امنیت ملی در محاصرهٔ روایتها: نقش رسانههای داخلی در جنگ نرم علیه ایران

در جهان امروز، جنگ پیش از آنکه با تانک و موشک آغاز شود، با «روایت» شروع میشود. پیش از هر درگیری سخت، معناها جابهجا میشوند، به افکار عمومی شکل داده میشود، و مشروعیتها هدف قرار میگیرند. آنچه امروز علیه ایران جریان دارد، صرفاً فشار اقتصادی یا تهدید نظامی نیست؛ بلکه جنگی تمامعیار در عرصهٔ رسانه و ادراک است؛ جنگی که هدف آن فرسایش اعتماد اجتماعی، تعمیق شکافهای درونی، و آمادهسازی ذهنی جامعه برای بیثباتی سیاسی است.
ایالات متحده و رژیم اسرائیل این راهبرد را پنهان نکردهاند. «جنگ نرم»، «عملیات روانی» و «نفوذ رسانهای» بهصراحت در اسناد و دکترینهای رسمی آنان بهعنوان ابزارهای اصلی مواجهه با جمهوری اسلامی تعریف شده است. تحریم، ترور، جنگ سایبری، و خرابکاری، همگی مکمل یکدیگرند؛ اما بدون جنگ روایتها، هیچیک به هدف نهایی نمیرسد. در چنین شرایطی، رسانه دیگر یک نهاد خنثی نیست؛ رسانه یا بخشی از سپر دفاع ملی است، یا ــــ آگاهانه یا ناآگاهانه ــــ به یکی از میدانهای عملیات دشمن بدل میشود.
مسألهٔ نگرانکننده از همینجا آغاز میشود: در حالی که کشور در وضعیت تهدید مستمر و جنگ ترکیبی قرار دارد، بخش مهمی از میدان رسانهای داخلی فاقد انسجام، چارچوب، و مسئولیتپذیری متناسب با این شرایط است. بازتولید روایتهای غربی، برجستهسازی الگوهای نئولیبرالی، و بیاعتنایی ساختاری به منافع طبقات زحمتکش، به وضعیتی انجامیده که دیگر نمیتوان آن را صرفاً «تنوع رسانهای» نامید؛ این وضعیت، به یک بیانضباطی رسانهای با پیامدهای امنیتی بدل شده است.
بیسامانی رسانهای: حلقهٔ مفقودۀ امنیت ملی
سالها است که ایالات متحده و رژیم اسرائیل، هر یک با راهبردی خاص، پروژۀ تضعیف و در نهایت تغییر ساختار قدرت در ایران را دنبال میکنند. اگر برای آمریکا «تغییر رفتار» یا استقرار دولتی همسو با نظم لیبرال غربی هدفی قابل قبول باشد، برای اسرائیل چیزی کمتر از فروپاشی کامل جمهوری اسلامی رضایتبخش نیست. از همین رو، طیف وسیعی از ابزارها بهکار گرفته شده است: تحریمهای فلجکننده، جنگ سایبری، ترور، شبکههای نفوذ، و مهمتر از همه، جنگ رسانهای و روانی.
آنچه امروز در بخش مهمی از رسانههای داخلی ایران مشاهده میشود، نه با الزامات امنیت ملی همخوانی دارد و نه با منافع طبقات زحمتکش جامعه. بخش اعظم از این رسانهها در ایران بازتابدهندۀ تحلیلها و روایتهای غربیاند؛ و در بدترین حالت، عملاً به مبلغان دستورکارهای نئولیبرالی بدل شدهاند. علت آن نیز روشن است. بخش قابلتوجهی از آنها مستقیم یا غیرمستقیم در اختیار تکنوکراتها، نئولیبرالها، و لایههایی از سرمایهداری بوروکراتیک است. اتاق بازرگانی، که عملاً به نهادی فرادولتی بدل شده، با امکانات مالی گسترده بر جهتگیری رسانهها اثر میگذارد. در چنین ساختاری، طبیعی است که عدالت اجتماعی، نقد پیمانکارسالاری و منافع طبقه کارگر به حاشیه رانده شود.
نمونۀ روشن این وضعیت، اعتراضات آگاهانه و مسالمتآمیز کارگران پیمانکاری پارس جنوبی در ۱۸ آذر ۱۴۰۴ است. بیش از پنجهزار کارگر با حفظ تولید پایدار، با تشکلیابی مثالزدنی و مطالباتی شفاف و قانونی، مقابل فرمانداری عسلویه گرد آمدند. تشکلهای صنفی کارگران رسماً از صداوسیما دعوت کردند تا این حرکت را بازتاب دهد؛ اما پاسخ، سکوت بود.
این سکوت و این نوع مواجهه، یک خطای موردی یا محدود به یک رسانه خاص نبود؛ بلکه نشانهای از اختلالی عمیقتر در کل میدان رسانهای کشور بود. خلأیی که نهفقط از سوی رسانهٔ ملی، بلکه از سوی تقریباً تمامی روزنامهها، سایتهای خبری، و تریبونهای پرنفوذ داخلی ایجاد شد؛ خلأیی که بلافاصله توسط رسانههای معاند و حتی نهادهایی چون وزارت امور خارجهٔ آمریکا پر شد. همان بازیگرانی که خود از معماران تحریم، فشار اقتصادی و جنگ روانی علیه مردم ایراناند، اما ناگهان در قامت «مدافع حقوق اجتماعی» ظاهر شدند و روایت مطلوب خود را بر افکار عمومی تحمیل کردند.
اینجاست که باید صریح گفت: هزینه این وضعیت را نهفقط کارگران، بلکه کل نظام سیاسی و امنیت ملی کشور میپردازد. نادیدهگرفتن اعتراضات مسئولانه و ملیِ زحمتکشان جامعه، نه ثبات میآفریند و نه امنیت را تقویت میکند؛ بلکه میدان روایت را بیدفاع رها میسازد و ابتکار عمل را به بازیگران بیرونی میسپارد که هدفشان نه اصلاح، بلکه بیثباتسازی است.
در این نقطه، پرسشی بنیادین و ناگزیر پیش روی ما قرار میگیرد: آیا کشور در شرایط تهدید و جنگ ترکیبی قرار ندارد؟ اگر پاسخ مثبت است ــــ که شواهد و تجربههای سالهای اخیر تردیدی در آن باقی نمیگذارد ــــ چگونه میتوان این سطح از رهاشدگی، بیانضباطی، و فقدان مسئولیتپذیری را در کل فضای رسانهای کشور توضیح داد؟
آیا این وضعیت حاصل غلبه منافع اقتصادی و فشار شبکههای قدرتمند مالی بر رسانهها نیست؟ آیا نتیجه همپوشانی منافع میان الیگارشی اقتصادی، تکنوکراسی نئولیبرال و بخشی از ساختار رسانهای نیست که پاسخگویی را عملاً تعطیل کرده است؟ آیا نباید آن را نشانهای از نفوذ نرم و خزندهای دانست که از راه روایتسازی، برجستهسازی گزینشی خبر، و بازتولید تحلیلهای وارداتی، علیه امنیت ملی عمل میکند؟ فارغ از اینکه کدام عامل نقش پررنگتری دارد، حاصل نهایی تفاوتی نمیکند: تضعیف امنیت ملی، فرسایش اعتماد عمومی، و بهحاشیهراندن منافع طبقات زحمتکش، یعنی همان نیروهایی که ستون انسجام اجتماعی و ظرفیت واقعی دفاع ملی کشور را تشکیل میدهند.
ضرورت برخورد جدی
آنچه امروز ایران با آن مواجه است، یک جنگ نرم و رسانهای تمامعیار است. در چنین شرایطی، رسانه دیگر صرفاً ابزار اطلاعرسانی نیست؛ بخشی از میدان نبرد است. رسانه میتواند به سپر امنیت ملی بدل شود یا ــــ با سکوت، تحریف یا بازتولید روایتهای بیگانه ــــ به شکافافکن اجتماعی و تسهیلگر پروژههای بیثباتساز. در اینجا صحبت بر سر «محدودسازی رسانه» یا «یکصدا سازی» نیست. مسأله، فقدان چارچوب مسؤولانه، قواعد حرفهای الزامآور، و درک بالغ از نقش رسانه در شرایط جنگ ترکیبی است.
رسانههایی که اعتراض منظم و ملی کارگران را سانسور میکنند، اما روایتهای همسو با دستورکارهای غربی را برجسته میسازند، حتی اگر مدعی بیطرفی باشند، در عمل در زمینی بازی میکنند که طراحی آن در بیرون از مرزها انجام شده است. هزینهٔ این وضعیت را نه فقط یک قشر اجتماعی، بلکه کل امنیت ملی میپردازد. هر بار که رسانههای داخلی از بازتاب صدای واقعی جامعه طفره میروند، این خلأ بلافاصله توسط رسانههای معاند پر میشود. این دقیقاً همان نقطهای است که خطای رسانهای به خطای راهبردی بدل میشود.
اکنون زمان تعارف نیست. کشور در شرایط عادی نیست. جنگ نرم، قواعد عادی نمیشناسد و پاسخ به آن نیز نیازمند رسانهای مسؤول، ملی و پاسخگو است. اگر این واقعیت جدی گرفته نشود، آنچه قربانی میشود نه فقط حقیقت، بلکه انسجام اجتماعی، اعتماد عمومی و در نهایت امنیت ملی خواهد بود؛ هزینهای که هیچ کشوری در میانه تهدید خارجی نمیتواند از کنار آن بیتفاوت عبور کند.
