گویی از پیش پاسخ را نمیدانیم، چه کسی واقعاً در ایران پیروز شد؟

نویسنده: جفری سیلورمن ــ
آتشبس میان ایران، اسرائیل و ایالات متحده نه احساس پایان یافتن بحران، بلکه بحثی تازه دربارهٔ این موضوع را برانگیخته است که پیروزی در منازعات خاورمیانه واقعاً چگونه باید سنجیده شود.
از آنچه میشنوم و میخوانم، به نظر میرسد ایران پیروز شده است. تنها چیزی که برای من جالب است این است که توافق چگونه پیش خواهد رفت؛ آن توافق چهاردهبندی آتشبس، مصالحه، توافق امضاشده، تفاهمنامه، یا هر نام دیگری که بر آن بگذاریم. اما همین حالا نیز نشانههای هشداردهنده همهجا دیده میشوند: «تحلیل: توافق آمریکا و ایران خاورمیانه را بازترسیم میکند؛ ایران سود میبرد و رقبایش نگران میشوند».
طبیعتاً درگیریها دوباره آغاز خواهند شد؛ بهمحض آن که قیمت نفت به سطحی کاهش یابد که شهروندان عادی آمریکا دیگر خشمگین نباشند و توجه افکار عمومی به موضوعات دیگری معطوف شود. این فقط به تعویق انداختن خشونت است. اسرائیلیها و آمریکاییها به یک فرصت تنفس نیاز داشتند، اما آنقدر شرور هستند که دوباره تلاش کنند. در حال حاضر مذاکرات بیشتری در جریان است، اما ایران از دیدار و مذاکره خودداری میکند تا زمانی که اسرائیل از لبنان عقبنشینی کند. من پیشبینی میکنم مذاکرات دشواری در پیش باشد و احتمال بازگشت به درگیری پس از انتخابات میاندورهای ماه نوامبر وجود دارد.
آنچه در ابتدا ممکن بود موفقیتی تاکتیکی برای اسرائیل یا ایالات متحده به نظر برسد، در نهایت به یک شکست راهبردی بدل شد. اما همین حالا نیز به نظر میرسد این توافق از بدو تولد مرده باشد. نتانیاهو میگوید اسرائیل از لبنان عقبنشینی نخواهد کرد، و بدین ترتیب توافق ایران و آمریکا را نادیده میگیرد.
اما پرسش این است: ما از چه تعریفی برای پیروزی یا صلح استفاده میکنیم؟
پایداری سیاسی
موضوع صرفاً این نیست که چه کسی تهدیدهای بلندتری مطرح کرده، بیشتر قدرتنمایی کرده، یا خسارتهای آشکارتری وارد ساخته است. این مسأله به شمارش حملات و تلفات نیز محدود نمیشود. همانطور که همیشه در خاورمیانه صدق کرده است، دستیابی به صلح فرایندی طولانی خواهد بود.
پیروزی بیش از پیش با «پایداری سیاسی» تعریف میشود؛ اینکه چه کسی پس از فرو نشستن گردوغبار همچنان پابرجا است؛ اینکه چه کسی میتواند فشارها را بدون فروپاشی تحمل کند، خود را در یک درگیری پیچیده بهعنوان طرف بیگناه معرفی نماید و در نهایت موقعیت منطقهای خود را حفظ کند، یا حتی در نگاه همسایگان و جهان تقویت نماید.
اما برای لایهبرداری از پیچیدگیهای توافق صلح از کجا باید آغاز کرد؟
سیاستمدار کهنهکار
یکی از سیاستمداران باسابقه و مطلع، یعنی نانسی پلوسی، نماینده دموکرات کالیفرنیا، گفت که آمریکاییها «بهای اشتباه» رئیسجمهور ترامپ در اقدام نظامی علیه ایران را پرداخت کردهاند و تفاهمنامهٔ آمریکا و ایران را «هدیهای واقعی به ایرانیان» توصیف کرد.
او شاید حق داشته باشد؛ دستکم اگر از منظر هزینههای اقتصادی و سیاسی به موضوع نگاه کنیم و اینکه چگونه این اقدام به ضرر اسرائیل و ایالات متحده تمام شده است؛ زیرا آنها چیزی را آغاز کردند که قادر به پایان دادن به آن نبودند، آن هم صرفاً بهخاطر غرور و بقای سیاسی دو سیاستمدار خودشیفته که میدانند هیچ چیز مانند جنگ به حفظ قدرت و جاودانه شدن در حافظهٔ عمومی کمک نمیکند.
البته اینکه این دو چگونه در تاریخ به یاد آورده خواهند شد موضوعی است که میتواند تا ابد محل بحث باشد؛ زیرا بعید است دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو بهعنوان افرادی شناخته شوند که دستاورد مثبتی از خود بر جای گذاشتهاند.
صلح یا صرفاً یک وقفهٔ عملیاتی؟
چارچوب تحلیلی پلوسی مبتنی بر هزینهها است: اگر اقدام نظامی در نهایت به اعطای امتیاز به ایران منجر شده باشد نه به بازدارندگی آن، در این صورت واشنگتن هزینهای بیش از حد پرداخته است. استدلال او چنین است: اگر آمریکا هزینههای نظامی، اقتصادی، و دیپلماتیک را متحمل شده باشد اما در نهایت توافقی را بپذیرد که بهسود تهران است، پس این مداخله، موقعیت چانهزنی ایران را تقویت کرده است. او صراحتاً نمیگوید «ایران پیروز شد»، اما استدلالش به همان نتیجه اشاره دارد.
این آتشبس ممکن است کمتر یک توافق صلح و بیشتر یک وقفهٔ موقت باشد که به دلیل هزینهها، ملاحظات رسانهای، و وضعیت بازار انرژی تحمیل شده است. همین امر این پرسش را مطرح میکند که آیا با صلح روبهرو هستیم یا فقط یک توقف عملیاتی؟ این سؤالی است که بسیاری از تحلیلگران جدی نیز مطرح میکنند.
آیا اسرائیل و آمریکا به هیچ هدف راهبردی دست یافتهاند، یا ایران با وجود خسارات تاکتیکی، از نظر سیاسی نیرومندتر از این بحران خارج شده است؟
سه نگاه به جنگ
برای پاسخ به این پرسش میتوان سه جریان اصلی فکری را بررسی کرد: منتقدان جریان اصلی، منتقدان واقعگرای نهادهای رسمی، و رسانههای مستقل یا جایگزین. هر یک از این گروهها از زاویهای متفاوت به درگیری نگاه میکنند، اما بسیاری از آنها در نهایت به پرسشی مشابه میرسند: واقعاً چه چیزی حاصل شد؟
در محافل اصلی و رسمی، تردیدها دربارهٔ این که آیا عملیات آمریکا و اسرائیل دستاورد راهبردی پایداری ایجاد کرده است یا نه، افزایش یافته است. در حالی که حامیان اقدام نظامی به زیرساختهای آسیبدیده، شبکههای فرماندهی مختلشده، و کاهش توان عملیاتی ایران اشاره میکنند، منتقدان معتقدند این موفقیتهای تاکتیکی لزوماً به برتری سیاسی پایدار تبدیل نمیشوند.
برخی ناظران همچنین معتقدند که ظرفیت واشنگتن برای تشدید درگیری به دلیل فشارهای سیاسی داخلی، از جمله نظارت کنگره و احتمال فعال شدن مجدد اختیارات جنگی، محدود شده بود و همین امر مانع از پیگیری یک جنگ طولانی شد.
استدلال واقعگرایان
در میان منتقدان واقعگرا، استیون والت یکی از روشنترین چارچوبها را برای درک پیامدهای ناخواسته این درگیری ارائه میدهد. والت مدتها است استدلال میکند که فشار نظامی بر ایران اغلب نتایجی معکوس به بار میآورد. بهجای تضعیف جمهوری اسلامی، فشار خارجی موجب انسجام بیشتر نیروهای تندرو و تقویت احساسات ملیگرایانه میشود.
به گفته والت: «تهدید و اجبار معمولاً همان جناحهایی را در ایران تقویت میکند که ایالات متحده مدعی مخالفت با آنها است».
این استدلال بر یک الگوی تاریخی شناختهشده استوار است: هنگامی که کشورها تحت فشار نظامی خارجی قرار میگیرند، شکافهای داخلی کاهش مییابد و گروههای سیاسی حول دفاع از کشور متحد میشوند. در مورد ایران، فشار خارجی نهتنها موجب تضعیف حکومت نشد، بلکه انسجام آن را افزایش داد و جایگاه رهبری را بهعنوان مدافع حاکمیت ملی تقویت کرد.
در چنین شرایطی، حتی افرادی که منتقد حکومت هستند نیز ممکن است بهطور موقت مخالفت خود را کنار بگذارند. تحت فشار خارجی، مشروعیت حکومت میتواند افزایش یابد نه کاهش. تفرقهٔ سیاسی جای خود را به وحدت راهبردی میدهد، و بقا به اصل سازماندهندهٔ رفتار دولت بدل میشود.
از این منظر واقعگرایانه، این ادعا که «ایران از نظر سیاسی پیروز شد» اعتبار پیدا میکند. اگر پیروزی را نه با تصرف سرزمین یا سلطه نظامی، بلکه با بقا، حفظ تداوم حکومت، و افزایش قدرت چانهزنی تعریف کنیم، ایران ممکن است از این رویارویی در موقعیت سیاسی نیرومندتری خارج شده باشد.
ایران و انسجام در برابر تهدید خارجی
جان مرشایمر، استاد دانشگاه شیکاگو، نیز از برجستهترین واقعگرایان روابط بینالملل است. او بارها استدلال کرده که قدرتهای بزرگ اغلب همان بحرانهایی را ایجاد میکنند که بعداً ادعا میکنند در حال مدیریت آنها هستند.
در چارچوب فکری او، دولتهایی که تحت فشار قرار میگیرند بر اساس منطق سخت قدرت واکنش نشان میدهند، نه اقناع اخلاقی. از دیدگاه او، قدرتشهای بزرگ اغلب مجازات را با راهبرد اشتباه میگیرند. بمباران ممکن است زیرساختها و تجهیزات را نابود کند، اما بهندرت ارادهٔ سیاسی یک دشمن مصمم را از میان میبرد.
در نتیجه، آنچه در ابتدا موفقیت تاکتیکی اسرائیل یا آمریکا به نظر میرسید، در نهایت میتواند یک شکست راهبردی باشد. نابود کردن اهداف نظامی با درهم شکستن ارادهٔ سیاسی یکسان نیست و ارادهٔ ایران همچنان پابرجا است.
نویسنده ابراز امیدواری میکند که این داستان با بقای ایران و لبنان پایان یابد، و یادآور میشود که سوریه نیز حاضر نخواهد شد بهعنوان نیروی نیابتی اسرائیل یا آمریکا علیه لبنان و ایران عمل کند. از نگاه اسرائیل و آمریکا، هر دو کشور حامی حماس تلقی میشوند، و همین مسأله ادعای پیروزی راهبردی اسرائیل یا آمریکا را پیچیدهتر میسازد. در چنین منازعاتی، بقا خود معنای سیاسی مهمی دارد.
در حال حاضر، تا زمانی که چرخهٔ خبری ادامه دارد، ایران میتواند مدعی موفقیت راهبردی شود، و در بسیاری جهات از این وضعیت سود ببرد. این دیدگاه در رسانههای جایگزینی مانند Grayzone، «کنسرسیوم نیوز»، «گرِی زُن»، و «نیو ایسترن آوتلوک» نیز بازتاب یافته است.
در نهایت، نویسنده نتیجهگیری میکند که قضاوت دربارهٔ این که چه کسی واقعاً در ایران پیروز شد و اساساً پیروزی چگونه باید سنجیده شود، بر عهدهٔ خواننده است.
منبع: نیو، ایسترن آوتلوک ، ۲۱ ژوئن ۲۰۲۶
https://journal-neo.su/2026/06/21/who-actually-won-in-iran-as-if-we-dont-already-know-the-answer/
