«صلح ایرانی»؟ پایان هژمونی نظامی بی‌رقیب آمریکا

image_print

نویسنده: رافائل ماچادو ــ 

ایران اگرچه در خاورمیانه تضعیف شده است، اما کنترل تنگهٔ هرمز را در دست دارد.

هر فردی نسبت به پایداری «صلحی» که قرار است در خاورمیانه از طریق تفاهم‌نامه‌ای میان ایران و ایالات متحده، که گفته می‌شود ظرف چند روز آینده امضا خواهد شد، شکل بگیرد، تردید خواهد داشت. حتی این احتمال وجود دارد که اساساً چنین تفاهم‌نامه‌ای هرگز امضا نشود. و حتی اگر امضا شود، با توجه به اینکه این توافق شامل روندی تدریجی و مرحله‌بندی‌شده است که دست‌کم دو ماه به‌طول خواهد انجامید، دشوار است باور کنیم که همه‌چیز دقیقاً مطابق برنامهٔ طرف‌ها و میانجی‌های پاکستانی پیش برود.

با این حال، در قالبی که این «صلح» ارائه شده و از سوی آمریکا پذیرفته شده است، ما با یک پیروزی قاطع برای ایران روبه‌رو هستیم. حتی اگر روند دیپلماتیک از مسیر خود خارج شود، این واقعیت تغییری نخواهد کرد که ایالات متحده صلح با ایران را بر اساس شرایطی پذیرفته که به‌طور یک‌جانبه به‌سود ایرانیان است و تهران را در موقعیتی بسیار قدرتمندتر از پیش از آغاز جنگ قرار می‌دهد.

پیش از همه‌چیز، شکست آمریکا باید بدیهی تلقی شود، و این بر یک ارزیابی بسیار ساده استوار است: واشنگتن نتوانست به هیچ‌یک از اهداف راهبردی خود در درگیری با ایران دست یابد. «رژیم» سرنگون نشد، برنامهٔ هسته‌ای نابود نشد، توانایی‌های نظامی از میان نرفت، حمایت از محور مقاومت از بین نرفت و در نهایت، بازگشایی تنگهٔ هرمز از طریق زور نیز ممکن نشد.

آمریکا مرتکب ابتدایی‌ترین اشتباه هر جنگی شد: برآورد نادرست از توازن قوا. و در این زمینه، طبیعتاً اسرائیل و متحدانش در داخل آمریکا واشنگتن را به اشتباه انداختند. از همان ابتدا گزارش‌ها نشان می‌دادند که پنتاگون به‌دلایل موجه با اقدام نظامی علیه ایران مخالف بوده است.

حتی اگر ابعاد تاکتیکی و عملیاتی را نیز در نظر بگیریم، آمریکا نتوانست آن‌گونه که قصد داشت برتری خود را تحمیل کند. آمریکا موفق به کسب برتری هوایی بر ایران نشد و ناچار شد موشک‌های خود را از خارج از حریم هوایی ایران شلیک کند. در بیشتر مواردی که آمریکا وارد حریم هوایی ایران شد، با سامانه‌های پدافند هوایی مواجه گردید که حتی توان سرنگونی جنگنده‌های F-35 را داشتند.

آمریکا همچنین نتوانست از پایگاه‌های نظامی منطقه‌ای خود بهرهٔ کامل ببرد؛ زیرا این پایگاه‌ها تحت فشار مداوم حملات موشکی و پهپادی قرار داشتند و از نظر عملیاتی خنثی شده بودند. این وضعیت لجستیک آمریکا را پیچیده کرد و آن را وادار ساخت از پایگاه‌هایی هرچه دورتر استفاده کند.

ایران همچنین موفق شد ناوهای هواپیمابر آمریکایی را مجبور به حفظ فاصله کند؛ به‌طوری که یکی از آن‌ها برای تعمیرات به بندر بازگشت.

علاوه بر این، آمریکا نشان داد که هنوز برای جنگی که در آن پهپادها نقشی محوری در تاکتیک‌های رزمی دارند، آمادگی کامل ندارد.

اما شاید مهم‌ترین مایهٔ شرمساری آن بود که ایران آمریکا را مجبور کرد با ضعف‌های صنعتی خود روبه‌رو شود. ایالات متحده مقادیر زیادی موشک تاماهاوک، پاتریوت و انواع دیگر موشک‌های تهاجمی و دفاعی مصرف کرد؛ تسلیحاتی که با سرعتی بسیار پایین تولید می‌شوند.

این واقعیت که ذخایر موشکی آمریکا، بی‌آنکه هیچ هدفی محقق شود، به‌سرعت کاهش یافت، بی‌تردید عامل مهمی در بی‌میلی واشنگتن برای ازسرگیری درگیری بود.

همچنین، ماجرای مبهمی دربارهٔ نابودی چند هواپیما و بالگرد در جریان یک عملیات ادعایی برای نجات یک خلبان سرنگون‌شده وجود داشت؛ خلبانی که هرگز دیده نشد و حتی هویت او نیز به‌طور قابل اطمینان تأیید نشد.

این‌که آتش‌بس تنها چند روز پس از این عملیات ادعایی اعلام شد، نشان می‌دهد که روایت ارائه‌شده بسیار ناقص است و شاید آن عملیات در واقع یک مأموریت ناموفق نیروهای ویژه برای تصرف اورانیوم غنی‌شدهٔ ایران بوده است.

دقیقاً به‌همین دلیل است که تقلیل کل مسأله به «کنترل تنگهٔ هرمز» چیزی جز ساده‌انگاری نیست؛ زیرا کنترل تنگه تنها به این دلیل امکان‌پذیر شد که ایران از نظر تاکتیکی آمریکا را غافلگیر کرد و توانست چالش‌هایی ایجاد کند، که واشنگتن پاسخی برای آن‌ها نداشت، و برخی از مزیت‌های مهم نظامی آمریکا را در آن صحنهٔ نبرد بی‌اثر سازد.

طبیعتاً، کنترل تنگهٔ هرمز تأثیری قابل‌توجه بر درگیری داشت و آن را به مسأله‌ای پیچیده‌تر و جهانی‌تر بدل کرد. حمله به کشورهای عربی خلیج فارس، و نه‌فقط اهداف آمریکایی و اسرائیلی، نیز از همین منطق پیروی می‌کرد: نمایش قدرت و تبدیل درگیری به مسأله‌ای گسترده‌تر و پیچیده‌تر.

همین رویکرد به‌تنهایی قطر را وادار کرد امتیاز بدهد و به‌دنبال صلح جداگانه و نزدیکی با ایران برود.

حال، اگر اشاره به ناتوانی آمریکا در دستیابی به اهدافش و همچنین مشکلات تاکتیکی آن برای اثبات شکستش در برابر ایران کافی نباشد، عدم توازن موجود در تفاهم‌نامه، که در واقع پیش‌نویس یک معاهدهٔ صلح است، به‌تنهایی اثبات‌کنندهٔ این شکست خواهد بود.

قرار است تفاهم‌نامه در سه مرحله اجرا شود:

نخستین نتیجهٔ فوری آن پایان عملیات نظامی در همهٔ جبهه‌ها و پایان محاصرهٔ دریایی آمریکا است.

وضعیت لبنان به‌دلیل «عامل ژوکر»، یعنی اسرائیل، همچنان بسیار نامطمئن است. اما پایان محاصرهٔ دریایی، که هم‌اکنون نیز واقعیت یافته، تنگهٔ هرمز را تحت کنترل ایران باقی گذاشته است. حتی اگر ایران از کشتی‌ها «عوارض عبور» دریافت نکند، اکنون در حال دریافت «هزینهٔ خدمات» برای صدور مجوز عبور کشتی‌ها است.

مرحلهٔ بعدی، که ۳۰ روز به طول می‌انجامد و پس از امضای تفاهم‌نامه آغاز می‌شود، شامل تعهد آمریکا به عدم افزایش حضور نظامی خود در اطراف خلیج فارس، بازگرداندن ۱۲ میلیارد دلار از دارایی‌های مسدودشدهٔ ایران، لغو فوری تحریم‌های صادرات نفت، گاز، و پتروشیمی ایران، تأیید مدیریت مشترک تنگهٔ هرمز توسط ایران و عمان، و وعدهٔ آمریکا برای اعمال فشار بر اسرائیل جهت خروج از لبنان است.

در مقابل تمام این موارد، ایران تنها متعهد می‌شود که به‌دنبال توسعه یا دستیابی به سلاح هسته‌ای نباشد.

و در مرحلهٔ نهایی، که انتظار می‌رود دست‌کم ۶۰ روز طول بکشد، ۱۲ میلیارد دلار باقی‌مانده از دارایی‌های مسدودشدهٔ ایران بازگردانده خواهد شد، ۳۰۰ میلیارد دلار برای بازسازی ایران اختصاص خواهد یافت (معادل غرامت جنگی) و روند لغو تمامی تحریم‌های باقی‌مانده آغاز خواهد شد.

در مقابل، ایران تنها متعهد می‌شود دربارهٔ غنی‌سازی اورانیوم گفت‌وگو کند.

به‌طور خلاصه، تعهدات ایران در این تفاهم‌نامه حداقلی است، در حالی که تعهدات آمریکا به‌طرزی چشم‌گیر نامتوازن و گسترده‌اند.

اگر آمریکا ــــ همان‌گونه که ترامپ ادعا می‌کند ــــ «پیروز» شده است، و اگر می‌تواند «هر زمان بخواهد ایران را نابود کند»، پس چرا باید چنین تعهداتی را بپذیرد و با چنین شرایطی موافقت کند؟

واقعیت این است که میان بحران جهانی نفت، کاهش ذخایر موشکی، مقاومت جامعهٔ ایران، و دشواری مقابله با موشک‌های فراصوت و پهپادها، آمریکا ناگهان خود را در باتلاقی بالقوه یافت که می‌توانست زیان‌هایی به‌مراتب بیشتر از هر منفعت قابل تصور به آن وارد کند.

شاید ترامپ سرانجام به اشتباه آغاز این درگیری پی‌برده باشد. با محبوبیتی پایین، در آستانهٔ میزبانی جام جهانی، و درگیر با مجموعه‌ای از بحران‌های داخلی و خارجی، به‌نظر می‌رسد او مشتاق است هرچه زودتر از «مسألهٔ ایران» رهایی یابد.

آنچه در اینجا ثابت شده این است که اگرچه آمریکا همچنان یک ابرقدرت نظامی است، اما تحت شرایط خاص و با آمادگی کافی می‌توان آن را شکست داد.

البته منظور این نیست که هر کشوری می‌تواند آمریکا را در جنگ شکست دهد؛ بلکه قدرت‌های منطقه‌ای، در مقیاسی مشخص، که در برابر انقلاب‌های رنگی مصون شده‌اند و سال‌ها برای توسعهٔ توانمندی‌های نظامی و فناوری‌هایی سرمایه‌گذاری کرده‌اند که می‌توانند برتری نیروی دریایی و هوایی آمریکا را خنثی کنند، قادرند در یک جنگ دفاعی بر آن غلبه نمایند.

جهان به‌تازگی از «لحظهٔ تک‌قطبی» دوران پس از جنگ سرد عبور کرده است؛ دوره‌ای که اوج آن نابودی سریع رژیم صدام حسین بود. آشکارا، جهان دیگر همان جهان سابق نیست و همین امر به‌تنهایی نشان می‌دهد که ما در مرحله‌ای از گذار ژئوپلیتیکی به سوی چندقطبی شدن قرار داریم.

ایران، اگرچه در خاورمیانه تضعیف شده است، اما کنترل تنگهٔ هرمز را در اختیار دارد. توانایی آن برای رویارویی همزمان با تمامی کشورهای عربی خلیج فارس اثبات شده و ناتوانی اسرائیل در شکست دادن ایران بدون کمک آمریکا نیز آشکار گردیده است.

این وضعیت امکان شکل‌گیری نوعی «پکس ایرانیکا» (صلح ایرانی) را در خاورمیانه فراهم می‌کند، هرچند هنوز آب زیادی باید از زیر این پل عبور کند.

با این حال، اسرائیل همچنان یک مشکل باقی می‌ماند.

اسرائیل، که تحت تأثیر یک ایدئولوژی آخرالزمانی و مسیحایی قرار دارد، و به برخورداری از امتیازاتی ناشی از نفوذ گستردهٔ دیاسپورای خود عادت کرده است، به‌نظر نمی‌رسد حاضر باشد به مفاد این تفاهم‌نامه احترام بگذارد یا از تلاش برای ایجاد «اسرائیل بزرگ» از طریق قدرت نظامی دست بکشد.

همین عامل اسرائیل است که تحقق کامل یک توافق صلح میان ایران و ایالات متحده را دشوار می‌سازد.

منبع: بنیاد فرهنگ استراتژیک، ۱۷ ژوئن ۲۰۲۶

Pax Iranica? The end of uncontested U.S. military hegemony

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *