بلندگوها پخش می شد منزجر و خسته بودیم. (این خود یک نوع شکنجه روانی دائمی در زندان بود!)
زندانیان مجاهد فراخوانده شدند!
شنبه برنامه ملاقات خانوادگی داشتیم که لغو شد! معمولا اول هر هفته دو زندانی از بند ما را به دندانپزشکی می بردند، این هفته هیچکس را به دندانپزشکی نبردند! حس کردیم که اتفاق عجیبی دارد رخ می دهد اما نتوانستیم دریابیم چه می گذرد، روز بعد دیدیم که پاسداری چرخ دستی غذا را به داخل بند هل داد بدون آن که حرفی بزند یا خود را نشان دهد، قبل از آن زندانیان غیر سیاسی که معمولا افغانی بودند و در زندان کار می کردند مسئول توزیع غذا در بندها هم بودند، پس از آن روز دیگر آنها را ندیدیم که در زندان کار کنند! در تدارک قتل عام و طبقه بندی زندانیان همه زندانیان عادی که در زندان کار می کردند را از زندان گوهردشت احتمالا به قزلحصار منتقل کردند، حوالی عصر دیدم که تعدادی پاسدار در محوطه بیابانی خارج از سالن حسینیه اند، دیدم که چیزهائی را آتش می زنند که به تکه های لباس و چشمبند زندانیان شبیه بودند، بیشتر مطمئن شدیم که اتفاقات غیر عادی دارند رخ می دهند ولی سرنخ کافی برای پی بردن به ماجرا نداشتیم!
آخر شب شنبه ٨ مرداد ١٣۶٧ ما در راهروی بند از پشت در صدای پاهائی از پلکان انتهای بند که سه طبقه را به هم وصل می کرد و ضمنا دری هم به محوطه بیرون زندان و دری هم به حیاط هواخوری بین بندها داشت شنیدیم، زندانیان را از طبقات بالا به پائین می آوردند، صدا برای مدتی ادامه یافت، مشکوک شدیم و به سمت پنجره ها رفتیم تا بیبینیم که چه رخ می دهد، دیدیم که زندانیان را با مینی بوس از طریق جاده دور محوطه زندان به سمت سالن حسینیه می برند، این زندانیان هیچگاه بازنگشتند! این انتقال زندانیان از بندهای طبقات بالائی ما برای چند شب ادامه یافت، ما صدای پایشان را می شنیدیم که می روند ولی هیچگاه ندیدیم که بازگردند!
در نیمه شب یکشنبه ١٠ مردادماه ١٣۶٧ صداهای عجیبی از سمت محوطه خارج حسینیه شنیدیم، صدای عجیبی که مرتب از حسینیه در طول شب شنیده می شد، مثل این بود که کسی کپسول های گاز آشپزی را بار می زند، آن شب من تعداد صداهائی را که شنیدم در تقویمم علامت زدم، ۵۵ بار در آن شب، یک یا دو شب بعد دیدم کامیونی کانتینردار یا یخچالدار به حسینیه رفت و آمد می کند مانند کامیون های انتقال گوشت، بعد از دیدن کامیون ما صداهای مشابهی از محوطه بیرون حسینیه می شنیدیم، همچنان هر شب حدود ۵٠ بار صدای بار زدن را می شمردم، بعد از آن تناوب و شدت صداها کم می شدند، شاید بیشتر از اینها بودند ولی دیگر صداها شنیده نمی شدند.
در همان اولین روزهای پس از قطع کامل ارتباطات عادی بند، ما می توانستیم مکالمات و بحث ها بین کسانی را بشنویم که بعدها متوجه شدیم در هیأت مرگ بودند، هیأت مرگ ابتدا در اتاق بند فرعی طبقه دوم یا طبقه بالای بند ما که طبقه همکف بود مستقر شده بود و جلسه داشت، پنجره اتاق آنها در جهت عمود به پنجره های بند ما بود، تابستان بود و هوا گرم، پنجره اتاق را باز گذاشته بودند، از پنجره نزدیکترین سلول به اتاق آنها، اولین سلول نزدیک به ورودی بند به مکالمات گوش می دادیم، از پنجره بالا می رفتیم تا بهتر بشنویم، ما شنیدیم که هیأت در مورد مصداق ها و چگونگی  اجرای فتوائی بحث می کند، برایمان سؤال بود که از کدام فتوی سخن می گویند؟ سال ها بعد بود که از فتوای خمینی مطلع شدیم! آنها در این باره صحبت می کردند که چه کنند تا زندانیان نتوانند باورهای حقیقیشان را پنهان کنند؟ چگونه آنهائی که هنوز بر سر مواضع سیاسی خود پایدارند را شناسائی کنند؟ و چگونه در مورد آنان حکم درستی را بر اساس فتوای خمینی صادر کنند؟
چون شنیده هایم پراکنده بودند نمی توانم با قطعیت بگویم بر سر چه توافق کردند اما توانستم به جلسه استنطاق آنها از چند زندانی مجاهد گوش کنم، از یکی از آنان پرسیدند که آیا او هنوز به باورهای سیاسیش عقیده دارد؟ او گفت که نه، از او پرسیده شد که آیا حاضر است برای جنگ با عراق به جبهه برود؟ او گفت که حاضر است، بعد از این از او پرسیده شد که آیا از فعالیت های گذشته اش توبه کرده است؟ او گفت آری، بعد از او پرسیده شد که آیا زندانیانی را که تظاهر به توبه می کنند معرفی می کند؟ او گفت کسی را نمی شناسند که متظاهر باشد، در نهایت از او پرسیدند که آیا حاضر است به اعدام همبندانش که توبه نمی کنند کمک کند؟ که او گفت نمی تواند این کار را بکند، آنها او را از اتاق بیرون کردند، آنها می خواستند که او ثابت کند که یک تواب واقعی است، نمی توانستم آنچه را می شنیدم باور کنم که تا این حد معیارها برای اعدام نکردن زندانیان مجاهد سخت شده اند.
یک بار هم مکالمه ای در مورد شیوه و تجهیزات لازم برای اجرای هر چه سریعتر و بیشتر اعدام ها را شنیدم، کسی از اعضای هیأت مرگ از تجربه اش در استفاده از جرثقیل برای اعدام می گفت که در هر حرکت می توان عده ای را به وسیله جرثقیل حلق آویز کرد! بعدها از یکی از کسانی که قبل از اعدام بازگشته بود شنیدم که زندانیان را شش نفر، شش نفر برای اعدام می بردند! تعدادی از بازماندگان به طرز معجزه آسائی از پای چوبه دار برگشته بودند (یا شاید این برنامه ای برای ایجاد ترس و وحشت بیشتر در زندانیان بازمانده بود!) به آنها گفته شده بود اشتباه شده! آن هم پس از نوشتن وصیتنامه و قرار دادن وسائل شخصی مثل ساعت و عینک در کیسه ای پلاستیکی! این را هم متوجه شدیم که اکثر قریب به اتفاق زندانیان تا آخرین لحظات نمی دانستند یا باور نمی کردند چنین سرنوشتی در انتظارشان است! حتی وقتی چوبه های دار را می دیدند بعضی فکر می کردند که اعدامی مصنوعی است تا آنها را از لحاظ روانی بشکنند و وادار به همکاری کنند!
این از مکالمات شنود شده هیأت کاملا مشهود بود، زمانی که از صحنه های اعدام، شعار دادن زندانی در زمان اعدام، شعار دادن های پاسدارانی که در اعدام ها شرکت داشتند، بهت و تعجب زندانی پس انداختن طناب دار به گردنش و غیره صحبت می کردند، در یکی از آخرین روزهائی که به این مکالمات گوش می کردیم یکی از پاسداران خشنی که نقش مهمی در زندان و این وقایع داشت ناگهان برای بازرسی وارد بند ما شد، حدس زدیم که برای بررسی اوضاع ما و این که ما تا چه حد از آنچه می گذرد بوئی برده ایم آمده است، هیچگاه فراموش نمی کنم که به یکی از همبندی های مسن ما که جثه ای سنگین داشت نگاه کرد و گفت: "تو وزنت مناسب است!" وقتی این را گفت ما همه می دانستیم منظورش چیست! او به مؤثرتر بودن شیوه دار زدن در مورد کسی که وزنش زیاد است اشاره می کرد! فکر می کنم که آن پاسدار احتمالا بو برده بود که ما متوجه شده ایم که چه می گذرد، بعد از آن مکان جلسات هیأت مرگ را عوض کردند، شاید هم این جلسات تنها مربوط به زندانیان سیاسی شهر کرج بود و پایان یافت.
بعد از سرکشی آن پاسدار به بند ثبت اتفاقات نامعمول در تقویمم را شروع کردم، تقویم را پنهان نگه داشتم و موفق شدم موقع آزادی از زندان آن را خارج کنم، هر شبی که آن صداهای مکرری را که در محوطه می پیچید می شنیدم یا کامیونی می دیدم در تقویمم علامت می زدم، مثلا در ١٢ مرداد ١٣۶٧ تقویمم را دو بار علامت زده ام یعنی آن شب دو کامیون در اطراف حسینیه دیدم، بعضی شب ها که تقویم علامتی ندارد یعنی من چیزی ندیدم و صدایی نشنیدم، ما بیشتر و بیشتر به اتفاقات عجیب دور و برمان مشکوک می شدیم ولی بیشتر روزها ساکت بودیم، ترسیده و فوق العاده نگران بودیم، همزمان سعی می کردیم سرنخ های بیشتری برای این که متوجه کل قضیه بشویم به دست بیاوریم، بعد متوجه چیزی شدیم که اوضاع را به طور دردناک و وحشتناکی برای همه مان روشن کرد!
شبانگاه ١٢ مرداد ١٣۶٧ بود، در مقابل حسینیه کامیونی دیدیم که باربندش پوشیده نبود، برای مشاهده بهتر به دستشوئی رفتیم که در انتهای بند انفرادی بود، پنجره های آنجا زیر سقف بود، برای رسیدن به پنجره باید اندکی بالا می رفتیم، از درز کرکره فلزی پنجره توانستیم آنچه در جلوی حسینیه می گذرد را  ببینیم چون بند ٢٠ در یک انتهای ساختمان اصلی از آن منشعب می شد و حسینیه در امتداد ساختمان اصلی در انتهای آن قرارداشت مثل حرف ال لاتین، دستشوئی در یک انتهای ال بود و درِ خروجی حسینیه در یک انتهای دیگر و ما می توانستیم به وضوح آنچه در مقابل در حسینیه می گذشت را ببینیم، به هر حال ما به هم کمک کردیم تا بالا برویم و ببینیم آن بیرون چه خبر است، از آنچه دیدیم بهت زده شدیم، باورکردنی نبود، ما همچین منظره ای را در طول مدت زندان ندیده بودیم، دیدیم پاسداران اجسادی را بار کامیون می کنند! اجساد انسان هائی را که در حسینیه اعدام شده بودند! آنجا متوجه شدیم که زندانیانی که از طبقه بالا به حسینیه منتقل شده بودند همه اعدام شده بودند!
دیدم که پاسداران اجساد را به انتهای کامیون منتقل می کنند، جنازه ها را جا به جا می کنند و روی آنها راه می روند تا جا برای سایر اجساد باز شود، فهمیدیم که صداهای عجیب، صدای پرتاب جنازه ها در کامیون خالی بود! وقتی کف کامیون پر می شد صدا قطع می شد، تعداد صدای انداختن اجسامی که می شنیدم گویای تعداد اعدام ها بود! علاوه بر این صحنه وحشتناک ما با رفتار بیمارگونه و بی رحمانه پاسدارانی که جنازه ها را جا به جا می کردند مشوش شده بودیم، اجساد را تاب می دادند و در حالی که از یک تا سه می شمردند به درون کامیون پرتاب می کردند! بعضیشان قهقهه های هیستریک سر می دادند و برخیشان جنازه ها را مسخره می کردند! بعضی در حین کار دیگران سیگار می کشیدند، پژواک قهقهه های آنان در آن شب هنوز در گوشم تکرار می شود، چگونه یک انسان می تواند به این حد از ظلم و بی احساسی سقوط کند؟
علامت های تقویمم نشان می دهند که در دوازده مرداد دو کامیون از اجساد پر شدند! در سیزده و چهارده مرداد کامیونی نیامد یا من متوجه نشدم، در پانزده مرداد یک کامیون بارگیری شد! در هفده مرداد دو کامیون بارگیری شدند، در هجده مرداد هیچ کامیونی ندیدم، نوزده مرداد دو کامیون! بیستم مرداد هیچ، بیست و یکم دو تا ! بیست و دوم یکی! بیست و سوم یکی! بیست و چهارم یکی! بیست و پنجم دو کامیون و دیگر فعالیتی نبود یا من متوجه آن نشدم تا اویل شهریورماه، زندانیان چپ در فاز اول قتل عام فراخوانده نشدند، در آن زمان ما سعی کردیم به مجاهدینی که در بند فرعی طبقه سوم بودند و پنجره شان مشرف به پنجره ما و در امتداد عمود بر آن بود پیام برسانیم و آنها را از آنچه می گذشت مطلع کنیم، ما با مورس (از طریق نشان دادن انگشتان) با آنها ارتباط برقرار می کردیم، گفتند که راجع به اعدام ها می دانند و منتظر مرگ هستند! همچنین قبل از آن که اعدام بشوند فهرست اسامیشان را به ما دادند.
تعدادی از زندانیان بندهای هفت و هشت بعدها اطلاع دادند و در خاطراتشان نوشته اند که هنگام شروع اعدام ها یک تریلی کانتینردار یا یخچالدار در زمین بایر محوطه اطراف حسینیه در جهت متضاد بند ٢٠ دیده بودند، این تریلی از جهت ما قابل رؤیت نبود اما از آن سوی حسینیه قابل رؤیت بود، در واقع آنجا جاده برای دور زدن باریک بود و به نظر می رسید که چرخ های تریلی در زمین بایر محوطه گیر کرده بود، شایدهم برای تکمیل بارش ایستاده بود، زندانیان بوی زننده ای حس می کردند و دیدند که پاسدارانی با پمپ مخصوص پاشیدن مایعات به درون کانتینر تریلی موادی احتمالا ضدعفونی کننده را می پاشند، من شخصا هیچگاه این تریلی را ندیدم ولی فکر می کنم که شهادت آنها کاملا معتبر است چون افراد متعددی از آن بندها آن را دیده و تأیید کرده اند.
مطمئن نیستم رژیم از چه راهی برای کشتن این همه انسان استفاده کرد اما مطمئنم که تیرباران نکردند چون هیچ یک از زندانیان آزاد شده در گوهردشت صدای تیراندازی نشنیده بودند، معتقدم که در گوهردشت زندانیان را در دسته های شش نفری دار زدند به طوری که هیچ سر و صدائی نشود و آثاری بر جای نماند، یک وقفه یک یا دو هفته ای در اواخر مرداد و اوائل شهریور ایجاد شد، به نظر می آمد که مقامات از جنایتشان علیه زندانیان مجاهد راضی شده اند! ما تا حدی آسوده شده بودیم، کسی در آن زمان بند ما را وارسی نمی کرد، ضمنا صدای رفت و آمد هلیکوپتر را که چندین بار در آن روزها می شنیدیم دیگر نشنیدیم، حدس می زدیم که مقامات بالا از زندانی به زندان دیگر می روند تا هم سرعت و هم سری بودن عملیات قتل عام را حفظ کنند اما این سکوت ادامه نیافت، اوایل شهریور نوبت ما شد!
زندانیان چپ فراخوانده می شوند!
در زمانی که کشتار زندانیان مجاهد جریان داشت و در روزهای آرامش پس از آن، بین خودمان به صورت دو نفر، دو نفر بحث می کردیم که اگر به هیأت مرگ فراخوانده شدیم چگونه به سؤالات پاسخ بدهیم؟ طبیعتا نمی توانستیم تصمیم جمعی بگیریم و یا به نتیجه ای قطعی برسیم چون سرانجام هر فردی می بایست خودش به تنهائی تصمیم می گرفت، ما نمی دانستیم هیأت مرگ از ما چه خواهد پرسید ولی اکثر زندانیانی که من با آنها صحبت کردم تصمیم داشتند که پای باورهایشان بایستند، فکر می کنم اکثر ما بعد از آن که شاهد بودیم چه بر سر زندانیان مجاهد رفته بود تصمیم به تسلیم نداشتیم، روز شنبه ۵ شهریور ١٣۶٧ دو تن از زندانیان بند ما را برای نوبت دندانپزشکی احضار کردند، ما این را نشانه معمولیتر شدن اوضاع فرض کردیم چون بیش از یک ماه بود که هر گونه ارتباطی با خارج از بند قطع بود اما دقایقی پس از احضار آنان داود لشکری مدیر داخلی زندان گوهردشت و چندین پاسدار به بند ما هجوم آوردند و دستور دادند همه دست از هر کاری بکشند و از بند خارج شوند!
بعضی هنوز خواب بودند، دیگران در دستشوئی بودند و دست و صورتشان را می شستند، پاسداران اهمیتی نمی دادند! آنها با توهین، ضرب و شتم و آزار ما را به زور بیرون می کردند، بعضی از زندانیان حتی فرصت نکردند لباس مناسب بپوشند و با لباس زیر و پیژامه و حتی بدون دمپائی به بیرون از بند رانده شدند، ما اولین بند از زندانیان چپ بودیم که در برابر هیأت مرگ زندان گوهردشت حاضر می شدیم، زندانیان را بر اساس پاسخ هائی که به پرسشنامه های پیشین داده بودند، پرونده سوابقشان و طبقه بندی های انجام شده در شش ماهه گذشته فراخواندند، اولویت با بندهای سرموضع بود و اول از آنها شروع کردند، ناصریان (شیخ محمد مقیسه) ، رئیس زندان گوهردشت و داود لشکری مدیر داخلی و امنیت هم در حد خودشان تصمیم می گرفتند که از هر بندی چه کسانی به هیأت مرگ بروند یا نروند و چه کسی در نوبت زودتر قرار گیرد، در مورد ما بند را تخلیه کردند.
وقتی از سلولمان خارج شدیم متوجه شدیم که دو نفری را که زودتر برای دندانپزشکی برده بودند در راهروی خارج از بند نگه داشته بودند، پس از خروج از بند ما را به صف کردند، کسانی را که باور داشتند نقش رهبری یا خط دهنده دارند و یا در میان زندانیان محترمتر بودند سر صف قرار دادند: ( هوشنگ قربان نژاد ، مرتضی کمپانی و ..... ) شماری از زندانیانی که مورد نفرت ناصریان و لشکری بودند را هم به جلوی صف بردند، آنچه بسیار آشکار بود شتابزدگی آنها بود که هر چه زودتر و هر چه بیشتر از زندانیان سیاسی که در آینده نقش کلیدی تری می توانستند ایفا کنند اعدام شوند! انگار زمانشان رو به پایان بود و می خواستند تا جائی که می توانند زندانیان را بکشند قبل از آن که برخی از مقامات یا اتفاقی غیر قابل پیش بینی مانع شوند! آرام و قرار نداشتند و در راهروها شتابزده به این سو و آن سو می رفتند!
حضور در برابر هیأت مرگ
در راهروی اصلی صف را به سمت اتاقی که هیأت مرگ مستقر شده بود بردند، یاد دارم که این اتاق در وسط راهرو در طبقه همکف بود، وقتی به آنجا رسیدیم ما را تک تک به درون اتاق می بردند، در بند ٢٠ تقریبا ۵٢ نفر مانده بودیم، ابوالفضل پورحبیب قبل از این اعدام شده بود و دو زندانی مسن با پایان محکومیت سه ساله شان آزاد یا منتقل شده بودند، من تقریبا وسط صف بودم، تعداد زیادی قبل از من به داخل اتاق فرستاده شدند، نوبتم رسید، اندکی پیش از ظهر به اتاق فراخوانده شدم، تا وارد اتاق شدم نیری را شناختم! او را از گذشته می شناختم، او در محاکمه ام حاکم شرع بود، زمانی که مرا به ده سال زندان محکوم کرد، اشراقی را هم شناختم، او هم در محاکمه ام در اوین دادستان بود، نفر سوم آخوند دیگری بود که او را نمی شناختم، او را هرگز ندیده بودم، بعدها از طریق اطلاعاتی که کسب کردم متوجه شدم که او باید مصطفی پورمحمدی بوده باشد! ناصریان هم به این افراد اضافه می شد و نقش پادو داشت که زندانیان را می آورد و می برد، او به اتاق رفت و آمد می کرد و نظرات کینه توزانه اش در مورد زندانی را به هیأت مرگ می گفت اما او هیچ نقش مستقیمی در صدور حکم نهائی نداشت.
پورمحمدی به من نگاه کرد و گفت رژیم دیگر نمی خواهد هیچ زندانی سیاسی داشته باشد! جنگ تمام شده و آنها تصمیم گرفته اند که زندانیان را مورد پرسش قرار بدهند تا ببینند چه کسانی را می توانند آزاد کنند؟ بعد از این مقدمه کوتاه سؤال و جواب شروع شد، پرسیدند به چه حزبی تعلق داشتم؟ گفتم توده، پرسیدند که آیا هنوز حزب را قبول داری؟ پاسخ دادم که آری، برنامه های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حزب در زمینه فرصت های برابر برای همه و عدالت اجتماعی را قبول دارم، آنها درباره باورهای مذهبیم پرسیدند، مثلا پرسیدند آیا مسلمانی؟ و من گفتم آری مسلمانم! در همه بازجوئی ها و پرسشنامه های دوران زندان همین پاسخ را داده بودم! از من پرسیدند نماز می خوانی؟ گفتم خیر! گفتند چرا؟ گفتم برای این که قبل از زندانی شدن نمی خواندم و فکر می کنم اگر در زندان بخوانم تظاهر است و نه عبادت، نمی خواهم در زندان به چیزی تظاهر کنم که بیرون از زندان نبودم، این نماز اجباری ارزشی نزد خدا ندارد، پرسیدند به خدا باور داری؟ گفتم بله، پرسیدند به پیامبر باور داری؟ گفتم بله، گفتند به معاد معتقدی؟ گفتم آری.
نمی خواستم برای چیزی غیر از فعالیت ها و عقاید سیاسیم اعدام شوم، نیری به حرف آمد و گفت: "او را از اتاق بیرون ببرید و آن قدر بزنید تا نماز بخواند!" ناصریان مرا از اتاق بیرون برد و کاغذی به من داد که در آن همان سؤالاتی که در هیأت مرگ پرسیده بودند تکرار شده بود، این سؤالات درباره اعتقاد به اصول دین اسلام (شهادتین)، توحید، نبوت، قیامت و ..... بود که پاسخ منفی به هر یک از آنها در شرع نشانه کفر و واجب بودن مجازات مرگ است! یکی از سؤالات این بود: آیا به مارکسیسم معتقدی؟ پاسخ دادم: "به نظریات سیاسی و اقتصادی مارکسیسم معتقدم و از فلسفه آن چیزی نمی دانم!" همه سؤالات را به همان شیوه ای که قبلا پاسخ داده بودم پاسخ دادم، مدتی در راهرو بودیم تا یکی از پاسداران آمد تا ما را برای وضو ببرد.
وقتی پرسیدند که آیا نماز می خوانی؟ من رد کردم، عده دیگری نیز رد کردند، تا غروب صبر کردیم و سپس ما را به طبقه سوم بردند، آنجا در راهروی اصلی که به بندهای مختلف راه داشت از ما پرسیدند که آیا نماز می خوانیم؟ من باز هم رد کردم، عده ای قبول کردند نماز بخوانند! من و عده ای دیگر که امتناع کرده بودیم به سوی تختی برده شدیم و دستور دادند دراز بکشیم، ما را به نوبت به تخت بستند، بعد شروع به کابل زدن کردند! ده ضربه برای هر وعده نمازی که نخواندیم! تنها من و جلیل شهبازی برای هر دو وعده نماز مغرب و عشا کابل خوردیم! هر یک ٢٠ ضربه! بقیه زندانیان بعد از ١٠ ضربه اول قبول کردند نماز بخوانند! به نظر می آمد که پاسداران در کابل زدن باهم در رقابت بودند! به نوبت کابل می زدند تا دستشان خسته نشود و زندانی حداکثر درد را حس کند!
در انتظار مرگ
بالاخره کابل زدن تمام شد، آنانی که قبول کردند نماز بخوانند بعد از پایان کابل زدنِ مرحله اول به اتاق های دربسته بندی بزرگ برده شدند، من و جلیل شهبازی به اتاق دیگری برده شدیم که نزدیک ورودی بند و راهروی اصلی بود، ناصریان ما را همراهی کرد، وقتی که ما را به درون اتاق انداخت گفت: "در این اتاق طناب و ابزار لازم (ظروف شیشه ای مربا و ترشی و غیره) برای خودکش هست، از خودتان پذیرائی کنید!" جلیل که از بند دیگری بود هنوز خبر نداشت چه رخ می دهد! وقتی ناصریان رفت داستان آنچه را بر ما گذشته بود و کشتارها را برایش شرح دادم.
جلیل شهبازی از سال ١٣۵٨ در زندان بود! او هیچگاه حکمی دریافت نکرده بود و یکی از چپگرایانی بود که بیشترین سابقه زندان پس از انقلاب را داشت، او به فدائیان شاخه اکثریت و حزب توده باور داشت، او را آزاد نکرده بودند چون توبه نمی کرد، از شکنجه ها و اعدام های سال های ۶٠ تا ۶٣ آزار و آسیب بسیار دیده بود، بسیاری از زندانیان در این دوران زیر فشارهای غیر انسانی شکسته، توبه و همکاری کرده بودند، او چند بار به من گفته بود که تحمل یک دوره دیگر از توابسازی، شکنجه و اعدام های گسترده را ندارد، در برابر هیأت مرگ گفته بود که کمونیست بوده و تعجب می کرد که چرا اعدام نشده بود! من و جلیل به این نتیجه رسیدیم که به جای تحمل این شکنجه ها بهتر است اعدام شویم! به او گفته بودم که حتی اگر شکنجه را تحمل کنیم و نماز نخوانیم طبق شریعت اسلام پس از روز سوم اعدام می شویم و او هم این را می دانست، ما تصمیم گرفتیم به ناصریان بگوئیم تا ما را دوباره نزد هیأت مرگ ببرد تا بگوئیم اگر مسلمانی این است ما نمی خواهیم مسلمان باشیم!
سحرگاه روز بعد پاسداران به سراغ ما آمدند اما خبری از ناصریان نبود! سودی نداشت که پاسداران را از تصمیمان مطلع کنیم درنتیجه ما ١٠ ضربه کابل دیگر به خاطر امتناع از نماز صبح تحمل کردیم! بعد از آن ما را به اتاقمان برگرداندند، از شدت درد تا مدتی می لرزیدیم، ناصریان برای نماز ظهر به سراغمان آمد، فرصت را غنیمت شمردیم و گفتیم: "چرا ما را می زنید؟ ما را به هیأت ببرید تا بگوئیم مسلمان نیستیم!" گفت: "خفه شید، غلط کردید!" و بعد برای امتناع از نماز ظهر دوباره ضربات کابل به کف پاهایمان زدند و ما را به همان اتاق برگرداندند، قبل از رفتن ناصریان دوباره خواسته خود را تکرارکردیم، پاهایمان از ٤٠ ضربه شلاقی که خورده بودیم متورم بودند، پس از مدتی ناصریان آمد و دستور داد که به هیأت مرگ برویم، درد شدیدی داشتیم و نمی توانستیم راه برویم، سپس مرا کشان کشان به هیأت مرگ برد و گفت که من گفته ام که مسلمان نیستم!
وقتی در برابر هیأت بودم پاهایم را نشان دادم و گفتم: "اگر اسلام شما این است من مسلمان نیستم!" گفتم: "نماز اجباری بی معنی است!" اشراقی به من گفت: "می دانم خانواده ات مسلمانند، این کار را با خود و خانواده ات نکن و برو نماز بخوان!" فکر کنم او می دانست خانواده ما سید هستند، گفتم: "نماز نمی خوانم چون اجباری است!" نیری دخالت کرد و گفت مرا به سمت چپ خارج از اتاق ببرند، نگهبانان مرا به خارج از اتاق و به صف اعدامیان بردند! ما منتظر بودیم، پاسداران می آمدند و اسامی کسانی را که باید به حسینیه منتقل می شدند می خواندند، باید بگویم که وقتی به اتاق هیأت رفتم پشت آنها پرده ای مشکی کشیده بودند، من به خاطر قدِ بلندم دیدم که پشت پرده تعداد زیادی از مأمورین اطلاعات، بازجوها و پاسداران به شدت مشغول کار هستند! فکر کنم آنها پرونده زندانیان را بررسی می کردند، وقتی متوجه شدم در صف اعدامی ها هستم به زندانیانی که مجاور و روبرویم نشسته بودند گفتم چه در انتظارمان است!
هر زندانی واکنش خاصی داشت، برای زندانی جوانی غیر قابل تحمل بود، توان از دست داد و کف راهرو خوابید ولی یک زندانی میانسال، اصغر محبوب استاد دانشکده هنرهای دراماتیک لبخند غرورآمیزی زد و سرافرازتر نشست! به هر حال هر بار که می آمدند و نام ها را می خواندند منتظر نام خود بودم، در این مدت از پاسداری خواستم که مرا به دستشوئی ببرد، او قبول کرد و مرا با همان چشمبند به دستشوئی برد، در آنجا اسمم را روی لباس زیرم نوشتم زیرا منتظر بودم تا دقایقی دیگر اعدام شوم و می خواستم قابل شناسائی باشم، دیده بودم که اعدامی ها را با همان لباس هایشان بار می زدند و برای دفن می بردند، الان برایم مضحک است ولی در آن شرایط استیصال انسان به راه حل هائی این چنینی دست می زند، تا پاسی از بعد از ظهر در صف اعدامی ها بودم، بعد کسی آمد و مرا از صف بیرون کشید و به اتاق کنار اتاق هیأت برد، این بار فقط اشراقی از اعضای هیأت حضور داشت، کسان دیگری هم بودند که لباس پاسداری به تن داشتند و من حدس زدم که از بازجوها و اطلاعاتی ها هستند.
اشراقی دوباره سعی کرد مرا به نماز خواندن تشویق کند و من سرباز زدم! پس دوباره مرا از اتاق خارج کردند و به صف اعدامی ها بازگرداندند! بعدتر رحیمی بازجوی زمان دستگیریم پیش من آمد، هنگامی که هنوز در صف اعدامی ها بودم از من سؤالاتی شبیه به سؤالات پرسشنامه ها پرسید، همه آنها را یادم نیست ولی پرسید که آیا نماز خواندن را از زمان ورود به دانشکده فنی در سال ١٣۵٣ ترک کرده ام؟ این تصور او را رد کردم، وقتی وارد دانشگاه شدم خود را مسلمان می دانستم و گاهی بعضی از رسوم را رعایت می کردم ولی از سال دوم همه را رها کرده بودم، فکر کنم بازجو این اطلاعات را از دانشجویان هم دوره ای من که در آن زمان با رژیم کار می کردند یا در بازجوئی از دانشجویان دستگیرشده که مرا می شناختند کسب کرده بود، با این وجود رحیمی به سؤالات ادامه داد تا بتواند از من اعترافی بگیرد و ثابت کند که من کافر شده و سزاوار اعدامم! در صف همچنان منتظر ماندم ولی نامم هرگز خوانده نشد! سرانجام غروب شد و هنوز بعضی از ما در صف مانده بودیم.
ناگهان هیأت مرگ از اتاق بیدون آمد و نیری گفت: "آنها را ببرید بالا تا فردا به آنها رسیدگی کنیم!" سپس ما را به صف کرده و بالا بردند، جلیل شهبازی هم با ما بود و با وجود حضور مجدد در برابر هیأت محکوم به اعدام نشد! وقتی به راهروی طبقه سوم رسیدیم پاسداران پرسیدند که آیا ما حاضریم نماز بخوانیم؟ فکر کردم شاید لازم نباشد که این بار ضربه های کابل را تحمل کنم اگر به هر حال فردا به کارم رسیدگی شده و اعدام می شوم! پس این بار تصمیم گرفتم که بگویم نماز می خوانم! جلیل همچنان از نماز خواندن امتناع کرد، جلیل و تعدادی از زندانیان که نماز عصر را رد کردند ١٠ ضربه کابل خوردند! سپس جلیل و یک زندانی دیگر ١٠ ضربه دیگر هم برای نماز عشا خوردند و به اتاقی که من و جلیل دیشب در آنجا بودیم برده شدند، این بار مرا همراه با ١۵ تا ٢٠ زندانی دیگر به اتاق بزرگ دربسته دیگری بردند.
بعدها از طریق زندانی ئی که شب آخر با جلیل هم سلول بود مطلع شدم که صبح که او را به دستشوئی می برند با شکستن ظرف شیشه ای مربا که چند تائی را زندانبانان به عمد در سلول گذاشته بودند شکمش را یا شریانش را برید، او از خودکشی جان به در نبرد زیرا زندانبانان هم نمی خواستند نجاتش دهند! بقیه ما را که قبول کرده بودیم نماز بخوانیم به یکی از بندهای بزرگ طبقه بالا بردند، بند دو یا شاید بند سه، بعضی از ما که چندین بار کابل خورده بودیم پاهائی متورم و دردناک داشتیم، زندانیان را گروه، گروه در اتاق های دربسته نگه می داشتند، هیچ وسائل ابتدائی زندگی در اختیارمان نبود، هیچ چیز، وقتی غذا آوردند نه ظرفی داشتیم و نه قاشقی که با آن غذا بخوریم، صابون و وسائل بهداشتی و مسواک هم نداشتیم و تمام لوازم شخصی و لباس هایمان در بندهای قبلی جا مانده بودند، نهایتا پاسداران پس از فراغت از کشتار و کابل زدن روزانه دیر وقت آمدند و ما را به سالن انتهای راهروی بند هدایت کردند، یکی از پاسداران جلو رفت و نماز خواند، از ما خواستند از او تبعیت کنیم، بسیاری نمی دانستند چطور نماز بخوانند!
در چند روز آینده هر لحظه منتظر بودم نامم را بخوانند و برای اعدام ببرند چون نیری گفته بود به کارمان در روز بعد رسیدگی می کند! عده ای را هم در همین چند روز خواستند، به انفرادی بردندشان که چند نفرشان اعدام شدند با وجود این که قبول کرده بودند نماز بخوانند! در روز سوم ناصریان و پاسداران به اتاق ما و تک تک دیگر اتاق ها آمدند و گفتند: "کسانی که هنوز به سازمان های سیاسیشان باور دارند جلو بیایند!" من بلافاصله جلو رفتم و به ناصریان گفتم: "هنوز به باورهایم پابندم و قرار بوده به کارم رسیدگی کنند!" آنها همه کسانی را که جلو آمدند به اتاقی که درش به راهروی اصلی باز می شد بردند و این بار با کابلی فولادی با روکش پلاستیکی زدند! ١٠ ضربه به کف پاهای هر یک از ما که ده تا پانزده نفر بودیم! پس از تمام شدن دور اول دوباره ناصریان با فریاد از ما پرسید که آیا به حزبمان معتقدیم؟ این بار از کسی صدائی درنیامد! این آغازِ پایانِ مقاومت ما در زندان بود، پس از آن همه کشتار و شکنجه دیگر نمی توانستیم ادامه بدهیم.
وقتی ما را به اتاق هایمان برگرداندند و در را بستند گریستم، من برای مدتی طولانی بدون وقفه گریستم و همبندیانم سعی در آرام کردنم داشتند، هیچ وقت در زندگی آن گونه نگریستم، در روزها و ماه های بعد ما را از بندی به بند دیگر منتقل می کردند و دائم شرایط رعب و وحشت را حفظ و تداعی می کردند! روزی ما را به بندهای قبلیمان بردند تا تنها وسائل شخصی خود را برداریم، پس از بردن ما به هیأت مرگ بیش از یک هفته بود که هیچ وسائل شخصی یا بهداشتی نداشتیم! برخی حتی دمپائی نداشتند چون از ما خواسته بودند که هیچ چیز با خود برنداریم و بلافاصله در هر لباسی که هستیم خارج شویم! پس از آن همه مان را در بند بزرگی جا دادند، متوجه شدیم که از ۵٢ نفری که در بند ٢٠ بودند ٢۶ نفر (فهرست اسامیشان ضمیمه است) دیگر با ما نیستند در حالی که همه می دانستند پرسش و پاسخ ها برای اعدام است، می دانستیم که اعدام شده بودند، در میان اعدامیان کسانی بودند که قبول کرده بودند نماز بخوانند و یا مواضع منعطفی در زندان داشتند و تندروی نمی کردند.
حتی در میان اعدام شدگان کسانی بودند که در طول دوران حبس نماز و روزه شان قطع نشد مانند کیوان مهشید عضو حزب توده که مسلمانی معتقد بود ولی اجازه نداد مسئولین از باورش سوء استفاده کنند و حاضر هم نبود از باورهای سیاسیش دست بردارد، عده ای از افسران ارتش بودند که عضو مخفی حزب توده بودند و در جنگ علیه متجاوزین عراقی هم نقش سرنوشت سازی ایفا کرده بودند، سرنوشت و اعدام بعضی با پاسخ هایشان به هیأت مرگ مشخص می شد، عده ای صرف نظر از این که چه پاسخی می دادند اعدام می شدند! (در لیست سیاه بودند) به دلیل پیشینه سیاسی، باورهایشان و توانائی های سازماندهی و مبارزاتیشان، باورم این است که تمامی این افراد هر پاسخی هم که به هیأت مرگ می دادند اعدام می شدند! همچنان که بسیاری از تواب ها در زندان اوین اعدام شدند! زندانیانی هم بودند که با صراحت به هیأت گفتند که مسلمان نیستند و یا کمونیستند (مانند جلیل شهبازی) و یا در خانواده ای با باورهای کمونیستی به دنیا آمده اند با وجود این اعدام نشدند، به احتمال زیاد اعضای هیأت دستگاه اطلاعاتی و مسئولین زندان ها تشخیص داده بودند که اینان در سازمانشان موقعیت مهمی نداشتند و یا در آینده تهدیدی برای رژیم نخواهند بود.
پیامدها
مطمئن نیستم اما فکر کنم سرانجام از ١٩ مهر ١٣۶٧ ملاقات ها برقرار و شرایط عادیتر شدند، اعدام ها اندکی پیش از این تمام شده بودند، آنها مرتبا ما را در زندان جا به جا می کردند، عده بسیار کمی از مجاهدین از اعدام رستند، در واقع هیچکدام را دیگر ندیدیم اما ما را همچنان جدا از آنان نگه داشتند، بعدها بندهای خالی با اسرای ایرانی جنگ که از عراق بازگشتند پر شدند تا از آنها بازجوئی کنند و مطمئن شوند در عراق ضد رژیم نشدند! فکر کنم دومین ملاقات ٩ آبان ١٣۶٧ بود، بعد از این همه زندانیان بازمانده را به اوین منتقل کردند، این انتقال به گمانم ٢۶ بهمن ١٣۶٧ انجام شد، این انتقال بعد از آن بود که مقامات حکم عفو مشروط برای بازماندگان صادر کردند، البته در پاسخ به کمپین بین المللی برای توقف قتل عام ها و برای آزادی زندانیان سیاسی! قبل از انتقال اجازه دادند که همه زندانیان با خانواده هایشان دیدار حضوری داشته باشند، این ملاقات همگانی بسیار دردناک بود چون همان جائی انجام شد که اعدام ها رخ داده بودند، در حسینیه!
وقتی اوضاع آرام شد ما برای آنان که نابود شدند گریستیم، آنها را لحظاتی قبل از اعدام دیده بودیم، ما برای خانواده هائی گریستیم که برای دیدن عزیزانشان آمده بودند و دیگر هرگز چهره عزیزانشان را زنده و یا مرده ندیدند! ملاقاتی که ما با خانواده هایمان بعد از قتل عام داشتیم یکی از سخت ترین لحظات زندگیمان بود، در اوین از ما خواستند که برای آزاد شدن می بایست در یک راهپیمائی در میدان آرژانتین مقابل دفتر سازمان ملل متحد شرکت کنیم! این راهپیمائی به این منظور تدارک شده بود که رژیم وانمود کند که بر خلاف اخبار منتشر شده در مورد قتل عام چند هزار زندانی، زندانیان زنده اند و همه آزاد می شوند! همچنین پیش از آزادی ما را برای شرکت در مراسم دیگری بردند، این مراسم در تالار وحدت برگزار شد، آنجا از ما خواستند که قبل از آزادی توبه نامه امضا کنیم، واضح بود که می خواستند تبلیغ کنند که زندانیانی که توبه کردند عفو شدند!
سرانجام در ٤ اسفند ١٣۶٧ آزاد شدیم، به یاد دارم که پیش از آزادی کمتر از دو هفته در اوین ماندیم، آزادی ما وقتی ممکن شد که خانواده ها برایمان وثیقه تهیه کردند، به علاوه از زندانیان یک ضامن شخصی که از اعضای خانواده نباشد می خواستند، حتی پس از آزادی می بایست مرتب خود را به یکی از مراکز امنیتی پاسداران (کمیته ها) معرفی می کردیم تا بازجوئی شویم! اگر مراجعه نمی کردیم ضامن ما را بازداشت می کردند یا خانه مان مصادره می شد! آزادی ما مشروط بود ضمن آن که باقیمانده حکم زندانمان تعلیقی شد! اگر خطائی مرتکب می شدیم می توانستند ما را به زندان برگردانند تا بقیه حکممان را بکشیم! همه آزادشدگان می بایست فرم توبه نامه را امضا می کردند! عده اندکی قبول نکردند که در زندان ماندند و چند سال بعد آزاد شدند.
در نهایت همه ما را سوار اتوبوس کردند و به تظاهرات از پیش سازماندهی شده در برابر ساختمان سازمان ملل بردند! آنجا نمایشی از عفو زندانیان راه انداختند، ما مانند از گور برخاستگان بودیم! در میان ما عده زیادی تواب و پاسدارِ لباس شخصی که مراقب بودند همه چیز درست پیش برود همراه کردند، در مراسم پس از آن در تالار وحدت یکی از رهبران برجسته و معروف هر یک از گروه های سیاسی مختلف را که برای پنهان کردن قتل عام اعدام نکرده بودند برای سخنرانی آوردند! کلکسیون کاملی بود! از جمله سخنرانان سعید شاهسوندی، نورالدین کیانوری، یک نفر از رهبران اکثریت، از حزب سوسیالیست کارگری، از ملی گراها و ..... بودند، در ضمن یکی دو نفر از مقامات رژیم (ایة الله جنتی و .....) هم در این نمایش شرکت کردند.
روز بعد از تظاهرات و مراسم تالار وحدت آزاد شدیم! از همه خانواده ها خواسته بودند که مقابل مجلس شورای اسلامی در خیابان امام خمینی تجمع کنند تا زندانیشان را تحویل بگیرند، خیابان را برای مراسم بسته بودند، از این طریق کار تبلیغاتی و پوششی دیگری برای جنایاتشان انجام دادند! یک مقام مجلس، (رئیس یا معاونش) از بالکن ساختمان برای زندانیان و خانواده هایشان سخنرانی کرد، ما وقتی توانستیم به خانواده هایمان ملحق بشویم که سخنرانی تمام شد، هرگز آن لحظه را فراموش نمی کنم که به آسمان نگاه کردم و دیدم چند کلاغ سیاه بر فراز ساختمان مجلس مشغول شکار کبوتر سفیدی بودند، باورکردنی نبود!
 
پیوست: اسامی زندانیان اعدام شده بند ۲۰ زندان گوهردشت همراه با میزان محکومیتشان:
۱ - ابرقویی، خلیل (دانشجوی پزشکی، بورسیه ارتش- محکومیت ۵ سال)
۲ - افخم، عبدالوهاب (استاد تاریخ دانشگاه باکو - محکومیت ١٠ سال)
۳ - بهکیش، محمود (مدیر فنی کارخانه - محکومیت؟)
٤ - بهکیش، محمدعلی (دیپلمه - محکومیت؟)
۵ - بینایی ماسوله، خلیل (سرگرد نیروی زمینی، فرمانده توپخانه در جبهه های جنوب - محکومیت ۵ سال)
۶ - حسن پور شیرازی، ابراهیم (مهندس - محکومیت؟)
۷ - خطیبی، اکبر (کارمند وزارت کار - محکومیت ۶ سال)
۸ - داوری، غلامعلی (ستوان یکم نیروی هوائی - محکومیت ۵ سال)
۹ - دلیجانی، محسن (محکومیت ١٢ سال)
۱۰ - دلیلی، محمدرضا (کارشناس اقتصاد، کارخانه اطلس کوپکو - محکومیت ١٢ سال)
۱۱ - ربیعی، طُغان (همافر نیروی هوائی - محکومیت ١٤ سال)
۱۲ - شاهسوند، ناصر (همافر نیروی هوائی - محکومیت ١٠ سال)
۱۳ - شبانی، علی
۱٤ - شهبازی، محمدعلی (آموزگار ادبیات - محکومیت ١٠ سال)
۱۵ - صراف پور، حسن (همافر یکم نیروی هوائی - محکومیت ٨ سال)
۱۶ - صفوی نیا، حسین (مهندس صنایع - محکومیت ۵ سال)
۱۷ - ظفرحیدری، صابر (سرگرد نیروی هوائی - محکومیت؟)
۱۸ - قربان نژاد، هوشنگ (محکومیت ١٠ سال)
۱۹ - قریشی، داود (افسر نیروی هوائی - محکومیت ١٠ سال)
۲۰ - قندی، ساسان (کارشناس علوم سیاسی، کارمند وزارت کار - محکومیت ١۵ سال)
۲۱ - کمپانی، مرتضی (متخصص کامپیوتر و سیستم - محکومیت ٧ سال)
۲۲ - محمدزاده گازرگاه، حسن (نجار - محکومیت ۶ سال)
۲۳ - معقول، محمدحسن (سرگرد نیروی زمینی، فرمانده واحد تانک در جبهه های جنوب - محکومیت ۵ سال)
۲٤ - مقیمی، قدرت الله (ناوسروان، پزشک نیروی دریائی - محکومیت ١٢ سال)
۲۵ - مهشید، کیوان (مهندس و کارشناس ریاضیات و علوم کامپیوتر در سازمان سنجش، ایزایران و موسسه کیهان - محکومیت ١۵ سال)
۲۶ - هاشمی نژاد، عباس (ناوسروان نیروی دریائی - محکومیت ۵ سال)

برچسب ها ( تگ): 

دیدگاه‌ها

استوار نیروی هوایی

هاشمیان نایب رئیس مجلس

افزودن دیدگاه جدید

جهت جلوگیری از ورود اسپام
پاسخ به این پرسش ریاضی از آن جهت اهمیت دارد که سیستم شما را به عنوان شخص حقیقی تشخیص دهد و از ورود اسپام به سیستم جلوگیری شود.
۱ + ۱ =
لطفا به این پرسش ریاضی پاسخ دهید.

تازه‌ها در کتابخانه مهر

محمود اعتمادزاده (م. ا. به‌آذین)
محمود اعتمادزاده (م. ا. به‌آذین)
محمود اعتمادزاده (م. ا. به‌آذین)
محمود اعتمادزاده (م. ا. به‌آذین)
محمود اعتمادزاده (م. ا. به‌آذین)
محمود اعتمادزاده (م. ا. به‌آذین)
محمود اعتمادزاده (م. ا. به‌آذین)
محمود اعتمادزاده (م. ا. به‌آذین)
میخائیل شولوخف
میخائیل شولوخف
Education - This is a contributing Drupal Theme
Design by WeebPal.