نقدی بر مواضع برخی گروهها و سازمانهای «چپ» دربارۀ حملۀ ناتو و اسرائیل به میهن ما ایران

در روزهایی که مقامات ایرانی، با امید به گشودن روزنهای برای کاستن از فشارها، پای میز مذاکره با نمایندگان دولت آمریکا نشسته بودند، آسمان ایران مورد تجاوز دشمن قرار گرفت و دولت متجاوز و نژادپرست اسرائیل، با چراغ سبز و همکاری مستقیم آمریکا و متحدان ناتویی آن، حملهای غافلگیرانه را علیه کشور ما آغاز کرد. همزمان، عوامل مزدور وابسته به موساد و دستگاههای امنیتی غرب شماری از فرماندهان ارشد نظامی و دانشمندان هستهای کشور را ترور کردند. چند روز بعد، آمریکا با بمباران تأسیسات هستهای ایران، شراکت پنهانی خود با اسرائیل در تجاوز به ایران را علنی کرد ـــ شراکتی که نقض بیشرمانهٔ تمام موازین بینالمللی بود.
در برابر این تجاوز ترکیبی، مردم ایران، با همه تفاوتهای عقیدتی و سیاسی، بهپا خاستند. دفاع قهرمانانهٔ نیروهای مسلح، حمایت آشکار تودههای مردم از مقاومت ملی، و وحدتی کم نظیر اما پرمعنا در صفوف اجتماعی، بر خلاف انتظار دشمنان ورق را برگرداند. تنها معدودی از جریانهای رسوا و مزدور ـــ سلطنتطلبان، مجاهدین، و دیگر وابستگان مستقیم امپریالیسم ـــ از این حملات استقبال کردند. اما آنچه شاید مهمتر باشد، سردرگمی و واکنش متناقض بسیاری از نیروهای «چپ» قطبنما گمکرده بود. اینان، که میپنداشتند این جنگ آغازی برای سقوط نظام جمهوری اسلامی است، ناگهان خود را در برابر خروش ملی و حمایت یکپارچهٔ مردم در دفاع از کشور دیدند. و این واقعیت انکارناپذیر آنان را ناچار کرد تا، هرچند با اکراه و توسل به دوپهلوگویی، این تجاوز جنایتکارانه و غیرقانونی را محکوم کنند.
این نوشته تلاشی است برای بررسی دقیقتر مواضع برخی از نیروهای «چپ» در مورد جنگ دوازدهروزهٔ اخیر، و نقد از نیروهایی که، خواسته یا ناخواسته، در این لحظهٔ حساس از تهدید موجودیت میهنمان از سنگر استقلال و مقاومت دور ماندهاند. امید آن داریم که این نقد آغازی برای بازاندیشی و بازگشت آنان به سنن تاریخی چپ انقلابی ایران باشد؛ سنتی که همواره دفاع از میهن، مردم، و عدالت اجتماعی در برابر امپریالیسم جهانی را وظیفهٔ اصلی خود دانسته است.
مواضع برخی از گروههای «چپِ» برانداز
در میانهٔ جنگی نابرابر که با تجاوز آشکار اسرائیل و حمایت مستقیم ایالات متحده علیه ایران آغاز شد، بیانیهای از سوی «شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست» منتشر شد که آشکارا نشان میداد بخشی از جریان چپ ایرانی هنوز نتوانستهاند جایگاه تاریخی، سیاسی و اخلاقی خود را در مواجهه با جنگ و تجاوز امپریالیستی و ضرورت دفاع از استقلال ملی بازتعریف کند. این «شورا»، که متشکل از سازمانها و احزابی چون اتحاد سوسیالیستی کارگری، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری ـــ حکمتیست، سازمان راه کارگر، سازمان فدائیان (اقلیت) و هستهٔ اقلیت است، در بیانیهای تحت عنوان «علیه جنگ ارتجاعی اسرائیل و رژیم اسلامی» چنین مینویسد:
حمله اسرائیل در روز جمعه، رژیم اسلامی را که در تدارک شرکت در دور ششم مذاکرات روز یکشنبه با آمریکا در مسقط بود، غافلگیر کرد. استراتژی بیپایه بازدارندگی هستهای رژیم اسلامی که با صرف صدها میلیارد دلار و به قیمت فلاکت اقتصادی دهها میلیون مردم ایران بنا شده بود، فروریخت…. همانگونه که از پیش روشن بود و از دیروز که حمله اسرائیل شروع شد، مجدداً اثبات گشت که اکثریت مردم ایران در هیچ جنگی در کنار رژیم اسلامی نخواهند بود…. جنبشهای اجتماعی و طبقاتی در ایران در کنار نیروهای چپ و کمونیست و نهادهای پیشرو با کمک یکدیگر راه خود را برای ادامه مبارزاتشان علیه کلیت رژیم اسلامی، علیه اسرائیل و متحدان سلطنتطلبش خواهند یافت. (تأکیدها از ما است)
نخستین نکتهای که در این موضعگیری به چشم میخورد، فقدان هرگونه درک مشخص از تضاد عمده در لحظهٔ کنونی ـــ یعنی تضاد میان یک ملت مورد تجاوز و یک بلوک امپریالیستی ـ صهیونیستی متجاوز ـــ است. این بیانیه، با همسنگ قرار دادن «رژیم اسلامی» و اسرائیل در این جنگ، نهتنها تفاوت کیفی میان یک دولت در حال مقاومت در برابر تجاوز و یک رژیم اشغالگر و متجاوز را نادیده میگیرد، بلکه عملاً از وظیفهٔ دفاع از استقلال ملی، که وظیفهٔ هر نیروی مترقی است، شانه خالی میکند؛ موضعی که در ظاهر «بیطرف» یا « مخالف جنگ از هر دو سو» مینماید، اما در عمل نوعی عدول از ایدئولوژی انقلابی و بیتفاوتی نسبت به قربانیان تجاوز امپریالیستی است.
این خط فکری بیارتباط با پیشینۀ سیاسی و ایدئولوژیک برخی از این سازمانها نیست. چنین رویکردی را میتوان در تحلیلهای مشابهی دید که سازمانهایی چون «پیکار در راه آزادی طبقهٔ کارگر» در دههٔ ۶۰ در قبال جنگ ایران و عراق، زمانی که ارتش صدام حسین، با پشتیبانی کامل امپریالیسم غرب و ارتجاع عرب، به خاک ایران حملهور شد، اتخاذ کردند. در آن هنگام نیز، پارهای از نیروهای «چپ» با نادیده گرفتن واقعیت تجاوز خارجی، جنگ را صرفاً «محصول منافع دو رژیم ارتجاعی» معرفی کردند و از هرگونه موضعگیری فعال در دفاع از میهن و مردم خود سرباز زدند. بهدنبال آغاز حملۀ عراق به ایران در تاریخ ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، در شمارۀ ۷۵ ، مورخ ۱۵ مهر ۱۳۵۹، سازمان «پیکار»، در مقابل جنگ تحمیلی، چنین اعلام موضع کرد:
روند جنگ ارتجاعی ایران و عراق و روشن شدن اهدافی که هردو طرف درگیر در جنگ دنبال میکنند، هرچه بیشتر حقانیت موضعگیری آن نیروهایی که این جنگ را محکوم و تحریم کردهاند، در عمل به اثبات میرساند. ادامۀ برادرکشی، ادامۀ تبلیغات میهنپرستانهٔ (میهن بورژوازی) هردو طرف، اهداف تجاوز کارانهای که هریک از دو طرف نسبت به یکدیگر دنبال میکنند (از یک طرف ادعای ارضی بیپرده و از طرف دیگر صدور انقلاب اسلامی و یا تقویت جریانهای ارتجاعی وابسته به خود) … سعی در بسیج تودههای ناآگاه به دنبال خود، زمینهسازی برای سرکوب آینده بهوسیلۀ تقویت ارگانهای سرکوب (ارتش) و غیره و غیره، همه نشاندهندۀ ماهیت این جنگ، نشاندهندۀ آن سیاستی است که هریک از طبقات ارتجاعی حاکم در جامعۀ ایران و عراق دنبال میکنند….»
امروز نیز تکرار همین منطق نارس و سطحی را در بیانیهٔ «شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست» شاهدیم. این سازمانها، که خود را «پیشرو» و «همراه جنبشهای اجتماعی» مینامند، بهجای دفاع بیقید و شرط از استقلال و تمامیت ارضی ایران در برابر امپریالیسم در این لحظهٔ حیاتی تاریخی، همچنان بر محور براندازی نظام سیاسی داخلی تأکید میورزند. روشن است که مخالفت با نظام حاکم، آن هم با نادیده گرفتن خطر واقعی تجاوز خارجی، نهتنها خصلتی مترقی ندارد، بلکه در عمل به سود نیروهای امپریالیستی و ارتجاعی تمام میشود.
در نهایت، آنچه در این مواضع غایب است، درک ماتریالیستی ـ تاریخی از علل عینی این جنگ در چارچوب تضادهای جهانی است. گروههایی که گاه به نام شوراگرایی و گاه با توجیهات چپروانه یا تئوریهای ابداعی غیرمارکسیستی چون «هرم امپریالیستی» از درک تضاد عمده در موقعیت مشخص طفره میروند، نهتنها در تحلیل، بلکه در عمل سیاسی نیز دچار انحراف میشوند.
موضع سوسیالدموکراتهای غربگرا
آقای فرخ نگهدار، سوسیالیست انقلابی سابق و فعال سیاسی و مدنی تبعیدی کنونی، خود را در نامهای خطاب به دونالد ترامپ چنین معرفی میکند:
من یک شهروند ایرانی تبعیدی هستم که دههها آزار و پیگرد از سوی جمهوری اسلامی را تحمل کردهام. در طول این سالها بیوقفه در پی دو هدف بودهام: برگزاری انتخابات آزاد در ایران و برقراری روابط دیپلماتیک میان ایران و ایالات متحده آمریکا. (تأکید از ما است)
این معرفی شخصی یک نمونهٔ بارز از رویکرد تمام جریانهای سوسیالدموکراتی است که به غرب تمایل دارند و در عین حال نمیتوانند درک کنند که دموکراسی واقعی با منافع امپریالیسم در تضاد است و بدون مبارزه با امپریالیسم دستیافتنی نخواهد بود.
دقیقاً در چارچوب این دو هدف اعلام شده است که ایشان در یادداشتی با عنوان «همبستگی ملی، پاسخ تجاوز جنگطلبان اسرائیل»، که در شمارهٔ ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ نشریهٔ کار منتشر شد، چنین مینویسد:
ابعاد این تجاوز نشان میدهد که از نظر قدرت نظامی، اطلاعاتی و کنترل صحنه جنگ، برتری با حاکمیت جمهوری اسلامی ایران نیست. ضمن تصریح حق مسلم ایران برای مقابله به مثل، ابعاد این حملات و خسارات ناشی از آن نشان میدهد که قدرت دفاعی و بازدارندهٔ کشور چنان نیست که تهاجم نظامی بتواند وضعیت را به سود کشور ما تغییر دهد. (تأکید از ما است)
و بر پایهٔ چنین تحلیلی از وضعیت دفاعی ایران، و کوچکنمایی دستاوردهای نظامی ایران در این جنگ، پیشنهاد راهبردی زیر را، که آرزوی همهٔ غربگرایان داخل کشور و سوسیالدموکراتهای خارجنشسته نیز هست، ارائه میدهد:
استراتژی جمهوری اسلامی در دهههای اخیر برای رقابت نظامی با دولت اسرائیل و متحد اصلی آن کشور [حتی از ذکر نام آمریکا هم طفره میروند!] طراحی شده است. مقابلهٔ نظامی از عهدۀ کشور ساخته نیست. ایران در قبال اسرائیل باید سیاستی هماهنگ با ترکیه، عربستان و دیگر کشورهای عرب اتخاذ کند. (تأکید از ما است)
این فراخوان به همسویی با دولتهایی همچون ترکیه و عربستان سعودی در مقابل اسرائیل، (بهجای متحدان واقعی چون چین و روسیه) در عین ناآگاهی یا چشمپوشی از سیاستهای واقعی و «متحدان» این کشورها، قابل تامل است. ترکیه با مشارکت مستقیم یا غیرمستقیم در سرنگونی دولت بشار اسد نقش ایفا کرده و روابط متشنجی با مقاومت فلسطین و حزبالله دارد؛ عربستان سعودی همکاری اطلاعاتی و امنیتی گستردهای با اسرائیل در مقابله با جنبشهای مقاومت در فلسطین، لبنان و سوریه دارد؛ و سیاستهای اقتصادی و نفتیای که این کشورها با رژیم صهیونیستی در پیش گرفتهاند، همه حکایت از آن دارد که همسویی با این بازیگران منطقهای بههیچوجه در راستای منافع ملت ایران یا مقاومت در برابر تجاوزات آمریکا و اسرائیل نیست.
بنابراین، رویکردی که با پشتوانۀ نگاه سوسیالدموکراتیک غربگرا به جنگ و سیاست منطقهای ایران ارائه میشود نهتنها نگاهی واقعبینانه به تحولات منطقه ندارد، بلکه با نوعی خودتحقیری و برآورد نادرست از توانمندیهای ملی، راهکارهایی را ارائه میدهد که عملاً میتواند تمامیت ارضی ایران را تهدید کند و به تثبیت جایگاه امپریالیسم و ارتجاع منطقهای یاری رساند. این مواضع، در نهایت، بازتابی است از بحران هویت و و سردرگمی راهبردی بخشی از «چپ» ایران که با حذف مفهوم امپریالیسم از تحلیلهای خود و محدود کردن مبارزه به عرصهٔ دموکراسیخواهی، عملاً در لبهٔ پرتگاه انفعال سیاسی قرار گرفته و تنها راه چاره را در بازگشت به دامن امپریالیسم میبیند.
مواضع فرخ نگهدار و جریان سوسیالدموکرات غربگرا، اگرچه از دیدگاه فردی و گروهی بازتاب دغدغههای مشروع دموکراسی و حقوق بشر است، اما در چارچوب بحران ملی و جنگ تمامعیار علیه ایران، دچار نوعی فقدان درک راهبردی و تاریخی است. در شرایطی که کشور نیازمند وحدت، همبستگی ملی، و دفاع قاطع از استقلال و تمامیت ارضی است، چنین رویکردهایی میتواند به از هم گسیختگی داخلی دامن زند و ناخواسته به تقویت برنامههای تجاوزکارانهٔ امپریالیستی کمک کند. نیروهای چپ، بهویژه آنهایی که خود را وکلای دموکراسی میدانند، اگر واقعاً خواستار یک دموکراسی واقعی هستند باید دفاع از استقلال و تمامیت ارضی میهن در برابر امپریالیسم را در اولویت قرار دهند؛ چرا که هیچ دستاورد دموکراتیکی در نبود امنیت و استقلال ملی ممکن نخواهد بود.
مواضع «نامۀ مردم»
اگر مواضع ذکر شده در بالا مواضعی صریح و روشن بودند و خواننده میتوانست تکلیف خود را در مورد آنها بداند، «نامهٔ مردم»، به روال همیشگی، با استفاده از لفاظیهای گمراهکننده و ردیف کردن فاکتهای انتخابشده به شکل مطلوب، مواضع واقعی خود را در پشت جملهبندیهای پیچیده پنهان میکند، و با این شیوه، در حرف یک چیز میگوید و در معنا چیزی دیگر ـــ یعنی در ظاهر راهنما به چپ میزند و در عمل به راست میپیچد.
بهدنبال حملهٔ مشترک ناتو و اسرائیل به ایران، «نامهٔ مردم» در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ «اعلامیه»ای از سوی «کمیتهٔ مرکزی» با تیتر چشمگیر «حزب تودهٔ ایران حملهٔ جنایتکارانه و تروریستی دولت اسرائیل به ایران را شدیداً محکوم میکند» منتشر کرد. طبیعتاً انتظار میرفت که این تیتر نشانهٔ یک تحلیل و موضعگیری قاطع و همهجانبه علیه امپریالیسم و صهیونیسم در متن اعلامیه باشد. اما با خواندن متن اعلامیه روشن میشود که هدف واقعی این «اعلامیه» چنین نبوده است، و خواننده این بار نیز همچون گذشته با دوپهلوگوییهای مبهم آگاهانهای روبهرو است که ادعای مطرح شده در تیتر «اعلامیه» را بهزیر سؤال میبرد و در عمل به نتایجی مغایر با آنچه در تیتر «اعلامیه» آمده است میرسد.
جدا از اینکه در کل متن «اعلامیه» حتی یک بار هم از صهیونیسم و پروژههای جنایتکارانهٔ آن نام برده نشده است، و آنجایی هم که از امپریالیسم نام برده شده، هدف آن هشدار به جمهوری اسلامی در مورد «حرکت به سمت درگیریِ نظامی با امپریالیسم و اسرائیل» است ـــ یعنی عامل اصلی جنگ خود جمهوری اسلامی و سیاستهای آن است و نه امپریالیسم و صهیونیسم، به بخشهای کلیدی متن «اعلامیه» نظری میافکنیم:
حمله اسرائیل به ایران در شرایطی صورت میگیرد که «شورای حکام آژانس بینالمللی انرژی اتمی» … در قطعنامهای علیه جمهوری اسلامی از جمله «اعلام میکند که قصورهای متعدد ایران از سال ۲۰۱۹ تاکنون در انجام تعهدات خود … به منزله عدم پایبندی ایران به تعهداتش تحت توافقنامه پادمان با آژانس بینالمللی انرژی اتمی محسوب میشود.» لازم به تذکر است که برخی از مواردی که در قطعنامه شورای حکام مطرح شده، مسایلی هستند که در جریان موافقتنامه برجام به آن رسیدگی شده بود….
علی خامنهای هم در بیانیهای که پس از این حملات صادر کرد از جمله اعلام کرد: «… رژیم صهیونی … باید منتظر مجازاتی سخت باشد. دست قدرتمند نیروی مسلح جمهوری اسلامی او را رها نخواهد کرد…».
مسعود پزشکیان، در عکسالعمل به صدور قطعنامه شورای حکام تأکید کرد … «ما راه خود را خواهیم رفت و غنیسازی را ادامه میدهیم».
با … تهدید مقابله بهمثل جمهوری اسلامی، که علی خامنهای قول آن را داده است، … امروز خطرات سهمناکی منافع ملی میهن ما را تهدید میکند. کشانده شدن ایران به درگیری های مخرب و بزرگ نظامی … میتواند … مبارزه برای دستیابی به آزادی و رهایی از چنگال دیکتاتوری را سالها به عقب راند….
فقط امپریالیسم، نیروهای وابسته، ارتجاعی و استبداد حاکم از تنش و جنگ سود میبرند….
حزب تودهٔ ایران بر این باور است که تنها با استقرار و دفاع از صلح میتوان بر بحران خطرناک جاری در خاورمیانه نقطه پایان گذاشت. (همهٔ تأکیدها از ما است)
حال ببینیم در این «اعلامیه»، صحنهٔ جنگ چگونه چیده میشود، و این صحنهآرایی آگاهانه تحلیل را به چه نتایج دلخواهی میرساند.
از همان ابتدا، این «اعلامیه»، در عین پرهیز از محکوم کردن عملکرد مزورانهٔ آژانس بهدستور آمریکا، با این توضیح که تنها به «برخی» از «قصورهای متعدد» ایران «در جریان موافقتنامه برجام … رسیدگی شده بود»، عملاً تقصیر گسترش تنشها، و بهطور ضمنی حتی عملکرد آژانس، را به گردن ادامهٔ «تخلفات» از سوی جمهوری اسلامی ایران میاندازد. و بعد، برای اثبات «کله شقّی» رهبران ایران در این رابطه، گفتههای آقای خامنهای و دکتر پزشکیان را، که در دفاع از حقوق مسلّم ایران بیان شدهاند، در راستای این هدف به خدمت میگیرد تا چنین القا کند که عامل اصلی افزایش تنشها نه آمریکا، نه اسرائیل، و نه حتی آژانس، بلکه خود جمهوری اسلامی بوده است.
بر اساس این صحنهسازی اولیه است که بحثهای «باردار» بعدی در این «اعلامیه» شکل میگیرد. ابتدا دفاع ایران در برابر تجاوز اسرائیل نام «مقابله بهمثل» بهخود میگیرد و سپس چنین القا میشود که ایران باید دست از دفاع از خود بردارد چون این «مقابله بهمثل» نه فقط «منافع ملی میهن ما» را بهخطر می اندازد، بلکه باعث «درگیریهای بزرگ و مخرب نظامی» میشود؛ چنانچه گویی تاکنون هیچ «درگیری بزرگ و مخرب نظامی» در سطح منطقه ـــ نه در غزه، نه در لبنان، نه در یمن، نه در سوریه، و اکنون نه در ایران ـــ وجود نداشته است، و این تنها ایران است که با دفاع از خود دارد منطقه را به جنگ میکشاند. معنای واقعی کلام: تسلیم شویم تا صلح آمریکایی برقرار بماند (باید از آقای فرخ نگهدار برای اعلام صادقانهٔ همین موضع قدردانی کرد).
اما ماهیت واقعی این صلحطلبی انتزاعی هنگامی آشکارتر میشود که به این جملهٔ «اعلامیه» توجه کنیم: «درگیریهای مخرب و بزرگ نظامی … میتواند … مبارزه برای دستیابی به آزادی و رهایی از چنگال دیکتاتوری را سالها به عقب راند.» بهعبارت دیگر، مهم این نیست که «درگیری نظامی» میتواند میلیونها انسان را نابود کند و زندگی را در سطح منطقه غیرممکن سازد. مهم این است که «درگیری نظامی»، پروژهٔ آمریکایی ـ اسرائیلی سرنگونی نظام جمهوری اسلامی ایران را «سالها بهعقب» میاندازد و به هدف دیرینهٔ نویسندگان «اعلامیه» برای «رهایی از چنگال دیکتاتوری» صدمه میزند.
و در پایان، به این نتیجهگیری خنثی و پاسفیستی همیشگی «نامهٔ مردم» میرسیم که: «تنها با استقرار و دفاع از صلح میتوان بر بحران خطرناک جاری در خاورمیانه نقطه پایان گذاشت». یعنی اگر ایران دست از دفاع از خود بردارد، صلح برقرار میشود؛ با برقراری صلح، سقوط جمهوری اسلامی تسریع میشود؛ و با سقوط جمهوری اسلامی ـــ و البته تکهتکه شدن ایران ـــ «بحران خطرناک جاری در خاور میانه به پایان میرسد»!
آیا از این آشکارتر میتوان در کنار آمریکا و اسرائیل علیه ایران ایستاد؟ آیا با چنین تحلیلی، درستتر این نیست که تیتر این «اعلامیهٔ کمیتهمرکزی»، به «حزب تودهٔ ایران به حملهٔ آمریکا و اسرائیل به ایران برای تغییر رژیم و تجزیهٔ ایران خوشامد میگوید» تغییر داده شود تا منظور واقعی نویسندگان «اعلامیه» را دقیقتر بازتاب دهد؟
مشابه همین موضعگیریهای گمراهکننده را در اسناد بعدی منتشر شده در «نامهٔ مردم» نیز مشاهده میکنیم:
در شمارهٔ ۱۲۳۷ «نامهٔ مردم»، ارگان مرکزی حزب تودهٔ ایران، دو نوشته با محوریت جنگ ایران و اسرائیل منتشر شده است: یکی بیانیهٔ کمیتهٔ مرکزی با عنوان «قطعنامۀ نشست فوقالعادۀ کمیتۀ مرکزی حزب تودهٔ ایران: دربارهٔ شرایط کشور بعد از یورش جنایتکارانهٔ دولت اسرائیل و حملهٔ امپریالیسم آمریکا» و دیگری سرمقالهای با عنوان «آیندهای که مردم ایران میخواهند با آنچه خامنهای و ترامپ و نتانیاهو میخواهند متفاوت است». اگرچه میان دو متن تفاوتهایی در لحن و تمرکز وجود دارد، اما در مجموع، خط تحلیلی غالب بر هر دو در خدمت یک راهبرد گفتمانی واحد است: بازنمایی جنگی عینی و جهانی بهمثابه نزاعی میان دو دولت محلی، و همزمان تلاش برای حفظ یک موضع اخلاقی و صلحطلبانهٔ انتزاعی، بدون آنکه به تبعات ژئوپلیتیکی و تاریخی این جنگ و جایگاه آن در مناسبات امپریالیستی اشارهای صریح شود.
«قطعنامه»، در روایت خود از جنگ اخیر، آن را بهگونهای تقلیلگرایانه و جدا از چارچوب بزرگتر تضادهای امپریالیستی بازنمایی میکند؛ گویی با یک کشمکش صرفاً دوطرفه میان «دو دولت ارتجاعی» مواجهیم. در این چارچوب، حملهٔ سنگین اسرائیل به ایران، که بنا به گزارشهای متعدد ماهها پیش با همکاری و برنامهریزی مشترک نیروهای ناتو، آمریکا، و اسرائیل تدارک دیده شده بود، بهکلی از قاب تحلیل حذف میشود. حتی اشارهای سطحی به نقش جنگندههای آلمانی و انگلیسی در پوشش و حمایت از حملات اسرائیل، و همچنین نقض فاحش منشور ملل متحد در تجاوز به خاک ایران، دیده نمیشود. این سکوت سنگین، نه فقط از نظر تحلیلی بلکه از دید اخلاقی نیز پرسشبرانگیز است.
در نقطهٔ مقابل، «بیانیه» با تمرکز صرف بر حملات موشکی ایران و ناکامی آنها در وارد آوردن «ضربه فلجکننده» به اسرائیل، عملاً روایتی را ترویج میدهد که بسیار به تحلیلهای سوسیالدموکراتهای خارجنشین همچون فرخ نگهدار شباهت دارد: تأکید بر ضعف نظامی ایران، نادیدهگرفتن خسارات جدی وارد شده به اسرائیل، و القای حس شکست و بیثمری مقاومت. در این تحلیل، کوچکترین اشارهای به حجم تلفات و خسارات مادی و روانی واردشده بر جبههٔ داخلی اسرائیل، از جمله فرار صدها هزار شهروند به قبرس، رعب عمومی شهرکنشینان، و اختلال در تأسیسات حیاتی اسرائیل، دیده نمیشود:
پس از دوازده روز و شب تهاجم بیوقفۀ گسترده و ویرانگر و خونین ماشین جنگی اسرائیل به ایران و، در پاسخ، حملۀ موشکی جمهوری اسلامی به اسرائیل، و در انتها حملهٔ پیشرفتهترین بمبافکنهای رادارگریز آمریکا به سه سایت اصلی فعالیت هستهیی جمهوری اسلامی و بمباران آنها با بمبهای سنگرشکن، سرانجام این درگیری با پذیرش آتشبس تحمیلی ترامپ، یا بنا بر تبلیغات خودشان با «میانجیگری» او، پایان یافت…. برخلاف تبلیغات کرکنندۀ حکومت ایران … حملههای موشکی به شهرهای اسرائیل نهتنها بازدارندگی نداشت، بلکه بر اساس واقعیت میدانی روشن شد که کارایی لازم را هم برای زدن ضربۀ فلجکننده به نیروی هوایی اسرائیل نداشت…. از همین رو، بهرغم رجزخوانی و تهدیدهای توخالی فرماندهان سپاه و شخص خامنهای، از منظر توازن قوای نظامی و ضعف جدّی ساختار دفاعی کشور، هر لحظه امکان دارد که اسرائیل، در هماهنگی با آمریکا، دور تازهای از تهاجم و تخریب را آغاز کند….
از این دیدگاه، «قطعنامه» آگاهانه یا ناآگاهانه در هماهنگی با سانسور رسمی رسانههای اسرائیلی و غربی عمل میکند؛ روایت غالب آنها را بازتولید میکند و با حذف بخش عمدهای از واقعیات میدانی، نوعی شکستپنداری را به فضای سیاسی ایران القا مینماید. این در حالی است که حتی تحلیلگران نظامی بیطرف، به نقش تعیینکنندهٔ موشکها و پهپادهای ایرانی در تغییر معادلات بازدارندگی در منطقه اذعان کردهاند، و برخی گزارشها نشان میدهد که اسرائیل از ترس وخامت اوضاع، با التماس از ترامپ خواستار توقف جنگ و آتشبس شده است.
نویسندگان «نامهٔ مردم» هرچند مجبور به پذیرش واقعیت شده و بهنحو پیچیده و دوپهلو از «ایستادگی پرافتخار و انسجام ملی ملت» سخن میگویند، اما در همان حال، تلاش میکنند تا این انسجام ملی را از حکومت تفکیک کنند و بگویند مردم از جمهوری اسلامی حمایت نکردهاند، بلکه از منافع و حاکمیت ملی دفاع کردهاند:
آنچه فعلاً نقشههای اسرائیل و آمریکا را برای تهاجم دوباره به خاک ایران بر هم زده است ایستادگی پُرافتخار و انسجام ملی ملت است…. در این مقطع حساس، برخلاف درک و سیاستهای ضدّملی رهبران «نظام» و در رأس آنها خامنهای، ملت ایران بلوغ و درک سیاسی روشن و ارزندهای در دفاع از منافع ملی و حاکمیت ملی ـــ نه دفاع از جمهوری اسلامی – به نمایش گذاشت…. (تأکیدها از ما است)
این تمایزگذاری، گرچه برای ذهنهای آرمانگرا جذاب است، اما از نظر عینی قابل دفاع نیست. حاکمیت ملی، در عمل، چیزی جز همان ساختار سیاسی ـ نظامی موجود که با همهٔ کاستیهایش در مقابل تجاوز ایستاده و پاسخ داده است، نیست. چگونه میتوان از «حاکمیت ملی» در برابر تجاوز خارجی دفاع کرد، بدون آنکه از نهادهای نمایندهٔ این حاکمیت سخن گفت؟ چگونه میتوان «منافع ملی» را مستقل از نهادهای اجرایی و دفاعی کشور تعریف کرد؟
در نهایت، بیانیه در جملهای پارادوکسیکال و نامنسجم مینویسد: «جنبش مردمی علیه تجاوز خارجی… به دیکتاتوری پیام داد که در صورت وجود شرایط مناسب، میتوان آن را نیز به عقب راند». اما واقعیت این است که همین جنبش مردمی، بهجای عقب راندن حاکمیت، در لحظهای تاریخی، به آن نزدیکتر شد و از آن حمایت کرد. این تجربه نشان داد که منافع ملی، در میدان عمل، نه با شعارهای اخلاقگرایانه و تقلیلگرایانه بلکه با صفبندیهای واقعی و درک پیچیدگی تضادهای جهانی تعریف میشوند.
حزب توده ایران، اگر میخواهد به نیرویی مؤثر در تحولات آتی بدل شود، ناگزیر است از این دوگانگی در مواضع و دوپهلوگویی در لفظ خارج شود و موضع واقعی خود را صریحاً اعلام کند. نمیتوان مدعی دفاع از استقلال ملی بود و همزمان تحلیلی ارائه داد که با روایت امپریالیستی مطابقت دارد. نمیتوان در مقام «چپِ صلحطلب» نشست، اما تهاجم ناتو به یک کشور مستقل را نادیده گرفت. در جهان امروز، «چپ» تنها در صورتی مشروعیت پیدا میکند که در مقابل ماشین جنگی امپریالیسم، بدون لکنت و بدون توجیه، صفبندی کند ـــ حتی اگر این صفبندی، او را به دفاع مشروط از حاکمیتی برساند که در سیاست داخلی منتقد آن است. این درس مهمی است که از این جنگ باید گرفت.
سخن پایانی
مروری بر مواضع نیروهای رنگارنگ اپوزیسیون ـــ از راست لیبرال تا چپنمایان مدعی سوسیالیسم ـــ نشان میدهد که علیرغم تفاوت در زبان و واژگان، همگی در شش محور بنیادین با یکدیگر اشتراک دارند:
ـــ انکار وجود نظم جهانی امپریالیستی و چشمپوشی عامدانه بر نقش ایالات متحده بهعنوان رهبر و برپا نگهدارندهٔ این نظم جهانی؛
ـــ انکار تضاد عمدهٔ حاکم بر جهان کنونی، یعنی تضاد میان امپریالیسم و ملتهای جنوب جهانی؛
ـــ انکار خصلت ضدامپریالیستی محور مقاومت و نقش کلیدی ایران در آن؛
ـــ تقلیل جنگ ایران، اسرائیل و آمریکا به یک نزاع دوجانبه و بیارتباط با جنگ بزرگتری که از اوکراین تا غزه در جریان است؛
ـــ جابهجایی اولویتها و عمده کردن محور مبارزه با جمهوری اسلامی ایران بدون توجه به مخاطرات آن برای استقلال و تمامیت ارضی ایران؛
ـــ و نهایتاً، بیتوجهی به تقویت روزافزون جبههٔ ضدهژمونیک جهانی، به رهبری چین، روسیه و دیگر کشورها از جمله ایران.
مجموعهٔ این نقاط اشتراک نشانگر آن است که جریانهای یادشده، فارغ از ادعاهای آنها، دچار انحرافی عمیق از درک جایگاه عینی انقلاب ایران در چارچوب نظم جهانی هستند. همانگونه که تجربۀ «سازمان پیکار در راه آزادی طبقهٔ کارگر» در دههٔ نخست پس از انقلاب نشان داد، بیتوجهی به تضادهای اصلی جهانی و نقش محوری امپریالیسم به یکی از عوامل تضعیف و انحراف جنبش چپ بدل شد. امروز نیز وارثان فکری همان خطا، در حال تکرار مسیر شکست و بیاعتباری تاریخی خود هستند. درسی که از گذشته میتوان گرفت این است که هر نیرویی که در لحظات سرنوشتساز تاریخی نتواند جایگاه واقعی خود را در برابر امپریالیسم جهانی تعیین کند، محکوم به زوال است؛ حال چه با شعارهای بیمحتوای عدالتخواهانه، و چه با نقاب آزادیخواهی استقلالشکن.
چهل و پنج سال پیش، در نخستین روزهای تجاوز عراق به ایران، رفیق کیانوری در مقالهای تاریخی در نشریۀ دنیا، ماهیت تجاوز به خاک میهن ما را بهدرستی بخشی از طرحهای امپریالیسم برای درهمشکستن انقلاب ایران دانست و هشدار داد که انقلاب، علیرغم همۀ ضعفها و مشکلات درونی، بر پایگاه گستردۀ مردمیاش استوار است:
اکنون بیش از سه هفته از تجاوز عهدشکنانه و خائنانۀ دارو دستۀ صدام به میهن ما می گذرد…. امروز دیگر برای همه روشن است که این تجاوز ادامۀ مستقیم و بخشی از توطئههای همهجانبهای است که امپریالیسم آمریکا، سرکردۀ جهان امپریالیستی و رژیم های ارتجاعی و بویژه ارتجاع منطقۀ مجاور ایران (ترکیه، اسرائیل، مصر، عربستان سعودی ، اردن، امارات عربی، عمان و پاکستان) برای درهم شکستن انقلاب بزرگ و شکوهمند میهن ما تدارک دیده….
و در بخش دیگر مقاله به حضور مردم بهعنوان اصلیترین عامل دفاع از انقلاب و حاکمیت کشور با وجود تمام مشکلات و تضییقات چنین اشاره می شود:
با وجود همۀ نابسامانیها و کمبودهایی که در درجۀ اول محصول عوامل ضدانقلاب و لیبرالهای تسلیمطلب و سازشکار در دستگاه قدرت بوده و انحصار طلبی، بیتجربگی، و ندانم کاری برخی از مسئولان معتقد به انقلاب اسلامی نیز آنچنان را آنچنانتر کرده است، نیروی انقلابیِ نگاهداری از دستآوردهای انقلاب در میان محرومان جامعه و میهن دوستان همۀ اقشار مردم آن قدر ریشه دوانده است که با این بادها به لرزه در نمیآید….
یادآوری این هشدار امروز بیش از همیشه ضروری است؛ چراکه همان بازیگران بینالمللی، با ابزارها و پوششهایی نو، به دنبال تحقق همان اهداف دیروزند: تجزیهٔ کشورها، نابودی قدرتهای مستقل منطقه، و تحکیم هژمونی غربی بر منطقهای که دیگر حاضر نیست تسلیم بماند. ایران، با تمام تضادها و کاستیهای درونیاش، در مرکز این نبرد ایستاده است. از همینرو، مسؤولیت نیروهای ملی، مردمی و ضدامپریالیست، نه در تکرار شعارهای بیریشه یا نفی مکانیکی حاکمیت، بلکه در دفاع روشن از استقلال کشور، مقاومت در برابر سلطهٔ خارجی، و تلاش برای اصلاحات ریشهای و مردمی در درون جامعه است. این تنها راهی است که میتواند هم از خطر جنگ و تجزیه جلوگیری کند و هم افق آیندهای آزاد، عادلانه، و مستقل را فراروی ملت ایران بگشاید.