شماره ۱۸۴ ـ ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹

نبرد قهرمانانه، شکست تلخ: علل و عوامل برچیده شدن حاکمیت سوسیالیستی در اتحاد شوروی (۲)

نسخه قابل چاپنسخه قابل چاپ

بهمن آزاد (مرداد ۱۳۷۵) ـــ

بخش یکم: برخی مسایل مربوط به تئوری و متدولوژی

۱- ملاحظاتی در مورد اسلوب برخورد

ارائهٔ ارزیابی از گذشتهٔ سوسیالیسم، اگر بخواهد مسؤولانه انجام گیرد، باید با صداقت علمی همراه باشد. این بدین معنا است که هر ارزیابی از این نوع، قبل از هرچیز باید بهطور صادقانه اصول و فروضی را که خود بر آن ها استوار است روشن کند و اهدافی را که دنبال میکند توضیح دهد. تنها در این صورت میتوان در مورد یک چنین ارزیابی به قضاوت علمی نشست و نقاط قوت و ضعف آن را بهدرستی تشخیص داد. در غیاب چنین توضیحاتی، بحث برسر درستی یا نادرستی ارزیابیهای ارائه شده از چارچوب علمی خارج می شود و به حد پلمیکهای سیاسی و ذهنی تنزل مییابد.

دقیقاً برای جلوگیری از درغلتیدن به یک چنین برخورد ذهنی و نادرست است که مارکس شیوهٔ برخورد دیالکتیکی به تاریخ و جامعهٔ بشری را مطرح میکند و برخی از اصول عمدهٔ آن را در «مقدمهای بر نقد اقتصاد سیاسی» برمیشمارد. در اینجا دو اصل از این اصول را که بهنظر ما سنگپایهٔ هر بررسی علمی، و از جمله بررسی حاضر، را تشکیل میدهند، بهاختصار یادآور میشویم:

۱- اصل اول را به نقل از مارکس میتوان چنین توضیح داد که در یک تحقیق علمی:

... جامعهٔ موجود، حتی در هنگام بهکارگیری اسلوب تئوریک، باید همیشه بهعنوان پیششرط و زمینهٔ درک واقعیت در نظر گرفته شود.[۱]

این عبارت بدین معنا است که یک پژوهشگر، هنگامی که به ارزیابی یک پدیدهٔ اجتماعی مینشیند، پیش از هرچیز باید به این نکته آگاه باشد که در چه جامعه و عصری زندگی میکند، و بهواسطهٔ آن چه نوع عینک تعصبی به چشم دارد. بهعلاوه، چنین پژوهشگری باید به این مسأله نیز آگاه باشد که در چارچوب جامعهای که در آن زندگی میکند، جایگاه طبقاتی و ایدئولوژیک خود او چیست و از موضع کدام طبقهٔ اجتماعی به بررسی پدیدهٔ مورد سؤال پرداخته است.

از نظر مارکس، آن درکی از پدیدهها علمی است که بر پایهٔ جهانبینی پیشروترین طبقهٔ عصر ما، یعنی طبقهٔ کارگر و سازمانهای سیاسی آن، استوار باشد. چنین دیدگاهی ما را تجهیز میکند تا جوهر دوران و طبیعت کلیترین چارچوب تعیینکننده در مرحلهٔ مورد نظر را درک کنیم و بر مبنای آن نقش هر یک از پدیدهها را در این چارچوب کلی مشخص کنیم. آنچه از این روند حاصل میشود، مجموعهای از مفاهیم و مقولات علمی است که به ما امکان میدهد که از دیدگاه طبقهٔ کارگر به ارزیابی واقعیت موجود بپردازیم. مقولات مربوط به ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی محصول یک چنین روندی هستند که در طول نزدیک به یک و نیم قرن مبارزهٔ طبقاتی پرولتاریا شکل گرفتهاند و اکنون بهعنوان ابزارهای علمی و تئوریک در دست کمونیستها عمل میکنند. البته در این تردیدی نیست که همین مقولات نیز باید در سایهٔ برخورد انتقادی به واقعیت موجود و مختصات عصر حاضر مورد بررسی و ارزیابی قرار گیرند و تدقیق و تکمیل شوند. اما این کار تنها در چارچوب یک برخورد علمی از دیدگاه پیشروترین طبقه، یعنی طبقهٔ کارگر، و با هدف پیشبرد منافع تاریخی این طبقه امکانپذیر است.

وجه تعیین کنندهٔ این اصل برای ما درحال حاضر این است که برخورد ما به مشکلات گذشتهٔ سوسیالیسم، برای این که علمی باشد، باید نه از دیدگاه یک روشنفکر آزادهٔ بورژوا، نه از دیدگاه رمانتیک و عاطفه گرایانهٔ خردهبورژوازی، نه از دیدگاه مطلقگرایانهٔ ایدهآلیستی، بلکه مشخصاً از دیدگاه ماتریالیستی ـ طبقاتی پرولتاریا، آنهم پرولتاریای جهان امروز و احزاب سیاسی واقعاً موجود آن، انجام گیرد. اتخاذ چنین دیدگاهی نیز نه از طریق «مطالعه» و «اطلاع» یافتن از نظرات و مواضع طبقاتی پرولتاریا، بلکه تنها از طریق نفی عملی و واقعی همهٔ خاستگاههای غیرپرولتری، و پیشبرد مداوم انتقاد از خود درحین شرکت کامل در پراتیک مبارزهٔ طبقاتی پرولتاریا در سطح جهان، امکانپذیر است. بدون حفظ پیوند مستقیم با چنین پراتیکی، ارزیابی ما از روندهای درونی کشورهای سوسیالیستی سابق بهصورت یک ارزیابی روشنفکرانه، در چارچوب ذهنیت طبقاتی حاکم بر جامعهٔ سرمایهداری امروز محبوس خواهد ماند.

بدینترتیب، پیوند عملی با مبارزهٔ طبقاتی پرولتاریا و تصحیح انتقادی پراتیک آن در حین مبارزهٔ طبقاتی تنها راه علمی دستیابی به یک ارزیابی صحیح و علمی از بحران کنونی سوسیالیسم و برخورد به مشکلات گذشتهٔ آن است. برخورد به مسایل سوسیالیسم از هر جایگاه خارج از این عرصه، یا در تقابل با آن، بهناچار به رنگ تعصبات ذهنی جامعهٔ سرمایهداری آغشته خواهد بود و ما را از درک علمی واقعیتها محروم خواهد کرد.

۲- اصل دومی که مارکس مطرح میکند چنین است:

... حتی انتزاعیترین مفاهیم، علیرغم قابلیت انطباقشان با همهٔ دورهها و اعصار ... خود زاییده و مخلوق شرایط تاریخی مشخص هستند و بههمین دلیل، تنها در چارچوب همان شرایط مشخص تاریخی معنای واقعی خود را پیدا میکنند.[۲]

این بدان معنا است که یک پدیدهٔ اجتماعی یا طبیعی، نه مجموعهای از مختصات جدا از هم و ایستا، بلکه یک گشتاور متحرک و پویا از مجموعهٔ سیر تکاملی جامعهٔ بشری و طبیعت است و درست بههمین دلیل، جوهر و مختصات آن در رابطهٔ مستقیم با تضادهای هر دورهٔ مشخص تاریخی و هر مرحله از این سیر تکاملی تغییر میکند، شکل و مضمون خاص به خود میگیرد، و معنای تازه مییابد. در نتیجه، هیچ پدیدهای را نمیتوان خارج از قالب و چارچوبی که زمینهٔ وجودی آن را تشکیل میدهد، و جدا از مرحلهٔ تاریخی مشخصی که آن را ایجاد کرده است، مورد بررسی قرار داد و به نتیجهٔ علمی رسید. برعکس، اسلوب صحیح حکم میکند که هر پدیدهٔ اجتماعی (مانند سوسیالیسم واقعاً موجود، دموکراسی، حزب، «استالینیسم» و غیره) در قالب و چارچوب مشخص تاریخی آن و در ارتباط مستقیم با این چارچوب مورد بررسی قرار گیرد. بهعبارت دیگر، دستیابی علمی به ماهیت واقعی هر پدیده، قبل از هرچیز مستلزم شناخت از تضادهای کلیتری است که زمینهٔ رشد آن را تشکیل میدهند.

بدینترتیب، برای دستیابی از درک علمی از هر پدیده، بهجای جمعآوری مجموعه ای از «حقایق بدیهی» جزئی در مورد آن و نتیجه گیری کلی از آنها، باید از درک کلیترین تضادها و واقعیات موجود آغاز کرد و پس از نقد تئوریک از کل این واقعیت و تضادها، به توضیح اجزای آن پرداخت. بهعبارت دیگر، در یک بررسی علمی باید از گستردهترین (پیچیدهترین و عینیترین) چارچوب آغاز کرد و با محدودتر کردن حیطهٔ تمرکز، مرحله به مرحله، به توضیح پدیدههای جزئیتر پرداخت. آنچه باید در این روند مد نظر قرار گیرد این است که عبور از هر مرحلهٔ تحلیلی کلیتر به مرحلهای جزئیتر، باید با در نظر گرفتن تأثیرات پدیدهٔ کلیتر بر پدیدهٔ جزئیتر انجام گیرد، به نحوی که هر جزء در پیوند با تضادهای کلیتری که زمینهٔ دیالکتیکی آن را تشکیل میدهند تعریف شود و نه بهعنوان پدیدهای مستقل و جدا از محیط. بهعنوان مثال، از دیدگاه علمی نمیتوان نقد از گذشته را با نقد از پدیدهای به نام «استالینیسم» آغاز کرد. زیرا درک صحیح از ماهیت «استالینیسم» مستلزم شناخت روندهای درون حزبی؛ درک از این روندها مستلزم شناخت از رابطهٔ حزب و طبقه؛ درک از این رابطه مستلزم شناخت از الگوی ساختاری سوسیالیسم در هر مقطع؛ درک از این الگو مستلزم شناخت از تضادهای موجود و تاریخی جامعه؛ و درک از این تضادها مستلزم شناخت از تضادهای کلیتر جهانی در آن مقطع است. اسلوب علمی مارکسیستی حکم میکند که این روند در جهت عکس مسیر فوق طی شود.

این اصول وجوه عمدهٔ تفاوت میان یک برخورد علمی پویا و دیالکتیک را با یک برخورد انتزاعی و ایستا تشکیل میدهند. طبیعتاً بررسی مسایل مربوط به سوسیالیسم، و بهتبع آن سوسیالیسم واقعاً موجود بهعنوان یک پدیدهٔ تاریخی ـ اجتماعی، نمیتواند از این قاعده مستثنی باشد. یک بررسی علمی از آن نوع که امروز در دستور کار کمونیستها قرار گرفته است، بهناچار باید هردوی این اصول را مبنای کار خود قرار دهد.

۲- مبانی تئوریک نقد علمی از سوسیالیسم واقعاً موجود

این روزها، در محافل گوناگون، رسم بر این شده است که هر انتقاد از گذشتهٔ سوسیالیسم با تأکید بر این فرض آغاز می شود که «تئوریهای گذشته اعتبار خود را از دست دادهاند...». متأسفانه، این پدیده نهفقط در تحلیلهای غیرکمونیستی و ضدکمونیستی، بلکه در ارزیابیهای برخی متفکران مارکسیست نیز به چشم میخورد. از آنجا که، بر اساس اصولی که در بالا توضیح داده شد، هیچ نقد علمی از گذشته نمیتواند بدون اتکاء بر یک دیدگاه روشن و آشکار تئوریک و طبقاتی انجام گیرد، لازم است برخی نکات ضرور را در این رابطه روشن کنیم.

این گفتهٔ کلی که «تئوریهای گذشته اعتبار خود را از دست دادهاند»، گفتهای که مسلماً به مارکسیسم ـ لنینیسم اشاره دارد، به دلایل زیر نمیتواند مبنای علمی داشته باشد:

نخست: روشن نیست که این «تئوریهای گذشته» چگونه اعتبار خود را از دستاند؟ علل و عوامل بیاعتبار شدن آنها چه بوده است؟ و نشانههای این بی اعتباری اکنون در کجا مشاهده میشود؟ اگر بحران جوامع سوسیالیستی زمینهٔ چنین حکمی را تشکیل میدهد، آنگاه این وظیفهٔ تحلیلی در برابر ما قرار میگیرد که ابتدا ریشههای تاریخی این بحران را بشکافیم، عوامل عینی و ذهنی زایندهٔ بحران را از یکدیگر تمیز دهیم، و سپس از میان عوامل ذهنی، آن بخش را که ماهیت تئوریک دارند بیرون بکشیم و آن را به نقد بگذاریم. هیچیک از این بررسیها تاکنون بهشکل سیستماتیک انجام نگرفتهاند و در نتیجه، صدور یک چنین حکم قطعی در مورد ریشههای تئوریک مشکلات کنونی، کاری عجولانه و فاقد پشتیبانی علمی است.

دوم: حتی اگر بپذیریم که یک چنین بررسیای به عمل آمده و نتایج علمی آن به اثبات رسیده است، این بررسی باید بتواند به ما نشان دهد که کدام بخش از این «تئوریهای گذشته» ــــ کدام پیشفرضها، کدام استدلال ها، کدام نتیجهگیریها، و مهمتر از همه، در رابطه با کدام بخش از واقعیت ــــ نادرست بوده و در نتیجه اعتبار خود را از دست داده است؟ آیا تئوری ارزش اضافی مارکس نادرست است؟ آیا ارزیابی ما از تضادهای جامعهٔ سرمایهداری غلط بوده است؟ آیا تئوری امپریالیسم لنین با واقعیت موجود وفق نمیدهد؟ آیا تئوری ما در مورد حزب پیشاهنگ طبقهٔ کارگر با اشکال روبرو است؟ آیا نظریههای موجود در رابطه با شیوهٔ ساختمان سوسیالیسم نادرستاند؟

کاملاً روشن است که سخن گفتن از «بی اعتباری تئوریهای گذشته» بهطور عام، در عمل بهمعنای صدور حکم بر بیاعتباری تمام این تئوریها و صدها تئوری دیگری است که اجزاء گوناگون بینش مارکسیست ـ لنینیستی را تشکیل میدهند. یک چنین تعمیم همهگیری، بدون در نظر گرفتن ابعاد گوناگون بهاصطلاح «تئوریهای گذشته»، از هر برخورد علمی بهدور است. این همان چیزی است که هگل بهعنوان «نفی مطلق»، مارکس و انگلس بهعنوان «برخورد متافیزیکی» و لنین بهعنوان «برخورد غیرمشخص به واقعیات» مردود شناختهاند.

درک طبقاتی از مراحل رشد جامعهٔ بشری بهسوی سوسیالیسم و کمونیسم، تعریف مقولهٔ «کار» بهعنوان عامل محوری و تعیینکنندهٔ شکل تاریخی تعالی جامعهٔ انسانی؛ تبیین معمای «استثمار کار» و تعریف مفهوم کلیدی «ارزش اضافی»؛ شناخت از پرولتاریا بهعنوان گورکن نظام سرمایهداری و محرک اصلی انقلاب سوسیالیستی؛ و دهها تئوری پیچیدهٔ مشابه، هیچیک درکها و اکتشافاتی نبودهاند که بتوان آنها را بهطور ذهنی ابداع کرد یا بهطور دلخواه و بدون در نظر گرفتن رابطهٔ ارگانیک آنها با واقعیات عینی، بهدور انداخت. این مقولات و مفاهیم، که سنگ بنای تئوریک سوسیالیسم علمی را تشکیل میدهند، تنها بر مبنای بهکارگیری اسلوب علمی و برخورد دیالکتیک به تاریخ جامعهٔ بشری تدوین شدهاند و در نتیجه فقط با استفاده از اسلوبهای علمی مشابه قابل رد اند.

سوم: اصول تفکر دیالکتیکی به ما میآموزد که هیچ پدیدهای به خودیخود از بین نمیرود و هیچ پدیدهای به خودیخود زاییده نمیشود. این اصل بهویژه در رابطه با روند تولید علمی بیش از هر روند دیگر چشمگیر است. تاریخ علوم بهوضوح این حقیقت را ثابت میکند که «تئوریهای گذشته» همواره و بدون استثناء تنها پس از پیدایش تئوریهای جدید ــــ و دقیقاً در اثر پیدایش تئوریهای جدید ــــ مردود شناخته شدهاند و نه پیش از آن. واقعیت این است که هیچ تئوری علمی بدون آنکه تئوری جدیدتری بیاعتباری آن را از طریق استدلال علمی اثبات کند از بین نمیرود. بیاعتباری یک تئوری نیز تنها از طریق اثبات عدم توانایی آن در توضیح پدیدههای موجود یا نوین محرز میگردد. بر این مبنا، «بیاعتباری» مارکسیسم ـ لنینیسم بهعنوان یک علم، تنها زمانی میتواند مطرح باشد که از توضیح پدیدههای نوینی که امروز با آن روبرو است عاجز بماند. این «ناتوانی» مارکسیسم ـ لنینیسم در توضیح پدیدههای نوین نیز هنوز توسط هیچکس به اثبات نرسیده است، و بنابراین، این ادعا که برای اولین بار در تاریخ علوم، مارکسیسم ـ لنینیسم بدون ظهور هیچ تئوری تازهای که واقعیت موجود را به شکلی بهتر توضیح دهد اعتبار خود را از دست داده است، با واقعیت تاریخ علم تضاد آشکار دارد.

در این تردید نیست که زمینهٔ رشد این ادعا که «مارکسیسم ـ لنینیسم اعتبار خود را از دست داده است»، مشاهدهٔ عینی وقایعی است که در دههٔ اخیر در کشورهای سوسیالیستی بهوقوع پیوستهاند. فروپاشی دولتهای سوسیالیستی در کشورهای اروپای شرقی، تظاهرات مردم در اعتراض به کمبودها، بحرانهای اقتصادی در این کشورها، رویآوری این کشورها به اقتصاد بازار، و...، همه بهعنوان شواهدی بر این «بیاعتباری تئوریهای گذشته» مطرح میشوند. بهعبارت دیگر، از مشاهدهٔ یک سری پدیدهها و وقایع تاریخی مشخص، در یک مقطع مشخص، و در کشورهای مشخص، نتایج تئوریک عام گرفته میشود و این نتایج به تمام عرصههای نظری، ایدئولوژیک و فلسفی تعمیم مییابد، بدون آنکه چارچوبهای تاریخی و قالبهای منطقی این پدیدهها در نظر گرفته شود. چنین شیوهٔ استنتاجی، نهتنها امروز در هیچ یک از عرصههای علمی مورد قبول نیست، بلکه بیش از یک قرن پیش نیز توسط مارکس و انگلس بهعنوان شیوههای غیرعلمی مردود اعلام شده است.

در نتیجه، کسانی که بدون ارائهٔ یک تئوری منسجم «نوین» به جای «تئوریهای گذشته»، از «بی اعتبار شدن» مارکسیسم ـ لنینیسم سخن میگویند، سخنانشان خواسته یا ناخواسته در خدمت یک هدف قرار میگیرد: احیای تئوریهای قدیمتر و تثبیت نظامهای حاکمی که بر این تئوریها استوار اند. در شرایط حاضر، تنها راهنما و قطبنمای کمونیستها در برخورد به مسایل گذشته و شالودهریزی مسیر آینده، انقلابیترین دانش امروزین، یعنی مارکسیسم ـ لنینیسم، است. بدون یک چنین قطبنما و ابزار علمی، هر ارزیابی از گذشته شکل ذهنی و غیرطبقاتی به خود میگیرد و هر حرکت در جهت خروج از وضعیت کنونی، از باتلاق اپورتونیسم سر در میآورد.

رویدادهای اخیر در کشورهای سوسیالیستی، با اینکه بازنگری برخی نظریهها و عملکردهای گذشته را ضروری ساختهاند، اما به خودیخود به هیچوجه بهمعنای «بیاعتباری» جهانبینی، ایدئولوژی و نگرش علمی مارکسیسم ـ لنینیسم نبوده و نیستند. مبارزهٔ طبقاتی، بهعنوان یک واقعیت عینی تاریخی، در خارج از ذهن ما و بهعنوان بخشی از قانونمندی حرکت دیالکتیک تاریخ، همچنان ادامه دارد و تا استقرار جامعهٔ کمونیستی ادامه خواهد داشت. و در این مبارزه، مارکسیسم ـ لنینیسم بهعنوان پیشروترین و علمیترین جهانبینی موجود، همچنان مهمترین و مؤثرترین سلاح طبقهٔ کارگر و احزاب سیاسی آن در تصحیح اشتباهات گذشته، مبارزه علیه استثمار انسان به دست انسان، و دستیابی به جامعهٔ بیطبقهٔ کمونیستی است.

مبانی تئوریک ساختمان سوسیالیسم، اگر نیاز به تغییراتی هم داشته باشند، این تغییرات تنها میتواند از زاویهٔ تکامل آنها در انطباق با تجربیات و شرایط نوین، و نه در جهت نفی آنها، مطرح باشد. فراموش نمیکنیم که در اواخر قرن گذشته نیز لنین با تکیه بر تئوریهای مارکس و انگلس، و از طریق بسط و انطباق خلاق آنها با شرایط مبارزهٔ طبقاتی در عصر امپریالیسم ــــ و نه از طریق اعلام «بیاعتباری» آنها ــــ توانست راهگشای مسیر آیندهٔ جنبش شود. و این همان وظیفهای است که امروز تاریخ بار دیگر بر دوش کمونیستها قرار داده است.

۳- ملاحظاتی دربارهٔ مسألهٔ الگوها

در رابطه با مسألهٔ الگوهای رشد سوسیالیسم نیز مشابه همین نوع برخوردهای کلی و غیرمشخص وجود دارد که نمیتوانند راهگشا باشند. بسیاری از متفکران مارکسیست، ضمن دفاع از مارکسیسم ـ لنینیسم و تئوریهای سوسیالیسم علمی،مسأله را از دیدگاه «شکست الگوی ۷۰ سالهٔ سوسیالیسم» که در اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی بهکار گرفته شد مطرح میکنند. اما این شیوهٔ برخورد، با اینکه مارکسیسم ـ لنینیسم را مبنای ارزیابی خود قرار میدهد، همچنان دچار مشکلاتی جدی است که بدون برخورد به آنها نمیتوان به یک ارزیابی درست از مسایل گذشته دست یافت.

چنین ادعایی پیش از هرچیز بر این پیشفرض مبتنی است که سوسیالیسم، هم در اتحاد شوروی و هم در دیگر کشورهای سوسیالیستی، در تمام مدت از الگوی عمومی واحدی پیروی کرده است. نادرستی این پیشفرض را میتوان هم از نظر تئوریک و هم از دیدگاه تاریخی به اثبات رساند. اما، تناقض بزرگتر این ادعا در این است که «تئوری سوسیالیسم» را در مقابل «الگو»ی واقعی آن قرار میدهد.

از دیدگاه تئوریک، هنگامی که از موفقیت یا شکست یک الگوی اقتصادی ـ اجتماعی سخن میگوییم، باید در درجهٔ اول روشن کنیم که این الگو بر اساس کدام پیشفرضها و دادههای تئوریک، در کدام مقطع تاریخی، در چارچوب کدام تضادها و ضرورتهای تاریخی، و برای دستیابی به کدام هدفهای تاریخی ـ اجتماعی بهوجود آمده است. بدیهی است که موفقیت یا شکست یک الگو تنها در سایهٔ هدفهای تعیینشده برای آن و در چارچوب شرایط عینی که زمینهٔ منطقی ـ تاریخی آن را تشکیل میداده است قابل بررسی است. بدون رجوع به این هدفهای مشخص، سخن گفتن از موفقیت یا شکست یک الگو تنها میتواند یک کلیگویی غیرتاریخی باشد.

آنچه که مسأله را از این هم بغرنجتر میکند، وجود عوامل و فاکتورهای خارجی و تأثیر آنها در موفقیت یا شکست الگوی مورد نظر است. واقعیت این است که هیچ الگوی اجتماعی ـ اقتصادی در خلأ به پیش برده نمیشود. تضادهای عمدهٔ موجود در سطح جهان، و همچنین تضادهای تاریخی ـ اجتماعی گذشته و حالِ باقیمانده در جامعه، بر نحوهٔ پیشبرد آن در هر مرحلهٔ تاریخی تأثیر میگذارند.

به همهٔ اینها باید عامل تعیینکنندهتری را نیز افزود؛ و آن چگونگی عملکرد حزب پیشاهنگی است که وظیفهٔ بهاجرا درآوردن الگوی مزبور را در سطح جامعه برعهده دارد. این نیز، بهنوبهٔ خود، از یکسو به درجهٔ درک صحیح، میزان تجربه و پایبندی پیشاهنگ به مبانی تئوریک و علمی الگوی مزبور، و از سوی دیگر به توان وی در انطباق صحیح اصول عمدهٔ این الگو با شرایط عینی و ذهنی حاکم بر جامعه در هر مرحلهٔ معین تاریخی بستگی دارد.

با این تفاصیل بهخوبی روشن است که صدور حکم در مورد پیروزی یا شکست یک الگو، اگر بخواهد بهشکلی مسؤولانه انجام گیرد، نمیتواند به حد یک برداشت انتزاعی و کلی تنزل داده شود. برعکس، چنین کاری مستلزم عمیقترین بررسیها در همهٔ عرصههای تاریخی ـ اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و حتی فرهنگی جامعهای است که این الگو در آن به اجرا درآمده است.

بر این اساس، برای اینکه شکست یک الگو به اثبات برسد، باید روشن شود که عدم دستیابی آن به اهداف تعیین شده نه ناشی از تأثیر عوامل خارجی، نه نتیجهٔ مبانی غلط تئوریک، و نه نتیجهٔ عملکرد نادرست پیشاهنگ اجتماعی، بلکه ناشی از تضادهای حل نشدنی ساختاری و درونی آن بوده است. بهعبارت دیگر، باید ثابت شود که الگوی مزبور، به علت تناقضات درونی خود، حتی بدون دخالت عوامل فوق نیز امکان دستیابی به هدفهای تعیین شده را نداشته است. تنها در این صورت میتوان از «شکست» یک الگو سخن گفت و بهدنبال الگوی «بهتر»ی رفت.

چنین حکمی در مورد «الگوی ۷۰ سالهٔ سوسیالیسم» نهتنها تاکنون به اثبات نرسیده است بلکه حتی گامهای اولیه برای اثبات آن نیز هنوز در سطح جنبش کمونیستی برداشته نشده است. در حال حاضر، تنها مبنای صدور چنین حکمی، نه یک بررسی همهجانبهٔ علمی، بلکه یأس ناشی از عقبگرد تاریخی اخیر است. و از آنجا که هنوز هیچکس یک جهانبینی، تئوری و الگوی بهتر از آنچه که وجود داشته ارائه نکرده است، و باز از آنجا که هیچ مبارزهای را نیز نمیتوان بدون تئوری و الگویی که آن را هدایت کند به پیش برد، صدور یک چنین حکم کلی در مورد «شکست الگوی ۷۰ سالهٔ سوسیالیسم»، جز دعوت کمونیستها به انفعال و کنار گذاشتن مبارزهٔ طبقاتی تا زمان «کشف» یک «الگوی بهتر»، معنای دیگری نمیتواند داشته باشد.

مشکل دیگر چنین بحثی این است که «تئوری سوسیالیسم» را با «الگوی» آن در عرصهٔ واقعیت، درمقابل یکدیگر قرار میدهد و چنین القا میکند که گویا درحالی که «تئوری سوسیالیسم» درست بوده است، «الگوی» آن در عرصهٔ واقعیت شکست خورده است. چنین بحثی، همانطور که نشان خواهیم داد، نهتنها با تناقض درونی روبرو است، بلکه پیامدهای مهم و نگرانکنندهٔ دیگری را نیز به دنبال دارد.

هنگامی که از «تئوری سوسیالیسم» سخن میگوییم، در واقع داریم از چیزی که بر جنبههایی از واقعیت عینی مبتنی است صحبت میکنیم. هیچ تئوریای وجود ندارد که تنها بیانگر یک آرمان تخیلی باشد. سوسیالیسم هنگامی توسط مارکس و انگلس از یک آرمان تخیلی به یک تئوری علمی بدل شد که آنها توانستند اجتنابناپذیری و عملی بودن آن را در واقعیت، از طریق کشف قوانین ماتریالیسم تاریخی و مبارزهٔ طبقاتی، به اثبات برسانند. بدینسان بود که سوسیالیسم از سطح «تخیلی» به سطح «علمی» ارتقاء یافت.

علاوه بر این، در گام دومی که در سال ۱۹۱۷ برداشته شد، «آرمان» سوسیالیسم یک بار دیگر متحول شد، و این بار از یک تئوری علمی ــــ از یک امکان ــــ به یک واقعیت عینی بدل گردید. انقلاب اکتبر و بهوجود آمدن اولین دولت پرولتری، سوسیالیسم را به واقعیتی بدل کرد که نهتنها زندگی میلیونها انسان را در سراسر جهان تحت تأثیر قرار داده است، بلکه حتی نشان بازگشتناپذیر دستاوردهای خود را بر کل تاریخ معاصر ــــ بر تاریخ عینی بشریت ــــ حک کرده است. بدینترتیب، این واقعیت که سوسیالیسم، علیرغم همهٔ کمبودهایش، در طول ۷۰ سال گذشته واقعاً وجود داشته است، وجود ارتباط متقابل میان تئوری و پراتیک سوسیالیسم را به اثبات میرساند. در نتیجه، جدا کردن این واقعیت ۷۰ ساله از تئوری سوسیالیسم، و نه فقط این، بلکه این ادعا که این «تئوری» حتی نتوانسته پس از گذشت یک قرن، یک نمونهٔ موفق در اثبات درستی خود ارائه دهد، نه یک گام بلکه دو گام تاریخی به پس است. این، در حقیقت، چیزی جز نفی ضمنی تئوری سوسیالیسم نیست.

امروز، پس از گذشت بیش از هشتاد سال از تاریخ واقعی سوسیالیسم، هرگونه تلاش برای جدا کردن تئوری و پراتیک آن از یکدیگر، بهناچار به نفی «تئوریهای موجود» و سقوط در ورطهٔ تخیلگرایی میانجامد. این بدان معنی است که بگوئیم سوسیالیسم هرگز جز بهشکل یک «آرمان» وجود نداشته است. این عین بازگشت به سوسیالیسم «تخیلی» است. این چیزی نیست جز پذیرش شکست نهایی درعین دستاویز ماندن به امیدی موهوم برای آیندهای نامعلوم.

همهٔ ما، از بسیاری مردمان خوش قلب، از جمله از لیبرالها و عناصری از طبقهٔ بورژوازی، بارها شنیدهایم که می گویند: «سوسیالیسم در تئوری بسیار زیبا است، اما در عمل پیاده شدنی نیست». این گفته، در واقع، از نظر منطقی تنها یک گام فراتر از نظریهٔ «شکست الگوی ۷۰ سالهٔ سوسیالیسم» قرار دارد؛ گامی که شاید بسیاری از مدافعان این نظریه مایل به برداشتن آن نباشد، اما چهبسیار کسان که به دلیل احساس شکست، آماده و مشتاق برداشتن آن هستند. و این آن خطری است که در پشت بحثهایی از این نوع به کمین نشسته است.

اما، دشمنان طبقاتی ما که تز «شکست الگوی ۷۰ سالهٔ سوسیالیسم» را بهپیش میکشند تخیلگرا نیستند. برعکس، آنها نسبت به واقعیت موجود آگاهی کامل دارند و بهخوبی میدانند که با آن چه میخواهند بکنند. درست برخلاف تخیلگرایان جدید، آنها موجودیت سوسیالیسم در گذشته را نفی نمیکنند، بلکه میخواهند از ادامهٔ موجودیت آن در آینده جلوگیری بهعمل آورند. آنها میکوشند تا مردم زحمتکش را قانع کنند که سوسیالیسم در گذشته حقیقتأ وجود داشته است اما همین موجودیت عینی آن، نقصهای اجتنابناپذیر آن را بهاثبات رسانده است؛ نقصهایی که نشان دادهاند سوسیالیسم حتی بدتر از سرمایهداری است و در نتیجه آیندهای نیز ندارد. «زبیگنیو برزژینسکی» جوهر نظریهٔ «بنبست الگوی سوسیالیسم» را بهروشنی چنین بیان کرده است:

بنبست [بخوان: نقص] کشندهٔ نظام کمونیستی در اتحاد شوروی این است که پیشرفت اقتصادی در آن تنها بهقیمت تزلزل سیاسی [بخوان: نابودی سوسیالیسم]، و انسجام سیاسی تنها بهقیمت شکست اقتصادی قابل تأمین است.[۳]

اگر منظور از این تز نقد تئوریک الگوی سوسیالیسم میبود، قاعدتاً طرفداران آن میبایست بکوشند تا ثابت کنندکه الگوی سوسیالیسم نیز، مانند سرمایهداری، دارای تضادهای درونی اجتنابناپذیر است؛ که روابط تولیدی سوسیالیستی نیز، بنا بر ماهیت خود، مانع رشد و تکامل نیروهای مولدهٔ جامعه بودهاند؛ که اصول بنیادی شیوهٔ تولید سوسیالیستی ــــ مالکیت عمومی بر ابزار تولید، اقتصاد برنامهریزی شده، انترناسیونالیسم، و بالاتر از همه، اصل «از هرکس بهتناسب توانش، به هرکس بهتناسب کارش» ــــ اصولی متضاد و غیرقابل اجرا هستند. اما آنها از چنین تلاشی خودداری میکنند، نه به این دلیل که به چنین اثباتی علاقهمند نیستند، بلکه به این دلیل که بهخوبی میدانند اگر هزار سال هم بکوشند، باز قادر نخواهند بود چنین ادعاهای بیپایهای را ثابت کنند.

بهخوبی روشن است که ما در اینجا نه با یک نقد تئوریک، بلکه با یک حملهٔ سیاسی ـ ایدئولوژیک به سوسیالیسم روبرو هستیم؛ حملهای که هدفش نهتنها نابودی سوسیالیسم واقعأ موجود، بلکه حتی سوسیالیسم بهمثابه یک «تئوری» و یک «آرمان» است. و درست بههمین دلیل، تز «شکست الگوی ۷۰ سالهٔ سوسیالیسم» را نمیتوان فقط یک بحث تئوریک در مورد ضعفهای گذشته بهحساب آورد. این بحث، درعین حال، یکی از پایههای یورش مداوم طبقاتی به آیندهٔ سوسیالیسم را نیز تشکیل میدهد.

ما زمانی خواهیم توانست به وظیفهٔ تاریخی خود در دفاع از سوسیالیسم با موفقیت عمل کنیم که مبارزهٔ خود را با واقعبینی کامل و بهدور از هرگونه آرمانگرایی و منزهطلبی مطلق بهپیش بریم. واقعیت این است که «هیچ جامعهٔ نوینی ... بدون خونریزی و فارغ از اشتباهات و جنایات بهوجود نیامده و رشد نکرده است»[۴] و تاریخ ۸۰ سالهٔ سوسیالیسم نیز نمیتوانسته از این قاعدهٔ کلی مستثنی باشد. بنابراین، وظیفهای که امروز در مقابل ما قرار دارد، نه تکفیر و طرد الگوی «معیوب» ۷۰ سالهٔ سوسیالیسم و برپایی یک سوسیالیسم آرمانی و «بینقص» دیگر، بلکه رفع معایب و تکمیل همین سوسیالیسم بسیار حقیقی و موجود  ــــ یعنی تنها و یگانه سوسیالیسمی که با تمام دستاوردها و کمبودهایش، از سال ۱۹۱۷ در تاریخ بشری وجود داشته و هنوز هم وجود دارد ــــ با استفاده از اسلوبهای علمی است. همانطور که بنیانگذاران سوسیالیسم علمی تأکید کردهاند:

برای ما، کمونیسم شکل معینی از اوضاع که باید برقرار شود، یا یک آرمان که واقعیت باید خود را با آن تطبیق دهد نیست. ما آن جنبش واقعی را که وضعیت موجود را نفی کند کمونیسم مینامیم. جنبشی که شرایط لازم برای آن از هماکنون بهوجود آمده است.[۵]

برخورد تاریخی به الگوهای سوسیالیستی

ضعف اساسی نظریهٔ «شکست الگوی ۷۰ سالهٔ سوسیالیسم»، تخلف آن از اصول اساسی اسلوب علمی مارکسیستی و برخورد غیرتاریخی آن به مسألهٔ الگوهای رشد در کشورهای سوسیالیستی است. واقعیت این است که ما در این کشورها، بهویژه در اتحاد شوروی، فقط با یک «الگو»ی واحد در تمامی طول تاریخ ۷۰ سالهٔ سوسیالیسم روبرو نبودهایم. برعکس  در برابر ما زنجیرهای از «الگوها» قرار دارند که در مقاطع مختلف، در پاسخ به تحولات داخلی و بینالمللی مختلف، و برای دستیابی به هدفهای تعیینشدهٔ مختلف، طراحی و جانشین یکدیگر شدهاند. ما حتی نمیتوانیم مدعی شویم که با الگویی از «سوسیالیسم»، آنطور که از دیدگاه تئوریک مطرح است، روبرو بودهایم. برعکس، همانطور که بسیاری از اسناد و تحلیلهای حزب کمونیست اتحاد شوروی و قوانین اساسی متغیر این کشور نیز گواهی میدهند، همهٔ اینها «الگوهایی» برای «گذار» یک جامعهٔ معین با مشخصات تاریخی ویژه به مرحلهٔ «سوسیالیسم پیشرفته» بودهاند.

بنابراین، اولین و مهمترین سؤالی که نظریهٔ «شکست الگوی ۷۰ سالهٔ سوسیالیسم» در برابر ما قرار میدهد این است که در اینجا از شکست کدام «الگوی سوسیالیسم» سخن میرود؟ الگوی کمونیسم جنگی؟ الگوی «نپ»؟ الگوی صنعتی کردن سریع کشور در دوران استالین؟ الگوی کشاورزی و مصرفی دوران خروشچف؟ الگوی «سوسیالیسم پیشرفته» دوران برژنف؟ یا الگوی «سوسیالیسم انسانی و دموکراتیک» گارباچف؟ آیا همهٔ این الگوها هدفهای یکسانی را دنبال میکرده اند؟ آیا همهٔ آنها در دستیابی به هدفهای تعیین شده به یکسان با شکست مواجه بودهاند؟ آیا همهٔ این الگوها در شرایط بینالمللی یکسانی به پیش برده شدهاند؟ آیا همهٔ این الگوها بهطور یکسان از اصول سوسیالیسم تخلف کردهاند؟ و آیا همهٔ این الگوها نقش یکسانی در تخریب سوسیالیسم در این کشورها داشتهاند؟

میبینیم که کلیگوییهای غیرتاریخی چگونه میتواند بر سؤالات اساسی سرپوش بگذارد و راهحل علمی مشکلات را مسدود سازد. بههمین دلیل است که باید قاطعانه بر پرهیز از اینگونه برخوردهای غیرعلمی پای فشرد. تنها راه دستیابی به یک ارزیابی دقیق و علمی از مشکلات گذشته، برخورد تاریخی به مسألهٔ الگوهای رشد سوسیالیسم است. در این چارچوب باید بر اساس اصول مطرح شده از سوی مارکس، هریک از دورههای رشد جوامع سوسیالیستی، با توجه به هدفهای تعیین شده برای هریک از آنها در هر مرحلهٔ معین، بهطور جداگانه مورد بررسی قرار گیرد و درجهٔ موفقیت یا عدم موفقیت آنها، هم در رابطه با دستیابی به این هدفها، هم از دیدگاه پایبندی آنها به اصول اساسی سوسیالیسم، و هم از زاویهٔ حرکت استراتژیک آنها در جهت ارتقاء کیفیت نظام سوسیالیستی، تعیین گردد.

تنها بدین طریق قادر خواهیم شد ریشههای تاریخی و خاستگاههای مشکلاتی را که در نهایت به سقوط حاکمیت سوسیالیستی در این کشورها انجامیدند از نظر زمانی و ساختاری تعیین کنیم و سیاستها و برنامههای مشخصی را که در هر مقطع به پیدایش این مشکلات انجامیدند مشخص سازیم. این شیوه همچنین ما را قادر میسازد که علل عینی و ذهنی، زیربنایی و روبنایی، داخلی و خارجی هر یک از این مشکلات را تشخیص دهیم و درجهٔ اجتنابپذیر بودن یا نبودن، و همچنین روابط علت و معلولی منطقی و تاریخی میان مشکلات گوناگونی را که بالاخره بهصورت یک مجموعهٔ واحد به بحران کنونی در این کشورها انجامیدند، تعیین کنیم.

بیتردید این کاری است بس بغرنج و دشوار، اما ضرور، مسؤولانه و اجتنابناپذیر، که بیش از هرچیز به شکیبایی و اصولیت علمی نیاز دارد.

۴- سوسیالیسم از دیدگاه تئوریک

بدیهی است که یک ارزیابی از الگوهای تاریخی سوسیالیسم که با هدف تشخیص خطاها و کمبودهای موجود در آن انجام میگیرد، پیش از هرچیز نیازمند تعیین معیارها و ضوابطی است که این الگوهای تاریخی بر اساس آنها مورد قضاوت قرار میگیرند. بهعبارت دیگر، داشتن یک درک تئوریک روشن از اصول عام حاکم بر سوسیالیسم و ساختارهای درونی آن، پیششرط ضرور برای پیشبرد یک چنین ارزیابی تاریخی است. و از آنجا که برداشتهای تئوریک و انتظارات تاریخی از نظام سوسیالیستی میتوانند حتی در میان متفکران مارکسیست متفاوت باشند، لازم است پیش از دست زدن به هر نوع قضاوت در مورد الگوهای تاریخی سوسیالیسم، دیدگاه خود را در مورد آنچه از نظر تئوریک «سوسیالیسم علمی» میشناسیم و اصولی را که مبانی ارزیابی ما از این الگوها را تشکیل میدهند، بهاختصار بیان کنیم.

سوسیالیسم بهمثابه جامعهای نوین

سوسیالیسم، بهعنوان یک جامعهٔ نوین، از قوانین تاریخی عامی پیروی میکند که مارکس آنها را در تحلیل ماتریالیستی خود از تاریخ بهروشنی توضیح داده است.

بر اساس تحلیل مارکس، همهٔ شیوههای تولید دارای یک زیربنای اقتصادی (عامل عینی) متشکل از روابط تولیدی (روابط مالکیت بر ابزار تولید) و نیروهای مولده؛ و یک روبنا (عامل ذهنی) متشکل از ساختارهای سیاسی، ایدئولوژیک، فرهنگی، فلسفی، و...، هستند. در همهٔ این شیوههای تولید، عناصر روبنایی در چارچوب و تحت تأثیر عناصر زیربنایی شکل میگیرند، عمل میکنند و بهنوبهٔ خود بر عناصر زیربنایی تأثیر میگذارند. در همهٔ شیوههای تولید، ساختارهای روبنایی حاکم، بهویژه ساختار سیاسی (دولت)، در خدمت طبقات حاکم هستند و در چارچوب منافع طبقات حاکم، مسؤولیت حفظ وضع موجود و بازتولید روابط تولیدی را برعهده دارند. در همهٔ شیوههای تولید، روابط تولیدی حاکم، در عین اینکه خود بر اساس حد معینی از رشد نیروهای مولده بهوجود آمدهاند، بهنوبهٔ خود حد معینی از رشد این نیروها را، تا جایی که منافع طبقات حاکم را به مخاطره نیاندازد، تضمین میکنند و بهپیش میبرند.

از دیدگاه تاریخی، در همهٔ شیوههای تولیدی، زمانی فرا میرسد که رشد کمّی نیروهای مولده از حد تعیین شده توسط روابط تولیدی حاکم فراتر میرود و تغییر این روابط را ضرور میسازد. در چنین مقطعی، بر اثر رشد تضادهای تاریخی میان نیروهای مولده و روابط تولیدی، انقلاب اجتماعی بهوقوع می پیوندد و روابط تولیدی، در انطباق با سطح نوین رشد نیروهای مولده، تغییر بنیادی مییابند. بدینترتیب، روابط تولیدی «نوین» جای روابط «کهنه» را میگیرند و سیر رشد نیروهای مولده مجدداً در چارچوب این روابط «نوین»، و در جهت منافع طبقهٔ حاکمهٔ جدید، آغاز میشود. این روند دیالکتیک جانشینی «کهنه» توسط «نو»، جوهر و دینامیسم کلی رشد تاریخی همهٔ شیوههای تولید را تشکیل میدهد.

در جوامع طبقاتی، این روند جانشینی «کهنه» توسط «نو» ــــ که جوهر اصلی همهٔ روندهای طبیعی را نیز تشکیل میدهد ــــ بهواسطهٔ وجود طبقات استثمارگر، که حفظ روابط تولیدی موجود در خدمت منافع آنها است، با بغرنجیها و تضادهای ویژهای روبرو است. این طبقات و ساختار سیاسی مدافع منافع آنها (دولت)، بهعنوان عامل ترمزکنندهای در برابر تغییر روابط تولیدی جامعه عمل میکنند. بههمین دلیل، در جوامع طبقاتی، جانشینی «کهنه» توسط «نو» همواره از طریق انقلاب اجتماعی و درهم شکستن نیروی مقاومت طبقات حاکم امکانپذیر میگردد. و این عمدهترین وجه تمایز جامعهٔ بیطبقه با جوامع طبقاتی پیش از آن است.

از دیدگاه مارکسیستی، پرولتاریا، با از میان برداشتن استثمار طبقاتی و نابود کردن همهٔ طبقات استثمارگر، این عامل بازدارنده در روند جانشینی «کهنه» توسط «نو» را از روند رشد جامعه حذف میکند و رشد پیوسته و دائمی نیروهای مولده را تضمین مینماید. با از میان رفتن طبقات استثمارگر، انگیزهٔ حفظ روابط تولیدی موجود نیز از میان میرود و روابط تولیدی در جامعهٔ بیطبقه شکلی کاملاً سیال، و پیوسته درحال تغییر، بهخود میگیرد. درست بههمین دلیل است که مارکس کمونیسم را یک «شیوهٔ تولید» معین، یا یک «مرحلهٔ معین» در تاریخ جامعهٔ بشری که با شیوهٔ تولید خاصی شناسایی میشود، نمیداند و از آن بهعنوان جامعهای که بهطور مداوم «وضعیت موجود را نفی می کند» نام میبرد. بدینترتیب، از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی، رشد پیوسته و بلاانقطاع نیروهای مولده، همراه با تحول دائمی روابط تولیدی در انطباق با سطح رشد این نیروها، محوریترین ویژگی جامعهٔ سوسیالیستی و وجه تمایز اصلی آن از همهٔ جوامع طبقاتی پیش از آن است.

این اصل اولین و اساسیترین محک را در سنجش عملکرد یک الگوی سوسیالیستی تشکیل میدهد و عدم تحقق آن میتواند نشانهٔ وجود مشکلات جدی در چنین الگویی باشد. هر ارزیابی علمی از درجهٔ سلامت و موفقیت یک الگوی سوسیالیستی، در وهلهٔ اول باید این معیار را مبنای قضاوت خود قرار دهد.

دینامیسم رشد در «فاز نخست» جامعهٔ کمونیستی

در این تردیدی نیست که نمیتوان به این فرمولبندی مارکس از جامعهٔ کمونیستی به شکلی انتزاعی و آرمانگرایانه برخورد کرد. همانطور که مارکس در نقد خود بر «برنامهٔ گتا» بهوضوح مطرح کرده است، سوسیالیسم بهعنوان «فاز نخست» یا ابتدایی جامعهٔ کمونیستی، دارای ویژگیهایی است که آن را از هم از نظر کیفی و هم از نظر ساختاری از جامعهٔ کمونیستی متمایز میکند.  مارکس در توضیح این «فاز نخست» جامعهٔ کمونیستی مینویسد:

در اینجا موضع برسر یک جامعهٔ کمونیستی است که بر روی پایههای خود رشد نیافته بلکه، برعکس، تازه از درون جامعهٔ سرمایهداری سر برون کرده است و بنابراین جامعهای است که از هرلحاظ ــــ اقتصادی، اخلاقی و فکری ــــ هنوز نشانههای مادرزادی جامعهٔ کهن، یعنی جامعهای را که از دل آن برآمده است، با خود دارد.[۶]

این «نشانههای مادرزادی» کداماند؟ نخست اینکه انسانها هنوز خصلتها و محدودیتهای عینی و ذهنی گذشته را که در چارچوب نظام سرمایهداری نضج گرفتهاند ــــ از جمله انگیزههای منفعتطلبانهٔ شخصی، ضعف آگاهی طبقاتی، محدودیتهای علمی و تخصصی بازمانده از تقسیم کار اجتماعی در نظام سرمایهداری، و... ــــ را با خود حمل میکنند. دوم، نیروهای مولدهٔ جامعه هنوز در سطحی از رشد نیستند که بتوانند نیازهای مادی و معنوی یک جامعهٔ کمونیستی را برآورده سازند، و در نتیجه، اصل کمونیستی «به هرکس به تناسب نیازش» نمیتواند در چنین مرحلهای تحقق پیدا کند. سوم، بهدلیل تفاوتهای موجود در توانها و ویژگیهای تولیدکنندگان، اصل برابری کامل اجتماعی میان آنها، که یکی از ویژگیهای جامعهٔ کمونیستی است، نمیتواند بهعنوان هدف اجتماعی «فاز نخست»، یعنی جامعهٔ سوسیالیستی، مطرح باشد. در حقیقت، اصل حاکم بر توزیع وسایل مصرف اجتماعی در «فاز نخست»، یعنی اصل «به هرکس بهتناسب کارش»، خصلتاً اصلی است که نهتنها بر نابرابری استوار است بلکه بهنوبهٔ خود این نابرابری را تشویق نیز میکند. این نیز دلیل علمی ـ تاریخی مقنعی دارد.

از دیدگاه تئوریک، سوسیالیسم بهعنوان «فاز نخست» جامعهٔ کمونیستی، ماهیت دوگانهای دارد. از یک سو، در عرصهٔ تولید، نظام کار دستمزدی میراث سرمایهداری برقرار است، و از سوی دیگر، با استقرار مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید، یک بخش کمونیستی که هدف آن حرکت بهسمت تأمین همهٔ نیازهای فردی و اجتماعی شهروندان جامعه است، عمل میکند. اصول حاکم بر این دو بخش کاملاً با یکدیگر متفاوتاند و هریک هدفهای مرحلهای جداگانهای را دنبال میکنند.

اصل سوسیالیستی «به هرکس به تناسب کارش»، نهتنها کار مفید اجتماعی را به تنها منبع درآمد برای افراد جامعه بدل میکند، بلکه منافع فردی تولیدکنندگان را در راستای هدف رشد بیوقفهٔ نیروهای مولده قرار میدهد. در این بخش، دستمزد تولیدکنندگان تنها بخشی از ارزش آنچه را که تولید کردهاند به آنها باز میگرداند و مازاد تولید انجام شده توسط دولت به مالکیت کل جامعه در میآید و به صندوق عمومی جامعه ریخته میشود. بدینترتیب، میتوان گفت که اصل استثمار نیروی کار (نه استثمار طبقاتی) همچنان بر روند تولید حاکم است و در حقیقت در جامعهٔ سوسیالیستی به شکلی آگاهانه افزایش نیز مییابد. دولت سوسیالیستی، بهنمایندگی از کل جامعه، میکوشد تا با ایجاد انگیزهٔ مادی از طریق بهکار گرفتن اصل دستمزد بیشتر در مقابل کار بیشتر و کیفیت بهتر، تولیدکنندگان را به تولید هرچه بیشتر و بهتر برانگیزد و مازاد تولید اجتماعی را به حداکثر برساند.

این نابرابری برنامهریزی شدهٔ سطح دستمزدها در عرصهٔ تولید، مهمترین عامل و انگیزهٔ افزایش بهره وری کار و تضمین رشد بیوقفهٔ نیروهای مولده در «فاز نخست» جامعهٔ سوسیالیستی است. بهرهبرداری آگاهانه از همهٔ دستاوردهای علمی و فنی جامعهٔ بشری و استفادهٔ حداکثر از آنها در روند تولید نیز بخش جداییناپذیر این حرکت هدفمند را تشکیل میدهد.

آنچه که این نظام نابرابر دستمزدی در جامعهٔ سوسیالیستی را از نظام مشابه آن در جامعهٔ سرمایهداری بهطور کیفی متمایز میکند، به مالکیت اجتماعی درآمدن مازاد تولید آن است. این مازاد تولید، پس از کسر مخارج لازم برای ادارهٔ جامعه و تضمین رشد آن، به صندوق عمومی جامعه واریز میشود و بهمصرف ارتقاء سطح کیفی حیات اجتماعی و تأمین خدمات عمومی برای همهٔ اعضای جامعه بهطور یکسان میرسد. در این بخش است که اصل کمونیستی «به هرکس به تناسب نیازش» عمل میکند و همهٔ اعضای جامعهٔ سوسیالیستی، بدون توجه به کمیت و کیفیت کارشان، از مزایای آن بهرهمند میشوند. البته، در اینجا بهخوبی روشن است که رشد پیوسته و مداوم این بخش کمونیستی جامعه با سطح رشد نیروهای مولده و افزایش مازاد تولید در بخش نخست ارتباط تنگاتنگ دارد و تنها بر پایهٔ عملکرد درست آن میتواند واقعیت پذیرد. بهعبارت دیگر، رشد بخش کمونیستی جامعه مستقیماً تابعی از رشد بهرهوری کار و ارتقاء دائم کمیت و کیفیت نیروهای مولده در بخش تولید سوسیالیستی آن است.

بدینترتیب، هر عضو جامعهٔ سوسیالیستی به دو شکل از امکانات مادی جامعه بهرهمند میشود: نخست، بخش مربوط به دستمزد او، که بهتناسب کاری که انجام میدهد دریافت میکند؛ و دوم، بخش مربوط به خدمات اجتماعی، که بهطور مستقل از کمیت و کیفیت کاری که انجام میدهد به او تعلق میگیرد. مجموع این دو بخش، کل درآمد یک عضو جامعهٔ سوسیالیستی را تشکیل میدهد. طبیعی است که در مراحل ابتدایی رشد جامعهٔ سوسیالیستی، که هم نیروهای مولدهٔ جامعه به سطح رشد لازم و کافی نرسیدهاند و هم انگیزههای مادی، و نه آگاهی و شناخت کمونیستی، مبنای افزایش بهرهوری کار را تشکیل میدهند، دستمزد تولیدکننده بخش اصلی درآمد او و مهمترین انگیزهٔ او را برای انجام کار مفید اجتماعی تشکیل میدهد. اما، با رشد تاریخی جامعهٔ سوسیالیستی، سهم بخش کمونیستی مصرف در کل درآمد تولیدکننده، در مقایسه با میزان دستمزد او بهطور پیوسته افزایش مییابد و بدینترتیب جامعه روز به روز به اصل کمونیستی «از هرکس به تناسب کارش، به هرکس به تناسب نیازش» نزدیکتر میشود.

علت تکرار این اصول بدیهی برای کمونیستها در اینجا، تأکید بر چند مسألهٔ بسیار مهم است که عدم توجه به آنها میتواند جامعهٔ سوسیالیستی را بهویژه در عرصهٔ ارتقاء بیوقفهٔ سطح تولید با مشکلات جدی و حتی بحران روبرو سازد:

۱- تولید سوسیالیستی، بر اساس ماهیت و نقش تاریخیاش، با اصل برابری دستمزدها هیچ قرابتی ندارد. برعکس، تنها با تکیه بر یک نظام نابرابر دستمزدی میتواند به هدفهای درازمدت خود دست یابد. هرشکل از برابرسازی مکانیکی سطح دستمزدها در عرصهٔ تولید، تنها به تضعیف و نابودی انگیزههای مادی برای افزایش بهرهوری کار میانجامد. عدم توجه دقیق و علمی به این مسأله از سوی پیشاهنگان و برنامهریزان روند ساختمان سوسیالیسم، و بهکار گرفتن پیش از موعد معیارهای جامعهٔ کمونیستی پیشرفته در «فاز نخست»، کاری که مارکس از آن بهعنوان «تازاندن به پیش» نام میبرد، میتواند جامعهٔ سوسیالیستی را با بحران تولید روبرو سازد.

۲- حتی در مراحل پیشرفتهتر جامعهٔ سوسیالیستی نیز این اصل برجای خود باقی میماند. برابری کمونیستی نه از طریق از میان برداشتن انگیزههای مادی، بلکه از طریق رشد بیوقفهٔ صندوق مصرف اجتماعی صورت میگیرد، تا جایی که سهم دستمزد تولیدکننده در مقایسه با آنچه که بهطور رایگان از جامعه دریافت میکند، به سهمی بسیار ناچیز تقلیل مییابد. میزان فرارویی جامعهٔ سوسیالیستی به یک جامعهٔ سوسیالیستی پیشرفته و کمونیستی نیز تنها بر اساس این معیار عینی، یعنی افزایش پیوستهٔ سهم خدمات رایگان در کل درآمد تولیدکننده، تعیین میشود و نه بر اساس معیارهای سیاسی و ذهنی.

۳- صِرف افزایش کمّی مازاد تولید اجتماعی نمیتواند به تنهایی معیاری برای پیشرفت جامعه بهسوی کمونیسم باشد. چگونگی مصرف این مازاد تولید، به برنامهریزی علمی درازمدت، اختصاص صحیح منابع، جلوگیری از تفریط و اتلاف آنها، و مهمتر از همه، استفاده از آن در جهت ارتقاء کمّی و کیفی نیروهای مولدهٔ جامعه و سطح زندگی خود تولیدکنندگان نعمتهای مادی، یعنی پرولتاریا و دیگر طبقات زحمتکش، بستگی دارد. محاسبات غلط، کانالیزه شدن مازاد تولید در جهت مصارف غیرمولد مانند رشد لایههای شغلی غیرمولد، رشد بوروکراسی و فساد دولتی، تولید و مصرف نظامی، جنگ، و ...، همه و همه میتواند از حرکت جامعهٔ سوسیالیستی بهسمت کمونیسم جلوگیری کند.

این اصول، بهعنوان بخشی از عامترین مبانی تئوریک «فاز نخست» جامعهٔ سوسیالیستی، معیار اساسی را در هر ارزیابی از الگوهای تاریخی رشد سوسیالیسم تشکیل میدهند و راهنمای ما در سنجش میزان موفقیت یا عدم موفقیت هر الگو هستند.

نقش عامل ذهنی در سوسیالیسم: رابطهٔ حزب و دولت

رشد بیوقفهٔ نیروهای مولده در جامعهٔ سوسیالیستی ناشی از ویژگی دیگری است که آن را از همهٔ جوامع پیشین متمایز میسازد. مارکس، در «ایدئولوژی آلمانی»، این وجه تمایز مهم را چنین بیان میکند:

تفاوت کمونیسم با تمام جنبشهای پیش از آن در این است که کمونیسم بنیاد همهٔ روابط پیشین تولید و مراوده را واژگون میسازد و برای نخستین بار بهشکلی آگاهانه همهٔ بنیادهای گذشته را، که به شکلی طبیعی رشد کردهاند، آفریدهٔ انسانهایی که تاکنون وجود داشتهاند میشناسد، خصلت طبیعی این بنیادها را می زداید و آنها را به زیر سلطهٔ قدرت انسانهای بههم پیوسته و واحد در میآورد. بنابراین، سازماندهی آن [کمونیسم] ذاتاً اقتصادی، یعنی مبتنی بر تولید شرایط لازم برای این یگانگی و وحدت است.... واقعیتی که کمونیسم میآفریند، آن شالودهای است که وجود هرچیز مستقل از انسانها را ناممکن میسازد....[۷]

این نهتنها بهمعنای امحای کامل استثمار طبقاتی از جامعهٔ بشر، بلکه بهمعنای واژگون کردن رابطهٔ میان عامل ذهنی و عامل عینی در جامعهٔ سوسیالیستی نیز هست. برای اولین بار در تاریخ جامعهٔ بشری، نظامی برقرار میشود که، به گفتهٔ مارکس، انسانها در آن بهشکلی آگاهانه ساختارهای اقتصادی ـ اجتماعی را به انقیاد خود در میآورند و بهجای تسلیم شدن برده وار به این ساختارها، آنها را در خدمت هدفهای آگاهانهٔ خود قرار میدهند. مارکس در گفتهٔ بالا تا جایی پیش میرود که حتی وجود مستقل این ساختارها را نیز در جامعهٔ کمونیستی نفی میکند.

بدینسان، برتری و سلطهٔ عامل ذهنی بر عامل عینی، و برنامهریزی و تنظیم ساختارهای اجتماعی در انطباق با هدفهای آگاهانهٔ انسانها، دومین ویژگی مهم جامعهٔ سوسیالیستی را تشکیل میدهد. برخلاف جوامع طبقاتی گذشته، که ساختارهای زیربنایی جامعه، و بیش از همه روابط تولیدی و اشکال مالکیت، سمت و سوی حرکت عوامل ذهنی و روبنایی را در آنها تعیین میکردند، در جامعهٔ سوسیالیستی، که مالکیت بر ابزار تولید در اختیار کل جامعه قرار دارد، این عامل ذهنی است که به شکلی آگاهانه سمت و سوی حرکت ساختارهای زیربنایی جامعه را تعیین میکند. از دیدگاه مارکسیستی ـ لنینیستی، این عامل ذهنی همان طبقهٔ کارگر و حزب سیاسی پیشاهنگ او است که پس از کسب قدرت سیاسی، برچیدن ماشین دولتی بورژوازی و استقرار یک دولت سوسیالیستی، با یک برنامهریزی آگاهانه جامعه را به سمت کمونیسم هدایت میکند.

در اینجا تأکید ما بر نقش پرولتاریا و حزب پیشاهنگ او بهعنوان عامل ذهنی پیشرو در جامعهٔ سوسیالیستی دلایل مشخص دارد. از دیدگاه تئوریک، به چند دلیل نمیتوان و نباید نقش دولت را با نقش حزب در جامعهٔ سوسیالیستی یکسان گرفت:

نخست، بر اساس تحلیل مارکس، دولت در همهٔ مقاطع و مراحل تاریخی، حتی در جامعهٔ سوسیالیستی، وظیفهٔ حفظ و بازتولید روابط تولیدی موجود را برعهده دارد. هرچند در جامعهٔ سوسیالیستی این بهمعنای حفظ و بازتولید روابط سوسیالیستی است، اما نباید فراموش کرد که وظیفهٔ حفظ و بازتولید روابط تولیدی موجود، در جامعهای که باید بهطور دائم این روابط را متحول سازد، وظیفهای محافظهکارانه و ایستا است.

دوم، جامعهٔ سوسیالیستی هنوز یک جامعهٔ بیطبقه نیست. دولت سوسیالیستی، هرچند از نظر سیاسی در کنترل طبقهٔ کارگر است، اما از نظر اجتماعی تنها وظیفهٔ خدمت به این طبقه و منافع ویژهٔ آن را برعهده ندارد. این دولت باید منافع مجموعهٔ طبقات زحمتکش موجود در جامعهٔ سوسیالیستی را در یک کل واحد سوسیالیستی، هم در سطح داخلی و هم در سطح بینالمللی، مد نظر قرار دهد. در نتیجه، ملاحظات دولت سوسیالیستی که در رابطه با منافع کل نظام سوسیالیستی عمل میکند، با ملاحظات حزب پیشاهنگ پرولتاریا که عمدتاً در جهت منافع پیشروترین طبقهٔ جامعه، یعنی طبقهٔ کارگر، عمل میکند و میکوشد که جامعهٔ سوسیالیستی را در انطباق با منافع این طبقه بهسمت کمونیسم متحول سازد، تفاوتهای جدی دارد.

سوم، با اجتماعی شدن مالکیت تولید، وظیفهٔ مدیریت اقتصاد سوسیالیستی در عمل برعهدهٔ دولت سوسیالیستی بهمثابه نمایندهٔ طبقاتی کارگران و دیگر زحمتکشان جامعه قرار میگیرد. در چنین شرایطی، همواره این خطر ضمنی وجود دارد که بوروکراسی دولتی بر اساس منافع ویژهٔ سیاسی و اقتصادی خود، از اختیارات مدیریتی که بر عهدهاش قرار گرفته است در راستای منافع خود سوءاستفاده کند و اقتصاد سوسیالیستی را در راستای منافع خود، و نه طبقهٔ کارگر، سوق دهد. بهعبارت دیگر، این خطر وجود دارد که بوروکراسی خود را نه نماینده بلکه کارفرمای طبقهٔ کارگر بهحساب آورد. در چنین وضعیتی، حزب پیشاهنگ طبقهٔ کارگر با وظیفهٔ مشخص دفاع از منافع طبقهٔ کارگر در برابر گرایشات بوروکراتیک ماشین دولتی روبرو است. انجام این وظیفه، در اغلب اینگونه موارد، حزب را در کنار طبقه و در مقابل بوروکراسی دولتی قرار میدهد.

چهارم، همانطور که لنین تأکید کرده است، ماشین دولتی در هر نظام اجتماعی، از جمله سوسیالیسم، ماهیتی بوروکراتیک دارد. این بوروکراسی دولتی دارای منافع ویژهای است که میتواند با منافع دراز مدت کمونیستی پرولتاریا و حزب پیشاهنگ او در تناقض قرار گیرد و بهعنوان سدی در برابر آن عمل کند. کنترل سیاسی حزب طبقهٔ کارگر بر ماشین دولتی به هیچوجه نافی این تناقض منافع نیست و نمیتواند باشد. همانطور که مارکس نیز تأکید کرده است، رشد کمونیسم با کاهش تدریجی نقش دولت در حیات جامعهٔ سوسیالیستی رابطهای مستقیم دارد. طبیعی است در چنین جامعهای، که بر اساس برنامهریزی آگاهانهٔ نظام اجتماعی استوار است، مسألهٔ کاهش تدریجی نقش دولت تنها میتواند بخشی از وظایف آگاهانهٔ حزب باشد و نه خود دولت.

به این دلایل، هرگونه تداخل نقش و وظایف دولت سوسیالیستی و حزب پیشاهنگ طبقهٔ کارگر، و از آن بدتر، واگذاری نقش تاریخی حزب به دولت، میتواند نظام سوسیالیستی را دچار اختلالات جدی سازد. چنین کاری روند رشد سوسیالیستی را کند میکند. تداخل ساختارهای حزبی و دولتی به بوروکراسی، فساد اداری و کاریریسم در درون حزب دامن میزند و با تضعیف نقش دگرگونساز حزب، به دور شدن حزب از طبقهٔ کارگر و دیگر زحمتکشان میانجامد. و همهٔ اینها، در نهایت، به بروز بحران در ساختارهای اجتماعی منجر میشود.

بدینسان، هر ارزیابی از گذشتهٔ سوسیالیسم از جمله باید به این مسأله، بهویژه از دیدگاه رابطهٔ میان حزب و دولت در هر مقطع تاریخی و اثرات این رابطه بر ساختارهای زیربنایی جامعه، توجه خاص مبذول دارد. این نه فقط از زاویهٔ روابط ساختاری میان این دو، بلکه همچنین از دیدگاه درجهٔ موفقیت دولت در اجرای وظایف تعیین شده از طرف حزب از یکسو، و درجهٔ موفقیت حزب در تشخیص ضرورتهای مرحلهای و برنامهریزی اقدامات دگرگونساز در جهت تقویت هرچه بیشتر روابط و ساختارهای کمونیستی درون جامعه از سوی دیگر، نیز مطرح است.

نقش عامل ذهنی در سوسیالیسم: رابطهٔ حزب و طبقه

از دیدگاه مارکسیستی ـ لنینیستی، پرولتاریا ـــ طبقهٔ کارگر ـــ نیروی محرکه، و حزب پیشاهنگ او نیروی رهبریکنندهٔ انقلاب سوسیالیستی است. از دیدگاه لنینیسم، وحدت حزب و طبقه مبنای پیروزی انقلاب سوسیالیستی و حرکت موفقیت آمیز جامعه بهسمت کمونیسم است. این وحدت حزب و طبقه، هم از دیدگاه تئوریک و هم از دیدگاه تاریخی، دارای پیش شرطها و ویژگیهایی است که توجه به آنها برای سنجش درجهٔ موفقیت یک الگوی سوسیالیستی ضروری است.

لنین، با رد تز فرارویی «خود به خودی» آگاهی پرولتاریا به آگاهی سوسیالیستی، و با طرح این مسأله که این آگاهی باید «از بیرون» توسط پیشاهنگ طبقه به آن داده شود، حزب کمونیست را از نظر تاریخی در مرکز روند انقلاب سوسیالیستی قرار داد و برای آن وظایف مشخص بسیار مهمی قائل شد که اجرای بیخدشهٔ آنها شرط ضرور برای موفقیت حزب در پیشبرد جامعهٔ سوسیالیستی است.

اولین وظیفه، همانطور که لنین مکرراً مطرح کرده است، سازماندهی سیاسی و تجهیز ایدئولوژیک پرولتاریا و هدایت این طبقه در عرصهٔ عملی و روزمرهٔ مبارزهٔ طبقاتی است. از جنبهٔ سازماندهی، حزب کمونیست وظیفهٔ گردهم آوردن همهٔ نیروی پرولتاریا و متمرکز کردن آن روی مبارزه علیه بورژوازی را برعهده دارد. به گفتهٔ لنین، «خطیرترین وظیفهٔ» حزب ایجاد چنان «سازمانی از انقلابیون است که بتواند انرژی، استحکام، و تداوم مبارزهٔ سیاسی را تضمین کند».[۸] به نظر او، بدون چنین سازمانی، تودهها «وحدت ارادهٔ» لازم را برای به پیش بردن یک انقلاب پیروزمند نخواهند داشت. تضمین این وحدت اراده، نهتنها در میان صفوف پرولتاریا، بلکه بین طبقه و حزب پیشاهنگ او، شرط تداوم مبارزه و پیشبرد موفقیتآمیز آن است. حزب پیشاهنگ تنها با حفظ دایمی ارتباط ارگانیک خود با طبقه میتواند به وظیفهٔ خود عمل کند.

در مراحل اولیهٔ روند ساختمان سوسیالیسم، هنگامی که طبقهٔ کارگر هنوز به سطح بالایی از آگاهی طبقاتی و ایدئولوژیک نرسیده است، حزب پیشاهنگ طبیعتاً نقش مهمتر و خطیرتری را در روند تصمیمگیری و هدایت مبارزه برعهده دارد. اما با پیشرفت روند ساختمان سوسیالیسم و ارتقاء سطح شناخت، دانش و آگاهی پرولتاریا، مرز تاریخی میان طبقه و پیشاهنگ آن بهتدریج محو میشود و نقش پرولتاریای آگاه در روند تصمیمگیریهای حزبی افزایش مییابد. مختل شدن این تحول تاریخی ضرور در رابطهٔ میان حزب و طبقه، به هر دلیل که باشد، نهتنها به خود رابطه صدمه می زند، بلکه حزب را از دانش و توان بخش بزرگی عناصر پیشرو طبقه محروم میسازد و در نهایت به تضعیف سازمانی و سیاسی آن در جامعه یاری میرساند.

از دیدگاه ایدئولوژیک، وظیفهٔ حزب بردن آگاهی سوسیالیستی به درون طبقه و تبدیل آگاهی طبقه به آگاهی سیاسی است. یک چنین آگاهی سیاسی، همانطور که لنین تأکید کرده است، تنها از طریق شناخت طبقه از مجموعهٔ روابط تولیدی سرمایهداری، و درک همهجانبه از تفاوتها و تضادهای موجود میان منافع همهٔ طبقات اجتماعی حاصل میشود. به گفتهٔ لنین، پرولتاریا صرفاً از دیدگاه جایگاه طبقاتی خود نمیتواند به همهٔ این شناختها دست پیدا کند و نیازمند حزب پیشاهنگی است که با علم از ماهیت مجموعهٔ روابط و تضادهای درون نظام اجتماعی، این شناخت را در اختیار او بگذارد. بهعبارت دیگر، از دیدگاه ایدئولوژیک، حزب باید نهفقط جایگاه طبقهٔ کارگر را در ساختار اجتماعی، بلکه وجه تمایز منافع و دیدگاه ایدئولوژیک این طبقه را با دیگر طبقات و لایه های اجتماعی، در هر لحظه و مقطع معین تاریخی، روشن کند. حفظ پاکیزگی ایدئولوژیک حزب و جلوگیری از رسوخ دیدگاههای غیرپرولتری به درون آن، پیش شرط لازم برای انجام موفقیتآمیز چنین وظیفهای است.

اما از دیدگاه لنینی، وظیفهٔ ایدئولوژیک حزب تنها به آموزش طبقهٔ کارگر محدود نمیشود. حزب برای آنکه بتواند وظیفهٔ خود را در این عرصه بهدرستی به پیش ببرد، باید خود را در صف مقدم دستاوردهای علمی جامعهٔ بشری قرار دهد. به گفتهٔ لنین، «هرکس ابعاد عظیمی را که جنبش نوین طبقهٔ کارگر به خود گرفته است ببیند متوجه میشود که چه اندوختهٔ عظیمی از تجربهٔ تئوریک، سیاسی (و انقلابی) برای انجام این وظیفه لازم است».[۸] او، به پیروی از انگلس، تأکید میکند که مبارزهٔ طبقاتی «نهفقط دو عرصه (سیاسی و اقتصادی)»، بلکه «سه عرصه» را در بر میگیرد و «مبارزهٔ تئوریک» را نیز بهصورت «همسنگ با دو عرصهٔ دیگر» شامل میشود.[۹]

اهمیت این گفتهٔ لنین، تنها از نظر تأکید او بر نقش تئوری علمی مارکسیستی، یعنی ماتریالیسم تاریخی، در عرصهٔ مبارزهٔ طبقاتی، نیست. اهمیت این گفته در بهرسمیت شناختن نقش حزب پیشاهنگ پرولتاریا در تولید و تکامل تئوری علمی در سطح کل جامعهٔ بشری است. و این، نه با نفی و نادیده گرفتن دستاوردهای تاریخی جامعهٔ بشری در عرصهٔ دانش، و از جمله دستاوردهای علمی و فنی جامعهٔ سرمایهداری، بلکه دقیقاً در راستای تکامل و ارتقاء کیفی این دستاوردها امکانپذیر است. بهعبارت دیگر، یکی از وظایف تاریخی حزب آزادسازی دانش بشری از قید و بندهای روابط تولیدی سرمایهداری و تبدیل آن به سلاح مبارزاتی طبقهٔ کارگر است.

بدینسان، از دیدگاه لنینی، حزب پیشاهنگ طبقهٔ کارگر، علاوه بر ایفای نقش رهبری طبقه در عرصهٔ سیاسی مبارزهٔ طبقاتی، ابزار تاریخی پرولتاریا برای مصادرهٔ انقلابی پیشرفتهترین دستاوردهای علمی جامعهٔ بورژوایی و تبدیل آنها به سلاح مبارزاتی پرولتاریا علیه استثمارگران نیز هست. از این دیدگاه، حزب نهفقط وظیفهٔ رهایی پرولتاریا، بلکه وظیفهٔ رهایی مجموعهٔ دانش بشری را نیز از یوغ نظام سرمایهداری برعهده دارد. هرگونه سستی و تعلل در این عرصهٔ مهم مبارزهٔ طبقاتی، که لنین به درستی آن را همسنگ مبارزات اقتصادی و سیاسی طبقه دانسته است، به نقش پیشاهنگی حزب و رابطهٔ ارگانیک آن با طبقه صدمات جدی وارد میآورد و توان جامعهٔ سوسیالیستی را برای رسیدن به مرحلهٔ کمونیسم بهشدت کاهش میدهد. در نتیجه، بررسی مسؤولانه از الگوهای تاریخی سوسیالیسم بهناچار باید این اصول را نیز بهعنوان محکهای ارزیابی عملکرد پیشاهنگ طبقه مد نظر قرار دهد.

دموکراسی سوسیالیستی: رابطهٔ دولت و طبقه[*]

امروز در بسیاری از محافل، از جمله در میان بخشهای معینی از جنبش چپ، به این بحث دامن زده میشود که گویا فروپاشی دولتهای سوسیالیستی سابق ناشی از پیروی آنها از اصل دیکتاتوری پرولتاریا، و در نتیجه، به زعم آنان، «نبود دموکراسی» در کشورهای سوسیالیستی بوده است. از آنجا که این انتقاد، هم از موضع چپ و هم از دیدگاه بورژوایی مطرح شده است، لازم است هریک از این دو برخورد بهطور جداگانه مورد بررسی قرار گیرد.

از دیدگاه چپ، چنین ادعا میشود که گویا مارکس هیچگاه مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا را بهعنوان اصل حاکم بر ساختار سیاسی جامعهٔ سوسیالیستی مطرح نکرده است و این مقوله توسط لنین، «در تخلف از بینش فلسفی مارکس»، به تئوری سوسیالیسم علمی افزوده شده است. به زعم این دیدگاه، دیکتاتوری پرولتاریا اصل دموکراسی سوسیالیستی را نقض میکند و امکان شرکت مستقیم تودهها در کار ساختمان سوسیالیسم را از آنها میگیرد.

نادرستی این نظر، که هیچ تازگی هم ندارد، هم از دیدگاه تئوریک و هم از نظر تاریخی قابل اثبات است. بررسی نوشتههای تحلیلی مارکس نشان میدهد که او نهتنها به این اصل قاطعانه معتقد بوده است، بلکه آن را نتیجهٔ منطقی و ناگزیر تحلیل خود از ماهیت و نقش دولت در جامعهٔ طبقاتی میدانسته است. از نظر او، دموکراسی بورژوایی تبلور دیکتاتوری بورژوازی در جامعهٔ سرمایهداری، و دموکراسی سوسیالیستی تبلور دیکتاتوری پرولتاریا در جامعهٔ سوسیالیستی است. یکی تبلور سلطهٔ اقلیت بر اکثریت جامعه، و دیگری تبلور سلطهٔ اکثریت بر اقلیت جامعه است. به گفتهٔ مارکس، «مبارزهٔ طبقاتی بهناچار به دیکتاتوری پرولتاریا منجر میشود» و «این دیکتاتوری چیزی جز مرحلهٔ گذار به محو طبقات و دستیابی به جامعهٔ بیطبقه نیست».[۱۰]

بدینترتیب، تضعیف دموکراسی سوسیالیستی نه نشانهٔ تقویت اصل دیکتاتوری پرولتاریا، بلکه کاملاً برعکس، نشانهٔ تضعیف این اصل و تخطی از آن در جامعهٔ سوسیالیستی است. دموکراسی سوسیالیستی، یعنی تضمین حقوق و آزادیهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی پرولتاریا و دیگر طبقات زحمتکش در جامعه، تنها از طریق اعمال دیکتاتوری این طبقات زحمتکش و محو کامل طبقات و لایههای استثمارگر از جامعه امکانپذیر است. تضعیف این اصل، با ایجاد زمینهٔ مناسب برای رشد مجدد طبقات و لایههای اجتماعی غیرمولد و استثمارگر، نهتنها دموکراسی سوسیالیستی را ضعیف و محدود میکند، بلکه با باز کردن راه نفوذ گرایشات غیرپرولتری به درون دولت سوسیالیستی و کمرنگ کردن دیدگاه ایدئولوژیک پرولتری آن، کار ساختمان سوسیالیسم را از مسیر اصلی آن منحرف میکند و در جهت تأمین منافع گرایشات غیرپرولتری به حرکت در میآورد.

دیکتاتوری پرولتاریا چیزی جز کاربست شیوهٔ علمی سازماندهی پرولتاریا، یعنی اصل مرکزیت دموکراتیک، در سطح جامعهٔ سوسیالیستی نیست. این بهمعنای پیروی بیخدشه از همهٔ موازین اصل مرکزیت دموکراتیک ــــ رهبری جمعی؛ تبعیت اقلیت از اکثریت؛ تبعیت ارگانهای مختلف از رهبری؛ انتخابی و قابل تعویض بودن ارگانهای رهبری و پاسخگویی این ارگانها به تودهها؛ شرکت فعال و مؤثر تودهها در روندهای تصمیمگیری و شکلگیری سیاست ها، و ... ــــ در سطح جامعه است. ایجاد و تقویت نهادهای دموکراتیک لازم برای اجرای این اصول در سطح جامعه (از جمله شوراها، اتحادیهها و غیره)، و تضمین عملکرد آزادانه و مؤثر آنها، از وظایف اصلی هر دولت سوسیالیستی است. این نهادهای دموکراتیک تودهای، نهتنها زمینههای پیوند ارگانیگ میان دولت سوسیالیستی و تودهها را تشکیل میدهند، بلکه در روند رشد جامعهٔ سوسیالیستی، بهتدریج به ارگانهای خودگردانی کمونیستی در سطح جامعه بدل میشوند. تضعیف این نهادها، کمرنگ و بیاثر شدن نقش آنها، یا تبدیل آنها به نهادهای جنبی ارگانهای دولتی، تنها بهمعنای نقض اصول مرکزیت دموکراتیک، تضعیف دیکتاتوری پرولتاریا و تخلف از اصول دموکراسی سوسیالیستی است. چنین روندی، دیکتاتوری پرولتاریا، یعنی دیکتاتوری کل طبقه، را به دیکتاتوری نخبگان طبقه بدل میسازد و با گسستن پیوند ارگانیک میان کل طبقه و دولت سوسیالیستی، امکان نظارت پرولتاریا را بر عملکرد رهبری جامعه از بین میبرد. و این بهنوبهٔ خود میتواند زمینهساز انواع و اقسام انحرافات مخرب در روند ساختمان سوسیالیسم باشد.

همان طور که مارکس تأکید کرده است، دیکتاتوری پرولتاریا اصل حاکم بر ساختار سیاسی جامعهٔ سوسیالیستی را در تمامی طول «مرحلهٔ گذار به محو طبقات و دستیابی به جامعهٔ بیطبقه» تشکیل میدهد. پرولتاریا تا زمانی که همهٔ طبقات، و از جمله خود را بهعنوان یک طبقهٔ خاص اجتماعی از میان نبرده است، نمیتواند این اصل بنیادین سوسیالیسم را کنار بگذارد. تا زمانی که تمایزات طبقاتی در جامعهٔ سوسیالیستی وجود دارند (و این شامل طبقات زحمتکش غیرپرولتری نیز میشود)، مبارزهٔ طبقاتی در سوسیالیسم، و بهتبع آن نیاز به دیکتاتوری پرولتاریا، ادامه خواهد یافت. هرگونه برخورد ذهنی به این اصل در جهت الغای زودرس آن، بهمعنای مخدوش کردن مرزهای عینی طبقاتی و نادیده گرفتن ضرورت تداوم مبارزه برای تضمین هژمونی پرولتاریا در جامعهٔ سوسیالیستی است.

از سوی دیگر، بهخوبی روشن است که دیکتاتوری پرولتاریا، بهعنوان ساختار سیاسی حاکم بر «مرحلهٔ گذار» به جامعهٔ کمونیستی، پدیدهای ایستا و منجمد نیست و در انطباق با شرایط عینی اجتماعی، تاریخی و محیطی موجود در هر مرحله از رشد جامعهٔ سوسیالیستی متحول میشود. در مراحل ابتدایی پس از پیروزی انقلاب سوسیالیستی، که طبقات متخاصم استثمارگر هنوز از میان نرفتهاند، و بهویژه در شرایطی که سوسیالیسم هنوز در محاصرهٔ اقتصادی، سیاسی و نظامی کشورهای سرمایهداری قرار دارد و بهطور دائم از سوی آنان مورد تهدید قرار میگیرد، شکل و عمق دموکراسی سوسیالیستی طبیعتاً بستهتر و محدودتر باقی میماند. اما با رشد سوسیالیسم و محو شدن طبقات استثمارگر از جامعه، دموکراسی سوسیالیستی رشد میکند و تعمیق مییابد. در غیاب طبقات متخاصم، دیکتاتوری پرولتاریا عمدتاً در جهت حفظ هژمونی سیاسی ـ ایدئولوژیک این طبقه بر ساختارهای جامعهٔ سوسیالیستی عمل میکند و در انطباق با سطح رشد نیروهای مولدهٔ جامعه، شکلی روز بهروز پویاتر و گستردهتر بهخود میگیرد.

در عین حال، تردید نیست که رشد دموکراسی سوسیالیستی در انطباق با سطح رشد جامعهٔ سوسیالیستی، بهطور مکانیکی و خود بهخودی انجام نمیگیرد و مانند همهٔ جوانب دیگر چنین جامعهای مستلزم حرکت آگاهانه و برنامهریزی دقیق پیشاهنگ اجتماعی در جهت بسط هرچه بیشتر دموکراسی سوسیالیستی با توجه به شرایط عینی داخلی و بینالمللی است. هر نوع برخورد جزمگرایانه به مسألهٔ شکل و ساختار دیکتاتوری پرولتاریا، و در سمت مقابل، هر نوع برخورد ذهنی و ارادهگرایانه در جهت الغای زودرس آن، بدون در نظر گرفتن تعادل نیروهای طبقاتی در عرصهٔ داخلی و بینالمللی، میتواند به روند ساختمان سوسیالیسم صدمات جدی وارد آورد.

❊ ❊ ❊

ارزیابی ما از الگوهای تاریخی سوسیالیسم در اتحاد شوروی و دیگر کشورهای سوسیالیستی سابق، بر پایهٔ این درک ما از تئوری سوسیالیسم علمی و اصول حاکم بر آن استوار است. از نظر ما، هر «الگوی» جامعهٔ سوسیالیستی ساختاری تئوریک است که ابتدا بهصورت آگاهانه طراحی میشود و سپس در عمل بهاجرا در میآید. در نتیجه، پیروزی یا شکست آن میتواند ناشی از عملکرد سه گروه از عوامل باشد:

۱- پیشفرضها و مبانی تئوریکی که الگوهای تاریخی سوسیالیسم بر اساس آنها شالودهریزی شدهاند؛

۲- درجهٔ موفقیت پیشاهنگ اجتماعی در کاربست صحیح این مبانی تئوریک و طراحی و پیشبرد الگوهای تاریخی در انطباق با واقعیات عینی تاریخی ـ اجتماعی در هر مرحله از رشد جامعهٔ سوسیالیستی؛ و

۳- تأثیر عوامل خارجی تاریخی و محیطی که الگوهای تاریخی مزبور بر پایه و در چارچوب آنها بهوجود آمده و رشد کردهاند.

از آنجا که ما پیشفرضها و مبانی تئوریک سوسیالیسم علمی را، به دلایلی که در بالا توضیح دادیم، صحیح میدانیم، علل اصلی عدم موفقیت الگوهای تاریخی آن را در دو گروه دیگر از عوامل جستجو میکنیم. تردیدی نیست که این دو گروه نیز متقابلاً بر یکدیگر تأثیر داشتهاند و نمیتوان آنها را جدا از این تأثیرات متقابل مورد بررسی قرار داد.

درعین حال، به این اصل نیز معتقدیم که در آخرین تحلیل، ارزیابی و قضاوت نهایی در مورد آنچه که در این کشورها اتفاق افتاد برعهدهٔ احزاب و کمونیستهایی است که مسؤولیت تاریخی ساختمان سوسیالیسم را در آنها برعهده داشتهاند. بههمین دلیل، ما در این بررسی تنها به ارزیابی روندهای کلی و تأکید بر نکات گرهی بسنده میکنیم و از صدور احکام محکومیت برای این و آن، مگر در جایی که اسناد تاریخی موجود جای تردید باقی نگذاشته باشند، میپرهیزیم.

جنبش کمونیستی یک جنبش بینالمللی است و دستاوردها و خطاهای آن نیز تنها در سطح بینالمللی قابل ارزیابی هستند. این جنبش همچنان زنده و پویا است و در راه رهایی بشریت از یوغ استثمار طبقاتی به مبارزهٔ خود ادامه میدهد. برخورد ما به خطاها، کمبودها و شکستهای گذشتهٔ جنبش نیز تنها با انگیزهٔ درسآموزی از تاریخ و کمک به تداوم پیروزمند این مبارزه انجام میگیرد.

ادامه دارد

ـــــــــــــــــــــــ
پانویسها

۱ـ کارل مارکس، «مقدمهای بر نقد اقتصاد سیاسی»، نشر بینالملل، نیویورک، ۱۹۷۰، ص ۲۰۷.

۲ـ همان، ص ۲۱۰.

۳ـ گاس هال، «قدرت ایدئولوژی»، نشر چشمانداز نو، نیویورک، ۱۹۸۹، ص ۲۷.

۴ـ گاس هال، نشریهٔ «مسایل سیاسی»، اوت ۱۹۹۲، ص ۳.

۵ـ کارل مارکس، «ایدئولوژی آلمانی»، نشر بینالملل، نیویورک، ۱۹۴۷، صص ۷ـ۳۵۶؛ «مجموعهٔ آثار مارکس و انگلس» (به زبان انگلیسی)، جلد ۵، ص ۴۹.

۶ـ کارل مارکس، «نقد برنامهٔ گتا»، نشر بینالملل، نیویورک، ۱۹۳۸، ص ۵۶.

۷ـ کارل مارکس، «ایدئولوژی آلمانی»، ص ۸۶؛ «مجموعهٔ آثار مارکس و انگلس» (به زبان انگلیسی)، جلد ۵، ص ۸۱.

۸ـ و. ای. لنین، «چه باید کرد؟»، نشر بینالملل، نیویورک، ۱۹۶۹، ص ۱۰۳.

۹ـ همان، ص ۲۶.

۱۰ـ همان، ص ۲۷.

* این بخش از مطلب از متن اصلی تهیه شده برای ارائه به کنگرهٔ چهارم حزب تودهٔ ایران آورده شده است. در کتاب منتشر شده، این بخش مطلب گسترش یافته و توضیحاتی در مورد جزئیات دموکراسی سوسیالیستی از دیدگاه لنین بدان افزوده شده است. خواننده را به مطالعهٔ متن بسط یافتهٔ این بخش در کتاب منتشر شده دعوت میکنیم.

برچسب ها ( تگ): 

افزودن دیدگاه جدید

جهت جلوگیری از ورود اسپام
پاسخ به این پرسش ریاضی از آن جهت اهمیت دارد که سیستم شما را به عنوان شخص حقیقی تشخیص دهد و از ورود اسپام به سیستم جلوگیری شود.
۱۰ + ۲ =
لطفا به این پرسش ریاضی پاسخ دهید.
Education - This is a contributing Drupal Theme
Design by WeebPal.