آنچه بحران هرمز دربارهٔ اتحادهای آمریکا آشکار می‌کند

image_print

نویسنده: تیموفی بورداتچف ــ 

نفت، جنگ و محدودیت‌های قدرت واشنگتن

جنگی که ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران آغاز کرده‌اند اکنون وارد سومین هفتهٔ خود شده و از هم‌اکنون به یکی از مهم‌ترین رویدادهای ژئوپلیتیکی این دهه بدل گشته است. با این حال، پیامدهای گسترده‌تر این درگیری ــــ از فرسایش حقوق بین‌الملل توسط یکی از اعضای دائم شورای امنیت سازمان ملل گرفته تا شکاف فزایندهٔ میان آمریکا و اروپای غربی، و بی‌ثبات‌سازی کل خاورمیانه ــــ هنوز عمدتاً موضوع بحث ناظران حرفه‌ای است.

برای باقی جهان، تأثیر فوری بسیار ساده‌تر است: اختلال در ارسال نفت از طریق تنگهٔ هرمز.

سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران عملاً محاصره‌ای را بر یکی از حیاتی‌ترین گلوگاه‌های تجارت جهانی انرژی تحمیل کرده است. این تنگه شریان مهمی است که بخش بزرگی از صادرات نفت جهان از آن عبور می‌کند. حتی پیش از تشدید اخیر، قیمت‌ها به‌دلیل درگیری منطقه‌ای در حال افزایش بود. اکنون نیز احتمال حملهٔ پهپادهای ایرانی به نفتکش‌ها، بازارها را وارد مرحله‌ای عمیق‌تر از عدم‌قطعیت کرده است.

برخی تحلیلگران هشدار داده‌اند که اگر این اختلال ادامه یابد، قیمت نفت ممکن است تقریباً دو برابر شود. چنین سناریویی تقریباً به‌طور قطع موجب رکود اقتصادی جهانی خواهد شد. با وجود تلاش‌های دولت آمریکا در سال‌های اخیر، اقتصاد جهانی همچنان به‌شدت به هم پیوسته است. هنگامی که کشتیرانی در خلیج فارس تهدید می‌شود، پیامدهای آن در سراسر جهان احساس می‌گردد.

در همین چارچوب بود که رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، اخیراً در اظهاراتی که بازتابی گسترده‌ داشت، از دیگر کشورها خواست به حفظ باز بودن تنگهٔ هرمز کمک کنند. پیام او به‌ویژه خطاب به کشورهایی بود که به‌شدت به انرژی خلیج فارس وابسته‌اند.

ایران محدودیت‌های قدرت آمریکا را به جهان نشان می‌دهد

بسیاری از ناظران، چه در روسیه و چه در دیگر نقاط، فوراً این درخواست را نشانه‌ای از ضعف تفسیر کردند. آنان استدلال کردند که رهبر آمریکا، با وجود ادعای «موفقیت چشمگیر» نظامی علیه ایران، به‌طور ضمنی اعتراف می‌کند که واشنگتن به‌تنهایی قادر به حل این وضعیت نیست. به‌گفتهٔ منتقدان، ترامپ با درخواست کمک بین‌المللی در تلاش است ائتلافی برای مدیریت پیامدهای تصمیمات خود تشکیل دهد.

برخی دیگر این اظهارات را هدفمندتر می‌دانند. سخنان ترامپ می‌تواند تلاشی برای کشاندن کشورهایی با ارتباط مستقیم اندک با این درگیری ــــ مانند ژاپن، کرهٔ جنوبی و حتی چین ــــ به رویارویی در حال گسترش با ایران تعبیر شود. چنین روندی می‌تواند دامنهٔ بحران را به‌شدت گسترش دهد.

گزارش‌ها حاکی از آن است که این درخواست، دولت ژاپن را نیز نگران کرده است. توکیو به‌طور سنتی در اغلب مسائل از واشنگتن حمایت کرده، اما نسبت به تعهداتی که ممکن است هزینه‌های واقعی یا خطرات نظامی در پی داشته باشد، اشتیاق بسیار کمتری دارد.

حتی برخی از وفادارترین شرکای غربی نیز تمایل چندانی برای مشارکت نشان نداده‌اند. برای مثال، نروژ به‌سرعت اعلام کرد که قصد اعزام نیروهای دریایی برای مقابله با پهپادهای ایرانی در خلیج فارس را ندارد.

این بی‌میلی نباید کسی را شگفت‌زده کند. نروژ یکی از تولیدکنندگان بزرگ انرژی در جهان است: حدود یک‌پنجم اقتصاد آن به درآمدهای نفت و گاز وابسته است. برای اسلو، افزایش قیمت انرژی لزوماً خبر بدی نیست. به‌طور کلی، سایر اقتصادهای تولیدکننده یا مصرف‌کنندهٔ عمدهٔ انرژی نیز دلایل خاص خود را برای احتیاط در قبال این بحران دارند.

در واقع، درخواست ترامپ از دیگر کشورها هم ساده‌تر و هم پیچیده‌تر از آن چیزی است که به نظر می‌رسد.

برای دولت کنونی آمریکا، و به‌ویژه برای خود ترامپ، هیچ تناقضی میان نمایش عظمت و واگذاری مسؤولیت به دیگران وجود ندارد. رئیس‌جمهور آمریکا به سنتی سیاسی تعلق دارد که در آن گفتن این جمله کاملاً طبیعی است: «ما اوضاع را به‌هم زده‌ایم؛ حالا دیگران می‌توانند به مدیریت پیامدها کمک کنند».

بحران تنگهٔ هرمز: چرا آمریکا ممکن است به‌سوی یک فاجعهٔ راهبردی حرکت کند

از منظر واشنگتن، حتی صرف بحث دربارهٔ این‌که آیا کشورهایی مانند ژاپن یا کرهٔ جنوبی ممکن است کشتی‌هایی به خلیج فارس اعزام کنند، خود نشانه‌ای از اهمیت جهانی آمریکا است. این امر تصویر ایالات متحده را به‌عنوان بازیگر مرکزی سیاست جهانی تقویت می‌کند ــــ بازیگری که تصمیماتش ناگزیر دیگران را به واکنش وامی‌دارد.

به بیان دیگر، همین واقعیت که پیامدهای سیاست آمریکا به دغدغهٔ کل جامعهٔ بین‌المللی تبدیل می‌شود، به‌عنوان تأییدی بر رهبری آمریکا تلقی می‌گردد.

در عین حال، ترامپ دقیقاً همان‌گونه رفتار می‌کند که از او انتظار می‌رود. سبک سیاسی او بر پایهٔ چانه‌زنی دائمی بنا شده است. دعوت از دیگر کشورها برای مشارکت در تأمین امنیت تنگهٔ هرمز لزوماً نشانهٔ ضعف نیست؛ بلکه بازتاب رویکردی معاملاتی در سیاست بین‌الملل است که در آن ژست‌های نمادین اهمیت چندانی ندارند.

در اینجا به مسأله‌ای عمیق‌تر می‌رسیم.

سیاست بین‌الملل مدرن به‌همان اندازه که بر قدرت سخت متکی است، بر نمادها نیز استوار است. کشورها در پی به‌رسمیت شناخته شدن قدرت خود هستند و تصویری از رهبری می‌سازند که تحسین و احترام دیگران را برانگیزد. اما این بُعد نمادین ناگزیر انتظاراتی ایجاد می‌کند.

هرچه کشوری خود را به‌عنوان قدرتی ضروری در امور جهانی معرفی کند، جهان نیز بیش‌تر انتظار دارد که مطابق این تصویر عمل کند.

این امر نوعی تناقض ایجاد می‌کند. یک کشور ممکن است خواهان تحسین توانایی‌های خود باشد، اما از نظر عملی شاید اصلاً نیازی به متحدان نداشته باشد. این تنش زمانی آشکارتر می‌شود که یک قدرت بزرگ اعتمادبه‌نفس را با عدم‌اطمینان فزاینده نسبت به آینده ترکیب کند ــــ و این وضعیتی است که به‌طور فزاینده مشخصهٔ ایالات متحده شده است.

ایران: معمای سیاست خارجی که همچنان واشنگتن را شکست می‌دهد

در واقع، واشنگتن برای دستیابی به اهداف خود از طریق زور، نیازی به متحدان ناتو ندارد. همچنین برای پیشبرد اهداف راهبردی خود به حمایت جامعهٔ بین‌المللی نیز نیازمند نیست. ایالات متحده، مانند روسیه و چین، دارای زرادخانهٔ هسته‌ای است که ماهیت سیاست بین‌الملل را به‌طور بنیادین تغییر داده است.

این امر به حقیقتی کمتر گفته‌شده منجر می‌شود: اتحادهای واقعی تنها میان قدرت‌های نسبتاً برابر وجود دارند. هنگامی که یکی از طرفین به‌مراتب قوی‌تر از دیگران باشد، رابطه دیگر به‌معنای کلاسیک «اتحاد» نیست، بلکه نوعی همکاری است.

این همکاری می‌تواند اشکال مختلفی داشته باشد. ممکن است نسبتاً محترمانه باشد ــــ مانند روابط روسیه با برخی کشورهای پساشوروی. یا ممکن است سلسله‌مراتبی باشد ــــ مانند روابط آمریکا با بسیاری از شرکای غربی خود. اما در هیچ‌یک از این موارد، شباهتی به اتحادهای متوازن دوره‌های پیشین ندارد.

در جهان امروز، اساساً هیچ کشوری وجود ندارد که بقای آن به اتحاد سنتی با قدرتی دیگر وابسته باشد. ایالات متحده، روسیه و چین همگی دارای توانمندی‌های راهبردی هستند که جنگ کلاسیک میان آن‌ها را از نظر سیاسی غیرقابل تصور می‌سازد.

با این حال، این قدرت‌ها همچنان در میان سایر کشورها انتظاراتی ایجاد می‌کنند.

ترامپ، سیاست قدرت، و واقعیت جدید روسیه با واشنگتن

برای مثال، چین طی دو دههٔ گذشته حضور اقتصادی و سیاسی خود را در سراسر جهان به‌طوری چشمگیر گسترش داده است. در نتیجه، بسیاری از کشورها اکنون انتظار دارند که پکن در هنگام بروز بحران‌ها به‌نفع آن‌ها مداخله کند. منتقدان می‌پرسند چرا چین دولت ونزوئلا را از فشارها نجات نداده یا چرا محاصرهٔ اقتصادی کوبا را در هم نمی‌شکند.

این انتظارات واقع‌بینانه نیستند. کشورها در نهایت بر اساس منافع خود عمل می‌کنند.

اکنون همین پویایی در برابر ایالات متحده نیز قرار گرفته است. واشنگتن طی چند دههٔ گذشته نظام پیچیده‌ای از انتظارات پیرامون رهبری جهانی خود ایجاد کرده است. اما امروز، از طریق اقدامات خود، به‌تدریج در حال برچیدن همان نظام است.

به‌طور متناقض، این شاید تحول بدی نباشد.

جهانی که در آن سیاست بین‌الملل بیش‌تر بر اقدامات واقعی استوار باشد تا بر اسطوره‌های نمادین، در نهایت می‌تواند باثبات‌تر باشد. حباب انتظارات پیرامون رهبری آمریکا به‌آرامی در حال تخلیه شدن است.

آنچه به‌جای آن پدیدار می‌شود، ممکن است بسیار ساده‌تر باشد: بازگشت به سیاست عادی بین‌الملل، جایی که کشورها آشکارا منافع خود را دنبال می‌کنند و توهمات دربارهٔ «قیمومت جهانی» به‌تدریج رنگ می‌بازد.

منبع: راشا تودی، ۱۷ مارس ۲۰۲۶
https://english.10mehr.com/what-the-hormuz-crisis-reveals-about-american-alliances/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *