وقتی نئولیبرالیسم لباس دین می‌پوشد ــــ نقدی بر نوشتۀ «فهم اقتصاد وظیفه‌ای همگانی است» از آیت‌الله سیدمصطفی محقق داماد

آیت‌الله سیدمصطفی محقق داماد در نوشتۀ تازه‌ای با عنوان «فهم اقتصاد وظیفه‌ای همگانی است»، منتشرشده در وب‌سایت مؤسسۀ فرهنگی‌ـ‌هنری «روشنگری دینی»، از تنگ‌ترشدن سفره‌ها، خالی‌ترشدن دست‌ها و ضرورت حفظ کرامت انسان سخن می‌گوید. او از طلاب، جوانان، و مردم می‌خواهد مبادی علم اقتصاد را بیاموزند تا اهل فن را از مدعیان بازشناسند و بتوانند دربارۀ برنامه‌های اقتصادی داوری کنند.

در نگاه نخست، کسی نمی‌تواند با چنین سخنانی مخالفت کند. آموختن اقتصاد ضروری است؛ فقر و صدقه‌زیستی تحقیرکننده است؛ و سیاست‌گذاری بدون دانش می‌تواند نتایجی فاجعه‌بار به بار آورد. اما درست از همین‌جا پرسش‌های اصلی آغاز می‌شوند: منظور از «علم اقتصاد» کدام اقتصاد است؟ «اهل فن» چه کسانی‌اند؟ این متخصصان طی چند دهۀ گذشته کجا بوده‌اند؟ و چرا در این روایت، عوامل تعیین‌کننده‌ای چون تحریم و جنگ اقتصادی، خصوصی‌سازی، قدرت بانک‌ها، سوداگری و انتقال ثروت از پایین جامعه به بالا، یا حذف شده‌اند یا تنها در قالب اشاراتی پراکنده ظاهر می‌شوند؟

مسأله فقط اختلافی دانشگاهی بر سر اقتصاد نیست. مسأله آن است که یک جهت‌گیری معین اقتصادی و طبقاتی، خود را نه به‌عنوان یکی از انتخاب‌های ممکن، بلکه هم‌زمان به‌صورت حکم «علم» و مقتضای «دین» به جامعه عرضه می‌کند. هنگامی که سیاستی با مفاهیمی چون «کرامت، انفال، و حیات طیبه آراسته می‌شود، باید از ظاهر اخلاقی آن عبور کرد و پرسید: این سیاست در عمل از سهم چه کسانی می‌کاهد، بر ثروت چه کسانی می‌افزاید، و چرا برای توجیه خود به اعتبار دین نیازمند شده است؟

مردم ایستادند؛ اقتصاد باید تغییر کند

نوشتۀ آقای محقق داماد را نمی‌توان جدا از لحظۀ انتشار آن خواند. ایران از آزمونی بزرگ گذشته و هنوز با پیامدهای جنگ، تحریم، و فشار اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کند. کارگران، کارمندان، معلمان، پرستاران، بازنشستگان، تولیدکنندگان کوچک، و دیگر اقشار زحمتکش، هم بار اصلی تورم و کاهش قدرت خرید را تحمل کرده‌اند و هم در لحظۀ خطر در کنار میهن ایستاده‌اند. آنان از استقلال کشور دفاع کردند؛ اما دفاع‌شان از ایران به‌معنای تأیید مناسبات ناعادلانه و ادامۀ وضع موجود نبود.

اکنون پرسش این است: ایران پس از این‌همه ایستادگی و فداکاری بر کدام ریل اقتصادی و اجتماعی حرکت خواهد کرد؟ آیا همان مسیری ادامه می‌یابد که تولید را در برابر سوداگری تضعیف کرد، خدمات عمومی را به کالا بدل ساخت، امنیت شغلی را فرسود، و ثروت را در دست اقلیتی محدود متمرکز کرد؟ یا سرمایۀ عظیم مقاومت مردم به نیرویی برای بازسازی اقتصاد تولیدمحور، گسترش عدالت اجتماعی و استحکام استقلال کشور بدل خواهد شد؟

درست در چنین لحظه‌ای است که نوشتۀ آقای محقق داماد معنایی فراتر از دعوت به آموختن اقتصاد پیدا می‌کند. مستقل از نیت نویسنده، این سخن در عمل به یاری جریانی می‌آید که می‌کوشد مطالبۀ تغییر ریل اقتصادی را بار دیگر به بحثی فنی میان متخصصان فروبکاهد. در این روایت، مردم به جای آن‌که دربارۀ سهم خود از ثروت، قدرت، و تصمیم‌گیری پرسش کنند، باید در جایگاه شاگرد بنشینند تا همان طیف از نسخه‌نویسان برایشان توضیح دهند چرا ادامۀ مسیر گذشته اجتناب‌ناپذیر است.

اما مردمی که هزینۀ جنگ، تحریم و سیاست‌های نادرست را پرداخته‌اند، حق دارند دربارۀ مسیر آینده تصمیم بگیرند. تغییر ریل اقتصادی نیز فقط جابه‌جایی چند مدیر یا اصلاح چند شاخص نیست؛ تغییر در پاسخ به بنیادی‌ترین پرسش اقتصاد است: ثروت کشور در اختیار چه کسانی و در خدمت کدام هدف قرار می‌گیرد؟

ساختن اقتصادی متناسب با این ایستادگی، به تقویت تولید ملی، حفاظت از ثروت‌های عمومی، مهار قدرت بانک‌ها، هدایت اعتبار به‌سوی تولید، مقابله با فعالیت‌های سوداگرانه، حمایت از کار و دستمزد، و تضمین حقوق همگانی در آموزش، درمان، مسکن، و تأمین اجتماعی نیاز دارد. در شرایط تحریم و فشار خارجی، استقلال اقتصادی نه با واگذاری امکانات کشور به الیگارشی، بلکه با تقویت توان داخلی و قرارگرفتن منابع ملی در خدمت مردم تحقق می‌یابد. مردمی که در میدان دفاع از میهن ایستادند، نباید در میدان ساختن آن به تماشاگر تبدیل شوند.

کدام علم اقتصاد و کدام اهل فن؟

آقای محقق داماد سه پایه برای سیاست‌گذاری برمی‌شمارد: ۱ــ حکمت و اخلاق، ۲ ــ فقه و حقوق، و ۳ ــ علم اقتصاد. این تقسیم‌بندی در ظاهر متوازن و معقول است. مشکل از آنجا آغاز می‌شود که پایۀ سوم، یعنی «علم اقتصاد»، چنان مطرح می‌شود که گویی مجموعه‌ای یک‌دست و بی‌طرف از حقایق فنی است، و اختلاف‌ها تنها به میزان دانش متخصصان یا توانایی آنان در انتقال مفاهیم بازمی‌گردد.

اقتصاد اما فقط مجموعه‌ای از فرمول‌ها برای محاسبۀ تورم، نقدینگی و نرخ بهره نیست. آزادسازی قیمت‌ها، کاهش هزینه‌های اجتماعی دولت، خصوصی‌سازی، حذف یارانه‌ها، یا محدود کردن دستمزدها، تصمیم‌هایی صرفاً فنی نیستند؛ هر یک سهم طبقات مختلف از درآمد، ثروت، و قدرت را تغییر می‌دهند. اقتصاد، پیش از آن که نزاعی بر سر اعداد باشد، نزاعی بر سر سهم‌ها است: چه کسی تولید می‌کند، چه کسی تقسیم می‌کند، و چه کسی ثروت را تصاحب می‌کند.

رویکردهای گوناگون اقتصادی پاسخ یکسان به نقش دولت، مالکیت عمومی، بازار، مزد، مالیات، و توزیع ثروت نمی‌دهند. بنابراین، «سپردن سیاست‌گذاری به اهل فن»، تا زمانی که روشن نشود کدام اهل فن، با کدام جهت‌گیری، و در خدمت کدام اولویت اجتماعی، سخنی ناقص و گمراه‌کننده است. برخورداری از مدرک دانشگاهی و تسلط بر اصطلاحات اقتصادی هیچ متخصصی را به‌خودی‌خود بی‌طرف و فارغ از جهت‌گیری طبقاتی نمی‌کند. انتخاب میان عدالت اجتماعی و شکاف طبقاتی، میان تولید و سوداگری، و میان حقوق عمومی و انباشت خصوصی، تصمیمی صرفاً فنی نیست. این انتخابی سیاسی، اجتماعی، و طبقاتی است. پنهان‌کردن این انتخاب، خود به‌معنای پذیرفتن ارزش‌های جریان مسلط و معرفی آن‌ها به‌عنوان حکم بی‌طرف علم است.

آقای محقق داماد برای اثبات ضرورت انتقال دانش اقتصادی به سیاست‌گذاران، از مسعود روغنی زنجانی، رئیس اسبق سازمان برنامه و بودجه، نقل می‌کند که او و همکارانش نتوانسته‌اند خطر افزایش نقدینگی را به آقای هاشمی رفسنجانی منتقل کنند و ملت بهای آن را با تورم پرداخته است. به‌زعم این روایت، دانش لازم وجود داشته و متخصصان هشدار داده‌اند، اما مدیران سخن آنان را نفهمیده‌اند. اما، این روایت بخشی مهم از واقعیت را می‌پوشاند. اقتصاددانان بازارگرا طی چند دهۀ گذشته پژوهشگرانی منزوی در گوشۀ دانشگاه نبوده‌اند. آنان در سازمان برنامه و بودجه، بانک مرکزی، وزارت اقتصاد، دولت‌ها، شوراهای تصمیم‌گیری، و مراکز پژوهشی رسمی حضور داشته و در طراحی، اجرا، یا توجیه سیاست‌های تعدیل ساختاری، خصوصی‌سازی، آزادسازی قیمت‌ها و کاهش تعهدات اجتماعی دولت نقش ایفا کرده‌اند. نمی‌توان نتایج این جهت‌گیری را فقط به «فهمیده‌نشدن سخن متخصصان» نسبت داد. اگر هر شکست به اجرای ناقص، ناآگاهی مدیران، یا آماده‌نبودن جامعه نسبت داده شود، خود نسخهٔ اقتصادی چه هنگام و در برابر کدام مرجع محاکمه خواهد شد؟

این شیوۀ استدلال از سوی جریان نئولیبرال شیوه‌ای آشنا است: هنگام واگذاری دارایی‌های عمومی و گشودن راه انباشت خصوصی، نتیجه به حساب علم، اصلاحات، و شجاعت مدیران نوشته می‌شود؛ اما هنگامی که فقر، شکاف طبقاتی، و تورم از راه می‌رسند، گفته می‌شود سیاست‌ها کامل اجرا نشدند یا سیاست‌مداران سخن متخصصان را نفهمیدند. نسخه همواره درست باقی می‌ماند، و این مجریان‌اند که پیوسته در آزمون اجرای آن مردود می‌شوند. در روایت محقق داماد، از خصوصی‌سازی، قدرت بانک‌ها، گسترش سوداگری، قراردادهای ناامن و عقب‌ماندن دستمزدها از تورم سخنی درخور به میان نمی‌آید، و به‌جای این مناسبات واقعی، با مفاهیمی چون «فهم مشترک»، «انتقال دانش» و «آموزش مبادی اقتصاد» روبه‌رو می‌شویم. بدین‌ترتیب، بحران از عرصۀ مالکیت، قدرت، و توزیع ثروت بیرون برده می‌شود و به کلاس درس منتقل می‌گردد. درست است، مردم باید اقتصاد بیاموزند. اما پیش از نشستن در کلاس درس نسخه‌نویسان، حق دارند کارنامۀ استادان و نتایج نسخه‌های آنان را ببینند.

کرامت، انفال و سازوکار تولید فقر و شکاف طبقاتی

آقای محقق داماد به‌درستی با صدقه‌خورشدن مردم مخالفت می‌کند و می‌پرسد آیا سرانجام عزت اسلامی این است که برای هم‌وطنان فرصت کار با درآمد کافی وجود نداشته باشد؟ این پرسشی به‌جا و ضروری است؛ اما درست در لحظه‌ای که باید به علل این وضعیت رسید، زنجیرۀ استدلال او قطع می‌شود. چه سیاست‌هایی کارگر، معلم، پرستار، کارمند و بازنشسته را، با وجود سال‌ها کار، به یارانه و کمک معیشتی محتاج کرده‌اند؟ چرا دستمزدها از تورم عقب مانده‌اند؟ چرا قراردادهای موقت و پیمانکاری گسترش یافته‌اند؟ چرا مسکن، درمان، و آموزش، بخش روزافزون درآمد خانواده‌ها را می‌بلعند؟ و چه کسانی از تبدیل نیازهای اساسی مردم به میدان سوداگری سود می‌برند؟

کرامت انسان نه با تغییر نام صدقه به «سهم انفال» و نه با موعظه بازمی‌گردد. کرامت هنگامی معنا می‌یابد که انسان از حق کار، دستمزد عادلانه، مسکن، درمان، آموزش، و امنیت اجتماعی برخوردار باشد، و بتواند در تصمیم‌گیری دربارۀ ثروتی که خود و جامعه‌اش آفریده‌اند مشارکت کند. سخن گفتن از کرامت، بدون تغییر مناسبات تولیدکنندۀ فقر و نابرابری، تنها پوشاندن بی‌عدالتی با واژه‌های اخلاقی است.

محقق داماد میان سه شیوۀ مصرف درآمد داخلی انفال تمایز می‌گذارد: هزینه‌کردن آن توسط دولت، پرداخت آن به نیازمندان به شکل صدقه، و تقسیم آن میان همۀ مردم به‌عنوان «سهم انفال». او شیوۀ سوم را اعادۀ حق مردم می‌داند. اصل تعلق انفال و ثروت‌های طبیعی به عموم مردم قابل دفاع است؛ اما پرسش تعیین‌کننده این است: آیا مردم فقط در درآمد نقدی این منابع سهم دارند یا در مالکیت، مدیریت، و نحوۀ بهره‌برداری از آن‌ها نیز صاحب حق‌اند؟ اگر اصل منابع و ظرفیت‌های عمومی در اختیار گروه‌های برخوردار بماند و در مقابل مبلغی میان مردم توزیع شود، حق آنان به‌طور کامل بازگردانده نشده است. در چنین الگویی مالکیت، قدرت تصمیم‌گیری، و منافع پایدار ثروت عمومی در اختیار اقلیتی محدود می‌ماند و تنها سهمی مصرفی و تورم‌پذیر به جامعه برسد.

حق مردم بر ثروت عمومی و آیندۀ اقتصادی کشور را نمی‌توان با مبلغی پول نقد مبادله کرد. انفال فقط منبع پرداخت نقدی نیست؛ بخشی از پایۀ مادی استقلال اقتصادی، توسعۀ تولیدمحور، و عدالت میان نسل‌ها است. درآمد حاصل از نفت، گاز، معادن، و دیگر منابع طبیعی باید، از طریق یک دولت مردمی، تحت مالکیت و نظارت عمومی، و در خدمت گسترش تولید، ایجاد اشتغال، توسعۀ زیرساخت‌ها و تأمین حقوق اجتماعی قرار گیرد. پرداخت سهم مستقیم به مردم می‌تواند موضوع بحث باشد، اما نباید جایگزین مالکیت عمومی، برنامه‌ریزی ملی، و مسؤولیت حکومت در تأمین حقوق اساسی جامعه شود. و تفاوت در همین‌جا است: نئولیبرالیسم می‌کوشد حق مردم را به مبلغی قابل پرداخت تقلیل دهد؛ اما یک نظم اقتصادی عدالت‌محور آنان را صاحبان حق در مالکیت، تصمیم‌گیری و برخورداری پایدار از ثروت ملی می‌داند.

وقتی از دین به‌عنوان پوشش بازار استفاده می‌شود

محقق داماد برای دعوت خود به آموختن اقتصاد از قرآن، نهج‌البلاغه و روایات یاری می‌گیرد و سخن خود را با آرزوی تحقق «حیات طیبه» به پایان می‌برد. البته، ایراد در استناد به دین نیست؛ مشکل از آنجا آغاز می‌شود که مفاهیمی چون «کرامت»، «انفال» و «حیات طیبه» از مسألهٔ عدالت اجتماعی جدا و به پشتوانۀ اخلاقی برداشت بازارگرایانه از اقتصاد بدل می‌شوند. اسلام را نمی‌توان به مجموعه‌ای از اندرزهای اخلاقی برای تسکین پیامدهای بازار فروکاست. در سنت عدالت‌خواهانۀ اسلامی، مالکیت یک حق مطلق و فارغ از مسؤولیت اجتماعی نیست؛ بازار قدرتی مقدس و خودتنظیم‌گر به شمار نمی‌رود؛ و حاکمیت نمی‌تواند در برابر فقر، احتکار، استثمار و تمرکز ثروت بی‌طرف بماند.

شهید سیدمحمدباقر صدر در کتاب اقتصادنا ــ به‌معنای «اقتصاد ما» ــ کوشیده است تا مبانی «مکتب اقتصادی اسلام» را به‌صورت دستگاهی منسجم صورت‌بندی کند؛ مکتبی که نه مجموعه‌ای از پندهای اخلاقی در حاشیۀ سرمایه‌داری، بلکه الگویی مستقل برای تنظیم مالکیت، فعالیت اقتصادی، و توزیع ثروت بر پایۀ عدالت اجتماعی است. در این منظومه، اشکال گوناگون مالکیت به‌رسمیت شناخته می‌شوند، آزادی اقتصادی با مصالح عمومی محدود می‌گردد، و عدالت اجتماعی ــــ بر پایۀ تکافل و توازن ــــ جایگاهی مرکزی دارد. دولت نیز صرفاً نگهبان قراردادهای خصوصی نیست؛ در هدایت منابع، نظارت بر فعالیت‌های اقتصادی، و تضمین توزیع عادلانه مسؤولیت دارد. (بررسی اندیشۀ اقتصادی شهید صدر) اصل ۴۳ قانون اساسی نیز تأمین نیازهای اساسی، فراهم‌کردن شرایط کار برای همه، جلوگیری از تمرکز و تداول ثروت در دست افراد و گروه‌های خاص و ریشه‌کن‌کردن فقر و محرومیت را از ضوابط اساسی اقتصاد کشور می‌شمارد. این‌ها توصیه‌هایی خیریه‌ای نیستند که اجرای آن‌ها به نیکوکاری افراد واگذار شود؛ ولی دفاع از حقوق مردم از تکالیف ساختاری حکومت است. (متن اصل ۴۳ قانون اساسی)

پرسش از آقای محقق داماد و همفکران او روشن است: چرا از «حیات طیبه» سخن می‌گویند، اما از جلوگیری از تمرکز ثروت، تأمین حقوق اساسی مردم، مسؤولیت حکومت در ایجاد اشتغال، و از میان برداشتن نابرابری‌های طبقاتی کمتر سخنی به میان می‌آورند؟ چرا در این روایت، «علم اقتصاد» برجسته می‌شود، اما مسؤولیت اجتماعی دولت در کنترل قدرت بانک‌ها، انحصارها، و صاحبان ثروت در حاشیه می‌ماند؟

نئولیبرالیسم در ایران معمولاً با نام واقعی خود ظاهر نشده‌ است. این جریان خصوصی‌سازی را «مردمی‌کردن اقتصاد»، واگذاری خدمات عمومی را «کاهش تصدی‌گری»، گران‌کردن نیازهای اساسی را «اصلاح قیمت‌ها»، کاهش قدرت خرید را «انضباط مالی» و حذف حمایت‌های اجتماعی را «جراحی اقتصادی» می‌نامد. این فقط بازی با واژه‌ها نیست؛ شیوۀ پنهان‌کردن برندگان و بازندگان سیاست‌ها است. نئولیبرالیسم پیش از آن‌که ثروت عمومی را تصاحب کند، زبان عمومی را تصاحب می‌کند؛ انتقال ثروت به بالا را «اصلاح»، محرومیت را «انضباط» و عقب‌نشینی از عدالت اجتماعی را «توسعه» می‌نامد. در اینجا استفاده از دین دیگر آرایش لفظی یک برنامۀ اقتصادی نیست، بلکه وسیلۀ کسب مشروعیت برای آن تبدیل است. آیات، روایات، انفال، کرامت، و «حیات طیبه» به میدان آورده می‌شوند تا یک انتخاب طبقاتی به‌عنوان حکم علم و مقتضای شرع معرفی شود. این همان لحظه‌ای است که نئولیبرالیسم لباس دین می‌پوشد.

آری، فهم اقتصاد وظیفه‌ای همگانی است؛ اما نه برای آن‌که مردم فریب زبان نسخه‌نویسان سیاست‌های شکست‌خورده را بخورند به نسخه‌های فریبندهٔ آن‌ها رضایت دهند. مردم باید اقتصاد را بیاموزند تا مناسباتی را بشناسند که هزینه‌ها را عمومی و سودها را خصوصی می‌کنند؛ تا دریابند چه کسانی ثروت می‌آفرینند، چه کسانی آن را تصاحب می‌کنند، و چرا در میانۀ جنگ و تحریم، زحمتکشان نخستین قربانیان و صاحبان ثروت بزرگ‌ترین برندگان‌اند. هر سیاست اقتصادی را باید با معیاری ساده اما تعیین‌کننده سنجید: از سهم چه کسی می‌کاهد، به قدرت و ثروت چه کسی می‌افزاید و بار بحران را بر دوش کدام طبقه می‌گذارد؟ اگر حاصل سیاستی کاهش سهم کار، تضعیف خدمات عمومی، واگذاری ثروت‌های ملی، و افزایش قدرت صاحبان سرمایه باشد، استناد به آیات و روایات ماهیت آن را تغییر نمی‌دهد. نمی‌توان سیاستی را که از نان زحمتکشان می‌کاهد و بر انباشت ثروتمندان می‌افزاید، در زرورق «کرامت»، «انفال» و «حیات طیبه» پیچید و آن را اسلامی نامید.

از همین رو باید نقاب را کنار زد و بی‌پرده گفت: نئولیبرالیسم، حتی هنگامی که لباس دین می‌پوشد، همچنان نئولیبرالیسم است؛ با همان برندگان اندک و همان قربانیان بی‌شمار.

 




در سالگرد هیروشیما و ناگازاکی: وضعیت هسته‌ای جهان امروز چگونه است؟


به‌مناسبت سالگرد نخستین و تنها استفاده از بمب هسته‌ای توسط ایالات متحده ــــ نگاهی به زرادخانه‌های محرمانهٔ کشورهای دارای سلاح هسته‌ای.

جهان در حال برپایی یادبود هشتاد و یکمین سالگرد بمباران‌های اتمی هیروشیما و ناگازاکی است که در روزهای پایانی جنگ جهانی دوم انجام شد. حملات آمریکا که به‌ترتیب در ۶ و ۹ اوت ۱۹۴۵ صورت گرفت، بنا بر برآوردها بین ۱۵۰ هزار تا ۲۴۶ هزار نفر را به کام مرگ کشاند؛ این آمار، هم قربانیان فوری انفجارهای شکافت هسته‌ای و هم کسانی را که تا پایان همان سال بر اثر جراحات و بیماری ناشی از تشعشعات جان باختند، در بر می‌گیرد. قربانیان این حملات، که دو شهر را با خاک یکسان کرد، عمدتاً غیرنظامیان بودند و این بمباران‌ها تا به‌امروز نخستین و تنها مورد استفاده از سلاح‌های هسته‌ای در یک درگیری مسلحانه محسوب می‌شوند.

این حملات همچنان موضوعی بسیار بحث‌برانگیز هستند و هیچ‌گاه دربارهٔ هدف واقعی، و مشروعیت اخلاقی یا قانونی آن‌ها اجماع حاصل نشده است. به‌گفته پژوهشگران طرفدار آمریکا، این حمله ژاپن را به تسلیم واداشت و از اجرای «عملیات سقوط» (Operation Downfall)، یعنی تهاجم آبی‌ ـ ‌خاکی برنامه‌ریزی‌شده به سرزمین اصلی ژاپن، که می‌توانست به صدها هزار کشته در هر دو طرف منجر شود، جلوگیری کرد.

اما منتقدان معتقدند که بمباران هسته‌ای اقدامی افراطی بود و هیچ هدف نظامی نداشت، و در واقع جنایت جنگی و بزرگ‌ترین حملهٔ تروریستی دولتی تاریخ محسوب می‌شود. به‌اعتقاد این پژوهشگران، ژاپن پیش از آن نیز به‌دلیل محاصره طولانی‌مدت دریایی و بمباران‌های متعارف در آستانهٔ فروپاشی قرار داشت، و آنچه تسلیم این کشور را رقم زد ورود اتحاد جماهیر شوروی به جنگ در ۸ اوت بود، نه حملات هیروشیما و ناگازاکی.

برخی نیز معتقدند هدف واقعی این حملهٔ هسته‌ای آزمایش این سلاح جدید در میدان نبرد، و همچنین مرعوب ساختن اتحاد جماهیر شوروی بود. افزون بر این، شمار تلفات فوری هیروشیما و ناگازاکی تقریباً با تلفات ناشی از کارزار بدنام بمباران آتش‌زای توکیو و مناطق اطراف آن در مارس ۱۹۴۵ برابری می‌کرد؛ حملاتی که، با وجود ابعاد ویرانی، ژاپن را به تسلیم وادار نکرد.

اعتقاد بر این است که در حال حاضر بیش از ۱۲ هزار کلاهک هسته‌ای از انواع مختلف در زرادخانهٔ قدرت‌های هسته‌ای جهان ذخیره شده است. این رقم در مقایسه با اوج دوران جنگ سرد، زمانی که حدود ۷۰ هزار جنگ‌افزار هسته‌ای عمدتاً در اختیار اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده قرار داشت، به‌مراتب کمتر است. با این حال، همین زرادخانهٔ کاهش‌یافته نیز همچنان بیش از اندازهٔ کافی برای نابودی بشریت تلقی می‌شود.

به‌مناسبت این سالگرد تلخ، راشا تودی نگاهی به وضعیت زرادخانه‌های هسته‌ای جهان امروز می‌اندازد.

آمریکا و روسیه

بخش عمدهٔ زرادخانهٔ هسته‌ای جهان در اختیار ایالات متحده و روسیه است، که در مجموع نزدیک به ۱۰ هزار و ۵۰۰ کلاهک هسته‌ای را در اختیار دارند. بر اساس برآوردهای «فدراسیون دانشمندان آمریکایی» (FAS)، تعداد کلاهک‌های عملیاتی حدود ۳۷۰۰ برای آمریکا و ۴۴۰۰ برای روسیه است. افزون بر این، گمان می‌رود هر دو کشور بیش از هزار کلاهک بازنشسته نیز در اختیار داشته باشند که این جنگ‌افزارهای قدیمی در مراحل مختلف برچیدن و بازیافت قرار دارند.

ویرانه‌های هیروشیما، ژاپن، پس از بمباران اتمی. © Getty Images / UIG / Universal History Archive

با وجود آن که روسیه از نظر اسمی زرادخانه هسته‌ای بزرگ‌تری دارد، باور بر این است که مسکو و واشنگتن از نظر تعداد کلاهک‌های مستقر تقریباً در وضعیت برابری قرار دارند؛ به‌طوری که روسیه نزدیک به ۱۸۰۰ و آمریکا نزدیک به ۱۷۰۰ کلاهک مستقر در اختیار دارند. هر دو کشور از سه‌گانهٔ هسته‌ای برخوردارند؛ به این معنا که دارای سامانه‌های پرتاب دریایی، هوایی، و زمینی هستند.

چین

زرادخانهٔ هسته‌ای چین در مقایسه با آمریکا و روسیه بسیار کوچک‌تر است ــــ پکن با حدود ۶۲۰ کلاهک در جایگاه سوم قرار دارد. با این حال، گمان می‌رود بخش عمدهٔ این کلاهک‌ها در انبار نگه‌داری می‌شوند و تنها حدود ۳۴ کلاهک برای استفادهٔ فوری مستقر هستند. چین نیز دارای سه‌گانهٔ هسته‌ای است و گفته می‌شود در حال تقویت بیشتر مؤلفه‌های دریایی و هوایی آن است.

اروپا

فرانسه و بریتانیا همچنان تنها دو کشور اروپای غربی هستند که سلاح هسته‌ای مستقل در اختیار دارند. زرادخانهٔ فرانسه حدود ۳۷۰ کلاهک برآورد می‌شود، که شامل ۸۰ بمب بازنشسته نیز هست. این تسلیحات عمدتاً بر روی موشک‌های پرتاب‌شونده از زیردریایی مستقر هستند و تعداد اندکی نیز توسط هواپیما حمل می‌شوند.

اعتقاد بر این است که بریتانیا حدود ۱۲۰ کلاهک مستقر بر روی زیردریایی‌های خود دارد و حدود ۱۰۰ کلاهک دیگر نیز در انبار نگهداری می‌کند. با این حال، وضعیت زرادخانهٔ لندن اخیراً موضوع بحث بوده است، زیرا نشت‌های مکرر مواد رادیواکتیو از تأسیسات نگهداری می‌تواند نشانهٔ فرسودگی و نگه‌داری نامناسب این کلاهک‌ها باشد.

بلژیک، آلمان، ایتالیا، هلند و ترکیه میزبان تسلیحات هسته‌ای آمریکا، یعنی بمب‌های گرماهسته‌ای سقوط آزاد B61 بوده‌اند. اخیراً فنلاند ممنوعیت سلاح‌های هسته‌ای را لغو کرده و اجازه واردات، تولید، نگه‌داری و استقرار آن‌ها را در قلمرو خود داده است، در حالی که چند کشور دیگر نیز در حال بررسی انجام اقدامی مشابه هستند. بلاروس، متحد اصلی مسکو، نیز از سال ۲۰۲۳ میزبان تسلیحات هسته‌ای روسیه بوده است.

هند و پاکستان

اعتقاد بر این است که این دو رقیب دیرینهٔ آسیای جنوبی به‌ترتیب حدود ۱۹۰ و ۱۷۰ کلاهک هسته‌ای در اختیار دارند. این دو کشور طی دهه‌های گذشته بارها وارد درگیری‌های مسلحانه شده‌اند و هر دو سه‌گانهٔ هسته‌ای عملیاتی را حفظ کرده‌اند. با این حال، تاکنون از استفاده از سلاح‌های کشتار جمعی علیه یکدیگر خودداری کرده‌اند.

برخلاف تمام کشورهای هسته‌ای که پیش‌تر ذکر شدند، اعتقاد بر این است که اسلام‌آباد تنها بمب‌های شکافت هسته‌ای در اختیار دارد، نه جنگ‌افزارهای گرماهسته‌ای که به‌مراتب قدرتمندتر هستند. در عین حال، هنوز روشن نیست که آیا دهلی‌نو چنین سلاح‌هایی در اختیار دارد یا خیر. گمان می‌رود هند به‌آرامی زرادخانهٔ خود را به‌سمت آمادگی بیشتر سوق داده باشد؛ به‌طوری که آخرین ارزیابی «مؤسسه بین‌المللی پژوهش‌های صلح استکهلم» (SIPRI) نشان می‌دهد، اکنون ۱۲ کلاهک آن به‌صورت عملیاتی مستقر شده‌اند، نه این‌که در انبار نگهداری شوند.

شهر ویران‌شده ناگازاکی پس از بمباران اتمی آمریکا در ۹ اوت ۱۹۴۵. © Getty Images / MPI

کرهٔ شمالی

پیونگ‌یانگ جدیدترین عضو باشگاه هسته‌ای به‌شمار می‌رود، و نخستین آزمایش هسته‌ای خود را در میانهٔ دههٔ ۲۰۰۰ انجام داد. گمان می‌رود این کشور دست‌کم ۶۰ کلاهک هسته‌ای در اختیار داشته باشد که عمدتاً بر روی موشک‌های بالستیک قاره‌پیما و میان‌برد نصب شده‌اند.

کرهٔ شمالی در حال گسترش روش‌های حمل این تسلیحات نیز بوده و سلاح‌های هسته‌ای را بر روی شناورهای دریایی نیز مستقر کرده است. با این حال، هنوز اعتقاد بر این است که این کشور فاقد مؤلفهٔ هوایی بوده و از سه‌گانهٔ کامل هسته‌ای برخوردار نیست.

اسرائیل

بر اساس برآوردهای SIPRI، اعتقاد بر این است که اسرائیل بین ۸۰ تا ۹۰ سلاح هسته‌ای در اختیار دارد؛ از جمله حدود ۳۰ بمب و ۵۰ کلاهک موشک بالستیک. اگرچه این کشور دهه‌ها است به نگه‌داری چنین زرادخانه‌ای متهم می‌شود، هرگز به‌طور رسمی وجود آن را تأیید یا تکذیب نکرده، و تنها همان موضع مبهم را تکرار کرده است که «اسرائیل نخستین کشوری نخواهد بود که سلاح هسته‌ای را به خاورمیانه وارد می‌کند».

زرادخانهٔ پنهان اسرائیل نخستین بار پس از افشاگری‌های مردخای وانونو، دانشمند پیشین هسته‌ای و فعال صلح، در سال ۱۹۸۶ به‌طور گسترده مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفت. وانونو اندکی بعد توسط موساد ربوده شد و به اتهام جاسوسی و خیانت به ۱۸ سال زندان محکوم گردید؛ محکومیتی که تنها این باور را تقویت کرد که اسرائیل در اختیار داشتن سلاح هسته‌ای را پنهان می‌کند.

منبع: راشا تودی، ۵ اوت ۲۰۲۶
https://english.10mehr.com/hiroshima-and-nagasaki-anniversary-what-is-the-worlds-nuclear-status-today/




قطع شدن بیمه حدود ۵۰۰ هزار کارگر طی پنج سال / بازرسی‌ها دمار از روزگار کارگران ساختمانی درآورده!

یک فعال کارگری در رابطه با وضعیت بیمه کارگران ساختمانی گفت: قطع شدن بیمه حدود ۵۰۰ هزار نفر طی پنج سال گذشته و پشت صف ماندن صدها هزار نفر دیگر، مسئله کوچکی نیست.

 اکبر شوکت، عضو هیات مدیره کانون عالی انجمن‌های صنفی کارگران ساختمانی سراسر کشور، در گفت‌وگو با ایلنا با اشاره به آخرین وضعیت بیمه کارگران ساختمانی، گفت: متأسفانه در زمینه بیمه کارگران ساختمانی هیچ تغییر محسوسی ایجاد نشده و همان روند گذشته ادامه دارد. تعداد بیمه‌شدگان کارگران ساختمانی به نظر من اکنون به کمتر از حدود ۵۰۰هزار نفر رسیده است.

وی افزود: طی دو تا سه سال گذشته، صنعت ساختمان با رکود جدی مواجه بوده است. امسال و حتی سال گذشته نیز شرایط جنگی بر وضعیت ساخت‌وساز تأثیر گذاشته و پیش از آن هم، یکی دو سال رکود وجود داشت. در نتیجه، میزان ساخت‌وساز در کشور تقریباً به نصف کاهش یافته و صدور پروانه‌های ساختمانی نیز افت چشمگیری داشته است.

شوکت ادامه داد: سازمان تأمین اجتماعی همواره کمبود منابع را به‌عنوان بهانه‌ی اصلی فقدان بیمه کارگران مطرح می‌کند. در جلسات کارشناسی بارها پیشنهاد داده‌ایم که دست‌کم بر مبنای حداقل حقوق، یک پوشش بیمه پایه برای همه کارگران ساختمانی برقرار شود و اگر فردی بخواهد بر اساس دستمزد بالاتر بیمه‌پردازی کند، مابه‌التفاوت آن را خودش پرداخت کند. باید میانگین صدور پروانه‌های ساختمانی در ۱۰ سال گذشته مبنا قرار گیرد، نه اینکه با تاکید بر روی رکود فعلی، بیمه کارگران ساختمانی را کنار گذاشته شود.

وی تصریح کرد: سازمان تأمین اجتماعی امروز در بحرانی قرار گرفته که اگر دولت بدهی‌های سالانه خود را به این سازمان پرداخت کند، بسیاری از مشکلات آن برطرف می‌شود. اما اکنون تمام تمرکز سازمان بر تأمین منابع از هر طریق ممکن است؛ چه با کاهش خدمات و چه با افزایش هزینه‌هایی که از مردم دریافت می‌شود.

این فعال کارگری خاطرنشان کرد: امسال بدون هیچ هماهنگی، میزان حق بیمه کارگران ساختمانی افزایش یافت. در زمان مدیریت مرحوم نوربخش توافق شده بود که برای جلوگیری از قطع بیمه‌ها، ۳۰ درصد افزایش پرداختی را بپذیریم. اگر قرار بود بیمه‌ها قطع شود، اساساً به همان حداقل نیز رضایت نداشتیم. اما امسال بدون هیچ توافقی، نرخ حق بیمه افزایش پیدا کرد  یعنی حدود ۷۰ تا ۸۰ هزار تومان به مبلغ پرداختی اضافه شد. همین اقدام درباره سایر گروه‌ها نیز انجام شده است.

وی افزود: امروز تمام فکر و ذکر سازمان این شده که از جیب کارگر تأمین اعتبار کند. از سوی دیگر، حسابرسی‌های سازمان نیز موجب نارضایتی گسترده کارفرمایان شده است. کارفرمایی که در طول سال لیست بیمه ارائه کرده، در پایان سال با جریمه‌های میلیاردی مواجه می‌شود. این شرایط برای همه تنش ایجاد کرده و کارگران ساختمانی نیز از این وضعیت آسیب دیده‌اند.

شوکت با بیان اینکه مسئولان تنها یک پاسخ تکراری دارند، گفت: هر بار که موضوع را پیگیری می‌کنیم، فقط از کمبود منابع سخن می‌گویند و روند قطع بیمه کارگران ساختمانی نیز همچنان ادامه دارد.

وی در ادامه با اشاره به نمونه‌ای از مشکلات کارگران ساختمانی اظهار کرد: تقریباً روزی نیست که کارگری با من تماس نگیرد. همین دیروز کارگری با من تماس گرفت و گفت چندین بار برای بازرسی مراجعه کرده‌اند. کارگر روزمزد است و امروز در یک محل و فردا در محل دیگری کار می‌کند. آدرس محل کار را اعلام می‌کند اما وقتی بازرس مراجعه می‌کند، آن پروژه تمام شده و او در محل دیگری مشغول به کار است. در نهایت اعلام می‌کنند که وی در محل حضور نداشته است.

وی افزود: این کارگر مستأجر بود، فرزند بیمار داشت و از ضعیف‌ترین اقشار جامعه محسوب می‌شد، اما بیمه او قطع شده بود. در حالی که استادکاران معمولاً توان مالی بیشتری دارند، شاگرد بنّاها، کارگران ساده و کارگران میدان‌های کارگری ضعیف‌ترین قشر این صنف هستند. بیش از ۹۰ درصد آن‌ها مستأجرند و با انواع مشکلات و آسیب‌های اجتماعی دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

این فعال کارگری ادامه داد: اگر این افراد چند ماه حق بیمه پرداخت نکنند، بیمه‌شان قطع می‌شود. از سوی دیگر، چون محل کار ثابتی ندارند، بازرس نیز آن‌ها را پیدا نمی‌کند. حتی زمانی که بازرس تماس می‌گیرد و کارگر به او اعلام می‌کند پروژه قبلی تمام شده و اکنون در محل دیگری مشغول است، به جای اینکه همان محل جدید مورد بازرسی قرار گیرد، بازرس او را مجبور می‌کنند دوباره به شعبه تأمین اجتماعی مراجعه کند و آدرس جدید ثبت کند.

شوکت تصریح کرد: این موضوع نشان می‌دهد که بازرسان به درستی با ماهیت شغل کارگران ساختمانی آشنا نشده‌اند. کارگر مجبور می‌شود یک روز از کار و درآمد خود بزند تا فقط آدرس جدید ثبت کند، در حالی که می‌توان همان محل جدید را بررسی کرد.

وی گفت: افرادی را می‌شناسیم که طی ده سال گذشته بیش از ۲۰ بار مورد بازرسی قرار گرفته‌اند و هر بار نیز اشتغال آن‌ها تأیید شده است، اما باز هم هر شش ماه یک بار دوباره بازرسی می‌شوند. این در حالی است که کارگاه‌های ثابت چنین شرایطی ندارند، اما کارگر ساختمانی که ماهیت شغلش سیار است، به‌طور مداوم تحت بازرسی قرار می‌گیرد.

شوکت افزود: حتی بخشنامه‌ای صادر شد که بر اساس آن، کارگران ساختمانی موظف بودند هر ۱۰ روز یک بار آدرس محل کار خود را در سامانه ثبت کنند که البته پیش از جنگ اجرای آن متوقف شد. واقعاً چگونه می‌توان از کارگری که بسیاری از آن‌ها حتی سواد کافی یا گوشی هوشمند ندارند، انتظار داشت هر ۱۰ روز یک بار وارد سامانه شود و آدرس جدید ثبت کند؟ این تصمیم فقط برای کارگران دردسر تازه ایجاد کرده است.

وی اظهار کرد: ما بارها به اعضای هیئت امنای سازمان تأمین اجتماعی و وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی نامه نوشته‌ایم و اعلام کرده‌ایم که این روند باید اصلاح شود، اما متأسفانه هیچ توجهی به این موضوع نشده است. جای تأسف دارد که هم وزیر کار و هم نهادهای بالادستی سازمان تأمین اجتماعی کوچک‌ترین اهمیتی به این مسئله نمی‌دهند. قطع شدن بیمه حدود ۵۰۰ هزار نفر طی پنج سال گذشته و پشت صف ماندن صدها هزار نفر دیگر، مسئله کوچکی نیست.

این فعال کارگری تأکید کرد: بارها به مسئولان گفته‌ایم تا زمانی که نگاه آن‌ها صرفاً تأمین منابع از جیب مردم باشد، مشکلات حل نخواهد شد. نمی‌توان به مردم فشار وارد کرد و انتظار داشت وضعیت سازمان نیز بهبود پیدا کند.

خبرگزاری کار ایران، ایلنا، ۱۵ مرداد ۱۴۰۵

https://www.ilna.ir/fa/tiny/news-1821370

 




رئیس‌جمهور میگل دیاز ـ کانل: هدف از تحولات، دفاع از کوبا و پیشبرد ساختمان سوسیالیسم است

رئیس‌جمهور کوبا، میگل دیاز ـ کانل، در مجلس ملی. عکس: EFE.

رئیس‌جمهور کوبا، میگل دیاز ـ کانل، اعلام کرد که تحولات اقتصادی و اجتماعی تصویب‌شده در این کشور طی ماه‌های اخیر نتیجهٔ یک تصمیم حاکمیتی است و به‌طور قاطع استقرار یک الگوی سرمایه‌داری را رد کرد.

دیاز-کانل در جریان اختتامیهٔ هفتمین نشست عادی مجلس ملی قدرت مردمی، در برابر نمایندگان تأکید کرد که اقدامات جدید «پاسخی به هیچ‌گونه مطالبه‌ای که از روند گفت‌وگو با ایالات متحده ناشی شده باشد، نیست».

دیاز ـ کانل خاطرنشان کرد که مجلس ملی گام‌های اساسی برای تصویب مقررات حقوقی پشتیبان بیش از ۱۲۰ تحول در حال اجرا برداشته است، و تأکید کرد که «تصویب و اجرای فوری این مقررات از اصل ساختن همه‌چیز بر پایهٔ اطمینان حقوقی پیروی می‌کند».

رئیس دولت گفت: «این مقررات، سپر حقوقی قهرمانی روزمرهٔ مردم ما هستند. آن‌ها مقرراتی سرد و بی‌روح نیستند؛ بلکه موتور تحولات ضروری برای دستیابی به شکوفایی‌اند».

رئیس‌جمهور بر ماهیت سوسیالیستی این روند تأکید کرد. او اظهار داشت: «تحولاتی که امروز در حال اجرای آن‌ها هستیم برای سرمایه‌داری بیشتر نیست، بلکه برای دفاع از ساختمان سوسیالیسم و پیشبرد آن است؛ سوسیالیسمی که انسان را در مرکز فعالیت خود قرار می‌دهد». در همین راستا، او بار دیگر تأکید کرد که احیای اقتصادی و اجتماعی «باید دست در دست یکدیگر پیش بروند» و این‌که «کارآمدی اقتصادی باید در خدمت عدالت اجتماعی باشد».

او تأکید کرد: «آن‌طور که برخی نگران هستند، ما قرار نیست سرمایه‌داری غارتگر یا خصوصی‌سازی گستردهٔ میراث ملی را برقرار کنیم». وی افزود: «هیچ‌چیز نمی‌تواند دورتر از معنای واقعی این تحولات باشد. خصوصی‌سازی بهداشت، آموزش، علم، فرهنگ، و خدمات راهبردی کشور وجود نخواهد داشت ــــ و این موضوع باید کاملاً روشن باشد. آنچه وجود دارد، ارادهٔ سیاسی برای احیای همهٔ آن‌ها، ایجاد درآمد و ثروت به‌منظور رساندن آن‌ها به سطوح بالاتری از کیفیت، به‌صورت رایگان و همگانی است».

رهبر کوبا این تحولات را «تعادل ضروری برای حفظ دستاوردهای اجتماعی که ما را به‌عنوان یک انقلاب تعریف می‌کنند، در عین گشودن فضاهایی برای ابتکار و خلاقیتی که اقتصاد کوبا برای شکوفایی به آن نیاز دارد» توصیف کرد.

او افزود که با وجود آن‌که این روند «شامل تغییراتی است که بدون خطر نیستند»، اجرای مؤثر آن «یک اولویت راهبردی برای کشور به‌شمار می‌رود»، و تصریح کرد که این روند «تدریجی» خواهد بود، با این آگاهی که ممکن است برخی امور آن‌گونه که برنامه‌ریزی شده پیش نروند.

دیاز ـ کانل دربارهٔ دامنهٔ این اقدامات توضیح داد که از میان ۱۷۶ تحول تصویب‌شده، ۱۲۰ مورد «آمادهٔ اجرا هستند». این تحولات شامل «مواردی هستند که آزادسازی نیروهای مولد را ترویج می‌کنند، نظام بنگاه‌های دولتی و غیردولتی را به‌عنوان یک شبکهٔ یکپارچهٔ کسب‌وکار در چارچوب الگوی اقتصادی و اجتماعی، با روابطی هماهنگ میان آن‌ها، تقویت می‌کنند؛ و نیز تحولاتی که خودمختاری شهرداری‌ها و بنگاه دولتی سوسیالیستی را تسهیل می‌کنند».

رئیس‌جمهور در سخنان خود، برای جمع‌بندی روح این اصلاحات، از فرمانده فیدل کاسترو نقل قول کرد: «در نهایت، این همان چیزی است که فیدل آن را چنین توصیف کرد: تغییر دادن هر آنچه باید تغییر کند». او توضیح داد که اگر این روند موفق باشد، «می‌توانیم فوراً گروهی از تولیدات و خدماتی را که مستقیماً به‌سود مردم هستند، با عرضهٔ بیشتر و رابطهٔ بهتر میان دستمزدها و قیمت‌ها، دوباره فعال کنیم، و همچنین صادرات و درآمد بسیار مورد نیاز ارزی را افزایش دهیم».

دیاز ـ کانل بار دیگر تأکید کرد که این تحولات با هدف ایجاد مشوق برای سرمایه‌گذاری‌ها، مشارکت‌های اقتصادی میان بخش‌های دولتی، خصوصی، و تعاونی، و نیز ایجاد ائتلاف‌هایی که به بهره‌برداری از ظرفیت‌ها و توانمندی‌ها کمک کنند، انجام می‌شوند. او در پایان گفت: «تمام این تلاش قانون‌گذاری، بدون قهرمانی روزمرهٔ مردمی که ما به آنان تعلق داریم، چیزی جز حروفی مرده نخواهد بود».

رئیس‌جمهور اظهار داشت که این روند در سال ۲۰۱۱ و با تصویب رهنمودهای سیاست اقتصادی در ششمین کنگرهٔ حزب کمونیست کوبا آغاز شد.

منبع: اورینوکو تریبون، ۱ اوت ۲۰۲۶
https://orinocotribune.com/president-miguel-diaz-canel-aim-of-transformations-is-to-defend-cuba-and-move-forward-in-socialist-construction/




آیا رؤیای ترکیه برای دستیابی به جنگندهٔ اف-۳۵ برای همیشه از بین رفته است؟

نویسنده: میشل بیچکووا ــ 

وعده‌های ترامپ به اردوغان خبرساز شد، اما این قانون، کنگره و سیاست‌های ریشه‌دار امنیتی هستند که در نهایت تعیین می‌کنند چه چیزی واقعاً پیش خواهد رفت.

نامهٔ رسمی‌ای که وزارت امور خارجهٔ ایالات متحده در اواخر ماه ژوئیه برای کنگره ارسال کرد، اختلاف میان ترکیه و آمریکا بر سر جنگنده‌های اف-۳۵ را بار دیگر به نقطهٔ آغاز بازگرداند.

انتقال این هواپیماها و بازگرداندن ترکیه به برنامه اف-۳۵ همچنان ناممکن است، زیرا آنکارا هنوز سامانهٔ پدافند هوایی اس-۴۰۰ ساخت روسیه و تجهیزات مرتبط با آن را در اختیار دارد، تضمین‌های حقوقی کافی مبنی بر خودداری از خریدهای مشابه در آینده ارائه نکرده است، و در نتیجه، شرایطی را که بر اساس آن دولت آمریکا می‌تواند به کنگره گواهی دهد که مخاطرات امنیتی برای برنامه اف-۳۵ برطرف شده‌اند، برآورده نکرده است.

واشنگتن درِ مذاکرات را نبسته است و به هر دو طرف اجازه داده تا ظاهر حرکت رو به جلو را حفظ کنند، هرچند وضعیت حقوقی از زمانی که ترکیه از این برنامه اخراج شد تقریباً تغییری نکرده است. این نامه اندکی پس از نشست ناتو در آنکارا منتشر شد؛ جایی که دونالد ترامپ در دیدار با رئیس‌جمهور ترکیه، رجب طیب اردوغان، گفت که تحریم‌های اعمال‌شده علیه ترکیه ممکن است لغو شوند و اشاره کرد که مسألهٔ اف-۳۵ به‌طور مثبت حل خواهد شد. او نه از قرارداد امضاشده‌ای سخن گفت و نه تاریخ تحویلی اعلام کرد، اما سخنانش این تصور را ایجاد کرد که کاخ سفید از پیش تصمیم سیاسی خود را گرفته و تنها موانع فنی باقی مانده‌اند.

اردوغان به هواپیماهایی که پیش‌تر برای ترکیه تولید شده بودند اشاره کرد و ابراز اطمینان نمود که ترامپ به وعدهٔ خود عمل خواهد کرد. این تبادل سخنان، به همان اندازه که خطاب به افکار عمومی ترکیه بود، خطاب به واشنگتن نیز بود، زیرا آنکارا می‌خواست نشان دهد که اختلاف طولانی‌مدت در آستانهٔ حل‌وفصل قرار دارد و روابط شخصی میان دو رئیس‌جمهور می‌تواند بار دیگر روابط دوجانبه را دگرگون کند.

با این حال، بن‌بست کنونی محدودیت‌های چنین دیپلماسی‌ای را آشکار می‌کند. ترامپ ممکن است اردوغان را متحدی مفید بداند و از بازگشت ترکیه به خرید تسلیحات آمریکایی حمایت کند، اما تأیید رئیس‌جمهور به‌تنهایی کافی نیست. محدودیت‌ها در قوانین آمریکا نهادینه شده‌اند؛ قوانینی که تا زمانی که ترکیه سامانهٔ اس-۴۰۰ را حفظ کند، انتقال جنگنده‌های اف-۳۵ را ممنوع می‌کنند. افزون بر این، گروهی دوحزبی در کنگره این محدودیت‌ها را تقویت می‌کنند؛ گروهی که مخالفت‌هایشان از خود سامانهٔ روسی فراتر رفته و سیاست‌های داخلی اردوغان، روابط آنکارا با حماس، اختلافاتش با اسرائیل، یونان و قبرس، و برداشت گسترده‌تر از ترکیه به‌عنوان متحدی غیرقابل پیش‌بینی را نیز دربر می‌گیرد.

از شریک برنامهٔ اف-۳۵ تا مطرود

ترکیه هرگز صرفاً یک مشتری نبوده است. آنکارا در مراحل اولیه به پروژه اف-۳۵ پیوست، در توسعهٔ آن سرمایه‌گذاری کرد، قصد داشت حدود یکصد فروند از این هواپیما را خریداری کند، خلبانان و نیروهای فنی را آموزش داد و شرکت‌های داخلی خود را در زنجیرهٔ بین‌المللی تولید ادغام کرد.

صدها قطعه در ترکیه تولید می‌شد، از جمله بخش‌هایی از بدنهٔ مرکزی، ارابهٔ فرود، ورودی‌های هوا، سامانه‌های سیم‌کشی، سازه‌های محفظهٔ تسلیحات، و برخی قطعات موتور. برای آنکارا، مشارکت در این برنامه چیزی فراتر از دستیابی به یک جنگندهٔ مدرن بود. این مشارکت به‌معنای قراردادهای صنعتی بلندمدت، تجربهٔ تولید، دسترسی به شیوه‌های پیشرفتهٔ هوانوردی، و جایگاهی قوی‌تر در ناتو بود. پس از کنار گذاشته شدن ترکیه، پنتاگون ناچار شد تولید را به تأمین‌کنندگان جایگزین منتقل کند، در حالی که آنکارا هم هواپیماها را از دست داد و هم شبکه‌ای از همکاری‌های صنعتی را که شرکت‌ها، متخصصان و سرمایه‌گذاری‌های دولتی پیرامون آن شکل گرفته بود.

این گسست در پی خرید سامانهٔ اس-۴۰۰ توسط ترکیه رخ داد که نخستین اجزای آن در سال ۲۰۱۹ وارد این کشور شد. آنکارا استدلال می‌کرد که واشنگتن شرایط قابل‌قبولی برای فروش سامانهٔ پاتریوت ارائه نکرده، انتقال فناوری مورد نظر ترکیه را انجام نداده، و نیاز فوری این کشور به سامانهٔ دفاع هوایی دوربرد را نادیده گرفته است. برای اردوغان، قرارداد با روسیه ارزش سیاسی نیز داشت، زیرا نشان می‌داد آنکارا می‌تواند بدون تسلیم شدن در برابر فشار غرب، دربارهٔ تسلیحات خود تصمیم بگیرد. پس از کودتای نافرجام سال ۲۰۱۶ و وخامت روابط با آمریکا، اس-۴۰۰ به بخشی از تلاش گسترده‌تر برای اثبات این موضوع تبدیل شد که ترکیه می‌تواند ضمن همکاری با روسیه و غرب، سیاستی مستقل را دنبال کند.

واشنگتن، اما، نگاه متفاوتی داشت. سامانهٔ اس-۴۰۰ برای شناسایی و مقابله با هواپیماهای پیشرفته طراحی شده و رادارهای آن از نظر تئوریک می‌توانند اطلاعاتی دربارهٔ ویژگی‌های پنهان‌کاری، امضاهای الکترونیکی و الگوهای عملیاتی اف-۳۵ جمع‌آوری کنند. حتی بدون اتصال به شبکه‌های ناتو، صرف حضور فیزیکی سامانهٔ روسی در کنار اف-۳۵ از دید آمریکا خطری غیرقابل قبول محسوب می‌شد. پیشنهادهای آنکارا برای تشکیل یک کمیسیون فنی یا بهره‌برداری جداگانه از دو سامانه نیز موضع آمریکا را تغییر نداد. ترکیه از برنامه کنار گذاشته شد، آموزش خلبانان متوقف گردید، هواپیماهای تولیدشده برای آنکارا تحویل داده نشدند و تحریم‌هایی علیه صنایع دفاعی این کشور اعمال شد.

در نتیجه، سامانهٔ اس-۴۰۰ از نماد استقلال راهبردی به باری سیاسی بدل شده است. آنکارا نمی‌تواند آن را به‌طور کامل فعال کند، زیرا خطر بروز بحرانی دیگر با ناتو را در پی دارد؛ اما بازگرداندن آن به روسیه، انتقالش به کشور ثالث، یا برچیدن آن نیز به‌معنای پذیرش ضمنی این خواهد بود که تصمیم اولیه اشتباه بوده است.

عامل اسرائیل و مقاومت در کنگره

مخالفت اسرائیل به مانعی مضاعف و شاید دشوارتر بدل شده است، به‌ویژه اکنون که روابط ترکیه و اسرائیل از بحران‌های دوره‌ای به بی‌اعتمادی راهبردی پایدار تغییر یافته است.

بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، آشکارا با انتقال جنگنده‌های اف-۳۵ به ترکیه مخالفت کرده و استدلال نموده است که چنین اقدامی توازن قوای منطقه‌ای را بر هم خواهد زد. او آنکارا را به داشتن جاه‌طلبی‌های تهاجمی متهم کرده، این موضوع را به مواضع ضداسرائیلی اردوغان و روابط سیاسی ترکیه با حماس پیوند داده، و فروش احتمالی این جنگنده‌ها را تصمیمی توصیف کرده است که کشوری را تقویت می‌کند که بیش از پیش آمادهٔ به چالش کشیدن اسرائیل است.

این نگرانی‌ها فراتر از خصومت شخصی میان اردوغان و نتانیاهو است. ترکیه دارای نیروهای مسلح گسترده، صنعت پهپادی توسعه‌یافته، نیروی دریایی با توانمندی فزاینده، بخش رو‌به‌رشد موشکی، و حضور نظامی از سوریه و عراق گرفته تا لیبی و سومالی است. دستیابی به اف-۳۵ نه‌تنها یک جنگندهٔ تهاجمی مدرن در اختیار آنکارا قرار خواهد داد، بلکه تجربهٔ عملیات با جنگنده‌های نسل پنجم، سامانه‌های پیشرفته تبادل داده، قابلیت‌های اطلاعاتی، آموزش، و فناوری‌های نگهداری را نیز برای آن فراهم می‌کند؛ توانایی‌هایی که بعدها می‌توانند در جنگندهٔ بومی KAAN و دیگر برنامه‌های ملی ترکیه نیز به‌کار گرفته شوند.

از دیدگاه اسرائیل، در اختیار داشتن اف-۳۵ توسط ترکیه می‌تواند در نهایت آزادی عمل نیروی هوایی اسرائیل را در شرق مدیترانه و سراسر خاورمیانه محدود کند. حفظ برتری کیفی نظامی اسرائیل دهه‌ها است که یکی از اصول اساسی سیاست منطقه‌ای آمریکا بوده است، و اگرچه اسرائیل نسخهٔ اصلاح‌شده خود از اف-۳۵ را در اختیار دارد، اما ظهور توانمندی مشابه در ترکیه شکاف موجود را کاهش خواهد داد و اسرائیل را به مطالبهٔ جبران، دریافت تسلیحات بیشتر، و اعمال محدودیت‌های فناورانه بر هر هواپیمای تحویلی به آنکارا سوق خواهد داد.

نفوذ لابی حامی اسرائیل را نباید به تصویر یک سازمان مخفی واحد که سیاست آمریکا را هدایت می‌کند، تقلیل داد. این نفوذ در واقع به‌صورت شبکه‌ای پایدار عمل می‌کند که دیپلماسی اسرائیل، اعضای کنگره، اندیشکده‌ها، سازمان‌های مدنی، حامیان مالی سیاسی، و بخش‌هایی از نهادهای دفاعی آمریکا را به یکدیگر متصل می‌سازد؛ شبکه‌ای که همگی برتری نظامی اسرائیل را یک منفعت بلندمدت آمریکا تلقی می‌کنند. قدرت این شبکه در آن است که نگرانی‌های اسرائیل را به نامه‌های دوحزبی، جلسات کمیته‌های کنگره، اصلاحیه‌های بودجه و محدودیت‌های قانونی تبدیل می‌کند؛ محدودیت‌هایی که صرف‌نظر از موضع شخصی رئیس‌جمهور، همچنان پابرجا می‌مانند.

در مورد ترکیه، این مقاومت با مخالفت سازمان‌های یونانی، قبرسی و ارمنی و نیز قانون‌گذارانی که به‌دلیل سیاست‌های داخلی آنکارا، روابط آن با روسیه، و حمایت از حماس با ترکیه مخالفت می‌کنند، تقویت شده است. ائتلاف مخالف بازگشت ترکیه به برنامهٔ اف-۳۵ بسیار گسترده‌تر از لابی حامی اسرائیل به‌تنهایی است، اما عامل اسرائیل قوی‌ترین توجیه راهبردی را برای آن فراهم می‌کند.

برای مخالفان این معامله، مسأله تنها این نیست که آیا ترکیه به‌طور رسمی شرایط مربوط به اس-۴۰۰ را برآورده کرده است یا خیر؛ بلکه این است که آیا تقویت آنکارا در بلندمدت در راستای منافع ایالات متحده و مهم‌ترین متحد آن در خاورمیانه قرار دارد یا نه. اصرار ترامپ بر این‌که هیچ‌کس تعیین نخواهد کرد چه تسلیحاتی را می‌تواند بفروشد، شاید بازتاب نارضایتی او از فشارهای اسرائیل باشد، اما نفوذ نهادیِ پشت این فشارها را از میان نمی‌برد.

ترکیه میان اس-۴۰۰، صنعت دفاعی خود، و فناوری غرب

سال‌های تحریم این نتیجه‌گیری را، که از پیش نیز در میان محافل سیاسی و نظامی ترکیه رواج داشت، تقویت کرده است: این کشور تا زمانی که تولید تسلیحات حیاتی آن به تصمیم‌هایی که در واشنگتن، برلین، اتاوا یا دیگر پایتخت‌های خارجی گرفته می‌شود وابسته باشد، نمی‌تواند خود را قدرتی کاملاً مستقل بداند.

همین موضوع سرمایه‌گذاری آنکارا بر پهپادهای بیرقدار و آنکا، جنگندهٔ KAAN، هواپیمای آموزشی و رزمی سبک Hurjet، پهپاد رزمی Kizilelma، ناوهای MILGEM، موشک‌های Roketsan، سامانهٔ دفاع هوایی SIPER، و معماری نوظهور Steel Dome را توضیح می‌دهد. صنعت دفاعی ترکیه به ابزاری برای امنیت، سیاست خارجی، صادرات، و افزایش نفوذ منطقه‌ای این کشور تبدیل شده است.

با این حال، این دستاوردها به‌معنای استقلال کامل فناورانه نیست. نسخه‌های اولیهٔ جنگندهٔ KAAN به موتورهای آمریکایی F110 وابسته هستند، و ترکیه همچنان موتور، توربین‌های گازی، تجهیزات اپتیکی، ریزالکترونیک، ماشین‌ابزار، مواد تخصصی، و قطعات الکترونیکی مورد نیاز برای هواپیماها، پهپادها، ناوهای جنگی، و سامانه‌های دفاع هوایی خود را وارد می‌کند. آنکارا قادر است سکوهای پیچیده را طراحی و مونتاژ کرده و موشک‌ها، رادارها، و سامانه‌های ارتباطی بومی را در آن‌ها ادغام کند، اما هنوز بر کل زنجیرهٔ تولید، به‌ویژه در حوزهٔ موتورهای هواپیما، نیمه‌رساناها، و مواد پیشرفته، تسلط ندارد.

به‌همین دلیل است که اف-۳۵، با وجود توسعهٔ جنگندهٔ KAAN، همچنان اهمیت دارد. جنگندهٔ ملی KAAN یک پروژهٔ بلندمدت است، در حالی که نیروی هوایی ترکیه باید با فرسوده شدن ناوگان کنونی خود مقابله کند، قابلیت همکاری با ناتو را حفظ نماید، و از افزایش شکاف فناورانه با اسرائیل و یونان جلوگیری کند. بازگشت به برنامهٔ اف-۳۵ همچنین می‌تواند بخشی از همکاری‌های صنعتی از دست رفته را احیا کرده و تجربهٔ عملیاتی‌ای را در اختیار ترکیه قرار دهد که صرف اعلام استقلال راهبردی نمی‌تواند جایگزین آن شود.

از این رو، احتمالاً ترکیه به‌دنبال نوعی مصالحه با مسکو بر سر سامانهٔ اس-۴۰۰ خواهد بود؛ شاید از طریق غیرفعال‌سازی، انتقال آن به کشوری ثالث، بازگرداندن آن به روسیه، یا ترتیبی دیگر که به واشنگتن امکان دهد گواهی کند هیچ سامانهٔ عملیاتی اس-۴۰۰ در خاک ترکیه باقی نمانده است. در عین حال، آنکارا تمایلی ندارد آشکارا به روابط خود با مسکو آسیب بزند، زیرا روسیه همچنان در حوزه‌های انرژی، تجارت، گردشگری، سوریه، قفقاز جنوبی، و دریای سیاه برای ترکیه اهمیت دارد. اردوغان نمی‌خواهد میان مسکو و واشنگتن یکی را انتخاب کند، زیرا سیاست خارجی ترکیه بر پایهٔ همکاری هم‌زمان با مراکز رقیب قدرت و بهره‌برداری از منافعی که رقابت میان آن‌ها ایجاد می‌کند، بنا شده است.

با این حال، اختلاف بر سر اف-۳۵ نشان می‌دهد که این راهبرد نیز محدودیت‌های خود را دارد. نیاز ترکیه به فناوری‌های پیشرفته، الزامات نیروی هوایی این کشور و عضویت آن در ناتو، آنکارا را به‌سوی جنگندهٔ آمریکایی سوق می‌دهد؛ در حالی که حفظ سامانهٔ اس-۴۰۰ ادعای استقلال راهبردی و رابطه ویژه آن با روسیه را تقویت می‌کند. جمع کردن این دو با یکدیگر روزبه‌روز دشوارتر می‌شود.

حتی اگر ترامپ در نهایت فروش این جنگنده‌ها را تأیید کند، بعید است کنگره بدون اعمال شروط اساسی با بازگشت ترکیه موافقت کند. آنچه اغلب «دولت پنهان آمریکا» نامیده می‌شود، در این مورد نه یک مرکز فرماندهی مخفی، بلکه ترکیبی از قوانین، کمیته‌های کنگره، بوروکراسی نظامی، ارزیابی‌های اطلاعاتی، شبکه‌های لابی‌گری، و تعهدات ریشه‌دار ائتلافی است. هنگامی که این نظام باید میان همراهی با ترکیه و حفظ برتری راهبردی اسرائیل یکی را انتخاب کند، معمولاً گزینهٔ دوم را برمی‌گزیند.

برای آنکارا، این اختلاف آزمونی دیگر برای الگوی سیاست خارجی آن است. ترکیه می‌تواند به متنوع‌سازی روابط خود، توسعه صنعت دفاعی‌اش، و تلاش برای یافتن مصالحه میان مسکو و واشنگتن ادامه دهد، یا ممکن است ناچار شود بپذیرد که دسترسی به حساس‌ترین فناوری‌های غرب مستلزم کنار گذاشتن برخی انتخاب‌های پیشین است.

با توجه به فشارهای اقتصادی داخلی، هزینه‌های بسیار سنگین برنامه‌های دفاعی ملی، افزایش تنش‌های منطقه‌ای، و عزم اردوغان برای حفظ تصویر خود به‌عنوان رهبری مستقل، این تصمیم واقعاً دشوار است. عقب‌نشینی دربارهٔ اس-۴۰۰ به‌منزلهٔ عقب‌نشینی سیاسی جلوه خواهد کرد؛ صرف‌نظر کردن از اف-۳۵ به‌معنای تداوم محدودیت‌های غرب برای سال‌های آینده خواهد بود؛ و تلاش برای حفظ هم‌زمان سامانهٔ روسی و دسترسی به جنگندهٔ آمریکایی، به‌احتمال زیاد ترکیه را در همان بن‌بستی نگه خواهد داشت که از سال ۲۰۱۹ تاکنون با آن روبه‌رو بوده است.

ـــــــــــــــــــ
* میشل بیچکووا، معاون رئیس مرکز مطالعات خاورمیانه (مسکو)

منبع: راشا تودی، ۳ اوت ۲۰۲۶
https://www.rt.com/news/643673-turkiye-f35-trump-diplomacy/




جغرافیای فقر؛ از اسلامشهر تا تهران / روایت دردناک «پریچهر»: حاضرم گرسنه بمانم اما بی‌سرپناه نشوم!

گزارش: گلیتا حسین‌پور اصفهانی ــ 

پریچهر، زن ۵۰ ساله‌ای که سال‌ها با دستفروشی خرج خانواده‌اش را تأمین کرده، حالا پس از جنگ چهل‌روزه با سه ماه اجاره عقب‌افتاده، سرمایه بربادرفته و کابوس از دست دادن سرپناه لرزانِ خانواده روبه‌روست.

به گزارش خبرنگار ایلنا، این روزها بزرگ‌ترین نگرانی پریچهر، نان نیست؛ سقف است. اگر مجبور شود خانه‌ای را که سه ماه اجاره‌اش عقب افتاده تخلیه کند، دیگر با پول رهن این خانه، حتی در اسلامشهر هم نمی‌تواند جایی را اجاره کند. برای او، گرسنگی قابل تحمل‌تر از بی‌خانمانی است. 

پریچهر، زنی حدوداً ۵۰ ساله، سال‌هاست که هر روز صبح از حاشیه شهر راهی پیاده‌روهای تهران می‌شود تا با فروش لباس، بار اصلی تأمین معاش خانواده‌ای چهار نفره را به دوش بکشد. نه بیمه‌ای دارد، نه قرارداد کاری و نه پشتوانه‌ای که اگر چند هفته نتواند کار کند، جلوی فروپاشی زندگی‌اش را بگیرد. 

ما در دوران جنگ به سراغ این خانواده رفتیم؛ زمانی که آثار بحران فقط در جدول‌های تورم دیده نمی‌شود، بلکه خود را در سفره‌های کوچک‌تر، اجاره‌های معوقه و اضطراب دائمی مزدبگیران نشان می‌دهد. 

رویای عید که در آتش جنگ سوخت

اسفندماه برای دستفروشان فقط آخرین ماه سال نیست، مهم‌ترین فصل درآمد است. پریچهر هم پیش از آغاز سال نو، بخش عمده پس‌اندازش را پای خرید لباس داد تا با فروش شب عید، هم سرمایه‌اش را برگرداند و هم چند ماه ابتدایی سال را با خیال آسوده‌تری بگذراند. اما آنچه رخ داد، هیچ شباهتی به برنامه‌ریزی‌های او نداشت. 

با آغاز جنگ، بازار به خواب رفت. خیابان‌ها خلوت شد و بساطی که قرار بود خرج زندگی باشد، نزدیک به سه ماه بی‌مشتری ماند. سرمایه‌ای که باید چرخ زندگی را می‌چرخاند، آرام‌آرام خرج روزمرگی شد. پریچهر با صدایی خسته می‌گوید: 

در این مدت، هرچه برای شب عید کنار گذاشته بودم، خرج زنده ماندن شد. 

پریچهر اکنون سه ماه اجاره خانه‌اش را پرداخت نکرده است. او ماهانه حدود ۱۰ میلیون تومان برای اجاره می‌پردازد؛ مبلغی که حتی پیش از افزایش احتمالی اجاره‌ها نیز برای یک خانواده کم‌درآمد سنگین است. حالا صاحب‌خانه تصمیم به فروش ملک گرفته و کابوس اصلی پریچهر، دیگر فقط پرداخت بدهی و سیر نگه داشتن شکم اعضای خانواده نیست؛ آوارگی است و از دست دادن سرپناه، تمام ذهن این زن را درگیر کرده.

گرانی مسکن، سال‌هاست خانواده‌هایی مثل او را از تهران به شهرهای پیرامونی مانند اسلامشهر، پرند، نسیم‌شهر و رباط‌کریم رانده است. جابه‌جایی برای آن‌ها دیگر تغییر محل سکونت نیست؛ بهای سنگینی است که با رفت‌وآمد روزانه، کرایه‌های راه و فرسودگی جسمی می‌پردازند تا فقط جایی برای خوابیدن داشته باشند. جابه‌جایی مجدد برای این خانواده‌ها یک «انتخاب» یا تغییر محل سکونت نیست؛ سقوط آزاد یا شاید به بیانی دیگر نوعی تبعید است. پریچهر می‌گوید: 

حاضرم روزها نان و پنیر بخوریم یا گرسنه بمانیم، اما این سقف بالای سرمان بماند. بی‌سرپناهی در این شهر یعنی تمام شدن همه‌چیز….

این استیصال زمانی عمیق‌تر می‌شود که بدانیمحداقل دستمزد مصوب سال ۱۴۰۵ حدود ۱۶ میلیون و ۶۰۰ هزار تومان است کهبا تمام مزایا به زحمت به ۲۳ میلیون تومان می‌رسد، اما هزینه سبد معیشت در برآوردهای رسمی به۴۵ میلیون تومان می‌رسد. وقتی کارگرانی با حقوق ثابتِ حداقلی زیر این بار کمر خم می‌کنند، وضعیت برای کارگران بخش غیررسمی مانند پریچهر که همان دستمزد تضمین‌شده را هم ندارند، به مراتب شکننده‌تر است. برای آن‌ها چند هفته تعطیلی بازار، مرز باریک میان سرپناه داشتن و بی‌خانمان شدن است. 

سفره‌هایی که آب می‌روند 

گوشت قرمز مدت‌هاست از سفره این خانواده پرکشیده و جای خود را به سیب‌زمینی، تخم‌مرغ و حبوبات داده است. پریچهر می‌گوید پیش از جنگ، با اعتبار کالابرگ می‌توانست ماهی سه عدد مرغ بخرد، اما حالا با وجود وعده‌های رسمی دولت و فرداستان درباره تقویت حمایت‌های معیشتی، اعتبار کالابرگ فقط  به دو  عدد مرغ می‌رسد. 

آمارها نیز همین واقعیتِ کف خیابان را تایید می‌کنند. تازه‌ترین داده‌های مرکز آمار نشان می‌دهد تورم نقطه‌به‌نقطه کشور در تیرماه به بیش از ۸۷ درصد رسیدهو فشار اصلی روی گروه خوراکی‌هاست. تورم نقطه‌ای گروه خوراکی‌ها، آشامیدنی‌ها و دخانیات در تمام استان‌های کشور سه‌رقمی بوده و در برخی استان‌ها به حدود ۱۵۰ درصد رسیده است. 

در همین گزارش، تهران با وجود ثبت کمترین نرخ تورم نقطه‌ای در میان استان‌های کشور، همچنان تورمی نزدیک به ۷۴ درصد را تجربه کرده است؛ رقمی که نشان می‌دهد حتی در استانی با پایین‌ترین نرخ رسمی تورم نیز هزینه‌های زندگی با سرعتی بسیار بیشتر از توان درآمدی خانوارها افزایش یافته است. در بسیاری از استان‌های دیگر، به‌ویژه مناطق مرزی و کم‌برخوردار، فشار معیشتی از این هم سنگین‌تر است و نرخ تورم از مرز ۱۰۰ درصد عبور کرده است. 

اما برای خانواده‌هایی مانند خانواده پریچهر، تورم پیش از آنکه یک عدد در گزارش‌های رسمی باشد، خود را در شکل دیگری نشان می‌دهد؛ حذف گوشت از سفره، کمتر شدن خرید مرغ، عقب افتادنِ ناگزیرِ اجاره خانه و نگرانی دائمی از فردایی که هزینه‌هایش از درآمد امروز بیشتر است. 

شکاف میان درآمد و هزینه‌های عادی زندگی، برای کارگرانی مانند پریچهر که در بخش غیررسمی اقتصاد فعالیت می‌کنند، عمیق‌تر است؛ کارگرانی که نه حداقل مزد تضمین‌شده دارند، نه بیمه بیکاری و نه امنیت شغلی. برای آن‌ها، چند هفته تعطیلی بازار، می‌تواند فاصله میان داشتن خانه و بی‌خانمان شدن باشد. 

زنانی که بار بحران را چند برابر تحمل می‌کنند

فشار این روزها روی دوش پریچهر ابعاد پنهانی هم دارد. او نه تنها بار بازار بی‌رحم غیررسمی را به دوش می‌کشد، بلکه مسئولیت دشوارِ مدیریت و حفظ انسجام خانواده نیز با اوست. 

پریچهر هر روز صبح از اسلامشهر راهی تهران می‌شود. لباس‌ها را جمع می‌کند، مسیر طولانی تا مرکز شهر را طی می‌کند و ساعت‌ها در خیابان می‌ایستد؛ گاهی مشتری هست و گاهی ساعت‌های متوالی، رهگذران فقط قیمت می‌پرسند و بی‌اعتنا رد می‌شوند. 

همسرش گرچه در خانه حضور دارد، اما سهمی در هزینه‌ها ایفا نمی‌کند و کمتر از خانه خارج می‌شود.  پریچهر اما به خاطر فشارهای اجتماعی و آنچه «حفظ آبرو» می‌نامد، سکوت کرده و بار این زندگی را یک‌تنه بر دوش می‌کشد.

داستان «پریچهر» فقط روایت یک زندگی شخصی نیست؛ تصویری از وضعیتی است که در آن، بسیاری از زنان کارگر در پایین‌ترین سطوح بازار کار، هم‌زمان بار تأمین درآمد و مدیریت زندگی خانوادگی را به دوش می‌کشند؛ بی‌آنکه از حمایت‌های متناسب با این مسئولیت برخوردار باشند. 

این زنجیره محرومیت، نسل بعدی را هم بی‌نصیب نگذاشته است. دختر ۲۰ساله خانواده که زمانی نه چندان دور دانشجوی دانشگاه آزاد بود، به دلیل عجز در پرداخت شهریه، ناچار شد تحصیل را رها کند. 

او برای کمک به مادر، در یک فروشگاه به عنوان فروشنده مشغول به کار شد؛ شغلی بدون بیمه، بدون قرارداد مطمئن و با نظام پرداختی که بخش قابل توجهی از درآمدش به پورسانت فروش وابسته بود. درآمدش هیچ ثباتی نداشت؛ اگر فروش بود، دستمزد بیشتری می‌گرفت و اگر بازار کساد می‌شد، سهم او نیز از درآمد کمتر می‌شد. در چنین شرایطی، بخش مهمی از ریسک بازار به جای کارفرما، بر دوش نیروی کاری قرار می‌گرفت که کمترین قدرت چانه‌زنی را داشت. با وقوع جنگ چهل‌روزه و رکود بازار، دختر نیز کار خود را از دست داد و به جمعیت بیکاران پیوست تا رویای تحرک طبقاتی در این خانواده، پیش از شکل‌گیری خاموش شود. 

از اسلامشهر تا تهران؛ جغرافیای فقر

پریچهر یکی از هزاران کارگری است که دیگر توان زندگی در تهران را ندارند، اما همچنان برای کار، هر روز به تهران می‌آیند. 

گرانی مسکن، بسیاری از خانواده‌های کارگری را طی سال‌های گذشته به شهرهای پیرامونی رانده است. اما این جابه‌جایی، هزینه‌های زندگی را کم نکرده؛ فقط شکل آن را تغییر داده است. در حاشیه‌ها اجاره خانه شاید اندکی کمتر باشد، اما هزینه رفت‌وآمد، زمان از دست‌رفته و فرسودگی جسمی، بخشی از بهای زندگی در حاشیه است. 

برای پریچهر، هر روز کاری از اسلامشهر آغاز می‌شود و در پیاده‌روهای تهران ادامه پیدا می‌کند؛ مسیری که فقط جابه‌جایی میان دو نقطه جغرافیایی نیست، بلکه رفت‌وآمدی روزانه میان امید و نگرانی است؛ امید به اینکه امروز فروش بهتری داشته باشد و نگرانی از اینکه شاید باز هم دست خالی به خانه برگردد. 

روایت یک خانواده، تصویر یک وضعیت

داستان پریچهر تصویر عریان خانواده‌ای است که پیش از جنگ هم با سختی دست‌وپنجه نرم می‌کرد، اما شوک رکود بازار پس از جنگ، همان تعادل لرزان زندگی‌اش را هم در هم شکست. 

برای خانواده‌هایی که درآمدشان به کار روزانه وابسته است، «بحران» فقط یک خبر سیاسی یا یک شاخص اقتصادی نیست؛ بلکه مستقیماً به معنای حذف وعده‌های غذایی یا ترک تحصیل فرزندان است. 

امروز بزرگ‌ترین آرزوی پریچهر، خرید خانه یا حتی افزایش درآمد نیست. او صبح‌ها که بساطش را در تهران پهن می‌کند، فقط امیدوار است صاحبخانه‌اش در اسلامشهر برای فروش خانه مشتری پیدا نکند. شاید معنای واقعی سقوط معیشت همین باشد؛ وقتی بزرگ‌ترین آرزوی یک کارگر، دیگر بهتر زندگی کردن نیست، بلکه فقط حفظ همان سقف لرزان و خرابه‌ای‌‌ست که هنوز بالای سر خانواده‌اش باقی مانده است….

منبع: خبرگزاری کار ایران، ایلنا، ۱۲ تیر ۱۴۰۵

https://www.ilna.ir/fa/tiny/news-1821130




ارزیابی گروه «۱۰ مهر» از شرایط خطیر کنونی و مسایل فراروی جنبش انقلابی مردم میهن ما

توضیح تحریریه: آنچه در زیر می‌آید متن مصاحبهٔ جدال با بهمن آزاد، عضو کمیتهٔ رهبری گروه «۱۰ مهر»، است، که با برخی اصلاحات ـــ تبدیل زبان محاوره‌ای به نوشتاری، و همچنین برخی تغییرات و تصحیحات انشایی به‌منظور حذف عبارات تکراری و روان‌تر کردن متن ــــ همراه است. این مصاحبه در روز ۱۶ تیرماه ۱۴۰۵ (۷ ژوئیهٔ ۲۰۲۶) انجام گرفته است.

 

جدال:

سلام آقای آزاد. شب‌تان بخیر. امیدوارم خوب باشید.

برنامه آخری که ما با هم داشتیم زمانی بود که سوریه سقوط کرده بود. و آن زمان اصرار داشتید که کسی از آقای خامنه‌ای عبور نباید بکند. و آقای خامنه‌ای باید نقطه اتکای نیروهای انقلابی باقی بماند. و همه نیروهای ضدامپریالیست به باید بدانند که آقای خامنه‌ای یار آن‌ها است. در حالی که آن موقع نقدهایی وجود داشت. افرادی می‌گفتند که آقای خامنه‌ای در مقابل الیگارشی نمی‌ایستد. همین الان صحبت مهمان قبلی، آقای وحید عوض‌زاده، را شنیدیم که، در واقع به‌عنوان نقد، بحث رویکرد اقتصادی آقای خامنه‌ای مطرح می‌کرد. آقای خامنه‌ای اگرچه افکار بلند ضدامپریالیستی در ساحت سیاست خارجی و منطقه‌ای داشت، اما این افکار نمی‌توانست عضلات متناسب پیدا کند، برای این‌که اقتصاد سیاسی کشور توسط الیگارشی اقتصادی گروگان گرفته شده بود. اما شما همان موقع با این قضیه مخالف بودید بود. حالا الان چی؟ امروز چی؟ آیا گمان نمی‌کنید که این نقد به ۳۶ سال زعامت آقای خامنه‌ای هست که می توانست در سیاست اقتصادی دیگرگونه رفتار کند؟

بهمن آزاد:

اولاً، اجازه بدید که من از طرف خودم و گروه‌مان درگذشت شهادت رهبر انقلاب را به همه هم‌میهنانم، به شما و همه انقلابیون ایران، تسلیت بگویم و آرزو کنم که این فداکاری‌ای که ایشان کردند زمینه‌ساز ادامهٔ راه‌مان در راستای انقلاب، بهمن ۵۷ باشد، و بتوانیم آن را با موفقیت به نتیجه نهایی برسانیم.

مسأله این است که ما از یک طرف می‌گوییم ایران یک دیکتاتوری است، و از یک طرف می‌گوییم که چرا رهبر همه‌چیز را کنترل نکرد و یک‌تنه به پیش نبرد. خب، این تضاد بحث را باید برای خودمان حل کنیم.

ببینید، از روز اولی که آقای خمینی در عراق کتاب «حکومت اسلامی» را نوشتند و فرمول آن را مطرح کردند که ولی فقیه در واقع رهبر هست، مجری قرآن هست، و قانون جداگانه‌ای هم احتیاج نداریم ــــ این را آن موقع می‌گفتند ــــ این تصویری که شما از آقای خامنه‌ای انتظار دارید، تصویر آن حکومت اسلامی است. در حالی که خود آقای خمینی بعد از انقلاب گفتند که جامعهٔ ایران هنوز به آن سطح پیشرفت نرسیده که بخواهد آن‌طور عمل کند، و مسألهٔ جمهوریت را مطرح کردند. در یک چنین چارچوبی، وقتی به قانون اساسی جمهوری اسلامی نگاه کنیم. می‌بینیم که برای هر کسی اختیاراتی تعیین شده. قانونیت یکی از شعارهای اصلی آقای خمینی بود و خیلی هم روی آن اصرار داشتند. و این قانونیت را وقتی آقای خامنه‌ای مراعات می‌کنند ما به ایشان ایراد می‌گیریم که چرا یک‌تنه نرفتند جلو و لشکر مخالفان را قلع و قم بکنند و کار را جلو ببرند. خب، این‌ها را باید در چارچوب مشروعیت قضیه در چارچوب توان قدرت قدرت سیاسی، اقتصادی و … نگاه کرد، در چارچوب قانونیتی که خود نظام بر آن استوار است، تعریف کرد. نمی‌شود هرکسی هرجایی که هر نظری دارد یک‌تنه جلو ببرد و انجام بدهد.

نمونه را همین الان هم در خود وضعیتی که امروز در آن هستیم می‌بینیم، در بغرنجی‌هایی که همین الان این مراعات کردن این قانونیت قضیه برای رهبری دارد. این‌ها را باید در نظر بگیریم، نمی‌توانیم از خواست خودمان حرکت کنیم و انتظار داشته باشیم که رهبری هم همان‌طور که ما انتظار داریم عمل کند. ما به هر حال، تحت این شرایط، داریم بسیار هیجانی برخورد می‌کنیم. به‌قول معروف از زاویهٔ جریحه دار شدن ملت‌خواهی‌مان، وطن دوستی‌مان، و این‌ها حرکت می‌کنیم. به نظر من، خیلی از این چیزها طبیعی است، ولی باید مراعات بکنیم که عقل‌مان را دست عواطف‌مان ندهیم. برای این‌که وضعیت خیلی بغرنج‌تر از این حرف‌هایی است که در ظاهر به‌نظر می‌رسد. می‌توانیم با این نوع حرکت‌های یک‌بعدی عاطفی، به خودمان ضربه بزنیم و تیر توی پای خودمان شلیک کنیم.

این‌ها را باید مراقب بود. من بحثم اینجا این نیست که چه کسی درست می‌گوید و چه کسی غلط. بحثم این است که متد برخورد به مسائل را باید دقیق‌تر اتخاذ کرد.

جدال:

خب، حالا این متد را برای ما توضیح بدید…. اولا، چرا قضیه بغرنج است؟ دوماً، ما دیدیم توی این اتفاقات چه نیروی اجتماعی‌ای پشت سر آقای خامنه‌ای آمدند. من می‌خواهم در این گفت‌وگو، برای این که این قضیه باز بشود، نقش وکیل مدافع شیطان را بازی کنم، و ببینیم چرا آقای خامنه‌ای، با این که توان بیشتری داشت، چرا به‌شکلی محافظه کاری کرد؟ چون سؤال این است که رهبر بعدی چه باید بکند….

بحث این است که الان آمریکا، همان‌طور که در این جنگ نشان داد، هم‌زمان دارد راه‌های تغییر موازنهٔ قدرت را به‌صورت موازی دنبال می‌کند. سه راه را ما از ابتدای آتش بس تا حالا دیدیم. یک راه، در مقابل بستن تنگهٔ هرمز محاصرهٔ دریایی را آورد تا تنگه هرمز را خنثی کند. و عملاً هم بر اساس ادعای مقامات دولتی ایران، و حتی اشاراتی به صحبت های قالیباف و غیره، علت این که ایران پای مذاکرات رفت، خیلی از شرایط آمریکا را پذیرفت، این بود که محاصرهٔ دریایی ترامپ به ایران فشار آورده بود و فروش نفت ایران را متوقف کرده بود. نکتهٔ دوم این بود که بحث لبنان را، اگرچه در آن ۱۰ مادهٔ اول آتش بس بود، اما به صورت موازی به‌واسطهٔ مذاکرات با دولت بسیار خودفروخته و واقعاً شرم‌آور لبنان ادامه داد تا بتواند از طریق آن حضور ایران در لبنان را تضعیف کند و به‌سمت خلع‌سلاح لبنان برود. و سومین کاری که کرد این بود که راه موازی به‌واسطه فشار بر دولت عمان در جنوب تنگهٔ هرمز باز کرد تا بتواند یک مسیر خارج از دست ایران را باز کند.

به‌نظر من، جا داشت که ایران سعی می‌کرد محاصرهٔ دریایی را بشکند. به نظرم جمله مالک شریعتی، نمایندهٔ مجلس، که برای لغو محاصره ما باید می‌گفتیم که هر کشتی ایرانی که توسط آمریکا مورد حمله قرار می‌گیرد، ما یک دکل نفتی را در منطقه می‌زنیم، و اعلام می‌کردیم اسم این دکل‌ها را از پیش، اگر ایران چنین کاری می‌کرد، یا حداقل باب‌المندب را می‌بست. می‌توانست محاصره را به‌شکل نظامی بشکند. اما ایران تصمیم گرفت محاصره را به‌صورت دیپلماتیک بشکند؛ و این خطا بود. امتیازاتی که ایران در میدان گرفته بود را اینجا مجبور شد در دیپلماسی خرج کند.

نکتهٔ دوم در لبنان بود، که ایران دخالت محدودی کرد و فقط در مورد زاهیه دخالت کرد نه در مورد جنوب لبنان. و سومی‌اش اما اینجا است. اما اینجا اگر ایران کوتاه بیاید، به نظر من کار در خود مذاکرات هم خیلی خیلی سخت می‌شود. برای این که من حداقل منتظر هستم که نیروی نظامی ایران سر این قضیه بسیار بسیار محکم بایستد….

حالا آقای آزاد شما بیایید در مورد این صحبت کنید که این ذهن هیجان‌دوست و یه مقدار نابالغ بعضی از مخاطبان ما آرام بگیرد….

بهمن آزاد:

فکر کنم این حرف مرا شخصی گرفتید، یا دوستان گرفتند. منظور من مخاطبان شما نبود. من کلاً می‌گفتم، چون جوّ واقعا عاطفی هست؛ هم به‌خاطر شهادت رهبرمان و هم صدماتی که این دشمن جنایت کار به کشور ما زده، در این تردیدی نیست. منظورم این نیست که عاطفه داشتن چیز غلطی است. بحث بر سر این است که عقل‌مان را به‌دست عواطف‌مان نسپاریم. مسألهٔ من فقط این بود.

ولی آقای علیزاده، ما در گروه‌مان از روز اول معتقد بودیم که این یک آتش‌بس نیست. این یک حرکت تأخیری در ادامهٔ جنگ است. یعنی مرحلهٔ به‌قول معروف صلح مسلّح است برای ادامهٔ جنگ. و این را هم ما مشخصاً نه‌فقط از ماهیت امپریالیسم آمریکا بلکه از وضعیت جهانی‌ای که امروز آمریکا در آن قرار گرفته ناشی می‌بینیم. یعنی این که، آنچه این آتش‌بس را به آمریکا تحمیل کرد اولاً دفاع قهرمانانهٔ نیروهای مسلح ما بود، و در این تردیدی نیست. وضعیت این است که آمریکا از یک طرف نمی‌خواهد هژمونی خودش را از دست بدهد، و از طرف دیگر هنوز قبول نکرده است که قدرت گذشته را ندارد. و در نتیجه، لقمهٔ بزرگ‌تر از دهانش برداشت،که در گلویش گیر کرد. آیا این به این معنا است که قدرت ندارد صدمه بزند؟ قدرت ندارد کار دیگری بکند؟ خیر، واقعاً دارد. ولی هر دولت امپریالیستی، به‌خصوص آمریکا، محاسبه می‌کند که سود و زیان هر کار چیست و باید به کدام طرف برود.

جزوه‌ای از رفیق‌مان کیانوری در سال سوم انقلاب منتشر شد به نام «ویژه‌نامهٔ انقلاب»، که در آن تحلیلی از وضعیت آمریکا، از برخورد آمریکا، از توطئه هشتم آمریکا علیه انقلاب ایران، آمده بود، بحث‌اش این بود که آن‌ها دیگر به این نتیجه رسیده‌اند که باید حکومت ایران را به‌طور قهری پایین بیاورند؛ و این که دو مسیر برای این پایین آوردن قهری تعیین کرده‌اند: یکی استحاله و ریزش از درون کشور، و یکی سرکوب و نظامی و غیره از بیرون ــــ و این بدان معنا نیست که لزوماً یکی را انتخاب می‌کنند، بلکه هر دو هم‌زمان در جریان است. این‌ها بین دو فاز، دو مرحله، دو سیاست، برنامهٔ یک و برنامهٔ دو، سوییچ می‌کنند، و در هر مقطع مشخص می‌بینند کدام‌یک به نفع‌شان است و باید بر آن ییشتر تکیه کنند.

آن‌ها، با اتکای قدرت قدرقدرتی گذشته‌شان، فکر کردند که الان هم می‌توانند این را در فاز سرکوب نظامی به پیش ببرند، اما نتوانستند. واقعیت این است که خود این حرکت تأخیری‌شان، هم برای زمان خریدن از نظر نظامی است و هم برای ایجاد فرصتی که بتوانند با ایجاد نارضایتی‌های اقتصادی، شکاف‌های اجتماعی را دوباره در ایران ایجاد کنند. این درک ما است. این تأخیر برای این است که ببینند آیا باید همچنان برنامهٔ نظامی اولیه‌شان رابه پیش ببرند یا این که بهتر است به برنامهٔ استحاله از درون تکیه کنند. همهٔ این‌ها در آن واحد در حال انجام است.

درک ما این است که خیلی از دوستان ما، حتی همرزمان ما، که رفته‌اند دنبال این‌که آقا امتیاز دادیم، تسلیم شدیم، با این تفاهم نامه فروختیم رفت، و و و، یک چیز را ندیده می‌گیرند، و آن این است که در آمریکا هم عیناً همین بحث الان درگیر شده، و همه کسانی هم که دنبال منافع آمریکا هستند می‌گویند ترامپ فروخت و داد و رفت! خب، اگر این‌طور است که هر دو طرف معتقدند طرف خودشان فروخته و رفته، این سؤال پیش می‌آید که بالاخره کدام‌یک حرف درست را می‌زند؟

و این بحث به نظر من غلط است اگر فکر کنیم که این «تفاهم‌نامه» نتیجهٔ فروش از طرف تیم مذاکرندهٔ ما، یا ترامپ از آن طرف، بود. من فکر می کنم هر دو سیستم دارند بر اساس توان و قدرت خودشان حرکت می کنند: بر اساس آنچه که می‌توانند بکنند و آنچه که نمی‌توانند بکنند. بر اساس این تصمیم می‌گیرند تا چه حد می‌توانند به جلو هل بدهند و تا چه حد باید عقب نگه‌دارند؛ نیرو را برای آینده نگه‌دارند یا امروز خرج کنند. همه این‌ها دارد محاسبه می‌شود. و به‌نظر من، این‌طور کنار گود نشستن و گفتن این‌که باید چنین و چنان بکنند، باید چنین و چنان نکنند، یک مقدار تندروی اثر بی‌اطلاعی است.

همان کسانی که این شکست نظامی را واقعاً به آمریکا تحمیل کردند بهتر از من و شما میدانند که چه وقت باید به حمله‌شان ادامه بدهند؛ چه وقت فلان موشک را به فلان کشتی بزنند و چه موقع نزنند. این را من نمی‌توانم از اینجا برای آن‌ها تعیین کنم یا دیگران در خیابان‌های تهران تعیین کنند…. به‌نظر من، این سیاست‌گذاری‌ها را باید واگذار کرد به رهبران؛ باید اعتماد کرد که کسانی که تا اینجا این‌قدر جان فدا کرده‌اند، نمی‌گذارند مملکت فروخته شود. اگر به این اعتماد داشته باشیم بقیه قضایا حل است.

جدال:

پس شما معتقدید که این آتش‌بس در لحظهٔ درستی انتخاب شد، و تفاهم‌‌نامه هم بر اساس فهم آن‌هایی که به اطلاعات زیادتر دسترسی دارند انجام شد؛ و ما کی هستیم که از بیرون حرف بزنیم. شما به‌قول معروف کسی هستید که که رئالیست به‌معنای میرشایمر نیستید که بگید که ایران در کلیتش اینه. شما کسی هستید که به عنوان یک سوسیالیست و نیروهای درونی کشورها را هم در نظر می‌گیرد…. به همین دلیل من سؤالی که از شما می کنم این است که آیا آتش‌بس به‌خاطر توازن قوای داخلی در ایران و خواست الیگارشی ایران بود؟ یا نگرانی آن‌ها از این‌که زیرساخت‌ها از بین بره و به‌قول معروف بحث اقتصادی در ایران به وجود بیاد در پذیرش آتش بس نقشی داشت؟ یا این که نه، شما آتش‌بس را فقط و فقط محصول محاسبات و معادلات نظامی و حاکمیتی می‌دونید؟

بهمن آزاد:

ببینید آقای علیزاده، من چیزهایی که را شما می‌گویید، که یا این یا آن باشد از هم جدا نمی‌بینم. ببینید، من مطمئنم حتی نیروهای انقلاب هم، حتی خود سپاه هم، وقتی محاسبهٔ نظامی‌اش را می‌کند، این حساب را هم می‌کند که اگر که این تنش دوباره بالا بگیرد و فلان بخش‌های ساختار اقتصادی ایران را بزنند، زیربنا را بزنند، سیستم برق کشور را بزنند، کار به کجا می‌کشد. همهٔ اینها را وقتی می‌خواهد حرکتش را انجام بدهد محاسبه می‌کند….

این را درک بکنیم که دکترین نظامی ایران از روز اول دفاعی بوده؛ تعرضی نبوده. حتی ساختار نظامی‌اش هم بر پایهٔ تدافعی ساخته شده. اگر این را به عنوان یک اصل بپذیریم، که به‌نظر من نقطهٔ قوتش است، آن‌وقت، وقتی که آمریکا مستأصل می‌شود و به ایران پیشنهاد می‌دهد که آتش‌بس بکنیم، انتظار ما از دولت ایران این است که به جنگ ادامه بدهد؟ یعنی دکترین نظامی‌اش را پشت سر بگذارد و یک سیاست جدیدتر نظامی اتخاذ کند و به جنگ ادامه دهد؟ فکر می کنید نتیجهٔ نهایی چنین حرکتی در سطح جهانی چه خواهد بود؟

و این اصلاً ربطی هم به آمریکا ندارد. فرض کن کنید هر کشور دیگری باشد که طرف ما است. وقتی طرف پیشنهاد صلح می‌دهد، نباید پیامدهای سیاسی ادامهٔ یک‌طرفهٔ جنگ توسط ما محاسبه بشود؟ طرف مقابل ما می‌گوید آقا صلح، ما می‌گوییم نه، می‌خواهیم بزنیم. خب، پیامدهای جهانی‌اش را باید در نظر گرفت.

جدال:

این ماجرایی که شما می‌گویید، بعد از ماجرای شهادت قاسم سلیمانی هم گفته شد؛ بعد از ماجرای وعدهٔ صادق یک و دو هم بود و غیره. شما اصلاً معادلات داخل ایران را، که یک مؤلفه‌اش مردم انقلابی و نیروهای انقلابی هستند، و در واقع آن‌ها هم تأثیرگذاری می‌کنند، در نظر نمی‌گیرید. سر همین قضیهٔ جنگ دعوا بود. اگر دست آقای پزشکیان بود، روز ششم باید جنگ متوقف می‌شد. آقای پزشکیان، به‌عنوان رئیس شورای عالی امنیت ملی، از کشورهای حاشیه خلیج فارس عذرخواهی کرد. فشار اجتماعی بود که نگذاشت. شما یک موقعیت سیال و پلاستیک و منعطف را به یک امر استعلایی تبدیل می‌کنید، که یک دانش عمیق آن‌جهانی در اختیار مقامات حکومتی در ایران است، که از ما بهتران بهتر از ما می‌دانند، و هرچه بدانند می‌کنند. اما، آن از ما بهتران وقتی که فشار اجتماعی باشد یک کار می‌کنند، و وقتی فشار از اتاق بازرگانی باشد یک کار دیگر می‌کند. برای همین است که تصمیم، تصمیم مجموعه و برآیند نیروها است.

بهمن آزاد:

ببیند آقای علیزاده، اولاً جنگ به ما تحمیل شده و آغازگر آن ایران نبوده. ثانیاً، فقط هم این جنگ نیست، دو تا جنگ قبل‌تر هم هست؛ حمله‌های اسرائیل هم هست؛ سفارت ایران در سوریه را زدن هم هست. همهٔ این‌ها هست. باید دید سیاست آگاهانه چه بود. آقای خامنه‌ای می گفتند صبر استراتژیک. این صبر استراتژیک ما را آمریکا برهم زد، درهم شکست. اما این به خواست خود ما نبود. ما همچنان آن صبر استراتژیک را تا وقتی ضربه وارد شد داشتیم. حالا این درست بود یا غلط، می‌شود در مورد آن بحث کرد. ولی از وقتی که این صبر استراتژیک شکسته شد و یک حرکت جدید شروع شد، از آن به بعد می‌توان قضاوت کرد که حالا این حرکت را چطور پیش ببریم و چطور پیش نبریم.

من در صحبت تلفنی کوتاهی که قبلاً با شما تلفنی داشتم گفتم که من حرکت مردم را به‌عنوان موتور انرژی‌دهنده می‌بینم، ولی فرمان قضیه نمی‌بینم. اگر قرار بود مردم خودشان در خیابان سیاست را بر مبنای اطلاعاتی که دارند، یا بر مبنای وضعیت و حالتی که دارند، تعیین کنند، احتیاجی به رهبری نمی‌داشتیم. رهبری حتماً باید مجموعهٔ وضعیت را درک بکند و بر اساس آن تصمیم گیری بکند. من، به‌عنوان یک لنینیست، حرف لنین را تکرار می کنم، که البته نقل به‌معنا است. لنین می‌گفت اگر طبقهٔ کارگر فقط از محدودهٔ جایگاه طبقاتی خودش می‌خواست انقلاب را پیش ببرد نمی‌توانست. این مستلزم وجود یک حزب و رهبری است که مجموعه روابط و طبقات را ببیند، منافع همه را بشناسد. بداند چه نیروهایی در عرصهٔ اجتماعی سازماندهی شده‌‌اند، چه امکاناتی در دسترس هست و چه امکاناتی نیست. و از این طریق درک بکند که راه درست حرکت کدام است. ببینید، من موتور حرکت مردم را برای تصحیح وضعیت می‌شناسم و قبول دارم. ولی این که بگویند الان باید جنگ را ادامه بدهیم یا ندهیم، به‌نظر من این باید تابع تصمیم رهبری باشد. ولی این که بگویند باید به مقاومت ادامه داد کاملاً قابل درک است، چون این خواست کلی است، نه یک تعیین سیاست. به این‌ترتیب، من این‌ها را از هم جدا می‌کنم، بعضی چیزها را به مردم واگذار می‌کنم و بعضی چیزها را به رهبری.

جدال:

خب، حالا سؤالم از شما این است که رهبر کیه؟

بهمن آزاد:

رهبر آقای مجتبی خامنه ای است.

جدال:

خب، ایشان که گفت من علی‌الاصول با آتش‌بس مخالف بودم.

بهمن آزاد:

نگفت مخالف بودم، گفت نظر دیگری داشتم.

جدال:

شما می‌دانید چه نظر دیگرای داشته؟

بهمن آزاد:

هروقت اعلام شد، من هم در موردش نظر می‌دهم. وقتی اعلام نشده، من چه می‌دانم چه نظر دیگری داشته‌اند که اجرا نشده. ولی گفتند که به‌هرحال شما قول بدهید شروطی که آنجا قبول کردید اجرا می‌کنید. و اتفاقاً، به‌نظر من، صحبت آقای مجتبی خامنه‌ای دقیقاً در رد اتکاء به این تفاهم‌نامه به‌عنوان ناجی قضیه است.

چرا؟ برای این که من فکر می‌کنم همان‌طور مثل پدرشان، با شناختی که از امپریالیسم آمریکا داشتند، می‌دانستند مسأله چیست. ایشان هم می‌دانند که بحث بر سر این نیست که این زیادی دادیم یا کم دادیم. مسأله این است که کدام این بندها عملی است و کدام نیست. از این زاویه، و به‌نظر ما، قول‌های آمریکا با وضعیتی که آمریکا در آن قرار دارد هیچ کدام شدنی نیست. هیچ‌کدام با ماهیت امپریالیسم آمریکا نمی‌خواند. مثلاً، می‌گویند ۳۰۰ میلیارد دلار در ایران سرمایه‌گذاری می‌کنیم. یادتان باشد که آقای ترامپ در دور اول رئیس ریاست جمهوری‌اش مطرح کرد که آقای اوباما ارزهای ایران را آزاد کرده، ایران هم با استفاده از همین پول‌ها دارد موشک علیه ما می‌سازد. فکر می‌کنید آقای ترامپ حالا خودش می‌آید و ۳۰۰ میلیارد می‌دهد که ما موشک بسازیم؟ یا اول می‌گوید آن ۳۰۰ میلیارد دلار تابع این است که در مقابل آن موشک‌هایتان را نابود کنید؟ بنابراین، این بندها، نه‌فقط از نظر ایران بلکه از نظر استراتژی آمریکا هم شدنی نیست. در نتیجه، ما باید این مرحله را یک مرحلهٔ موقت خاموشی توپخانه‌ها ببینیم، نه به‌عنوان یک آتش‌بس برای رسیدن به توافق. به همین دلیل است که سپاه می‌گوید دست ما روی ماشه است.

جدال:

شما می‌گویید دکترین ایران دفاعی است؛ بسیار خوب. ولی ما از بسیاری، از جمله مقامات نظامی ایران، قبل از این جنگ شنیدیم که ایران از حالت از حالت پاسیو و انفعالی خارج شده و وارد دفاع فعال شده. بعد هم گفتند که ایران می‌خواهد به‌صورت تهاجمی بازی کند. و این خیلی نکتهٔ مهمی بود. اگر اشتباه نکنم، سیاست دفاع فعال از حالت واکنشی خارج شده و می‌خواهد کنش فعال انجام بدهد. ولی سؤال اصلی این است که، خب، بر اساس آن چیزی که شما می‌گویید، ایران باید همان کاری را می‌کرد که دکترین نظامی تعیین کرده‌بود، یعنی اگر آن‌ها یک جا را زدند، ما هم یک جا را می‌زدیم. ولی در دو هفتهٔ اول جنگ، ایران در مقابل یک جا، شش جا را زد. اما، این در دکترین صبر استراتژیک ما نبود. ایران بازی را به منطقه باز کرد، یعنی اتفاقی فرای آن دکترین افتاد، و همین باعث شد که تنگهٔ هرمز بسته شود. همین باعث شد که ترامپ آچمز بشود….

اما، ما داریم این دستاوردها را از دست می‌دهیم. این روش فعلی، که شبیه همان روش قبلی ما، روش صبر استراتژیک ما، است، باعث شده که لبنان تا حدی از دست برود؛ باعث شده که ما مجبور بشویم با امتیاز دادن روی هسته‌ای، محاصره را برداریم. و الان هم تنگه دارد از دست می‌رود. سؤال من از شما این است که شما چطور می‌گویید که ایران باید در این جنگ فرد دفاعی بازی می‌کرد؟

بهمن آزاد:

من نگفتم ایران باید دفاعی بازی می‌کرد. ببینید، شما این را تعرضی می‌بینید، در حالی که تمام پایگاه‌هایی که ایران در کشورهای خلیج فارس، زد به چه دلیل زد؟ برای این که حملات آمریکا از درون آن‌ها می‌آمد. این یک حرکت دفاعی است، تعرضی نیست. تعرضی موقعی می‌شد که آمریکا آتش‌بس اعلام کند و شما همچنان شلیک کنید.

ولی این دکترین از زمان یورش آمریکا عوض شد. من نمی‌گویم که دکترین صبر استراتژیک همچنان ادامه دارد و جنگ بر اساس آن به پیش برده می‌شود. به‌هیچ وجه. ما صبر استراتژیک را پشت سر گذاشته‌ایم و وارد درگیری مستقیم شده‌ایم. این آن چیزی بود که دکترین صبر استراتژیک می‌خواست از آن پرهیز کند. ولی با این تحمیل ما وارد فاز جدیدی شده‌ایم. ولی در این فاز پارامترهای معین ناشناخته‌ای دارد عمل می‌کند. این پارامترهای ناشناخته، پارامترهای کنترل نشده، هم درون آمریکا وجود دارد هم درون ایران. هم در حاکمیت آمریکا و هم در حاکمیت ایران تضاد وجود دارد. این کشمکش‌ها در هر دو سمت در درون کشورها دارد پیش می‌رود. آنچه که دارد اتفاق میفتد نتیجهٔ یک دکترین واحد در ایران یا دکترین واحد در آمریکا نیست. متغیرهای زیادی دارد روی این قضیه تأثیر می‌گذارد. و به‌همین دلیل هم هست که نمی‌شود در بیرون نشست و حکم قطعی در مورد وضعیت مشخص صادر کرد. برای این‌که حتی رهبرانی هم که در بالا هم نشسته‌اند ممکن است خودشان بعضی متغیرها را ندانند. این مسائل را باید در نظر گرفت. و عجولانه حکم صادر نکرد. بحث من این نیست که بنشینیم و هرچه رهبران می‌گویند تأیید کنیم. در این مورد تمام نگرانی های شما را قبول دارم. این‌ها نگرانی های من هم هست. اما آیا مذاکره‌کنندگان ما واقعاً دارند اشتباه می‌کنند؟ آیا سرمایه‌داران الیگارش ایران توانسته‌اند بر خط سیاسی ایران حاکم شوند؟

این را من نمی‌دانم. ولی این نگرانی من هم هست. ولی فقط قضاوت عجولانه را از خودم می‌گیرم، و صبر می کنم تا بعضی واقعیت‌ها قدری روشن‌تر بشود. اما یک چیز برای من قطعی است: برای ایران هیچ راهی جز مقاومت وجود ندارد. در چارچوب جهانی موجود، برای آمریکا هم هیچ راهی جز زدن ایران وجود ندارد.

جدال:

توضیح بدهید چرا؟

بهمن آزاد:

ببینید، روندی که در سطح جهانی شروع شده دارد به‌ضرر آمریکا تمام می‌شود. هژمونی آمریکا دارد به‌تدریج تحلیل می‌رود و نابود می‌شود. در این روند جهانی، زمان به ضرر آمریکا است. این را ما همگی قبول داریم. گذار شروع شده؛بعضی ها حتی مدعی هستند به جهان چندقطبی رسیده‌ایم. اما، آمریکا هنوز نمی‌خواهد قبول کند که دارد می‌بازد. دارد در مقابل این روند مقاومت می‌کند. مقاومت به چه صورت؟ آمریکا الان خودش را در مقابل سه نیروی عمده می‌بیند: چین، روسیه، و مقاومت ایران. و الان به این نتیجه رسیده که جایی را که الان می‌تواند مستقیماً با کم‌ترین صدمه برای خودش بزند ایران است. و می‌داند که اگر موفق شود خواهد توانست کار انتقال قدرت و گذار جهانی را برای مدت طولانی به عقب بیندازد.

در وضعیت فعلی، زدن ایران برای آمریکا حیاتی است. اگر از این زاویه نگاه کنیم، برای آمریکا کوتاه آمدن ممکن نیست. باید امروز، تا قدرتش بیش از این تحلیل نرفته، تکلیف را روشن کند. سه سال دیگر نخواهد توانست ایران را بزند. اگر می‌خواهد بزند باید الان بزند، وگرنه سه سال دیگر فرصت تمام شده است، سوخته است. این را اگر درک بکنیم می‌بینیم که آمریکا در مورد ایران کوتاه نخواهد آمد. و این موش و گربه بازی با اسرائیل هم دقیقاً همه‌اش حساب شده‌است. همه‌اش حساب شده است برای این‌که بتوانند با این تأخیر فرصتی برای آمادگی روند بعدی داشته باشند و حرکت‌شان از سر بگیرند. این درک ما است.

برای همین است که دفاع از ایران فقط محدود به عرصهٔ نظامی نیست. دفاع از ایران تغییرات ساختاری در درون هم می‌طلبد. برای این‌که توان لازم را برای دور بعدی درگیری داشته باشیم. و این، یک برنامهٔ اقتصادی هم می‌طلبد. و اگر نتوانند وضعیت اقتصادی را سریعاً تصحیح کنند، این قضیه مسلماً در دور بعدی به ضرر ما تمام خواهد شد. این بحث ما است.

جدال:

شما به نوعی از سیاست‌ورزی معتقدید که جای خیلی کمی برای مردم قائل می شود. آقای آزاد، عذر می‌خواهم، ولی در ایران، کشور انقلاب، نیروی اجتماعی مهم است. نیروی اجتماعی به بالا فشار می‌آورد که: چرا جواب‌ شهادت سلیمانی را ندادیم؟ چرا جواب ترور هنیه را ندادیم؟ چرا در مورد ترور رئیسی سکوت کردیم؟ و غیره. حالا شما به رهبری اشاره می‌کنید. آقای خامنه‌ای (پدر) این قضیه را باز گذاشتند، اما گفتند که اگر خویشتن‌داری شما تاکتیکی نباشد، عذاب الهی می‌آورد. بعد هم گفتند که خطای محاسباتی دشمن را به هم بزنید، که به هم نزدند. همین در واقع نشانهٔ یک دو دستگی بود. در چنین وضعیت دو دستگی، نیروی اجتماعی، نیروی فعال، نیروی پیشاهنگ، باید تاثیرگذاری بکند؛ و نیروی فعال ایران داشت تاثیرگذاری می‌کرد. الان هم مثل همان زمان است. الان هم، اگرچه مجتبی خامنه‌ای نگفته که آتش‌بس غلطه، اما یک فضای باز ایجاد کرده تا نیروی اجتماعی بتواند به‌ میدان بیاید و بتواند تاثیرگذاری کند. و شما، یا دوستانی مثل شما، با گفتن این که، خیر رهبران خودشان بهتر از ما می‌دانند، آن‌ها اطلاعات بیشتری دارند، و غیره، عملاً ضدامپریالیسم را به روند غیرمردمی تبدیل می‌کنید. در حالی که نیروی اجتماعی به صورت بسیار فعال و میلیونی در میدان است، شما می‌گویید که ما نباید دنباله‌روی خیابان باشیم، و خیابان می‌تواند ما را احساسی کند. ولی ما نباید خیابان را سرکوب کنیم….

بهمن آزاد:

خیر. چه کسی گفت سرکوب کنیم؟

جدال:

نه سرکوب، به‌معنی این‌که ما نادیده‌اش بگیریم.

بهمن آزاد:

کی گفت نادیده‌اش بگیریم؟

جدال:

شما، با این گفتن این که خیابان موتوره و نباید فرمان باشه.

[در اینجا آقای علیزاده دو کلیپ از تظاهرات خیابانی نشان می‌دهد که در اولی، تظاهرکنندگان با «بی‌شرف، بی‌شرف» خواندن آقای عراقچی، وزیر امور خارجه، او را از صحنهٔ تظاهرات دور می‌کنند. و در کلیپ دوم، تظاهرکنندگان همین کار را در مورد آقای پزشکیان، رئیس جمهور، انجام می‌دهند.]

بهمن آزاد:

از این حرکت‌ها فقط آمریکا استفاده می‌کند.

جدال:

البته آمریکایی‌ها از این نگران شدند. چون امروز بسیاری از رسانه‌های آمریکایی و انگلیسی از این که فضای ایران دارد تند می‌شود ناراحت‌اند. «تلگرام» نوشته که ایرانی‌ها خواهان انتقام شدند. و «نیویورک تایمز» امروز نوشته بود که تندروها می‌خواهند تفاهم‌نامه را به هم بزنند. آ‌ن‌ها نگران شده‌اند و ترجیح می‌دادنند که فضای ایران در دست عده‌ای محدود کنترل بشود.

بهمن آزاد:

آقای علیزاده، این‌ها نگران انتقام‌کشی از آمریکا و اسرائیل شدند، نه انتقام کشی از آقای پزشکیان و عراقچی. شما لبهٔ انتقام را به‌سمت عراقچی و پزشکیان بکشید، آمریکا را خوشحال کرده‌اید.

دشمن اصلی را ببینید آقای علیزاده. مأمورین حکومتی، مقامات دولتی، مجری تصمیمات حاکمیت ایران هستند، مجری تعادل نیروهای جامعه هستند. وقتی من می‌گویم که نباید فرمان را ‌به‌دست خیابان داد به این معنا نیست که باید فشار خیابان را نادیده گرفت. مردم می‌گویند باید مقاومت کرد، باید انتقام خون را گرفت. این حرف کلی درست است. دارند مسیر را تعیین می‌کنند: باید به جلو رفت، نباید ایستاد. این را مردم می‌گویند. ولی شیوهٔ اجرای این کار چه خواهد بود را هم اگر مردم بخواهند در خیابان تعیین کنند، آن‌وقت مسأله‌زا می‌شود. شیوهٔ اجرا می‌شود همین کلیپی که شما الان نشان دادید ــــ از روی خشم برگردیم به خودی حمله کنیم!

خب، این غلط است. اشتباه آقای عراقچی هرچه هست، می‌شود آن در چارچوب تحلیلی تعریف و از آن انتقاد کرد. «بی‌شرف» جواب اشتباه سیاسی نیست، آن هم در وضعیت کنونی که قرار است ایشان برود به‌اعتبار همان مردم جلوی آمریکا بایستد. شما اعتبارنامه‌اش را در خیابان از او می‌گیرید و بعد به او می‌گویید برو با آمریکا مذاکره کن. این‌ها است که بر اساس عواطف حرکت کردن است. این حرف به‌معنای کم بها دادن به مردم نیست. ولی من این مثال را قبلاً هم زدم. زمانی که آمریکا اولین بار به عراق حمله کرد، ۱۵میلیون نفر در تظاهرات ضدجنگ آمریکا شرکت کردند. شما هم حتماً درگیرش بودید. آیا کسی برای این تظاهرات تره خرد کرد؟ کارشان را برای حمله به عراق ادامه دادند.

در خیابان بودن قدرت نمی‌آفریند. قدرت باید، با یک مکانیزمی، ترجمان بالایی پیدا کند. این کار را باید با با استفاده از مکانیزم های ساختاری انجام داد. در خیابان شعار دادن و خانه رفتن صرف، چیزی را تغییر نمی‌دهد. این طلب را بسیج باید از رهبری بکند. اگر بسیج به خیابان بیاید و بگوید آقا خواست ما همینی است که مردم می‌گویند، آن‌گاه می‌شود خواست را به قدرت تبدیل کرد. چرا نمی‌آید را من نمی‌دانم. شاید موافق نیست الان. شاید آن‌ها بهتر از من و شما می‌دانند. ولی به‌هرحال باید مکانیزم را درک کرد. حرکت احتیاج به یک مکانیزم قدرت دارد. بیان خواست فقط کافی نیست. باید این خواست به قدرت تبدیل شود. باید صحبت کرد که راه تبدیل کردن آن به قدرت کدام است. من معتقدم، فقط به‌عنوان مثال می‌گویم و البته خیلی قطعی نیست، ولی مکانیزمی مثل «حزب تمدن نوین اسلامی» می‌تواند در این مسیر نقش مثبت، نقش کاتالیزور، بازی کند و در این این مسیر، حرف خیابان را به قدرت سیاسی ترجمه کند. این کار را باید کرد. اگر انجام نشود و فقط در خیابان باقی بماند، نتیجه نخواهد داد. این بحثی است که من دارم.

جدال:

اولاً که حالا شما خیابان تهران را با خیابان آمریکا و این‌ها مقایسه کردید، در حالی که این خیابان جایی است که بدنهٔ حزب اللهی، بدنهٔ پشت لانچر نشین در آن حضور دارد، آن چپ آمریکایی که بعد از تظاهرات برود آبجو بخورد و قضیه را فراموش کند نیست.

بهمن آزاد:

این حرف شما منصفانه نیست، آقای علیزاده عزیز. شما به حدی تقلیلش می‌دهید که نه‌منظور من بوده نه اصلاً جهت کلی بحث….

جدال:

آقای آزاد، من میخواهم با شما بحث کنم ولی نمیخواهم با شما جدل کنم. این ۱۵ میلیون نفری که در خیابان هستند، بدنه اصلی سپاه پاسداران هستند. این کسانی که شما در خیابان می‌بینید بخش عمدهٔ بسیج هستند. این شعارها را کسانی مطرح می‌کنند که سلاح دارند. این شعارها از کسانی می‌آید که اگر سلاح‌شان را بردارند خطرناک است و ما باید نگران بشویم، چون می‌تواند سلاح جنگ داخلی بشود. برای همین است که وقتی شما این را با نیروی چپ آمریکایی و انگلیسی، که بعد از تظاهرات آبجو می‌خورد و آروغ می‌زند، یکی می‌کنید، این توهین به مردم ایران است.

بهمن آزاد:

من به این تشبیه شما اعتراض دارم آقای علیزاده. من اینجا صحبت از آبجوخوری یا مسلح بودن نمی‌کنم. من از ضرورت سازماندهی صحبت می‌کنم. تودهٔ در خیابان، اگر بخواهد فقط به قدرت خیابانی‌اش تکیه کند، راه به جایی نخواهد برد. همین کسانی که می‌گویید سپاهی هستند، در جایی که لباس سپاهی‌شان را پوشیده‌اند و اسلحه در دست دارند موثرند، نه اینجایی که بدون اسلحه در خیابان‌اند. اینجا آن‌ها می‌توانند خواست‌شان را بیان ‌کنند، ولی نمی‌توانند خواست‌شان را پیاده کنند. این تفاوت قضیه است. اجرا کردن خواست‌شان مکانیزم دیگری می‌طلبد. و این مکانیزم نه در خیابان، بلکه در سپاه است، در بسیج است، در وزارت خارجه است، در احزاب سیاسی است، در سیستم اقتصادی است. این خواست‌ها باید در آن نهادها به قدرت ترجمه بشود تا بتواند تاثیرگذار باشد. یک سپاهی مسلح، وقتی فقط با لحاظ شخصی در خیابان است، همان‌قدر مؤثر است که آن چپ آمریکایی در خیابان. من این را زاویهٔ حضور در خیابان می‌گویم. بعد چه کار می‌کند ــــ آبجو می‌خورد یا اسلحه‌اش را درمی‌آورد ــــ به خودش مربوط است. من اصلاً به آن مقطع کاری ندارم. حرف من این است که در خیابان فقط می‌شود خواست را بیان کرد، نمی‌شود تغییر ایجاد کرد. تغییر مکانیسم‌های دیگری، از جمله نهادهای اقتصادی، نهادهای سیاسی، نهادهای فرهنگی، مطبوعات، می‌طلبد تا عملی بشود. مگر الان در آرژانتین علیه این طرف دست راستی مردم کم در خیابان هستند؟ چیزی عوض شده؟

جدال:

من حرف شما را از نظر تئوریک درک می‌کنم. شما می‌گویید که نیروی مردمی باید به قدرت ترجمه شود و به یک سری واسطه و میانجی نیاز دارد، وگرنه ما گرفتار جریان‌های افقی‌گرا می شویم. ولی این ربطی به ایران ندارد. این ۱۵ میلیون نفری که به خیابان آمده‌اند، یک میلیون نفرشان بسیجی هستند. شعارهای تندی هم که دارد مطرح می شود از بسیج فلان اداره یا حراست فلان اداره است. بدنهٔ تظاهرات اتفاقاً از درون سازمان‌های موجود می‌آید. این‌ها سازمان‌های واقعا موجودند: خبرگان رهبری، ادارهٔ امام جمعه‌ها، عقیدت سیاسی‌ها، بسیج ادارات. این‌ها هستند که در این بدنه هستند، و وقتی که فضا تند می‌شود و این‌ها جلوی ماشین عراقچی را می‌گیرند، می‌تواند مؤثر باشد.

بهمن آزاد:

فکر می‌کنید با این کار سیاست عراقچی عوض می‌شود؟

جدال:

حتماً عوض می‌شود.

بهمن آزاد:

عراقچی در تصمیم‌گیری‌های سیاسی‌اش نگران خیابان است یا نگران آن نیروهای طبقاتی است که پشت سر او دارند و قضیه را به جلو هل می‌دهند؟ واقعیت این است که عراقچی، اگر بر اساس خواست خیابان تصمیمش را عوض کند، فردا دیگر وزیر امور خارجه نخواهد بود.

جدال:

ما به این می‌گوییم بیش‌تعیّن. بر اساس اطلاعاتی که من دارم، آقای عراقچی در بسیاری از مواقع خیلی‌خیلی شخصی تصمیم می‌گیرد. شما با فضای واقعی ایران اگر آشنا باشید می‌دانید که عراقچی بخشی از پیام‌های به‌قول معروف واتس‌آپی و سیگنالی که با ویتکاف رد و بدل می کرد مال خودش بود. یعنی حتی با شورای امنیت ملی هماهنگ نمی‌کرد. روزی که توییت آمد و شورای امنیت ملی گفت ۱۰ ماده و ترامپ هم گفت بله ۱۰ مادهٔ ایران، عراقچی گفت که ۱۰ مادهٔ ایران و ۱۴ ماده آمریکا. یعنی بحث شورای امنیت ملی را نقض کرد و یک پاس گل به آمریکا داد، این را من پرسیدم، همه گفتند مال عراقچی است. این که از کانال مصر و از کانال پاکستان رفتند، نه از کانال قطر، از روز اول خواست عراقچی بود….

بهمن آزاد:

خواست عراقچی یا خواست پشتیبانان عراقچی؟ من تفاوت قائلم. آقای علیزاده، ما اینجا با هم مسأله داریم. یک نظام، یک سیستم، تابع افراد نیست که آن را هرجا بخواهند بکشند. چرا در آمریکا تالسی گبارد را کنار گذاشتند؟ وقتی که نماینده مجلس بود مواضع ضد جنگ، ضد دخالت آمریکا در سوریه داشت. بالا هم که رفت به این امید رفت که بتواند ترمزی به سیاست جنگ طلبانه بزند. ولی وقتی خواست روی نظر خودش ایستادگی کند و در مقابل ترامپ حرف خودش را بزند: خداحافظ، سیستم به‌کار می‌افتد. این‌طور نیست که یک فرد سیستم را به هر طرفی که می‌خواهد بکشد. آقای عراقچی اگر راست می‌رود مطمئن باشید یک پایهٔ قدرت عظیم پشت سر او ایستاده که برایش زمینه را ایجاد می‌کند که بتواند این کارها را بکند. آقای عراقچی پشت سرش یک قدرت هست. اگر او به‌طور شخصی به خیابان جواب بدهد، آن قدرت را از پشتش برمی‌دارند و آقای عراقچی تمام خواهد شد. ما اینجا با یک نبرد طبقاتی ـ اجتماعی روبه‌رو هستیم، با کشمکش‌های فردی طرف نیستیم. همین توییت زدن‌های عراقچی اگر به منافع کسانی که او در این مقام گذاشته‌اند صدمه می‌زد، او را کنار می‌گذاشتند. شاید آن توییت زدن‌ها در راستای منافع همان‌ها بوده است.

این را هم باید فراموش نکنیم که ما با یک حاکمیت واحد در ایران روبه‌رو نیستیم. دو جناح مشخص دارد قضایا را به دو سمت مختلف می‌کشد. آنچه که در ایران اتفاق می‌افتد بر اساس تعادل نیرو بین این‌ دو طرف است، و البته عده‌ای هم وسط این کشمکش‌ها میدان بازی شخصی پیدا می‌کنند، و این کاملاً طبیعی است. ولی این بدین معنا نیست که تکلیف را همین افرادی که بازی شخصی می‌کنند تعیین می‌کنند. نه. ما احتیاج داریم که میدان، با نیروی نظامی، با رهبری، در مقابل تمام خط‌های انحرافی موجود یکپارچه عمل کند.

شما می‌گویید که من به میدان کم اهمیت می‌دهم. نه، به‌هیچ‌وجه این‌طور نیست. من می‌گویم نیروی میدان را فقط در خیابان صرف نکنید، آن را سازماندهی کنید.

جدال:

با این حرف‌هایی که در این فضای ملتهب فعلی زده شد، مخاطبان برنامه کاملا گیج شده‌اند و گمان می‌کند شما اصلاح‌طلب‌ هستید.

بهمن آزاد:

خیر. من به‌هیچ‌وجه اصلاح‌طلب نیستم. من یک چپ هستم، یک کمونیست هستم. یک توده‌ای‌هستم. از روز اول که اصلاح‌طلبان در قالب مهندس بازرگان کارشان را شروع کردند، و تا امروز که دارند عمل می‌کنند، ما با آ‌ن‌ها مخالف بوده‌ایم و هستیم. مسأله در اینجا به‌هیچ‌وجه مسأله اصلاح‌طلبی نیست، مسألهٔ مقاومت است. مسألهٔ مبارزهٔ طبقاتی، مسألهٔ مبارزهٔ ضدامپریالیستی است. یعنی خطی که آقای خامنه‌ای گذاشتند و باید به پیش برود.

جدال:

خب، پس فرق بحث‌تان با کسانی که می‌گویند باید بزنیم، ایران باید محکم‌تر جواب بدهد، و تفاهم‌نامه به‌ضرر ایران است، چیست؟

بهمن آزاد:

ببینید، ما نمی‌گوییم که ایران باید بزند. ما می‌گوییم ایران باید بر اساس توانایی‌هایی که دارد مقاومت کند، نه بر اساس خیال‌پردازی که گویی ما زدیم آمریکا را داغان کردیم، و الان هم می‌توانیم هرچه می‌خواهیم از آن بگیریم. نه، این‌طور نیست. واقعیت این است که با یک قدرت جهانی شیطانی روبرو هستیم که امکان تخریب و داغان کردن بی‌نهایت دارد. و ما باید، بر مبنای آگاهی از این واقعیت، تاکتیکی را اتخاذ کنیم، مبارزه‌ای را اتخاذ کنیم، که نتیجه‌بخش باشد، نه فقط ارضاءکنندهٔ احساسات‌ ما باشد. آمریکا فقط یک قدرت کمّی نیست. آمریکا یک نیروی امپریالیستی کثیف است، با ماهیتی معین. والا قدرت قدرت چین هم هست، قدرت روسیه هم هست، قدرت برزیل هم هست. قدرت فقط یک کمیّت نیست، ماهیت خودش را هم دارد. این ماهیت قدرت آمریکا را باید شناخت.

اما، اصلاح‌طلبان ما فقط به آمریکا به‌عنوان یک کمیّت قدرت نگاه می کنند و خیال می‌کنند اگر با آن کنار بیایم دیگر مسأله حل است. در حالی که ما می‌گوییم قدرت آمریکا یک ماهیت امپریالیستی دارد که با استقلال و آزادی هیچ کشوری همخوانی ندارد، و نمی‌تواند با آن کنار بیاید. حتی با آن دموکراسی‌ای هم که اصلاح‌طلبان برایش می‌جنگند اصلاً نمی‌تواند کنار بیاید. هر خلقی که آزادی و دموکراسی واقعی بخواهد با آمریکا در تضاد قرار خواهد گرفت. آمریکا این را خوب می‌داند. بنابراین دموکراسی آن‌ها هم عملی نیست. وقتی امپریالیسمی با چنین ماهیت در صحنه جهانی عمل می‌کند. شما ناچار خواهید بود با آن بجنگید. او نیز بر اساس ماهیتش ناچار است با استقلال‌طلبی شما بجنگد. این مسأله به کمیّت قدرت هم هیچ ربطی ندارد. قدرت آمریکا و اسرائیل را با هم مقایسه کنید. اسرائیل به گرد پای آمریکا هم نمی‌رسد، ولی اسرائیل هم به‌خاطر ماهیتش ناچار است با ما بجنگد. و این هیچ ربطی به کمیّت قدرتش ندارد. مطمئن باشید اسرائیل اگر آخرین موشکش را هم مصرف کند. باز در فردایش یک جنگ دیگر راه می‌اندازد.

جدال:

بگذارید من خلاصه‌ای از موضوع شما را برای مخاطبان بگویم. فضا خیلی فضای ملتهبی است، وگرنه حرف‌های آقای آزاد خیلی خیلی واضح است. آقای آزاد می‌گوید اصلاح‌طلب‌ها نیروی غربگرای ستون پنجم دشمن در داخل هستند. این را الان هم نمی‌گوید، این را سال ۱۳۵۷ می گفته.معتقد هم هستند که آمریکا حتماً به ایران حمله مجدد خواهد کرد و اصلاً شکی در آن نیست. ولی معتقدند که قالیباف با پزشکیان یکی نیست، و آن کسانی که قالیباف نماینده‌شان است می‌دانند که جنگ دارد می‌آید، و آن ساده‌لوحی اصلاح‌طلبان را ندارند. اما معتقدند که نباید گرفتار تندروی شد و نباید سرمست این جمعیت خیابانی یا نیروی مردمی شد، چون سیاست از طریق خیابان تعیین نمی‌شود. باید به نیروهای بالادستی، و به‌ویژه نیروهای پشت پرده، نگاه کرد تا توازن واقعی قوا را درک کرد. معتقد است آن کسایی که الان می‌گویند مرگ بر سازشکار همان‌هایی هستند که در ذهن‌شان به آقای خامنه‌ای هم می‌گفتند سازشکار. به آقای خامنه‌ای هم می‌گفتند که پیرمرد ترسو و شاه سلطان‌حسین صفوی. در حالی که نمی‌دانستند که آقای خامنه‌ای یک فهمی از توازن قوای واقعی در ایران دارد. و اگر می‌خواست با فرمان این‌ها جلو برود، ماجرا تمام می‌شد. برای همین، در سیاست باید به قوای پشت سر نگاه کنیم.

حالا می‌پرسم که از منظر آقای آزاد، آن نیروهای پشت‌سری چه کسانی هستند؟ پشت سر پزشکیان کی هست؟ پشت سر قالیباف کی هست؟ و، به‌قول معروف، این افراد نمایندگان چه کسی هستند؟

بهمن آزاد:

آقای علیزاده، این را فکر کنم قبلاً هم در برنامهٔ شما مطرح کردم. این را ما هم در کارپایهٔ سیاسی خودمان، که برنامه کارمان هست، آورده‌ایم و هم در یک سند مشخص در مورد آخرین انتخابات ریاست جمهوری، که سعی کردیم تقسیم‌بندی‌های نیروهایی را که دارند عمل می‌کنند نشان بدهیم. از نظر ما، حاکمیت جمهوری اسلامی هیچ‌گاه یکپارچه نبوده، و تا زمانی هم که مسألهٔ تضادهای درونی حاکمیت حل شود، نخواهد بود. یک جناح، از زمان رفسنجانی ــــ البته لیبرال‌ها قبلا هم بودند، ولی در واقع سلطه‌ٔ سی ـ چهل‌سالهٔ ساختاری‌شان از زمان آقای رفسنجانی شروع شد ــــ هست که پروژهٔ خصوصی‌سازی بانک جهانی و صندوق پول را در ایران به پیش برد و فکر کرد که می‌تواند مسألهٔ توسعه را با کمک غرب به پیش ببرد، و این برنامه را بر جامعه ما مسلط کرد.

این امید بستن به غرب و سرمایه‌گذاری غرب و آمریکا از همان زمان بدل شد به خواست یک سری نیروها که امروز، بعد از سر کار آمدن نئوکان‌های آمریکا، از لیبرالیسم به نئولیبرالیسم تبدیل شده و واقعاً یک شکل جدید هارتر هم با خودش گرفته است. یعنی نفی کامل نقش دولت، و به‌خصوص نقش اقتصادی آن، در جامعه، و این‌که همه‌چیز باید در دست بازار باشد و بازار تعیین کند ــــ و البته، بازار هم یعنی غرب، یعنی سیستم جهانی سرمایه‌داری. بنابراین، ما در ایران یک جناح بورژوازی نئولیبرال داریم که از زمان آقای رفسنجانی به‌تدریج قدرت گرفته، برای ۴۷ سال بر حکومت مسلط بوده و سیاست‌هایش را به پیش برده، و وضعیت اقتصادی داخلی را هم شکل داده. اما، با تغییر وضعیت جهانی ــــ یعنی بعد از ورود روسیه به اوکراین و خیزش ۷ اکتبر ــــ و بعد انتخاب آقای رئیسی به ریاست جمهوری، مسیر در ایران تغییر قدری کرد و گام‌هایی در جهت عکس هم برداشته شد. بنابراین، یک جناح نئولیبرال‌ها هستند.

جناح دیگر نیروهایی هستند که رفیق احسان طبری از خیلی پیش به‌عنوان لایهٔ بورژوازی بوروکراتیک دولتی مطرح کرد، که از زمان رضا شاه شکل گرفته. و این آن بخش از بورژوازی است که در عین این که در بخش خصوصی است، از قِبًل حکومت می‌خورد ــــ یعنی همان کسانی که ما امروز آن‌ها را رانت‌خواران، رشوه‌گیران، و فاسدین دولتی می‌نامیم. این‌ها لایه‌هایی از بورژوازی هستند که از صدقهٔ سر خصوصی‌سازی‌ها و قراردادهای دولتی صاحب همه‌چیز ــــ صاحب بیزینس و شرکت و سود بادآورده و همهٔ این‌ها ــــ شده‌اند. این‌ها کسانی هستند که از قِبَل یک دولت قدرتمند مرکزی که بتواند به آ‌ن‌ها سهم بدهد، بقای خود و سودهایشان را حفظ می‌کنند. مشابه یک‌چنین لایهٔ سرمایه‌داری، صنایع نظامی آمریکا هستند که تمام منبع درآمدشان در واقع از کنترات‌ها و قراردادهای دولتی تأمین می‌شود، و تکیه‌شان بر ساختار دولتی است. به‌نظر ما، آقای قالیباف در انتخابات گذشته نماینده این بورژوازی بود. از یک طرف، این بورژوازی بوروکراتیک دولتی، از نظر اقتصادی، از نظر بازار و سرمایه و غیره، هم‌خون بورژوازی نئولیبرال ایران است. ولی از نظر گرایش به یک دولت مرکزی قدرتمند و حفظ استقلال حکومت در مقابل سرمایهٔ خارجی، در کنار جناح چپ حاکمیت‌ ایران، یعنی خط آقای خامنه‌ای، قرار می‌گیرد.

به‌همین دلیل، این‌ها در انتخابات ریاست جمهوری بر سر دوراهی قرار گرفتد و آچمز شدند. در آن مقطع، خطر شعار مبارزه با فساد جلیلی برای آن‌ها بزرگ‌تر از خطر پزشکیان غربگرا بود، و به‌همین دلیل، در پشت سر آقای پزشکیان قرار گرفتند، غافل از این‌که این تغییر جا در واقع زمینه‌ساز وضعیت خطیر امروز خواهد بود. خب، من فکر کنم الان آن‌ها تا حدی به چیزی که از دست رفته آگاه شده‌اند، و دارند بار دیگر در وسط بازی می‌کنند. یعنی، جناح آقای قالیباف، مثل آقای پزشکیان و جناح سرمایه‌داری نئولیبرال ایران، «نه شرقی بلکه غربی» نیست؛ مثل آقای جلیلی هم فقط «نه غربی بلکه شرقی» نیست. به نظر ما، آقای قالیباف، به‌عنوان نمایندهٔ سیاسی جناح بورژوازی بوروکراتیک دولتی ایران، خط «هم شرقی هم غربی» ــــ یعنی موازنهٔ مثبت ــــ را دنبال می‌کند. یعنی، نه می‌خواهد همه‌چیز را بدهد برود، و نه می‌خواهد همه‌چیز را پس بگیرد. با توجه به دو سمتی بودن وضعیتی که ایران در آن قرار دارد، جناح آقای قالیباف در واقع آن سانتری به نظر می‌رسد که می‌تواند به‌نحوی وسط را نگه دارد و یکپارچگی حکومت را حفظ کند. چون قضیه به هر طرفی که شکل افراطی پیدا کند، طرف دیگر حساب خود را جدا خواهد کرد. یعنی ما شاهد یک مصالحه‌ای هستیم که دارد بر اساس توازن قدرت در درون حاکمیت ایران شکل می‌گیرد و خط مشخصی را تحمیل می‌کند. این خط، از نظر ما، که در خط آقای خامنه‌ای هستیم، شکل عقب‌نشینی در مقابل آمریکا را دارد، اما از نظر جناح راست غربگرا، تندروی است. و حالا در این وسط ما باید تکلیف خودمان روشن کنیم.

اگر نگاه کنید می‌بینید که آمریکایی‌ها هم در برخورد با ایران همین مشکل را دارند. این تناقض‌ها به‌خودی خود اصل این تفاهم‌نامه و امکان به جایی رسیدن آن را زیر سؤال می‌برد، برای این‌که از هیچ طرف تکلیف روشن نیست ــــ جدا از ماهیت خود امپریالیسم، که اصلاً همچون تفاهم‌نامه‌ای بر ضد منافع درازمدتش هم هست، چون نه می‌تواند پولی به ایران بدهد و نه می‌تواند تنگهٔ هرمز را در اختیار ایران بگذارد. همه‌چیز روی کاغذ است، و خود آقای ونس هم گفته که برای آمریکا این فقط یک کاغد است که صرفاً برای زمان خریدن امضا کرده‌اند.

خب، حالا ایران باید چکار بکند؟ در این شرایط به سیم آخر بزند؟ آیا نیروی این کار را داریم؟ آیا ما تاب یک جنگ چندساله را داریم؟ من جواب این سؤالات را ندارم. ولی در مورد یک چیز مطمئن هستم: اگر خط سازش با آمریکا بتواند کمک آمریکا واقعاً مسلط شود، ما در ایران یک جنگ داخلی خواهیم داشت. سپاه و نیروهای مسلح و مردمی که این‌همه خون داده‌اند، این‌همه قربانی داده‌اند، رهبری‌شان فدای مقاومت شده است، در مقابل یک راست‌روی این‌چنانی ساکت نخواهد نشست. وضع با گذشته فرق کرده است.

ولی، خب، این جنگ داخلی هم اگر اتفاق بیفتد، باید دید آمریکا از آن چه سوء استفاده‌ای خواهد کرد. این را هم باید بدانیم.

جدال:

پس شما در واقع جنگ داخلی را از این‌طرف هم می‌بینید. یعنی اگر راست ایرانی ــــ یعنی غربگراها، یعنی حزب «سازندگی» و غیره ــــ بخواهند با آمریکا روی‌هم بریزند، خب، این وسط باید ببینیم که نیروی سانتریست مثل آقای قالیباف کجا خواهد ایستاد؟ سپاه کجا خواهد ایستاد؟ و از آن طرف هم معتقدید که در آن صورت بدنهٔ مردمی انقلاب به خیابان خیابان خواهد ریخت و در مقابلش خواهند ایستاد. یعنی در واقع ما یک دی‌ماه در روند عکس خواهیم داشت، درست است؟

بهمن آزاد:

پیش‌بینی نمی‌شود کرد، ولی ارزیابی از مهم‌ترین چارچوب‌ها این‌طور نشان می‌دهد که به‌هرحال دوران سختی را در پیش داریم: یا حملهٔ نظامی مجدد یا جنگ داخلی.

جدال:

خب، حالا سؤال این است که در این میان نقش مردم چیست؟ آیا بلند کردن صدایشان و به‌هم زدن توازن نمی‌تواند وضعیت را عوض کند؟ بالاخره، همین الیگارشی غربگرایی که این‌قدر در ایران قدرت دارد، در ۴۰ روز جنگ خفه‌خون گرفته بود. یک بیانیه نداد. یک جمله نگفت. رسانه‌هایش نتوانستند تخریب بکنند. ترسیده بودند. ترسیده بودند از این که گلولهٔ سپاه و پهپاد سپاه و خشم تانک سپاه ممکن است به‌سمت اتاق بازرگانی هم نشانه برود. همه ساکت بودند. همه در یک خط بودند. غیر از آن حرفی که پزشکیان به نیابت از اتاق بازرگانی در روز هفتم جنگ زد، که از کشورهای عرب‌ جنوب خلیج فارس عذرخواهی کنیم، غیر از آن هیچ‌گونه صدای ناجوری در داخل نیامد که آه مردم از جنگ خسته شدند، آه بگذارید مردم زندگی کنند، آه بگذارید که…. فهمیدند که مسجد جای این کارها نیست. پس این یک ترس بود، درست است؟

حالا من می‌خواهم نقدم را در اینجا مطرح کنم. من حرف شما را قبول دارم. حرف شما در آذرماه امسال درست بود که یک نیروی الیگارشی خیلی‌خیلی قوی وجود دارد، و اصلاً نباید به‌صورت کودکانه فکر کنیم که رهبر کشور، سیدعلی خامنه‌ای، در آن موقع قدرت داشت که آن را عقب بزند، یا سپاه قدرت داشته که آن را عقب بزند ــــ به‌هیچ‌وجه. به‌ویژه آن که بالاخره بخش‌هایی از خود سپاه هم درهم تنیدگی‌های خیلی جدی با بخشی از این الیگارشی دارند. ولی بالاخره از زمان شهادت آیت‌الله خامنه‌ای نیروهای دیگری به صحنه آمدند؛ مردم دیگری به صحنه آمدند. بخشی از آن نیروهای داخل سپاه هم نگاه‌شان عوض شده. توازن قوا داخل سازمان‌ها و آن نهادهایی که شما این‌قدر جدی می‌گیرید و میانجی‌های رابطه بین امت، مردم، پرولتاریا، و رهبری، یعنی آقای سید مجتبی خامنه‌ای، هستند، عوض شده. چه کسی فکر می کرد که همین مجلس خبرگان رهبری الان این‌قدر محکم بایستد؟ البته بعدش هم دبیرخانهٔ خود خبرگان خلاف آن حرف می‌زند. حرف من این است که چرا در این بازی باز نباید خواهان این شد که نیروی اجتماعی انقلابی، یعنی مردمی که سازشکار نیستند و با سازشکاران مخالف‌اند، فعال‌تر حاضر شوند. و به‌قول معروف بازی‌سازی بیشتری کنند. چرا ما باید آن‌ها را یا کم‌قدرت در نظر بگیریم یا نادیده بگیریم؟

بهمن آزاد:

نه، نه، نه! ببینید آقای علیزاده، من نمی‌گویم که مردم نباید دخالت کنند. من نمی‌گویم که خوسات‌هایشان غلط است. بحث من فقط این است: اگر شما می‌خواهید نقش این مردم حالت عملی به خودش بگیرد، می‌خواهید مردم حرف‌شان برّایی پیدا کند، آن‌ها باید سازماندهی پیدا کنند. به‌صورت میلیون‌ها نفر جدا از هم نباشند؛ به‌صورت یک حرکت منسجم باشند که خواست را به قدرت تبدیل کند. این به این معنا است که به مردم اجازهٔ سازماندهی داده شود. اجازه بدهند که در گروه‌های سازماندهی‌شده حرکت کنند.

کوبایی‌ها زمان انقلاب چه کار کردند؟ کمیته‌های محلی دفاع از انقلاب درست کردند. در ونزوئلا چه کار کردند؟ کمون‌ها را درست کردند، این کمون‌ها ادارهٔ امور جمعیت شهری را به‌عهده گرفتند. این چیزها را باید برقرار کرد. شب به خیابان آمدن کار خیلی عالی‌ای است و روشن می‌کند که مردم کجا ایستاده‌اند و چه می‌خواهند. ولی این چیزی را به قدرت تبدیل نمی‌کند. کمون تشکیل بدهید. اتحادیهٔ کارگری تشکیل بدهید. حزب تشکیل بدهید. کمیته‌های محلی دفاع از انقلاب را تشکیل بدهید. مثل ونزوئلا میلیشیای مردم را تشکیل بدهید.

جدال:

این حرف آقای آزاد حرف درستی است. بگذارید فقط بگویم وقتی میلیشیا را در ونزوئلا شکل دادند، ۴ میلیون نفر ثبت‌نام کردند. من و شما با هم ونزوئلا بودیم. وقتی تهدیدهای آمریکا تشدید شد، ۴ میلیون دهقان، فقیر، حلبی‌آبادی، و غیره، همه‌شان آمدند…. حرف شما کاملاً درست است. اگر رهبر ایران، آقای آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، مثلاً فرمان شکل‌دهی به کمیته‌های دفاع از انقلاب را بدهد، می‌شود امیدوار بود که آن نیروی ۱۵ میلیون نفری که برای تشییع پدرش آمدند، آن نیروی ۶-۵ میلیون نفری که هر شب در خیابان حاضرند، حالا می‌توانند به چیزهایی شکل بدهند که موازنهٔ قوا را به‌هم بزنند. من این حرف آقای آزاد، از ابتدای بحث تا حالا، را با طلا می‌نویسم. یعنی کافی است که آقای خامنه‌ای یک خط بنویسد که کمیته های دفاع از انقلاب را تشکیل بدهند. همین الان که آمریکا آمده و حملات سنگین کرده. خب، آقای مجتبی خامنه‌ای می‌تواند بگوید ما احساس خطر می‌کنیم. و برای کمک به مسؤولان کشور و غیره، کمیته‌های مردم مبعوث شده، کمیته‌های دفاع از ایران و سپاه، تشکیل بدهد. آن‌وقت، این نیرو می‌تواند کانالیزه شود.

من حرف شما را قبول دارم. خیلی از بچه هایی که ۱۲۵روز ۱۳۰روز در خیابان هستند خودشان می‌گویند که یک هفتهٔ دیگر ممکن است تظاهرات تمام شود. حالا من باز می‌خواهم با آقای آزاد اینجا موافقت کنم. برای این که الان این تشیع جنازه، که خیلی خیلی هم حماسی است، می‌تواند چیزی باشد که ما در روانشناسی به آن کاتارسیس یا تخلیه می‌گوییم ــــ یک غمی را تخلیه کرد، یک خشمی را تخلیه کرد، که فردا ممکن است مردم دیگر به خیابان نیایند. یعنی ممکن است اتفاقاً این تشیع جنازه پایان تجمعات داخل خیابان‌ها باشد؛ همان‌طور که معاون وزیر کشور پزشکیان آمد بیرون و گفت که باید خیابان‌ها را جمع کنیم، خیابان‌ها علیه منافع ملی هستند، و غیره.

برای همین است که من حرف شما را قبول دارم: یعنی رهبر فراخوان بدهد که ما کمیته تشکیل بدهیم، گروه تشکیل بدهیم، و این حضور عظیم‌مان را به‌قدرت ترجمه کنیم.

بهمن آزاد:

دقیقا. بحث من از لحظه اول همین بود. به این امید ننشینیم که این تفاهم‌نامه مسأله‌ای را برای ما حل خواهد کرد. این تفاهم‌نامه فقط روی کاغذ است و تنها یک وقت خریدن درست شده است ــــ شاید از هر دو سمت، برای این که خودشان را برای دور بعدی آماده کنند. این‌که بگوییم این بندش را چنین کنید، آن بندش را چنان کنید، نتیجه‌ای ندارد، چون برای این کار ساخته نشده. ما با یک نیرویی، با یک جریانی، که صادقانه می‌خواهد یک صلح را بپذیرد طرف نیستیم. فریب‌هایشان را قبلاً دو بار دیده‌ایم. این هم دفعهٔ آخر نیست. بپذیریم که این تفاهم‌نامه عملی نیست و برویم فکر دیگری بکنیم. از جمله، از این فرصت استفاده کنیم تا هم قدرت پشت جبههٔ داخل ایران را تقویت کنیم و هم جبههٔ دفاعی نظامی خودمان را مستحکم کنیم.

جدال:

می‌گویند که حاکمیت در مجموع نگران بود که ترامپ اگر واقعاً، مثلاً، شبکهٔ برق ایران را نابود کند، از نظر داخلی با مشکل روبه‌رو می‌شویم. با توجه به بحث اجتماعی داخلی، بالاخره از این جمعیت ۸۵ میلیون نفری، از یک ‌طرف ۳۰ میلیون نفر هنوز مخالف‌اند، و از طرف دیگر ۱۵ میلیون خیلی سرسخت پای کار هستند. بقیهٔ جمعیت هم که به میدان نیامده‌اند. حالا اگر برق ایران مثلاً روزی ۸ ساعت قطع شود، همهٔ کارهایی که به برق مربوط است، مثل کارهای کامپیوتری، از بین برود، یواش یواش شورش‌های شهری شروع می‌شود، و این مشکل‌ساز خواهد بود. برای همین است که نگرانی از ضربه دیدن زیرساخت های‌ایران یک مسألهٔ انتزاعی نیست.

درست است که قوی‌ترین نیروی فعلی در ایران نیروی حزب‌اللهی است؛ که قوی‌ترین نیروی فعلی در ایران نیروی طرفدار حاکمیت، یک جمعیت ۲۰ــ ۱۵ میلیون نفری منسجم است، که عمیقاً آمادگی هزینه دادن را دارد. ولی بالاخره یک جمعیتی که حاضر نیست هزینه بدهد و می‌تواند تخریب کند هم هنوز در ایران وجود دارد. این مسأله، مسألهٔ خیلی خیلی مهمی است. من فکر می‌کنم که نیروی نظامی دارد آن کارهایی را که شما می‌گویید انجام می‌دهد. ولی روند پشت جبهه دقیقاً معکوس است، یعنی دولت پزشکیان دقیقاً در جهت عکس کاری که باید بکند ــــ یعنی بالا بردن آمادگی دفاعی اقتصاد و ایجاد یک اقتصاد مقاومتی در وضعیت جنگی ــــ عمل می‌کند. و این جامعه را ملتهب می‌کند. و اینجا است که آن کمیته‌ها، آن نیروی اجتماعی مردم، به‌جای این که فقط پرچم تکان بدهد باید کارهای عملی‌تر انجام دهد و بازی‌سازی کند.

از این نظر، من ناراحتم که کسانی که بعضی کامنت‌ها را گذاشته‌اند اصلاً متوجه نشده‌اند که موضوع حرف‌های آزاد چه بوده. و این نشان می‌دهد که این فضا دچار نوعی خودفریبی است، یعنی فکر می‌کنند که فقط از طریق خیابان می‌توانند بازی را عوض کنند. من هم اینجا موافقم که فقط به‌واسطهٔ خیابان نمی‌توانند. من هم معتقدم که باید در اسرع وقت و تا دیر نشده خیابان را به قدرت ترجمه کرد.

بهمن آزاد:

دقیقاً. ببینید، همین فَترتی که تفاهم‌نامه برای به تأخیر انداختن جنگ ایجاد کرده، در عین حال برای تمام سرمایه‌داران بزرگ ایران و نئولیبرال‌ها فرصتی ایجاد کرده که از این وضعیت جنگی به‌نفع خودشان استفاده کنند: نرخ دلار را بالا ببرند، ارز ملی را تضعیف کنند، احتکار کنند، قیمت بنزین و دیگر کالاها را به‌طور سرسام‌آور برای مردم بالا ببرند، و…. خود این اقدامات در خدمت امپریالیسم آمریکا است. اگر این روند کش بیاید و ادامه پیدا کند، آمریکا خواهد توانست کاری را که قادر نشد از طریق ضربهٔ نظامی انجام دهد، از طریق تضعیف و ایجاد شکاف در پشت جبهه انجام دهد. وضعیت نه جنگ و نه صلح را ادامه خواهد داد تا بتواند به کمک اقدامات تخریبی سرمایه‌داری لیبرال داخلی، پشت جبههٔ ایران را خالی کند و نظامیان را از داخل وادار به ترک مقاومت کند. خب، همهٔ این‌ها را محاسبه می‌کنند. بی‌دلیل نیست دشمن ۷۰ ــ۶۰ سال است سوار دنیا است.

جدال:

بسیار خوب، آقای آزاد. حالا من می‌خواهم قبل از رفتن، از شما که در مورد خود آقای خامنه‌ای بپرسم. سؤال من این است که آیا شما خود آقای خامنه‌ای را هم به شکل جبرگرایانه تفسیر می کنید، و فکر می‌کنید که در این ۳۶ سالی که بر مسند قدرت بود، چاره‌ٔ دیگری جز این مسیری که به‌خاطر این توازن قدرت در حاکمیت طی کرد، نداشت؟ یا این‌که نه، گمان می‌کنید که می‌توانست وزن اقتصاد سیاسی، و در واقع مبارزات اقتصاد سیاسی، را سنگین‌تر کند، و از طبقات مستضعف، به‌ویژه به‌شکل طبقاتی و نه‌فقط به‌شکل توده‌ای، یارگیری کند؟ یعنی به‌جای این که عملاً مقهور غربگرایان بشود، آن‌ها را بیشتر عقب بزند؟

آقای خامنه‌ای در حالی شهید شد که این جمله‌اش که «مذاکره شرافتمندانه، عاقلانه، و هوشمندانه نیست» توسط همین نظامی که ایشان رهبر آن بود به هیچ گرفته می‌شد. در واقع، به‌ویژه با آمدن تحریم و غیره در این سال‌های آخر، سهم او در قدرت به‌تدریج کمتر شد. در دههٔ ۱۳۸۰ کوشید اقتصاد را خصوصی کند تا به‌دست جوانان مؤمن انقلابی بیفتد، اما جوانان مؤمن انقلابی تبدیل شدند به بورژوازی مؤمن غیرانقلابی؛ بعد هم یواش‌یواش شد بورژوازی غیرمؤمن غیرانقلابی. در یک فضای ۱۰ سال، سرمایه هر آنچه بود را در درون خودش حل و ناپدید کرد، و بعد تبدیل شد به الیگارشی مسلط بر نهادهای خصولتی، که عملاً خلاف حاکمیت عمل می‌کردند.

برای همین، به‌عنوان سؤال پایانی می‌پرسم: اگر آقای خامنه‌ای درک انقلابی‌تر و ضدامپریالیستی‌تری در عرصهٔ اقتصاد سیاسی می‌داشت، موفق‌تر نمی‌بود؟

بهمن آزاد:

بگذارید جواب شما را به‌طور خلاصه این‌طور بدهم که، با شناختی که از آقای خامنه‌ای دارم، اگر می‌توانست می‌کرد. ولی از این زاویه جلو جلو برویم، آقای علیزاده: فرض کنید آقای خامنه‌ای تصمیم گرفته بود که جلوی بورژازی نئولیبرال ایران بایستد و یک تحول اقتصادی در ایران ایجاد کند. گام‌هایی که باید به برمی‌داشت چه بود؟ صرف گفتن این که «باید می‌کرد» کافی نیست. بگویید چه کار باید می‌کرد؟ سپاه را وارد میدان می‌کرد؟ حکومت نظامی اعلام می‌کرد؟ سرمایه‌داران را دستگیر و بانک‌هایشان را تعطیل می‌کرد؟ شما می‌گویید باید این کار را می‌کرد، ولی نمی‌گویید با کدام ابزار قدرت؟ یک ابزار قدرتش نیروهای مسلح ایران بود؛ شاید قوهٔ قضاییه هم بود ــــ یعنی جاهایی که خودش مستقیماً درگیر بود. مجلس که زیر کنترل او نبود، ریاست جمهوری هم کنترل دیگری داشت. باید چه کسی و چه چیز را جابه‌جا می‌کرد تا بتواند حرفش را پیش ببرد؟ و آیا هر حرکتی در این راستا فوراً به‌معنای یک حرکت استبدادی تعبیر نمی‌شد و در مقابل آن یک شکاف عظیم اجتماعی به‌وجود نمی‌آمد؟ و آیا رهبر انقلاب ــــ به‌عنوان رهبر کشوری که می‌کوشد بقایش را زیر تیغ تیز امپریالیسم حفظ کند ــــ وظیفهٔ حفظ وحدت، استقلال، و تمامیت ارضی ایران را نداشت؟ اگر می‌خواست دست به چنین اقداماتی بزند، تا چه حد می‌توانست پیش برود بدون این‌که شکافی ایجاد کند و کل قضیه به باد رود؟

من برای شما مثالی از اول انقلاب می‌زنم، زمانی که وضعیت به این حادی هم نبود. اگر یادتان باشد، در زمان آقای خمینی قرار بود بندهای «ج» و «د» قانون اصلاحات ارضی برای تقسیم زمین‌های بزرگ‌مالکان ــــ یعنی اعلام جنگ به ملاکین بزرگی که در زمان شاه همه کاره بودند ــــ به اجرا درآید. آن‌ها بعد از انقلاب هم بودند و همچنان زمین‌هایشان داشتند. در حال اجرای بند «ج» و «د» اصلاحات ارضی بودند که ناگهان همه‌چیز متوقف شد. چه چیز اصلاحات ارضی را متوقف کرد؟ حملهٔ عراق به ایران. بحث رهبری ایران این شد که ما نمی‌توانیم در این وضعیت جنگی، هم در جبههٔ داخلی و هم در جبههٔ خارجی به‌طور هم‌زمان بجنگیم. البته حزب ما مخالفت کرد. بحث حزب این بود که کسانی که دارند در جبههٔ خارجی می‌جنگند و روی مین‌ها راه می‌روند، فرزندان همین دهقانان فقیری هستند که این بزرگ‌مالکان به بیچارگی کشانده‌اند. و اتفاقاً این جنگ داخلی، با تقویت پایهٔ مردمی انقلاب، در خدمت جبههٔ خارجی است. موضع ما این بود. ولی ارزیابی حکومت در آن مقطع این بود که از عهدهٔ نبرد هم‌زمان در دو جبهه بر‌نمی‌آید، و اصلاحات ارضی را متوقف کرد. فکر نمی‌کنید آقای خامنه‌ای هم در این روند با وضعیت مشابهی روبه‌رو بوده، و با تحلیل خودش به این نتیجه رسیده بوده که نمی‌تواند بیش از حد معینی بتازاند؟

جدال:

بهترین مثالی که می‌شود زد این است که آقای خامنه‌ای در چهار سال اول ریاست جمهوری احمدی‌نژاد برای یک بسیج طبقاتی تلاش کرد. ولی بورژوازی ایران و تکنوکراسی ایران این بازی را در سال ۱۳۸۸ به آن شکل پرهزینه بهم زد. با این‌که دورهٔ رئیسی هم یک تفاوت‌هایی داشت، ولی در دوره‌ٔ رئیسی هم گرایش رئیسی به طبقات پایین‌تر بود، که آن هم در کم‌تر از یک سال توسط «زن، زندگی، آزادی» به‌هم خورد. پس، در واقع هنر آقای خامنه‌ای این بود که برخلاف این دوستان ما، که هیجان‌طلب هستند، خیلی شبیه حزب توده بود. این ملاحظه‌کاری را داشت که به‌خاطر هدف نهایی و هدف اولیه ــــ که آن را تضاد با امپریالیسم می‌دانست ــــ حتی در مقابل ستون پنجم آن، یعنی غرب‌گرایان داخلی، دندان روی جگر بگذارد. متأسفانه، به‌دلیل که نداشتن این تحلیل‌ها است که مخاطبان نمی‌فهمند که چرا آقای خامنه‌ای می‌بایست روحانی را هشت سال تحمل کند. یا، مثلاً، مخاطب متوهّم می‌گوید که سپاه باید کودتا کند. یعنی فهم او متاسفانه با بینندهٔ شبکهٔ «اینترنشنال» یکی است. فکر می‌کنند با فشار یک دکمه سپاه می‌تواند کودتا کند. و متأسفانه، ما با مخاطبی طرفیم که دچار «اینترنشنال»زدگی است. می‌گوید چرا خامنه‌ای عدالت برقرار نکرد؟ من با حرف شما از این نظر موافقم که از تعدد مراکز واقعی در ایران مثال‌ها زدید. رئیسی یک قدم جلوتر رفت و آن‌ها خیابان را علیه او فعال کردند.

ولی من از شما می‌پرسم: خیابان را فعال کردن چه اشکال دارد؟ طرف مقابل دارد خیابان را فعال می‌کند. پس فعال شدن خیابان معنی می‌دهد. فعال شدن خیابان در سال ۱۳۸۸ به فعال شدن خیابان در سال ۱۴۰۱ ترجمه شد. یک نیروی بالایی ــــ به اسم حسن روحانی، به اسم ظریف، به اسم خاتمی ــــ رفتند در بیت رهبر نشستند و گفتند اگر می‌خواهی کشور به‌هم نخورد، راه را باز کن تا ما بیایم تو. همین شد که با سقوط هلیکوپتر رئیسی نظام گفت آقایان تشریف بیارید و سهم‌تان را بگیرید. ولی بازی را به‌هم نزنید، کشور را از هم نپاشانید، و از داخل تجزیه نکنید. بعد از ۱۳۸۸ هم همین اتفاق افتاد. بعد از ۱۳۸۸ که بازی را به‌هم زدند، شورای نگهبان در را باز کرد. و این را مخاطب نمی‌تواند بفهمد که این بورژوازی در داخل ایران چنین قدرتی دارد. و این قدرتی نیست که در یک گوشه باشد و ما برویم آن را بمباران کنیم. این قدرت با بقیهٔ اجزاء حکومت درهم تنیده است. برای برای همین است که رهبر مجبور بود با آن‌ها مماشات کند.

سؤال من از شما این است که وقتی آن بورژوازی با اردوکشی‌های خیابانی قدرتش را بیشتر می‌کند، چه اشکالی داره که این طرف هم با اردوکشی خیابانی، خیابان را رادیکال‌تر کند؟

بهمن آزاد:

برنامهٔ آمریکا برای حمله آخرش را در خیابان بودن مردم بر هم زد. ما در این تردیدی نداریم که مردم نقشی حیاتی بازی کردند. ولی من بین دخالت مردم در راستای دفاع از مملکت با وارد شدن به عرصهٔ سیاست‌گذاری مشخص، مرز قائلم. نقش مقاومتی مردم سر جایش است، همان‌طور که نقش ایجاد اغتشاش هم اگر پیش بیاید می‌تواند تعیین‌کننده باشد. در این مسألهٔ تردیدی نیست. هم ما روی نیروی مردم حساب می کنیم هم دشمن ما.

در این که مردم باید در سمت انقلاب باشند، تردیدی نیست، ولی مسأله این است که آیا امثال من می‌توانند از وسط خیابان در عرصهٔ سیاست گذاری مشخص نقش بازی کنند؟ از نظر من، نه. مردم می‌توانند بگویند چه کار باید بشود، ولی نمی‌توانند تعیین کنند چه‌طور باید انجام شود. این کار را واگذار کنیم به نیروهای انقلابی که اطلاعات لازم را در مورد این‌که چه تصمیمی درست است در اختیار دارند. از این زاویه است که به‌نظر من دخالت و سیاست‌گذاری دو مفهوم متفاوت هستند.

جدال:

بسیار عالی، مخاطب بحث شما را فهمید. استنتاج من هم همین است. ولی باید راه‌هایی پیدا کرد ‌که این نیروی عظیم اجتماعی که ما در این ۱۳۰ روز، و به‌ویژه در ۲۴ ساعت تا ۷۲ ساعت گذشته، در تهران، در قم، دیدیم، و واقعا باورنکردنی و عظیم است، بتواند به قدرت ترجمه شود. به‌نظر من، اگر این خواست خود آقای خامنه‌ای پسر باشد، به‌ویژه در قالب چیزی به اسم کمیته‌های دفاع از انقلاب و غیره، این می‌تواند به این مردم فضایی بدهد که بتوانند نیروی خودشان را منسجم کنند ــــ مثل اول انقلاب. فقط کافی است که این اعتماد به مردم وجود داشته باشد. و البته من این کار را سخت می‌دانم چون خیلی از این نهادها این اعتماد را به مردم ندارند. در حالی که آقای ‌خامنه‌ای خودش را در کنار مردم مبعوث شده می‌گذارد می‌گوید «مردم مبعوث‌شده و من»، و خودش را حتی بعد از مردم می‌گذارد، ولی خیلی نهادها، مثل همین رفتاری که در این سه روز تشییع جنازه کردند، مردم را به هیچ می‌گیرند، از آن بالا می‌خواهند همه‌چیز را مهندسی کنند، و نگاهشان خیلی مردمی نیست. ولی با این حال من فکر می‌کنم که اصل ماجرا همین است، و این خواست خیلی از آدم‌ها در خیابان هم بود.

ما نگرانیم که این نیروی اجتماعی که پنجاه روز، شصت روز، صد روز، دویست روز، سیصد روز، در خیابان بوده، ابدی نباشد. در حالی که ما باید برای جنگ ایران و آمریکا برای یکی دو سال آینده برنامه ریزی کنیم. و اتفاقاً کسانی که مثل آقای آزاد یک فهم و افق بلند ضدامپریالیستی دارند، می‌دانند که آمریکا نیامده است که یک هفته جنگ کند و برود ــــ نه مثل غربگراها فکر می‌کنند که آمریکا آمده که مذاکره و و آشتی کند، و نه مثل به‌قول معروف نظامی‌گراهایی که فکر می‌کنند آمریکا شکست خورده و دارد دمش را روی کولش می‌گذارد و از این منطقه می‌رود. امثال آقای آزاد دچار این یک چنین ساده‌انگاری نیستند. آن‌ها می‌گویند ما باید برای دو سه سال آینده کاری کنیم که این نیروی اجتماعی هم بتواند در صحنه باشد، سپاه بتواند نیرویش را تقویت کند. و برای این کار مهم است که ما بتوانیم وزارت اقتصاد را، بانک مرکزی را، اتاق بازرگانی را، از دست سرمایه‌دارهای غرب‌گرا خارج کنیم.

و من از همه مخاطبان امشب‌مان سوال می‌کنم که در این ۱۳۰ روز حضور در خیابان‌های تهران برای عقب راندن بانک مرکزی و اتاق بازرگانی چه‌کار کردید؟ مرگ بر سازشکار گفتن فقط یک جمله است. بعد آن‌ها می‌توانند فضا را تند کنند، بگیر و ببند انجام دهند، و بعد خیابان را ببندند. ولی چه اتفاق عملی برای توضیح ارتباط عینی و عملی میان اتاق بازرگانی و سازش صورت گرفت، و چه توضیحی برای آگاهی دادنی که بتواند این تغییرات به‌وجود بیاورد داده شد؟ چه کمیتهٔ اقتصادی به‌وجود آمد که بگوید این‌ها پیشنهادات ما برای اقتصاد وضعیت جنگی، یا حتی اقتصاد دوره آتش‌بس، است تا مردم و فقیر مستأصل نشوند؟

من با حرف شما کاملا موافقم. و من هم نگرانم که این نیروی اجتماعی به قول معروف ته بکشد، یا نیروهای راستگرا بتوانند با دسیسه‌های مختلف آن‌ها را پس بزنند.

اگر حرف پایانی هست آقای آزاد بفرمایید وگرنه از شما خداحافظی کنم.

بهمن آزاد:

خیلی ممنون آقای علیزاده. متشکرم از نتیجه‌گیری‌تان. من فقط به‌طور مشخص‌تر اضافه ‌می‌کنم که در این چارچوبی که الان شما تعریف کردید، به‌نظر من دو عنصر طلب‌کردنی وجود دارد که، در این مقطع خاص و به‌منظور آمادگی برای فاز بعدی نبرد، تعیین‌کننده است: یکی ملی کردن تجارت خارجی ایران، و دیگری ملی کردن بانک‌های خصوصی. به‌نظر من، این دو خواست از دیدگاه اقتصاد مقاومتی در جنگ بعدی تعیین‌کننده خواهد بود. به‌قول بعضی‌ها، مسؤولان ما، در تفاهم‌نامه، امنیت کشور را در مقابل آزاد شدن ۶ میلیارد از منابع مالی مسدود‌شده معامله کردند، ولی هیچ صحبتی از ۱۳۰میلیارد دلار ثروتی که سرمایه‌داران ایرانی آزادانه از کشور خارج کردند نیست. شما نمی‌توانید دروازه را باز بگذارید که آن‌ها بتوانند چنین کاری بکنند، و بعد بروید برای پس گرفتن ۶ میلیارد دلار با آمریکا معامله کنید.

اول باید این دروازه‌ها را بست و محکم کرد. در داخل کشور ثروت خیلی بیشتر از این‌ها هست که بشود با آن به جنگ و مقاومت ادامه داد. دو محور اصلی کنترل این منابع، به‌نظر ما، مسأله ملی کردن بانک‌ها و مسأله تجارت خارجی است، که هر دو در چارچوب قانون اساسی است. آنچه که اتفاق افتاده ــــ یعنی خصوصی کردن بانک‌ها و تجارت خارجی توسط نئولیبرال‌ها ــــ در تخلف صریح از قانون اساسی بوده است، و باید فوراً تصحیح شود. و این به‌هیچ‌وجه زیاده‌خواهی نیست، طلب اجرای قانون اساسی است.

جدال:

خیلی خیلی ممنون آقای آزاد. از شما تشکر می کنم. یک جملهٔ پایانی هم در مورد خود آقای خامنه‌ای بگویید. شما هر فرد و هر شخصیتی را در تاریخ نمادی از نیروهای اجتماعی ـ اقتصادی پشت سرش می‌دانید. و احتمالاً برای شما سخت است که در مورد فرد حرف بزنید. ولی، به‌نظر شما، در این دورهٔ ۳۴ ساله آقای خامنه‌ای، تأثیر شخص خامنه‌ای را بر تاریخ ایران و بر این منطقه را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ می‌توانید نظرتان را در چند جمله بگویید؟

بهمن آزاد:

بگذارید به این شکل بگویم: من بقای امروزی ایران را مدیون آقای خامنه‌ای می‌دانم. دشمنان ایران مصصم بودند که از ایران هیچ چیز باقی نگذارند ــــ از انقلابش، از تداومش. هرچند صدمات زیادی خورده‌ایم و هنوز هم به نتایج مورد نظرمان نرسیدیم، ولی این که توانستیم تا اینجا در برابر این‌همه همه خشونت و خصومت، این‌همه جنایت و خباثت، دوام بیاریم، این را ما مدیون آقای خامنه‌ای و درایت انقلابی‌شان هستیم.

جدال:

این را چطوری توجیه می‌کنید؟ با این‌که یک چپ نباید کیش شخصیت داشته باشد، یا افراد را خیلی در تاریخ بزرگ کند، چطور است که شما شخص آقای خامنه‌ای را تا این حد مهم می‌دانید؟

بهمن آزاد:

من این را بر اساس درک از یک جامعهٔ مشخص، یعنی جامعهٔ ایران، می‌گویم، و نه از زاویهٔ فرمول‌های عام کلاسیکی که داریم.

ببینید، نقش مذهب و تشیع در انقلاب ایران نقشی تعیین‌کننده بوده است. ما نه با مارکسیسم، نه با ناسیونالیسم، نه با هیچ‌کدام از ایدئولوژی‌های دیگر، نمی‌توانستیم انقلاب ایران را تا اینجا بیاوریم. و نقش رهبر مذهبی کشور، در سیستمی که عمدتاً ایمانی کار می‌کند، می‌تواند تعیین کننده باشد. برای کسی مثل من، که عقلانی فکر می‌کند، یا برای یک آمریکایی، که به منافع و جیب خودش نگاه می‌کند، شاید ایمان نقش تعیین‌کننده نداشته باشد. ولی در جامعه‌ای مثل ایران، و همین‌طور هم در بسیاری جوامع مشابه آن، بسیار تعیین‌کننده است. آقای خامنه‌ای رهبر سیاسی مردم عراق نبودند، ولی عراقی‌ها هم او را رهبر ایمانی ـ معنوی خود می‌دانستند. در این چارچوب بود که در واقع آنچه به‌صورت وحدت ایمانی امت عمل‌می‌کرد، انقلاب را حفظ کرد. و این کاری بود که هیچ کدام از ما با هیچ ایدئولوژی دیگری نمی‌توانستیم انجام دهیم. عامل تعیین‌کننده این است.

جدال:

این نکتهٔ خیلی مهمی است. شما معتقدید که این که آقای خامنه‌ای صورت‌بندی بدنهٔ اجتماعی حامی خودش را حول مذهب انجام داد، نه مثلاً حول طبقه و حول مسائل دیگر، یا این که نیامد ایرانیّت را بیش از یک اندازه در مقابل مذهب پررنگ کند، یا مثلاً مثل آقای خمینی نیامد فقط از مستضعف حرف بزند، کار درستی بود. شما معتقدید که این از نظر کنش سیاسی کار درستی بود؟

بهمن آزاد:

من به درست و غلط بودنش کاری ندارم. من فقط این را می‌گویم که آن عامل ایمانی باعث شد که ایشان بتواند به‌عنوان فرد نقش تعیین‌کننده بازی کند. حالا درست بودن یا غلط بودن آن را تاریخ تعیین می‌کند. من کمونیست مسلماً دید خودم را نسبت به مسائل دارم. ولی، به‌نظر من، مذهب یک عامل وحدت‌ساز در جامعهٔ ایران و در انقلاب ایران بوده. و درست به‌همین دلیل، اعتماد و اعتقاد به یک رهبر ایمانی مثل آقای خامنه‌ای می‌توانست برای شخص ایشان نقشی تعیین‌کننده ایجاد کند. در این چارچوب بود که نقش فردی آقای خامنه‌ای تعیین کننده شد. این دید من است، که البته ممکن است اشتباه هم باشد.

جدال:

متأسفانه، مخاطب جوان ما، که هیچ‌چیز از تاریخ کشورش نمی‌داند، نه از تاریخ پهلوی، نه از تاریخ اول انقلاب، شاید نداند که نقش حزب توده در هم‌فکری با رهبری انقلاب اسلامی چه بود، و این‌که چگونه بخشی از ادبیاتی که تولید کرد، به ویژه توسط آیت‌الله خمینی، امام خمینی، جذب شد؛ و چگونه حذف این حزب در دههٔ ۱۳۶۰ یک فقدان بود. یکی از دلایلی که از پایان دههٔ ۱۳۶۰ لیبرال‌ها و غرب‌گراها یکباره نسبت به حتی انقلابی‌های اسلامی وزن خیلی خیلی سنگین‌تری پیدا کردند، این بود که انقلاب اسلامی کمکی را که به اسم حزب توده، به اسم چپ انقلابی داشت ــــ که خودش را درون انقلاب تعریف می‌کرد، و نه برانداز بود نه مخالف اسلام ــــ از دست داد. و در نبود این حزب، کفهٔ ترازو از نظر تئوریک سبک شد و از میان رفت.

حالا اگر می‌خواستید با رهبر جدید ایران صحبت کنید چه می گفتید؟ الان برای این دورهٔ جدیدی که آغاز شده چه پیشنهادی برای ایشان دارید؟ چه مشورتی دارید؟

بهمن آزاد:

تنها پیشنهادم این است که راه پدرشان را طی کنند و تاکنون نشان داده‌ند که طی می‌کنند. در وضعیتی هستیم که بسیاری از تضادها هرچه بیشتر به سطح آمده‌اند و شاید خیلی ملاحظه کاری‌هایی که در عرض سی چهل سال گذشته لازم بود، امروز دیگر کاربرد نداشته باشد، یا حتی به ضرر ما عمل کند. این یعنی چه؟ یعنی این‌که صف‌بندی‌ها را دقیق‌تر تعریف کنند، بر اساس و در جهت صف‌بندی‌هایی که انقلاب را به پیش می‌برند حرکت کنند و نترسند از آن که آنچه از آن می‌ترسیدیم پیش بیاید. چنین چیزی هم‌اکنون پیش آمده است. و به‌قول معرف دیگر از این سیاه‌تر رنگی نیست. این مرحلهٔ مبارزه است و مرحلهٔ گرفتن حق. آن فازی که ما می‌خواستیم به‌تدریج مساله را با آمریکا حل کنیم گذشته است، و در واقع الان وارد مرحله‌ای شده‌ایم که دیگر باید تکلیف نهایی را روشن کرد. دیگر نمی‌توانیم حل مسائل را به درازمدت واگذار کنیم، که مثلاً حالا سی سال دیگر هم جلو می‌رویم تا ببینیم چه می‌شود. وضعیت دنیا و وضعیت آمریکا در مدت‌زمانی بسیار کوتاه‌تر از آنچه فکر می‌کنیم روشن خواهد شد.

جدال:

اتفاقاً، خیلی از مشاوران حاکمیت در ایران با شما موافق‌اند. مرحله‌ای که ما در هستیم مرحلهٔ پایان امپریالیسم آمریکا است. و در مرحلهٔ پایان امپریالیسم، اتفاقاً سطح خشونت می‌تواند خیلی خیلی بالا برود. جنگ اوکراین، ۷ اکتبر، و جنگ ایران این را نشان می‌دهد که داریم به وضعیت پایانی نزدیک می‌شویم. خود آقای خامنه‌ای می‌گفت که دورهٔ گذار دوره‌ای بسیار پر از حوادث خطرناک و غیرقابل پیش‌بینی خواهد بود. خودش نگران این دورهٔ گذار بود. حالا عده‌ای مرتب پیشنهاد می‌کنند که ما به‌خاطر خطرناک بودن این دورهٔ پایانی امپریالیسم آمریکا، برویم روی بقای خودمان متمرکز شویم و حداقلی بازی کنیم. یعنی سعی کنیم که فقط بقاءمان را حفظ کنیم تا از این مرحله عبور کنیم، و بعدش به‌قول معروف مسائل حل می‌شود. دکتر متقی، خود آقای لاریجانی شهید، و خیلی‌های دیگر طرفدار نظریهٔ بقا هستند. خیلی از غربگران هم پشت نظریهٔ بقا پنهان می‌شوند، هرچند آن‌ها هدف‌شان اصلاً چیزی دیگری است ــــ نرمالیزه کردن رابطه با آمریکا.

شما چطور؟ آیا شما هم معتقدید که ما باید حداقلی و حول بقا حرکت کنیم؟ یا این‌که نه، امکان دارد که ما، به‌ویژه با ورود به بلوک‌بندی‌های بزرگ‌تر، رفتار متفاوتی داشته باشیم؟

بهمن آزاد:

شما فرض کنید یک شیری الان در دو متری شما پریده و می‌خواهد شما را بدرد. در این وضعیت، سیاست بقای شما چیست؟ این‌که در مقابل شیر کوتاه بیایید تا تصمیمش را عوض کند؟ در یک چنین شرایطی، یا شما باید شیر را بکشید، یا او شما را می‌کشد. بقای شما یعنی عدم بقای او، و بقای او یعنی عدم بقای شما. آن شیر انتخاب دیگری برای شما نگذاشته است….

جدال:

من میخوام تفکیک کنم. مثلاً دکتر متقی از تسلیم نمی‌گوید، ولی معتقد است همین آتش‌بس را باید بپذیریم، چون ما برای بقا نمی‌توانیم حداکثری فکر کنیم.

بهمن آزاد:

مسلماً نمی‌توانیم حداکثری فکر کنیم، برای این‌که در این شرایط تعادل نیرو به‌نفع ما نیست که ما حداکثری حرکت کنیم. خود آمریکا هم با تمام قدرقدرتی‌اش نمی‌تواند حداکثری عمل کند. بحث آن‌ها این است که ما باید بر اساس بقا حرکت کنیم. ولی آمریکا هم دقیقاً دارد برای بقا حرکت می‌کند. یعنی الان اینجا ما با یک تضاد بقاها در دو سمت روبه‌رو هستیم. اینجا بقای یکی تابع عدم بقای دیگری است. در نتیجه، باید با فرمولی فراتر از مسألهٔ احتیاط برای حفظ بقای خودمان حرکت کنیم. باید روشن کرد برای حفظ بقا در مقابل کسی که متقابلاً برای حفظ بقای خودش می‌خواهد شما را نابود کند، چکار باید کرد. اگر ۲۰ سال پیش بود، می‌شد برای حفظ بقا صبر استراتژیک داشت.

جدال:

این موضوع اصلی است. سوء‌تفاهمی که بین من و شما در اول برنامه به‌وجود آمد. آقای خامنه‌ای تا لحظه آخر اقدام پیش‌دستانه علیه آمریکا نکرد؛ با این‌که آمریکایی‌ها می‌گفتند می‌خواهند او را ترور کنند. آقای خامنه‌ای تا لحظهٔ آخر ــــ عراقچی را فراموش نکنیم ــــ اجازه داد که مذاکرات را ادامه بدهند. این آمریکا بود که تصمیم گرفت بازی را از بازی تضعیف ایران به بازی بقا بکشاند.

بهمن آزاد:

آمریکا تصمیم نگرفت، مجبور شد. وضعیت داشت عوض می‌شد. آمریکا اگر منطقهٔ خاورمیانه را از دست می‌داد، تمام دنیا را از دست می‌داد. با تمام نیرو رفتند پای حفظ منطقه. از ۷ اکتبر بگیرید بیایید جلو. برای این‌که ۷ اکتبر داشت می‌رفت که کاسه‌کوزه‌شان را به‌هم بریزد.

جدال:

یک سؤال دیگری که من دارم: من خیلی وقت‌ها می‌خواستم این سؤال را از شما بکنم. همین امروز دوست من آقای دکتر ابوالفضل بازرگان ویدیویی پرکرده در مورد این که روسیه در روز شهادت آیت‌الله خامنه‌ای می‌توانست به ایران کمک ماهواره‌ای برساند. چون موشک‌های تاماهاک می‌بایست ۱۱۰۰ کیلومتر طی کنند تا به مرکز تهران برسند. و این‌که حداقل روسیه می‌توانست از طریق ماهواره‌هایش از این موضوع خبردار بشود، ولی به ما خبر نداد. در واقع، ادعای ایشان این است که، ما برای این‌که بتوانیم این بقا را حفظ کنیم، در این لحظه نباید روی بلوک‌بندی‌ها حساب کنیم. در این بلوک بندی ما یکی از یاران‌مان به اسم سوریه را از دست دادیم. ونزوئلا، حالا یک یار مستقیم نه ولی یک یاری از خارج دور ما، بود که از دست رفت و غیره. ایشان می‌گویند این بلوک‌بندی‌ها خیلی قابل‌اعتماد نیستند. روسیه می‌توانست در این جنگ خیلی بیشتر به ما کمک کند، ولی نکرد. چین هم تا حدی منفعل ایستاد نشان داد که محدود‌یت‌های خاصی دارد. جواب شما به این گفته‌ها چیست؟ آیا شما فکر می‌کنید که ما باید در این بلوک‌بندی‌ها فعال‌تر حاضر باشیم؟ یا این‌که نه، ما را باید در نهایت این دورهٔ گذار به‌صورت تنهایی و مستقل، و با خوداتکایی امنیتی ، با امپریالیسم آمریکا روبه‌رو بشویم؟

بهمن آزاد:

ما که تکلیف‌مان از قبل روشن بوده و این را بارها در برنامهٔ شما هم گفته‌ایم: ما به‌تنهایی از پس آمریکا و اردوگاه امپریالیسم برنخواهیم آمد.

جدال:

حتی با بقیهٔ محور مقاومت؟ با یمن، با فلسطین، با لبنان؟

بهمن آزاد:

من فکر نمی‌کنم. ببینید، این بازی‌ای که امروز محور مقاومت می‌تواند بکند ناشی از تعادل نیرویی است که روسیه و چین با آمریکا ایجاد کرده‌اند. تا زمانی که دوران قدرقدرتی آمریکا بود، هیچ‌کدام از این حرکت‌ها نمی‌توانست انجام بشود. همه در موضع دفاعی بودیم. این تغییر تعادل نیروها حرکت محور مقاومت را از یک حرکت به‌قول معروف دفاعی و پاسیو، به یک حرکت مقاومتی آکتیو ارتقا داد. یعنی اگر این تغییر تعادل نیرو در سطح جهان نبود، وضعیت همان چیزی می‌ماند که بعد از فروپاشی اردوگاه شوروی در جهان برپا شد: یکه‌تازی امپریالیسم آمریکا و جنگ ۶۰ ساله علیه تروریسم.

جهان از سال‌های ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۰ با آمدن چین به صحنه جابه‌جا شد. خود چین باعث شد که روسیه بتواند عکس‌العمل مستقل نشان بدهد. ما بدون تکیه بر این عینیت‌ها نمی‌توانیم حرکتی انجام بدهیم. ما از جهت توان نظامی یا قدرت اقتصادی در قیاس با آمریکا در جایی نیستیم که بتوانیم به‌تنهایی، و جدا از صف‌بندی‌های جهانی، چیزهایی را به آن تحمیل کنیم. آنچه به ما امکان حرکت می‌دهد نتیجهٔ تعادل قدرت میان دو اردوگاه است.

منتهی ما عضو سست‌عنصر این اردوگاهیم. اگر یادتان باشد، در سفری که آقای پزشکیان به مسکو کرد تا قرارداد استراتژیک با روسیه‌ را امضا کند، در آن قرارداد استراتژیک پیشنهادی روسیه،‌ ماده‌ای هم در رابطه با پیمان دفاعی مشترک با روسیه وجود داشت، که ایران قبول نکرد. خب، حالا من نمی‌گویم چرا قبول نکردید، حتماً مصالح آن زمان را چنین تشخیص داده بودند. ولی حالا، خود شما که این بند دفاع نظامی را امضا نکردید، از روسیه همین وظیفهٔ دفاعی را طلب می‌کنید؟ خب، این توقع بسیار بی‌جایی است.

فکر کنم یک بار در صحبتی که با هم داشتیم این مطرح کردم که خودفدایی برای دیگران در روابط بین‌المللی وجود ندارد. منافع چین هست، منافع روسیه هست، منافع ایران هست. این منافع در راستای هم هستند، و به‌همین دلیل هم با هم همکاری می‌کنند. ولی، خب، طرف هم نگاه می‌کند که تو تا کجا ایستادگی می‌کنی، تا کجا با او همراهی و تا کجا نیستی. آیا من، که در دولت شما با این نیروی نئولیبرال طرفدار غربی که هر آن ممکن است قضیه را بچرخاند طرفم، می‌توانم روی فردای تو حساب کنم؟ آیا می‌توانم خودم را امروز فدای تو بکنم تا تو فردابه طرف دیگر بروی؟

خب، آن‌ها هم باید یک چیز قابل‌اتکا داشته باشند. ما اول باید این قابل اتکا بودن خودمان را نشان بدهیم تا آن‌ها هم بیایند متقابلاً از خودشان نشان دهند. قضیهٔ اردوگاه سوسیالیسم هم نیست که بگوییم وحدت ایدئولوژیک همه را به‌ هم پیوند داده و مسألهٔ بقای یک اردوگاه واحد مطرح است. در جهان امروز ما، تقسیم‌بندی‌های ملی وجود دارد. در این چارچوب، مسألهٔ عمده این است دفاع از منافع خود تا چه حد مستلزم دفاع از منافع دیگری است. همهٔ این‌ها را باید وارد محاسبه کنیم. ما هم باید پا را با چین و روسیه به‌جلو بگذاریم، ولی تاکنون از حد معینی جلوتر نگذاشته‌ایم. اما، با وحود این، چین و روسیه بر اساس منافع خودشان، در چارجوب نبرد جهانی که با آمریگا دارند، می‌بینند که باید از ما دفاع کنند، و تا جایی که توانسته‌اند کرده‌اند.

جدال:

این به نظر من نکتهٔ مهمی است، و این تفاوت نگاه شما است با نگاه رئالیستی امثال آقای بازرگان که همه را دولت‌های مستقل و مجزا می‌بینند، جنگلی می‌بینند که در آن همهٔ دولت‌ها تنها هستند و امکان بلوک‌بندی به آن شکل وجود ندارد. در حالی که من هم با شما موافقم. حداقل، هم روسیه و هم چین هردو یک فهمی از مفهوم امپریالیسم دارند؛ چیزی به نام آمریکا وجود دارد که مناسبات خاصی دارد، و افق آن‌ها این است که باید هژمونی این امپریالیسم را شکست؛ باید این سلطه‌اش را شکست. چین هم دارد با بازی خاص خودش ــــ بازی طولانی‌مدت، صبورانه، با پیچیدگی‌های اقتصادی پیش می‌رود. برای چین، بحث امنیتی نظامی همیشه ثانوی بوده، ولی الان دارد مهم‌تر می‌شود. روسیه به شکل دیگری به شکل امنیتی. ولی این فهم هست، و ایران هم در کلیت خودش باید بتواند تصمیم خودش را بگیرد. دوستانی مثل آقای بازرگان باید به این جواب بدهند که چرا روسیهٔ پوتین با ایران سلیمانی در سوریه در آن ابعاد وسیع همکاری می‌کرد که آمد با ایران شریک هم‌رزم شد. روسیه‌ای که در کنفرانس مونیخ ۲۰۰۷ هنوز امید داشت که بخشی از اروپا بشود، در سال ۱۴ـ۲۰۱۳ آمد کنار ایران و در مقابل غرب، تمامیت غرب، ایستاد. برای همین، من با شما موافقم که روسیه و چین باید ببینند که ایران تصمیم خودش را در این قضیه گرفته و یک دولت آونگی نیست.

در نهایت این نکته، نکته اصلی است که ما بدانیم که مبارزه، مبارزه با این امپریالیسم است همه‌چیز از این افق ناشی می‌شود. و این آن چیزی است که من از آقای آزاد یاد گرفتم…. آنچه از سنت فکری شما یاد گرفتم این است که از کل به جزء بیاییم. اول تصویر کلی را ببینیم بعد بپردازیم به جزء. پرداختن به جزء یعنی پرداختن به این‌که: سپاه کم میزنه، اون یکی زیاد میزنه، و غیره، و همه چیز را از یک فضای محلی و کوچک دیدن. تصویر کلی یعنی ببینید که چیزی به اسم یک قدرت جهانی وجود دارد که هنوز رئیسش آمریکا است. رو به افول هست، ولی هنوز یک تریلیون دلار صرف هزینه نظامی‌اش می‌کند. هنوز ۸۰۰ تا پایگاه نظامی دارد که فقط سیزده چهارده‌تای آن‌ها را ما توانستیم ویران کنیم. هنوز هفتصد و هشتاد و چهار پنج تا پایگاه دیگر در اطراف جهان باقی‌مانده….

خوبی آقای خامنه‌ای این بود که همیشه از تصویر بزرگ شروع می‌کرد. برای همین هم هست که در طول ۳۶ سال خطش عوض نشد. هرگز نیامد بگوید که یهودی با ما دعوا دارد. هرگز یک سخنرانی از آقای خامنه‌ای پیدا نمی‌کنید که در آن نشانه‌ای از یهودستیزی وجود داشته باشد. هیچ نمی‌بینیم که آقای خامنه‌ای صهیونیسم را بیش از اندازه بزرگ کرده‌ باشد ــــ امکان ندارد. آقای خامنه‌ای همیشه اول آمریکا را می‌دید و صهیونیسم را ذیل آمریکا تعریف می‌کرد. او صهیونیسم و اسرائیل را ذیل آمریکا تعریف می‌کرد…. تمرکز آقای خامنه‌ای همیشه روی آمریکا بود ــــ روی اروپا نبود، روی ناتو نبود، روی ترکیه نبود، روی این عرب های حاشیهٔ خلیج فارس نبود، روی وهابیت نبود. او هیچ‌وقت تضاد اصلی را فراموش نکرد. سیدعلی خامنه‌ای هرگز تضاد اصلی را که با امپریالیسم آمریکا بود کنار نگذاشت. و فرق آقای خامنه‌ای با بقیه این بود. و این آدم‌هایی که الان ظاهراً دارند برایش گریه می‌کنند این دستگاه فکری او را هنوز متوجه نشده‌اند. و البته من مطمئنم که عامل نفوذی سنگینی هم هست که عامدانه به اسم دوستی با آقای خامنه‌ای کاری کند که این دستگاه فکری تحریف شود.

آقای آزاد، خیلی خیلی ممنون. از شما تشکر می کنم. اگر جملهٔ پایانی هست، بفرمایید وگرنه من از شما خداحافظی کنم.

بهمن آزاد:

ممنونم آقای علیزاده که به من فرصت دادید که دوباره در خدمت شما باشم. امیدوارم که همه ما بتوانیم از این مبارزه‌ای که متاسفانه طولانی مدت هم خواهد بود سربلند و پیروز بیرون بیاییم.




اکنون که یمن نیز وارد ماجرا شده است، جنگ تن‌به‌تن آمریکا و ایران چه زمانی ابعاد گسترده پیدا خواهد کرد؟

نویسنده: ست فِریس ــ 

بزرگ‌ترین شوک ممکن است نه در میدان نبرد، بلکه ابتدا در پمپ‌بنزین‌های ایالات متحده و اروپا احساس شود. و اکنون که یمن نقشی فعال‌تر در درگیری منطقه‌ای ایفا می‌کند، مصرف‌کنندگان ممکن است به‌زودی دریابند که افزایش قیمت انرژی تنها آغاز ماجرا است. در همین حال، هرچه بیشتر می‌گذرد، دشوارتر می‌توان تشدید اخیر تنش‌ها را مجموعه‌ای از رویدادهای جداگانه تلقی کرد.

رویارویی گسترده‌تر منطقه‌ای

خواه این روند ناشی از راهبردی بلندمدت باشد یا از استیصال کوتاه‌مدت، به‌نظر می‌رسد ماشین جنگ تنها در یک جهت حرکت می‌کند: به‌سوی یک رویارویی گسترده‌تر منطقه‌ای. از جمله نظریه‌های مطرح‌شده این احتمال است که واشنگتن برای پرهیز از یک تهاجم زمینی گسترده و مستقیم، به میزان زیادی بر شرکای منطقه‌ای تکیه کند. یکی از سناریوهایی که به‌طور گسترده مورد بحث قرار می‌گیرد عملیات نیروهای کرد از شمال عراق، هم‌زمان با حملهٔ نیروهای آمریکایی از خلیج فارس را ترسیم می‌کند.

اظهارات پیشین دونالد ترامپ دربارهٔ این که «دیگران» برای آمریکا بجنگند، بیانگر رویکردی غیرمستقیم است و با الگوهای شناخته‌شدهٔ تفکر راهبردی همخوانی دارد، هرچند هیچ تأیید عمومی‌ای وجود ندارد که این سیاست کنونی ایالات متحده باشد.

اگر این گلوگاه‌های دریایی به جبهه‌های دائمی یک درگیری گسترده‌تر بدل شوند، هزینهٔ واقعی نه‌فقط با شمار موشک‌های شلیک‌شده یا سرزمین‌های تصرف‌شده، بلکه با افزایش قیمت سوخت، کند شدن تجارت، تداوم تورم، و پرداخت دوبارهٔ بهای بی‌ثباتی ژئوپلیتیکی از سوی اقتصاد جهانی سنجیده خواهد شد.

برخی دیگر استدلال می‌کنند که تلاش واشنگتن برای اجتناب از رویارویی مستقیم با ترکیه ناشی از تمایل آن به جلوگیری از تضعیف عملیات نیروهای کرد از سوی آنکارا است. در همین حال، حملات هوایی مداوم را می‌توان تلاشی برای آماده‌سازی میدان نبرد پیش از هرگونه عملیات نظامی گسترده‌تر تفسیر کرد. این که این برداشت درست است یا نه، باید منتظر ماند.

احتمال حتی نگران‌کننده‌تر، حمله به تأسیسات آب‌شیرین‌کن در سراسر حوزهٔ خلیج فارس است؛ زیرساخت‌های حیاتی‌ای که آب آشامیدنی میلیون‌ها نفر را تأمین می‌کنند. چنین حملاتی ابعاد انسانی این درگیری را به‌طور چشمگیر افزایش خواهد داد. در حال حاضر، نه اسرائیل و نه ایالات متحده ظاهراً فضای سیاسی چندانی برای تغییر مسیر، بدون آن که چنین اقدامی به‌عنوان عقب‌نشینی تلقی شود، ندارند.

نتیجه، درگیری‌ای است که به‌نظر می‌رسد با هر تبادل جدید شتاب بیشتری می‌گیرد. در همین حال، رأی‌دهندگان آمریکایی برای دنبال کردن پیچ‌وخم‌های پیوستهٔ این بحران با دشواری روبه‌رو هستند. شاید همین ویژگی جنگ‌های «ابدی» مدرن باشد؛ جنگ‌هایی که تا زمانی که بر بودجهٔ خانوارها اثر نگذارند، به حاشیهٔ توجه رانده می‌شوند.

آنچه اکنون اهمیت دارد

تحلیلگران نظامی دربارهٔ تاکتیک‌ها و راهبردها بحث خواهند کرد؛ اما بازارهای مالی چنین نخواهند کرد. با نزدیک شدن فصل انتخابات در ایالات متحده، موضوعی که شاید برای میلیون‌ها آمریکایی بیش از هرچیز اهمیت داشته باشد، قیمتی است که بر روی پمپ بنزین نمایش داده می‌شود. برای بسیاری از خانواده‌هایی که از پیش زیر فشار تورم قرار دارند، جهش دوبارهٔ قیمت بنزین، به‌ویژه در آمریکا، به‌معنای کاهش هزینه‌کرد مصرفی در بخش‌های دیگر خواهد بود.

لایه‌ای دیگر از خطرات

حوثی‌ها تهدیدهای خود علیه کشتیرانی در دریای سرخ را از سر گرفته‌اند. حتی بدون محاصرهٔ کامل، حملات مکرر می‌تواند کشتی‌های تجاری را وادار کند همچنان مسیر خود را از جنوب آفریقا تغییر دهند؛ اقدامی که زمان حمل‌ونقل، هزینهٔ باربری، و فشار بر زنجیره‌های تأمین جهانی را افزایش خواهد داد.

خواه از طریق رویارویی مستقیم نظامی، گسترش جنگ‌های نیابتی، یا افزایش اختلال در شبکه‌های انرژی و کشتیرانی، هر بازیگر جدیدی که وارد صحنه شود احتمال محاسبهٔ راهبردی نادرست را افزایش می‌دهد. بازارها احتمالاً بسیار پیش از آن که ژنرال‌ها نتیجهٔ نبرد را تعیین کنند واکنش نشان خواهند داد. قیمت انرژی، هزینه‌های بیمه، و زنجیره‌های تأمین معمولاً نخستین واکنش را به عدم قطعیت نشان می‌دهند، و در نهایت، مصرف‌کنندگان بخش عمدهٔ این هزینه را متحمل می‌شوند.

برای رهبران سیاسی، این پیامدهای اقتصادی ممکن است به همان اندازهٔ تحولات نظامی اهمیت داشته باشد. قیمت سوخت، تورم، و هزینهٔ زندگی می‌توانند به‌همان اندازهٔ رویدادهای خطوط مقدم افکار عمومی را شکل دهند و بر انتخابات تأثیر بگذارند. هیچ‌کس نمی‌تواند دقیقاً پیش‌بینی کند که این درگیری در ادامه به کجا خواهد انجامید. اما چشم‌پوشی از الگو روزبه‌روز دشوارتر می‌شود: هر تشدید تنش، بازیگران جدیدی را وارد میدان می‌کند، اهمیت موضوع را افزایش می‌دهد، و دامنهٔ پیامدهای احتمالی را گسترش می‌بخشد. اگر این روند ادامه یابد، شاید بدترین مرحله هنوز پشت سر ما نباشد؛ بلکه تازه در آغاز راه باشد.

«آسیب‌های زنجیره‌ای»

قیمت نفت بار دیگر در حال افزایش است، زیرا کارشناسان بازار نسبت به «آسیب‌های زنجیره‌ای» در بازارهای انرژی هشدار می‌دهند. حوثی‌ها پیشاپیش به درخواست برای مسدود کردن گذرگاه دریای سرخ پاسخ داده‌اند، و فارغ از این که این تهدید تا چه اندازه به واقعیت تبدیل شود، روشن است که سیاست‌گذاران با فشارهای شدید روبه‌رو هستند. بازارهای نفت هم‌اکنون نیز علائم هشداردهنده ارسال می‌کنند. مسأله صرفاً این نیست که چه تعداد بشکه نفت از خلیج فارس خارج می‌شود، بلکه این است که آیا بازار خطر هم‌زمان آسیب دیدن زیرساخت‌های حیاتی، مسیرهای کشتیرانی، و افزایش هزینه‌های بیمه را در قیمت‌ها لحاظ خواهد کرد یا نه.

حوثی‌ها پیش‌تر به درخواست‌ها برای تشدید فشار بر دریای سرخ پاسخ داده‌اند و نگرانی‌ها دربارهٔ یکی از حیاتی‌ترین گلوگاه‌های دریایی جهان را بار دیگر زنده کرده‌اند. این که توان عملیاتی آنان تا چه اندازه با لفاظی‌هایشان همخوانی داشته باشد، تقریباً موضوعی فرعی است. شرکت‌های کشتیرانی، بیمه‌گران، و معامله‌گران کالا نمی‌توانند منتظر قطعیت بمانند. آنان ریسک را قیمت‌گذاری می‌کنند، نه گذشته را.

این دقیقاً همان چالشی است که سیاست‌گذاران اکنون با آن روبه‌رو شده‌اند. هر موشکی که به‌سوی کشتی‌های تجاری شلیک شود، حق بیمه را افزایش می‌دهد. هر حملهٔ رهگیری‌شده، ارزیابی مجدد مسیرهای تجاری را ضروری می‌سازد. هر هفتهٔ عدم قطعیت، شرکت‌های کشتیرانی را تشویق می‌کند تا مسیر بسیار طولانی‌تر دماغهٔ امید نیک را در نظر بگیرند؛ اقدامی که هفته‌ها به زمان تحویل کالا می‌افزاید، مصرف سوخت را افزایش می‌دهد و حتی بدون محاصرهٔ کامل دریای سرخ نیز هزینه‌های حمل‌ونقل را بالا می‌برد.

نتیجه، اثری چندبرابری است. افزایش هزینه‌های حمل‌ونقل به افزایش قیمت کالاهای وارداتی منجر می‌شود. افزایش هزینه‌های انرژی در بخش‌های تولید، هوانوردی، کشاورزی، و کالاهای مصرفی، موج ایجاد می‌کند. تورمی که بسیاری از بانک‌های مرکزی تصور می‌کردند سرانجام در حال فروکش کردن است، ناگهان منبع تازه‌ای برای شتاب گرفتن پیدا می‌کند.

اگر روند کنونی ادامه یابد، به نظر می‌رسد احتمال گسترش درگیری بیش از کاهش سریع تنش باشد. خواه از طریق رویارویی مستقیم نظامی، گسترش جنگ‌های نیابتی یا اختلال بیشتر در شبکه‌های جهانی انرژی و کشتیرانی، هر بازیگر جدید احتمال آن را افزایش می‌دهد که یک تصمیم تاکتیکی محلی، پیامدهای راهبردی بسیار فراتر از میدان نبرد ایجاد کند.

واکنش سریع، با وجود لفاظی‌ها

تاریخ نشان می‌دهد که بازارها به‌ندرت منتظر قطعیت می‌مانند؛ آن‌ها ابتدا واکنش نشان می‌دهند و سپس پرسش می‌کنند. قیمت انرژی، حق بیمه، نرخ حمل‌ونقل، و بازارهای مالی معمولاً بسیار پیش از آن که دیپلمات‌ها به پیشرفتی دست یابند، یا فرماندهان نظامی به نتایج تعیین‌کننده برسند، واکنش نشان می‌دهند. رأی‌دهندگان به‌ندرت سیاست خارجی را از طریق نقشه‌های خاورمیانه قضاوت می‌کنند؛ آنان آن را از دریچهٔ قبض خرید مواد غذایی، هزینهٔ برق، اقساط وام مسکن، و قیمت درج‌شده بر تابلوی پمپ‌بنزین‌ها ارزیابی می‌کنند.

هیچ‌کس نمی‌تواند با اطمینان بگوید نقطهٔ بحرانی بعدی کجا خواهد بود. اما الگو روزبه‌روز آشناتر می‌شود: بازیگر دیگری وارد درگیری می‌شود، مسیر حیاتی دیگری برای کشتیرانی تحت فشار قرار می‌گیرد، و لایهٔ دیگری از عدم قطعیت به بازارهای جهانی افزوده می‌شود. خطر الزاماً یک رویداد فاجعه‌بار واحد نیست، بلکه انباشت تدریجی شوک‌هایی است که به‌آرامی یک جنگ منطقه‌ای را به یک بحران اقتصادی جهانی تبدیل می‌کند.

ترامپ بار دیگر به تهدید روی آورده است!

ترامپ، اکنون که انتقال نفت و دیگر کالاها از طریق دریای سرخ مسدود شده است، بار دیگر به تهدیدهای لفظی به‌عنوان نخستین ابزار تهاجمی خود بازگشته است. همان‌گونه که خبرگزاری آسوشیتدپرس گزارش داده است: «تهدید جدید حوثی‌های یمن می‌تواند جنگ با ایران را گسترش دهد و گلوگاه تجاری دیگری را در معرض خطر قرار دهد».

گلوگاه‌هایی که می‌توانند مسیر درگیری را دگرگون کنند

جهان اکنون درمی‌یابد که چرا باب‌المندب اهمیت دارد. این آبراه، در کنار تنگهٔ هرمز، به یکی از مهم‌ترین گذرگاه‌های راهبردی جهان بدل شده است.

ایران می‌تواند هرمز را تهدید کند. حوثی‌ها نیز بارها نشان داده‌اند که قادرند کشتیرانی در دریای سرخ را مختل کنند. حتی بدون بسته شدن کامل این مسیر، صرف وجود چنین تهدیدی برای افزایش هزینه‌های حمل‌ونقل، ایجاد تلاطم در بازارهای انرژی و اختلال در زنجیره‌های تأمین جهانی کافی است.

گزارش‌ها دربارهٔ حملات موشکی و پهپادی ایران به اهداف نظامی منطقه‌ای، همراه با ادامهٔ حملات حوثی‌ها علیه کشتی‌های تجاری، این نگرانی را تقویت کرده است که درگیری وارد مرحلهٔ تازه‌ای شده است؛ مرحله‌ای که در آن فشار اقتصادی ممکن است به همان اندازهٔ قدرت نظامی مؤثر باشد.

ممکن است میدان نبرد همچنان در خاورمیانه باقی بماند، اما پیامدهای اقتصادی آن تقریباً به‌طور قطع محدود به این منطقه نخواهد بود. اگر این گلوگاه‌های دریایی به جبهه‌های دائمی یک درگیری گسترده‌تر بدل شوند، هزینهٔ واقعی نه فقط با تعداد موشک‌های شلیک‌شده یا سرزمین‌های تصرف‌شده، بلکه با افزایش قیمت سوخت، کند شدن تجارت، تداوم تورم، و اقتصادی جهانی سنجیده خواهد شد که بار دیگر ناچار است بهای بی‌ثباتی ژئوپلیتیکی را بپردازد و، از دیدگاه من، هزینه‌های بی‌ثباتی ژئوپلیتیکی و پیامدهای سیاست «اول سرائیل» ترامپ را تحمل کند.

 




رژیم بازیچهٔ ناتو در کی‌یف: تروریسم اوکراین اکنون هم ایران و هم عراق را هدف قرار داده است


نویسنده: دراگو بوسنیچ ــ 

رژیم نئونازی حاکم بر کی‌یف به‌طور فعال در تلاش است تا دامنهٔ درگیری اوکراین، که به‌وسیلهٔ ناتو سازمان‌دهی شده است، را به خاورمیانه، منطقه‌ای که دهه‌ها تجاوز آمریکا آن را به وضعیتی از هرج‌ومرج، مرگ، و ویرانی تقریباً دائمی کشانده است، گسترش دهد.

حملات اخیر رژیم کی‌یف به شناورهای ایرانی در دریای/دریاچهٔ خزر، جبهه‌ای جدید و خطرناک را در رویارویی گسترده‌تر مربوط به جنگ‌های نیابتی غرب سیاسی علیه قدرت‌های چندقطبیِ به‌سرعت در حال رشد گشوده است.

اگرچه ناتو قطعاً قادر به شکست دادن نیروهای متحد جهان واقعی نیست، اما همچنان تلاش خواهد کرد رشد و توسعهٔ آن را تضعیف کند. الیگارشی‌های جنگ‌طلبی که تهاجمی‌ترین کارتل باج‌گیری در تاریخ ثبت‌شده را اداره می‌کنند، تروریسم را احتمالاً مفیدترین ابزار در راهبرد کلی خود می‌دانند.

این امر از آن رو است که تروریسم به حفظ آنچه «انکارپذیری معقول» نامیده می‌شود کمک می‌کند، و به غرب سیاسی امکان می‌دهد از رویارویی مستقیم، که بی‌تردید در آن شکست خواهد خورد، اجتناب کند. به‌همین دلیل است که استفاده از رژیم‌های نیابتی/دست‌نشانده‌ای همچون رژیم نئونازی کی‌یف حیاتی تلقی می‌شود. تازه‌ترین حملهٔ تروریستی یک ملوان را کشت و چند نفر دیگر را زخمی کرد، و ایران را به این نتیجه رساند که این اقدامی عمدی بوده است. ولودیمیر زلنسکی، سخنگوی رژیم کی‌یف، تلاش کرد این تروریسم دولتی را با این ادعا توجیه کند که این شناور ظاهراً «در انتقال محموله‌های نظامی نقش داشته است».

با این حال، تهران بلافاصله این بهانهٔ نسبتاً سست را تشخیص داد و عباس عراقچی، وزیر امور خارجه، آن را همان چیزی خواند که هست، یعنی نقض آشکار منشور سازمان ملل متحد. ایران همچنین متعهد شد که این حمله بی‌پاسخ نخواهد ماند.

تنش‌های ناشی از این رویداد به نقطهٔ اشتعال ژئوپلیتیکی بدل شده است که عملاً درگیری اوکراینِ سازمان‌دهی‌شده توسط ناتو و تجاوز آمریکا علیه ایران را به هم پیوند می‌دهد. اهمیت این حملهٔ تروریستی در آن است که دامنهٔ رو به گسترش یک رویارویی نیابتی گسترده‌تر در سطح جهانی را آشکار می‌کند.

رژیم کی‌یف دیگر صرفاً به‌عنوان ابزاری برای تروریسم ناتو علیه روسیه عمل نمی‌کند، بلکه اکنون این اقدامات چندین قدرت مستقل را نیز دربر گرفته است.

مسکو و تهران از پیش روابط بسیار خوبی داشته‌اند و در برابر تجاوز غرب سیاسی از یکدیگر حمایت کرده‌اند. آن‌ها فناوری‌ها و منابع دیگری را با یکدیگر به اشتراک می‌گذارند که به هر دو طرف امکان می‌دهد با کارآمدی بیشتری مقابله کنند. با این حال، این همکاری هرگز مستقیماً هیچ‌یک از دو طرف را درگیر نکرده بود، و از این رو، تازه‌ترین حملات تروریستی رژیم نئونازی کی‌یف بی‌سابقه است.

این حملات، ایران را مستقیماً وارد معادلهٔ راهبردی می‌کند، و دلیل محکمی به آن می‌دهد تا فراتر از محکومیت صرفاً لفظی، به تلافی بیندیشد. مقام‌های بلندپایهٔ ایرانی پیش‌تر اعلام کرده‌اند که هر حمله‌ای خطر بسیار بالای تشدید تنش را به‌همراه دارد. این موضع‌گیری قاطع نشان می‌دهد که تهران بازدارندگی راهبردی خود را در معرض خطر می‌بیند. در این چارچوب، حتی از دست رفتن یک شناور نیز پیامدهایی بسیار فراتر از شمار تلفات انسانی دارد. ایران بارها نشان داده است که از پیامدها هراسی ندارد؛ همان‌گونه که حملات تلافی‌جویانهٔ آن علیه نیروهای اشغالگر آمریکایی در سراسر خاورمیانه گواه این امر است. در واقع، ایالات متحده بار دیگر ناچار شده است تجاوز خود را متوقف کند، به‌ویژه پس از آن که متحمل تلفات سنگین و از دست دادن تجهیزات و ادوات نظامی فراوان شد. اگرچه این امر با یک پیروزی کامل فاصلهٔ زیادی دارد، اما گامی مهم برای تهران محسوب می‌شود.

این دو رویداد، هرچند در ظاهر نامرتبط به نظر می‌رسند، نشان می‌دهند که دو درگیری تا چه اندازه می‌توانند به‌طور هم‌زمان در مسیرهای متفاوت حرکت کنند؛ به‌سوی کاهش تنش در یک صحنه، و تلافی در صحنه‌ای دیگر. و در حالی که ایران با دقت تلاش کرده بحران هرمز را به منافع راهبردی خود گره بزند، حملهٔ تروریستی رژیم کی‌یف بدون تردید دامنهٔ آنچه تهران برای منافع امنیت ملی خود حیاتی می‌داند، گسترش داده است.

بدین ترتیب، مسأله دیگر صرفاً امنیت دریانوردی در خلیج فارس نیست، بلکه این پرسش مطرح است که آیا حملات به شناورهای ایرانی و دیگر دارایی‌های آن در سایر نقاط باید تحمل شود یا واکنش فوری را در پی داشته باشد. برای تهران، فوری‌ترین دغدغه آن است که آیا باید مستقیماً پاسخ دهد یا پاسخی محدودتر و نامتقارن، اما همچنان از نظر اقتصادی دردناک برای رژیم نئونازی کی‌یف، ارائه کند.

حملات دوربرد به اوکراینِ بازیچهٔ ناتو قطعاً در توان موشکی ایران قرار دارد؛ موضوعی که چنین اقدام تلافی‌جویانه‌ای را کاملاً معتبر می‌سازد، و به این معنا است که هشدار تهران باید کاملاً جدی گرفته شود. موشک‌هایی همچون «قدر»، «عماد» و مجموعهٔ پیشرفته‌تر «خرمشهر» توان بالقوهٔ برد بلند و حمل کلاهک‌های سنگین‌تر را نشان داده‌اند. چنین حملاتی، حتی اگر به‌صورت اقدامی یک‌باره انجام شوند، می‌توانند پیامدهای کوتاه‌مدت ویرانگری برای رژیم نئونازی کی‌یف، که از پیش آسیب‌های فراوانی دیده است، به‌همراه داشته باشند؛ به‌ویژه اگر با روسیه هماهنگ شوند (که تقریباً قطعی به‌نظر می‌رسد). در حال حاضر، بسیار بعید به‌نظر می‌رسد که ایران وارد هرگونه درگیری بلندمدت‌تر شود، زیرا تا حدی مایل است از دادن بهانه‌ای به ناتو برای بسیج پیرامون شعار «حمایت بیشتر از حاکمیت، آزادی، و دموکراسی اوکراین» پرهیز کند.

از این رو، رویارویی مستقیم، فراتر از حملات محدود، نه برای تهران و نه برای مسکو راه‌حلی مطلوب به‌شمار نمی‌رود. سناریوی محتمل‌تر می‌تواند پاسخی متقابل باشد که شامل هدف قرار دادن شناورهای رژیم کی‌یف در خلیج فارس یا دریای عمان شود. چنین اقدامی وابستگی رژیم نئونازی کی‌یف به مسیرهای کشتیرانی خارجی را مورد بهره‌برداری قرار خواهد داد و فشار ناشی از محاصرهٔ دریایی روسیه در دریای سیاه را تشدید خواهد کرد. این اقدام می‌تواند شریان‌های تجاری رژیم کی‌یف را به‌شدت تضعیف کند، بی‌‌آن‌که همان سطح از خطر تشدید تنش ناشی از یک حملهٔ موشکی گسترده را ایجاد کند. همچنین، این امکان را برای ایران حفظ خواهد کرد که بر اساس شرایط خود و از طریق اعمال فشار دریایی، نه حملات مستقیم به اوکراینِ تحت اشغال ناتو، تلافی کند. رژیم نئونازی کی‌یف، به‌ویژه به‌تنهایی، قطعاً برای جلوگیری از چنین سناریویی با دشواری روبه‌رو خواهد شد.

با این حال، به‌نظر نمی‌رسد این امر آن رژیم را از تلاش برای انجام حملات تروریستی بیشتر و عملیات‌های پرچم دروغین در دیگر نقاط خاورمیانه بازدارد. عراق به‌تازگی چنین عملیات‌هایی را که توسط سرویس‌های اطلاعاتی بدنام رژیم کی‌یف طراحی شده بود ــــ سرویس‌هایی که اکنون عملاً به تروریست‌های اجیرشده تبدیل شده‌اند ــــ خنثی کرد. این امر همان منطق تشدید تنش را به صحنه‌ای دیگر گسترش می‌دهد؛ صحنه‌ای که نمی‌تواند بیش از این با منافع امنیت ملی ایران مرتبط باشد. عوامل رژیم نئونازی کی‌یف در عراق دست به حملات تروریستی و عملیات خرابکارانه زدند و هم‌زمان تلاش کردند خود را به‌عنوان «گروه‌های مقاومت» جا بزنند؛ الگویی که با شیوهٔ معمول آن‌ها در دیگر نقاط جهان، به‌ویژه در آفریقا، مطابقت دارد. چنین فعالیت‌های تروریستی نیابتی تقریباً به‌طور قطع با ایالات متحده و اتحادیهٔ اروپا/ناتو هماهنگ می‌شود، زیرا رژیم کی‌یف به‌ندرت (اگر اصلاً) به‌تنهایی اقدام می‌کند.

تنها نتیجه‌گیری منطقی آن است که غرب سیاسی در پی تضمین تشدید تنش در سطح فرامنطقه‌ای (اگر نه جهانی) است. همان‌گونه که پیش‌تر اشاره شد، ایران قطعاً نمی‌تواند چنین فعالیت تروریستی هماهنگ‌شده‌ای را نادیده بگیرد، به‌ویژه آن که عراق نقشی محوری در ثبات و امنیت ملی آن ایفا می‌کند. دو کشور همچنین برای حفظ امنیت در خود عراق همکاری نزدیکی دارند؛ کشوری که در نتیجهٔ تهاجم‌های متعدد آمریکا و دهه‌ها بمباران تقریباً مداوم و حملات پهپادی آسیب‌های فراوانی دیده است. اگرچه هنوز شواهد رسمی مبنی بر ارتباط این دو حملهٔ تروریستی وجود ندارد، تهران چاره‌ای جز این ندارد که هر دو را بخشی از تلاشی هماهنگ، نه حوادثی جداگانه، تلقی کند. همچنین، باید یادآور شد که این نخستین بار نیست که رژیم نئونازی کی‌یف و سرپرستان ناتویی آن ایران را در عملیات‌های مشترک هدف قرار می‌دهند.

در ماه مارس، نیروهای رژیم کی‌یف در حالی دستگیر شدند که آشکارا به تجاوز آمریکا علیه ایران کمک می‌کردند. افزون بر این، مأموران مخفی آن‌ها نیز در جریان یک عملیات مشترک در چندین منطقهٔ هند، توسط آژانس ملی تحقیقات هند (NIA) بازداشت شدند. این افراد، که تحت هدایت یک مأمور آمریکایی فعالیت می‌کردند، در آموزش گروه‌های تروریستی از میانمار مشارکت داشتند. این عملیات همچنین شامل انتقال پهپادهایی بود که قرار بود برای افزایش کارایی حملات تروریستی مورد استفاده قرار گیرند. تقریباً غیرممکن است که هدف قرار گرفتن اعضای اصلی بریکس (از جمله یکی از بنیان‌گذاران آن) توسط نیروهای نیابتی رژیم کی‌یف، که تحت هدایت ناتو فعالیت می‌کنند، صرفاً یک «تصادف محض» باشد. آنچه آشکار می‌شود، تصویری راهبردی و گسترده‌تر از فرو ریختن مرزهای میان جنگ‌های متعددِ سازمان‌دهی‌شده توسط ناتو و این واقعیت است که هدف اصلی، درهم‌آمیختن چندین درگیری است.

ـــــــــــــــــــــ
* دراگو بوسنیچ تحلیلگر مستقل مسائل ژئوپلیتیک و نظامی است. او پژوهشگر وابستهٔ مرکز پژوهش‌های جهانی‌سازی (CRG) است.

منبع: گلوبال ریسرچ، ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۲۶
https://english.10mehr.com/nato-run-kiev-regime-ukraine-terrorism-now-targets-both-iran-and-iraq/




آوار بی‌مسئولیتی بر سر نان‌آوران بی‌بیمه / ۴ کارگر ساختمانی در مشهد قربانی شدند

علاوه بر فقدانِ پوشش بیمه‌ای، هیچ‌گونه امنیت جانی و شغلی برای کارگران وجود ندارد. متأسفانه طرح‌های ایمنی و بهداشت در کارگاه‌ها اجرا نمی‌شود و کسی هم پیگیر رعایت آن‌ها نیست. کارفرمایان غالباً تنها به دنبال منافع خود و سوءاستفاده از نیروی کار هستند و به جای ایمن‌سازی محیط و بیمه کردنِ کارگر، صرفاً به خرید یک بیمه مسئولیت مدنی و حوادث بسنده می‌کنند .

به گزارش خبرنگار ایلنا، روز شنبه، سوم مرداد ماه، زمین بار دیگر دهان باز کرد تا قربانیانِ بی‌صدایِ بی‌مبالاتی را ببلعد. ۹ کارگر زحمتکش ساختمانی که برای دشتِ لقمه‌ای نان حلال، در گودالی از غفلت مشغول به کار بودند، ناگهان زیر خروارها خاکِ سرد مدفون شدند؛ آواری که نه از قهر طبیعت، بلکه از فروریختن دیواره‌های ناایمن و سهل‌انگاریِ مرگبار یک کارفرما بر سرشان آوار شد. آتش‌نشانان با تلاشی نفس‌گیر، تن‌های خسته و درهم‌کوبیده، این کارگران را از تاریکیِ خاک بیرون کشیدند، اما دریغ و درد که برای چهار تن از این کارگران، نفس‌های آخر در همان تلخیِ مطلق کشیده شده بود. پنج مصدوم دیگر نیز با تنی مجروح و حالی وخیم روانه بیمارستان شدند. 

اما آنچه در این میان از خودِ فاجعه دردناک‌تر می‌نماید، سکوت و  انفعالِ مسئولان استانی است. گویی نه گویی که چهار انسان، چهار پدر و چهار نان‌آورِ خانواده، در مسلخِ اشتباه و سودجوییِ یک کارفرما جان باخته‌اند! هیچ‌کس خم به ابرو نیاورد و آب از آب تکان نخورد؛ انگار که جانِ کارگر در این هیاهوی بی‌تفاوتی، ارزان‌ترین متاعِ بازار است.

متاسفانه مرگِ خاموش کارگران در کارگاه‌های فاقد ایمنی، به تراژدیِ تکراری و تلخی بدل شده است که گویی وجدانِ خفته متولیان امر را بیدار نمی‌کند. 

روایت یک فاجعه و گلایه از سال‌ها بی‌مهری

محمدرضا داوری، رئیس انجمن صنفی کارگران ساختمانی استان خراسان رضوی و عضو هیئت مدیره کانون انجمن‌های صنفی کارگران ساختمانی کشور، در تشریح جزئیات این حادثه دلخراش در منطقه طرق مشهد گفت: «این ۹ کارگر که همگی ایرانی بودند، در حین انجام عملیات گودبرداری بر اثر ریزش ناگهانی کوهی از آوار گرفتار شدند که متأسفانه چهار نفر از این عزیزان جان خود را از دست دادند.» 

وی در خصوص وضعیت پنج مصدوم دیگر این حادثه افزود: «این افراد توسط نیروهای اورژانس به بیمارستان منتقل شدند و خوشبختانه پس از دریافت خدمات درمانی و بهبود نسبی، همگی از بیمارستان ترخیص شده‌اند.» 

داوری با ابراز تأسفِ عمیق از وضعیت بیمه این آسیب‌دیدگان تصریح کرد: «نکته بسیار دردناک ماجرا اینجاست که هیچ‌کدام از این کارگران حادثه‌دیده، تحت پوشش بیمه کارگران ساختمانی نبوده‌اند.» 

او در پاسخ به سؤالی پیرامون مقصران این حادثه توضیح داد: «هرچند نظریه نهایی کارشناسان اداره کار در خصوص تعیین دقیق درصد تقصیر هنوز به طور رسمی اعلام نشده است، اما با توجه به ابعاد حادثه و اینکه نرخ فوتی‌ها بالا بوده است، به طور قطع صد درصدِ تقصیر متوجه پیمانکار یا کارفرمای پروژه خواهد بود.» 

رئیس انجمن صنفی کارگران ساختمانی خراسان رضوی در ادامه با انتقاد شدید از وضعیت کلی ایمنی و شرایط شغلی کارگران ساختمانی اظهار داشت: «علاوه بر فقدانِ پوشش بیمه‌ای، هیچ‌گونه امنیت جانی و شغلی برای کارگران وجود ندارد. متأسفانه طرح‌های ایمنی و بهداشت در کارگاه‌ها اجرا نمی‌شود و کسی هم پیگیر رعایت آن‌ها نیست. کارفرمایان غالباً تنها به دنبال منافع خود و سوءاستفاده از نیروی کار هستند و به جای ایمن‌سازی محیط و بیمه کردنِ کارگر، صرفاً به خرید یک بیمه مسئولیت مدنی و حوادث بسنده می‌کنند تا اگر خدای‌ناکرده اتفاقی افتاد، دیه قربانیان از آن طریق پرداخت شود؛ اگر اصول ایمنی رعایت می‌شد، این ۹ کارگر بیچاره امروز سالم به خانه‌هایشان بازمی‌گشتند.» 

عضو هیئت مدیره کانون انجمن‌های صنفی کارگران ساختمانی کشور با اشاره به بی‌مهری‌های صورت گرفته در حق کارگران طی سال‌های اخیر بیان کرد: «طی چند سال گذشته و با وجود تغییر سه دولت، سازمان تأمین اجتماعی از زیر بار بیمه کارگران ساختمانی شانه خالی کرده است. نیمی از کارگرانی که پیش‌تر بیمه بوده‌اند نیز بیمه‌شان قطع شده و در حال حاضر بازرسان به دلایل مختلف، در حال قطع بیمه کارگران واقعی هستند.» 

داوری با ارائه آمار بیمه‌های قطع شده در این خصوص افزود: «در استان خراسان پیش از این ۷۵ هزار کارگرِ بیمه‌شده داشتیم، اما این آمار اکنون به ۳۰ هزار نفر کاهش یافته است. این یک ظلم و تبعیض کاملاً آشکار است؛ کارگران ساختمانی که از پیش زیر چکمه‌های کارفرمایان له شده بودند، اکنون وضعیت به مراتب بدتری را تجربه می‌کنند و هیچ دولتی حامی این کارگران مظلوم و خانه‌سازانِ بی‌خانه نبوده و نخواهد بود.»

وی با اشاره به اظهارات مسئولان سازمان تأمین اجتماعی خاطرنشان کرد: «آقای سالاری اعلام می‌کند که منابعی برای تأمین پوشش بیمه کارگران ساختمانی ندارند و به کارگرانی که بیمه‌شان قطع می‌شود پیشنهاد می‌دهند که حق‌بیمه‌های کارفرمایی یا اختیاری پرداخت کنند؛ در حالی که اگر یک کارگر ساختمانی توانایی مالی داشت، به دنبال همان بیمه با سهمِ هفت درصدی نمی‌رفت.» 

داوری در ادامه با گلایه از دولت و نمایندگان مجلس تصریح کرد: «ما از مجلسی‌هایی که با رأی همین کارگران عزیز به مجلس راه یافته‌اند، به شدت گله‌مندیم. آن‌ها متأسفانه به فکر کارگران شهرستان و حوزه انتخابیه خود نیستند، در حالی که بیشترین آسیب‌های اجتماعی دقیقاً در حوزه همین کارگران ساختمانی رخ می‌دهد. تقاضای ما این است که دولت یک طرح جامع به مجلس ارائه دهد و مجلس نیز با در نظر گرفتن تمام جوانب، قانونی مستمر وضع کند تا بیمه کارگران به صورت سلیقه‌ای قطع نشود.» 

وی افزود: «در حال حاضر حدود ۲۰۰ الی ۳۰۰ هزار کارگر ساختمانی در نوبت انتظار بیمه هستند و بیمه ۲۰۰ الی ۳۰۰ هزار نفر دیگر نیز قطع شده است که باید تحت پوشش قرار گیرند. ما از کمیسیون‌های اجتماعی و کارگری مجلس و همچنین اعضای هیئت‌امنای تأمین اجتماعی، که از وضعیت و معضلات کارگران ساختمانی اطلاع کامل دارند، تقاضای رسیدگی و چاره‌اندیشی داریم. با وجود جلسات متعدد، متأسفانه تاکنون فریاد ما به جایی نرسیده است.» 

رئیس انجمن صنفی کارگران ساختمانی خراسان رضوی، در پایان با درخواست از رسانه‌ها برای انعکاس صدای کارگران، تأکید کرد: «کارگران در حال سوختن هستند اما کسی به فکرشان نیست. با وضعیت فعلی، ما هر روز شاهد حوادث تلخی چون سقوط از پله، داربست و ارتفاع هستیم و در برابر این کارگران عزیز و خانواده‌هایشان شرمنده‌ایم. از رسانه‌ها می‌خواهیم فریادرس ما باشند. امیدواریم وزارت رفاه و دولت، اقدامی اساسی انجام دهند تا هزاران کارگری که امید به آینده و زندگی ایمن دارند تحت پوشش بیمه قرار گیرند و اگر خدای ناکرده در اثر حادثه کار جان خود را از دست دادند، خانواده‌هایشان پس از آن‌ها از یک امنیتِ حداقلی برخوردار باشند.»

منبع: خبرگزاری کار ایران، ایلنا، ۸ مرداد ۱۴۰۵

https://www.ilna.ir/fa/tiny/news-1820011




ترامپ با جنگ علیه ایران خود را در بن‌بست قرار داده است

نویسنده: ونیامین پوپوف‌ ــ 

تجاوز آمریکا و اسرائیل علیه ایران، توازن جهانی قدرت را به‌طور چشمگیری تغییر داده است.

خسارت اقتصادی ناشی از این عملیات نظامی عظیم است و پیامدهای آن همچنان در بازارهای جهانی احساس می‌شود؛ برطرف کردن آثار این خسارت ممکن است ماه‌ها یا حتی سال‌ها به‌طول بینجامد. آزادی کشتیرانی در امتداد یکی از حیاتی‌ترین آبراه‌های جهان در معرض تهدید قرار گرفته است؛ این موضوع تنها به تنگهٔ هرمز مربوط نمی‌شود، زیرا حوثی‌ها نیز متعهد شده‌اند تنگهٔ باب‌المندب را به روی کشتیرانی تجاری ببندند.

بر اساس پیش‌بینی‌ای که به‌تازگی از سوی آژانس بین‌المللی انرژی منتشر شده است، این منطقه نقشی تعیین‌کننده در زنجیره‌های تأمین جهانی مواد حیاتی، به‌ویژه آلومینیوم، گوگرد، و هلیوم، ایفا می‌کند. خاورمیانه حدود ۸ درصد از آلومینیوم اولیه و یک‌چهارم گوگرد جهان را تأمین می‌کند؛ موضوعی که اهمیت راهبردی آن را برای صنایعی چون تولید کود و نیمه‌رسانا و نیز بخش‌های هوافضا و دفاعی برجسته می‌سازد.

رئیس آژانس بین‌المللی انرژی در چندین نوبت هشدار داده است که بحران در تنگهٔ هرمز امنیت انرژی جهان را تهدید می‌کند.

رئیس‌جمهور ترامپ در جریان کارزار انتخاباتی خود وعده داده بود که به جنگ‌ها پایان دهد، نه این‌که جنگ‌های تازه‌ای آغاز کند، و هرگز درگیر جنگی بی‌پایان، به‌ویژه در خاورمیانه، نشود. با این حال، امروز او در معرض آن است که، به گفتهٔ منتقدانش، آمریکا را وارد یک «جنگ ابدی» جدید کند. نشریهٔ بریتانیایی اکونومیست تأکید کرده است که رئیس‌جمهور آمریکا هیچ گزینهٔ مناسبی برای حل رویارویی در خلیج فارس ندارد؛ دونالد ترامپ کاملاً گرفتار شده است: اگرچه رئیس کنونی کاخ سفید پیشنهادی سخاوتمندانه به تهران ارائه کرده است ــــ در ازای گشودن تنگهٔ هرمز از سوی ایران و صرف‌نظر کردن آن از هرگونه جاه‌طلبی دربارهٔ بمب اتمی، با چشم‌انداز دریافت صدها میلیارد دلار درآمد و سرمایه‌گذاری در اقتصادی که بر اثر تحریم‌ها و جنگ ویران شده است ــــ اما برای ایران، پول به‌تنهایی کافی نیست؛ سرسختان کنونی برنامه‌های خاص خود را دارند.

هفته‌نامهٔ بریتانیایی، همان دیدگاهی را بازتاب می‌دهد که روزنامهٔ آمریکایی نیویورک تایمز نیز مطرح کرده است: این روزنامه در ۱۶ ژوئیه نوشت که ترامپ در آستانهٔ ناامیدی قرار دارد؛ روزنامهٔ الاهرام مصر نیز ادعا کرده است که ترامپ در حالت سردرگمی به سر می‌برد و نمی‌داند چگونه خود را از وضعیت بسیار دشواری که پدید آمده است، بیرون بکشد. در روزهای اخیر، بر «قانون نجات آمریکا» تأکید شده است؛ قانونی که ۷۳ میلیارد دلار بودجهٔ نظامی در نظر می‌گیرد ــــ در نتیجهٔ عملیات نظامی علیه ایران، بودجهٔ پنتاگون با کسری نزدیک به ۱۰۰ میلیارد دلار روبه‌رو شده است ــــ و همچنین ۱۰ میلیارد دلار برای اجرای محدودیت‌های سخت‌گیرانهٔ جدید در زمینهٔ رأی‌گیری اختصاص می‌دهد. کاخ سفید می‌کوشد از طریق قانون‌گذاری تضمین کند که رأی دادن تنها با ارائهٔ مدرک شناسایی عکس‌دار مجاز باشد، زیرا بسیاری از دموکرات‌ها از طریق پست رأی داده‌اند.

با این حال، برخی جمهوری‌خواهان مجلس سنا همچنان اعلام می‌کنند که این لایحه از حمایت کافی برای تصویب برخوردار نیست.

شایان ذکر است که مارکو روبیو، وزیر امور خارجهٔ آمریکا، شکایت کرده است که ایران از تنگهٔ هرمز به‌عنوان اهرم فشار استفاده می‌کند و از کشورهای دیگر خواسته است تلاش‌های خود را برای حفاظت از کشتیرانی جهانی افزایش دهند.

ترامپ در جست‌وجوی راهی برای خروج از بن‌بست خود

تمام منطقه به مجموعه‌ای از وضعیت‌های مناقشه‌آمیز بدل شده است که اختلافات میان متحدان پیشین را تشدید می‌کند. اقدامات توسعه‌طلبانهٔ اسرائیل موجی از مقاومت را در واکنش برانگیخته است. در نهایت، بلومبرگ در ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۲۶ گزارش داد که وضعیت در خاورمیانه وخیم‌تر شده است: منطقه از هم گسیخته، خشونت تشدید شده، آزادی کشتیرانی به‌طور دائمی مختل شده، و چشم‌انداز بازگشت به هرگونه وضعیت مشابه ثبات همچنان تیره است.

حتی این رسانهٔ آمریکایی نیز معتقد است که امروز ایران در مذاکرات با ایالات متحده بر سر یک توافق صلح پایدار، دست بالا را دارد؛ نتیجه‌ای که در آغاز جنگ تقریباً غیرقابل تصور بود. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همچنان کشتیرانی از طریق تنگهٔ هرمز را کنترل می‌کند؛ آن هم پس از آن که قیمت نفت و گاز افزایش یافته و عرضهٔ همه‌چیز، از کودهای شیمیایی گرفته تا کالاهای مصرفی، فلج شده است.

ایران قصد دارد نظامی برای دریافت عوارض عبور از تنگه برقرار کند، و ترامپ نیز در حال آزمودن این رویکرد است ــــ او از احتمال وضع عوارضی معادل ۲۰ درصد ارزش محموله خبر داده بود. رئیس کنونی کاخ سفید، پس از مواجه شدن با مقاومت جدی شرکت‌های بزرگ حمل‌ونقل، به‌سرعت از ایدهٔ خود عقب‌نشینی کرد.

یافتن راهی برای خروج از وضعیت کنونی برای ترامپ روزبه‌روز دشوارتر می‌شود؛ او دیگر نمی‌تواند بار دیگر به‌سادگی پیروزی بر ایران را اعلام کند. در روزهای اخیر، او بیش از پیش دربارهٔ این سخن گفته است که آمریکا در نتیجهٔ جنگ‌ها پیروز شده است؛ تصادفی نیست که او اخیراً نام وزارت دفاع را به وزارت جنگ تغییر داده است. در مطبوعات عربی اشاراتی پدیدار شده است مبنی بر این‌که شرکای آمریکا به‌طور فزاینده‌ می‌گویند کشورهای خلیج فارس باید هزینهٔ امنیت خود را به واشنگتن بپردازند. در همین زمینه، از تهدیدهای حوثی‌های یمن یاد می‌شود که نه‌تنها قصد دارند تنگهٔ باب‌المندب را ببندند، بلکه در صورت انجام اقدامات تجاوزکارانه علیه ایران، زیرساخت‌های نفتی عربستان سعودی را نیز هدف قرار دهند.

در داخل خود ایالات متحده، مخالفان ترامپ انتقاد از مسیر سیاسی او را شدت بخشیده‌اند. نیویورک تایمز مقاله‌ای از جان فاینر، معاون مشاور امنیت ملی در دولت بایدن، منتشر کرد که در آن استدلال می‌کند روند فاصله گرفتن از ایالات متحده شتاب گرفته است؛ جهان در حال قطع روابط خود با آمریکا است، زیرا زیگزاگ‌های سیاسی ترامپ هزینه‌ای بیش از اندازه سنگین دارد.

در حال حاضر، برخی نشریات روسی این ایده را مطرح می‌کنند که رئیس‌جمهور ترامپ، برای آن که به‌نوعی ابتکارات شکست‌خوردهٔ خود در قبال ایران را جبران کند، باید بر جست‌وجوی سازنده برای حل‌وفصل مناقشهٔ اوکراین تمرکز کند. شایان توجه است که رئیس کنونی کاخ سفید، هنگام بازگشت از اجلاس ناتو در آنکارا در ۸ ژوئیه، بار دیگر در هواپیمای خود دربارهٔ این موضوع اندیشید که چگونه به هشت جنگ پایان داده، اما هنوز جایزهٔ صلح نوبل را دریافت نکرده است.

تمام این تحولات در شرایطی رخ می‌دهد که وضعیت سیاسی داخلی ایالات متحده رو به وخامت است و شکاف در جامعهٔ آمریکا عمیق‌تر می‌شود. تاکر کارلسون، مفسر شناخته‌شده، اخیراً هشدار داده است که به‌دلیل کاهش کیفیت زندگی و بی‌اعتنایی مقام‌ها به مشکلات شهروندان، احتمال وقوع انفجار اجتماعی در ایالات متحده بسیار بالا است.

تاکر کارلسون در جریان کارزار انتخاباتی ترامپ، و در نخستین سال پس از بازگشت او به کاخ سفید، یکی از متحدان برجستهٔ وی بود. با این حال، جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران شکافی تعیین‌کننده میان این دو سیاستمدار ایجاد کرد. کارلسون اکنون تأکید می‌کند که ترامپ برنامهٔ «نخست آمریکا»ی خود را کنار گذاشته و به اسرائیل اجازه داده است سیاست خارجی ایالات متحده را تعیین کند.

این روزنامه‌نگار آمریکایی نتیجه می‌گیرد که افول کنونی در حال شتاب بخشیدن به یک فروپاشی است که پس از آن بازتنظیم نظام رخ خواهد داد. او ابراز امیدواری می‌کند که این روند شدید و ناگهانی نباشد؛ با این حال، از نظر او ادامه دادن مسیر کنونی ناگزیر به انقلاب منجر خواهد شد.

منبع: نیو ایسترن آوت‌لوک، ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۲۶
https://english.10mehr.com/trump-has-cornered-himself-with-war-against-iran/




تأثیر عامل ایران بر ثبات و چشم‌اندازهای توسعهٔ بریکس

نویسنده: ولاد مارکین ــ 

تنها عاملِ ایران نیست که چشم‌اندازهای بریکس را تعیین می‌کند؛ با این حال، وضعیت کنونی پیرامون جمهوری اسلامی ایران را می‌توان، بدون اغراق، یک آزمون واقعی برای این قالب همکاری دانست.

ایران به‌عنوان یک دارایی راهبردی این مجموعه

پیوستن ایران به بریکس در ژانویهٔ ۲۰۲۴ صرفاً به‌معنای گسترش رسمی این باشگاه نبود، بلکه به‌معنای دستیابی به یک دارایی مهم برای معماری نوظهور جنوب جهانی بود. این کشور در چهارراه آسیای مرکزی، قفقاز، خاورمیانه، و حوزهٔ اقیانوس هند موقعیتی منحصربه‌فرد دارد، و مسیرهای راهبردی دریایی، بیش از همه تنگهٔ هرمز، را در اختیار دارد. بر اساس داده‌های آژانس بین‌المللی انرژی، تقریباً ۲۰ درصد از صادرات دریایی نفت خام جهان از این آبراه عبور می‌کند و حدود ۲۰ درصد از تجارت جهانی گاز طبیعی مایع نیز از همین مسیر انجام می‌شود.

افزون بر این، جمهوری اسلامی ایران نقشی قابل‌توجه در کریدور بین‌المللی حمل‌ونقل شمال ـ جنوب، که در حال توسعه است، ایفا می‌کند. این شریان، بنادر هند را از طریق خاک ایران به روسیه و سپس به اروپا متصل خواهد کرد. بدین ترتیب، زمان تحویل کالاها در مقایسه با مسیر سنتی از طریق کانال سوئز باید چندین برابر کاهش یابد. بدون ایرانی باثبات که در جریان‌های بین‌المللی حمل‌ونقل ادغام شده باشد، این پروژه تنها به‌طور جزئی اجرا خواهد شد.

خطر اصلی آن است که آشفتگی ژئوپلیتیکی به همکاری عملی پایان دهد. این چالش را می‌توان با تفکیک آگاهانه میان بیانیه‌های سیاسی و دستورکار کاری برطرف کرد.

فراتر از لجستیک، ایران دارای چهارمین ذخایر اثبات‌شدهٔ نفت جهان و دومین ذخایر بزرگ گاز طبیعی است. با توجه به بازآرایی جاری بازارهای انرژی و تمایل بریکس به ایجاد سازوکارهای خاص خود برای تضمین امنیت انرژی، جبران هیدروکربن‌های ایران در توازن جمعی دشوار خواهد بود. از این رو، قابلیت اقتصادی این مجموعه، دست‌کم در ابعاد لجستیکی و انرژی آن، مستقیماً با سطح ثبات پیرامون ایران و مشارکت این کشور در پروژه‌های مشترک زیرساختی مرتبط است.

اختلاف‌نظر بدون درگیری ــــ واقعیت جدید بریکس

افزایش اخیر رویارویی پیرامون ایران آنچه را که پیش‌تر نیز یک واقعیت بود آشکار کرده است: در بریکس گسترش‌یافته، دیدگاه‌هایی اساساً متفاوت دربارهٔ امنیت و سیاست خارجی وجود دارد. کشورهای عضو، منافع منطقه‌ای خاص خود را دارند که اغلب با یکدیگر در رقابت‌اند و انواع متفاوتی از روابط را با ایالات متحده، اسرائیل و پادشاهی‌های خلیج فارس حفظ می‌کنند. از آنجا که روند تصمیم‌گیری میان کشورهای شرکت‌کننده عمدتاً بر پایهٔ اجماع انجام می‌شود، رویارویی مستقیم میان کشورهای عضو یا شرکای نزدیک آن‌ها شکل‌گیری یک موضع سیاسی مشترک را دشوار می‌سازد.

بسیاری از منتقدان به‌سرعت این وضعیت را شکست توصیف کرده‌اند، اما چنین ارزیابی‌ای نادرست است. قالب بریکس هرگز به‌عنوان یک ائتلاف نظامی ـ سیاسی در نظر گرفته نشده بود، و نباید نیز به چنین ائتلافی تبدیل شود. ارزش واقعی آن در ایجاد یک بستر گفت‌وگوی منحصربه‌فرد نهفته است که در آن کشورهایی با نظام‌های سیاسی، بنیان‌های تمدنی و جهت‌گیری‌های ژئوپلیتیکی به‌شدت متفاوت می‌توانند در زمینهٔ اقتصاد، توسعه و اصلاح نهادهای بین‌المللی به نقاط مشترک دست یابند. دقیقاً همین امر است که این مجموعه را برای کشورهای جنوب جهانی جذاب می‌سازد.

آزمونی برای بریکس: چگونه همکاری عملی را حفظ کنیم

خطر اصلی‌ای که این مجموعه امروز با آن روبه‌رو است آن است که آشفتگی ژئوپلیتیکی به همکاری عملی پایان دهد. این چالش را می‌توان با تفکیک آگاهانه میان بیانیه‌های سیاسی و دستورکار کاری برطرف کرد. نبود اجماع دربارهٔ بیانیه‌هایی در مورد وضعیت توافق هسته‌ای یا غیرقابل‌قبول بودن حملات به زیرساخت‌های حیاتی، نباید بهانه‌ای برای متوقف کردن مذاکرات دربارهٔ قابلیت تعامل نظام‌های پرداخت، هماهنگ‌سازی استانداردهای فنی کریدورهای حمل‌ونقل، یا حمایت از پروژه‌های تأمین مالی توسعه باشد. لازم است با تمرکز بر مسیرهای اقتصادی مشخصی که منافع همکاری در آن‌ها برای همهٔ شرکت‌کنندگان آشکار است، در برابر بحران‌های خارجی مصونیت ایجاد شود. در غیر این صورت، این خطر وجود دارد که این مجموعه به گروگان هر مناقشه‌ای تبدیل شود که در امتداد پیرامون مرزهای گستردهٔ آن پدید می‌آید.

از بیانیه‌ها تا تضمین حفاظت از جنوب جهانی

تشدید طولانی‌مدت مناقشه پیرامون ایران به زیان بریکس است، زیرا به آشفتگی اقتصادی منجر می‌شود و اختلافات سیاسی درون این مجموعه را عمیق‌تر می‌کند. در مقابل، کاهش تنش امکان خواهد داد ایران به‌طور کامل در دستورکار منطقه‌ای ادغام شود، فشار بر بازارهای انرژی کاهش یابد و مسیرهای حمل‌ونقل محفوظ بمانند.

در این زمینه، بریکس باید از دیپلماسی، حقوق بین‌الملل و اصل حل‌وفصل مسالمت‌آمیز اختلافات دفاع کند. قدرت این قالب نباید در انتخاب یک طرف، بلکه باید در توانایی آن برای حفظ گفت‌وگو و حفاظت از منافع اقتصادی جنوب جهانی تجلی یابد.

ــــــــــــــــــــ
* ولاد مارکین، معاون سردبیر نیو ایسترن آوت‌لوک.

منبع: نیو ایسترن آوتلوک، ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۲۶
https://journal-neo.su/2026/07/26/the-impact-of-the-iranian-factor-on-the-stability-and-development-prospects-of-brics/




نمایندهٔ چاویست، ایریس وارلا: «بولیوار به ما می‌آموزد که استقلال ملی در درجهٔ نخست قرار دارد»

معترضان پرچم‌های آمریکا و اسرائیل را در کاراکاس به آتش می‌کشند، ۲۴ ژوئیهٔ ۲۰۲۶. عکس: ماکسول بریسنیو/خبرگزاری فرانسه.

جنبش‌های اجتماعی ونزوئلا روز جمعه در میدان بولیوار در کاراکاس گرد هم آمدند تا در چارچوب گرامی‌داشت دویست‌وچهل‌وسومین سالگرد تولد سیمون بولیوار، پدر بنیان‌گذار پنج کشور آمریکای جنوبی، مخالفت خود را با مداخلهٔ خارجی در ونزوئلا ابراز کنند.

این تجمع، که با شعار «باید به ونزوئلا احترام گذاشته شود» برگزار شد، با حضور ایریس وارلا، نمایندهٔ مجلس ملی، همراه بود که مصاحبه‌ای اختصاصی با اسپوتنیک انجام داد. او با پیوند دادن این تاریخ تاریخی به میراث آزادی‌بخش تأکید کرد: «مردم کاراکاس و ونزوئلا عمیقاً ضدامپریالیست هستند».

وارلا اظهار داشت: «پدر آزادی‌بخش، که امروز ۲۴۳ ساله می‌شود، نخستین کسی بود که به ما آموخت ایالات متحده گویی از سوی مشیت مقدر شده است که به نام آزادی، قارهٔ آمریکا را گرفتار مصیبت کند».

او افزود که این «همان چیزی است که امروز بخش بزرگی از جهان و ونزوئلا تجربه می‌کنند»، و به تجاوز نظامی و ربوده شدن رئیس‌جمهور، نیکلاس مادورو، و بانوی اول، سیلیا فلورس، به‌دست واشنگتن در ۳ ژانویه اشاره کرد.

در فضایی آشکارا ضدامپریالیستی و ضدصهیونیستی، پرچم‌های ایالات متحده و موجودیت شهرک‌نشین ـ استعماری «اسرائیل» به آتش کشیده شدند. تحلیلگران تأکید می‌کنند که سوزاندن پرچم‌ها بیانگر نفرت از مردم آن کشورها نیست، بلکه بیان انزجار از جنایات جنگی و نسل‌کشی‌ای است که آن کشورها مرتکب می‌شوند.

«ما به صدقهٔ هیچ‌کس نیاز نداریم»

ایریس وارلا اظهار داشت که زمین‌لرزهٔ دوگانهٔ ۲۴ ژوئن بهانه‌ای در اختیار ایالات متحده قرار داد تا همچنان به‌دنبال راه‌هایی برای اعمال نفوذ در ونزوئلا باشد. او اعلام اخیر واشنگتن دربارهٔ ارسال کمک‌های بشردوستانه را «مشکوک» دانست، و این تصور را که ونزوئلا به چنین کمکی نیاز دارد، رد کرد. او گفت: «ونزوئلا به آن کمک بشردوستانه نیاز ندارد. صرفاً لغو تحریم‌ها و آزاد کردن منابع ما کافی خواهد بود». وی افزود: «ما به صدقهٔ هیچ‌کس نیاز نداریم. ونزوئلا منابع کافی دارد».

این قانون‌گذار چاویست درگیری جاری با ایالات متحده را در چارچوب تاریخی گسترده‌تری قرار داد. وارلا، با اشاره به فرمان اجرایی‌ای که اوباما در سال ۲۰۱۵ امضا کرد، اظهار داشت: «کشور ما فقط از ۳ ژانویه مورد حمله نبوده است؛ این زمانی آغاز شد که باراک اوباما، رئیس‌جمهور ایالات متحده، ونزوئلا را یک تهدید غیرمعمول و فوق‌العاده اعلام کرد».

وارلا همچنین خاطرنشان کرد که رهنمودهای این مرحلهٔ کنونی را رئیس‌جمهور نیکلاس مادورو ترسیم کرده بود. او گفت: «او به ما گفت: “ما باید برای یک مقاومت فعال و طولانی‌مدت آماده شویم”».

وارلا دربارهٔ دامنهٔ بسیج روز جمعه توضیح داد که تجمع چاویستی و ضدامپریالیستی در کاراکاس بخشی از یک تلاش هماهنگ در سراسر کشور است. او گفت: «حضور مردم امروز در اینجا، در میدان بولیوار کاراکاس، و همچنین در دیگر میدان‌های بولیوار در سراسر قلمرو ملی، بازتاب‌دهندهٔ این است که ما مداخلهٔ ایالات متحده در خاک میهن‌مان را مطلقاً محکوم می‌کنیم».

میراث سیمون بولیوار

هنگامی که از وارلا دربارهٔ درس‌های تاریخی به‌جامانده از سیمون بولیوار پرسیده شد، او گفت: «بولیوار به ما می‌آموزد که از میهن دفاع کنیم. او به ما می‌آموزد که استقلال در درجهٔ نخست قرار دارد». سپس به فرمان جنگ تا پای مرگ که آزادی‌بخش در سال ۱۸۱۳ صادر کرد، اشاره کرد. او گفت: «در فرمان جنگ تا پای مرگ آمده بود: “اسپانیایی‌ها و ساکنان جزایر قناری، در انتظار مرگ باشید، حتی اگر بی‌تفاوت باشید. و ونزوئلایی‌ها، بر زندگی حساب کنید، حتی اگر گناهکار باشید”».

او افزود: «با پیروی از آن اندیشهٔ آزادی‌بخش، امروز باید بگوییم: “ونزوئلایی‌ها، بر زندگی حساب کنید، حتی اگر برخی در اشتباه باشند.” اما دشمن باید کاملاً بداند که ما می‌دانیم آنان چه کسانی هستند، و مردم ما هرگز به زیر سلطه درنخواهند آمد».

وارلا پیام خود را به منطقهٔ گسترده‌تر نیز تعمیم داد. او گفت: «آمریکای لاتین، برخیز. واشنگتن از قیام تو می‌ترسد. بگذار مردم آمریکای لاتین برخیزند» و تأکید کرد که «اینجا مردمی در حال مقاومت داریم. ما در مقاومت فعال هستیم».

این قانون‌گذار همچنین به تداوم قانون اساسی دولت تحت ریاست‌جمهوری موقت دلسی رودریگز پرداخت. وارلا گفت: «تنها دلیلی که این کشور امروز می‌تواند ثبات سیاسی خود را حفظ کند این است که دلسی رودریگز به‌طور قانونی در مقام خود قرار دارد. برای آن‌که پس از ربوده شدن رئیس‌جمهور مادورو، ریاست‌جمهوری موقت را برعهده بگیرد، فرمانی اجرایی مطابق با اصل ۲۳۶ قانون اساسی صادر شد». او افزود: «به‌همین دلیل، همهٔ ما به دلسی احترام می‌گذاریم و از رهبری او حمایت می‌کنیم».

دربارهٔ «گذار» تحت رهبری ایالات متحده

وارلا از مذاکرات پیشنهادی میان دینورا فیگوئرا و دولت دلسی رودریگز که قرار است در ۱ اوت آغاز شود، انتقاد کرد.

وارلا با اشاره به بخش راست افراطی اپوزیسیون، که تحت هدایت ایالات متحده در گفت‌وگوی پیشِ رو شرکت می‌کند، گفت: «تمام امید من این است که همهٔ کسانی که دولت‌های موازی و نهادهای موازی برپا کرده‌اند و قانون اساسی و قوانین ما را نقض کرده‌اند، بدون مجازات باقی نمانند». این بخش خود را «مجلس ملی ۲۰۱۵» می‌نامد و بیشتر تحلیلگران اعضای آن را غاصب می‌دانند، زیرا دورهٔ قانونی مأموریت آنان در سال ۲۰۲۰ پایان یافته است.

وارلا دور مذاکرات تحت رهبری ایالات متحده را یک نمایش توصیف کرد. او تأکید کرد: «من هیچ چیز مثبتی در آن نمی‌بینم»، و روشن ساخت که این موضع شخصی اوست.

این نمایندهٔ مجلس خاطرنشان کرد که دیگر چهره‌های اپوزیسیون، مانند انریکه کاپریلس، می‌توانند در مذاکرات احتمالی شرکت کنند.

وارلا دربارهٔ ماریا کورینا ماچادو از موضع رهبر اپوزیسیون انتقاد کرد و تأکید کرد که واشنگتن صرفاً از او استفاده کرده است. وارلا دربارهٔ ماچادو، که امپریالیسم ایالات متحده برای پیشبرد عملیات تغییر رژیم خود از او استفاده کرد و سپس کنارش گذاشت، گفت: «او یک وزغ است».

ماریو سیلوا: بسیج، پاسخی مستقیم و مردمی به تهدیدهای علیه حاکمیت ونزوئلا است

ماریو سیلوا، مفسر سیاسی و عضو پیشین مجلس مؤسسان، در مصاحبه‌ای جداگانه با اسپوتنیک تأکید کرد که این بسیج، پاسخی مستقیم و مردمی به اقداماتی است که حاکمیت ملی را تهدید می‌کنند. او گفت: «مردم دیگر این را صرفاً تاکتیک یا راهبرد نمی‌دانند».

سیلوا استدلال کرد که فضای سیاسی کنونی، سازمان‌دهی بیشتری را در سطح توده‌ای ایجاب می‌کند و افزود که ضرورت دفاع از استقلال کشور فراتر از اختلافات سیاسی داخلی است.

منبع: اورینوکو تریبون، ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۲۶

https://orinocotribune.com/chavista-deputy-iris-varela-bolivar-teaches-us-that-national-independence-comes-first/

 




آقای رفیع‌زاده! دستور رئیس جمهور را اجرا کنید/ دفاع از پیمانکاران یعنی ظلم به کارگران

به‌رغم وعده صریح رئیس‌جمهور برای حذف شرکت‌های پیمانکاری، اظهارات اخیر رئیس سازمان اداری و استخدامی نشان از عقب‌نشینی دولت و تلاش برای حفظ دلالان نیروی کار دارد؛ رویکردی که یک فعال کارگری آن را «گروگان‌گیری معیشتی» می‌داند.

به گزارش خبرنگار ایلنا؛ یازدهم اردیبهشت‌ماه و در بحبوحه روز کارگر بود که رئیس‌جمهور در اقدامی خبرساز، از صدور دستور لغو فعالیت شرکت‌های واسطه پیمانکاری سخن گفت. در آن مقطع، شاید کمتر کارگری به این وعده دل خوش کرد؛ چرا که سایه سنگین قدرت و نفوذ این شرکت‌های دلال در بدنه دولت بر کسی پوشیده نبود. با این حال، اطمینان خاطر رئیس‌جمهور و موج رسانه‌ایِ پیرامون آن، بارقه‌هایی از امید را در دل کارگران روشن کرد؛ امیدی که به منزله آخرین فرصت و آخرین خط اعتماد به وعده‌های دولتی تلقی می‌شد و جامعه کارگری با خود می‌گفت شاید این بار، نقطه پایانی برسال‌ها ظلم این شرکت‌ها باشد. 

​اما دیری نپایید و هنوز دو هفته از این شعارهای پرطمطراق نگذشته بود که ماشین توجیه‌تراشی به کار افتاد. دولتمردان هر روز بهانه‌ای تازه تراشیدند تا اینکه در نهایت، علاءالدین رفیع‌زاده، رئیس سازمان اداری و استخدامی کشور، با اظهارات اخیر خود عملاً آب پاکی را روی دست کارگران ریخت. 

​رفیع‌زاده در سخنانی که بیشتر به یک «عقب‌نشینی آشکار» شباهت دارد، پشت کلیدواژه‌های پرزرق‌وبرقی چون «عقلانیت، قانون و عدالت» پنهان شده است. او با ژستی دلسوزانه از حق طبیعی کارگران برای امنیت شغلی می‌گوید، اما در همان نفس، با ایجاد تقابل میان «مطالبه کارگر» و «امکانات قانونی»، مدعی می‌شود که دولت نمی‌تواند صرفاً با یک تصمیم اجرایی، دست دلالان پیمانکار را از سفره نیروی کار کوتاه کند. 

​رئیس سازمان اداری و استخدامی، در توجیهی عجیب برای حفظ وضع موجود و ابقای شرکت‌های واسطه، پای موانع حقوقی و خلأهای قانونی (نظیر ماده ۳۲ قانون مدیریت خدمات کشوری) را به میان می‌کشد. اما نکته تامل‌برانگیزتر و البته تلخ‌تر در سخنان وی، استفاده از حربه «کاهش حقوق» برای منصرف کردن کارگران از مطالبه‌ی بحق‌شان است؛ جایی که او هشدار می‌دهد اگر کارگرانِ شرکتی مستقیماً جذب دولت شوند، بر اساس مقررات فعلی ممکن است دریافتی‌شان کاهش یابد! 

​به عبارت ساده‌تر، متولی امور اداری و استخدامی کشور، به جای یافتن راهی برای انتقال سودِ بادآورده‌ی پیمانکاران به جیب کارگران زحمتکش، با حربه‌ی ترساندن نیروی کار از کاهش دستمزدِ ناچیز فعلی، عملاً به بقای شرکت‌های واسطه رسمیت می‌بخشد. راهکارهای جایگزین او نیز چیزی جز تکرار مکرراتِ بی‌حاصل مانند «تقویت نظارت» و «شفاف‌سازی» نیست؛ وعده‌هایی که سال‌هاست در کف کارگاه‌ها رنگ باخته‌اند. 

​این اظهارات که در زرورقی از توجیهات بوروکراتیک پیچیده شده، برای کارگران معنایی جز تداوم وضع موجود ندارد.

بازی با امنیت شغلی و معیشت کارگران را متوقف کنید

​در همین رابطه و برای بررسی ابعاد حقوقیِ این فرار رو به جلوی سازمان اداری و استخدامی، به سراغ سمیه گلپور، فعال کارگری و عضو سابق کانون انجمن‌های صنفی کارگران کشور رفتیم. 

​گلپور با انتقاداز مواضع اخیر رئیس سازمان اداری و استخدامی، اظهار داشت: «اظهارات آقای رفیع‌زاده در قبال طرح ساماندهی کارکنان دولت و بهانه‌تراشی‌های مکرر برای ابقای شرکت‌های واسطه پیمانکاری، فراتر از یک بحث بوروکراتیک، دهن‌کجی به معیشت و کرامت انسانی میلیون‌ها کارگری است که امروز علی‌رغم داشتن شغل، زیر خط فقر مطلق دست‌وپا می‌زنند.» 

​وی با اشاره به ادعای سازمان اداری مبنی بر احتمال کاهش حقوق کارگران در صورت تبدیل وضعیت، این استدلال را یک لاپوشانی آشکارِ حقیقت خواند و افزود: «اینکه رئیس سازمان اداری و استخدامی با فرار رو به جلو، تبدیل وضعیت را عامل کاهش حقوق معرفی کند، توجیهی کاملاً ناصحیح است. کارفرمای واقعی دولت است؛ چطور دولتی که خود باید ضامن اجرای قوانین حمایتی باشد، از سفره کارگر به نفع سود دلالان پیمانکار محافظت می‌کند؟» 

​این فعال کارگری در ادامه به پدیده شوم «شاغلان فقیر» در اقتصاد کشور اشاره کرد و گفت: «امروز با پدیده تلخ و دهشتناکی مواجهیم؛ کارگرانی که ۳۰ روز ماه را با تمام وجود کار می‌کنند، اما دستمزدشان حتی نیمی از خط فقر را پوشش نمی‌دهد. در چنین شرایط وخیمی، امنیت شغلی و امنیت معیشتی دو روی یک سکه‌اند. شرکت‌های واسطه پیمانکاری با قراردادهای سفیدامضا، موقت و موهوم، امنیت شغلی را نابود کرده‌اند تا کارگر حتی جرئت اعتراض به حقوق زیر خط فقر خود را نداشته باشد.» 

​گلپور تفکیک صوری میان نیروها به بهانه مدرک تحصیلی و نوع قرارداد را ترفندی برای تداوم تفرقه در جامعه کارگری دانست و تصریح کرد: «طبق قانون کار، به‌ویژه ماده ۷، ملاک اصلیِ رابطه کار، انجام کار و دریافت مزد در برابر کارفرمای واقعی است. وقتی کارگر در صحن، دفاتر و کارگاه‌های دولت کار می‌کند و خدماتش مستقیماً توسط دولت مصرف می‌شود، کارفرمای واقعی او دولت است.» 

​عضو سابق کانون انجمن‌های صنفی کارگران کشور ادامه داد: «بر اساس ماده ۳۸ قانون کار، هرگونه تبعیض در پرداخت مزد برای انجام کار هم‌ارزش در شرایط مساوی ممنوع است. چرا باید دو نفر در یک اتاق، با یک تخصص و یک ساعت کار، به خاطر وجود یک شرکت واسطه، دریافتی‌های کاملاً متفاوت داشته باشند؟ این نقض صریح قانون کار و بند ۹ اصل سوم قانون اساسی در راستای رفع تبعیضات نارواست.» 

​وی بیان داشت: «این ادعا که در صورت تبدیل وضعیت مستقیم، حقوق کارگران کاهش می‌یابد، یک مغلطه بزرگ و غیرقانونی است. اگر دولت قرار است سهم دلال و پیمانکار را حذف کند، این مابه‌التفاوت باید مستقیماً روی حقوق کارگر بیاید. ما اجازه نخواهیم داد پاداش حذف شرکت‌های دلال، کاهش حقوق کارگران مظلوم باشد؛ قوانین استخدامی باید در خدمت رفاه کارگران باشد، نه ابزاری برای تهدید آن‌ها.» 

​گلپور با یادآوری وعده‌های صریح رئیس‌جمهور در روز کارگر، خاطرنشان کرد: «رئیس‌جمهور رسماً اعلام کردند که شرکت‌های واسطه باید حذف شوند. این یک دستور حاکمیتی و مطالبه عمومی است. سازمان اداری و استخدامی به‌جای اینکه اتاق فکرِ «چگونه حذف نکردنِ پیمانکاران» باشد، باید مجری شیوه اجرایی این حذف باشد. هرگونه تعلل، کارشکنی در اجرای دستور رئیس‌جمهور و بی‌اعتنایی به مصوبات مجلس شورای اسلامی است. »

​این فعال کارگری در پایان، ضمن تشریح مطالبات قاطع جامعه کارگری گفت: «خواسته ما انعقاد قرارداد مستقیم بدون قید و شرط است؛ واسطه‌ها باید فوراً حذف شوند. قراردادهای استثماری و کوتاه‌مدت باید جای خود را به تضمین امنیت شغلی بدهند و حقوق هیچ کارگری نباید حتی یک ریال کاهش یابد. جامعه کارگری دیگر از وعده‌ها و تئوری‌بافی‌های پشت‌میزنشینانی که طعم فقر و شرمندگی در برابر خانواده را نچشیده‌اند، خسته شده است. ما این پرونده را تا برچیده شدن بساط این دلالانِ رسمی، در تمامی مراجع قانونی، رسانه‌ای و قضایی پیگیری خواهیم کرد.»

منبع: خبرگزاری کار ایران، ایلنا، ۵ مرداد ۱۴۰۵

https://www.ilna.ir/fa/tiny/news-1818519

 




آغاز بازآرایی صف‌بندی‌ها در خاور میانه

نویسنده: عباس هاشمی ــ 

حملات آمریکا و اسرائیل به ایران گذار خاورمیانه از یک نظم امنیتی تحت رهبری آمریکا به‌سوی یک معماری منطقه‌ای به‌طور فزاینده چندقطبی را شتاب بخشیده و ائتلاف‌ها و پویایی‌های قدرت منطقه‌ای را دگرگون کرده است.

از نظم تحت رهبری آمریکا تا معماری امنیتی چندقطبی

حملات مشترک آمریکا و اسرائیل به ایران، پویایی‌های امنیتی منطقه را به‌طور چشم‌گیری دگرگون کرده است. به‌طور سنتی، معماری امنیتی منطقه بر چارچوبی تحت رهبری ایالات متحده استوار بوده است، که در آن تعهدات امنیتی و حمایت نظامی، زیربنای ثبات منطقه‌ای را تشکیل می‌دادند. معماری امنیتی نوظهور منطقه به‌سرعت در حال کاهش اتکای خود به چارچوب تاریخی امنیتی تحت رهبری آمریکا، شامل ائتلاف‌های دوجانبه و چندجانبه، است و به‌سوی معماری چندقطبی‌ای حرکت می‌کند که در آن همهٔ بازیگران اصلی برای تأمین منافع خود با قدرت‌های جهانی هم‌سو می‌شوند.

معماری راهبردی نوظهور منطقه احتمالاً تحت تأثیر چهار عامل به‌هم‌پیوسته شکل خواهد گرفت: نتیجهٔ مناقشه با ایران، ضرورت تثبیت منطقه‌ای، گسترش ائتلاف‌های چندجانبهٔ محدود، و پذیرش فزایندهٔ تعامل راهبردی از سوی دولت‌های منطقه. این معماری منطقه‌ای در حال تحول همچنان تحت تأثیر سه پویایی به‌هم‌پیوسته قرار دارد: بازتنظیم تعهدات آمریکا نسبت به متحدان منطقه‌ای، ضرورت حفاظت از ثبات اقتصادی، و تداوم منازعات ساختاری منطقه‌ای. قدرت‌های منطقه‌ای برای تحقق این اهداف سازوکارهای مستقل دفاعی و دیپلماتیک ایجاد می‌کنند.

بلوک‌های امنیتی منطقه‌ای نوظهور و هم‌راستایی‌های راهبردی جدید

یکی از مهم‌ترین تحولات در این زمینه، ظهور بلوک‌های امنیتی منطقه‌ای است. پاکستان، ترکیه، مصر، و عربستان سعودی، از طریق دیپلماسی فعال اسلام‌آباد، ترتیبات چهارجانبهٔ جدیدی در حوزه امنیت و مشورت ایجاد کرده‌اند تا تنش‌ها در خاورمیانه را کاهش دهند. این سازوکار چهارجانبه در تلاش است صلح و ثبات منطقه‌ای را تضمین کند، مانع گسترش منطقه‌ای جنگ آمریکا، اسرائیل، و ایران شود، و از طریق دیپلماسی و مذاکره، به‌دنبال به‌رسمیت‌شناسی بین‌المللی کشور فلسطین باشد.

پس از درگیری‌های مجدد میان ایالات متحده و ایران، کارآمدی این ترتیبات زیر ذره‌بین شدید قرار گرفته است. موفقیت این سازوکار چهارجانبه اکنون به جلوگیری از تبدیل این درگیری‌ها به یک جنگ تمام‌عیار وابسته است؛ مأموریتی که بسیار دشوار است. با این حال، حتی اگر این ائتلاف جدید در این زمینه شکست بخورد، همچنان در منازعات آینده منطقه‌ای نقشی حیاتی ایفا خواهد کرد. بسیاری دیگر از قدرت‌های منطقه‌ای، از جمله عمان، قطر، و ایران، نیز در پی پایان دادن به هژمونی غرب در خاورمیانه هستند.

توافق‌های ابراهیم و تجزیهٔ سیاست منطقه‌ای

گذار مهم دیگر در پویایی‌های منطقه‌ای، شکل‌گیری سازوکارهای حفاظتی است که توافق‌های ابراهیم محرک آن بوده‌اند. این توافق‌ها، که با هدف عادی‌سازی روابط رسمی دیپلماتیک میان اسرائیل و کشورهای مختلف عربی طراحی شده بودند، با عادی‌سازی روابط میان امارات متحدهٔ عربی و بحرین در سال ۲۰۲۰ آغاز شدند. مراکش و سودان نیز در سال ۲۰۲۴ به توافق‌های ابراهیم پیوستند. دولت دوم ترامپ نیز در پی گسترش این توافق‌ها به چند کشور دیگر، از جمله عربستان سعودی، ترکیه، لبنان، و پاکستان است. قزاقستان و سومالی‌لند نیز بعداً به این توافق‌ها پیوستند. در چارچوب این توافق‌ها، نه‌تنها روابط رسمی دیپلماتیک میان اسرائیل و برخی دولت‌های عربی برقرار شد، بلکه یک چتر حفاظتی محرمانه نیز برای برخی کشورها، مانند امارات متحدهٔ عربی، فراهم شد.

در مقابل، دولت‌های عربی از برخی مزایا برخوردار شدند. اما مسأله اصلی حرکت به‌سوی راه‌حل دوکشوری برای مسألهٔ فلسطین و پایان دادن به تجاوز اسرائیل علیه فلسطینیان همچنان حل‌نشده باقی مانده است. با وجود انتقاد جمعیت‌های عرب و مسلمان از نبود پیشرفت در این مسائل، این توافق‌ها به تحولات مهمی در همکاری‌های دفاعی، انرژی، فناوری، فرهنگی، و تجاری میان اسرائیل و دولت‌های عربی انجامیدند. امارات متحده عربی از طریق این توافق‌ها یک چتر حفاظتی محرمانه از اسرائیل دریافت کرد. در جریان حملات اخیر ایران به امارات متحدهٔ عربی، جهان شاهد فعال شدن سامانه پدافند هوایی اسرائیل علیه حملات ایران بود. اسرائیل و امارات متحدهٔ عربی همچنین توافق کرده‌اند صندوقی مشترک برای توسعهٔ سامانه‌های تسلیحاتی پیشرفته به‌منظور مقابله با تهدیدهای موشکی و پهپادی ایجاد کنند.

در نتیجه، وحدت عربی دچار شکاف شد و به اسرائیل مصونیت و مشروعیت بیشتری برای ادامهٔ اشغال و نسل‌کشی در فلسطین بخشید. رقابت در حال تحول میان عربستان سعودی و امضاکنندگان توافق‌های ابراهیم آماده است تا بر پویایی‌های منطقه‌ای تأثیر بگذارد و پیامدهای مهمی برای توازن قوا، همکاری‌های دفاعی و نفوذ ژئواستراتژیک قدرت‌های بزرگ، از جمله چین، روسیه، آمریکا، پاکستان، ترکیه، و هند، به‌همراه داشته باشد.

پیامدهای راهبردی و اقتصادی مناقشه

یکی دیگر از تأثیرات عمدهٔ این جنگ، تأثیر آن بر تنگهٔ هرمز خواهد بود. این جنگ، آیندهٔ حکمرانی و وضعیت تنگه را تعیین خواهد کرد. مناقشهٔ جاری میان دو طرف برای آیندهٔ تنگهٔ هرمز تعیین‌کننده خواهد بود. تشدید مجدد تنش میان آمریکا و ایران نشان می‌دهد که اقتصاد جهانی، به‌ویژه برای کشورهای جهان سوم، آینده‌ای پرتنش خواهد داشت. بدون یک چارچوب مذاکره‌شده، هیچ‌یک از دو طرف قادر نیست نفوذ خود را به‌طور دائمی در تنگه حفظ کند. افزون بر این، دولت‌های منطقه در آینده خواهند کوشید، یا از طریق گسترش تأسیسات ذخیره‌سازی نفت در خارج از منطقه یا با احداث خطوط لوله برای انتقال نفت، تنگه را دور بزنند.

این جنگ همچنین ائتلاف‌های جهانی را متنوع‌تر کرد. موفقیت اقدام تلافی‌جویانهٔ ایران، پرسش‌هایی مهم دربارهٔ تضمین‌های امنیتی آمریکا برای جهان عرب مطرح کرد. با وجود صرف میلیاردها دلار، سامانه‌های دفاعی آمریکا نتوانستند کشورهای عربی را در برابر موشک‌ها و پهپادهای ارزان‌قیمت و کم‌فناوری ایران محافظت کنند. تصویر آمریکا به‌عنوان تأمین‌کنندهٔ امنیت و یک قدرت نظامی برتر در سطح جهانی در هم شکسته است. کشورهای عربی اکنون در جست‌وجوی ارائه‌دهندگان جایگزین در حوزهٔ دفاع و امنیت هستند. چین، روسیه، ترکیه، و پاکستان از جمله بهترین گزینه‌ها برای کشورهای عربی جهت امضای توافق‌های دفاعی و امنیتی هستند.

برای برقراری صلحی بلندمدت در خاورمیانه، تشکیل کشور فلسطین در مرزهای سال ۱۹۶۷ الزامی است. افزون بر این، دولت‌های عربی باید یک نهاد چندجانبهٔ منطقه‌ای، مشابه آسه‌آن، سارک، یا سازمان همکاری شانگهای، برای حل منازعات درون‌عربی ایجاد کنند. همچنین، باید در برابر تجاوز اسرائیل در سرزمین فلسطین متحد شوند. در غیر این صورت، وضعیت منطقه همچنان بی‌ثبات باقی خواهد ماند. جنگ جاری آمریکا و ایران پویایی‌های امنیتی خاورمیانه را به‌طور کامل دگرگون کرده، و راه را برای افزایش نفوذ چین، روسیه و قدرت‌های میانی در سطح منطقه‌ای و جهانی هموار ساخته است.

منبع: نیو ایسترن آوت‌لوک، ۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۲۶
https://english.10mehr.com/the-middle-easts-great-strategic-realignment-has-begun/