«پس از جنگ سرد» از این پس «دوره تکقطبی» نامیده میشود

نویسنده: پاسکال لوتاتس ــ
برای مدتهای طولانی، سالهای پس از ۱۹۹۱ را «پس از جنگ سرد» مینامیدیم. این نامگذاری هرگز جا نیفتاد. از این پس، این دوره بهعنوان «دوره تکقطبی» در یادها باقی خواهد ماند. و این امر اتفاق خوبی است.
حافظه پدیدهای عجیب است. انسان گمان میکند آنچه در حافظه ثبت شده امری ثابت و بدون تغییر است، اما واقعیت خلاف این است. با گذر زمان، حافظه ــــ بهویژه حافظه جمعی ــــ بهشدت دگرگون میشود و این تنها به دلیل گذر نسلها و آمدن نسلهای جدید نیست. حتی در دل یک نسل واحد، گذر زمان لایههای تازهای از معنا را به دورهای که تازه سپری شده، میافزاید. و اکنون دوباره شاهد این فرآیند هستیم.
کافی است به نحوهٔ بازنگری در دورههای پیشین پس از وقوع جنگ جهانی دوم توجه کنیم (یا بازتعریف خشونت جمعی آن زمان). جنگ بزرگ ناگهان به «جنگ جهانی اول» بدل شد و دورهٔ پس از آن اکنون بهطور عمومی «میانجنگها» نامیده میشود. رویدادهای بعدی، بهویژه رویدادهای خشونتآمیز، معمولاً نگاه ما به گذشته را تغییر میدهند.
من همیشه با نامگذاری دورهٔ پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بهعنوان «پس از جنگ سرد» راحت نبودم. این عبارت برای توصیف جهان کنونی بسیار موقت و گذرا به نظر میرسید، زیرا هر چیزی که «پس» نامیده شود، لزوماً باید «پیش از» چیزی دیگر باشد. تاریخ هرگز پایان نمییابد. بهطرزی جالب، به نظر میرسد اغلب روشنفکران، سیاستمداران، دانشگاهیان و دیگرانی که از این اصطلاح برای اشاره به «زمان ما» استفاده کردند، بهطور ضمنی پذیرفتهاند که این دوره در نوعی حالت «میانگذر» قرار دارد. چیزی در راه است که دورهٔ کنونی «پس» را بازتعریف خواهد کرد، اما آن چیست؟ و به چه شکلی ما را وادار به بازنگری در مفهوم «پس از جنگ سرد» خواهد کرد؟
برای مدتی به نظر میرسید که نقطه عطف ــــ «پسِپس از جنگ سرد» ــــ در سال ۲۰۰۱ با وقایع ۱۱ سپتامبر و آغاز آنچه «جنگ با ترور» نامیده شد، فرا رسیده است؛ جنگی که نهتنها علیه چند سازمان جنایتکار در خاورمیانه صورت گرفت، بلکه در نهایت بخشهای وسیعی از غرب آسیا و شمال آفریقا را ویران کرد: عراق، سوریه، لبنان، لیبی، سومالی، سودان، و البته باقیماندههای فلسطین.
با این حال، مردم همچنان از اصطلاح «پس از جنگ سرد» برای اشاره به این دوره نیز استفاده میکردند. اکنون که به گذشته نگاه میکنیم، دلیل آن روشن میشود. ما بهطور شهودی درک کرده بودیم که اگرچه جنگ با ترور در معنایی یک «رویداد» بود، اما در معنای دیگر چنین نبود. اگرچه این جنگ هدفی کلی در سیاست خارجی ــــ بهویژه در غرب، و با حمایت روسیه، چین و بسیاری از کشورهای جنوب جهان ــــ بود، اما تغییرات نظاممند ایجاد نکرد. این صرفاً رویکردی برای بازتعریف اولویتهای سیاست خارجی بود، اما هیچ نظم سیاسی تازهای در جهان ایجاد نکرد. این واقعه بهگونهای نبود که ساختار بنیادین سیاست جهانی را همانند دورههای بزرگ گذشته متزلزل کند.
ترس من در دهه گذشته این بود که روزی، ما دو یا سه دهه پس از ۱۹۹۱ را به چیزی شبیه «میانجنگ دوم» یاد کنیم ــــ اگر واقعاً جنگ جهانی سوم پایاندهنده این دوره باشد. برخی پژوهشگران مانند دیمیتری ترینین بر این باورند که ما در واقع هماکنون در جنگ جهانی سوم به سر میبریم، هرچند این بار نوع جنگ متفاوت از دو دوره خشونت جمعی پیشین است. دیگران نیز از «جنگ سرد دوم» سخن میگویند تا آنچه از آغاز «عملیات ویژه نظامی» روسیه در اوکراین جریان دارد، توصیف کنند (چارچوببندی این موضوع، موضوع مقالهای دیگر است). خبر بد این است که هر دو نگرش ممکن است همانگونه که ما این دوره جدید را به یاد خواهیم سپرد، تثبیت شوند.
هرچه که باشد، بهنظر میرسد بهتدریج اجماعی در حال شکلگیری است دربارهٔ اینکه این دوره جدید از رویاروییهای جهانی، چه معنایی برای دوران سپریشده «پس از جنگ سرد» دارد. نخست، سرانجام یک نقطهٔ پایان پیدا کرده است. میتوانیم بهطور منظم این دوره ۳۰ ساله بین دسامبر ۱۹۹۱ تا فوریه ۲۰۲۲ را در یک قاب قرار دهیم. دوم، در سالهای اخیر، مقالات و مباحث پیرامون ماهیت این رویارویی به سمت تفسیر مشترکی حرکت کردهاند که نظم جهانی جدید را بهتر است با عنوان «چندقطبی» (یا «چندگرهای»، همانطور که دیپلمات برجسته آمریکایی، چاس فریمن، استدلال میکند) توصیف کرد.
تفسیر چندقطبی از نظم جدید، تمرکز ما را بر مفهوم قدیمی و ارزشمند قدرت در نظریهٔ واقعگرایی بازمیگرداند. اکنون در جهانی زندگی میکنیم که در آن چند مرکز قدرت فرهنگی، تمدنی، فناوری، و نظامی امکان دارد با خواستههای مراکز قدرت پیشین ــــ اروپاییها و سپس آمریکا ــــ همراهی نکنند.
این بازنگری، توجه ما را به تغییرات در ساختارهای قدرت در طول زمان معطوف میکند، بهویژه در ۸۰ سال اخیر. میتوان جهان را بهگونهای فهمید که نسلهای حاضر شاهد گذارهایی در تعداد مراکز قدرت مؤثر در نظام جهانی هستند: از دوقطبی جنگ سرد، تا تکقطبی دوران پس از جنگ سرد، و اکنون چندقطبی نوین دوران حاضر. از این رو، نام تازهای نیز برای ۳۰ سال گذشته بهدست آمده است: «دوره تکقطبی».
دانشمندان واقعگرا اکنون «گفته بودیم!» خود را تجربه میکنند. آنها مدتها تأکید کرده بودند که نظامهای تکقطبی پایدار نیستند، زیرا انباشت قدرت بهطور خودکار نیروهای متوازنکنندهای ایجاد میکند که در نهایت انحصار را میشکنند. جان جی. میرشایمر، بیتردید دانشمند برجستهای است که طبیعت تراژیک سیاست قدرتهای بزرگ را بهطور برجسته توضیح داده است.
در مجموع، بهنظر من بازتعریف «پس از جنگ سرد» بهعنوان «دوره تکقطبی» در واقع دیدگاهی خوشبینانه به این دوره ارائه میدهد، زیرا امکان میدهد دوره جدید لزوماً بهمعنای جنگ تمامعیار نباشد. شاید چیزی فراتر از جنگ جهانی سوم یا جنگ سرد دوم در انتظار باشد. با کمی شانس، شاید به «نظام کنسرت جدید» و ثبات چندقطبی دست یابیم. چه چیزی زیباتر از این؟ دستها را به دعا بالا میگیریم.
منبع: پاسکال سابستک، ۵ اکتبر ۲۰۲۵
https://pascallottaz.substack.com/p/the-post-cold-war-is-now-the-unipolar?utm_source=post-email-title&publication_id=2735407&post_id=175247991&utm_campaign=email-post-title&isFreemail=true&r=4sgktj&triedRedirect=true&utm_medium=email
