نئولیبرالیسم به‌مثابه بحران تمدنی امپریالیسم: پیوند میان مبارزهٔ ضدامپریالیستی و عدالت اجتماعی

image_print

جهان امروز در آستانه یکی از عمیق‌ترین دگرگونی‌های تاریخی خود قرار گرفته است؛ جهانی که نشانه‌های بحران در آن تنها به فقر و نابرابری یا فساد و سقوط اخلاقی محدود نیست، بلکه ریشه در لایه‌ای بسیار عمیق‌تر دارد: بحران تمدنی ناشی از امپریالیسم. نشانه‌های فروپاشی نه‌تنها در اقتصاد، سیاست یا فرهنگ که در خود «معنای زندگی» رخ نموده است؛ گویی آن نیروی نامرئی که زندگی انسان را به آینده‌ای معقول پیوند می‌داد، آرام‌ آرام فرسوده شده است. این دگرگونیِ عمیق صرفاً سیاسی یا اقتصادی نیست، بلکه بنیادی‌ترین لایه‌های تمدنی امپریالیسم را دربر گرفته است. نئولیبرالیسم، که طی چهار دهه اخیر خود را به‌عنوان عقلانیت مسلط جهانی تحمیل کرده، اکنون به نقطه‌ای رسیده است که دیگر قادر نیست بدون تخریب پایه‌های زندگی انسانی، خود را بازتولید کند. کار، طبیعت، معنا، پیوند اجتماعی، فرهنگ، امید و اخلاق ــــ همه در معرض کالایی‌شدن، فرسودگی، و فروپاشی‌اند.

از دل این وضع، چیزی که رخ می‌نماید نه بحران یک کشور یا یک دولت، بلکه بحران عقلانیتی است که نظم جهانی معاصر را شکل داده است؛ بحرانی تمدنی که آثار آن از نیویورک تا تهران، از استانبول تا سائوپائولو، از سئول تا قاهره قابل مشاهده است. این بحران تنها بحران اقتصاد نیست؛ بحران معنای زندگی، بحران پیوندهای اجتماعی، بحران هویت و بحران افق‌های تاریخی است. نئولیبرالیسم با تقلیل جهان به «بازار»، جامعه را نه به مجموعه‌ای از شهروندان، بلکه به مجموعه‌ای از مصرف‌کنندگان منفرد و بی‌ریشه بدل می‌کند؛ انسانی که از گذشته و آینده‌اش جدا شده و تنها به قدر توان خریدش ارزش دارد.

در چنین جهانی، هر ملت و کشوری با صورت‌بندی ویژه‌ای از این بحران مواجه می‌شود، اما ساختار بنیادی آن مشترک است: سلطهٔ الگوی نئولیبرالی، که در آن سود جای سعادت، بازار جای جامعه، و مصرف جای معنا را گرفته است. در ایران نیز، سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی دهه‌های اخیر ــــ از تعدیل ساختاری و خصوصی‌سازی‌های گسترده تا کالایی‌سازی آموزش و سلامت ــــ در همین چارچوب قابل فهم است. ایران وارد مسیری شد که هم‌زمان بسیاری از کشورهای جنوب و حتی شمال جهانی نیز وارد آن شدند؛ مسیری که صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی، آمریکا و اروپا آن را «راه اجتناب‌ناپذیر توسعه» معرفی می‌کردند و به‌صورت ساختاری بر جهان تحمیل می‌شد.

این سیاست‌ها، بدون تردید، به نابرابری، فساد ساختاری، فقر گسترده، و تضعیف همبستگی اجتماعی دامن زده‌اند. اما خطای بزرگی خواهد بود اگر این روند را صرفاً انتخاب یا اشتباه چند دولت و وزیر در ایران بدانیم. این سیاست‌ها نه از خلأ برآمده‌اند و نه منحصر به ایران‌اند؛ بلکه بازتاب فشارهای جهانی‌سازی نئولیبرالی‌اند که تمامی کشورهای مستقل را به یک مسیر ازپیش‌تعریف‌شده سوق می‌دهد. در سطحی ژرف‌تر، این روند بخشی از همان جنگ جهانی علیه ریشه‌ها است؛ جنگی که هدفش بی‌ریشه‌سازی ملت‌ها، تضعیف فرهنگ‌های دیرپا، و تبدیل جامعه‌ها به واحدهای مصرفی فاقد حافظه و آینده است.

اما ایران ویژگی دیگری دارد که تحلیل آن را از بسیاری کشورها متمایز می‌کند: موقعیت ژئوپلیتیکی و سیاسی ویژه‌ای که این کشور را در خط مقدم مقاومت علیه امپریالیسم غربی قرار داده است. برخلاف بسیاری کشورها که تحت سلطه مستقیم یا غیرمستقیم آمریکا قرار دارند، ایران طی چهار دههٔ اخیر کوشیده است ــــ گاه موفق، گاه ناموفق ــــ تا مسیر استقلال سیاسی خود را حفظ کند و اجازه ندهد الیگارشی مالی و امنیتی غربی بر سرنوشت این کشور حکم براند. این مقاومت، هرچند همراه با کاستی‌ها و تضادها بوده باشد، حقیقتی انکارناپذیر است: ایران یکی از معدود کشورهایی است که در برابر سلطه نظامی، امنیتی و ژئوپلیتیکی آمریکا ایستادگی کرده است.

این ایستادگی به‌خودی‌خود بخشی از همان نبرد بزرگ‌تر علیه الگوی جهانی نئولیبرالیسم است. زیرا نئولیبرالیسم ستون اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، و رسانه‌ای امپریالیسم معاصر در داخل کشور است. جهانی‌سازی نئولیبرالی، بدون قدرت اقتصادی، نظامی، و امنیتی آمریکا، و بدون سلطهٔ مالی دلار قابل فهم نیست. بنابراین، مقاومت ژئوپلیتیکی ایران ــــ حتی با تمام تناقض‌ها و ناهمگونی‌هایش ــــ ضربه‌ای به همان نظم سلطه‌گر جهانی است که می‌کوشد فرهنگ‌ها، بازارها و سیاست‌های ملی را به یک مدل واحد فروبکاهد.

اشتباه برخی تحلیلگران ــــ از جمله بخشی از نیروهای چپ ــــ در آن است که میان مبارزه ضدامپریالیستی و مبارزه علیه نئولیبرالیسم دیوار می‌کشند؛ گویی مبارزهٔ ضدامپریالیستی و مبارزهٔ عدالت‌خواهانه دو مبارزهٔ جداگانه‌اند. اما اینیک اشتباه بزرگ است.نیروی چپ در ایران تنها زمانی می‌تواند جایگاه تاریخی خود را بازیابد که مبارزه را نه در قالب دو جبههٔ جداگانه ــــ یکی علیه امپریالیسم در عرصهٔ بین‌المللی و دیگری علیه نئولیبرالیسم داخلی ــــ بلکه به‌مثابه یک میدان واحدِ رویارویی با اثرات خارجی و داخلی نظم امپریالیستی بفهمد؛ زیرا نئولیبرالیسم در ایران از طریق شبکه‌های مالی، امنیتی، و سیاسی امپریالیسم ایجاد، تغذیه، و تقویت شده و می‌شود. مبارزه با امپریالیسم به‌خودی‌خود مبارزه با نئولیبرالیسم داخلی است، چون نئولیبرالیسم داخلی را بدون قطع بند ناف آن از امپریالیسم نمی‌توان شکست داد.

به‌عبارت دیگر، در ایرانِ امروز، مبارزهٔ ضدامپریالیستی نه یک عرصهٔ جدا از مبارزهٔ طبقاتی، بلکه شرط بنیادین دست‌یابی به آن است. زیرا الیگارشی داخلی ــــ با همه شبکه‌های مالی، تجاری، بانکی و رسانه‌ای‌اش ــــ در خلأ رشد نکرده، بلکه پیوندی ژرف و ارگانیک با نظم جهانی امپریالیسم دارد. هر جا که امپریالیسم راه می‌یابد، نئولیبرالیسم نیز ریشه می‌دواند و هر جا که سلطهٔ اقتصادی، سیاسی و امنیتی غرب عقب رانده می‌شود، پایگاه داخلی نئولیبرالیسم نیز تضعیف می‌گردد. از این‌رو، استقرار عدالت اجتماعی بدون گسستن بند ناف جهانی نئولیبرالیسم ممکن نیست؛ و مبارزهٔ ضدامپریالیستی، در معنای دقیق کلمه، عمیق‌ترین شکل مبارزه علیه نئولیبرالیسم داخلی و برای عدالت اجتماعی است. بر این اساس، نیروی چپ در ایران تنها زمانی می‌تواند جایگاه تاریخی خود را بازیابد که مبارزه را نه در قالب دو جبههٔ جداگانه ــــ یکی علیه امپریالیسم و دیگری علیه نئولیبرالیسم داخلی ــــ بلکه به‌مثابه یک میدان واحدِ رویارویی با سلطهٔ جهانی امپریالیسم بفهمد.

در چشم‌اندازی وسیع‌تر، بحران امروز ایران را باید بخشی از همان بحران تمدنی نظم امپریالیستی معاصر دانست؛ بحرانی که ریشه‌اش در شبکهٔ سلطهٔ امپریالیستی ـ نئولیبرالی نهفته است. پاسخ این بحران نه در جابه‌جایی دولت‌ها و چهره‌ها، نه در اصلاحات داخلی، بلکه در خشک کردن ریشه‌های داخلی اقتصادی، فرهنگی، و اخلاقی این شبکهٔ جهانی، و بازسازی نظم اجتماعی داخلی است؛ اما این بازسازی ــــ برخلاف تصور رایج‌ ــــ صرفاً یک «طرح داخلی» نیست. چنین بازسازی‌ای تنها زمانی امکان‌پذیر است که جامعه ابتدا خود را از چنگال سلطهٔ بیرونی این نظم جهانی رها کند. به بیان دیگر: استقلال سیاسی، رهایی فرهنگی، و عدالت اجتماعی سه مفهوم متفاوتِ یک فرآیند واحدند؛ فرآیندی که بدون ایستادگی در برابر امپریالیسم نمی‌تواند به سرانجام مطلوب برسد. چپ ایران، اگر بخواهد از دل این بحران تاریخی عبور کند، راهی جز دستیابی به درک صحیح از بستر جهانی بحران کنونی ندارد.

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *