جدل با روایت مسلط: چرا دوباره از حزب تودهٔ ایران می‌نویسیم؟

image_print

وقتی کنشی تاریخی یا حادثه‌ای سیاسی از بستر اجتماعی و زمینۀ تاریخی خود جدا شده و بدون توجه به شرایط و مناسبات حاکم بر آن مقطع، به‌عنوان «حقیقتی مسلم» معرفی و داوری می‌شود، آن‌چه باقی می‌ماند نه حقیقت، بلکه بازنمایی‌ای مشحون از ابهام، تحریف و القائات ایدئولوژیک است. این مسأله دربارۀ رهبری گذشتهٔ حزب توده ایران طی سال‌های اولیهٔ پس از انقلاب به‌وضوح صادق است. اتهامات سنگینی چون «جاسوسی»، «طراحی کودتا» و «خیانت» که بهانۀ سرکوب خونین این حزب در دهۀ ۱۳۶۰ قرار گرفت، طی چهار دهه، بارها و با روایت‌های گوناگون در ذهن جامعه بازتولید و به‌تدریج به گفتمان مسلط بدل گشته است. و در این میان، رهبری کنونی حزب، که علناً از سیاست رهبری گذشتهٔ حزب تودهٔ ایران طی سال‌های ۶۱ ـ ۱۳۵۷ برائت گزیده، آن را محکوم کرده، و رسماً با تاریخ گذشتهٔ حزب وداع کرده است، در برابر این موج تازه از اتهامات بی‌پایه علیه رهبری گذشتهٔ حزب مهر سکوت بر لب زده و میدان را برای جولان هرچه گسترده‌تر اتهامات سخیف علیه حزب تودهٔ ایران و رهبری گذشتهٔ آن خالی گذاشته است.

بسیار سؤال برانگیز است که در روزگاری که جمهوری اسلامی ایران زیر فشارهای فزاینده و تهدیدهای آشکارِ دولت‌های امپریالیستی، به‌ویژه ایالات متحده و بازوی نیابتی آن در منطقه، رژیم صهیونیستی اسرائیل، بابت پرونده‌ای ساختگی و مهندسی‌شده به‌نام «تهدید هسته‌ای» قرار دارد ـــ پرونده‌ای که در اصل باید خشم و اعتراض ملت‌ها را متوجه سیاست‌های تجاوزکارانهٔ واشنگتن و مداخلات بی‌پایان آن در سرنوشت کشورهای مستقل کند ـــ اینان با چه نیت و انگیزه‌ای دوباره به سراغ حزب تودۀ ایران آمده‌اند؟ در بحبوحۀ بحرانی چنین پیچیده و سهمگین، چرا بار دیگر اتهامات کهنهٔ «خیانت» و «جاسوسی» علیه حزبی که یکی از باسابقه‌ترین، متعهدترین و سازمان‌یافته‌ترین مدافعان انقلاب مردم ایران بود، از زیر غبار بیرون کشیده می‌شود و در ویترین تبلیغات سیاسی قرار می‌گیرد؟ آن هم زمانی ‌که سررشتۀ بیشتر ساختارهای اقتصادی، رسانه‌ای، فرهنگی، و حتی آموزشی، در چنگ نخبگان همسو با پروژهٔ نئولیبرالی‌است؛ نخبگانی که با تکیه بر رانت و حمایت‌های شبکه‌ای، روایت مسلط خود را بی‌مزاحمت بازتولید می‌کنند.

آنها مگر خود مدعی نابودی کامل این حزب نیستند؟ مگر نمی‌گویند که حزب تودهٔ ایران «تمام شده» و «هیچ اثری» از آن نمانده است؟ پس این همه فصل‌نامه‌نویسی، پرونده‌سازی، اتهام‌تراشی و بازتکرار روایت‌های امنیتی برای چیست؟ چرا این همه انرژی صرف تخریب چیزی می‌شود که ادعا می‌کنند دیگر وجود ندارد؟ آیا این هجمه‌های هماهنگ چیزی جز تحریک ذهن جامعه علیه هر نیرویی که نشان از عدالت‌خواهی و مقاومت دارد نیست؟ و آیا نهایت این پروژه آن نیست که وفادارترین نیروهای عدالت‌طلب و مردمی ـــ همان‌ها که در تمام این سال‌ها دوشادوش مسلمانان عدالت‌خواه ضدامپریالیست در برابر نابرابری‌های داخلی و مداخله‌گری‌های خارجی ایستاده‌اند ـــ به انزوا، یأس، و خاموشی کشانده شوند؟

این روایت مسلط ـــ همان ‌که با یورش‌های خونین دهه .۱۳۶و سرکوب فیزیکی رهبری و برجسته‌ترین کادرهای حزب آغاز شد ـــ امروز نیز با چهره‌ای دیگر، اما با همان منطق، ادامه یافته است: روایتی که با حذف صدای قربانیان بنا شد، با وارونه‌سازی حقیقت تغذیه شد، و با تثبیت بدبینی ساختاری نسبت به چپ و آرمان عدالت‌خواهی در ذهن جامعه، ریشه دواند. این روایت، به‌جای آن ‌که گذشته را با انصاف و شجاعت بازخوانی کند، حقیقت را دفن و صدای تاریخ را در گور سانسور و تحریف خاموش کرده است؛ روایتی که در آن، تهمت و هیاهو جای حقیقت را می‌گیرد، و حافظهٔ جمعی جامعه را به ابزار بازتولید دروغ بدل می‌سازد.

اما این پروژهٔ تحریف حافظهٔ تاریخی و وارونه‌نمایی حقیقت، تنها در سطح گذشته متوقف نمانده است. روایت‌سازی‌های ایدئولوژیک، تهاجم رسانه‌ای و تخریب سازمان‌یافتهٔ چپ، نه‌تنها ادامه دارد بلکه در ماه‌های اخیر، هم‌زمان با تشدید بحران‌های منطقه‌ای و تهدیدهای فزایندۀ امپریالیسم جهانی، وارد فازی تهاجمی‌تر شده است. از بهار امسال، درست در آستانۀ احتمال تجاوز مستقیم آمریکا و اسرائیل به ایران، روزنامۀ «سازندگی» ـــ که نقش ارگان غیررسمی الیگارشی نئولیبرال و وارثان سیاسی ـ رسانه‌ای رفسنجانی را بازی می‌کند ـــ پروژۀ چپ‌ستیزی را وارد مرحله‌ای تازه‌ کرده است: از یک‌سو، در فصل‌نامه‌های پرطمطراقی که می‌کوشند مهر تأیید روشنفکری بر دستگاه قدرت بزنند، حزب تودۀ ایران را آشکارا «حزب جاسوسان» می‌خوانند و رهبران گذشته و کادرهای وفادار و میهن‌دوست آن را آماج حملات بی‌اساس و تکراری قرار می‌دهند؛ و از سوی دیگر، در قالب سریال‌هایی با رنگ و لعاب سرگرمی، روایت امنیتی حاکم را به خورد نسل جوان می‌دهند، بی‌آن‌که حتی فرصتی برای نقد یا پاسخ‌گویی مستقل فراهم باشد. مضحک‌تر آن‌ که، پس از پخش همین تولیدات مغرضانه، در ستون‌های تحلیلی همان رسانه، با تیترهایی نظیر «چپ هرگز نفهمید»، تکرار همان اتهامات دیرینه علیه روشنفکران چپ، به‌ویژه توده‌ای‌ها، ادامه می‌یابد؛ بدون آن که هیچ اشاره‌ای به نقش ویرانگر سرمایه‌داری رانتی، استبداد امنیتی و سازوکارهای فسادساخته‌ای که بستر اصلی انحطاط تاریخی کشور را فراهم کرده‌اند، بشود. رسانه‌ای که در مدار رسمی قدرت، به انبوهی از منابع مالی، امکانات تبلیغاتی، و مجوزهای قانونی مجهز است، بی‌هیچ مانعی تاریخ را جعل می‌کند، در حالی ‌که چپ واقعی، حتی از داشتن یک وب‌سایت ساده برای دفاع از خود نیز محروم مانده است. این است توازن‌ قوا در میدان جنگ روایت‌ها؛ نبردی نابرابر که در آن حقیقت بارها در پای منافع طبقات مسلط قربانی شده است.

پرسش بنیادین اما این است: آیا آنانی که در غیابِ چندین‌سالهٔ یک حزب چپِ ریشه‌دار و فعال، با خیال آسوده و جسارت کم‌سابقه به حزب تودۀ ایران می‌تازند، اساساً به ضرورت وجود یک نیروی چپ استقلال طلب و عدالت‌خواه در جامعه‌ٔ ایران باور دارند؟ یا آن‌ که چپ‌ستیزی برایشان نه از سر نقد، که ناشی از هراس از هر بدیلی است که نظم نئولیبرالی موجود را به چالش می‌کشد؟ آیا همان نگاه بدبینانه و ستیزه‌جویانه‌ای را که نسبت به حزب تودهٔ ایران اتخاذ کرده‌اند، در مواجهه با احزابی که در بزنگاه‌های حساس، با همسویی علنی یا پنهان با قدرت‌های غربی، امنیت و استقلال کشور را به‌مخاطره‌ انداخته‌اند، به‌کار می‌گیرند؟ و آیا این احتمال ساده و در عین‌حال هشداردهنده را نیز در نظر گرفته‌اند که در شرایط واقعیِ رویارویی ایران با امپریالیسم آمریکا، نیروهای نفوذیِ واقعی نه در صفوف چپ، بلکه در جایگاه‌های تصمیم‌ساز، در ساختارهای اقتصادی و رسانه‌ای نزدیک به بلوک قدرت، مأمن گرفته باشند؟

مثلی هست که می‌گوید: «تاریخ را فاتحان می‌نویسند». در سال ۱۳۶۱، حزب تودهٔ ایران نه فقط سرکوب شد، بلکه «مظلوم» هم شد؛ مظلومی که حتی اجازه نیافت روایت خود را بر زبان آورد، چه رسد به آن‌که آن را مکتوب و تثبیت کند. هدف این نوشته، بازگشت به روایت مغفول‌ماندهٔ حزب تودهٔ ایران، و بررسی زمینه‌های اتهامات، سرکوب و حذف آن در پرتو شرایط واقعی آن دوران، و نبرد طبقاتی‌ای است که بلافاصله پس از انقلاب شدت گرفت.

رهبری گذشتهٔ حزب تودهٔ ایران این نبرد را، به‌درستی، نبرد «که بر که» می‌نامید؛ نبردی که در یکی از تعیین‌کننده‌ترین و بحرانی‌ترین مقاطع تاریخ معاصر ایران رخ داد. در آن زمان، طیفی از نیروهای غرب‌گرا که سودای قبضهٔ کامل قدرت و بهره‌برداری از ثروت‌های ملی را در سر داشتند، کوشیدند شعار محوری انقلاب، یعنی «نه شرقی، نه غربی»، را در راستای منافع طبقاتی خود مصادره کنند. آنان با تضعیف مؤلفهٔ «نه غربی» و برجسته‌سازی خصمانهٔ «نه شرقی»، عملاً به سمت دشمنی با اتحاد شوروی و نزدیکی با غرب گام برداشتند. این خط سیاسی ـــ که امروز با ظاهری تازه و در جامهٔ فریبندهٔ «دفاع از منافع ملی» و نه دفاع از منافع سرمایه‌داری ادامه دارد ـــ هنوز هم با وجود فشارها، تحریم‌ها، و خصومت عریان بلوک غرب با انقلاب ایران، در پی بی‌اعتبار ساختن نگاه به شرق و مانع‌تراشی در برابر همکاری با کشورهایی چون روسیه و چین است. و در این راستا، حذف و سرکوب حزب تودهٔ ایران و رهبری گذشتهٔ آن بخشی از پروژه‌ای بزرگ‌تر برای مهار عدالت‌خواهی، بستن راه مشارکت نیروهای مردمی و تثبیت یک نظم طبقاتی جدید بود. روایتی که هنوز نیاز به بازگویی و بازنویسی ـــ نه فقط برای روشن‌شدن گذشته، بلکه برای تصحیح درک ما از اکنون و آینده ـــ دارد.

حذف روایت چپ، و مهندسی تاریخ و اقتصاد به سود فاتحان

در جهان امروز، روایت‌ها نه‌فقط هم‌پایه‌ٔ سلاح و سرمایه، که گاه مؤثرتر از آن‌ها در شکل‌دهی به مناسبات قدرت‌ عمل می‌کنند. آن‌چه در سطح داخلی و بین‌المللی بیش از هر زمان دیگر اهمیت یافته، نه صرفاً واقعیت‌های عینی، بلکه تصویری است که از یک حرکت، از یک حزب، یا از یک ملت، در افکار عمومی ترسیم می‌شود؛ و این تصویر، حاصل روایت‌هایی است که یا از درون برمی‌خیزند یا از بیرون تحمیل می‌شوند.

حزب تودۀ ایران، و رهبری گذشته و کادرهای فداکار آن، قربانیان یکی از خشن‌ترین یورش‌های سازمان‌یافته پس از انقلاب بوده‌اند. با سرکوب خونین این حزب، نه‌تنها زبان آن را بریدند، بلکه روایت تاریخی‌ آن را نیز به تاراج بردند. در هیاهوی اتهامی ساختگی چون «اقدام برای کودتا»، این دشمنان حزب بودند که میدان روایت را تصرف کردند و به‌جای آن، از زبان قدرتِ پیروز، تاریخ‌نگاری کردند؛ و این «تاریخِ بازسازی شده»، نه بازتاب حقیقت، که تحریف واقعیت به‌سود فاتحان بود.

یورش سازمان‌یافته به حزب تودۀ ایران، نه حادثه‌ای منفرد بلکه حلقه‌ای کلیدی در زنجیره‌ٔ توطئه‌هایی بود که از نخستین روزهای پس از پیروزی انقلاب، با هدفِ منحرف‌ساختن مسیر آن، خنثی‌کردن نیروهای ضدامپریالیست، و بازگرداندن سلطه‌طلبان دیروز به صحنهٔ سیاست، طراحی و پیاده شد؛ همان پروژه‌ای که با ترور چهره‌های برجسته‌ای چون استاد مطهری، آیت‌الله بهشتی، رجایی، باهنر، مفتح، مدنی، دستغیب، صدوقی، هاشمی‌نژاد، سپهبد قرنی، حاج مهدی عراقی و فرزندش، و صیاد شیرازی آغاز شد، و با انفجارهای مرگبار دفتر حزب جمهوری اسلامی و نخست‌وزیری و نیز سوءقصدهای نافرجام به آیت‌الله خامنه‌ای و هاشمی رفسنجانی ادامه یافت. در امتداد همین مسیر، حذف فیزیکی و سیاسی حزب تودهٔ ایران گامی اساسی برای تهی‌کردن انقلاب از درون، و حذف پیوند میان عدالت‌خواهی و امپریالیسم‌ستیزی آن بود؛ تا میدان برای نیروهای فرصت‌طلب، منفعت‌جو، و وابسته به بیگانگان هموار شود. حتی واکنش مهندس بازرگان، نخست‌وزیر دولت موقت، با جملۀ معنادار «خوب زدید، اما دیر زدید»، نشان از فضای آلوده و روایت‌های یک‌سویه‌ای داشت که در آن برخی مسؤولان نیز در بازتولید فضای امنیتی و انحصاری ‌شدن صدای انقلاب نقش ایفا کردند. دشمنان انقلاب، برای مصادرهٔ آن همه‌ ابزارها ـــ از ترور و انفجار گرفته تا تحریف و نفوذ، از تخریب چهره‌ها تا هدایت جریان‌های به‌ظاهر منتقد ـــ را به کار گرفتند. هدف نهایی، متوقف‌کردن روندی بود که فریاد استقلال، عدالت اجتماعی و ایستادگی در برابر امپریالیسم را به پرچم خود بدل کرده بود.

درست پس از یورش خونین به حزب تودۀ ایران و سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) در سال ۱۳۶۲ و حذف نظام‌مند نیروهای وفادار به آرمان‌های عدالت‌خواهانه و ضدامپریالیستی انقلاب، بستر سیاسی برای چرخشی بنیادین در مسیر اقتصادی کشور فراهم شد. تصفیهٔ نیروهای چپ واقعی، که از منتقدان جدی مناسبات ناعادلانه سرمایه‌داری و حافظان روح مردمی انقلاب بودند، در عمل به پاک‌سازی میدان برای ورود نسخه‌های بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول انجامید. به‌ویژه از سال ۱۳۶۸ و با آغاز دولت اول هاشمی رفسنجانی، تحت عنوان «سازندگی»، کشور به سوی سیاست‌های تعدیل ساختاری سوق داده شد؛ سیاست‌هایی که با توصیه و حمایت مستقیم نهادهای مالی بین‌المللی و در چارچوب «اجماع واشنگتن» طراحی شده بودند.

تصمیمات کلیدی چون ادغام اقتصاد ایران در نظم سرمایه‌داری جهانی، خصوصی‌سازی گسترده‌ بنگاه‌های دولتی (طبق تفسیر جدید از اصل ۴۴ قانون اساسی)، کاهش یارانه‌های اجتماعی، آزادسازی قیمت‌ها، و کوچک‌سازی دولت، همگی در این چارچوب اتخاذ شدند. اما نتیجه چیزی جز تعمیق شکاف طبقاتی، سقوط قدرت خرید طبقات فرودست، تثبیت فقر در میان کارگران و حاشیه‌نشینان، و گسترش شبکه‌های رانت و فساد نبود. نئولیبرالیسمی که در پسِ ادبیات فریبنده‌ٔ «توسعه»، «کارآفرینی» و «سازندگی» پنهان شده بود، روح عدالت‌طلب انقلاب ۵۷ را مسخ کرد و آن را به پوسته‌ای خالی از محتوا بدل ساخت.

حذف حزب تودهٔ ایران و دیگر نیروهای چپ انقلابی، فقط یک سرکوب سیاسی نبود، بلکه بخشی از مهندسی کلان برای بازآرایی قدرت اقتصادی ـ سیاسی به سود طبقات جدیدِ متصل به بازار جهانی و نهادهای مالی بین‌المللی بود. از آن زمان تا امروز، مردم ایران بهای این چرخش را با سقوط سطح زندگی، گسترش بیکاری، فروپاشی امنیت معیشتی، و محرومیت از حق مشارکت در تصمیم‌سازی‌های سرنوشت‌ساز پرداخته‌اند؛ زخمی که آن پروژه‌ اقتصادی بر پیکر جامعه ایران وارد ساخت، تا به امروز همچنان خون‌چکان است.

چرخش طبقاتی پس از انقلاب و آغاز سرکوب ساختاری عدالت‌خواهان

با پیروزی انقلاب ۱۳۵۷، بسیاری از گردانندگان اصلی اقتصاد کشور، از مدیران نظام پیشین تا بخشی از بورژوازی صنعتی و تجاری، سرمایه‌های خود را به خارج منتقل کردند و خود نیز کشور را ترک گفتند. آنان، در مهاجرت، نه‌تنها در انتظار بازگشت رژیم گذشته، بلکه در تدارک سناریوهایی برای مهار انقلاب و بازآرایی نظم سابق، به ایفای نقش سیاسی و مالی در جبههٔ ضدانقلاب پرداختند. در داخل کشور، اما، این سرمایه‌داری تجاری و لایه‌هایی از بازار سنتی بودند که توانستند به‌سرعت خود را با نظم جدید تطبیق دهند، و جای پای خود را در ساختارهای قدرت اقتصادی و سیاسی مستحکم کنند.

در دوران جنگ ایران و عراق، همین سرمایهٔ تجاری، که از ارتباطات سنتی، شبکه‌های بازار، و گاه حتی پوشش نهادهای مذهبی برخوردار بود، توانست به‌ویژه از طریق واردات کالاهای اساسی، پیمانکاری‌های دولتی، و کنترل بازار ارز، به سودهای کلان دست یابد و نفوذ خود را در دولت‌های پس از انقلاب تثبیت کند. در مقابل، طبقات فرودست، نیروهای داوطلب، و انقلابیون صادق، در خط مقدم نبرد با ارتش بعث بهای انسانی و مادی این جنگ فرسایشی را پرداختند.

در خرداد ۱۳۶۱، پس از آزادسازی خرمشهر، که نقطه‌عطفی در جنگ بود، حزب تودۀ ایران با تحلیل شرایط سیاسی ـ نظامی منطقه و با اشاره به ضعف آشکار ارتش صدام، پیشنهاد صلح و آتش‌بس را مطرح کرد. این پیشنهاد، نه از سر سازش‌کاری، بلکه با درک این واقعیت بود که جنگ پس از این نقطه می‌تواند از هدف دفاع مشروع به فرسایش توان انقلاب و تقویت گرایش‌های اقتدارگرا و انحصارطلب در درون حاکمیت بینجامد. حزب بر این باور بود که ادامهٔ جنگ نه‌تنها ایران را از فرصت بازسازی و توسعهٔ عدالت‌محور بازمی‌دارد، بلکه میدان را برای نیروهای سودجو و سرمایه‌سالار فراهم خواهد کرد تا با سوءاستفاده از شرایط جنگی، بنیان‌های اجتماعی انقلاب را تهی کنند.

اما همین موضع‌گیری شجاعانه آغازی شد بر هجمه‌ای سنگین علیه حزب. آیت‌الله موسوی اردبیلی، رئیس وقت قوهٔ قضائیه و امام جمعهٔ تهران، در خطبه‌های نماز جمعه، حزب را به‌خاطر این پیشنهاد به‌شدت مورد حمله قرار داد. هم‌زمان، نهادها و جریان‌هایی مانند حزب مؤتلفهٔ اسلامی و محافل وابسته به جریان حجتیه، که در پی قبضه‌ٔ قدرت و حذف رقبای ایدئولوژیک خود بودند، دست به تخریب گستردهٔ حزب و یورش به اعضای آن زدند. مطبوعات وابسته به این جریان‌ها، با ساختن روایتی تحریف‌شده، حزب را به «خیانت»، «جاسوسی» و حتی «کودتا» متهم کردند؛ اتهاماتی که دروغ بودنشان حتی برای سال‌ها نیز آشکار نشد.

در همین مقطع است که می‌توان نقطهٔ آغاز روند «بریدن گلوی حزب» را به‌روشنی دید. حذف فیزیکی، دستگیری گسترده کادرها، پرونده‌سازی‌های امنیتی، و نهایتاً سرکوب سازمان‌یافتهٔ حزب تودۀ ایران، در واقع حلقه‌ای بود از زنجیرهٔ گسترده‌تر برای قبضهٔ انحصاری روایت انقلاب، تحدید و مهار سیاست ضدامپریالیستی، و باز کردن مسیر برای استقرار نوعی از سرمایه‌داری تجاری ـ رانت‌محور که در دهه‌ٔ بعد، با پیاده‌سازی سیاست‌های تعدیل ساختاری، به شکل کامل تثبیت شد.

امروز، بسیاری از کسانی که خود را تحلیل‌گر تاریخ احزاب و انقلاب می‌دانند و با اعتمادبه‌نفسی خیره‌کننده دربارهٔ دههٔ شصت و یورش به حزب تودۀ ایران قلم می‌زنند، در آن زمان یا هنوز به دنیا نیامده بودند یا کودک و نوجوانی بیش نبودند. اینان بی ‌آن‌ که در بستر عینی حوادث زیسته باشند یا به منابع اصیل و روایت‌های معتبر آن دوران دست یابند، بر پایهٔ همان روایت‌های رسمی و تحریف‌شده‌ای که توسط پیروزان نوشته شده، داوری می‌کنند. در حالی‌که حتی اصل اتهام «اقدام برای کودتا» که دستاویز یورش سنگین امنیتی ـ تبلیغاتی به حزب شد، ساخته‌وپرداختهٔ همان دستگاه‌هایی بود که با هدایت و طراحی امپریالیسم آمریکا و بریتانیا، و به‌واسطه نفوذ ایادی داخلی‌شان در نهادهای قدرت، سناریویی دروغین را جا انداختند و به اجرا درآوردند. از این‌رو، اتهاماتی چون «جاسوسی»، «خیانت»، و «وابستگی» نیز، که پیش و پس از آن بر نیروهای چپ باریده‌اند، در همان چهارچوب جنگ روانی قدرت علیه اندیشهٔ عدالت‌محور و ضدامپریالیست باید فهمیده شوند. تاریخ نیروهای چپ در ایران، از دورهٔ رضاشاه تا امروز، آکنده از پرونده‌سازی‌های امنیتی و برچسب‌های تخریبی است؛ سیاستی که همواره با هدف تضعیف چپ، محروم‌سازی‌ آن از مشروعیت اجتماعی، و طرد آن از صحنهٔ سیاسی پی گرفته شده است. با تأسف، باید اذعان کرد که این پروژه، با چهره‌ها و ابزارهایی نو، هنوز هم در جریان است.

اگر امروز مردم، و به‌ویژه نسل جوان، دربارهٔ آنچه بر حزب ما گذشت و علل این یورش سهمگین دچار سوء‌تفاهم‌اند، دلیل آن چیزی جز غیبت صدای مستقل و روایت روشن حزب تودۀ ایران نیست. در خلأ این صدا، مردم و نسل جوان ما جز روایت رسمی و تحریف‌شده‌ای که سال‌ها به‌شکلی یک‌سویه و هدفمند بازتولید شده و می‌شود، چیز دیگری نمی شنوند. فضای تبلیغاتی جامعه‌ٔ ما، از دوران رضاشاه تا امروز، همواره عمیقاً ضدچپ بوده است. در دوران پهلوی، کشور به‌طور کامل در مدار سلطه آمریکا قرار داشت و دستگاه‌های اطلاعاتی و تبلیغاتی غرب، از جمله ایالات متحده، بریتانیا و اسرائیل، بر فضای فکری و رسانه‌ای ایران تسلط داشتند.

در دفاع از حقیقت تاریخی انقلاب و حزب تودهٔ ایران

افسوس که پس از پیروزی انقلاب نیز این فضای آلوده به ضدیت با عدالت‌طلبی و اندیشه‌های ضدامپریالیستی ادامه یافت؛ فضایی که برخی ناآگاهانه، و برخی دیگر با مأموریت و غرض، در تداوم آن دمیدند. طبیعی‌ است که در چنین فضایی، حقیقت گم می‌شود و امکان شنیده شدن صدای عدالت، رهایی، و مقاومت از میان می‌رود. برای نیروهای چپ، روشنگری درباره‌ٔ دسیسه‌ها و مخاطرات امپریالیسم و ایادی آن در ساختارهای قدرت همواره کاری دشوار و پرهزینه بوده است. نیروهای راست هرگاه احساس کنند که روزنه‌ای برای بازگویی حقیقت در حال گشوده‌ شدن است، با موجی از اتهام و افترا، پیشاپیش آن را مسدود و روایت آن را مخدوش می‌کنند.

با این‌حال، اگر بخواهیم نگاهی واقع‌بینانه، منصفانه، و ریشه‌ای به روند بیش از چهار دههٔ گذشته انقلاب داشته باشیم، به‌روشنی درمی‌یابیم که پس از یورش به حزب تودۀ ایران، انقلاب گام‌به‌گام از اهداف نخستین و اصولی خود ـــ که در شعار «انقلاب مال مستضعفین است» متجلی بود ـــ فاصله گرفت و در مسیری حرکت کرد که منافع اقشار مرفه و طبقات بالادست را در اولویت قرار داد.

در این میان، اگرچه اصل بنیادین انقلاب ـــ دفاع از استقلال و مقابله با سلطهٔ بیگانگان ـــ با ایستادگی و قاطعیت رهبر کنونی کشور، آیت‌الله خامنه‌ای، همچنان پاس داشته شده است، اما دو اصل دیگرِ انقلاب، یعنی آزادی و عدالت اجتماعی، هر روز بیش از پیش قربانی منطق نئولیبرالیسم و سلطهٔ الیگارشی فربهی شده‌اند که در سه دههٔ گذشته بر بسیاری از مناسبات اقتصادی و سیاسی کشور سایه افکنده است. دو اصل بنیادین آزادی و عدالت اجتماعی بال‌های امنیت ملی‌اند، و برای احیای راستین آن‌ها باید ایستادگی کرد، باید مبارزه کرد، باید حقیقت را فریاد زد.

با وجود همه‌ٔ مصائبی که بر ما گذشته است، ما همچنان از مدافعان صادق انقلاب و اهداف آن هستیم و در برابر نیروهای ضدانقلابی و مخربی که در پی بدنام‌ ساختن انقلاب و چهره‌ کشورند، ایستاده‌ایم. اما متأسفانه می‌بینیم امروز کسانی زیر نام پرافتخار و تاریخی حزب تودۀ ایران خود را در مقابل روند انقلاب در کشور قرار داده‌اند، و در هم‌صدایی با جریان‌های ضدانقلابی، به تخریب و تحریف راه و رهبری گذشتهٔ حزب می‌پردازند. آنها سیاست صادقانه و پیگیر رهبری گذشتهٔ حزب در دفاع از انقلاب و رهبری آن، آیت‌الله خمینی، را محکوم می‌کنند و با کینه‌توزی از «اشتباه تاریخی» سخن می‌گویند، بی‌آن‌که زمینه‌ها و وضعیت پیچیده‌ٔ آن دوران و ماهیت امپریالیستی توطئه‌ها را درک کنند.

اما ما، با آگاهی از نقش امپریالیسم و شبکه‌ٔ توطئه‌های آن، با شناخت از عوامل داخلی و خارجی درگیر در این سرکوب، و با تحلیل نقش تاریخی عاملان واقعی آن یورش ضدانقلابی و امپریالیستی، همچنان در خط انقلاب و در مسیر تحقق آرمان‌های ناتمام آن ایستاده‌ایم، و به‌رغم تمام فراز و نشیب‌ها، وفاداری ما به حقیقت، و به صداقت تاریخی حزب‌مان، لحظه‌ای دچار تزلزل نشده است.

ما این سطور را نه از سر کینه، که از سر مسؤولیت تاریخی و وفاداری به حقیقت می‌نویسیم. باور داریم که تاریخ را باید با درکی ژرف، با صداقت، و با ایستادگی بر اصولی روایت کرد که ریشه در مبارزه‌ای سترگ برای آزادی، عدالت و رهایی ملی داشته‌اند. آنچه امروز به آن نیاز داریم، نه انکار آن گذشته‌ٔ پرفراز و نشیب، بلکه بازیابی حقیقت و بازآفرینی پیوندهای گسسته با آرمان‌های اصیل انقلاب است. ما فرزندان همان حزبی هستیم که در سخت‌ترین دوران‌ها در کنار خلق، در سنگر استقلال و عدالت ایستاد؛ و اکنون نیز، با همه زخم‌ها و رنج‌ها، هنوز هم بر همان عهدیم. آینده از آنِ کسانی‌ است که گذشته را نه دفن، که فهم می‌کنند؛ و بر ویرانه‌های تحریف و فراموشی، بنای امیدی متکی بر حقیقت می‌نهند.

٪ نظرات

  • مهناز جیاری

    خفن بود . میشه بگید نگارنده کی بوده ؟ بسیار بجا بهنگام ضروری و همه چیز تمام بود . واقعا از عمق وجودم با این متن همذات پنداری کردم . دست مریزاد .

  • امیرحسین

    سلام و درود
    به عنوان آدمی که تعلقات مذهبی دارم بابت تمام زخم هایی که از انسان های جاهل پس از انقلاب ۵۷ خوردید متاسفم
    پایمردی شما در مسیر عدالت و استکبارستیزی ستودنی است
    موفق باشید

  • ناشناس

    بسیار عالی درس گفتار های جوانشیر تازه ترین سند برای تایید حقیقت آن سالهاست لطفاً همچنان بیشتر به آن بپردازید و برای آشکار شدن حقیقت این روزهای بشدت پریشانی و نگرانی از آن فاکتها و اندرزهای کوبنده بیاورید برای امروز ما، آن عزیزان جان خود را به میان این نبرد آوردن و در آخر آنجاییکه جای هیچگونه عقب نشینی نبود با سر بلندی اهدا کردند ،یاد و نامشان با این حقایق تاریخی برای همیشه ماندگار و پر افتخار باشد

  • محمد

    قطعا میتوانید ادعا کنید که همچنان در خط انقلاب هستید ، ولی لطفا انقلاب را با جمهوری اسلامی و آن هم جمهوری اسلامی امروز یکی نگیرید
    چرا احساس شرمندگی می‌کنید که بگویید در خط جمهوری اسلامی هستید . حزب توده ای ایران در سال‌های ۵۷ تا ۶۱ هیچ احساس شرمندگی نداشت تا آنچه را که باور دارد ، بر سر هر کوی و برزن فریاد کند و در ارگان خود نشر دهد و در جهت تقویت جناح مترقی واقع بین و روشن که در درون حاکمیت بر آمده از از انقلاب دفاع کند . اما امروز شما در خط آن جمهوری اسلامی هستید که به هیچ یک از شعار های انقلاب وفادار نمانده و حتی جنبه” ضد امپریالیستی” آن را که شما از عن دم می‌زنید ، حسابی می‌لنگد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *