افشای کارزار تسلیمطلبان: چرا امروز و چرا علیه مقاومت؟

در هفتههای اخیر، همزمان با پیامدهای سنگین جنگ تحمیلی اسرائیل علیه ایران و تهدیدهای فزایندهٔ قدرتهای غربی، موجی تازه از بیانیهها و مواضع سیاسی از سوی چهرهها و گروههای اصلاحطلب به صحنه آمده است. این روند نه امری ناگهانی، بلکه ادامهٔ یک سلسله تلاشها است که از چندی پیش آغاز شده بود: نخست با بیانیههای میرحسین موسوی و مصطفی تاجزاده، سپس در قالب سخنرانیها و مواضع صریح محمدجواد ظریف و حسن روحانی، و اکنون در جدیدترین پرده، با بیانیهٔ جبههٔ اصلاحات ایران.
در ظاهر، این بیانیهها بر ضرورت «آشتی ملی»، «ترک تخاصم» و «تعامل سازنده با جهان» تأکید میکنند؛ واژگانی پرزرقوبرق که میکوشند سازش و تسلیم را بهمثابه عقلانیت و واقعگرایی معرفی کنند. اما در باطن، آنچه این جریانها دنبال میکنند چیزی جز تضعیف ستونهای مقاومت و بازگرداندن ایران به مدار وابستگی نیست. هدف پنهان این پروژه، آمادهسازی اذهان برای سناریوی فردای ایران است: روزی که آنان سودای اشغال جایگاه رهبری سیاسی کشور را در سر میپرورانند و برای جلب حمایت آمریکا و متحدانش، پرچم تسلیم و وادادگی را برافراشتهاند.
از این رو، نقد این بیانیهها صرفاً نقد چند موضعگیری پراکنده نیست، بلکه نقد یک راهبرد سیاسی است که در بزنگاه تاریخی کنونی، میخواهد مسیر ملت ایران را از مقاومت و استقلال به سازش و انقیاد تغییر دهد.
چهرهٔ واقعی «آشتی ملی»
بیانیهٔ جبههٔ اصلاحات، با توصیف جنگ اخیر و تهدید فعالسازی «مکانیزم ماشه»، سه گزینه پیش روی ملت و حاکمیت میگذارد:
۱. تداوم وضع موجود با آتشبسی شکننده؛
۲. تکرار الگوی مذاکرات تاکتیکی گذشته برای خرید زمان؛ و
۳. «آشتی ملی» و ترک تخاصم در داخل و خارج کشور، همراه با مذاکرهٔ مستقیم با آمریکا و تعلیق داوطلبانهٔ برنامهٔ هستهای.
نکتهٔ کلیدی این است: گزینهٔ چهارم، یعنی راه مقاومت مستقل و ضدامپریالیستی، به عمد از میدان بحث حذف شده است. راهی که نهتنها در میدان نبرد توان بازدارندگی ایران را اثبات کرد، بلکه امکان سازماندهی یک سیاست ملی ـ مردمی و رهاییبخش را نیز فراهم میسازد.
جبههٔ اصلاحات با طرح «آشتی ملی» عملاً در پی خلعسلاح مقاومت و بازگرداندن کشور به موقعیت انفعال در برابر غرب است. آنها، همانند گذشته، بحرانهای عینی کشور ــــ از اقتصاد فروپاشیده تا زخمهای عمیق اجتماعی ــــ را به ابزاری برای مشروعیتبخشی به سیاست سازش بدل میکنند.
حقیقت راه سوم
راه واقعی ملت ایران نه در تداوم وضع موجود است، نه در بازتولید نمایشهای مذاکره، و نه در نسخهٔ سازش تحقیرآمیز اصلاحطلبان. راه سوم، همان راه مقاومت مستقل و مردمی است؛ راهی که عناصر اصلی آن چنین است:
- اتکا به مردم از طریق شوراهای کارگری، صنفی، و محلی، و بازسازی اعتماد ملی از پایین به بالا؛
- سازماندهی یک اقتصاد ملی مستقل، و مقابله با فساد الیگارشی و سیاستهای نئولیبرالی که عامل اصلی فقر و شکاف طبقاتی امروز است؛
- تثبیت سیاست خارجی ضدامپریالیستی و همبستگی با ملتهای تحت ستم، که تنها ضامن استقلال و کرامت ملی در برابر تجاوز و تحریم است.
این همان گزینهای است که در بیانیههای موسوی، تاجزاده، مقالهٔ آقای ظریف، سخنرانی آقای حسن روحانی، و بیانیهٔ جبههٔ اصلاحات عمداً مسکوت گذاشته میشود، زیرا تضاد آنها نه با فساد الیگارشی و نظام نئولیبرالی حاکم، بلکه با نفس مقاومت علیه سلطهطلبی است.
نادیده گرفتن راه سوم ریشه در پیوند تاریخی اصلاحطلبان با پروژههای تعدیل ساختاری، خصوصیسازی، و ادغام در نظام جهانی سرمایهداری دارد. آنها در پوشش واژگانی چون «مسالمتجویی» و «عقلانیت دیپلماتیک» میکوشند مقاومت را غیرضروری و پرهزینه جلوه دهند؛ در حالیکه تجربه نشان داده است هرگاه مقاومت ضعیف شود، فشار دشمن دهها برابر افزایش مییابد و کشور به آستانهٔ فروپاشی سوق داده میشود.
چرا اکنون این یورش؟
پرسش اساسی این است: چرا درست در لحظهای که کشور زیر آتش دشمن خارجی است، جریانات غربگرا و اصلاحطلب دست به کارزار تسلیمطلبانه زدهاند؟
پیش از هر چیز باید به هدف اصلی دشمن توجه کرد. حملهٔ غافلگیرانه اسرائیل نه یک عملیات صرفاً نمایشی، بلکه نقشهای حسابشده برای فلجکردن کشور از طریق ترور فرماندهان ارشد، حذف دانشمندان هستهای، ضربهزدن به پدافند هوایی، و ساکت کردن صدا و سیما بود. آنان میخواستند ایران را در آشفتگی مطلق فروبرند و با از همپاشاندن ساختار فرماندهی، مقاومت را از درون بیاثر کنند. اما این سناریو با مدیریت سریع و قاطع رهبر انقلاب، آیتالله خامنهای، ناکام ماند. ایشان با جایگزینی بهموقع فرماندهان، سازماندهی مجدد نیروها، و هدایت مستقیم صحنهٔ نبرد، نهتنها کشور را از بحران نجات دادند، بلکه ابتکار عمل را در دست گرفتند و بهکمک عملیات قهرمانانهٔ نیروهای مسلح کشور، دشمن را در خاک خود بهشدت مجازات کردند. این تدبیر، که بهنوبهٔ خود شاهکاری بی بدیل در فرماندهی و مدیریت در لحظات بحران بود، در طول جنگ و پس از آن، به تقویت محبوبیت و تثبیت مواضع ضدامپریالیستی ایشان در میان آحاد ملت انجامید.
اما پرسش اصلی اینجا است: چرا در چنین شرایطی، به جای بهرهگیری از این همبستگی ملی، عدهای به میدان آمدند تا پرچم تسلیم و وادادگی را بالا ببرند؟
پاسخ را باید در واقعیتهای اجتماعی و سیاسی پس از جنگ جست. جنگ دوازدهروزه و ایستادگی مردمی در برابر تجاوز خارجی، همهٔ محاسبات امپریالیسم و صهیونیسم را برهم زد. غرب و متحدان منطقهای آن گمان میکردند که زیر فشار تورم، بیکاری و نابرابری، جامعه از هم گسسته است و در لحظهٔ تهاجم خارجی، نهتنها حمایتی از مقاومت نخواهد کرد، بلکه شاید در خفا به دشمن چراغ سبز نشان دهد. اما آنچه رخ داد، دقیقاً خلاف این انتظار بود: جامعهای که زیر بار مشکلات اقتصادی خمیده بود، در بزنگاه تاریخی نشان داد که میهندوستی و ارادهٔ مقاومتش را به هیچ معاملهای نمیفروشد. این همبستگی غیرمنتظره پروژه «جنگ ترکیبی» دشمن را ناکام گذاشت؛ نه شورش اجتماعی رخ داد، نه پشت جبهه مقاومت فرو ریخت.
در نتیجه، جریانات غربگرا و اصلاحطلبی که خود را پل عبور به نظم مطلوب امپریالیسم میدانستند، ناگهان در موقعیت انزوای سیاسی قرار گرفتند. این انزوا برای آنها بهمعنای فروپاشی پایگاه اجتماعی بالقوه بود. از همین رو، برای بقا و بازسازی اعتبار، با شتاب به حملهٔ تبلیغاتی و سیاسی علیه نیروهای عدالتخواه و ضدامپریالیست روی آوردند:
- تحریف روایت تاریخ: جا زدن مقاومت بهعنوان عامل ویرانی، در حالی که هر عقبنشینی در برابر سلطهگران همواره به تشدید فشار و تحقیر انجامیده است.
- وارونهسازی فرهنگ مقاومت: معرفی ایستادگی بهعنوان ماجراجویی و نابخردی، و سازش بهعنوان عقلانیت و نجات.
- ساختن افسانهٔ وابستگی: ترویج این توهم که تنها راه نجات کشور، تسلیمشدن در برابر آمریکا و ادغام در اقتصاد جهانی است.
افزون بر این، باید به لایهای عمیقتر توجه کرد: این بیانیهها و مواضع، تنها واکنش مقطعی به یک جنگ دوازده روزه یا یک شوک سیاسی نیستند؛ بلکه بخشی از استراتژی بلندمدت برای مهندسی آیندهٔ قدرت در ایران بهشمار میآیند. از میرحسین موسوی تا تاجزاده، از ظریف تا روحانی، و امروز جبههٔ اصلاحات، همگی در یک مسیر واحد حرکت میکنند: ارسال سیگنال به واشنگتن و بروکسل که «ما شریکی قابلاعتماد برای دوران پس از رهبری هستیم». آنان از هماکنون با زدن نیروی مقاومت و تخریب فرهنگ ایستادگی، میخواهند اذهان عمومی را آماده سازند تا فردا «تسلیم در برابر غرب» نه بهعنوان خفت، بلکه بهعنوان نجات و رهایی جلوه کند. تسلیمطلبی با نام فریبنده «تعامل با دنیا»، رمز عبور آنها برای جلب حمایت خارجی و کسب مشروعیت در آینده است.
اما حقیقت این است که این تقلاها بیش از آنکه نشانۀ قدرت یا آیندهنگری باشد، نشانهای آشکار از ضعف و هراس است: هراس از محو شدن در برابر موج مقاومت مردمی. آنان نه سخنگوی ملت، که بازتاب اضطراب طبقهای محدود و الیگارشیکاند؛ طبقهای که منافعش با استقلال و عدالت اجتماعی در تضاد بنیادین است. و درست به همین دلیل است که امروز به حملهٔ مستقیم به نیروهای عدالتخواه و چپ روی آوردهاند: چون میدانند تنها این نیروها قادرند آلترناتیو مردمی، ضدامپریالیستی و رهاییبخش را از دل همین بحران بیافرینند.
سخن پایانی
امروز در این بزنگاه تاریخی، حقیقت روشن شده است: نجات ایران نه از مسیر تسلیم و سازش میگذرد و نه از راه تکرار بنبستهای گذشته. نیروهای غربگرا شاید امروز با امکانات رسانهای و مالی، پرسروصدا باشند، اما حقیقت در سوی دیگر ایستاده است. تجربهٔ تاریخی نشان داده است که تسلیم جز نابودی و غارت به بار نمیآورد. تنها راه واقعی، راه سوم، یعنی مقاومت است؛ راهی که بر اتکای به مردم، سازماندهی اجتماعی و اقتصادی مستقل، و ایستادگی در برابر سلطهٔ خارجی استوار است؛ راهی که امید را از شعارهای توخالی بیرون میکشد و آن را به نیرویی واقعی در میدان بدل میسازد.
وظیفهٔ نیروهای ضدامپریالیست و عدالتخواه در ایران آن است که این حقیقت را به پرچم خود بدل کنند و نشان دهند که آینده از آن کسانی نیست که در برابر سلطه سر فرود میآورند، بلکه به مردمانی تعلق دارد که میایستند و برای حفظ توسعه و استقلال میهن خود مقاومت میکنند. روایت ما، روایت فردایی است که در آن ملتها نه برده قدرتهای جهانی، که سازندگان سرنوشت خویشاند.

ضمن موافقت با کنه مقاله -حقیقت راه سوم- بنظرم ارزیابی مقاله از به اصطلاح “تسلیم طلبان” بسیار سطحی و آوردن همه آنها در زیر یک چتر نادرست است. بسیاری از این افراد و گروهها نه از روی وابستگی به غرب بلکه بدلیل نا امیدی و استعصال از ج.ا. و یا عدم درک درست از واقعیت این حکم تاریخ که در نقشه ژئوپولیتیک کنونی منطقه برای کشور ما راهی به شمال جهانی درنظر گرفته نشده و جز نزدیکی با جنوب جهانی چاره ای نداریم، به چنین موضعگیریهایی میرسند.
عالی بود!