حملۀ ارتش سوریه به نیروهای نظامی ایالات متحدۀ آمریکا

راشا تودی، ۹ نوامبر ۲۰۲۳ ـــ به گزارش «المیادین» ارتش سوریه در پاسخ به حملات هوایی آمریکا به «دیرالزور» به نیروهای نظامی آمریکا، که به‌طور غیرقانونی در سوریه مستقر هستند، با توپخانۀ سنگین و راکت در نزدیکی رود فرات حمله کرد. به‌گزارش خبرگزاری سوریه، «سانا»، دیشب حوالی ساعت ۲۲:۵۰ دقیقه به‌وقت سوریه نیروی هوایی اسرائیل مراکز نظامی در جنوب سوریه را مورد هدف قرار داد که منجر به ورود خسارات مادی شد.

وزیر دفاع آمریکا «لوید آستین» در رابطه با درگیری‌ها در سوریه گفت: «ایالات متحده برای دفاع از خود یک انبار مهمات را که از سوی سپاه پاسداران و متحدان آن مورد استفاده قرار می‌گرفت مورد حمله قرار داده است. و به‌گزارش «رویترز»، همزمان با حملۀ هوایی اسرائیل و آمریکا به سوریه، پایگاه نظامی ایالات متحده در میدان گازی «کونیکو» در سوریه، و پایگاه نظامی آمریکا، «حریر»، در شمال عراق، با پهباد مورد حمله قرار گرفته است. پنتاگون اعلام کرد که از ۱۷ اکتبر ۲۰۲۳ حداقل ۴۱ حملۀ پهبادی یا راکتی به پایگاه‌های نظامی آمریکا در سوریه و عراق صورت گرفته است.




نفی مشی گذشتهٔ حزب تودهٔ ایران: نشانهٔ گسست از سنن تاریخی مبارزات انقلابی حزب

در«دومین پلنوم (وسیع) کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران» (بهمن ۱۳۷۷)، درست یک سال پس از برگزاری «کنگرهٔ چهارم»، که در آن آخرین مدافعان فعال ایدئولوژی حزب و مشی سیاسی آن طی سال‌های ۶۱-۱۳۵۷ از مرکزیت سازمان رسمی حزب کناره‌گیری کردند یا مشمول تصویه شدند، سندی تحت عنوان «بحثی اولیه پیرامون انقلاب بهمن ۱۳۵۷» به‌تصویب رسید. اين سند، که نزدیک به ۵ سال بعد (مهر ۱۳۸۲) با تغییراتی، تحت عنوان «تزهایی درباره سیاست حزب توده ایران در انقلاب بهمن ۱۳۵۷» در «کنگره پنجم» بار دیگر به‌تصويب رسيد، اتهاماتی را در لابه‌لای سطور خود متوجه رهبری و مشی گذشتهٔ حزب تودهٔ ایران کرده است که بسيار سؤال برانگیزند. این سند بر اساس فشرده‌ای از یک‌سری موضع‌گیری‌های ایدئولوژیک، تئوریک، تاریخی و سیاسی استوار است که بسیاری از آنها به‌طور جداگانه و طی یک روند چندین ساله (پس از برگزاری «کنگره سوم» در بهمن ۱۳۷۰)، به‌تدریج و گام به گام به درون اسناد حزبی و مقالات منتشره در نشریهٔ «نامهٔ مردم» و مجلهٔ «دنیا» وارد شده‌اند و اکنون از مجموع آنها به‌عنوان تخته‌پرشی برای نفی خط مشی رهبری گذشتهٔ حزب تودهٔ ایران استفاده شده است. تحریف و نفی مشی سیاسی حزب تودهٔ ایران در دوران پیش از ضربهٔ جنایت‌کارانه به حزب (مقطع ۶۱ ـ۱۳۵۷)، اولین نتیجهٔ این شکل از بازنویسی تاریخ انقلاب بهمن توسط نویسندگان سند «بحثی اولیه …» بوده است، که ما آن را به‌تدریج در این سایت مورد بررسی قرار خواهیم داد.

سند «بحثی اولیه …»، در بخش «پیشگفتار» خود به درستی بر این نکته تأکید می‌کند که «انقلاب بهمن ۵۷، در شرایط ویژه اجتماعی ـ اقتصادی میهن ما رخ داد که بی‌شک مهر و نشان خود را بر ماهیت انقلاب و نیروهای شرکت‌کننده در آن بر جای گذاشت.» بر اساس این نکتهٔ آغازین، در ذهن خوانندهٔ سند این انتظار ایجاد می‌شود که نویسندگان آن بحث خود را با ارائهٔ یک تحلیل مشخص در مورد همین «ویژگی‌های تاریخی، اجتماعی، اقتصادی، طبقاتی، سیاسی و فرهنگی» جامعهٔ ایران در مقطع انقلاب، که بی‌تردید «مهر و نشان خود را بر ماهیت انقلاب و نیروهای شرکت‌کننده در آن» زده‌اند، آغاز کنند، و آنگاه در چارچوب این «ویژگی‌های مشخص» به ارزیابی مشی گذشتهٔ حزب تودهٔ ایران بنشینند. اما مطالعهٔ قسمت‌های بعدی این سند نشان می‌دهد که نویسندگان سند نه‌تنها به این تأکید صحیح خود پایبند نبوده‌اند، بلکه روندهای عینی تاریخی را نیز واژگونه جلوه داده‌اند و بخش بزرگی از تاریخ انقلاب بهمن را، بنا به نیاز تحلیل‌های «نوین» خود، آشکارا تحریف و حتی بازنویسی کرده‌اند.

قاعدتاً، انتظار می‌رفت که یک ارزیابی صحیح و علمی از روند انقلاب بهمن، و مشی سیاسی حزب تودهٔ ایران در ارتباط با آن، به‌ترتیب اولویت منطقی، بخش‌های زیر را در بر بگیرد:

۱ ـ تحلیل اوضاع جهانی و شرایط بین‌المللی مشخصی که در چارچوب آن انقلاب بهمن به‌وقوع پیوست.

۲ ـ تعیین ویژگی‌ها و تضادهای عمدهٔ جامعهٔ ایران در مقطع انقلاب و اثرات این ویژگی‌ها و تضادها بر روند انقلاب در کشور.

۳ ـ بررسی چارچوب کلی تحلیل حزب تودهٔ ایران در مورد اوضاع جهان و جامعه، مرحلهٔ انقلاب و تضادهای عمدهٔ آن، تعادل نیروهای طبقاتی در سطح جامعه، صف‌بندی‌های موجود میان نیروهای اجتماعی و سیاسی حاضر در صحنه، و بالاخره تعیین صف انقلاب و ضدانقلاب، دوست و دشمن، در هر دو صحنهٔ بین‌المللی و داخلی.

۴ ـ ارزیابی برنامه و مشی سیاسی اعلام شدهٔ حزب در چارچوب همهٔ عوامل فوق و تعیین درجهٔ انطباق آن با ضرورت‌های ناشی از شرایط ویژهٔ موجود در جامعه.

۵ ـ ارزیابی عملکرد رهبری حزب در رابطه با برنامه و مشی اعلام شده از سوی آن، و تعیین درجهٔ موفقیت رهبری در پیشبرد برنامه و مشی سیاسی اعلام شده از سوی حزب.

متأسفانه، نویسندگان سند به‌جای پرداختن به این مسایل مهم و پیروی از سیر منطقی یک ارزیابی علمی، با درهم آمیختن مجموعه‌ای از نظریات درست و غلط، ادعاهای واقعی و غیرواقعی، و وقایع تاریخی مربوط و نامربوط به یکدیگر، و مهم‌تر از همه، با بر هم زدن و پس و پیش کردن سیر تاریخی و منطقی وقایع و مسایل مورد بحث، چنان ملغمهٔ مغشوشی از مسایل تئوریک و تاریخی به‌وجود آورده‌اند که از درون آن می‌توان هرچیز نادرست و اثبات نشده‌ای را بیرون کشید و به‌جای حقیقت به خوانندهٔ ناآشنا با مسایل ارائه کرد. اتهامات وارد شده به مشی و رهبری گذشتهٔ حزب تودهٔ ایران را نیز باید از جمله دستاوردهای همین ملغمهٔ مغشوش، و آش «شله قلمکار» عرضه شده توسط نویسندگان سند «بحثی اولیه …» به حساب آورد.

آنچه در این بخش مورد نظر ما است، نه برخورد به مجموعهٔ این ملغمهٔ تئوریک و تاریخی که به نفی کلی مشی گذشتهٔ حزب تودهٔ ایران منجر شده است (که به‌تدریج در این بخش از سایت «مهر» به آن خواهیم پرداخت)، بلکه رد برخی تحریف‌های مشخص است که در مورد برخورد حزب تودهٔ ایران به اصل «ولایت فقیه» در این سند انجام گرفته است. و از آنجا که به‌زعم نویسندگان این سند، گرهی‌ترین مسأله، و در حقیقت مادر همهٔ «خطاهای عمدهٔ رهبری حزب پس از انقلاب»، «پذیرش ضمنی اصل ولایت فقیه» بوده است، ما نیز بحث خود را با این اتهام کلیدی آغاز می‌کنیم.

به‌گفتهٔ نویسندگان سند:

«یکی از گره گاه‌های سیاست حزب پس از انقلاب برخورد با روحانیت، جناح‌های گوناگون آن و شخص خمینی به‌عنوان رهبر انقلاب بود. حزب روحانیون را از لحاظ طبقاتی، طیف ناهمگونی ارزیابی می‌کرد و اعتقاد داشت که خمینی و یارانش بخش رادیکال این طیف‌اند. حزب در ورای شعارهای شبه‌انقلابی خمینی و هواداران او، مبارزهٔ اجتماعی درون جامعه را می‌دید و بر این اعتقاد بود که با رادیکالیزه کردن جو جامعه و بسیج نیرو از پایین، حاکمیت را نیز در راستای همین شعارها می‌توان رادیکالیزه کرد. در چارچوب چنین سیاستی بود که، به‌عنوان نمونه، حزب با وجود مخالفت جدی با گنجاندن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی، حاضر شد وجود این اصل در دوران خمینی را به‌طور ضمنی بپذیرد…. پذیرش ضمنی اصل «ولایت فقیه»، که تمامی اصول دیگر قانون اساسی را عملاً تحت‌الشعاع قرار می‌داد و زمینه را برای استقرار یک دیکتاتوری فردی واپس گرا و ارتجاعی فراهم می‌کرد، از خطاهای عمدهٔ رهبری حزب پس از انقلاب بود. اتخاذ این سیاست عدول از مارکسیسم ـ لنینیسم و مبارزهٔ طبقاتی و [*] عمده کردن فرد فرای محدودیت های طبقاتی ـ ایدئولوژیک و متکی بر حدسیات خوشباورانه در مورد خمینی و اهداف او بود….»

پیش از پرداختن به اتهام اصلی، یعنی «پذیرش ضمنی اصل ولایت فقیه» از سوی رهبری حزب، لازم به‌نظر می‌رسد که چند نکته را در رابطه با نقل قول فوق، که شاهد زنده‌ای از مغلطه و مخلوط کردن واقعیت و غیرواقعیت به‌منظور موجه جلوه دادن نتیجه‌گیری‌های نادرست است، مورد توجه قرار دهیم:

نخست، گفته شده است یکی از «گره‌گاه‌های سیاست حزب پس از انقلاب برخورد با روحانیت» بوده است. چنین ادعایی با تمامی تاریخ حزب مغایرت دارد. حزب تودهٔ ایران هیچ‌گاه مسألهٔ برخورد با کل روحانیت را به‌عنوان یک مسألهٔ گرهی در برابر خود قرار نداده است و همواره در طول تاریخ خود به این مسأله در چارچوب طیف‌بندی‌های طبقاتی برخورد کرده است. حال چرا این به حزب نسبت داده شده است؟ زیرا در واقع این خود نویسندگان سند «بحثی اولیه …» هستند که نسبت به روحانیت «گره» ذهنی دارند و در اینجا کوشیده‌اند این گره ذهنی خود را به کل حزب نسبت دهند تا بدین ترتیب تفاوت میان برخورد آنها با روحانیت و برخورد تاریخی حزب به این مسأله از چشم‌ها پنهان بماند.

دوم، ادعا شده است که حزب، خمینی و یارانش را «بخش رادیکال این طیف» می‌دانسته است. در اینجا نیز واقعیت قلب شده است. حزب تودهٔ ایران در واقع «نیروهای مذهبی هوادار خط امام»، و نه «خمینی و یارانش»، را ـــ آن هم بر اساس یک سری مشخصات از قبل تعریف شده برای «خط امام» ــــ «جناح مترقی»، و نه «بخش رادیکال»، روحانیت ارزیابی می‌کرد. واقعیت این است که در ابتدای انقلاب، تقریباً تمامی جناح‌های روحانیت، از راست افراطی گرفته تا چپ افراطی، خود را جزو «یاران خمینی» می‌دانستند، و بنابراین، این ادعا که حزب همهٔ «یاران خمینی» را «رادیکال» می‌دانسته است، نه‌تنها تحریف مواضع حزب، بلکه مخدوش کردن تحلیل طبقاتی آن از نیروهای مذهبی است.

سوم، ادعا شده است که حزب اصل «ولایت فقیه» را «به‌طور ضمنی» پذیرفت. باید پرسید منظور از «ضمنی» چیست؟ موضع حزب تودهٔ ایران در مخالفت با گنجانده شدن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی، باز همان‌طور که نویسندگان سند نیز اذعان کرده‌اند و در پایین نیز بدان خواهیم پرداخت، اظهر من‌الشمس بوده است و کسی نمی‌تواند آن را انکار کند. پس ادعای «ضمنی» بودن پذیرش این اصل از سوی رهبری حزب تودهٔ ایران بر چه اساسی مطرح می‌شود؟ از آنجا که موضع رسمی حزب کاملاً روشن بوده است، آوردن چنین عبارتی در سند تنها می‌تواند به این معنا باشد که رهبری حزب در حرف یک چیز اعلام کرده و در عمل کار دیگری انجام داده است. نتیجهٔ منطقی چنین ادعایی القاء این توهم است که رهبری گذشته نه فقط سر مردم، بلکه سر اعضای حزب نیز کلاه گذاشته است!

چهارم، در همین چند جملهٔ کوتاه یک مغلطهٔ بزرگ انجام گرفته است. در ابتدا چنین گفته می‌شود که حزب این اصل را «در دوران خمینی» پذیرفت و سپس در جملهٔ بعد همین عبارت «در دوران خمینی» نیز حذف می‌شود و اتهام پذیرش این اصل جنبهٔ عام به‌خود می‌گیرد و همهٔ مصیبت‌های بعدی تا به امروز نیز به آن نسبت داده می‌شود! ما در پایین با تفصیل بیشتر به این نکته خواهیم پرداخت.

پس از این مقدمهٔ کوتاه، به بررسی برخورد واقعی حزب تودهٔ ایران به اصل «ولایت فقیه»، یعنی آنچه که واقعاً اتفاق افتاد، می‌پردازیم.

برخورد واقعی حزب تودهٔ ایران به اصل «ولایت فقیه» چه بود؟

تحلیل کلی حزب در مورد انقلاب بهمن ۱۳۵۷ و جایگاه نیروهای طبقاتی و سیاسی گوناگون در سطح جامعه در مقطع انقلاب، در گزارش هیأت سیاسی به شانزدهمین پلنوم کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران، که در اسفند ماه ۱۳۵۷ برگزار شد، به‌دقت مطرح شده است. آنچه در اینجا مد نظر ما قرار دارد، تعریفی است که در این گزارش، بر مبنای توجه دقیق به شرایط ویژهٔ حاکم بر جامعه در آن مقطع، از «وظایف مبرم» حزب داده شده و مبنای برخورد حزب به روندهای بعدی انقلاب قرار گرفته است. گزارش هیأت سیاسی به شانزدهمین پلنوم کمیتهٔ مرکزی حزب، از جمله نکات مهم زیر را در بر می‌گیرد:

«این که در جنبش انقلابی کنونی روحانیت مترقی و مبارز ضد رژیم نقش مهمی ایفاء کرده است، پدیده‌ای غیرعادی نیست. به‌طور عمده شرایط جامعهٔ ایران است که چنین وضعی را ایجاد کرده و مسلماً برخی عوامل ذهنی نیز موجب تقویت آن گردیده است.

«مذهب تشیع از لحاظ تاریخی در ایران دارای سنن خلقی و ضد سیطرهٔ خارجی بوده است و در دوره‌های گوناگون به پرچم معنوی مبارزه برای دفع استیلای نیروهای اشغالگر بیگانه بدل شده است. بسیاری از احکام اجتماعی اسلام به‌طور عینی بویژه در جریان تکامل فکری اخیر آن، دارای گرایش‌های مترقی است و از لحاظ سمت مطالباتی خود با خواست‌های قشرهای وسیع خلق برای آزادی و استقلال ملی، دموکراسی و پیشرفت اجتماعی مطابقت پیدا می‌کند.

«طی ۲۵ سال گذشته روحانیون تنها گروهی بودند که به‌مراتب بیش از همهٔ گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی دیگر اجتماعی امکان آن را داشتند که از راه مساجد و جلسات مذهبی، که رژیم جرأت حملهٔ وسیع به آن‌ها را نداشت، با مردم تماس برقرار کنند و افکار خود را در میان مردم تبلیغ نمایند. در حالی که حزب تودهٔ ایران و سایر سازمان های سیاسی در معرض شدیدترین اشکال فشار و اختناق قرار داشتند. بدین ترتیب برخی از روحانیون مترقی در تماس با مردم توانستند بسیاری از افکار اجتماعی خود را در جامهٔ مذهب عرضه کنند و آن‌ها را در اذهان عمومی رخنه دهند.

«گروهی از روحانیون مترقی به‌رهبری آیت‌الله خمینی طی یک دوران طولانی در مواضع روشن ضد رژیم استبدادی شاه و ضد سیطرهٔ امپریالیسم … قرار گرفتند و در این راه شعارهای خود را، که بازتاب خواست‌های اکثریت مردم کشور بود، مطرح ساختند….

«تردیدی نیست که رسیدن به همهٔ هدف‌هایی که جنبش انقلابی هم اکنون در مقابل خود قرار داده است، به‌ویژه تحولات عمیق اقتصادی و اجتماعی که از آن‌ها ناشی می‌شود، کار امروز و فردا نیست…. مسلماً اجرای این وظایف به‌مراتب دشوارتر از وظایف دورهٔ اول انقلاب، یعنی درهم شکستن نظام منفور سلطنتی، ریشه‌کن کردن تسلط امپریالیسم و استقرار جمهوری خواهد بود.
در راه حل این مشکلات بدون تردید تغییراتی در مواضع طبقات وگروه‌های اجتماعی که امروز در جنبش شرکت می‌نمایند، به‌وجود خواهد آمد….

«اولین و مهم‌ترین وظیفهٔ حزب ما در این زمینه [زمینهٔ سیاسی]، کوشش در این راه است که با همکاری همه‌جانبه با همهٔ نیروهای راستین انقلابی خلق، و در درجهٔ اول با نیروهایی که تحت رهبری آیت‌الله خمینی قرار دارند، نهال جوان پیروزی بدست آمده را … تحکیم کنیم و این نهال را هر روز ریشه دارتر و بارورتر سازیم….

«تنها هشیاری، بیداری و آمادگی نیروهای متحد خلق می‌تواند ضامن بازگشت‌ناپذیر کردن پیروزی و جلوگیری از هرگونه توطئهٔ احتمالی باشد….

«حزب ما باید … اتحاد همهٔ نیروهای دموکراتیک متکی به طبقات زحمتکش و اقشار متوسط هوادار پیشرفت اجتماعی را، هر اندازه ممکن است، تقویت و پشتیبانی نماید. ما باید بکوشیم با اتکاء به طبقهٔ کارگر و سایر زحمتکشان شهر و روستا بویژه با نیروهای فعال انقلابی، که تحت رهبری آیت‌الله خمینی هستند، از جمله با سازمان مجاهدین خلق و همچنین با سایر نیروهای انقلابی مانند سازمان چریکهای فدایی خلق و گروه های مترقی روشنفکران و بخش دموکراتیک سرمایه داری ملی بر پایهٔ یک برنامهٔ مترقی و خلقی زبان مشترک پیدا کنیم و جبههٔ متحدی به‌وجود آوریم….

«به‌طور خلاصه، وظیفهٔ مبرم حزب ما در زمینهٔ فعالیت سیاسی، در مرحله‌ای که بلافاصله در برابر ما قرار گرفته، عبارتست از کوشش در ایجاد جبههٔ متحد خلق، برای آنکه وعده‌های اجتماعی و اقتصادی که آیت‌الله خمینی به‌عنوان وظایف جمهوری اسلامی مطرح کرده، بوسیلهٔ دولت‌ها عملی گردد….»

بدین ترتیب، حزب تودهٔ ایران کوشش در راه تشکیل جبههٔ متحد خلق و تلاش در جهت تقویت «اتحاد همهٔ نیروهای دموکراتیک متکی به طبقات زحمتکش و اقشار متوسط هوادار پیشرفت اجتماعی» به‌منظور «جلوگیری از هرگونه توطئهٔ احتمالی» علیه انقلاب، را مهم‌ترین محور مشی سیاسی و «مبرم‌ترین» وظیفهٔ خود در آن مقطع اعلام کرده بود. بر همین اساس بود که حزب تودهٔ ایران در رفراندوم تشکیل «جمهوری اسلامی» شرکت کرد و به آن رأی مثبت داد، و در اطلاعیهٔ مورخ ۱۲ اسفند ۵۷ خود، در توضیح علل این رأی مثبت نوشت:

«ما مدت‌ها است که نظر خود را دربارهٔ ضرورت ایجاد یک جمهوری متکی بر ارادهٔ خلق بیان داشته‌ایم. بدیهی است که بر اساس مشی خود به سؤال مربوط به جمهوری یا سلطنت به‌سود جمهوری رأی می‌دهیم.

«در مورد نام این جمهوری ما به همان ترتیب که آیت‌الله خمینی مسأله را مطرح می‌کند، یعنی «جمهوری اسلامی» (چنان که در گذشته نیز تشریح کرده بودیم) رأی مثبت می‌دهیم، زیرا اولاً اصل مطلب محتوی سیاست حکومت‌هاست، مردم مبارز ایران باید بکوشند تا قانون اساسی جدید بر پایهٔ حفظ منافع اساسی جامعهٔ ما، یعنی استقلال ملی، صلح و دموکراسی و پیشرفت اجتماعی و رقاه عمومی تنظیم شود….

«ثانیاً حفظ وحدت نظر و کلمهٔ همهٔ نیروهای ملی و دموکراتیک در شرایط کنونی یک امر حیاتی است….»

این موضع‌گیری حزب بر دو پایهٔ مهم استوار بود. نخست، توجه به شرایط ویژهٔ عینی و ذهنی حاکم بر جامعه و حفظ وحدت نیروهای ملی و دموکراتیک در چارچوب این شرایط؛ و دوم، پیروی از اسلوب علمی عمده کردن ماهیت پدیده‌ها در مقابل شکل و فرم آن‌ها. هم بر این اساس بود که حزب تودهٔ ایران محور اساسی مبارزه خود را کوشش در راه تصویب یک قانون اساسی مترقی مدافع «منافع اساسی جامعه» قرار داد و نیروی خود را روی مبارزه در راه تبدیل «جمهوری اسلامی» به یک «جمهوری متکی بر ارادهٔ خلق» متمرکز ساخت.

اولین متن پیشنهادی قانون اساسی، در نیمهٔ دوم خردادماه ۱۳۵۸، از سوی شورای انقلاب انتشار عمومی یافت. در این متن پیشنهادی، که به تأیید و امضای آیت‌الله خمینی نیز رسیده بود، هیچ اشاره‌ای به اصل «ولایت فقیه» وجود نداشت. در رابطه با این متن و موضع آیت‌الله خمینی نسبت به آن، مهندس سحابی، یکی از اعضای شورای انقلاب، طی مصاحبه‌ای که با ماهنامهٔ «ایران فردا» انجام داده است، چنین توضیح می‌دهد:

«… از ولایت فقیه، حاکمیت روحانیت و … در قانون اساسی هیچ نشانی نبود…. بعد از تصویب شورای انقلاب یک نسخه از آن را برای امام در قم فرستادند…. نه امام، نه شورای انقلاب، نه آقای بهشتی، نه حزب جمهوری اسلامی هیچ‌کدام به‌هیچ‌وجه سخن از ولایت فقیه و امتیاز ویژه برای روحانیان به‌عمل نیاوردند. امام هم اعتراضی نکرد که چرا در قانون اساسی شما برای روحانیان جایگاهی نگذاشته‌اید یا چرا در شورای نگهبان پنج روحانی و شش حقوقدان گذاشته‌اید…. در چند ماه پیش آقای هاشمی هم یک دفعه اظهار کرد که ولایت فقیه نه از طرف امام و نه از طرف شورای انقلاب برای قانون اساسی مطرح نشد…. امام آن [متن پیشنهادی] را تأیید کردند و گفتند برای مردم منتشر شود…. (»ایران فردا»، شمارهٔ ۵۱، بهمن و اسفند ۱۳۷۷، صص ۱۷ ـ ۱۶)»

در بخش دیگر همین مصاحبه، مهندس سحابی در پاسخ به این سؤال که: «چرا خود آیت‌الله خمینی که از دههٔ ۴۰ مسألهٔ ولایت فقیه را مطرح کرده بود اصراری بر گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی نداشت؟» می‌گوید:

«تصورم این است که آقای خمینی حداقل در آن مقطع مصلحت نمی‌دانسته که ولایت فقیه را مطرح کند. شاهدم هم این است که آقای خمینی در زمانی که در پاریس بودند بین همراهانشان بحث شعارهای اصلی انقلاب پیش می‌آید: آزادی، استقلال، حکومت اسلامی. ولی امام خمینی به آنها می گوید جمهوری اسلامی بگویید، حکومت اسلامی نگویید، چون حکومت اسلامی ضوابط و شکل و محتوای خاصی دارد که حالا مصلحت نیست. فکر جمهوری اسلامی را انصافاً خود آقای خمینی مطرح کرد و معلوم می‌شود که ایشان حداقل در آن ایام نظرش این نبود که ولایت فقیه اجرا شود یا حکومت اسلامی به‌معنای شرعی و فقهی‌اش اجرا بشود. ایشان می‌خواستند که یک جمهوری اسلامی، البته با این فرض که در آن مبانی اسلام ملحوظ باشد، تشکیل شود. ولی همهٔ ضوابط فقهی و ولایت فقیه را نمی‌خواستند عمل کنند. ولی وقتی آنها [اشاره به دکتر آیت و جناح روشنفکران هوادار دکتر بقایی] آن جنجال را راه انداختند، ایشان لابد یک جور دیگر فکر کرده است که مثلاً اگر بخواهد جلوی آن بایستد می‌گویند خود شما آن موقع که انقلاب بود گفتی ولایت فقیه حالا پیگیری نمی‌کنی…. (»ایران فردا»، شمارهٔ ۵۲، فروردین ۱۳۷۸، صص ۸ ـ ۷)»

بدین ترتیب، به‌شهادت تاریخ، در فاصلهٔ خرداد تا آبان ۱۳۵۸، که مجلس خبرگان قانون اساسی متن پیشنهادی جدیدی را که دربرگیرندهٔ اصل ولایت فقیه بود ارائه داد، هیچ سخنی از گنجانده شدن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی در میان نبود و در نتیجه حزب تودهٔ ایران نیز نمی‌توانست در این رابطه اظهار نظری کرده باشد. با وجود این، حزب در چارچوب مشی سیاسی اعلام شدهٔ خود، بلافاصله اشکالاتی بسیار جدی به متن اولیهٔ پیشنهادی شورای انقلاب وارد کرد و خواستار ایجاد تغییرات مهمی در این متن شد. در تاریخ ۲ تیرماه ۱۳۵۸، حزب تودهٔ ایران با ارسال یک نامهٔ سرگشاده به رییس دولت موقت جمهوری اسلامی، نظرات اصلاحی خود را در مورد متن پیشنهادی قانون اساسی چنین بیان کرد:

«به ریاست محترم هیأت دولت موقت جمهوری اسلامی ایران

کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران خرسند است مقدمتاً با استحضار عالی برساند که پیش‌نویس طرح قانون اساسی، آنچنان که در مطبوعات انتشار یافته، در خطوط کلی خود خواست‌های مشروع و حقهٔ مردم ایران را منعکس می‌سازد و از این جهت مورد تأیید کمیتهٔ مرکزی حزب ما قرار گرفته است.

پیشنهادهایی که در برگ‌های پیوست تقدیم می‌شود، صرفاً مربوط به مسائل عمده‌ای است که به‌نظر ما تصریح آنها در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، از لحاظ تثبیت دستاوردهای انقلاب و پیشرفت کشور در دوران سازندگی جامعهٔ نوین، نقش مؤثری ایفا خواهند نمود. به‌همین سبب از بسیاری پیشنهادهای درست دیگری، که به عقیدهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب ما جنبهٔ فرعی دارند، صرف نظر شده است….

اصلاحات مورد پیشنهاد حزب تودهٔ ایران دربارهٔ پیش نویس قانون اساسی

۱ ـ حزب تودهٔ ایران ضرور می‌داند که در قانون اساسی فصلی به نظام اقتصادی جمهوری اسلامی مشعر بر خطوط عمده این نظام تخصیص داده شود….: نظام اقتصادی جمهوری اسلامی بر پایهٔ سه بخش دولتی، تعاونی و خصوصی و برنامه ریزی منظم دولتی قرار دارد….

۲ ـ حزب تودهٔ ایران پیشنهاد می‌کند که اصول اساسی سیاست خارجی دولت جمهوری اسلامی ایران به‌شرح زیرین در قانون اساسی خلاصه شود …: سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران بر پایهٔ عدم نعهد، عدم شرکت در بلوک‌بندی‌های نظامی … بر مبنای برابری کامل و منافع متقابل و عدم مداخله در امور داخلی یکدیگر، قرار دارد.

۳ ـ پیشنهاد می‌شود که دربارهٔ حق حاکمیت ملی و قوای ناشی از آن به نظریات زیرین توجه شود: حاکمیت خلق از طریق مجلس شورای ملی و شوراهای محلی منتخب مردم اعمال می‌شود…. تقسیمات کشوری باید بر پایهٔ خصوصیات ملی انجام گیرد. در واحدهای ملی، شوراها، حقوق اداری و فرهنگی ملی را اعمال می‌کنند…. زبان مورد تکلم در هر واحد ملی، در جنب زبان فارسی، برای آموزش، مکاتبات و اسناد رسمی … و محاکمات رسمیت دارد.

۴ ـ حزب تودهٔ ایران پیشنهاد می‌کند که درمورد حقوق زنان نکات زیرین تصریح شود: قانون اساسی حقوق کامل سیاسی، اقنصادی، اداری، مدنی، اجتماعی و فرهنگی زن را تضمین می‌کند. تأمین برابری حقوق زن و مرد شرط اساسی تحول بنیادی جامعه و ترقی آن است.

۵ ـ پیشنهاد می‌شود که ذیل اصل ۴۸ پیش نویس قانون اساسی دربارهٔ انتخاب نمایندگان مجلس شورای ملی، حکم زیرین وارد گردد: کرسی‌های نمایندگی مجلس در سطح کشور و شوراها، به‌نسبت آرائی که به هریک از سازمان‌ها و احزاب شرکت‌کننده در انتخابات داده شده است، توزیع می‌شود.

۶ ـ پیشنهاد می‌شود که اصلاحات لازم در طرح قانون اساسی در ارتباط با مسایلی که ذیلاً ذکر شده است، انجام گیرد:
    هر یک از افراد کشور حق کار دارند و این حق باید به‌وسیلهٔ دولت تأمین شود….
    همهٔ افراد کشور حق آموختن دارند. آموزش مجانی … و اجباری است….
    داشتن یک مسکن مناسب برای زندگی حق طبیعی افراد کشور است. دولت وظیفه دارد که برای تحقق این امر تدابیر مقتضی اتخاذ نماید، و … برخورداری همهٔ افراد را از این حق فراهم سازد.

۷ ـ در قسمت مربوط به شکنجه نکات زیرین تصریح گردد: هرگونه شکنجه و تنبیه بدنی و روانی نسبت به اشخاص، چه به‌دستور مقامات دولتی و قضایی باشد و چه خودسرانه از جانب مأموران دولتی اعمال گردد، شدیداً مستحق تعقیب و مجازات است. اعتراف یا شهادتی که با شکنجه، تنبیه، اکراه و اجبار گرفته شده باشد، فاقد ارزش و خالی از هرگونه اعتبار است….»

[اسناد و اعلامیه های حزب تودهٔ ایران (از شهریور ۱۳۵۷ تا پایان اسفند ۱۳۵۸)، صص ۱۴۱ ـ ۱۳۶]

ما به‌منظور اختصار، از آوردن متن کامل پیشنهادات حزب تودهٔ ایران در اینجا خودداری کردیم. اما همین مجمل گویای این حقیقت است که حزب در آن مقطع اصولی‌ترین و علمی‌ترین پیشنهادات را در راستای «استقرار یک جمهوری متکی بر ارادهٔ خلق» ارائه کرده و به‌دفاع جانانه از آن‌ها برخاسته بود. بخشی از این پیشنهادات عمیقاً علمی و انقلابی، به‌ویژه پیشنهادات مهم مربوط به نظام اقتصادی کشور که قسمتی از برنامهٔ حداقل حزب را نیز تشکیل می‌داد، هم اکنون در قالب اصول ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران به‌تصویب رسیده‌اند؛ و بخشی دیگر، که در آن زمان نادیده گرفته شد، امروز به خواست عمومی جنبش عظیم توده‌ای داخل کشور، و پرچم مبارزاتی مردم زحمتکش میهن ما بدل گشته است.

مسألهٔ گنجانده شدن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی، برای اولین بار، شش ماه پس از این تاریخ، یعنی در آبان ماه۱۳۵۸، در قالب متن پیشنهادی مجلس خبرگان قانون اساسی مطرح شد. این نیز، به‌شهادت بسیاری از دست‌اندرکاران وقت، به‌ویژه تعدادی از اعضای شورای انقلاب، نه توسط شخص آیت‌الله خمینی و نیروهای هوادار خط امام، بلکه از سوی جناح راست مذهبی هوادار حجتیه، و عمدتاً توسط روشنفکران پیرو دکتر بقایی و حزب زحمتکشان او، انجام گرفت. گفته‌های دو تن دیگر از اعضای شورای انقلاب، دکتر ناصر میناچی و دکتر احمد صدر حاج سیدجوادی، این واقعیت را تأیید می‌کند. دکتر میناچی در مصاحبهٔ خود با نشریهٔ «ایران فردا» می‌گوید:

«قرار شد پیش‌نویس اولیه که مورد تأیید امام (مراجع قم هم نظر مختصری داده بودند) قرار گرفته بود، با موافقت خود امام به همه‌پرسی گذاشته شود. اصل ولایت فقیه در آن نبود. پیش‌نویس که به قسمت دایرهٔ معاونت انقلاب و آن شورای نهایی که مرحوم دکتر بهشتی هم بود رفت، باز این اصل آنجا هم نبود. این پیش‌نویس به‌فرمان امام به مجلس خبرگان رفت تا مورد بررسی قرار گیرد، و آخرین نظر را بدهند و مورد رأی‌گیری قرار بگیرد که قانون اساسی نهایی بشود. در آنجا این پیش‌نویس را بکلی کنار گذاشتند و از اول شروع کردند ماده به ماده قانون اساسی را تدوین کردند. به‌پیشنهاد آیت‌الله منتظری اصل ولایت فقیه مطرح شد و گنجانده شد. [»ایران فردا»، شمارهٔ ۵۱، بهمن و اسفند ۱۳۷۷، ص ۲۶]»

دکتر احمد صدر حاج سیدجوادی، که در این مصاحبه شرکت دارد، بلافاصله این گفتهٔ دکتر میناچی را در رابطه با نقش آیت‌الله منتظری تصحیح می‌کند و می‌گوید:

«بنده در تکمیل صحبت‌های آقای میناچی عرض کنم … حضرت امام نظرشان فقط این بود که هرچه سریع‌تر این قانون به همه‌پرسی گذاشته و زودتر نتیجه گرفته شود…. فرمودند پس هرچه زودتر این کار را بکنید. مجلس خبرگان انتخاب شد. در مذاکرات مجلس خبرگان اولین کسی که ولایت فقیه را پیشنهاد کرد آقای دکتر آیت بود.

[»ایران فردا«:] قبل از آقای منتظری؟

دکتر صدر: قبل از آقای منتظری. اصلاً در خود این مذاکرات منعکس است. بعد آقای منتظری و آقای دکتر بهشتی این فکر را می‌دادند.[»ایران فردا»، شمارهٔ ۵۱، بهمن و اسفند ۱۳۷۷، ص ۲۶]»

مهندس سحابی، عضو وقت شورای انقلاب، نه‌تنها این گفته ها را مورد تأیید قرار می‌دهد، بلکه انگیزه‌های تفرقه‌افکنانهٔ طرح مسألهٔ «ولایت فقیه» در مجلس خبرگان را، آن هم نه توسط خود روحانیون بلکه از سوی برخی «روشنفکران» هوادار دکتر بقایی، افشاء می‌کند. به‌گفتهٔ او:

«در همان مجلس خبرگان اول هم به‌محض این که آقای آیت یا آقای رشیدیان ـــ که ایشان هم عضو حزب زحمتکشان آبادان بود ـــ این مطلب را مطرح کردند، روحانیان دیگر هم آن را تعقیب کردند. بله می‌توان این‌جور فکر کرد که روحانیت یک چنین اندیشه‌ای را داشته ولی به دلیلی در آن شرایط مطرح نکرده است. اما بعد که عده‌ای از روشنفکران آن را مطرح کردند، بدان چسبیدند. ولی به‌نظر من می‌رسد که خود آنهایی که این موضوع را در آن موقع مطرح کردند (مثل حزب زحمتکشان)، اعتقاد به این موضوع نداشتند. دلیل من هم این است که سه ماه بعد از تشکیل مجلس خبرگان، یعنی در آذرماه همان سال، دکتر بقایی به‌عنوان رهبر حزب زحمتکشان در حزب صحبتی می‌کند … و در آن به‌شدت با روحانیت مخالفت می‌کند … و اعلام می‌کند که هر بدبختی که بر سر ایران طی چهار قرن اخیر آمده به گردهٔ روحانیت است….

«بین دوستان خودمان صحبت می‌کردیم، می‌گفتیم بقایی همیشه آدم منافق و دودوزه باز بوده است…. ما فکر کردیم ایشان روی آن نفاق سیاسی‌اش (چون می‌دانست روشنفکران مذهبی یا ملی ـ مذهبی زیر بار این حرف نمی‌روند و این اصل را قبول نمی‌کنند) می‌خواهد روشنفکران ملی ـ مذهبی را از صحنه خارج کند. آن‌وقت خودش می ‌ماند و روحانیان و تحولات آینده….[»ایران فردا»، شمارهٔ ۵۲، فروردین ۱۳۷۸، صص ۸ ـ ۷]»

بدین ترتیب بود که در اواخر آبان ماه سال ۱۳۵۸، یعنی شش ماه پس از انتشار اولین متن پیشنهادی قانون اساسی توسط شورای انقلاب، مسألهٔ گنجانده شدن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی توسط مجلس خبرگان پیشنهاد شد. حزب، پیش از آن، در ۲۱ مردادماه ۵۸، با صدور یک اعلامیهٔ علنی به‌امضای کمیتهٔ مرکزی، به شیوهٔ برگزاری انتخابات مجلس خبرگان به‌شدت اعتراض کرده بود و برگزارکنندگان آن را به «تضییقات در فعالیت‌های انتخاباتی … سازمان‌های سیاسی دیگر، به‌ویژه حزب تودهٔ ایران»، «اعمال نفوذ در جریان رأی‌گیری»، «عدم قرائت بخش بزرگی از آراء»، و «تبعیض و بی‌صداقتی» در امر انتخابات متهم کرده و اعلام داشته بود که «عدم اعتماد» مردم و سازمان های سیاسی نسبت به روند انتخابات مجلس خبرگان «بجا و درست بوده است.»

 برخورد حزب تودهٔ ایران به متن پیشنهادی مجلس خبرگان و گنجانده شدن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی، نه‌تنها سریع بلکه بسیار قاطع بود. تنها چند روز پس از انتشار متن پیشنهادی دوم، حزب طی یک نامهٔ سرگشاده، که در تاریخ ۳ آذر ۱۳۵۸ منتشر شد،، گنجاندن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی را ناقض «حق حاکمیت مردم» خواند و خواستار تدوین «متمم قانون اساسی» به‌منظور تثبیت و تضمین «حاکمیت خلق» گردید. نظر به اهمیت تاریخی نکات مطرح شده در این نامهٔ سرگشاده، و از آنجا که بخش‌هایی از این نامه مبنای اتهامات وارده به مشی گذشتهٔ حزب تودهٔ ایران قرار گرفته است، برخی قسمت‌های آن را به‌تفصیل در این‌جا نقل می‌کنیم:

«کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران با احساس مسئولیت کامل نسبت به وظایف ملی و میهنی که بر عهده دارد، قانون اساسی جدید را، که توسط مجلس خبرگان، شامل ۱۷۵ اصل در ۱۲ فصل تدوین گردیده، مورد بررسی قرار داده است. این بررسی موازی با جریان کار مجلس خبرگان، به‌هنگام تدوین قانون اساسی جدید، ضمن مقایسه با متن پیش‌نویس قانون اساسی انجام شد…. در این بررسی معلوم شد که مجلس خبرگان اصول جدیدی که در پیش‌نویس نبود، تدوین و تصویب می‌نماید، برخی از اصول پیش‌نویس را حذف می‌کند، برخی اصول را در جهت تکمیل بدان می‌افزاید….

در هر حال قانون اساسی جدیدی تدوین گردید که از جهاتی موجب نگرانی و از جهاتی باعث خرسندی است. از مسایل فرعی و از جزئیات قابل تنقیح در اصول مختلف که بگذریم، نگرانی ناشی از اصول مربوط به مبنای حاکمیت و اعمال آن است. اگر اصول مربوط به حاکمیت (یعنی اصول مربوط به ولایت فقیه، رهبر و شورای رهبری و شورای نگهبان و غیره) منحصراً برای دوران حیات امام خمینی تدوین شده بود، حزب تودهٔ ایران کمترین تردیدی در صحت آنها نمی‌داشت. ولی قانون اساسی برای دورانی دراز و برای نسل آینده تدوین می‌شود و لذا این پرسش مطرح است که: آیا در دوران‌های آینده، نظیر امام خمینی را به‌عنوان مرجع تقلید و رهبر مورد قبول و بلامنازع توده‌های میلیونی مردم، هر چندگاه می‌توان یافت؟ و اگر نتوان یافت، تمرکز این‌همه قدرت و اختیار، که مستقیم و غیرمستقیم از طریق اصول ۴ و ۵ و ۹۱ تا ۹۹ و ۱۰۷ تا ۱۱۰ به یک فرد تفویض گردیده، زمینه فراهم نخواهد کرد که حاکمیت فردی جایگزین حاکمیت خلق گردد؟

از سوی دیگر، در قانون اساسی جدید، علاوه بر اضافات مثبتی نسبت به پیش‌نویس ــــ نظیر اصول مربوط به حق کار و حق آموزش رایگان و حق مسکن و دیگر حقوق رفاهی و تصریح وظیفهٔ دولت در ایجاد امکانات برای تحقق این حقوق ــــ فصلی شامل اصول ۴۳ تا ۵۵ دربارهٔ اقتصاد و امور مالی تدوین گردیده که مثبت و در چارچوب معینی مترقی و پاسخ‌گوی انقلاب استقلال‌طلبانه و خلقی ما است.

حزب تودهٔ ایران از تدوین و تصویب این اصول در قانون اساسی جدید بسیار خرسند است.

علاوه بر این حزب تودهٔ ایران خشنود است که بنا به اعلام وزارت کشور، قانون اساسی جدید متممی خواهد داشت و امیدوار است که این متمم چنان تدوین گردد که نه‌فقط نقائص قانون اساسی را رفع کند، بلکه مبنای خلقی حاکمیت را استحکام بخشد.

حزب تودهٔ ایران، به‌هنگام انتشار پیش‌نویس قانون اساسی، به پیوست نامه سرگشاده‌ای به ریاست دولت موقت، در مورد مسایل عمده پیشنهادهایی در ۷ ماده ارائه داد که خوشبختانه محتوای چند ماده از آنها و به‌خصوص محتوای ماده یکم مربوط به مسألهٔ مهم نظام اقتصادی کشور، در قانون اساسی جدید انعکاس یافته است.

اکنون قرار است متممی بر قانون اساسی افزوده شود، ما باز، ضمن پرهیز از ارائهٔ پیشنهادهایی که می‌توان برای تنقیح و تکمیل فروعات و جزئیات اصول متعددی از قانون اساسی داد، چند پیشنهاد دربارهٔ مسایل مهم و عمده‌ای که در تثبیت دستاوردهای انقلاب و تأمین و تضمین پیروزی نهایی آن نقش مؤثری خواهند داشت، مطرح می‌کنیم، با این امید که مورد توجه جدی و کامل قرار گیرند:

۱ ـ در متمم قانون اساسی، لازم است تصریح شود که مبنای حاکمیت، خلق است. تمام قوا از آن مردم است و مردم بر مقدرات کشور و مقدرات خود حاکمند و هر قدرت دیگری ناشی از مردم است و نحوهٔ اعمال این حاکمیت نظام شورایی است.

در قانون اساسی جدید این نظام شورایی به‌گونه‌ای که وسیلهٔ حاکمیت خلق باشد، مشخص نگردیده است. در اصل هفتم آمده است که: شوراها «از ارکان تصمیم‌گیری و ادارهٔ امور کشورند«. ولی در فصل شوراها بجای اینکه بر روی حق و اختیار «تصمیم گیری و ادارهٔ امور» شوراها تأکید شود، اختیار آنها به «نظارت» تقلیل یافته است.

اگر متمم قانون اساسی بر مبنای طرح نظام شورایی مجاهد فقید طالقانی و این بیانات امام خمینی ــــ که به‌گفتهٔ آقای موسوی اردبیلی ــــ «در پاریس فرمودند، پس از سقوط رژیم طاغوتی باید اول شوراهای خلقی و واقعی از پایین به بالا تشکیل شوند و اختیارات را به‌دست گیرند تا اساس حکومت را با صاحبان اصلی قدرت منتقل کنند، تا صاحبان سرنوشت، در سرنوشت خود آزاد باشند» اصولی دربارهٔ تفویض اختیارات تصمیم‌گیری و اجرایی تدوین کند، به‌نحوی که حاکمیت خلق از طریق شوراها قابل اعمال گردد، اقدام اساسی مهمی در تثبیت و تحکیم دستاوردهای انقلاب و تأمین و تضمین پیروزی نهایی آن انجام داده است.

۲ ـ در قانون اساسی جدید دربارهٔ حق اقلیت‌های ملی (آذربایجانی، کرد، بلوچ، ترکمن و عرب) در مورد ادارهٔ امور داخلی و محلی خود و رفع هرگونه ستم ملی و هرگونه تبعیض اقتصادی، سیاسی و فرهنگی (از جمله تدریس به‌زبان مادری) که نام آن را می‌توان «خودمختاری» یا «خودگردانی» یا هر نام دیگری گذارد، اصلی تصریح نگردیده است. پیشنهاد می‌شود که در متمم، اصل یا اصولی که این حق را برای اقلیت‌های ملی در چارچوب تمامیت ارضی ایران تضمین کند، گنجانده شود. این حق را امام خمینی نسبت به خلق کرد پذیرفته و اعلام کرده است و لذا می‌توان و باید آن را نسبت به دیگر خلق‌های غیرفارس نیز در سطح کشور پذیرفت. تصریح این حق در متمم قانون اساسی و اجرای عملی آن، اتحاد داوطلبانه و مستحکم خلق‌های ایران را در چارچوب تمامیت ارضی کشور تأمین می‌کند.

۳ ـ در قانون اساسی جدید برابری واقعی حقوق زن و مرد فقط «در برابر قانون» و «در حمایت قانون» ذکر شده است، که به‌معنای برابری زن با مرد نیست. در متمم ضرور است که در اصل یا اصولی برابری کامل زن و مرد در تمام زمینه‌های زندگی، یعنی در زمینه‌های سیاسی، اقتصادی، اداری (احراز مشاغل در تمام رشته‌ها)، مالی، قضایی، مدنی (زناشویی و خانوادگی)، اجتماعی و فرهنگی تضمین شود.

۴ ـ در قانون اساسی جدید اصلی به نظام اقتصاد روستایی اختصاص نیافته است. در متمم قانون اساسی ضرور است که در اصل یا اصولی مبانی نظام اقتصاد روستایی، متکی به اجرای اصلاحات بنیادی ارضی بر مبنای «زمین به کسی تعلق دارد که بر روی آن کار می‌کند» و متکی به ایجاد و گسترش شرکت‌های تعاونی تولیدی روستایی، که با شرکت داوطلبانهٔ کشاورزان زحمتکش تشکیل می‌باید، و نیز متکی به ایجاد کشتزارهای وسیع و مؤسسات دام‌داری بزرگ دولتی برای دستیابی به کشاورزی معاصر خودکفا مشخص گردد.

۵ ـ در اصل ۱۳۲ قانون اساسی جدید سخن از «تجدید نظر در قانون اساسی» به‌میان آمده است. ولی در تمامی قانون اساسی هیچ اصل یا اصولی در این‌باره، که در چه موقع تجدید نظر در قانون اساسی ممکن یا ضرور است و چگونه و به چه وسیله این تجدید نظر به‌عمل خواهد آمد، ذکری نرفته است. در متمم قانون اساسی ضرور است در اصل یا اصولی این نقص مرتفع گردد و در آنها شرایط و حالاتی که تجدید نظر در قانون اساسی را ممکن یا ضرور می‌سازند، مشخص گردند و نیز نحوه و وسیلهٔ اجرای این تجدید نظر را که به‌نظر ما می‌تواند مجلس مؤسسان باشد معین گردند.

۶ ـ در قانون اساسی جدید اصولی در مورد تأمین آزادی‌های دموکراتیک (اصل ۹ و اصول ۲۲ تا ۲۷) تدوین شده، از جمله اصل ۲۶ در مورد آزادی فعالیت احزاب، جمعیت‌ها، انجمن‌های سیاسی و صنفی و انجمن‌های اسلامی یا اقلیت‌های دینی. ولی نظر به این‌که می‌بایستی ثمرهٔ فعالیت آزاد احزاب سیاسی در ادارهٔ امور کشور منعکس گردد ــــ و الا آزادی آنها مفید فایده‌ای از لحاظ رشد جامعه نخواهد داشت [بود] ــــ در متمم قانون اساسی لازم است اصل یا اصولی در تأمین حق شرکت احزاب در مجلس شورای ملی و شوراها تدوین شود. حزب تودهٔ ایران مصرانه پیشنهاد می‌کند که اصلی در متمم قانون اساسی با این مضمون تصریح شود: «کرسی‌های نمایندگی مجلس در سطح کشور و شوراها نسبت به آرایی که به هریک از سازمان‌ها و احزاب شرکت‌کننده در انتخابات داده شده است، توزیع می‌شود.»

در غیر این‌صورت این وضع می‌تواند پیش آید که در شرایط مشخصی، ۴۹ درصد از مردم ایران در مجلس نماینده‌ای از خود نداشته باشند و در مجلس، با اتکاء به اقلیتی از آراء مردم، تصمیماتی دربارهٔ سرنوشت همهٔ مردم اتخاذ گردد.

کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران، ۳ آذر ۱۳۵۸»

همان‌طور که متن نامهٔ سرگشادهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران به‌شکلی انکارناپذیر نشان می‌دهد، اصلاحات و خواست‌های مطرح شده از سوی حزب تودهٔ ایران نه‌تنها هیچ سنخیتی با «تأیید ضمنی» اصل «ولایت فقیه» نداشته و ندارند، بلکه، برعکس، در مغایرت آشکار با این اصل بوده‌اند. تأکیدهای مکرر حزب بر تضمین «حق حاکمیت خلق» در این سند، خواست تدوین «متمم قانون اساسی»، کوشش در جهت به‌تصویب رساندن موادی در رابطه با شکل قانونی «تجدید نظر» در قانون اساسی، تکیه بر اصل خودمختاری خلق‌های ایران، خواست «برابری کامل» حقوق زن و مرد، و پیشنهاد تناسبی بودن کرسی‌های نمایندگی مجلس شورای ملی، همگی حاکی از نفی عملی اصل «ولایت فقیه» و اعمال «حاکمیت فردی» در طرح پیشنهادی قانون اساسی است. حزب در این نامهٔ سرگشاده نه‌تنها علناً اعلام کرده است که تصویب اصل «ولایت فقیه» باعث خواهد شد تا «حاکمیت فردی جایگزین حاکمیت خلق گردد»، بلکه قاطعانه با «تمرکز این‌همه قدرت و اختیار در دست یک فرد» مخالفت ورزیده است.

با وجود این، لازم است جایگاه منطقی جملهٔ مربوط به مستثنی دانستن آیت‌الله خمینی را نه‌فقط در چارچوب این نامهٔ سرگشاده بلکه از نظر نقش آن در شکل‌گیری روندهای بعدی، از نظر تحلیلی تعیین کنیم. با توجه به نبود یک رابطهٔ ارگانیک میان جملهٔ مزبور و کل مواضع اعلام شده در نامهٔ سرگشاده، به‌ناچار باید این جمله را در چارچوب یک محاسبهٔ تاکتیکی در رابطه با شرایط عینی و ذهنی حاکم بر جامعه در آن مقطع ارزیابی کرد. سؤال اساسی اینجا است که چرا رهبری حزب تودهٔ ایران چنین استثنایی را، که هیچ ارتباطی با مشی سیاسی حزب چه پیش و چه بعد از تصویب قانون اساسی نداشت، در نامهٔ سرگشادهٔ خود که جهت‌گیری عمدهٔ آن مخالفت با گنجاندن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی بود، برای شخص آیت‌الله خمینی قایل شد؟ برای یافتن پاسخ به این سؤال، باید چند واقعیت مهم را مورد توجه قرار داد:

نخست، همان‌طور که اعضای مختلف شورای انقلاب نیز در مصاحبه‌های خود مطرح کرده‌اند، پیشنهاد گنجانده شدن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی، جدا از چگونگی شکل طرح آن در مجلس خبرگان، مورد حمایت رهبران مهم جناح «خط امام» از جمله آیت‌الله منتظری و آیت‌الله بهشتی قرار گرفته بود و آنها پشتیبانی خود را از این اصل علناً اعلام کرده بودند. در چنین شرایطی، اعلام مخالفت بی‌قید و شرط حزب با این اصل، می‌توانست حمل بر رویارویی علنی حزب با جناح نیروهای «خط امام»  گردد.

دوم، در اصول پنجم و یکصد و هفتم متن اولیهٔ پیشنهادی قانون اساسی اعلام شده بود که «ولایت امر و امامت امت» با کسی است که «از طرف اکثریت قاطع مردم به مرجعیت و رهبری شناخته و پذیرفته شده باشد.» به‌خوبی روشن است که شخص آیت‌الله خمینی تنها کسی بود که در آن مقطع از سوی اکثریت قاطع مردم به رهبری پذیرفته شده بود. در واقع، قدرت بلامنازع آیت‌الله خمینی در روند انقلاب نه از «ولی فقیه» بودن او، بلکه از نقش قاطعی که در پیشبرد روند انقلاب بازی کرده بود ناشی می‌شد، و همهٔ مردم از رهبری وی ــــ چه «ولی فقیه» می‌بود و چه نمی‌بود ــــ پیروی می‌کردند. حتی بسیاری از روحانیون دست‌راستی و سنتی که مقام «ولایت» او را قبول نداشتند،  به‌ناچار رهبری بلامنازع وی را در انقلاب پذیرفته بودند و قادر نبودند آن را به‌زیر سؤال برند. به‌همین دلیل، در چارچوب شرایط آن زمان، اعلام مخالفت بی‌قید و شرط حزب با اصل «ولایت فقیه»، بدون استثناء کردن شخص آیت‌الله خمینی، می‌توانست به مفهوم زیر سؤال بردن صلاحیت وی در امر رهبری انقلاب تفسیر شود. بدون تردید، یک چنین کاری برای مشی سیاسی اتخاذ شده از سوی حزب تودهٔ ایران پیامدهای فاجعه‌بار می‌داشت و عملاً حزب را در مقابل کل رهبری انقلاب و توده‌های میلیونی مردم قرار می‌داد.

بر اساس مجموعهٔ این ملاحظات بود که رهبری حزب تودهٔ ایران جملهٔ معترضهٔ فوق را در متن نامهٔ سرگشادهٔ خود گنجاند و دبیر اول حزب، در یکی از جلسات پرسش و پاسخ که در همان ماه‌ها برگزار شد، دلایل این کار را چنین توضیح داد:

«ما معتقدیم که ولایت فقیه در چارچوب زمان حیات امام خمینی صدمه‌ای به انقلاب ایران نمی‌زند. ولی برای دوران پس از امام خمینی دشواری‌های بسیار زیادی ایجاد خواهد کرد که باید مورد بحث و بررسی قرار گیرد. ما فکر می‌کنیم این مسأله مربوط به آینده است، زیرا ما در این دوران، نقش امام خمینی را در رهبری انقلاب، بسیار مؤثر، عمده و تعیین‌کننده می‌دانیم و معتقدیم که در چارچوب این دوران باید با انتقاد از نکات منفی و تکیه بر نکات مثبت قانون اساسی، بدون اینکه در مسألهٔ ولایت فقیه وارد بحث شویم، به آن رأی مثبت بدهیم. اما در رابطه با دوران پس از امام خمینی، به‌نظر ما مسأله به‌صورت یک بحث عمومی درخواهد آمد و حزب ما در آینده و در موقع مناسب نظریات خود را در مورد آن مطرح خواهد ساخت.[نورالدین کیانوری، «پرسش و پاسخ»، شمارهٔ ۳ (۱۳۵۸)]»

 آیا این به‌معنای «پذیرش اصل ولایت فقیه» از سوی حزب تودهٔ ایران بود؟ نه مواضع اعلام شده در نامهٔ سرگشادهٔ کمیتهٔ مرکزی و نه توضیحات دبیر اول حزب مؤید چنین ادعایی است. واقعیت این است که، با توجه به گفته‌های مهندس سحابی در رابطه با انگیزه‌های نفاق‌افکنانه و حذفی طرح‌کنندگان اصل «ولایت فقیه»، که در واقع با این کار خود حتی نیروهای «خط امام» و شخص آیت‌الله خمینی را نیز در مقابل عمل انجام شده قرار داده بودند، هر شکل از دامن زدن به این مسأله از سوی حزب در آن مقطع مشخص می‌توانست از یک‌سو باعث به‌وجود آمدن شکاف جدی در صفوف نیروهای مدافع انقلاب شود، و از سوی دیگر امکان ادامهٔ فعالیت حزب تودهٔ ایران را مستقیماً به‌مخاطره اندازد. این دقیقاً همان هدفی بود که «روشنفکران» پیرو دکتر بقایی و حزب زحمتکشان او دنبال می‌کردند، و رهبری حزب تودهٔ ایران، با قایل شدن این استثناء برای شخص آیت‌الله خمینی، با هشیاری کامل از افتادن در دام آنها خودداری کرد. این برخورد بر درک دقیقی از مرحلهٔ مشخص انقلاب، تعادل نیروهای سیاسی و طبقاتی در سطح جامعه، انگیزه‌های توطئه‌گرانهٔ نیروهای راست، و از همه مهم‌تر، ذهنیت توده‌های زحمتکش مردم، متکی بود. در حقیقت، این منطقی‌ترین سیاستی بود که می‌شد در آن لحظه و در آن چارچوب معین اتخاذ کرد و از انحراف مسایل طبقاتی به‌سمت مبارزات فقهی، و بروز شکاف در جبههٔ نیروهای مدافع انقلاب، ممانعت به‌عمل آورد.

آنچه مسأله را از این هم بغرنج‌تر می‌کرد این بود که، طبق تصمیم اتخاذ شده از سوی شورای انقلاب و مجلس خبرگان، همه‌پرسی قانون اساسی بر اساس دادن پاسخ مثبت یا منفی به کل طرح پیشنهادی سازماندهی شده بود و مردم و نیروهای سیاسی امکان قبول یا رد مواد مشخصی از آن را به‌طور جداگانه نداشتند. بدین ترتیب، سازمان‌های سیاسی و از جمله حزب تودهٔ ایران بر سر یک دوراهی تعیین‌کننده قرار گرفته بودند: آنها یا می‌بایست با دادن رأی منفی به متن پیشنهادی قانون اساسی، خود را در مقابل توده‌های میلیونی مردم قرار می‌دادند و با دست خود، خود را به انزوای سیاسی می‌کشاندند، یا علی‌رغم مخالفت با بخش‌هایی از متن پیشنهادی، به‌خاطر باقی ماندن در کنار مردم، ضمن دادن رأی مثبت به این متن، مبارزهٔ خود در دفاع از اصول انقلاب را به اشکال دیگری ادامه می‌دادند. در چارچوب مشی کلی اتخاذ شده از سوی رهبری حزب تودهٔ ایران در پلنوم شانزدهم کمیتهٔ مرکزی، روشن بود که انتخاب اول نمی‌توانست انتخابی علمی و منطقی برای حزب باشد.

بر اساس چنین تحلیلی از وضعیت موجود بود که علی‌رغم باقی ماندن اصل «ولایت فقیه» در طرح پیشنهادی قانون اساسی، حزب تودهٔ ایران علناً، و نه آن‌طور که ادعا شده است «به‌طور ضمنی»، به طرح پیشنهادی قانون اساسی رأی مثبت داد و در اطلاعیه‌ای که در روز ۶ آذرماه ۱۳۵۸، یعنی پنج روز پیش از برگزاری همه‌پرسی قانون اساسی صادر کرد، در عین اعلام مخالفت صریح خود با گنجانده شدن اصل «ولایت فقیه» در قانون اساسی و تأکید مجدد بر ضرورت افزوده شدن متممی بر قانون اساسی، از همهٔ اعضای خود و دیگر نیروهای انقلابی خواست که به این همه‌پرسی رأی مثبت دهند:

«اطلاعیهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران دربارهٔ همه‌پرسی پیرامون طرح قانون اساسی:
حزب تودهٔ ایران به قانون اساسی رأی مثبت می‌دهد

از همهٔ مردم ایران دعوت می‌کنیم که در رفراندوم شرکت کنند و به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران رأی مثبت دهند.

طرح کنونی قانون اساسی به‌دنبال جلسات تقریباً سه‌ماههٔ مجلس بررسی نهایی پیش‌نویس قانون اساسی تدوین شده است. طی این جلسات، پیش‌نویسی که در خرداد ماه سال جاری به مردم عرضه شده بود، عملاً کنار گذاشته شد، و طرح تازه‌ای ریخته شد. متن تازه دارای محتوای یکدست و همگونی نیست. در آن نکات مثبت و منفی و گاه متضاد وجود دارد.

حزب تودهٔ ایران به‌هنگام عرضهٔ پیش‌نویس، پیشنهادهای مشخص خویش را در معرض قضاوت همهٔ مردم قرار داد …. همگان از این پیشنهادها و ارزیابی‌ها آگاهی دارند. ما در هر مورد، آنچه را که به‌نظرمان مثبت می‌رسید، یعنی مطابق با اهداف انقلاب بود … و یا برعکس، آنچه را که منفی ارزیابی می‌کردیم، یعنی معتقد بودیم که با نیاز زمان و حکم انقلاب ما و خواست توده‌های مردم انقلابی ما مغایر است، با صراحت و به‌منظور بهبود متن و تطبیق هرچه بیشتر آن با ضروریات عینی تکامل جامعه و مطالبات ترقی‌خواهانه و انقلابی زحمتکشان ایران اعلام داشتیم. به برخی از این نظریات و پیشنهادها توجهی نشد، ولی بعضی دیگر مورد توجه قرار گرفت و در متن قانون اساسی انعکاس یافت.

به‌دنبال اعلام سرپرست وزارت کشور مبنی بر این‌که قرار است متممی بر قانون اساسی افزوده شود، ما باز در اعلامیهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب، مورخ ۳/۹/۵۸، … «پیشنهادهای خود را دربارهٔ مسایل مهم و عمده‌ای که در تثبیت دستاوردهای انقلاب و تأمین و تضمین پیروزی نهایی آن نقش مؤثری خواهند داشت» مطرح کردیم….

ما همواره گفته‌ایم که قانون اساسی باید بازتاب اهداف ضدامپریالیستی، دموکراتیک و خلقی انقلاب بزرگ ما باشد و دستاوردهای خلق‌های ایران را در همهٔ این زمینه‌ها تثبیت و تسجیل کند و راه را برای پیشبرد و تعمیق این دستاوردها، یعنی ارتقاء انقلاب به مراحل بالاتری باز کند….

طرح قانون اساسی که اینک به رأی مردم گذاشته می‌شود، در همهٔ جوانب خود پاسخگوی این انتظار نیست. در مسألهٔ حاکمیت مردم و تعلق تمامی قدرت به ارادهٔ خلق، در زمینهٔ تأمین آزادی‌های سیاسی و اجتماعی، در مسألهٔ ملی، در مسایل مربوط به زنان و حقوق آنها در جامعه و خانواده، در مسألهٔ حدود و وظایف مراجع قدرت و در مسألهٔ نظام اقتصاد روستایی این نقص بیش از همه به‌چشم می خورد. در بسیاری موارد میل تدوین‌کنندگان به اینکه متن در صورت ظاهر «هرچه اسلامی‌تر» باشد منجر به آن شده که نه‌تنها از دقت محتوا کاسته شود، بلکه مطالبی که قاعدتاً در قانون اساسی جایی ندارد و یا احکام دینی، که نیاز به تسجیل قضایی آنها در یک سند حقوقی نیست، در طرح کنونی گنجانیده شود.

با همهٔ این‌ها، حزب تودهٔ ایران از همهٔ هواداران خود و همهٔ مردم ایران دعوت می‌کند که در رفراندوم شرکت کنند و به این سند ــــ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ــــ رأی مثبت دهند.
چرا حزب تودهٔ ایران شما مردم ایران را علی‌رغم آنکه ما قانون اساسی تدوین شده را انعکاس تمام خواست‌هایتان نمی‌دانیم، به دادن رأی مثبت فرا می‌خواند!

زیرا اولاً در یک ارزیابی کلی، علی‌رغم نکات منفی یاد شده، در مورد بخش قابل توجهی از اصول عمده، قانون اساسی توانسته است به‌طور مثبت مسایل مطروحه را حل کند. از این قبیل است فصل امور اقتصادی و اصولی که در زمینهٔ تحکیم استقلال اقتصادی کشور و جلوگیری از استثمار و کمک به زحمتکشان در جهت قطع چنگال سرمایه‌داری انحصاری امپریالیستی و سرمایه‌های غارتگر وابسته داخلی از رشته‌های مهم و حیاتی سیر می‌کند. یا اصول مربوط به تحکیم استقلال سیاسی و نظامی کشور یا اصل مربوط به رابطهٔ استقلال و آزادی و اینکه به‌استناد یکی نمی‌توان دیگری را مخدوش ساخت. یا اصل نظام شورایی، که اگرچه آنطور که باید خلقی و صریح و کاربر نیست، ولی در اساس نظام شورایی را پذیرفته و تثبیت کرده است. یا اصل مربوط به آزادی‌های احزاب و جمعیت‌ها و انجمن‌ها و مطبوعات و غیره، و یا اصل مربوط به مسکن و بهداشت و آموزش ….

اینها مواد مهمی است و بر شالودهٔ آنها و با تکیه به آنها در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، می‌توان در راه تحکیم دستاوردهای انقلاب و رسیدن به هدف‌های والای آن و پیشبرد انقلاب مبارزه کرد.

ثانیاً ما شما را به دادن رأی مثبت فرا می‌خوانیم، زیرا مسألهٔ عمده را حفظ و تحکیم جبههٔ یگانهٔ همهٔ نیروهای خلقی در نبرد علیه امپریالیسم …و بقایای رژیم سابق می‌دانیم و معتقدیم که باید اتحاد و هماهنگی بین همهٔ نیروها، به‌ویژه نیروهای راستین چپ و نیروهای راستین مذهبی، که همه طرفدار خط امام خمینی، یعنی جهت‌گیری قاطع و بی‌تزلزل ضدامپریالیستی و خلقی هستند، حفظ و تحکیم شود….

ثالثاً ما با تمام اهمیتی که برای قانون اساسی، به‌عنوان مهم‌ترین سند حقوقی و قضایی کشور و راه‌گشای پیشرفت‌های آینده قائلیم، فراموش نمی‌کنیم که در هر حال زندگی واقعی و تجربهٔ مردم و مبارزهٔ نیروهای انقلابی است که نقش تعیین‌کننده دارد و هر سندی، به‌هر نحو که تدوین و تهیه شود، بدون حمایت مردم و بدون انطباق با نیاز زمان، قدرت اجرایی نخواهد داشت و حداقل آن خواهد بود که با متممی تکمیل شود و نظریات و پیشنهادهای درست و مطابق با روح زمان و با خواست مردم در آن گنجانیده شود.

ولی در هر حال جهت حرکت تاریخ را جنبش توده‌ها و ارادهٔ دوران‌ساز آنها تعیین می‌کند و توده‌ها هستند که سرانجام مهر خود را بر هر سند و مدرک تاریخی خواهند زد. باید به سرمنشأ، به علت، به شالوده توجه کرد و در جهت تأثیر بر آنها، همراه کلیهٔ نیروهای ترقی خواه و ملی خلق رزمید.

هموطنان! با حفظ نظریات انتقادی خود، در همه‌پرسی وسیعاً شرکت کنیم و به قانون اساسی جدید رأی بدهیم. در اینجا به‌هر حال ما در یک صحنهٔ دیگر هماوردی در مقابل امپریالیسم قرار داریم. تاکنون ما صحنه‌های متعددی را در این مقابله پشت سر گذاشته‌ایم…. نبردهای دیگری در پیش روی است. بکوشیم تا هشیارانه و با آگاهی انقلابی، اصول مثبت قانون اساسی را به حربه ای در این نبرد و برای پیشبرد انقلاب بدل کنیم.

حزب تودهٔ ایران در چارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و با احترام به موازین قانونی که توسط آن تعیین می‌شود، به‌خاطر تثبیت، تحکیم و گسترش دستاوردهای انقلاب، به‌خاطر تعمیق هرچه بیشتر جنبه‌های ضدامپریالیستی، دموکراتیک و خلقی انقلاب بزرگ ما، به‌خاطر ریشه‌کن کردن تمام آثار و عواقب سلطهٔ امپریالیستی در همهٔ شئون زندگی کشور و سیطرهٔ نظام فاسد و تباهی‌آور سلطنت استبدادی، به‌خاطر تشکیل جبههٔ متحد خلق، به‌خاطر تحقق برنامهٔ پیشنهادی حزب ما و خدمت به امر استقلال ایران و دموکراسی، به [خاطر] طبقهٔ کارگر ایران و به توده‌های زحمتکش خلق ما، به [خاطر] پیکار در راه آرمان‌های والایی که طی سی و هشت سال با فداکاری و پیگیری به‌خاطر آنها رزمیده، فعالیت خود را سازمان خواهد داد.

هموطنان! پیش از هر وقت هشیاری و تشخیص درست لازم است لحظات سرنوشت‌ساز تاریخی هم شور انقلابی و آینده‌نگری الهام بخش را می‌طلبد و هم آگاهی و درایت انقلابی و واقع‌بینی راه‌گشا را. در خور این لحظات تاریخی باشیم. از هر دو جانب خود را شایستهٔ انقلاب بزرگ ایران و وثیقهٔ تداوم و تکامل آن نشان دهیم. اصولیت کامل و نرمش لازم را حفظ کنیم. شرکت در رفراندوم و رأی مثبت به قانون اساسی نشانی از این شایستگی است.

کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران ــــ ۶ آذر ۱۳۵۸»

واقعیات بعدی به‌روشنی نشان داد که همهٔ نیروهایی که در آن مقطع به کل قانون اساسی جمهوری اسلامی رأی مخالفت دادند به‌سرعت در سطح جامعه و در نزد مردم به انزوا کشانده شدند و مانند سازمان مجاهدین خلق در مقابل مردم و کل روند انقلاب قرار گرفتند. حزب تودهٔ ایران در پاسخ به این نیروها، که پس از همه‌پرسی قانون اساسی حزب را به‌خاطر این سیاست صحیح و علمی مورد سرزنش قرار دادند و رهبری حزب را به «عدول از مارکسیسم ـ لنینیسم»، «فرصت طلبی»، و حتی «سازش با دیکتاتوری» ـــ و یا به‌زعم نویسندگان سند «بحثی اولیه …» به «عمده کردن فرد فرای محدودیت‌های طبقاتی ـ ایدئولوژیک»، که این نیز معنایی جز عدول از مارکسیسم ـ لنینیسم ندارد ـــ متهم ساخته بودند، به‌درستی چنین استدلال کرد:

«ما دربارهٔ قانون اساسی نظر خود را داده‌ایم. ما ابتدا نواقص آن را توضیح دادیم و بعد، پیش از رفراندوم، نظر خود را در مورد ۶ نکتهٔ مهم، که به‌نظر ما ایرادات بسیار جدی قانون اساسی هستند، بیان کردیم و این حق را هم برای خود محفوظ نگهداشتیم که در آینده در جهت رفع این نواقص مبارزه کنیم. باید توجه داشت که در شرایط کنونی جامعهٔ ایران ممکن نیست قانونی به‌تصویب برسد که بازتاب صددرصد برنامهٔ حداکثر پیشاهنگ طبقهٔ کارگر باشد. در چنین شرایط اجتماعی که نیروهای سیاسی دیگری از قدرت سیاسی و پشتیبانی توده‌ها برخوردارند، هیچ قانونی نمی‌تواند صددرصد پاسخگوی خواست‌های ما باشد…. ما باید با نشان دادن نواقص قانون اساسی مردم را آگاه کنیم و در چارچوب مبارزهٔ دموکراتیک خود مردم، آنها را در راه هرچه مترقی‌تر کردن محتوای قانون اساسی هدایت کنیم. یعنی کاری بکنیم که خود مردم آماده شوند و بخواهند که قانون اساسی تکامل یابد. البته شیوه‌های مبارزه می‌تواند، برحسب شرایط و زمان، عوض شود. مثلاً ممکن است برخی از جنبه‌های منفی این قانون اساسی (همان طور که بعضی‌ها فرض می‌کنند)، ده سال دیگر به اهرم‌های اعمال یک دیکتاتوری در ایران تبدیل گردد و آن‌وقت خلق دیگر امکان مبارزهٔ دموکراتیک هم علیه آن نداشته باشد. اگر چنین وضعی پیش بیاید، مسلماً شیوه‌های دیگر مبارزه در دستور روز خلق قرار خواهد گرفت….

«اما این استدلال که مخالفت با این قانون اساسی، در آینده به ما حقانیت تاریخی خواهد بخشید، مطلقاً مورد قبول ما نیست. متأسفانه این استدلالی است که از سوی برخی از دوستان مورد احترام ما، مانند مجاهدین خلق نیز عنوان شده است. این دوستان فکر می‌کنند که از طریق تحریم قانون اساسی، در آینده حقانیت به‌دست خواهند آورد و می‌توانند بگویند که ما با چنین قانونی مخالف بوده‌ایم. این برخورد به‌نظر ما نادرست است. چرا؟ زیرا اگر فرض کنیم که همهٔ افراد دیگر نیز در این مرحلهٔ مشخص تاریخی، با رأی ندادن به این قانون اساسی موجبات شکست آن را فراهم آورده بودند، انقلاب ایران با دشواری‌های بزرگی روبرو می‌گردید. یعنی شکست همین قانون اساسی که ما انتقادات جدی به آن داریم، در این مرحله، عواقب فوق‌العاده سنگینی برای انقلاب ایران به‌بار می‌آورد: وحدت نیروها در هم شکسته می‌شد، جبههٔ ضدآمریکایی و ضدامپریالیستی از هم می‌پاشید، عوامل آمریکایی از این موقعیت برای تقویت نیروها و مواضع خود بهره می‌گرفتند و شرایط به آن سمت گرایش پیدا می‌کرد که رژیمی مانند رژیم بختیار، حکومت را در ایران به‌دست گیرد. در این تردیدی نمی‌توان داشت. به‌همین دلایل بود که ما به قانون اساسی رأی مثبت دادیم و در این زمینه، با دوستانی که تنها و تنها برای ثبت حقانیت خود در تاریخ، از دادن رأی به قانون اساسی خودداری کردند، مخالفیم. آنها می‌دانستند که اکثریت مردم به این قانون رأی مثبت خواهند داد، و خوشبختانه هم چنین شد. زیرا همچنان که گفتیم، اگر مردم از این دوستان پیروی می‌کردند، ضربهٔ مهلکی به انقلاب وارد می‌آمد. آن‌وقت این دوستان چه می‌توانستند بگویند؟ واقعیت این است که در آن صورت، نه‌تنها از حقانیت تاریخی برای این دوستان خبری نبود، بلکه می‌بایست اعتراف می‌کردند که: «ما همان‌هایی هستیم که مردم حرف ما را گوش کردند و این انقلاب با شکست روبرو شد!«…. [نورالدین کیانوری، پرسش و پاسخ ۴ و ۵ و ۶، فروردین ۱۳۵۹]»

با توجه به مجموعهٔ این موضعگیری‌ها، چگونه است که همهٔ مواضع قاطع، پیشنهادات علمی و سازنده، و خواست‌های انقلابی حزب تودهٔ ایران، که علناً در سطح جامعه مطرح شده‌اند، نادیده گرفته می‌شوند و از میان همهٔ آن‌ها، فقط و فقط یک جملهٔ معترضه در ابتدای یک نامهٔ سرگشادهٔ کمیتهٔ مرکزی، که آن نیز هیچ ارتباط ارگانیک با مواضع حزب تودهٔ ایران نداشته است، مبنای نفی کل سیاست گذشتهٔ حزب تودهٔ ایران، و از آن بدتر، وارد آوردن اتهاماتی نظیر یاری رساندن به «استقرار یک دیکتاتوری فردی واپس‌گرا و ارتجاعی» به آن، قرار می‌گیرد؟ ما به هر ذهن صادقی پیشنهاد می‌کنیم که بار دیگر اسناد بالا را از نظر بگذراند و روشن کند که کدام‌یک از مواضع، پیشنهادات و خواست‌هایی که در آن مقطع از سوی حزب تودهٔ ایران مطرح شده‌اند، بر پایهٔ «پذیرش ضمنی» اصل «ولایت فقیه» استوارند؟ و اگر هیچ‌کدام بر چنین پایه‌ای استوار نیستند، که به‌نظر ما نیز همین طور است، آنگاه از خود بپرسد که هدف نویسندگان سند «بحثی اولیه …» از این تحریف آشکار مواضع حزب تودهٔ ایران چیست؟ آیا آنها در سند خود نکوشیده‌اند تا با این مغلطهٔ تاریخی چنین القاء کنند که اگر حزب این جملهٔ معترضه را در یکی از نامه‌های خود نگنجانده بود، گویا انقلاب ایران روندی دیگر را طی می‌کرد؟ آیا آنها با این کار عملاً مسؤولیت «استقرار یک دیکتاتوری فردی اپس‌گرا» را به‌گردن رهبری گذشتهٔ حزب تودهٔ ایران نمی‌اندازند و مدعی نمی‌شوند که رهبری حزب با «پذیرش ضمنی اصل ولایت فقیه» دیگران را نیز همراه خود به ته چاه کشید؟

نگاهی به تاریخ مشخص وقوع برخی رویدادها می‌تواند بی‌پایگی این اتهام را از نظر تاریخی نیز ثابت کند:

(۱) متن پیشنهادی مجلس خبرگان حاوی اصل «ولایت فقیه» در آبان ماه ۵۸ انتشار عمومی پیدا کرد.

(۲) در روز ۳ آذرماه ۵۸، حزب تودهٔ ایران با انتشار یک نامهٔ سرگشاده، با گنجانده شدن این اصل در قانون اساسی کشور قاطعانه مخالفت کرد، اما اعلام نمود که اگر این مسأله «منحصراً» در مورد شخص آیت‌الله خمینی مطرح بود، با آن مشکلی نمی داشت.

(۳) در روزهای ۱۲ ـ ۱۱ آذر ۵۸ (تنها ۸ روز پس از انتشار نامهٔ سرگشادهٔ حزب تودهٔ ایران)، همه‌پرسی قانون اساسی برگزار شد و بیش از ۹۰ درصد مردم به این قانون و اصل «ولایت فقیه» مندرج در آن رأی مثبت دادند!

بدین ترتیب، جمله‌ای که اکنون برای نفی کل سیاست گذشتهٔ حزب تودهٔ ایران مورد استناد نویسندگان سند «بحثی اولیه …» قرار گرفته است، تنها ۸ روز اعتبار تاریخی داشته است! به‌عبارت دیگر، این برخورد تاکتیکی حزب فقط تا زمان تصویب قانون اساسی مطرح بوده است، چنان‌که پس از تصویب اصل «ولایت فقیه» در همه‌پرسی ۱۱ آذرماه ۱۳۵۸، مسألهٔ «پذیرش» یا «عدم پذیرش» این اصل برای «دوران خمینی»، چه از سوی حزب و چه از سوی هر نیرو و سازمان سیاسی دیگر، عملاً موضوعیت خود را از دست داد و به مسأله‌ای مع‌الفارق بدل گشت.

روشن است که بر یک چنین ادعایی، که از همان ابتدا نیز نقل مجلس همهٔ نیروهای ضدحزبی و حامیان براندازی حاکمیت برخاسته از انقلاب بود، جز یک مغلطهٔ بزرگ تاریخی نامی دیگر نمی‌توان نهاد. این یک گریز آشکار از پذیرش مسؤولیت تاریخی در قبال مبارزات قهرمانامهٔ حزب تودهٔ ایران، و جدا کردن حساب خود از رهبری گذشتهُ حزب، صرفاً به‌منظور خلاص کردن یقهٔ خویش از چنگال مخالفان دیروز و طلبکاران امروز است، و هیچ ارتباطی با یک تحلیل علمی از مشی گذشتهٔ حزب تودهٔ ایران ندارد.

دیگر سؤالات بی‌جواب مانده

سند «بحثی اولیه …» تنها به مسألهٔ «ولایت فقیه» محدود نشده است. در این سند همچنین از جمله آمده است که «تأکید بیش از حد حزب بر سیاست اتحاد با طرفداران خمینی، در برخی موارد، به ایجاد تنش و دشواری در روابط با احزاب و سازمان‌های دیگر منجر شد که از جمله می‌توان از خدشه در رابطه با حزب دموکرات کردستان ایران نام برد….» به عبارت دیگر، از نظر نویسندگان سند، علت اصلی عدم تشکیل جبههٔ متحد خلق، «تأکید بیش از حد حزب بر سیاست اتحاد با طرفداران خمینی» بوده است. یا، در جای دیگر، گفته شده است که «حزب در سبک و سنگین کردن اولویت های خود در این مقطع، … در برخی موارد به مسألهٔ آزادی‌های دموکراتیک بورژوایی در جامعه کم بها می‌داد….» و ….

ااز آنجا که ما در این موارد با مجموعهٔ گسترده‌ای از مسایل سیاسی، تاریخی، تئوریک و ایدئولوژیک روبرو هستیم، لازم است برخی پیش‌فرض‌ها و مبانی نظری حاکم بر آنها را مورد  بررسی قرار دهیم:

۱ ـ از نظر ارزیابی‌های تاریخی

به‌عنوان مثال:

ـــ آیا حزب «بر سیاست اتحاد با طرفداران خمینی تأکید بیش از حد» داشت؟ این «تأکید بیش از حد» با چه معیاری اندازه‌گیری شده است؟

ـــ آیا علت واقعی ایجاد تنش میان حزب تودهٔ ایران و «احزاب و سازمان‌های دیگر» مانند حزب دموکرات کردستان ایران، همین «تأکید بیش از حد حزب بر سیاست اتحاد با طرفداران خمینی» بود؟

ـــ آیا حزب تودهٔ ایران به «آزادی‌های دموکراتیک بورژوایی در جامعه کم بها» داد؟

ـــ آیا مشی سیاسی حزب بر «حدسیات خوشباورانه در مورد خمینی و هواداران او» استوار بود؟

ـــ و ….

۲ ـ از نظر پیش‌فرض‌ها و مبانی تئوریک و ایدئولوژیک

به‌عنوان مثال:

ـــ آیا وجود اصل «ولایت فقیه» به‌معنای «تحت الشعاع» قرار گرفتن «تمامی اصول دیگر قانون اساسی» بوده است؟

ـــ آیا، اگر بپذیریم که اصل «ولایت فقیه» به‌معنای «دیکتاتوری فردی» است، می‌توان از نظر تئوریک و تاریخی هر نوع «دیکتاتوری فردی» را [که به نظر ما مفهوم صحیح‌تر آن «استبداد فردی» است، چون دیکتاتوری از دیدگاه مارکسیستی پدیده‌ای طبقاتی است]، به‌طور اتوماتیک «واپسگرا و ارتجاعی» دانست؟ آیا همهٔ نمونه‌های «استبداد فردی» در طول تاریخ جامعهٔ بشری از دیدگاه مارکسیستی ـ لنینیستی «واپسگرا و ارتجاعی» بوده‌اند؟

ـــ‌ آیا از نظر علمی می‌توان گفت که «عمده کردن فرد» به‌معنای رفتن «فرای محدودیت‌های طبقاتی ـ ایدئولوژیک» است؟ اصولاً ارزیابی مارکسیسم ـ لنینیسم از نقش شخصیت‌ها در تاریخ چیست؟ و بر مبنای این جهان بینی، آیا یک «دیکتاتوری فردی» می‌تواند «فرای محدودیت‌های طبقاتی ـ ایدئولوژیک» عمل کند؟

ـــ آیا از نظر تاریخی، آیت‌الله خمینی و هواداران خط او پدیده‌ای «فراطبقاتی» بوده‌اند؟ حتی اگر بپذیریم که آنها نه با معیارهای طبقاتی، بلکه با معیارهای اسلامی حرکت می‌کرده‌اند، آیا می‌توان گفت که اسلام، به‌عنوان یک بینش مذهبی، پدیده‌ای همیشه یکپارچه و فراطبقاتی، و در طول تاریخ همواره «واپسگرا و ارتجاعی» بوده است؟ آیا مارکسیست ـ لنینیست ها از نظر تئوریک به مقولهٔ مذهب این‌چنین نگریسته‌اند و می‌نگرند؟

ـــ آیا اتخاذ سیاست اتحاد با یک فرد مذهبی و هواداران او را می‌توان ـــ بدون آن‌که مواضع و عملکرد طبقاتی این فرد و هوادارانش را در نظر گرفت ـــ بر مبنای اصول تئوریک و ایدئولوژیک مارکسیسم ـ لنینیسم، عدول از اصول مارکسیسم ـ لنینیسم و مبارزهٔ طبقاتی خواند؟

ـــ و بالاخره، در مورد «کم بها» دادن به «آزادی‌های دموکراتیک بورژوایی»، اصولاً مارکسیست ـ لنینیست‌ها به مقولهٔ «دموکراسی بورژوایی» چگونه می‌نگرند و چه نقشی در تاریخ برای آن قایل‌اند؟ از سوی دیگر، باید روشن شود که حزب تودهٔ ایران در مقابل این «کم بها» دادن به «آزادی‌های دموکراتیک بورژوایی»، به چه چیز و با کدام معیارها «پر بها» داده است؟ و آیا این «کم بها» و «پر بها» دادن‌ها، از دیدگاه مارکسیسم ـ لنینیسم موجه بوده است یا خیر؟

ـــ و ….

این‌ها و بسیاری دیگر، سؤالاتی هستند که سند «بحثی اولیهٔ پیرامون انقلاب بهمن ۱۳۵۷» از پاسخ به آن‌ها بازمانده است. ما می‌کوشیم در ادامهٔ این بحث‌ها، در حد توان خود، به این سؤالات کلیدی بپردازیم و از همهٔ رفقا دعوت می‌کنیم که ما را در یافتن پاسخ صحیح به این سؤالات مهم یاری کنند.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
* در نسخهٔ مصوب «کنگره پنجم»، عبارت «عدول از مارکسیسم ـ لنینیسم و مبارزهٔ طبقاتی و» از سند حذف شده است.




نکاتی دربارهٔ «آنچه در حزب گذشت»؛ اسناد منتشره؛ نامهٔ زنده‌یاد سیاوش کسرایی

بیش از ۱۶ ماه از آغاز فعالیت دورهٔ جدید «مهر» می‌گذرد. در ابتدا طی نوشتاری تحت عنوان «کار ناتمام را از سر می‌گیریم» به بیان «دیدگاه، هدف‌‌ها و اصول» سایت «مهر» پرداختیم. در نوشتار مورد اشاره، موارد زیر را مورد تأکید قرار دادیم:

«ما آگاهی از آنچه … بر حزب ما رفته است را حق همهٔ توده‌ای‌ها می‌دانیم. ما خواهیم کوشید تا این تاریخ را صادقانه بازگو کنیم و آمادهٔ هرگونه پاسخ، نفی و اعتراض باشیم، و در حد توان خود، باز هم صادقانه، پاسخگو شویم … در این راه هیچ نقش سازمانی از قبیل «حزب سازی» و «رهبر تراشی» برای خود قائل نیستیم. ما همیشه توده‌ای بوده‌ایم و خواهیم بود. برعکس، این برای ما به‌معنای اجرای اصل انتقاد و انتقاد از خود در جهت جبران کمبودهای جدی کنونی در حزب تودهٔ ایران است».

انتقادات رفقای توده‌ای دربارهٔ مجموعهٔ «آنچه در حزب گذشت»

بررسی تاریخی آنچه در سه دههٔ اخیر در حزب تودهٔ ایران گذشت، وظیفه‌ای بود که سایت «مهر» پیشِ روی خود گذاشت. کاری که به‌صورت منسجم برای نخستین بار انجام می‌گرفت؛ از بوتهٔ آزمایش نگذشته بود؛ و طبعاً خالی از خطا نیز نبوده است.

تاکنون ۳۴ مطلب در بخش «آنچه در حزب گذشت» منتشر شده است. به این مطالب تا لحظهٔ انتشار این نوشتار، در مجموع ۳۶۹۳۴ (هر مطلب به‌طور متوسط ۱۰۸۶) بار مراجعه شده است. ما دچار این توهم نیستیم که میزان مراجعه به این مطالب را دلیلی بر تأثیرگذاری سایت «مهر» بدانیم. این امر تنها نشان‌گر توجه توده‌ای‌ها و سایر خوانندگان این‌گونه مطالب به سرنوشت حزب تودهٔ ایران است.

پس از انتشار تاریخچه با طیف بسیار متنوع نظرات روبرو شده‌ایم، از مخالفت کامل تا موافقت صددرصد. تأییدهای بسیاری را دریافت کرده‌ایم و با انتقادهای رفیقانه و بسیار جدی مواجه بوده‌ایم. انتقادها به‌طور عمده نه در نفی ضرورت بازگویی «آنچه در حزب گذشت»، بلکه در چگونگی روند انجام این بررسی از سوی «مهر» بوده است.

مهم‌ترین انتقاداتی که رفقای توده‌ای تاکنون در رابطه با مجموعهٔ «آنچه در حزب گذشت» به‌عمل آورده‌اند، به قرار زیر است:

۱ـ سایت «مهر» از بدو امر متعهد شده بود که به موازات بازگویی تاریخچهٔ ۳۰ سال اخیر حیات حزب، به مسایل سیاسی روز و همچنین مباحث نظری نیز بپردازد. در صورتی که وجه عمدهٔ مطالب منتشره به تاریخچه اختصاص یافت.

۲ـ بازگویی «آنچه در حزب گذشت» به‌منظور آگاهی توده‌ای‌ها از زندگی حزب‌شان، و با هدف نزدیکی اعضاء‌ و هواداران به‌شدت پراکنده حزب تودهٔ ایران به یکدیگر است. لذا، مصاحبه با افرادی نظیر فرهاد فرجاد و محمد آزادگر که دیگر توده‌ای نیستند، نقض غرض بوده است.

۳ـ سایت «مهر» تاکنون ارزیابی‌های مستقل خود را در عرصه‌های سازمانی و سیاسی از دورهٔ اول زندگی سه دههٔ اخیر حزب، ۶۵ـ۱۳۶۲؛ و نیز نامه‌های رفقا شاندرمنی و آوانسیان ارایه داده است. اما از آنجا که اسناد، حجم بیشتر مطالب منتشره را به‌خود اختصاص داد، بیان تاریخچه تا حدودی جنبهٔ «افشاگرانه» به خود گرفت و به میزان معینی از هدف خویش منحرف گشت؛

۴ـ انتشار نامهٔ رفیق سیاوش کسرایی (مورخ اول آبان ۱۳۶۷) در سایت «مهر» خطا بود. این نامه به آرشیو حزب تعلق داشت و در زمان حیات زنده‌یاد کسرایی انتشار بیرونی نیافت. هم‌چنین انتشار این سند به وجههٔ توده‌ای رفیق سیاوش خدشه وارد کرد.

نظر سایت «مهر» در مورد انتقادات

۱ـ با پذیرش سه انتقاد اول و درنظر گرفتن آن‌ها، سایت «مهر» در ماه‌های اخیر تغییراتی در کار خود ایجاد کرد. در طول این مدت، حجم غالب مطالب سایت به مسایل سیاسی روز (به‌طور عمده مسایل بین‌المللی) و در مواردی به مباحث نظری اختصاص یافته است. در چگونگی بیان تاریخچه نیز تغییراتی به‌عمل آمد.

۲ـ توضیحی در مورد اسناد منتشره

مهم‌ترین اسناد حرکات اعتراضی تا پایان سال ۱۳۶۶، در شبکه اینترنت موجود است.

اسناد این حرکات از سال ۱۳۶۷ تا پایان سال ۱۳۷۰، گرچه انتشار بیرونی یافته است، اما به صورت آنلاین در دسترس قرار نگرفته بود. اسناد مرحلهٔ ۷۶ـ۱۳۷۰ ( به جز دو سند سیاسی «تزهایی پیرامون وضعیت جهان و ایران و طرح‌ریزی چارچوب اساسی خط مشی و برنامهٔ عمل سیاسی حزب تودهٔ ایران در حال حاضر» که در دورهٔ دوم «مهر»، و سند «نبرد قهرمانانه، شکست تلخ: علل و عوامل برچیده شدن حاکمیت سوسیالیستی در اتحاد شوروی» که در دورهٔ اخیر «مهر» منتشر شده است)، تاکنون انتشار بیرونی نیافته است.

«مهر» تاکنون برخی از اسناد حرکات اعتراضی در دو مرحلهٔ ۶۵ـ۱۳۶۲ و ۷۰ـ۱۳۶۵ را منتشر کرده است و بر حسب ضرورت به این کار ادامه خواهد داد.

دسترسی به اسناد تشکیلات رسمی حزب، از جمله اسناد اجلاس‌ها، در شبکه اینترنت محدودتر بوده است.

مصوبات سیاسی «کنگرهٔ چهارم»، بهمن ۱۳۷۶، نخستین اسنادی است که در وب‌سایت رسمی حزب تودهٔ ایران انتشار یافته است.

اعلامیه‌های تشکیلات رسمی و شماره‌های «نامه مردم» نیز از مهر ۱۳۸۵ در دسترس است.

در این زمینه نیز سایت «مهر» اقدام به انتشار مهم‌ترین اسناد به‌صورت آنلاین کرده است. اسناد اجلاس‌ها، از اولین پلنوم کمیتهٔ مرکزی پس از یورش‌های جمهوری اسلامی به حزب، و همچنین مهم‌ترین مصوبات سیاسی و سازمانی از سال ۱۳۶۲ بدین‌سو، که انتشار بیرونی یافته بود، در «مهر» بازنشر شده است. سایت «مهر» به این وجه از فعالیت خود ادامه خواهد داد.

۳ـ نامهٔ زنده‌یاد سیاوش کسرایی

رفیق گرانقدر ما سیاوش کسرایی با مهاجرت تحمیلی در تابستان ۱۳۶۲، به‌ویژه از زمان عضویت در هیأت سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران، یعنی در اواخر خرداد ۱۳۶۵، با واقعیات تلخ زندگی درون حزبی آشنا گشت. شاعر توده‌ها نمی‌توانست در مقابل کژی‌های موجود در تشکیلات حزبی سکوت کند. روحیه حساس و به‌شدت عدالت‌خواهانه رفیق سیاوش و عشق وافر او به حزب و اعضایش، وی را به عکس‌العمل واداشت. از این‌رو، در پلنوم دی ۱۳۶۶ کمیتهٔ مرکزی، به‌رغم اصرار پاره‌ای از رفقا، داوطلب عضویت مجدد در هیأت سیاسی نشد.

همراه با آغاز روند تحولات در اتحاد شوروی و اعتراض فراگیر در بدنهٔ حزبی، اعتراضات رفیق کسرایی جنبهٔ علنی یافت و روز به‌روز شدت گرفت.
نامهٔ مورخ اول آبان ۱۳۶۷ زنده‌یاد کسرایی به هیأت سیاسی (که در سایت «مهر» منتشر و سپس برداشته شد)، اولین مکتوب اعتراضی او بود.
پس از آن رفیق کسرایی جلسات متعددی با معترضین حزبی داشت و نامه‌های متعددی را به‌صورت فردی خطاب به آن‌ها نوشت. برخی از این نامه‌ها در وب‌لاگ‌های شخصی منتشر شده است.
اوج اعتراض رفیق سیاوش در پلنوم فروردین ۱۳۶۹ و در بیانیه‌ای که در این پلنوم توسط وی خوانده شد، انعکاس یافت. این بیانیه، و همچنین نامهٔ جمعی او با امضای تعدادی دیگر از اعضای معترض کمیتهٔ مرکزی، از سوی «جنبش نوسازی حزب تودهٔ ایران» در سال ۱۳۶۹ انتشار بیرونی یافت.
پس از پلنوم فروردین ۱۳۶۹، رفیق کسرایی از تشکیلات حزبی کناره گرفت. رفیق تا پایان توده‌ای ماند و لحظه‌ای در عشق و اعتقاد خود به حزبش تردید نکرد. آخرین منظومهٔ رفیق شاعر، «مهرهٔ سرخ»، سند معتبری بر پاییبندی همیشگی رفیق سیاوش به اعتقادات خویش است.

میزان اطلاع از نامهٔ اول آبان ۱۳۶۷ رفیق سیاوش، تا قبل از انتشار آن توسط سایت «مهر»، فراتر از آرشیو حزبی و هیأت سیاسی وقت، اما محدود بود. توجه به این نکته ضروری است که مواضع رفیق کسرایی در پلنوم فروردین ۱۳۶۹ که انتشار بیرونی نیز یافت، بسی تندتر از مواضع وی در نامهٔ اول آبان ۱۳۶۷ است. ما راز ناگفته‌ای را با انتشار نامهٔ اول آبان ۱۳۶۷ رفیق سیاوش فاش نکردیم. سخنان رفیق کسرایی در پلنوم فروردین ۱۳۶۹ در زمان حیات این رفیق و با آگاهی خود وی به‌طور گسترده پخش شده است.

باید بر این نکتهٔ اساسی و مهم مکرراً تأکید کرد که نه نامهٔ اول آبان ۱۳۶۷ رفیق سیاوش، و نه بیانیهٔ او در پلنوم فروردین ۱۳۶۹ کمیتهٔ مرکزی، هیچکدام خدشه‌ای بر وجههٔ توده‌ای رفیق کسرایی وارد نکرد و نمی‌کند. زندگی و مبارزات رفیق سیاوش، از ابتدا تا پایان، گواه محکمی بر اعتقاد راسخ او به حزب تودهٔ ایران و «راه توده‌ها» است. چهرهٔ رفیقی مانند وی، با این یا آن نامه خدشه‌دار نمی‌شود.

سایت «مهر» با انتشار نامهٔ اول آبان ۱۳۶۷ زنده‌یاد سیاوش کسرایی با واکنش‌های متعدد و متفاوتی مواجه شد. از جمله، تعدادی از رفقا از داخل و خارج از کشور با ارسال ایمیل یا پیام‌هایی ما را به‌طور جدی مورد انتقاد قرار دادند و خواهان برداشتن این نامه شدند. ما به خواست این رفقا احترام گذاشتیم و نامهٔ رفیق سیاوش را برداشتیم. برخی از رفقا نیز متذکر شدند که همزمان با برداشتن نامهٔ رفیق کسرایی، ضروری بود تا یادداشتی توضیحی در سایت انتشار یابد. برداشتن نامه در عین‌حال با واکنش انتقادی تعدادی دیگر از رفقا مواجه شد. این انتقاد بر ما وارد است که بدون هیچ‌گونه یادداشت توضیحی، این نامه را از روی سایت برداشتیم.

ما به تعهد خود در بیان رویدادهای حیات ۳۰ سال اخیر حزب، به‌رغم سنگینی و دشواری آن، با رعایت ملاحظات و پذیرش انتقاداتی که برشمردیم، ادامه خواهیم داد.




«آنچه در حزب گذشت»: بخش ۱۶، از پلنوم دی‌ماه ۱۳۶۶ تا پلنوم فروردین‌ماه ۱۳۶۹ (قسمت دوم)

با سلام مجدد خدمت شما دست‌اندرکاران تارنگار «مهر» و تمامی خوانندگان این تارنگار، اجازه می‌خواهم تا ضمن پوزش در تأخیر، بخش بعدی گفتگویمان را که در قسمت اول (از پلنوم دی‌ ماه ۱۳۶۶ تا پلنوم فروردین ماه ۱۳۶۹) نیمه تمام مانده بود، ادامه دهیم. در صحبت‌های قبل آنچه را که تا پایان نشست خرداد ماه سال ۱۳۶۷ هیأت سیاسی بیاد داشتم برایتان نقل کردم. در این بخش تلاش می‌کنم رویدادها و مباحث هیأت سیاسی را تا نشست ماه مارس ۱۹۸۹ که در آخرین روزهای اسفند ماه سال ۱۳۶۷ تشکیل شد برایتان بازگو کنم. نقل ماجراهای آخرین نشست هیأت سیاسی قبل از پلنوم فروردین ماه سال ۱۳۶۹ که در شهریور ماه سال ۱۳۶۸ تشکیل گردید را می‌گذاریم برای بار بعدی که امیدوارم بتوانم هرچه سریع‌تر آن‌را تنظیم و آماده سازم.

قبل از هر چیز باید بگویم که خسته نباشید و واقعاً هم این تلاش و پیگیری شما در انجام این کار بزرگ، منظورم مجموعه «آنچه در حزب گذشت» است، بسیار ارزنده و قابل تحسین است. کاش دیگر رفقا هم که در این زمینه یادمانده‌هایی دارند دست بکار شوند و آن‌را برای تکمیل این مجموعه ارزشمند ارسال دارند. در هر صورت موفقیت شما در این راه آرزوی همه ماست. همواره تکرار کرده‌ام و باز هم می‌گویم که برگشت به آن روزها و آنچه که در حزب گذشت، حداقل از سوی من،  برای گله و گله‌گذاری و یا متهم کردن این و آن نیست. باید منصف بود و هرگز دشواری‌های عظیم پیش رو در عرصهٔ داخلی و خارجی در آن سال‌ها را که بادهای بلندی با خود داشت فراموش نکرد؛ فکر می‌کنم شما هم با من هم عقیده‌اید که باید همیشه در نظر داشته باشیم که در چه شرایطی قرار گرفته بودیم و در چگونه بستری حرکت می‌کردیم.

و امّا نشست بعدی «هیأت سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب» برای اولین و آخرین بار در طول این مدت، پس از دو ماه و در اواخر مرداد ماه سال ۱۳۶۷ (اوت ۱۹۸۸) تشکیل شد. همان‌طور که قبلاً هم یادآور شدم، هیأت سیاسی هرگز برای نشست‌های خود دستور کار از پیش تعیین شده و مشخصی نداشت. تعدادی از ما که فکر می‌کردیم با تشکیل دبیرخانه و شرکت فعال دبیر اوّل در آن می‌توان تا حدودی بر این نابسامانی‌ها غلبه کرد و برای اجلاس هیأت سیاسی برنامه و دستور کاری را پیش‌بینی و به اجرا گذاشت، در این راستا دست بکار شدیم. امّا متأسفانه خیلی زود فهمیدیم که آب در هاون می‌کوبیم!! پس از چندی نیز گفتند که اینجا «دبیرخانه حزب» نیست، بلکه دفتری است که تعدادی از رفقا باید در آن کار کنند. البته این جریان نیز خود ماجرای مفصّلی دارد که از حوصله این مطلب خارج است.

در ابتدای هر جلسه، «هیأت دبیران» مسائلی را به تشخیص خود مطرح و آن‌را در دستور می‌گذاشتند که عمدتاً هم مسایل تشکیلاتی بودند. در واقع می‌توان این‌طور نتیجه گرفت که در آن شرایط و با آن اوضاع و احوالی که شرح دادم، «هیأت سیاسی» حزب را رهبری نمی‌کرد، بلکه حوادث و اتفاقات روز در مهاجرت آن‌را مجبور به واکنش می‌ساخت.  بدین ترتیب درک این مسأله که هیأت سیاسی با توجه به پراکندگی اعضاء آن، اجلاس‌های دیر به دیر و چند روزه، بی‌برنامگی و آشفتگی کار، عدم ارتباط ارگانیک با بدنه و به‌ویژه با اعضاء کمیتهٔ مرکزی و بالاخره و مهم‌تر از همه کمبود اطلاعات لازم و قابل اعتماد از آنچه که در داخل کشور و به‌ویژه زندان‌های رژیم می‌گذشت، تا چه حد می‌توانسته است در پیش‌بینی حوادث و رهبری حزب نقش مؤثری ایفا کند، کار دشواری نخواهد بود.

خوب دقت کنید! زمان تشکیل جلسه‌ای که صحبتش را می‌کنم مدتی کوتاه پس از پذیرش قطعنامه و اعلام آتش بس، یعنی همان قطعنامه ۵۹۸ معروف (پایان جنگ عراق و ایران) از سوی آیت‌الله خمینی است. طبیعی است که پذیرش قطعنامه یکباره  اتفاق نیفتاد و خود پروسه معینی را طی کرد. رهبری حزب پس از بازپس‌ گیری خرمشهر با اتخاذ سیاستی کاملاً بجا و مردمی، تمام توان خود را در برقراری آتش بس و پایان جنگ بکار گرفت. به‌رغم دشمنی کینه‌توزانهٔ ارتجاع داخلی و خارجی با این سیاست، رهبری حزب توانست در آن زمان با طرح به‌موقع دقیق‌ترین شعارها در جامعه، سیاست پایان دادن به جنگ را در بین وسیع‌ترین اقشار اجتماعی گسترش داده و به مبرم‌ترین خواست ملی مبدل سازد. نمونه ارزنده‌ای از میهن‌دوستی حزب ما و مردمی بودن سیاست‌های آن که در بین دوست و دشمن غیر قابل انکار است. سیاستی که به راویتی منجر به یورش کینه‌توزانه و وحشیانه ارتجاع به حزب ما گردید. تأثیر مستقیم مشی سیاسی دقیق و مردمی حزب ما در پایان دادن به جنگ در بین وسیع‌ترین اقشار اجتماعی بعد از آزادسازی خرمشهر، کنش‌ها و واکنش‌ها در درون و پیرامون حکومت در این دوران و نیز فشار توده های محروم و زحمتکش جامعه از پائین، بیهودگی تداوم جنگ خانمانسوز را در جامعه آشکار و در نهایت حاکمیت را وادار به قبول آتش بس نمود. امروز مشخص گردیده است که قبل از اعلام رسمی پذیرش قطعنامه و از چند ماه پیش از آن، در اصول با آن موافقت شده بود. بنابراین و در حالیکه با پذیرش قطعنامه در داخلِ کشور شرایط تازه‌ای ایجاد گردیده و نیروها در حال جابجایی و تغییر و تحول‌اند؛ با پایان یافتن ۸ سال جنگ خانمانسوز، وضعیت سیاسی و اجتماعی در تمامی زمینه‌ها دگرگونی جدّی می‌طلبد و در مواردی بسیار شکننده است؛ خطر زندانیان سیاسی را شدیداً تهدید می‌کند و می‌بینیم که یورش به زندان‌ها و کشتار زندانیان سیاسی آغاز می‌شود و تا فاجعه ملی فاصله چندانی نیست؛ در مرحله حساسی از انقلاب قرار گرفته‌ایم که می‌بایستی تمامی توجه و تلاش رهبری متوجه داخل گردد تا بتواند با ارزیابی درستِ لحظه و شرایط تازه‌ای که بعد ازپایان جنگ در جامعه و زندان‌ها ایجاد شده موضع‌گیری‌های به‌موقع انجام داده و به زندانیان برای حفظ جان‌شان رهنمودهای لازم و ضروری را ارائه کند؛ و بالاخره اینکه تلاش و کارزار در راه نجات زندانیان سیاسی در بند را در ابعادی گسترده تشدید نماید؛ نامه‌نگاری‌های تند و انحلال‌طلبانه تعدادی از رفقا، مسأله گردانندگان قطعنامه باکو، همراهی و ارتباط تعدادی از رفقا با آنان، و بالاخره اولتیماتوم‌ها و اتهامات روا و ناروا از یک‌سو و کم اطلاعی رهبری از آنچه که واقعاً درداخل و به‌ویژه در زندان‌های رژیم می‌گذشت از سوی دیگر، موجب اتلاف وقت این نشست وکم توجهی به آن بخش از مسائلی گردید که دارای اولویت‌های ویژه‌ای بودند.

در رابطه با جنگ «نامهٔ مردم» ارگان رهبری حزب، بعد از یورش رژیم به حزب هم همچنان می‌کوشید تا با نشان دادن پی‌آمدهای زیان‌بار تداوم جنگ در زندگی روزمرهٔ زحمتکشان، آثار منفی و مخرب آن در روابط سیاسی و اجتماعی و نیز نشان دادن نشانه‌های بارز رشد نیروهای واپس‌گرا و غارت ثروت‌های ملی از سوی نیروهای فرصت‌طلب و بازار، سیاست و شعار پایان دادن به جنگ را به درون جامعه برده و جا بیاندازد. ولی به‌علت عدم ارتباط کافی با نیروهای داخل کشور و در نتیجه کم آگاهی از آنچه که واقعاً در درون جامعه، جبهه‌ها و حاکمیت در جریان بود، نمی‌توانست مانند گذشته تحلیل‌های دقیق و به روز ارائه دهد. همان‌طور که در فوق هم اشاره کردم در حالیکه حاکمیت چند ماه قبل ازاعلام رسمی پذیرش «قطعنامه آتش بس» در عمل آن‌را قبول کرده بود و فقط نمی‌دانست که چگونه و چه موقع آن‌را اعلام کند، هیأت سیاسی در خرداد ماه ۱۳۶۷ در تحلیل خود از رویدادهای ایران نوشت: «رژیم هستی خویش را در ادامه جنگ می بیند». و این در حالی بود که تنها ۴۰ روز بعد پذیرش قطعنامه رسماً اعلام شد.

چنین به‌نظر می‌رسد که هیأت سیاسی می‌بایست حداقل در این اجلاس که تقریباً همزمان با پذیرش قطعنامه از سوی حاکمیت بود، در مورد شرایط تازه‌ای که در کشور ایجاد گردیده و تناسب تازه نیروها در داخل، جروبحث و تبادل‌نظر نموده و رهنمودهایی را صادر می‌کرد. ولی با توجه به آنچه در بالا بدان اشاره کردم فقط به این اکتفا شد که مقالهٔ «پذیرش آتش بس و چشم‌انداز آینده» (شماره ۲۱۷ «نامهٔ مردم»)  تأئید گردد.

در ابتدای این نشست رفیق بلوریان نامه‌ای را که خطاب به دبیر اول حزب رفیق خاوری نوشته بود به هیأت سیاسی ارائه داد. نامه‌ای با این مضمون که می‌بایستی تمامی تصمیمات جلسهٔ گذشته در رابطه با اخراج‌ها و تعلیق‌ها تا تشکیل این جلسه به‌منظور بررسی و تصمیم‌گیری مجدد معلق می‌گردید. او این نامه را به تمامی رفقای مورد بحث هم ارسال داشته بود. خواست او هم در این اجلاس آن‌طور که می‌گفت این بود که چون به حقانیت امضاکنندگان قطعنامه باکو و هواداران آن‌ها پی برده و نمایندگی این طیف را دارد، هیأت سیاسی باید خواست‌های آنان را پذیرفته و خود مجری دقیق آن گردد. در چنین حالتی آن‌ها هم قطعنامه را پس خواهند گرفت. در غیر این‌صورت او به‌راه خود خواهد رفت و هواداری و همکاری خود را با «توده‌های حزبی» اعلام خواهد نمود.

با یک چنین آغازی می‌توان حدس زد که این اجلاس در چه فضایی تداوم یافته وبه‌رغم شرایط تازه‌ای که در داخل ایجاد گردیده و نیز حوادث دردناکی که در داخل زندان‌ها در شرف تکوین بود، وقت و انرژی آن در چه سمت و سویی بکار رفته است. البته همان‌گونه که تاکنون هم اشاره کرده‌ام ما از ابتدا و تقریباً در هر جلسه‌ای به نوعی درگیر این قبیل مسائل بودیم. اما در این مورد مشخص طبیعی بود که هیأت سیاسی در مجموع ضمن داشتن آمادگی برای بررسی‌های بیشتر، به‌رغم ادعاهای دمکراسی‌طلبانه چنین پیشنهادی، به اتفاق آرا آن را نادرست، ساده‌لوحانه، غیردمکراتیک و انحلال‌طلبانه ارزیابی کند و حاضر نباشد تا با تسلیم شدن در مقابل اولتیماتوم‌ها موازین حزبی و منافع حزب را نادیده بگیرد. رفیق خاوری هم در یک نامه کتبی و با آوردن فاکت‌های مشخص، عملکرد رفیق بلوریان را در بزنگاه‌های معین در هیأت سیاسی از ابتدا تاکنون مورد نقد قرار داده و از وی خواست تا علیرغم مخالفت‌های اینجا و آنجا، به مصوبات هیأت سیاسی احترام گذارده و در راه پیاده کردن آن‌ها، همراه و یاور هیأت سیاسی باشد.

تبادل‌نظر و جروبحث‌های تشکیلاتی به‌درازا کشید ولی با اصرار تعدادی از رفقا تلاش گردید تا در وقت‌های باقیمانده به مسائل حاد و مبرم پیش رو نیز پرداخته شود.

جالب است که هیأت دبیران به‌منظور انجام چند جابه‌جایی و دریافت تأئید اخراج جمعی از اعضای رهبری که در جلسه قبل از عضویت در کمیتهٔ مرکزی معلق گردیده بودند، گزارشی دربارهٔ شرایط حزب در داخل داد. مضمون این گزارش هم ضمن برجسته ساختن غلوآمیز توانایی حرکت و فعالیت حزب در داخل این بود که «اجازه ندهیم ما را با مسائل مهاجرت سرگرم کنند!! ما باید این مسائل دست و پا گیر را سریعاً حل کنیم و به داخل بپردازیم!! ما در داخل وضعیت بسیار خوبی داریم!! شرایط بگونه‌ای‌ست که هم اکنون می‌توانیم دو نفر از اعضای کمیتهٔ مرکزی را به داخل بفرستیم و نشریه‌ای بنام «هواداران حزب» منتشر کنیم!! علاوه بر این دو نفر، ما باید آماده شویم تا کم کم تعداد بیشتری از اعضای کمیتهٔ مرکزی و حتی هیأت سیاسی و نیز دیگر اعضای فعال را که چنین خواست و تمایلی دارند به داخل گسیل کنیم!! باید بیانیه‌ای دربارهٔ ضرورت انسجام صفوف حزب صادر کنیم و یکبار برای همیشه به این بازی‌های درون حزبی پایان دهیم»!!

رفقای هیأت دبیران در شرایطی آغاز دوره‌ای نوین از فعالیت حزب در داخل را بشارت می‌دادند که در واقع هیچ خبر و اطلاع دقیقی از وضعیت درون حاکمیت و جامعه و به‌خصوص آنچه که در زندان‌ها می‌گذشت نداشتند. و از آنجا که هیأت سیاسی نیز خود از چگونگی اوضاع حزب و فعالیت آن در داخل، هیچ اطلاع مستقیمی نداشت و فقط گاهی چیزهای پراکنده‌ای از دهان هیأت دبیران و به‌ویژه شخص دبیر اول می‌شنید، از شنیدن چنین گزارشی به وجد آمده و در صدد برآمد تا با تقسیم کار، پیاده کردن این اهداف را در دستور کار خود قرار دهد. باید اذعان کنم که خیلی زودتر از آنچه که تصور می‌کردیم معلوم شد که فقط آن بخش از تصمیمات این جلسه به‌مورد اجرا گذارده شده و می‌شود که مربوط به تنبیهات می‌گردد و بخش دیگر آن برای همیشه روی کاغذ ماند و هر بار هم که در این زمینه از پیشرفت کار سئوال می‌شد، مسأله با سکوت برگزار می‌گردید.

تحت تأثیر چنین فضایی که از آینده کار در داخل ترسیم گردید و پس از جروبحث‌های سخت و طولانی، رفیق کسرایی با اکثریتی شکننده از مسئولیت و نمایندگی حزب در اتحاد شوروی برکنار گردید و به دبیر اول حزب مأموریت داده شد تا کمیتهٔ حزب در مسکو را ترمیم و نتیجه کار را به هیأت سیاسی گزارش دهد.

رفیق صفری در جایگاه دبیر دوم حزب پس از ارائه پیشنهادات خود در بارهٔ کار در داخل کشور که در بالا بدان اشاره شد، به مصوبات جلسه گذشته هیأت سیاسی در باره تعلیق ۴ نفر از اعضای کمیتهٔ مرکزی شدیداً اعتراض نمود و رفقا را مورد سرزنش قرار داد که مصوبات پلنوم دی ماه را نادیده گرفته‌اند. او خواستار آن گردید تا بلادرنگ و با استفاده از آئین‌نامه مصوب پلنوم دیماه و اختیاراتی که کمیتهٔ مرکزی به هیأت سیاسی داده است، نسبت به اخراج این عده تصمیم قطعی گرفته شود. او متذکر می‌شد که این کار اصولاً نیازی به تصویب هیأت سیاسی ندارد و کمیتهٔ مرکزی پیشاپیش این عده را اخراج کرده است. در این زمینه بحث سختی در گرفت. و از آنجا که  آئین‌نامه مصوب پلنوم دی ماه تصمیم نهایی را دراین گونه موارد به هیأت سیاسی واگذار کرده بود، اکثریت رفقا حاضر به قبول پیشنهاد رفیق صفری که مورد حمایت دبیر اوّل هم بود نشدند. این مسأله در اینجا پایان نیافت و تا جلسه ماه سپتامبر سال ۱۹۸۹ ادامه داشت. در این اجلاس بود که بالاخره با رأی ۵ رفیق هیئت سیاسی این رفقا از حزب اخراج گردیدند.

در موارد دیگری نیز تصمیم گرفته شد؛ از جمله اینکه قرار شد به استثنای سازمان مجاهدین خلق و آنهم به خاطر نقش آن در جنگ، از بقیه احزاب و سازمان‌ها دعوت گردد تا به «جبهه آزادی و صلح» که تشکیل آن در اجلاس قبلی به تصویب رسیده بود، بپیوندند؛ به دعوت عام آقای حسن نزیه برای تشکیل «جبهه ائتلاف ملی ایران» پاسخ مثبت داده شود و در «جامعه دفاع از حقوق بشر در ایران» نیز شرکت کنیم. در عین‌حال قرار بر این شد تا رفیق مسئول روابط بین‌الملل در جشن‌های هفتادمین سال تأسیس حزب کمونیست یونان شرکت کرده و در آنجا از این حزب و احزاب دیگری که در آن حضور دارند برای نجات جان زندانیان سیاسی استمداد بطلبد.

متأسفانه تقریباً بقیه وقت این اجلاس به بحث و تبادل‌نظر در ارتباط با معترضین، امضاکنندگان قطعنامه باکو و حامیان آنان در رهبری و نیز گفتگو و بحث با رفیق بلوریان گذشت. «دستاورد» این اجلاس هم درعمل و نهایتاً به استثنای یکی دو مورد بالا، چیزی جز چند حکم «جابه‌جایی»، «اخراج » و « توبیخ و تذکر و هشدار» نبود.

*****

اجلاس بعدی هیأت سیاسی بعد از بیش از چهار ماه و پس از پیگیری‌های فراوان، در دسامبر سال ۱۹۸۸(نیمهٔ دوم آذر ماه سال ۱۳۶۷) تشکیل شد و به‌مدت ۶ روز به درازا کشید. در این مدت در داخل کشور، رژیم پس از قبول قطعنامه آتش بس و پایان جنگ، به زندان‌ها یورش برد و با کشتار بیرحمانهِ بهترین فرزندان میهن‌مان، دست به جنایتی زد که همچون لکه ننگی ابدی بر تارک آن نقش بسته است. جنایتی که مردم ایران به حق آن‌را «فاجعه ملّی» نامیدند و هرگز آن‌را فراموش نخواهند کرد.

بدیهی است که جنایت ددمنشانه رژیم در کشتار جمعی زندانیان سیاسی آنهم درابعادی چنین گسترده و حتی کشتار آن عده از زندانیان سیاسی که قبلاً در دادگاه‌های فرمایشی محاکمه و در حال گذراندن محکومیت خود بودند، برای مردم ایران، احزاب، سازمان‌ها و گروه‌های سیاسی غیرمترقبه و غیرقابل باور بود. در این مدت خبرهای تکان‌دهنده‌ای می‌رسید و نگرانی و التهاب همه جا را فرا گرفته بود. هنوز کسی از چند و چون عمق فاجعه اطلاع دقیقی نداشت. همه به‌ویژه خانواده‌ها برای نجات جان عزیزان‌شان و یا بدست آوردن خبری از آنان به تکاپو افتاده بودند. از هر سو سئوال می‌شد و از حزب خبر می‌خواستند. این‌طور تصور می‌شد که باید ارتباطاتی باشد و حزب حتماً خبرهای دقیق‌تری دارد. ولی متأسفانه این‌طور نبود.

علاوه بر کارزاری که «نامهٔ مردم» برای نجات جان زندانیان سیاسی به‌راه انداخته بود و اکسیون‌های ابتکاری فعالین حزبی در آمریکا، اروپای غربی، و سایر کشورها، از تمامی احزاب برادر هم در این باره درخواست همکاری و کمک شده بود. ولی این‌ها کافی نبود. کم کم از اینجا و آنجا اتهاماتی نیز متوجه رهبری می‌گردید. اتهاماتی مبنی بر اینکه آن‌طور که باید کارزار همبستگی با زندانیان سیاسی و دفاع از آنان را سازمان نداده است و از وجود افرادی که می‌توانستند و توانایی و امکان این کار را داشتند استفاده بجا و به‌موقع نگردیده است. البته نمی‌توان همه این اتهامات را بی‌پایه دانست و انگشت اشاره را فقط به‌سوی کسانی گرفت که با پخش نامه‌های ضدحزبی و فعالیت‌های فراکسیونیستی، وقت و انرژی رهبری را می‌گرفتند و جبهه‌های پهلویی می‌گشودند. من هم اشاره کرده‌ام که این اعمال اکثر وقت هیأت سیاسی را برای مدت‌های طولانی بخود اختصاص داده بود و مسائل و مشکلات اصلی را در سایه قرار می‌داد.

با وجود این نمی‌توان به تأثیر تک‌روی‌ها ،خودخواهی‌ها و شاید هم وجود تتمه دعواها و اختلافات بعضی از اعضای مؤثر هیأت سیاسی با برخی از اعضای دربندِ رهبری گذشته و نیز داشتن زاویه با سیاست حزب در سال‌های بعد از انقلاب را در عدم استفاده از همه امکانات برای بسیج کارزاری گسترده در دفاع از زندانیان توده‌ای، استفاده از نیروهای کارآمد همچون رفیق سیاوش کسرایی که قبلاً هم به توانائی‌های او در این زمینه اشاره کرده‌ام، و نیز بی‌توجهی به پیشنهادات مشخص برای کمک به چنین کارزاری، کم بها داد.

برای نمونه شاید کافی باشد تا در اینجا به چند سطری از نامهٔ همسر رفیق شهید امیر نیک آئین که در ماه مه ۱۹۸۹ برای هیأت سیاسی حزب فرستاده بود اشاره کنم. او در بخشی از نامه خود می‌نویسد:
«… خیلی خوب می‌دانم که برای پیدا کردن ریشه‌های دردم و دردی که باعث عزاداری هزاران خانواده شده است، تیرهای ترکش خود را باید به‌سوی جمهوری اسلامی رها کنم. امّا این مرا قانع نمی‌سازد. من، زنی که از سیزده سالگی، هنگامی که کودکان هم سن و سال او، هنوز سرگرم بازی بودند، پای به میدان مبارزه گذاشت، به‌سوی اندیشه‌های تابناک کمونیسم کشانده شد و زندان و شکنجه دیده، مرا وادار می‌سازد که به‌دیده انتقادآمیزی به رهبری حزب تودهٔ ایران نگاه کنم. من بر موضع راسخ خود اصرار می‌ورزم که درد من و فرزندانم تبدیل به نفرتی بر علیه جلادان رژیم خمینی خواهد شد ولی نمی‌توانم مسئولیتی که بر عهدهٔ رهبری حزب تودهٔ ایران بود نادیده بگیرم … در آن سال‌های دردآور انتظار، من بارها از رفقای رهبری حزب تودهٔ ایران درخواست کردم تا کمک نمایند تا من و دیگر خانواده‌های زندانیان سیاسی در کارزار جهانی برای آزادی آن‌ها شرکت ورزیم. ولی آن‌ها برای آنکه دست امداد مرا پس زنند، دستی را که با تضرع سوی آنان دراز کرده بودم، به انواع دلایل متوسل شدند و هزار بهانه تراشیدند …».

از اینجا و آنجا نامه‌هایی با چنین مضامینی می‌رسید. البته برای بخشی از این گله و 
گله‌گذاری‌ها و همچنین نارسائی‌های جدی، پاسخ‌هایی وجود داشت و در مواردی هم همان‌طور که در بالا اشاره کردم، بی‌توجهی و کم کاری شده بود. در اینجا می‌خواهم که یکبار دیگر توجه شما و خوانندگان عزیز را به شرایط آن دوران جلب کنم. وضعیتی که در آن از یک‌سو حکومت‌های کشورهای سوسیالیستی هر روز بیشتر تضعیف گردیده و تحولات در درون این کشورها شتاب ویژه‌ای گرفته بود و از سوی دیگر اعتراضات و کارزارهای ضدرهبری و ضدحزبی نیز شدیداً تشدید گردیده بود. در چنین حالتی عده‌ای هم البته این قبیل نارسائی‌ها را برجسته ساخته و از آن بهره می‌جستند.

این بار امّا اکثر وقت اجلاس هیأت سیاسی صرف مسأله یورش به زندان‌ها و کشتار زندانیان سیاسی گردید. هیأت سیاسی پس از شنیدن گزارش‌های مختلف دربارهٔ اعدام‌های دسته‌جمعی و دیگر اقدامات سرکوب‌گرانهٔ رژیم، تصمیم گرفت طرح بیانیه‌ای را که در جریان جشن هفتادمین سالگرد تأسیس حزب کمونیست یونان به امضای برخی از احزاب برادر رسیده بود، برای امضا در اختیار احزاب دیگر نیز قرار دهد؛ جزوه‌ای دربارهٔ زندانیان سیاسی حزب از دستگیری تا اعدام برای سازمان‌ها و احزاب برادر تهیه نماید؛ رفیق خاوری برای استمداد از احزاب کشورهای سوسیالیستی با آن‌ها دیدار کند؛ رفقای رهبری حزب در کشورهای غربی برای تماس با رسانه‌های گروهی غرب به‌منظور افشای جنایات رژیم و دفاع از بقیه زندانیان در بند، ابتکارات بیشتر و فعال‌تری از خود نشان دهند؛ و بالاخره اینکه از حزب کمونیست یونان به‌خاطر کمک‌های این حزب در پیشبرد کارزار دفاعی، سپاسگزاری گردد.

هیأت سیاسی در این نشست، تحلیلی از اوضاع ایران و جهان ارائه داد و دربارهٔ اعدام‌های دسته‌جمعی نیز پیامی برای مردم ایران فرستاد. قرار شد تا هر چه سریع‌تر پلنوم کمیتهٔ مرکزی برگزار شود و برای تدارک پلنوم اطلاعیه‌ای صادر گردد. دبیران حزب موظف گردیدند تا محلی برای برگزاری پلنوم آینده پیدا نمایند.

مطلب دیگری که این بار نیز بخشی از وقت و انرژی اجلاس را به خود اختصاص داد، این بود که تعدادی از رفقای واحد حزب در مسکو در مراسم رسمی حزب برای بزرگداشت خاطرهٔ رفقای اعدام شده در زندان‌ها و اعتراض علیه این اعدام‌ها در ایران، در آن شرکت نکردند. بلکه در گردهم‌آیی دیگری که تحت همین عنوان در منزل رفیق کسرایی برگزار شده بوده، حضور بهم رسانده‌اند.

و بالاخره این نشستِ هیأت سیاسی، پس از تدوین اسناد و بحث و تبادل‌نظر به‌منظور تشکیل هرچه سریع‌تر پلنوم کمیتهٔ مرکزی، به پایان رسید.

*****

امّا جلسه بعدی هیأت سیاسی که در آخرین روزهای اسفند ماه سال ۱۳۶۷(مارس ۱۹۸۹) تشکیل شد، حال و هوایی متأثر از کشتار بی‌رحمانه رژیم در زندان‌ها و از دست رفتن تعداد زیادی از بهترین رفقا و ارزشمندترین کادرهای حزب و سایر نیروهای سیاسی بر آن سنگینی می‌کرد. روحیه و فضای غمگنانه‌ای که در اثر این جنایت هولناک در بین خانواده‌های زندانیان توده‌ای، کادرها و فعالین حزبی و به‌طور کلی در همه جا و بین همه برقرار شده بود، در این جا هم تنفس می‌شد و سنگینی آن کاملاً محسوس بود. خیلی‌ها در ذهن خود و با نتیجه‌گیری‌هایی که می‌کردند، در پی آن بودند تا نکات ضعف و کوتاهی‌ها را از هر سو مورد بازنگری قرار داده و این عمل غیرقابل باور و بی‌رحمانه رژیم در قتل‌عام زندانیان سیاسی را ارزیابی مجدد نمایند.

در حالیکه همه و به‌درستی لعنت و ننگ را متوجه رژیم می‌کردند، کم نبودند کسانی که اتهام را به‌نوعی متوجه برخی از رهبران در بند می‌نمودند و یا کوتاهی در انجام وظیفه رهبری کنونی را در وسعت این کشتار بی‌تأثیر نمی‌دانستند.

رفیق لاهرودی که همواره نظر وحرفش را بسیار صریح و روشن بازگو می‌کرد و این یکی از ویژه‌گی‌های بسیار مثبت این رفیق بود، متأثر از حاکم بودن چنین روحیه‌ای، در این اجلاس چند نامه و پیشنهاد به هیأت سیاسی ارائه کرد. او در یکی از همین نامه‌های پیشنهادی، بی‌توجه به آنچه که در زندان‌ها و سیاه‌چال‌های رژیم بر سر رفقای ما آورده‌اند، با بر شمردن یک سری دلایل از جمله اینکه چون نورالدین کیانوری دبیر اول سابق و احسان طبری نظریه‌پرداز و مسئول امور ایدئولوژیک حزب با قلم و بیان، نیروهای خود را  برای خدمت به اسلام و جمهوری ملاها بکار گرفتند، خواهان آن گردیده بود تا حزب با صدور اطلاعیه‌ای اعلام دارد که: با در نظر گرفتن اینکه کیانوری و طبری به حزب، آرمان حزب، به منافع طبقهٔ کارگر و همهٔ مردم ایران خیانت کرده‌اند، هیأت سیاسی ک.م.ح.ت.ا. با انتشار اعلامیه‌ای خیانت این مرتدین را محکوم و ماهیت این خیانت را به اطلاع اعضای حزب و همه مردم ایران می‌رساند.»

در این زمینه نیز بحث و جدل‌های تندی صورت گرفت و بالاخره تصمیم گرفته شد تا مسأله در پلنوم آینده کمیتهٔ مرکزی مطرح و نظر نهایی کمیتهٔ مرکزی رسمیت یابد که البته با توجه به حوادثی که در پلنوم گذشت، هرگز این مورد مطرح نگردید.

با وجود حاکم بودن چنین فضای تلخ و دردآوری، متأسفانه بار دیگر همان ابزار همیشگی، یعنی داس اخراج و تذکر و تهدید بر فراز این نشست هم به چرخش درآمد. مجدداً مسألهٔ اخراج ۴ تن از رفقای کمیتهٔ مرکزی که در جلسات گذشته از عضویت در کمیتهٔ مرکزی حزب تعلیق گردیده بودند، مطرح و در دستور کار قرار گرفت. ما ساعت‌ها در این زمینه جروبحث کردیم. بالاخره با نظر موافق پنج تن از رفقا قرار شد به آنان نامه‌ای بر این مبنا نوشته شود که چون این رفقا بعد از اعلام تعلیق‌شان از عضویتِ در کمیتهٔ مرکزی، همچنان به فعالیت‌های ضدحزبی خود ادامه داده‌اند، تصمیم گرفته شد که اگر آنان در ظرف مدت دو ماه از خود انتقاد کنند، هیأت سیاسی حاضر است تا دربارهٔ حکم تعلیق‌شان تجدیدنظر کند؛ در غیر این‌صورت به‌موجب ماده ۲۵ آئین‌نامه از حزب اخراج شده تلقی خواهند گردید. سه نفر از رفقا با این تصمیم مخالفت کردند. این رفقا اصرار داشتند که این‌ها باید بتوانند در پلنوم شرکت کنند و این پلنوم کمیتهٔ مرکزی حزب است که می‌تواند دربارهٔ آنان تصمیم نهایی را بگیرد.

در اقدام بعدی به پیشنهاد دبیراول حزب پنج نفر به عضویت کمیتهٔ کشوری حزب در اتحاد شوروی درآمدند. رفیق لاهرودی به‌سمت مسئول این کمیته و سهراب زمانی به‌سمت مسئول کمیتهٔ حزبی مسکو و رابط محلی با حزب کمونیست اتحاد شوروی تعیین گردیدند. البته در دوره‌ای هم که رفیق کسرایی عهده‌دار نمایندگی حزب در مسکو بود، کارها را عملاً سهراب زمانی و آنهم در ارتباط با دبیر اول حزب به‌عهده داشت. با کمال تأسف باید گفت که اشکال بزرگ کار و دلیل پاره‌ای از مشکلاتِ در مهاجرت هم در این نوع روابط و مناسبات نهفته بود.

*****    

از چند جلسه گذشته و به‌ویژه همزمان با گسترش و شتاب روند تغییرات سیاسی ـ اجتماعی در کشورهای سوسیالیستی و نیز با بالا گرفتن موج اعتراضات در بین توده‌های حزبی و تسریع مهاجرت از شرق به غرب، نارسایی شیوهٔ سنتی حزب‌مداری، که در صحبت‌های گذشته  بدان پرداخته‌ام، نیز آشکارتر می‌گردید. به‌مرور تجربه نشان می‌داد که ادارهٔ سازمان حزبی با این شیوه‌ها آنهم در مهاجرت و در چنین شرایطی دیگر نمی‌تواند پاسخگو باشد. نمی‌توان تنها با توسل به قاطعیتی که فقط در پی قطع کردن است، رشد حزب و تأثیر سیاست‌های آن‌را در بین توده‌ها تضمین کرد. دیگر توده‌های حزبی حاضر نیستند چشم بسته و بدون مشارکت مؤثر در حیات سیاسی ـ تشکیلاتی، دنباله‌رو رهبری حزب باشند. تداوم چنین روش‌هایی موجب بروز مشکلات جدی گردیده و در نهایت حزب را منزوی نموده و یا به بن بست می‌کشاند. هر روز روشن‌تر می‌گردید که باید چاره‌ای نو اندیشید طوری که نظرات مختلف بتوانند در درون حزب طرح و بررسی شوند و پاسخ متناسب دریافت دارند. بایستی نظرات و دیدگاه‌های درست و اصولی بتوانند با چرخش منطقی در بین توده‌های حزبی جایگاه طبیعی خود را پیدا کنند. واضح است که آنچه در بیرون و در بین توده‌های حزبی می‌گذشت، ردی از خود در درون هیأت سیاسی هم به جا می‌گذاشت. از همین منظر، تقابل، و بحث و جدل در درون هیأت سیاسی هم هر روز سخت‌تر و جدی‌تر می‌شد.

تلاش خواهم نمود تا در قسمت پایانی که جلسه شهریور ماه ۱۳۶۸ هیأت سیاسی و فاصله بعد از آن تا پلنوم کمیتهٔ مرکزی در فروردین ماه سال ۱۳۶۹ را شامل می‌شود، توضیحات بیشتری ارائه دهم.




بخش ۱۶، از پلنوم دی‌ماه ۱۳۶۶ تا پلنوم فروردین‌ماه ۱۳۶۹ (قسمت اول)

توضیح تحریریهٔ «مهر»: در بخش ۱۱ «آنچه در حزب گذشت»، در دو نوبت مصاحبه با رفیق محمد حقیقت، عضو مشاور هیأت سیاسی کمیتهٔ مرکزی وقت حزب تودهٔ ایران، انتشار یافت (۱). این مصاحبه به تشریح چگونگی تحولات درونی حزب تا برگزاری پلنوم دی‌ماه ۱۳۶۶ اختصاص داشت.
در فاصلهٔ دو پلنوم دی‌ماه ۱۳۶۶ و فروردین‌ماه ۱۳۶۹، شاهد رویدادهای بسیار مهمی‌ در عرصهٔ داخلی و بین‌المللی بودیم: پایان جنگ ایران و عراق؛ فاجعه ملی کشتار زندانیان سیاسی؛ و آغاز روند سقوط حاکمیت‌های سوسیالیستی در اروپای شرقی. و در حزب تودهٔ ایران بی‌سابقه‌ترین اعتراض‌ها و ریزش‌ها، هم در سطح کمیتهٔ مرکزی و هم در بدنهٔ تشکیلات، صورت گرفت.
رفیق حقیقت در قسمت اول نوشتار خود به تشریح فعل و انفعالات درون حزبی تا جلسهٔ خرداد‌ماه ۱۳۶۷ هیأت سیاسی می‌پردازد و در قسمت پایانی نوشتهٔ خویش، که پس از این منتشر خواهد شد، به تشریح این رخدادها تا پلنوم فروردین‌ماه ۱۳۶۹ خواهد پرداخت.
 

با درود بر شما و خوانندگانِ گرامی‌تان بخش دوم صحبت‌مان را شروع می‌کنیم. با این توضیح که، قسمت اول صحبت‌های من با تارنگار «مهر» دردسترس همگان گذارده شده وعلاقه‌مندان می‌توانند به آن مراجعه کنند. از همان موقع قرار ما بر این بود که در اولین فرصت دنبالهٔ این صحبت‌ها گرفته شود و من به‌عنوان یکی از کسانی که درآن شرایط عضو مشاور هیأت سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب بودم، یادمانده‌هایم از پلنوم دی‌ماه ۱۳۶۶ تا پلنوم فروردین‌ماه ۱۳۶۹ را با رفقای تارنگار «مهر» در میان گذارم. متأسفانه بین دو بخش مصاحبه، وقفه‌ای ناخواسته ایجاد شد و من به‌علت بیماری و یک سری مسایل و درگیری‌های روزمرّه، نتوانستم زودتر از این به عهد خود وفا کنم؛ هرچند که در این فاصله هم، ذهنم همواره به‌نوعی مشغول این مسأله بوده است.
 
راستش پس از گذشت این همه سال، برای یادآوری بسیاری از آنچه که گذشت، می‌بایستی بر ذهنم فشار می‌آوردم. در این کندوکاو حوادث و رویدادها، به هر سو که می‌چرخیدم، همواره با سیمای فراموش نشدنی رفقایم و خاطرات تلخ و شیرین آن مواجه می‌شدم، رفقایی که سال‌های درازی از نزدیک با هم کار کردیم و اوقات زیادی را با هم گذراندیم. به‌ویژه رفقایی که در هیأت سیاسی با هم بودیم. که متأسفانه در حال حاضر هفت نفر از آن‌ها، از جمله رفقا داود نوروزی، سیاوش کسرایی، حمید فام نریمان، حمید صفری، حبیب‌الله فروغیان، اکبر شاندرمنی و غنی بلوریان دیگر در قید حیات نیستند. یادشان گرامی‌.

همهٔ ما در دوران بسیار دشواری از حیات حزب در این مسئولیت قرار گرفته بودیم و البته از تجربیات یکسانی هم برخوردار نبودیم. تعدادی از ما در روش و شیوهٔ هدایت و رهبری حزب با هم اختلاف‌نظر‌های جدی داشتیم و رویهم‌رفته دوران آسانی را نگذراندیم. روزهایی بود که گذرانش بسیار دشوار می‌نمود. ولی با همه این‌ها امروز که از سکوی حال به آن روزها و آن شرایط می‌نگرم، می‌بینم که علیرغم اختلاف‌نظر در شیوهٔ برخورد با مشکلات و مسایل، همگی برای حزب و در راه انسجام و اعتلای آن تلاش می‌کردیم. البته هر کس به ظّن خود و با باور خود سعی می‌کرد تا حزب را در آن شرایط از گزند بیشتر حوادث مصون نگهدارد و همبستگی و یکپارچگی آن‌ را حفظ نماید. تعدادی از رفقا سعی می‌کردند با تکیه به تجربه‌ها و شیوه‌های عمل در گذشته، حرکت در دایره‌ای هرچه محدودتر را دنبال کنند که می‌توان گفت هیأت دبیران (رفقا خاوری و صفری) و همچنین رفیق لاهرودی بیشتر بر این خط تکیه می‌کردند. همان‌طور که در بخش اوّل صحبت‌هایم بدان اشاره کردم و تکرارش ملال‌آور می‌شود، آن‌ها در آن شرایط چندان باوری به استفاده از خرد و کار گستردهٔ جمعی نشان ندادند و با برجسته کردن احتمال نفوذ و خرابکاری دشمن در صفوف حزب، اعضاء و فعالین حزبی را به خودی و غیرخودی تقسیم می‌کردند. عده‌ای از رفقا هم البته با خیراندیشی، اما با کم آگاهی و احاطه لازم و کافی به امکانات و مشکلاتی که بر سر راه حزب وجود داشت، در پی سازماندهی و استفاده هرچه بیشتر از اعضاء و کادر‌های باقی‌ماندهٔ حزبی، به‌ویژه رفقای باتجربه‌تر، در همهٔ زمینه‌ها بودند. و این یعنی وجود دو نوع تفکر و دو نگرش و سیاست تشکیلاتی که در تمامی‌ این سال‌ها در مهاجرت وجود داشت و هنوز هم دارد و باعث بروز اختلافات و مشکلاتی گردیده و می‌گردد. به‌طور مثال وقتی سئوال می‌شد که چرا مسایل حزب با همه اعضاء هیأت سیاسی در میان گذارده نمی‌شود و یا چرا جلسات هیأت سیاسی تشکیل نمی‌گردد، پاسخ شنیده می‌شد که: «اعتماد نیست، برای اینکه مسایل درون حزبی به بیرون درز پیدا می‌کند» که البته تا حدودی هم درست بود و اشاره به برخی از رفقای عضو هیأت سیاسی داشت که واقعاً هم با پاره‌ای از رفقا که رو‌در‌روی حزب قرار گرفته بودند و همچنین بعدها با پیروان قطعنامه، ارتباطات تنگاتنگ‌تری داشتند. به‌طور مثال و برای نمونه هم که شده شما نگاهی بیندازید به صفحه ۴۴۶ و ۴۴۷ کتاب خاطرات رفیق غنی بلوریان تحت عنوان «ئاله کوک» به‌معنی برگ سبز که در ایران چاپ شده است.
 
بدیهی است که این دیدگاه‌ها فقط در رهبری نبود و در بدنهٔ حزب هم هواداران و مدافعین خود را داشته و دارد. اجرای تام و تمام اساسنامه آن‌هم در مهاجرت گسترده و در آن آشفته بازار و شرایط دشواری که حزب در آن به‌سر می‌برد بسیار سخت می‌نمود. از همین رو هم حفظ یکپارچگی و همبستگی حزب مدارا، گفتگو و حتی سازش‌های مقطعی معین می‌طلبید. کما اینکه دیدیم، در طول آن سال‌ها در کنار بسیاری از عوامل دیگر، یکی از عمده‌ترین علل گسست‌ها و آشفتگی‌های تشکیلاتی هم پافشاری و اصرار تعدادی، از هر دو سو، بر این دیدگاه‌ها و عدم وجود اعتماد و مدارا در سطوح مختلف بود. واضح است که شرایط دوران هم کمک می‌کرد تا دایره‌ها محدودتر و برخوردها تند و تندتر گردد؛ صف‌آرایی‌ها سخت‌تر، شکیبایی و مدارا کمتر شود.
 
به‌راستی هم برای عده‌ای چقدر آسان است تا بدون در نظر گرفتن شرایط ویژه و دشواری‌های راه، به مجرد بروز اختلاف سلیقه و نظر، یاران دیروز خود را، کسانی را که در یک سنگر و با هم رزمیده بوده‌اند، متهم به خیانت و غیره نمایند. و متأسفانه در طول این راه دشوار و دراز، کم نبودند کسانی که این چنین کردند و حاشا که هنوز هم می‌کنند. نمی‌گویم که خودخواهی‌ها، تک‌روی‌ها، عدم تحمل نظر مخالف، عدم انتقادپذیری و غیره و غیره وجود ندارد و نداشته است.  من در بخش اول صحبت‌مان، شرایط و دشواری‌های دوران گذار بعد از یورش را به‌طور خلاصه شرح دادم. در این زمینه‌ها آنچه لازم بود گفته شده است و علاقه‌ای هم به واگو کردن دوبارهٔ آن، به‌دنبال مقصر گشتن و گله و گله‌گذاری‌ها ندارم. درها به‌روی جامعه و مردم ما جهت تمرین دمکراسی باز نبوده است. از همین رو تحملِ نظرات مخالف، انتقادپذیری، گفتگو و هم‌اندیشی و … آن‌طور که باید جا نیفتاده است. این ویژگی‌ها تنها مختص نیروهای چپِ جامعهِ ما نیست، بلکه نیروهایِ راست و یا راستِ میانه سرمایه‌داری را هم دربر می‌گیرد؛ تا آنجا که همین نیروها هم علیرغم منافع ملی و به‌منظور ماهی گرفتن از آب گل‌آلود در جهت منافع خودخواهانه خود، در تمامی‌ این سال‌ها نخواستند و یا نتوانستند در راه ایجاد احزابی که منافع آنان را نمایندگی کند تلاشی جدی را سازمان دهند و همواره کوشیدند و می‌کوشند تا با ایجاد و استفاده از سازمان‌ها و ارگان‌های متعدد تحت عناوین مختلف به‌جای حزب، آن‌هم به‌صورت مخفی، نیمه علنی و نیمه رسمی‌، اهداف خود را در جامعه به پیش برند. اگر نیروهای راست که همواره سکان قدرت را در اختیار داشته و دارند، رسماً احزاب و نهادهای سیاسی خود را به‌وجود می‌آوردند و کم کم بخشی از دمکراسی یعنی تحزب در جامعه را نهادینه می‌کردند، در این صورت جامعه ما می‌توانست شرایط به‌مراتب بهتر و آرام‌تری را در راه دمکراتیزه شدن و پیشرفت و توسعه تجربه نماید. امّا آن‌ها نه تنها این کار را نکردند و متأسفانه هنوز هم نمی‌کنند، بلکه تمام کوشش و همّ و غم خود را در جلوگیری از تشکل و فعالیت نیروهای چپ در ایران بکار برده و می‌برند. شیوه‌هایشان هم که معلوم است؛ برای این نیروها در بیرون راندن طرف مقابل از میدان، هر ترفندی، راست یا دروغ، روا یا ناروا، پسندیده یا ناپسند، مجاز بوده و می‌باشد.

شما یک نگاه سرانگشتی به تاریخ حزب خودمان، حزب تودهٔ ایران بکنید؛ قدیمی‌ترین حزبی که همین چندی پیش هفتاد و سه ساله شد؛ حزب و تشکلی که در طول حیاتش بیشترین و بزرگترین خدمت را به فرهنگ سیاسی و حزبی کشورمان انجام داده است. حزبی که از همان بدو تشکیل تاکنون هر دولتی که در ایران به قدرت رسیده اولین کارش دشمنی لجام گسیخته با آن بوده است. به حزب ما  سخیف‌ترین افتراهای ناروا و انواع اتهامات واهی زده‌اند. بهترین و شایسته‌ترین انسان‌های شریفی را که به‌منظور خدمت به اقشار زحمتکش جامعه و پیشرفت و ترقی کشور در صفوفش گرد آمده بودند، روانهٔ شکنجه‌گاه‌ها کرده، سر به نیست و یا اعدام کرده‌اند.

زنده‌یاد ناخدا بهرام افضلی، فرمانده نیروی دریایی ایران در زمان جنگ، انسانی شریف و فوق‌العاده که یکی از قربانیان این نوع دشمنی‌های کور با نیروهای چپ در ایران می‌باشد چه خردمندانه در دادگاه و در دفاع از خود می‌گوید: «در رژیم گذشته با پوست و گوشت و استخوان خودم فساد و ظلم و محرومیت را در جامعه احساس کرده بودم. برای خودم چنین تحلیل می‌کردم که برای فائق آمدن بر مشکلات و برای اینکه جامعه به‌ طرف یک تعادل، به طرف یک قسط پیش برود، لزوم یک حزب چپ … که انگیزه‌های خدمت اجتماعی یکسان برای افراد جامعه را داشته باشد، برای مملکت ما ضروری است، تا با مطرح کردن شعارهای مردمی‌ و با اعلام نقطه ضعف‌ها ، با ارائه راه‌حل‌ها … خدماتی را بتواند به جامعه انجام دهد.»

همه ما مردم یک سرزمینیم که تاریخ، خصایل و مشترکات بسیاری با هم داریم. نمی‌گویم که همه همین‌طورند. طبیعی است که در طول این سال‌ها از سوی بسیاری تلاش گردیده و می‌گردد تا رفتارهای اجتماعی مدرن و دمکراتیک را ترویج و خود، دیگران و جامعه را با آن دمساز کنند. ولی اینکه تا چه اندازه در این راه موفق بوده‌ایم هنوز جای بحث فراوان دارد. سی و اندی سال از انقلاب بهمن می‌گذرد و ما با پس‌رفت در این زمینه‌ها، امروز در جایی ایستاده‌ایم که اقلیتی محدود خود را صاحب کشور و مردم می‌دانند و دیگران همه و همه غیرخودی هستند. حتی احزاب نیم‌بند اسلامی‌ هم که در طول این سال‌ها شکل گرفته بودند، ممنوع شده و اعضاء آنان یا در زندان‌اند و یا اجازه هیچ حرکت و فعالیتی را ندارند. حالا اگر از انقلاب مشروطیت به این سو را هم که نگاه کنیم، به‌جز یک دوران بسیار کوتاه، اوضاع علاوه بر اینکه تفاوت چندانی نکرده که می‌توان گفت بازگشت به عقب هم داشته است. این است سیمای غم‌انگیز جامعه‌ای که علیرغم از خودگذشتگی‌ها و فداکاری‌های بسیار در راه ایجاد و برقراری عدالت اجتماعی و آزادی‌های دمکراتیک، هر بار و با اشکال گوناگون استبداد و دیکتاتوری را بازتولید می‌کند.

بنابراین دشواری راه و مبارزه‌ای که در پیش داشته و داریم تا حدودی آشکار است. اینکه امروز بیائیم و بگوئیم فلانی اینطور بود و فلانی بهمان و اگر چنین می‌کردند و یا چنان می‌شد همه چیز روبراه و مرتب بود، این یک رویا و خواب و خیال است. بضاعت ما همین بود و همه ما وارد میدانی شده بودیم که روحیه‌ای محکم، گذشت، فداکاری و استقامت می‌طلبید. یا به‌قول امروزی‌ها هزینه داشت و دارد. پس سطح توقعات هم می‌بایست بر همین مبنا تنظیم می‌گردید تا همه ما با هم در راه بازسازی حزب بکوشیم. نقد گذشته آنهم منصفانه و دقیق و با در نظر گرفتن تمامی‌ عوامل و شرایط به‌منظور درس گرفتن برای تصحیح حرکت به جلو و پیشبرد اهداف حزب همواره لازم و ضروری است. امّا اینکه با بروز کوچکترین ناملایمت‌ها و یا اختلاف‌نظر راه خود را جدا کنیم و رو‌در‌روی حزب قرار گرفته و بر همه تاریخ آن و فدارکاری‌ها و از جان گذشتگی‌های شریف‌ترین انسان‌ها در این راه خط بطلان بکشیم این دیگر نقد نیست. هنوز هم از پس این همه سال که در خارج از کشور زندگی کرده‌ایم و هر روز رسم و رسوم زیستن نظرات و دیدگاه‌های متفاوت را در کنار هم و با هم  می‌بینیم و تجربه می‌کنیم، در بسیاری از ما تغییرات رفتاری چندانی محسوس نیست. این امر مستلزم کار و تلاش بسیار زیاد است و زمان می‌برد. ما باید بتوانیم آنرا با هم تجربه و تمرین کنیم و برای ترویج و گسترش چنین روحیه‌ای به همدیگر کمک نمائیم. هر کس که بگوید خودخواهی‌ها و کج‌اندیشی‌ها و عدم تحمل مخالف و یا منتقد، فقط در حزب تودهٔ ایران دیده شده و در سایر احزاب، گروه‌ها و سازمان‌ها و یا حتی نهادهای خصوصی، صنفی و فرهنگیِ دیگر دیده نمی‌شود، رک و راست دروغ می‌گوید و خاک بر چشم حقیقت می‌پاشد. مردم ما اصطلاح خوبی دارند که می‌گویند: به‌جای نوشتن مار، نقش مار می‌کشد.

در طول سالیان سترون مهاجرت، دسته‌بندی‌ها و جنجال‌های بیرونی، به حق یا به ناحق، علاوه بر اینکه به دمکراتیزه کردن فضای درون حزبی در راه یک همبستگی و حفظ یکپارچگی آن هیچ کمکی نکرد، بلکه موجبات دلسردی و اُفتِ روحیهِ تعدادی از رفقا و در نتیجه کناره‌گیری آنان از حزب و فعالیتِ حزبی را هم فراهم ساخت؛ و از همه مهم‌تر اینکه رفقای داخل را که در خطرناک‌ترین شرایط به تلاش و فعالیت خود به‌ویژه برای پایان دادن به جنگ و آزادی زندانیان سیاسی ادامه می‌دادند زیر شدیدترین فشارهای روحی گذاشت.

در چنین هنگامه‌ای مظلومیت حزب و فداکاری‌ها و تلاش بی‌دریغ آن در دوران انقلاب که برای پیروزی خواست‌های مردم ایران در راه خاتمه جنگ و استقرار صلح، عدالت اجتماعی و آزادی‌های دمکراتیک از هیچ کوششی فروگذار نکرد، در سایه قرار گرفت و در فراز و فرود غوغای این جنجال‌ها گم شد. و این در شرایطی بود که رفقای‌مان در زندان‌ها شکنجه می‌شدند و هر روز تعدادی از آن‌ها اعدام و یا سربه‌نیست. در این وضعیت پیچیده و دشوار، ما به‌جای تشدید و گسترش کارزار نجات زندانیان سیاسی، پایان دادن به جنگ و استقرار صلح و گرفتن انگشت نشانه به‌سوی دشمن و افشای جنایات آن، درگیر با خود شدیم و مشغول برچسب‌زنی و اتهام به همدیگر. با آغاز تغییر و تحولات در اتحاد شوروی و سایر کشورهای سوسیالیستی که نهایتاً منجر به تغییر سیستم حکومتی این کشورها شد و نیز بهره‌برداری‌های گستردهِ بلندگوهایِ تبلیغاتیِ سرمایه‌داری از این تغییر و تحولات و تشدید جنگِ روانی آن‌ها، حتی تعدادی از افراد باور خود را به حزب و آرمان‌های طبقه کارگر و زحمتکشان نیز از دست داده و می‌دادند. همه این‌ها هجوم سنگینی بود که انرژی و توان حزب را می‌گرفت و نگاه را از مسایل اصلی منحرف می‌ساخت. البته واضح است که هیچکدام از این‌ها نمی‌تواند رهبری را از مسئولیتی که در قبال حزب و سرنوشت آن داشت مبری سازد. مشکل این بود که در این میان آن تعدادی هم که در حزب و رهبری گلایه‌ها و نظرات انتقادی جدی و سازنده داشتند و تعدادشان کم هم نبود، صدای‌شان در هیاهوی سایر صداها گم می‌شد و نمی‌توانستند در چنین جوی آن‌را به‌طور مؤثر به پیش برند.

از آنجا که در بازسازی حزب در مهاجرت نیز همان‌طور که در بخش‌های قبلی اشاره کردم، اعتماد و باورها با کج نهاده شدن برخی خشت‌ها در بزنگاه‌های تعیین کننده تضعیف گردیده بود؛ عملکرد هیأت دبیران و هیأت سیاسی هم بدون کاستی، اشتباهات و ندانم‌کاری‌های جدی نبود؛ و مهم‌تر اینکه، سکان رهبری حزب و امکانات در اختیار آن دیدگاهی بود که دایره‌ای محدود را کافی، زیستن در شرق را امن‌تر و رفتن به غرب را مسأله‌ساز می‌دانست، صداها هر روز بلندتر و تخریب روحیه هر روز بیشتر می‌گردید.

اغراق نخواهد بود اگر بگویم که قبل از پلنوم دی‌ماه ۱۳۶۶، بعد از آن و تا پلنوم فروردین‌ماه سال ۱۳۶۹ در بهمان پاشنه می‌چرخید و در تمامی‌ این سال‌ها در مهاجرت این بگو‌مگوها،گله و گله‌گذاری‌ها، نامه نوشتن‌ها، رودررویی‌ها، اخراج‌ها، کنار کشیدن‌ها و رفتن‌ها ادامه داشت و با وجودِ این همه مسایل، تغییری به‌وجود نیامد که هیچ، جلسات هیأت سیاسی هم کم کم با فواصل بسیار طولانی آنهم پس از پیگیری‌های فراوان و اعتراضات گسترده تشکیل می‌شد.

بلافاصله پس از اتمام اجلاس پلنوم دی‌ماه کمیتهٔ مرکزی و قبل از عزیمت اعضاء آن از محل، هیأت سیاسی یک جلسهٔ چند ساعته داشت. ماحصل آن جلسه نیز که درست در همان حال و هوای پلنوم تشکیل شده بود، تصویب بخشنامه‌ای بود که همراه با توضیحاتی از سوی هیأت دبیران به جلسه پیشنهاد گردید. بخشنامه شامل حال کسانی می‌شد که به تأسی از بخشنامه دادستانی در ایران خود را معرفی کرده و یا از زندان‌های رژیم آزاد گردیده‌اند. این مصوبه نیز که عیناً مانند همان «آئین‌نامه» با عجله و بدون بررسی همه جانبه، یکباره و در فضایی آماده شده پیشنهاد و تصویب گردید، چنان اعتراضاتی را برانگیخت که هیأت سیاسی مجبور شد در اولین نشست خود که بعد از چهار ماه تشکیل شده بود آن‌را تدقیق و تصحیح نماید.

در فاصله کوتاهی پس از پلنوم دی‌ماه اعتراضات نسبت به آئین‌نامه و بخشنامه مورد اشاره از واحد حزبی باکو که قبلاً نیز پدیدهٔ انفصال از همانجا آغاز گردیده بود، بالا گرفت. این اعتراضات در نهایت منجر به صدور قطعنامه باکو گردید. اتفاقاً در همان موقع صدور قطعنامه، من نیز به اتفاق رفیق خاوری در باکو بودم. رفقای معترض در باکو قبل از آنکه حوادث منجر به صدور قطعنامه گردد، خواهان اعزام کمیسیونی متشکل از رفقا بلوریان و کسرایی برای رسیدگی به شکایات و نظرات خود بودند و این خواست خود را نیز قبلاً با رفیق خاوری در میان گذاشته بودند. امّا رفیق خاوری به‌جای آن دو نفر مرا با خود به باکو برد. این اولین سفر من به یکی از مراکز مهاجرت حزب بود و تا قبل از آن شخصاً با هیچکدام از واحدهای حزبی و مسایل و مشکلات آنان جز از راه شنیده‌هایی چند در هیأت سیاسی اطلاع نداشتم. رفقای مقیم باکو به‌علت اینکه هیچکدام از افراد مورد نظر آن‌ها در کمیسیون شرکت نداشتند، آن‌را به‌رسمیت نشناخته و فقط خواهان برگزاری یک جلسه عمومی‌ با حضور دبیر اوّل حزب گردیدند تا یکبار دیگر در حضور او و در جمعی همگانی نظرات خود را اعلام دارند. در صحبتی که با تعدادی از نمایندگان این جمع داشتم، آنان خواهان انحلال کمیته باکو و تعیین کمیته‌ای بودند که مورد قبول اکثریت اعضاء باشد. رفیق خاوری در جلسه عمومی‌ شرکت کرد و از آنان خواست که به حوزه‌های حزبی برگشته و مسایل خود را از طریق سازمانی و در درون تشکیلات حل‌و‌فصل نمایند و بعد از آن هم جلسه را ترک کرد. پس از خروج رفیق خاوری از جلسه، معترضین در همان جمع قطعنامه‌ای را که قبلاً تهیه و تدارک دیده بودند، به امضاء  نود نفر از اعضاء حاضر رسانیدند.

بدیهی است که با این شکل کار در درون یک حزب نمی‌توان موافق بود. ولی بحث بر سر این است که این اعتراضات از کجا و چرا شروع شد و بر چه بستری رشد کرد تا به قطعنامه باکو رسید؟ رهبری حزب در راه برطرف ساختن مسایل و مشکلات عدیده‌ای که بعد از یورش در مهاجرت به‌وجود آمد و هر روز هم از سوی تعدادی از رفقا مطرح می‌گردید کدام رویه و روش سازنده‌ای را در پیش گرفت؟! پاسخ به چه مقدار از این مشکلات و مسایل در توان و امکانات رهبری بود؟! و چه اندازه از آن خارج از اراده و توان رهبری؟! مشکلات و مسایل عمده‌ای که شاید بتوان برخی از آن‌ها را چنین فرموله کرد:

یورش گسترده و وحشیانه به حزب در داخل و درهم شکسته شدن ساختار رهبری آن؛
ناتوانی و بی‌تجربگی رهبری در مهاجرت به‌ویژه هیأت دبیران در برابر بار سنگینی که یکباره به دوش آنان افتاد؛
توهم غلّوآمیز برخی افراد حزبی از اوضاع کشورهای سوسیالیستی به‌مثابه بهشت موعود که از ایران ایجاد شده بود؛
اصرار بر ادامهٔ شیوه‌های حزب‌مداری گذشته و توجیه آن به‌علت شرایط اضطراری و مخفی؛
فروریزی باورها با کج نهاده شدن برخی سنگ‌پایه‌ها در مهاجرت و آن‌هم از فردای بعد از یورش؛
عدم سازماندهی مناسب کار و در نتیجه عدم استفاده از بسیاری از رفقای کارکشته و باتجربه حزبی در محل و در جایی که می‌توانستند مفید واقع گردند؛
تغییر و تحولات شتابان در اتحاد شوروی سابق و مخدوش شدن چشم‌اندازها از سرنوشت        این کشورها و سوسیالیسم موجود در غوغای تبلیغاتی؛
و بالاخره عدم علاقه به ماندن در مهاجرت شرق و رفتن به غرب.
 
می‌توان گفت که رهبری حزب هم ناشی از همین نابسامانی‌ها و آشفتگی‌های ایدئولوژیک و سیاسی روز، شاید نخواست و یا نتوانست دیالوگی سازنده و یا خط‌مشی و روش مناسبی را در برخورد با چنین مشکلاتی سازمان داده و بکار بندد. هیأت دبیران برای حفظ موجودیت حزب از دیدگاه خود، به‌عللی که در بالا هم به آن اشاره کردم، یعنی تقسیم ذهنی نیروهای حزبی به وفادار و غیروفادار و یا خودی و غیرخودی، ترجیح داد تا خود را در دایره‌ای محدود محصور کرده و در استفاده از نیروهای علاقمند و ورزیده‌ای که احساس عاطل و باطل بودن می‌کردند، دچار توهم و اشتباه گردد. دیگر اینکه گرایش غالب در رهبری حزب هنوز زیستن در سرزمین‌های شرق را امن‌تر می‌دید و با وجود این‌که در غرب امکاناتِ به‌مراتب وسیع‌تری برای دفاع از زندانیانِ سیاسی و پخش و گسترشِ نظرات و دیدگاه‌های حزبی وجود داشت، رفتن به غرب و حتی گرایش طبیعی رفتن از شرق به غرب نوعی «تابو» بود و می‌توانست توأم با اتهاماتی گردد. عدم سازماندهی آگاهانه مهاجرت به غرب و استفاده درست از نیروهایی که امکان و توان خدمات بسیار خوبی را داشتند، خود یکی از نکات ضعف جدی در این دوران محسوب می‌شود که می‌توانست تا حد زیادی از تنش‌های به‌وجود آمده و هرز رفتن نیروها بکاهد. پیآمد چنین نوع نگاه‌ها به مسایل زیستی و تشکیلاتی خود موجب پیوستن بسیاری از این رفقا به نیروهای مسأله‌دار گردید. در چنین هنگامه‌ای قطعنامه به‌سرعت تبدیل به جریانی شد که به‌زودی تقریباً تمامی‌ واحدهای حزبی از باکو، کابل، مینسک و مسکو گرفته تا آلمان و فرانسه و انگلستان را درنوردید و بخشی از نیروهایی را که به‌علل گوناگون در صفوف مقابل قرارگرفته بودند با خود برد. و امّا این‌که بعدها این کادرها و فعالین چه شدند و در چه وضع و مواضعی قرار گرفتند، حزبی ماندند یا کناره‌گیری کردند، خود مبحث جداگانه‌ای است که هنوز هم نمی‌توان بخش پایانی آن‌را نگاشت.

پس از مراجعت ما از باکو، اولین اجلاس پنج روزه هیأت سیاسی بعد از گذشت بیش از چهار ماه در خردادماه سال ۱۳۶۷ تشکیل گردید. اکثر وقت این جلسه صرف مسأله قطعنامه و «قطعنامه‌چی‌ها» شد. رفیق صفری به‌علت بیماری در این جلسه شرکت نداشت و نظرات خود را کتباً به هیأت سیاسی فرستاده بود. این نامه که خطاب به اولین اجلاس هیأت سیاسی بعد از پلنوم دی‌ماه نوشته شده و با ذکر دلایل خواستار اخراج تعدادی از اعضاء کمیتهٔ مرکزی و فعالین قطعنامه می‌گردد، در حقیقت نشان دهنده سیاست برخورد رهبری با این قبیل حوادث در حزب بود. همان‌طور که در بخش‌های گذشته هم مفصل‌تر اشاره کردم آن نگرشی است که ریشه نابسامانی‌ها، گرفتاری‌ها و مشکلات حزب را عمدتاً در عوامل ذهنی و اشخاص جستجو می‌کند و نه در شیوه عمل خود و عوامل عینی دیگر. یعنی این‌که تعطیل شدن دمکراسی درون حزبی به دلایل امنیتی و شرایط مخفی که در نتیجه به برجسته شدن جنبه سانترالیسم و محدودتر شدن جنبه دموکراتیکِ کارِ حزب منجر گردیده، عدم استفاده کافی از خرد جمعی، بی‌هویتی ارگان‌های اساسنامه‌ای و نقض حقوق این ارگان‌ها، مشخص نبودن حدود وظایف و اختیارات شعب، دوایر و کمیسیون‌ها و مسئولیت‌شان و غیره … در به‌وجود آمدن چنین وضعیتی نقش و تأثیر چندانی نداشته است. اگر به این عوامل هم به اندازه کافی بها داده می‌شد، در آن‌ صورت هیأت دبیران و هیأت سیاسی می‌بایست ضمن درخواست مجازات برای سازمان‌شکنان و معترضین، با استفاده از همه امکانات در صدد یافتن علل واقعی بروز این نابسامانی‌ها ـ لااقل آن بخشی که می‌تواند در اثر عملکرد رهبری به‌وجود آمده باشد ـ نیز برآید و برای رفع آن و عدم تکرار این نابسامانی‌ها در آینده آن‌هم با این ابعاد چاره‌اندیشی کند.

در هر صورت و در چنین حالتی تکلیف این جریان و دست‌اندرکاران آن تا حدودی معلوم بود. بعد از بحث و جدل‌های فراوان هیأت سیاسی در نشست خردادماه ۱۳۶۷ خود پس از بررسی مسأله، حاضر نشد صرفاً با استناد به «آئین‌نامه» این رفقا را از حزب اخراج نماید و فقط به تعلیق آنان رأی داد. این تصمیم که در غیاب رفیق صفری اتخاذ گردید، به‌اتفاق آرا صورت گرفت. رفقا تأکید می‌کردند که باید این عده به پلنوم دعوت شوند و حق دفاع از خود را داشته باشند و کمیتهٔ مرکزی دربارهٔ آنان تصمیم بگیرد. دلیل آنان هم این بود که باید به اخراج‌های غیابی اعضاء کمیتهٔ مرکزی که در این مدت تبدیل به یک سنت شده، پایان داده شود. پاره‌ای از رفقا اصرار داشتند و تأکید می‌کردند که باید برای جلوگیری از تکرار این حوادث که سال‌هاست ادامه دارد، علل و عوامل عینی بروز چنین پدیده‌هایی در حزب مورد ریشه‌یابی جدی قرار گیرد.

در این جلسه همچنین نامهٔ زنده‌یاد رفیق دکتر احمد دانش که از زندان خطاب به آیت‌الله منتظری نوشته و از طریقی به هیأت سیاسی رسیده بود قرائت گردید. به‌علت محتوی تکان دهنده و افشاگرانه جنایات رژیم در زندان‌ها که جسورانه در این نامه ذکر گردیده بود، و نیز به‌خاطر مصالح حزب و جنبش، تصمیم گرفته شد تا علیرغم احتمال فشار‌های فراوان به این رفیق، این نامه منتشر گردد و همزمان از همه سازمان‌های بین‌المللی خواسته شود تا ضمن یاری رساندن به زندانیان سیاسی در ایران، مراقب عکس‌العمل رژیم به‌ویژه در این زمینه باشند. در این اجلاس دربارهٔ سرنوشت مبهم و نامعلوم رفقا ابراهیمی، آگاهی و مهرگان در زندان نیز بحث و تبادل‌نظر شد و قرار بر این گردید تا بیانیه‌ای دربارهٔ مفقودالاثر بودن این رفقا تنظیم و سریعاً منتشر شود. از رفیق‌مان بلوریان خواسته شد تا به نامه‌نگاری‌هایی که مغایر مصوبات هیأت سیاسی و سایر ارگان‌های حزبی است و به‌جز تشدید تفرقه، کمکی به همبستگی حزب نمی‌کند پایان دهد.

به‌هرحال اولین اجلاس هیأت سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب بعد از پلنوم دی‌ماه ۱۳۶۶ در این حال و هوا و بعد از تصحیح و تدقیق بخشنامه مورد اشاره در بالا (۲)، صدور چند رهنمود و پاره‌ای تصمیمات تشکیلاتی و با تأکید مجدد بر این امر که جلسات هیأت سیاسی باید حتما هر دو ماه یکبار تشکیل شود، به کار خود پایان داد.

(۱) ـ «آنچه در حزب گذشت»: بخش ۱۱ ــ مصاحبه با رفیق محمد حقیقت (کریم)، عضو مشاور سابق هیأت سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران (قسمت اول)
«آنچه در حزب گذشت»: بخش ۱۱ ــ مصاحبه با رفیق محمد حقیقت (کریم)، عضو مشاور سابق هیأت سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران (قسمت دوم)

(۲) ـ مصوبهٔ هیأت سیاسی در مورد بخشنامه:
در تصحیح و تدقیق تصمیم جلسه دی‌ماه ۱۳۶۶ هیأت سیاسی خاطر نشان می‌سازیم:
الف ـ رفقای حزبی در ایران نباید از کشور به قصد مهاجرت خارج شوند، مگر به صلاحدید و یا الزام سازمانی. بدیهی است که در غیر این‌صورت حزب از کمک به این رفقا در انتقال به کشورهای دیگر معذور است.
ب ـ دربارهٔ رفقایی که با دادن تعهد از زندان آزاد شده‌اند و یا خود را به مقامات «امنیتی» معرفی کرده‌اند، شعبه تشکیلات پس از بررسی دقیق و همه جانبه، مورد به مورد و به‌صورت مشخص تصمیم خواهد گرفت.




«آنچه در حزب گذشت»: بخش ۱۵ـــ دربارهٔ دو موضع‌گیری مهم سیاسی حزب تودهٔ ایران در نیمهٔ اول ۱۳۶۷

۱ـ‌ تغییر شعار حزب از «سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی» به «سرنگونی رژیم ولایت فقیه»

به‌منظور یادآوری، ابتدا بخشی از مصاحبهٔ «مهر» با رفیق محمد حقیقت، عضو مشاور سابق هیأت سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران را در ۹ اردیبهشت ۱۳۹۳، دربارهٔ زمان و چگونگی تغییر شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی» نقل می‌کنیم:

«مهر»: در بخش قبلی صحبت‌هایتان، به مخالفت زیادی که با شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی» شد اشاره کردید. زمان دقیق تغییر این شعار کی بود؟

رفیق حقیقت: بند ۸ مصوبات جلسهٔ ۲۸ تا ۳۱ مرداد ۱۳۶۷ هیأت سیاسی چنین است: «در رسانه‌های تبلیغاتی حزب از این پس تنها شعارهای تاکتیکی «پیش به‌سوی جبههٔ صلح و آزادی»، «سرنگون باد رژیم ولایت فقیه» و شعار استراتژیکی «برقرارباد جبههٔ متحد خلق در راه استقرار حکومت انقلابی و دمکراتیک» خواهد آمد و نه شعار «سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی».

«مهر»: فرض ما این است که اعتراض به شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی» از قبل وجود داشته است. آیا این اعتراض‌ها در «پلنوم دی‌ماه ۱۳۶۶» انعکاسی داشت که پس از آن هیأت سیاسی تصمیم به تغییر شعار گرفت؟

رفیق حقیقت: نه. در هیأت سیاسی، و همان‌طور در «پلنوم دی‌ماه»، بحث و جدل تشکیلاتی بود، صف‌آرایی تشکیلاتی بود. مسألهٔ تغییر شعار تا آنجا که خاطرم است در «پلنوم دی‌ماه» مطرح نشد.

همان‌طور که اسناد سیاسی «پلنوم دی‌ماه ۱۳۶۶» نشان می‌دهد (این اسناد در بخش «اسناد تاریخی حزب تودهٔ ایران» سایت «مهر» منتشر شده است) در این نشست تصمیمی دربارهٔ تغییر شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی» اتخاذ نشد. بررسی‌ شماره‌های «نامهٔ مردم» در فاصلهٔ «پلنوم دی‌ماه ۱۳۶۶» و اجلاس مورد اشاره هیأت سیاسی در اواخر مرداد ۱۳۶۷ نشان می‌دهد که تغییر شعار«سرنگونی جمهوری اسلامی»، نه بر اساس مصوبات نشست مذکور هیأت سیاسی، بلکه نزدیک به ۵ ماه قبل از آن انجام گرفته است.

برای اولین بار در شمارهٔ ۱۹۹ «نامهٔ مردم»، ۲ فروردین ۱۳۶۷، دو شعار به‌طور همزمان در صفحات ارگان مرکزی حزب آورده شد. در صفحهٔ اول شعار «پیروز باد مبارزهٔ خلق در راه سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی» و در صفحهٔ سوم شعار «سرنگون باد رژیم آزادی‌کش و جنگ‌طلب ولایت فقیه» آمده است. در شمارهٔ ۲۰۲ «نامهٔ مردم»، ۲۳ فروردین ۱۳۶۷، در صفحهٔ اول شعار «زنده باد آزادی و صلح، سرنگون باد رژیم ولایت فقیه» را مشاهده می‌کنیم و دو هفته دیرتر در شمارهٔ ۲۰۴، ۶ اردیبهشت ۱۳۶۷، در صفحهٔ نخست روزنامهٔ ارگان حزب، شعار «پیروز باد مبارزهٔ خلق در راه سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی» به‌چشم می‌خورد. گویی دو شعار «سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی» و «سرنگونی رژیم ولایت فقیه» نه از نظر محتوی و نه از لحاظ سمت‌گیری سیاسی تفاوتی با هم ندارند، تا آن حد که حتی در یک شمارهٔ «نامهٔ مردم» می‌توان هر دو شعار را همزمان به‌کار برد. این وضعیت تغییر دو شعار تا اجلاس ۲۸ تا ۳۱ مرداد ۱۳۶۷ هیأت سیاسی ادامه یافت (برای مشاهدهٔ این دو شعار در شماره‌های ۱۹۹، ۲۰۲ و ۲۰۴ «نامهٔ مردم» اینجا را کلیک کنید).

در گفتگو با یکی از رفقای هیأت تحریریهٔ وقت «نامهٔ مردم» چگونگی تغییر شعار «سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی» به «سرنگونی رژیم ولایت فقیه» را جویا شدیم. این رفیق که نام او نزد تحریریهٔ «مهر» محفوظ است، اظهار داشت که رویدادهای داخل کشور بیش از پیش نادرست بودن شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی» را آشکار می‌ساخت. به‌دنبال بحثی که در تحریریه انجام گرفت، رفیق صفری با تغییر این شعار موافقت کرد و در نتیجه در «نامهٔ مردم» به تناوب با شعار «سرنگونی رژیم ولایت فقیه» تغییر داده شد.

بدین ترتیب پس از آنکه در اردیبهشت ۱۳۶۴، رفقا خاوری و صفری با دور زدن بدنهٔ حزب، کمیتهٔ مرکزی و هیأت سیاسی در اقدامی مشترک با رهبری سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) استراتژی سیاسی حزب را تغییر دادند و شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی» را به حزب تحمیل کردند، در اواخر سال ۱۳۶۶، رفیق صفری بر اساس بحث درونی تحریریهٔ «نامهٔ مردم» و با دور زدن کمیتهٔ مرکزی، هیأت سیاسی و حتی احتمالاً هیأت دبیران دو نفره، شعار مرکزی حزب را تغییر داد و در صفحات ارگان مرکزی حزب اعلام کرد.

۲ـ تحلیل هیأت سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران از وضعیت حاکمیت جمهوری اسلامی و پیوند آن با سرنوشت جنگ، قبل و بعد از پذیرش قطعنامهٔ ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد توسط ایران

حاکمیت ایران در ۲۷ تیر ۱۳۶۷ قطعنامهٔ ۵۹۸ شورای امنیت را دربارهٔ جنگ ایران و عراق، بدون قید و شرط پذیرفت. «تحلیل هیأت سیاسی حزب تودهٔ ایران از رویدادهای اخیر»، به تاریخ ۱۸ خرداد ۱۳۶۷، آخرین تحلیل رسمی است که قبل از پذیرش قطعنامهٔ یاد شده، از سوی ارگان‌های رهبری حزب (نامهٔ مردم شماره ۲۱۱) منتشر شده است (برای خواندن تحلیل مذکور اینجا را کلیک کنید).

بخش عمدهٔ این تحلیل به انتصاب هاشمی رفسنجانی از سوی آیت‌الله خمینی به‌عنوان «جانشینی فرماندهی کل قوا»، سیاست‌های اعلام شدهٔ رفسنجانی برای هماهنگی بین نیروهای مختلف مسلح جمهوری اسلامی، تضادها و اختلاف‌های بین این نیروها و همچنین درون حاکمیت، پرداخته است. در رابطه با ادامهٔ جنگ، هیأت سیاسی در تحلیل خود چنین نظری مطرح می‌کند: «جنگ از ماهیت نظام «ولایت فقیه» سرچشمه می‌گیرد. می‌توان گفت که رژیم هستی خویش را بسته به ادامهٔ جنگ می‌بیند.» (تأکید از ماست)

در اعلامیهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران به‌مناسبت پذیرش قطعنامهٔ ۵۹۸ شورای امنیت از سوی جمهوری اسلامی، تحلیل قبلی هیأت سیاسی که مبتنی بر پیوند حیات حکومت با ادامهٔ جنگ بود، بدون کوچکترین اشاره‌ای دربارهٔ نادرست بودن آن، به‌یکباره به کناری گذاشته شد. در این اعلامیه می‌خوانیم: «اقدام اخیر رژیم که رسانه‌های گروهی خارجی آن را «غیرمترقبه» می‌نامند، برای حزب توده‌ای ما به‌هیچوجه حیرت‌آور نبوده و نیست. ما بارها اعلام کردیم که هیچیک از طرفین مخاصمه در جنگ پیروز نخواهد شد. هیأت سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران در بیانیهٔ اخیر سیاسی خود [اشاره به تحلیل بالا] و نیز در تفسیرهای مهم دیگر ارگان‌های تبلیغاتی صریحاً نوشت که کشور ما آبستن حوادث مهمی است.

تا آنجا که ما اطلاع داریم، پیش از پذیرش قطعنامهٔ ۵۹۸ شورای امنیت توسط جمهوری اسلامی، تنها دو نفر از اعضای رهبری حزب، یکی از اعضای تحریریهٔ «نامهٔ مردم» و رفیق اردشیر، مخالف سیاست رسمی حزب در رابطه با جنگ بودند.

رفیق عضو تحریریه، با استناد به مندرجات روزنامه‌های منتشره در ایران، به‌درستی معتقد بود که حکومت برای پذیرش قطعنامه و پایان جنگ زمینه‌چینی می‌کند. اما استدلال‌های این رفیق مورد قبول دیگر اعضای تحریریه و رفیق فقید صفری قرار نگرفت.

رفیق اردشیر نیز در ملاقاتی که تنها ۴ روز پیش از پذیرش قطعنامهٔ ۵۹۸ با رفیق خاوری داشت، با استناد به فاکت‌هایی از قبیل «نارضایتی و قبل از آن خستگی شدید مردم از ادامهٔ جنگ»، «تضعیف جدی روحیهٔ ارتش، به‌ویژه پس از درگیری نیروی دریایی جمهوری اسلامی با ناوگان آمریکا در خلیج فارس»، «تعطیلی بازار و متضرر شدن بازاریان در زمان موشک باران تهران که به‌دنبال آن شاهد مخالفت بخشی جدی از بازاریان با ادامهٔ جنگ و نامه‌های آیات گلپایگانی و مرعشی نجفی در رابطه با ختم جنگ بودیم»، «عرضهٔ برخی تبلیغات ضدجنگ در تلویزیون»، «تظاهرات ضدجنگ در تهران و اصفهان که بخشی از حاکمیت محرک و سازمانده آن بود» و …، نتیجه گرفت که اگر ژرفش بحران اقتصادی ـ اجتماعی ناشی از سیاست ادامهٔ جنگ را از سویی، و هوشیاری و زیرکی گردانندگان اصلی رژیم را از سوی دیگر، در کنار فاکت‌های فوق قرار دهیم، اقدام رژیم برای «صلح» قابل پیش‌بینی است. متأسفانه رفیق خاوری پس از استماع این سخنان، بدون کوچکترین بحثی به این جمله اکتفا کرد که «خمینی صلح را نخواهد پذیرفت».

اعلامیهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران در رابطه با پذیرش قطعنامهٔ ۵۹۸ شورای امنیت توسط حکومت، در «نامهٔ مردم» شماره ۲۱۷، ۴ مرداد ۱۳۶۷، منتشر شد. در همین شمارهٔ روزنامهٔ ارگان حزب، تحلیل مفصلی تحت عنوان «پذیرش آتش‌بس و چشم‌انداز آینده» وجود دارد (برای مطالعهٔ اعلامیه و تحلیل مذکور اینجا را کلیک کنید).

در تحلیل فوق پس از بررسی سیاست حزب تودهٔ ایران در سال‌های مختلف جنگ، در پاسخ به پرسش «آیا تسلیم رژیم جمهوری اسلامی غیرمنتظره بود؟»، فاکت‌های متعددی در جهت اثبات قابل انتظار بودن «تسلیم رژیم جمهوری اسلامی» ارایه می‌شود. نویسندهٔ تحلیل توضیح نمی‌دهد که بر اساس همین فاکت‌ها، چرا قبل از پذیرش قطع‌نامه، وقوع آن پیش‌بینی نشده بود. در پایان تحلیل نتیجه گرفته می‌شود که «با پایان یافتن جنگ شرایط مساعدتری برای تجهیز و تشکل نیروهای خلق علیه رژیم به‌وجود خواهد آمد».

نتیجه‌گیری فوق زمینه‌ای برای تحلیل بعدی هیأت سیاسی شد که تحت عنوان «بیانیهٔ هیأت سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران پیرامون آتش‌بس، مسایل برخاسته از آن و وظایف ما» در «نامهٔ مردم» شماره ۲۲۳، ۱۵ شهریور ۱۳۶۷، منتشر شد (برای خواندن این بیانیه اینجا را کلیک کنید).

در بیانیهٔ فوق، «عامل تعیین کننده» در فرونشستن آتش جنگ، «مبارزهٔ عمدتاً خودپوی توده‌های خلق در پشت جبهه‌ و سرایت آن به جبهه‌ها» اعلام شد و از آن به‌عنوان «نخستین و مهم‌ترین درسی که تاکنون توده‌ها به رژیم جمهوری اسلامی داده‌اند» یاد شد که «اگر مبارزهٔ توده‌ها از شکل خودپو به شکل سازمان یافته فراروید، رژیم به عقب‌نشینی‌های هرچه بیشتر وادار خواهد شد و مآلاً کار به سرنگونی آن خواهد کشید».

بر اساس چنین برداشتی از سطح مبارزاتی مردم و وضعیت حکومت است که بیانیهٔ هیأت سیاسی «آغاز مرحلهٔ فروپاشی رژیم» و حکم‌فرمایی «وضع حاد انقلابی» در میهن ما را نتیجه می‌گیرد. چنین نتیجه‌گیری چپ‌روانه‌ای که ادامهٔ منطقی همان سیاست و پیش‌بینی نادرست دربارهٔ سرنوشت جنگ بود، در کنار مسایل سازمانی مشخصی، حزب ما را از تحلیل صحیح شرایط تابستان ۱۳۶۷ و وقوع فاجعهٔ ملی کشتار زندانیان سیاسی بازداشت. در این مورد به‌موقع خود سخن خواهیم گفت.

تحریریهٔ «مهر»




«آنچه در حزب گذشت»: بخش ۱۱ ــ مصاحبه با رفیق محمد حقیقت (کریم)، عضو مشاور سابق هیأت سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران (قسمت اول)

توضیح: در اولین پلنوم کمیتهٔ مرکزی منتخب «کنفرانس ملی»، که در روز پایانی کنفرانس تشکیل شد ۱۳ نفر به‌عنوان اعضای اصلی و مشاور هیأت سیاسی تعیین شدند:

اعضای اصلی: رفقای فقید اکبر شاندرمنی، حمید صفری، سیاوش کسرایی، حمید فام‌نریمان، حبیب‌الله فروغیان، داوود نوروزی و رفقا محمدتقی برومند، علی خاوری و امیرعلی لاهرودی.
اعضای مشاور: زنده‌یاد رفیق غنی بلوریان، رفقا ژیلا سیاسی، محمد حقیقت (کریم) و آقای حسین علوی (امین).

در «پلنوم دی‌ماه ۱۳۶۶»، تعداد ۱۳ نفره فوق به ۸ نفر زیر کاهش یافت:

اعضای اصلی هیأت سیاسی: رفقا خاوری، سیاسی، صفری، فام‌نریمان و لاهرودی
اعضای مشاور هیأت سیاسی: رفقا بلوریان، حقیقت و آقای علوی

این ترکیب تا «پلنوم فروردین ۱۳۶۹» باقی ماند.

تحریریهٔ «مهر» برای انجام مصاحبه دربارهٔ رویدادهای حزبی در فاصلهٔ «کنفرانس ملی» تا «پلنوم فروردین ۱۳۶۹» با رفیق محمد حقیقت (کریم) وارد صحبت شد و در ادامهٔ گفت‌وگوها، پرسش‌هایی را به‌صورت پیشنهادی با این رفیق در میان گذاشت. حاصل گفت‌و‌گو با رفیق حقیقت مصاحبه‌ای است که در چند بخش به اطلاع خوانندگان «مهر» می‌رسد.

در قسمت اول این مصاحبه، رفیق حقیقت علاوه بر بیان بیوگرافی مختصری از خود و ایراد سخنانی دربارهٔ چگونگی بازسازی حزب پس از یورش‌ها، به پرسش‌های دیگر ما دربارهٔ «کنفرانس ملی» نیز در خلال مصاحبه پاسخ داده است.

تحریریهٔ «مهر»
۲ اردیبهشت ۱۳۹۳

مصاحبه با رفیق محمد حقیقت (کریم)، عضو مشاور هیأت سیاسی کمیتهٔ مرکزی

حزب تودهٔ ایران (از خرداد ۱۳۶۵ تا فروردین ۱۳۶۹) ـــ بخش اول

«مهر»: رفیق حقیقت، با تشکر از شما برای پذیرش این مصاحبه، خواهش می‌کنیم پیش از هرچیز یک بیوگرافی کوتاه از خودتان در اختیار ما بگذارید.

رفیق حقیقت: با تشکر از شما دوستانی که سایت «مهر» را می‌چرخانید وسپاس از زحمات شما در این راه و همچنین  گرامی‌داشت یاد و خاطرهٔ  رفقای عزیز هیأت سیاسی پس از «کنفرانس ملی» که دیگر در بین ما نیستند؛ با یاد و گرامی‌داشت خاطرهٔ همه آن رفقای گرانقدری که در فاجعه ملی قتل عام زندانیان سیاسی به قتل رسیدند و به‌ویژه ۱۰ رفیق عزیز و ارزشمندی که در سحرگاه ۶ اسفند ۱۳۶۲ ناجوانمردانه تیرباران شدند و چندی پیش ۳۰‌ـ‌ مین سالگرد این روز سیاه بود؛ با یاد و گرامی‌داشت خاطرهٔ همهٔ آنهایی که در این راه سترگ و پررنج از نزدیک با آنها در ارتباط بوده‌ام وبا آنان کار کرده‌ام، از جمله زنده‌یادان ناخدا بهرام افضلی، دکتر احمد دانش، عسگر دانش، ناخدا سیروس حکیمی، هدایت‌الله حاتمی، شاهرخ جهانگیری، ناخدا محسن بیدگلی و ناوسروان عباس هاشمی‌نژاد.

با یاد و گرامیداشت همهٔ شهدای راه عدالت و آزادی، من محمد حقیقت از افسران نیروی دریایی هستم. نام من در مهاجرت کریم بوده است و بسیاری از رفقا مرا با این نام می‌شناسند.

آشنایی من با حزب تودهٔ ایران به سال‌های قبل از انقلاب برمی‌گردد. به زمانی‌که برای گذارندن دوره‌های تخصصی به انگلستان آمده بودم. در همان زمان قبل از انقلاب، و در آلمان دموکراتیک ملاقاتی فراموش نشدنی با زنده‌یاد رفیق نورالدین کیانوری داشتم. راهنماهای من در این دوره زنده‌یادان دکتر احمد دانش و عسگر دانش بودند که سهم بزرگی در آشنا کردن من با مبانی فکری و نظری حزب تودهٔ ایران و نقش سیاسی آن در عرصهٔ پیکار داخلی ایفا کردند. در همین رابطه بود که چندی قبل از انقلاب، با چند تن از دوستان نظامی خودم در نیروی دریایی، محفل هواداران حزب را تشکیل دادیم و حتی با نام «نظامیان دموکرات و آزادی‌خواه ایران» اطلاعیه‌ای در مطبوعات آن زمان هم منتشر کردیم. پس از بازگشت رهبری حزب به داخل کشور، و از همان ابتدا، همیشه و تقریباً به‌طور منظم از سوی رهبری حزب، از ارزیابی‌های سیاسی، تحلیل‌ها و برنامه‌های آن دربارهٔ انقلاب آگاه می‌شدیم و با همدیگر تبادل‌ نظر می‌کردیم.

با یورش همه‌جانبه و سراسری به حزب تودهٔ ایران، و دستگیری زنده‌‌یاد ناخدا بهرام افضلی، فرمانده نیروی دریایی، باقی‌ماندهٔ رهبران حزب و مسؤولین شاخه‌ها و نیز دستگیری یکی از افسران حلقهٔ خودمان، زنده‌یاد محسن بیدگلی، ما مجبور به ترک کشور شدیم. سه نفر از ما، رفقا ناصر صحافی (عزیز)، حمید احمدی (انور) و من توانستیم با کمک هم و سریعاً از کشور خارج شویم و همراه با مشکلات فراوانی که خود فصل جداگانه‌ای دارد، خود را به کشور همسایه، جمهوری دموکراتیک افغانستان، برسانیم.

در افغانستان و با آغارِ کارِ رادیو زحمتکشان، من هم به‌همراه چند تن از رفقای دیگر مشغول به کار در این رادیو شدم. در «کنفرانس ملی» به‌ عضویت کمیتهٔ مرکزی در آمدم و در اولین پلنوم پس از کنفرانس هم به سمت عضو مشاور هیأت سیاسی انتخاب شدم. از آن تاریخ، تا انتقال به دبیرخانهٔ حزب در چکسلواکی، در رادیو زحمتکشان کار می‌کردم. این خلاصهٔ بیوگرافی من بود که امیدوارم کافی باشد.
    

«مهر»: پیش از آن که به مسایل مربوط به مرحلهٔ پس از «کنفرانس ملی» که شما مستقیماً در آن شرکت داشتید، بپردازیم، آیا می‌توانید توضیحاتی در مورد دوران پس از ضربه به حزب تا تشکیل کنفرانس ملی، از جمله مشکلات پس از ضربه، روند آمادگی برای برگزاری «کنفرانس ملی»، و غیره، در اختیار خوانندگان ما بگذارید؟

رفیق حقیقت: نقد دیروز از سکوی امروز شاید کار آسانی باشد. ولی باید واقع‌بین بود و دید که ما در آن زمان، یعنی ۳۱ سال پیش، در چه وضعیت و حالی بودیم. آن روزها ما در شرایطی قرار داشتیم که یک یورش سراسری و غیرمترقبه به حزب صورت گرفته بود که در نتیجه آن تقریباً تمامی رهبری و بسیاری از کادرهای برجستهٔ حزبی بازداشت شده بودند. و درست در چنین شرایطی، در داخل، یک عقب‌نشینی بدون برنامه و کاملاً نامنظم و پراکنده به کادرها و فعالین حزبی تحمیل گردیده بود. تنی چند از اعضاء‌ کمیته مرکزی، کادرها و انبوهی ازاعضاء و هواداران حزب که در صحنه مانده بودند در شرایط بسیار دشواری قرار گرفتند. به‌همین علت بسیاری از اعضاء‌ و هواداران حزب از صحنهٔ کار در داخل کشور به خارج از کشور، و هر جایی که ممکن می‌شد، مهاجرت کردند. طبیعی است که چنین مهاجرتی یکدست نبود و نمی‌توانست باشد. افراد مختلف با کاراکترها، برداشت‌ها، روحیات و انگیزه‌هایی کاملاً متفاوت و متأثر از همهٔ آنچه که به‌سرعت اتفاق افتاده بود، و از همه مهمتر، با بی‌خبری کامل از آنچه که در زندان‌ها و یا خانواده‌هایی که در پس خود به جا گذاشته بودند می‌گذشت، به خارج از کشور مهاجرت کردند.

اگر این مجموعهٔ ناهمگون و خیلی بیش از این‌ها را، به درجهٔ استقامت و تحمل‌پذیری، نکات قوت و ضعف، عواطف و احساسات گوناگون کاملاً طبیعی انسان‌هایی که یکباره و با شتاب و بدون برنامه خانه و کاشانهٔ خودشان را رها کرده و به مرزهای نسبتاً امنی گریخته بودند، اضافه کنیم، و نیز با در نظر داشت توان تشکیلاتی و سیاسی باقیماندهٔ رهبری در خارج از کشور، شاید بهتر دریابیم که روند و حرکت برای احیاء و بازسازی دوبارهٔ حزب در این دوران بر چه بستری شکل گرفت و مشکلات و موانع بازسازی آن با چه دشواری‌هایی روبه‌رو بود.

اجازه بدهید از همان ابتدای کار شروع کنیم. همانطور که در اول صحبتم هم گفتم، شاید نقد گذشته از سکوی امروز بسیار ساده باشد. ولی با این همه بگذارید از خود سؤال کنیم که آیا آنچه از نظر سیاسی و تشکیلاتی در «پلنوم ۱۸» اتفاق افتاد، همان بود که می‌توانست راهگشای بازسازی حزب گردد؟ آیا نمی‌شد از همان‌جا و از طریق به‌کار بستن شیوه‌های عاقلانه‌تر و دموکراتیک‌‌تری، از  به‌وجود آمدن شکافی که هر روز هم عمیق‌تر شد و هنوز هم که هنوز است ادامه دارد، جلوگیری کرد؟ میزان حقانیت رهبری جدید برآمده از «پلنوم ۱۸» تا چه اندازه بود؟ توان سیاسی و تشکیلاتی آن چقدر بود؟ و آیا اصولاً در رهبری برآمده از پلنوم هجدهم به‌اندازهٔ کافی پتانسیل و ارادهٔ لازم برای بازسازی دموکراتیک حزب وجود داشت؟ آیا رهبری جدید به دمیدن روحیهٔ ایستادگی و امید در کسانی که به‌هرحال و با توجه به تمامی مسایل فوق، سرنوشت معیشتی، سیاسی و تشکیلاتی خودشان را در دست آن قرار داده بودند، اعتقاد داشت؟ آیا این مسایل و مشکلات با تشکیل «پلنوم ۱۹» و سپس «کنفرانس ملی»، که تعداد بسیاری ازکادرها و اعضای شناخته شده حزب از گوشه و کنار دنیا و با هزار امید و آرزوی نیک برای حزب‌شان و آنانی که در زندان‌های جمهوری اسلامی بودند، برای اولین بار بعد از یورش، زیر یک سقف جمع شده بودند، برطرف گردید؟ آیا یورش به حزب و پیامدهای روحی و روانی آن در مهاجرت به شکلی دیگر تداوم نیافت؟ و یا حتی تشدید نگردید؟

طبیعی است که حرکت در چنین بستری مشکلات عدیده‌ای را در زمینه‌های مختلف موجب می‌گردد. در جریان ناملایمات این راه پرکشاکش تعداد قابل توجهی از کادرهای قدیمی و بسیاری از اعضای خوب حزبی در میانهٔ راه از ما جدا شدند؛ عده‌ای موضع‌گیری صریح کردند و با بیان ناملایمات، دیدگاه‌های خود را منعکس ساختند؛ تعدادی هم سکوت پیشه کردند، ولی راهشان را از تشکیلات حزبی جدا ساختند؛ عده‌ای اخراج شدند و تعدادی نیز به‌اصطلاح خودشان، خودشان را «اخراج» کردند.

شما دوستان در سرمقاله‌ای در «تارنگاشت مهر» به‌درستی می‌نویسید که «ما برای وصل کردن آمده‌ایم». علت این‌که شما به این نقطه‌ نظر رسیده‌اید آن است که شما هم امروز می‌بینید که اکثر آنانی که اخراج شده‌اند و یا خود، خود را «اخراج» کرده‌اند، در باور و دیدگاه‌های خود چپ یا توده‌ای مانده‌اند. می‌بینید که بسیاری از آنها در راه منافع زحمتکشان و اعتلا و سربلندی میهن‌شان پیکار می‌کنند و قلم می‌زنند، و چه خوب هم می‌نویسند. آنها نشان دادند که حزب تودهٔ ایران فرزندان وفادار خود را دارد، چه در درون تشکیلات و چه در خارج از آن. شکی نداشته باشید که یقیناً‌ در شرایطی مناسب و به‌هنگام، اکثر این رفقا در برافراشتن پرچم حزب در داخل کشور، به جریان رونده، پویا و رو به‌اعتلای چپ خواهند پیوست. از این‌رو، شما کار ارزنده‌ای را آغاز کرده‌اید تا این تک‌تک‌ها را به ما تبدیل کنید. همین که رفقا تریبونی دارند تا در آن حرف‌های خود را بزنند و بیشتر و بیشتر در رفع سوءتفاهم‌ها بکوشند و از بستر امروز دربارهٔ دیروزشان قضاوت کنند، بسیار ثمربخش خواهد بود. نتیجهٔ این کار را تا همین‌جا هم می‌بینید. هستند کسانی که امروز در مصاحبه با شما، وقتی به عقب بر می‌گردند و نگاهی واقع‌بینانه‌تر به آنچه که در آن زمان کردند، می‌اندازند، قضاوت دیگری دارند وحرکت خود را در آن زمان، درست نمی‌دانند.

آری، «کنفرانس ملی» در چنین شرایطی تشکیل شد. این‌که این ایده از کجا آمد، ما در متن مجموعه‌ای ازنوشته‌ها و نامه‌های اعضای معترض حزب، و از جمله در نامهٔ شادروان رفیق شاندرمنی، رفیق فقید اردشیرآوانسیان و یا دیگران می‌بینیم که با برشمردن برخی از دلایل، با چنین نامی و با تشکیل چنین جلسه‌ای مخالفت وجود داشته است. آنها معتقد بوده‌اند که این کنفرانس وظیفهٔ کنگره را به‌عهده گرفته است. خود من شخصاً با نام مشکلی ندارم. اگر این گردهم‌آیی می‌خواست و می‌توانست اهداف مرحله‌ای و روز حزب را در آن زمان، حساب شده و دقیق و با آینده‌نگری بهتری پایه‌ریزی کند، با آن هیچ مشکلی نمی‌توان داشت.

البته باید این را هم اضافه کنم که خود من شخصاً به‌علت این‌که تا آن زمان در کمیتهٔ مرکزی نبودم، تا تشکیل «کنفرانس ملی» در جریان چگونگی شکل‌گیری و تشکیل این کنفرانس هم قرار نگرفتم و فقط چند روز قبل از آن فهمیدم که قرار است گردهم‌آیی بزرگی صورت گیرد. من در روز شروع کنفرانس، از رادیو زحمتکشان برای شرکت در آن، به محل کنفرانس رفتم. از موافقین و مخالفین تشکیل کنفرانس هم به آن شکل اطلاعی نداشتم. ولی پس از چند سال کار در هیأت سیاسی حزب، می‌توانم حدس بزنم که کنفرانس با چه روشی و چگونه به مرحلهٔ اجرا در آمد.

۶ تن از رفقایی که بعد از «پلنوم ۱۸» به‌علت مخالفت با رهبری برآمده از آن، عدم پذیرش شیوهٔ کار و داشتن برخی اختلافات با مبانی سیاسی و حزبی از عضویت در کمیتهٔ مرکزی تعلیق شده بودند، مغایر اصول اساسنامه‌ای و صرفاً به‌بهانهٔ مخفی بودن محل کنفرانس، به آن دعوت نشدند. متأسفانه فضای غالب در کنفرانس هم چنان بود که کمتر کسی با آن مخالفت کرد و این هم خشت کج دیگری شد بر پایه‌های لرزان آن حزبی که می‌خواست و در تلاش بود تا خود را در مهاجرت بازیابد و سر پا بایستد.

در «کنفرانس ملی» ۵۹ نفر به عضویت کمیتهٔ مرکزی حزب انتحاب شدند. از این تعداد، ۱۳ نفر به عضویت هیأت سیاسی در آمدند. رفیق خاوری می‌گفت که برای همهٔ این تعداد کار دارد. راستی فاصلهٔ بین حرف تا واقعیت چقدر زیاد است. او در عمل هرگز راضی نشد تا کار را به‌طور جدی حتی در درون هیأت سیاسی تقسیم کند و یا به یک نظم نسبی در این زمینه تن دهد، چه رسد به اعضای کمیتهٔ مرکزی!! این خود یکی از معضلات بزرگی بود که تعدادی را فقط درجه و مقام داده بودند، ولی کاری برایشان نداشتند. و این یعنی فرماندهان بدون سرباز یا بدون واحد.

رفیق نوروزی، که نه در «پلنوم ۱۹» شرکت داشت و نه در «کنفرانس ملی»، جزو ۱۳ نفر هیأت سیاسی بود که تا به‌آخر هم در این سمت باقی ماند. کسی که علی‌رغم تقاضای مکرر بقیهٔ اعضای هیأت سیاسی برای شرکت او در جلسات و یا حتی دیدار با او در برلین شرقی، هرگز موفق به دیدارش نشدند، البته به‌جز دوستان مقیم برلین شرقی که از قبل با او رابطه داشتند. رفیق فقید شاندرمنی هم که بعد از چند جلسه استعفا کرد و نامه‌ای هم منتشر کرد که وجود دارد.

در هر صورت من در این مجال قصد متهم کردن هیچ رفیقی را ندارم. باید بسیاری از مسایل دقیق‌تر شکافته شود و خیلی‌ها که از قبل در جریان حوادث بودند و هستند و دلسوزانه تلاش می‌کردند و می‌کنند، سخن بگویند. اگر امروز به‌عللی به جویبارهای کوچک تبدیل شده‌ایم، امید آن است ک همهٔ ما روزی به جریان پویا و زندهٔ حزب در داخل بپیوندیم.

«مهر»: در واقع آنچه را مربوط به مسایل سازمانی و تشکیلاتی تا برگزاری «کنفرانس ملی» و خود این اجلاس می‌شد، بیان کردید، به‌ویژه آن‌که در جریان تدارک و موضوعات پیش از «کنفرانس ملی» قرار نداشتید.

رفیق حقیقت: دقیقاً، من در آن زمان نه‌تنها عضو کمیتهٔ مرکزی نبودم، بلکه مانند سایر رفقای حزبی در رادیو زحمتکشان هم در حالت مخفی بودیم.

«مهر»: از نظر سیاسی، مهم‌ترین موضوع، طرح شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی» از سوی حزب بود. این شعار در جمع محدود خودتان در رادیو یا در حزب، تا آنجا که شما اطلاع داشتید، چه وضعی ایجاد کرد؟ آیا عکس‌العملی به آن ایجاد شد؟

رفیق حقیقت: همان‌طور که می‌دانید، این شعار برای اولین بار ۱۴ـ۱۳ ماه قبل از برگزاری «کنفرانس ملی» و در بیانیهٔ مشترک حزب و سازمان مطرح شد. شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی» مسأله‌ای گرهی بود، روی آن بحث می‌شد و  رفقا همیشه دربارهٔ این شعار صحبت می‌کردند. و این سؤال همیشه مطرح می‌شد که چرا ما بایستی استراتژی سیاسی خودمان را عوض می‌کردیم؟ البته به‌علت فضایی که در آن زمان وجود داشت، شوهای تلویزیونی، اعدام‌ها، زندان، … احساسات طوری بود که جمع این شعار را می‌پذیرفت یا دربارهٔ آن سکوت می‌کرد، و یا این‌که در شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی» آنطور که باید، دقیق نمی‌شد. شاید هم از همین آبشخور برای تعیین این شعار از سوی هیأت سیاسی حزب و رهبری سازمان استفاده شد. من دقیقاً نمی‌دانم. بسیاری از رفقا به خط مشی سیاسی سابق حزب و نبرد «که بر که» درون جمهوری اسلامی و سیاستی که حزب در دوران انقلاب پیش می‌برد، اعتقاد داشتند و دربارهٔ آن بحث می‌شد. ولی در آن شرایط روحی که گفتم، هیأت سیاسی شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی» را تصویب کرده بود و سعی می‌کرد مصوبات خود را از طریق روزنامهٔ مردم پیش ‌برد.

«مهر»: ما می‌توانیم از نظر محتوایی جو روحی را که رفقای حزبی در آن قرار داشتند و دربارهٔ مسایل سیاسی زیاد حساس نبودند و برخورد آنها بیشتر جنبه عاطفی داشت، بفهمیم …

رفیق حقیقت: دقیقاً.

«مهر»: ولی آیا از نظر شیوهٔ تصمیم‌گیری دربارهٔ شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی»، هیچ اعتراضی نبود که چرا چند نفر از هیأت سیاسی تصمیم می‌گیرند که اصولاً خط مشی سیاسی حزب را عوض کنند؟

رفیق حقیقت: همان‌طور که عرض کردم، در آن زمان من به‌همراه گروه کوچکی از رفقا در رادیو بودم. در بیرون از واحد کوچک ما در افغانستان سایر رفقا هم ایزوله بودند. اخبار و رویدادهای واحدهای حزب در سایر کشورها به ما نمی‌رسید. هیچ واحد حزبی از واحد دیگری، آن طور که باید، واقعاً اطلاع نداشت. اخبار آنچه که به‌عنوان مثال در باکو می‌گذشت، خیلی خیلی دیر، و تازه با تغییرات و جابه‌جایی‌ها، به ما می‌رسید. همان‌طور ما از آنچه در مینسک یا غرب می‌گذشت، مطلع نبودیم. تعدادی از رفقای فدایی با ما در رادیو بودند که خود سازمان هم با حزب شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی» داده بود، و لذا در مجموع این شعار در بین آن جمع کوچک ما در رادیو زحمتکشان پذیرفته شده بود و واکنش آن‌چنانی در مقابل آن وجود نداشت.

«مهر»: در گزارش کمیتهٔ مرکزی به «کنفرانس ملی» گفته شده است که شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی» به همه‌پرسی در حزب گذاشته شده است.

رفیق حقیقت: تا آنجا که من می‌دانم، در افغانستان، از جمله در واحد کوچک رادیو زحمتکشان، چنین همه‌پرسی‌ای انجام نگرفت.

«مهر»: واکنش در «کنفرانس ملی» نسبت به این شعار چگونه بود؟ آیا کسی به آن اعتراض کرد؟

رفیق حقیقت: نه. اصلاً فضای کنفرانس یک فضا و حال و هوای دیگری بود. دوستان از همه جا آمده بودند؛ رفقا برای اولین بار پس از یورش‌ها همدیگر را می‌دیدند؛ بیشتر با هم بودند؛ اخبار را ردوبدل می‌کردند؛ از دوستان در زندان و دربندشان می‌گفتند؛ از آنهایی که کشته شدند، و فضای کنفرانس کاملاً احساسی و عاطفی بود. کمتر به نواقص کنفرانس یا مسایل سیاسی و ایدئولوژیک آن فکر شد. حتی به نقض اساسنامه که رفقای تعلیق شده را به کنفرانس، با بهانه ضرورت مخفی ماندن محل برگزاری اجلاس، دعوت نکرده بودند، اعتراض نشد. این امر وجههٔ قانونی نداشت، اما حتی به این امر هم اعتراض نشد. یک فضا و آتمسفر دیگری بود. گزارش کمیتهٔ مرکزی را خیلی سریع خواندند. این‌ها مسایلی است که باید در آن فضا باشید و از دیدگاه آن زمان ببینید که مسایل چگونه پیش رفت. همه می‌خواستند سریع‌تر سری برای حزب به‌وجود بیاید. حزب شکل بگیرد و سازمان داده شود. و امیدشان را به این بسته بودند که واقعاً بعد از برآمدن از این کنفرانس، بالاخره حزب حرکت به جلو را آغاز کند و تغییرات جدی و کیفی را همهٔ رفقا ببینند.

«مهر»: ما با این فرض حرکت می‌کنیم، که طرح شعار سرنگونی و اتخاذ یک خط مشی جدید بر اساس جو عاطفی غالب بر «کنفرانس ملی» از این اجلاس عبور و بدون مانع حرکت کرد. یعنی در واقع از عدم توجه رفقا به مسایل، استفاده شد. آیا به‌نظر شما این برداشت درست است؟

رفیق حقیقت: فکر می‌کنم تا حدودی می‌تواند این‌طور باشد، یعنی آن گزارش کمیتهٔ مرکزی به «کنفرانس ملی» به‌تصویب «پلنوم ۱۹» رسیده بود. پلنومی که خود فقط یک روز به‌طول انجامید و در آن چند سند از جمله برنامهٔ حزب، گزارش به کنفرانس و نیز ارزیابی از مشی گذشتهٔ حزب، که از قبل تهیه شده بود، به‌تصویب رسید. یعنی این اسناد را رفیق صفری و دیگران به پلنوم می‌آورند و در آن‌جا به‌سرعت به‌تصویب می‌رسانند. و در کنفرانس هم تأیید شد و تغییرات جدی‌ای در آن‌ها صورت نگرفت.

«مهر»: فکر نمی‌کنید اگر رفقای حاضر در «کنفرانس ملی» توجه می‌کردند و جو آنقدر عاطفی نبود، طرح شعار سرنگونی زیر سؤال می‌رفت؟

رفیق حقیقت:  به‌نظر من حتماً. کما این‌که خط مشی مصوب کنفرانس به ‌مرور زیر سؤال رفت. پس از کنفرانس که من در هیأت سیاسی بودم، شاهد بودم که با فروکش کردن احساسات رفقا و دقت بیشتر در رابطه با مشی سیاسی حزب، از گوشه و کنار نامه می‌نوشتند. مخالفت‌ها با شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی» به ‌مرور زمان و به‌تدریج زیاد شد و دربارهٔ آن بحث می‌شد. تا بدانجا که شدت اعتراض‌ها به‌ حدی رسید که هیأت سیاسی در یکی از نشست‌های خود، پس از برگزاری «پلنوم دی‌ماه ۱۳۶۶»، تصمیم گرفت که شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی» در هیچ‌یک از نشریات حزبی تکرار نشود و به‌جای آن از شعار «سرنگونی رژیم ولایت فقیه» استفاده گردد.

«مهر»: در «کنفرانس ملی» مدافعان جدی مشی سرنگونی یا صحنه‌گردانان اصلی چه کسانی بودند؟

رفیق حقیقت: من نمی‌خواهم زیاد وارد اسامی شوم. ولی، خوب، رفیق صفری در «پلنوم ۱۸» به‌عنوان دبیر دوم انتخاب شد و بخش ایدئولوژیک، نامهٔ مردم، سایر نشریات حزبی و رادیو با ایشان بود. اسناد حزبی، از جمله اسناد «کنفرانس ملی»، همه زیر نظر ایشان تهیه ‌شده بود. حالا چه رفقایی تا برگزاری کنفرانس با او همکاری می‌کردند، نمی‌دانم. اما گردانندگان اصلی کنفرانس رفقا خاوری و صفری بودند.

«مهر»: همان‌طور که ما در بخش ارزیابی سیاسی از «کنفرانس ملی» تحت عنوان «شعار سرنگونی جمهوری اسلامی چگونه به حزب تحمیل شد؟» نوشتیم، از همان ابتدای انتشار دورهٔ جدید نامهٔ مردم، ۱۷ خرداد ۱۳۶۳، هیأت تحریریه‌ای ۴ نفره به مسؤولیت رفیق صفری فعالیت خود را آغاز کرد. ما گفتهٔ یکی از اعضای مؤثر این هیأت، رفیق …، را که بنا به تقاضای ایشان نام او را ذکر نکردیم، در همان مطلب نقل کردیم که هیأت تحریریهٔ نامهٔ مردم اموری فراتر از وظایف تحریری را انجام می‌داد. تهیهٔ تمام اسناد سیاسی و حتی بخش‌نامه‌های سازمانی در هیأت تحریریه و با تنظیم، نظارت و تصمیم نهایی رفیق صفری انجام می‌گرفت. تنها استثناء، بیانیهٔ مشترک حزب و سازمان در اردیبهشت ۱۳۶۴ دربارهٔ «سرنگونی جمهوری اسلامی» بود که بدون اطلاع قبلی تحریریه و تنها برای انتشار در اختیار آن قرار گرفت و به تنش در هیأت تحریریه انجامید.

پرسش ما این است که آیا شما تفاوتی بین موضع‌گیری‌های رفیق صفری و رفیق خاوری در «کنفرانس ملی» دیدید؟ به‌هر صورتی، از نظر شیوهٔ برخورد، از نظر ….

رفیق حقیقت: تماس نزدیک من با این دو رفیق پس از «کنفرانس ملی» و زمانی بود که عضو مشاور هیأت سیاسی شدم. رفیق خاوری فقط دربارهٔ مسایل تشکیلاتی نظر می‌داد و آن‌هم بیشتر روی مواردی که از ایران به‌دست او می‌رسید، صحبت می‌کرد. اخباری را به اطلاع جمع می‌رساند یا نامه‌ای را از ایران می‌خواند. در رابطه با مسایل سیاسی، در بین رفقا خاوری، صفری و لاهرودی، حرف اول و آخر با رفیق صفری بود. بعد از کنفرانس، رفقا محمدتقی برومند، سیاوش کسرایی، امین (حسین علوی)، ژیلا سیاسی و بقیهٔ رفقا هم سعی می‌کردند در بحث‌های سیاسی فعال باشند، فعال هم بودند و نظرات خوبی هم می‌دادند. اما در نهایت رفیق صفری بود که خط مشی را تدقیق و تنظیم می‌کرد. رفیق خاوری هم همیشه او را تأیید می‌کرد. اختلافات در هیأت سیاسی، علاوه بر مسایل جدی دیگری که بعداً بدان خواهم پرداخت، از همین جا و به همین دلایل و از این زاویه نیز هر روز عمیق و عمیق‌تر می‌شد.

بسیاری از مسایل بر همگان واضح است. نامه‌های زیادی منتشر شده است، خیلی مسایل گفته شده است. این‌طور نیست که بیان‌کنندگان این مسایل یا نویسندگان نامه‌ها همه آدم‌های نادرست و شارلاتانی بوده‌اند و موضوعات بی‌ربطی را مطرح کرده‌اند. بسیاری از مسایل گفته شده واقعیت دارد. ولی باید دید که این موارد در چه زمانی، در چه رابطه‌ای و از کدام دیدگاه مطرح شده است. تلاش می‌کنم مقداری دقیق‌تر دربارهٔ آن‌ها صحبت کنم.

ادامه دارد




«آنچه در حزب گذشت»: بخش ۱۰ ـــ «پلنوم دیماه ۱۳۶۶»

«پلنوم دیماه ۱۳۶۶» اولین اجلاس کمیتهٔ مرکزی منتخب «کنفرانس ملی» بعد از برگزاری این کنفرانس بود. این پلنوم طولانیترین نشست حزبی در تمام سالهای پس از یورشهای رژیم جمهوری اسلامی به حزب تودهٔ ایران بوده است. مجموعه روندها و مصوبات سازمانی «پلنوم دیماه» جرقهای بود که آتش اعتراضات حزبی را شعلهور ساخت، که بر بستر فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی به بزرگترین بحران حزبی در سه دههٔ اخیر فرارویید.

سیاسی

در «پلنوم دیماه» تغییری در خط مشی مصوب «کنفرانس ملی» داده نشد و یکبار دیگر بر «تشدید مبارزه علیه مجموعه رژیم [جمهوری اسلامی] و سرنگون کردن آن» تأکید شد. تنها با توجه به وخیمتر شدن اوضاع ناشی از جنگ ایران و عراق، «پلنوم … مسألهٔ مبرم اتحادهای گسترده را مورد بررسی قرار داد و بر تشکیل یک جبههٔ وسیع، متشکل از همهٔ نیروهای طرفدار صلح و آزادی، تأکید کرد.»

سازمانی

واقعیت آن است که مسایل سازمانی، و نه سیاسی، مهمترین موضوع مورد توجه گردانندگان اصلی حزب و اعضای ناراضی کمیتهٔ مرکزی بود که مجموعهٔ شرکتکنندگان در پلنوم را تحت تأثیر خود قرار داد.

«کنفرانس ملی» با جوی همدلانه و وحدتطلبانه و با این امید که روند بازسازی حزب در مسیری صحیح و با احترام به آرا و حقوق اعضای حزب، از عضو ساده تا اعضای کمیتهٔ مرکزی، جاری شود، به کار خود پایان داد. اما، در بههمان پاشنهٔ سابق چرخید، با یک تفاوت که گردانندگان اصلی حزب اینبار در تبلیغات خویش پشتوانهٔ جلسهای همبسته و یگانه با حضور ۱۲۵ کادر حزبی را یدک میکشیدند. اما برخلاف این مدعا، روند منفی امور حزبی تشدید شد.

تا زمان برگزاری «پلنوم دیماه»، یعنی تنها در طول یک سال و هفت ماه، تعداد کسانی از کمیتهٔ مرکزی که به دلایل مختلف و با انگیزههای متفاوت، بهشدت از روند امور در حزب ناراضی بودند، اعتراض خود را قبل از برگزاری پلنوم بهصورت علنی مطرح کردند یا قصد طرح جدی مسایل در نشست پلنوم را داشتند، به حدود ۱۰ نفر میرسید. این تعداد غیر از رفقایی بود که انتقادهای جدی از شیوهٔ اداره و رهبری حزب داشتند، ولی برای حفظ وحدت حزب، سکوت را ترجیح دادند یا مانند رفیق گرانقدرمان، زنده یاد سیاوش کسرایی، تصمیم به عدم پذیرش ادامهٔ عضویت در هیأت سیاسی گرفتند.

از اعضای هیأت سیاسی، علاوه بر زندهیاد رفیق شاندرمنی که استعفا داد، رفیق فقید فروغیان نیز از شرکت در «پلنوم دیماه» خودداری کرد. آقای حمید احمدی از اعضای کمیتهٔ مرکزی به پلنوم دعوت نشد. رفیق خاوری در محل اجلاس با اعضای ناراضی کمیتهٔ مرکزی که قصد طرح انتقادات در پلنوم را داشتند، تک تک و بهطور جداگانه صحبت کرد. از محتوی این مذاکرات اطلاعی نداریم. اما حاصل آن شگفتانگیز بود! در جریان اجلاس به جز یک رفیق، نهتنها هیچکس سخنان اعتراضآمیزی بر زبان نیاورد، بلکه یکی از داغترین معترضین، پس از صحبت خصوصی با رفیق خاوری، بهیکباره ۱۸۰ درجه تغییر موضع داد و سخنان پرطمطراقی دربارهٔ «جنگ روانی علیه حزب» در پلنوم ایراد کرد.

پلنوم رفقا شاندرمنی و فروغیان را از ترکیب کمیتهٔ مرکزی کنار گذاشت و آقای حمید احمدی (انور) را، در غیاب وی، از حزب اخراج کرد.

بند ۲۵ از قطعنامهٔ پلنوم به «اهمیت فوقالعادهٔ رعایت پنهانکاری در حزب» و «جنگ روانی گسترده علیه حزب» اختصاص دارد. در این بند آمده است «به استثنای مسایلی که در مطبوعات حزبی منتشر میگردد، همهٔ کارهای درون حزبی پنهانی است». در این بند همچنین میخوانیم: «دشمنان طبقاتی و مخالفان سیاسی ما از مدتها پیش جنگ روانی گستردهای را علیه حزب تودهٔ ایران آغاز کردهاند. آنها تلاش میکنند تا از طریق ناامن جلوه دادن تشکیلات، غیرانقلابی و غیردمکراتیک نشان دادن حزب، پروندهسازی، ترور معنوی رهبری حزب، تشویق خودمحوربینی، جاهطلبی، بهرهبرداری از رقابتهای ناسالم و دادن اطلاعات کذب و حتی جعل اسناد، به فریب اعضاء و هواداران حزب در جهت تضعیف سازمانهای حزبی بپردازند…. پلنوم کمیتهٔ مرکزی بهویژه اعمال رفقایی را که به نامهپراکنی، شایعهسازی، و نقض موازین حزبی مشغول بودهاند، قویاً محکوم میکند. افرادی که پس از این بخواهند بدینسان اقدام کنند نمیتوانند عضو حزب تودهٔ ایران باشند».

عکسالعملی چنین تند، تنها اندکی بیش از یک سال و نیم بعد از برگزاری «کنفرانس ملی»، نشان از شدت نارضایتی در صفوف حزب داشت.

اما گردانندگان اصلی حزب، یکبار دیگر، چاره را نه در رجوع به اعضاء و دموکراتیزه کردن حیات حزبی، بلکه در تنگتر کردن فضا برای منتقدین و تمرکز بیشتر اختیارات در دستان خویش اندیشیدند و بهمورد اجرا گذاشتند، آن هم در شرایط گذشت بیش از ۲/۵ سال از رهبری گارباچف در اتحاد شوروی، که بحث ضرورت دموکراسی درون حزبی بیش از هر زمانی داغ بود. بند ۲ قطنامهٔ پلنوم خود گویای فضای حاکم بر مجموعه جنبش کمونیستی در آن زمان بود: «هستهٔ مرکزی روند دگرگونسازی را تکیه بر خلاقیت تودهها، رشد گستردهٔ دمکراسی، خودگردانی سوسیالیستی، تشویق ابتکار فردی و جمعی، تحکیم نظم و انتظام و انضباط، گسترش علنیت در کلیهٔ عرصههای زندگی و انتقاد و انتقاد از خود تشکیل میدهد».

در «پلنوم دیماه ۱۳۶۶»، بهبهانهٔ ضرورت تدوین مقررات فعالیت در شرایط مخفی، سندی تحت عنوان «آییننامهٔ اجرایی پیرامون تغییرات در اساسنامهٔ حزب تودهٔ ایران در انطباق با مادهٔ ۳۷ مربوط به شرایط کار مخفی» بهتصویب رسید که در واقع هم از نظر شکل و هم از لحاظ محتوی بدعتی در تاریخ حزب تودهٔ ایران بود. این «آییننامه» در واقع اساسنامهای نوین بود که حقوق تمام اعضای حزب از عضو ساده تا اعضای کمیتهٔ مرکزی را بهشکلی بیسابقه محدود و نقض میکرد و اختیارات فوقالعادهای را در اختیار هیأت سیاسی قرار میداد (ما در بخشهای بعدی «آنچه در حزب گذشت» به روند امور در هیأت سیاسی پس از برگزاری «کنفرانس ملی» خواهیم پرداخت که چگونه کارها در این هیأت در دستان هیأت دبیران دو نفره، یعنی رفقا خاوری و صفری، متمرکز بود).

از جمع ۱۳ نفرهٔ هیأت سیاسی که در اولین نشست کمیتهٔ مرکزی منتخب «کنفرانس ملی» تعیین شده بودند:

ـــ رفقا اکبر شاندرمنی و حبیبالله فروغیان در «پلنوم دیماه» از ترکیب کمیتهٔ مرکزی کنار گذاشته شدند؛
ـــ رفیق سیاوش کسرایی عضویت مجدد در هیأت سیاسی را نپذیرفت؛
ـــ نام رفیق داوود نوروزی، که از قبل از «پلنوم ۱۹» در هیچ نشست حزبی شرکت نکرده بود، در لیست جدید هیأت سیاسی قرار نگرفت؛
ـــ رفیق محمدتقی برومند رأی اکثریت را برای عضویت در هیأت سیاسی کسب نکرد؛
ـــ و رفقا علی خاوری، ژیلا سیاسی، حمید صفری، حمید فامنریمان و امیرعلی لاهرودی بهعنوان اعضای اصلی، و رفقا غنی بلوریان، محمد حقیقت و آقای حسین علوی بهعنوان اعضای مشاور هیأت سیاسی تعیین شدند.

مدت زمان بسیار کوتاهی پس از «پلنوم دیماه»، اعتراضات حزبی در کابل، سپس در باکو، مینسک و کشورهای غربی آغاز شد. نوک تیز انتقادات متوجه «آییننامه اجرایی» بود. اعتراضات در ادامهٔ خود بر بستر روند فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی جریان یافت و تمام پیکره حزب را در تمام سطوح دربر گرفت.

سایت «مهر» کوشش خواهد کرد تا از طریق انتشار اسناد و مصاحبههایی، ابعاد، چگونگی و دلایل این بحران را برای رفقای تودهای و دیگر خوانندگان «مهر» روشن کند. این کار را با انتشار همزمان جزوهای تحت عنوان «دربارهٔ اساسنامهٔ جدیدی بهنام آییننامهٔ اجرایی» آغاز میکنیم.




«آنچه در حزب گذشت»: بخش نهم ـــ نامهٔ رفیق فقید اردشیر آوانسیان و ارزیابی ما

پس از نامهٔ رفیق شاندرمنی ـــ که در بخش قبلی «آنچه در حزب گذشت» در سایت «مهر» منتشر شد و مورد ارزیابی قرار گرفت ـــ مهمترین رویداد حزبی تا برگزاری «پلنوم دیماه ۱۳۶۶»، انتشار نامهٔ رفیق آوانسیان در اردیبهشت همان سال بود. این نامه برخلاف میل رفیق آوانسیان، توسط آقای امیرخسروی بهطور علنی منتشر شد.

برای خواندن متن نامهٔ زندهیاد اردشیر آوانسیان در اینجا کلیک کنید. این سند در همین سایت در بخش «اسناد تاریخی حزب تودهٔ ایران» نیز درج شده است.

دربارهٔ محتوی و شکل ارائهٔ نامه

۱ـ رفیق آوانسیان اقدامات تشکیلاتی انجام شده مغایر با اصول سازمانی و اساسنامهٔ حزب را در نامهٔ خود مطرح میکند و دربارهٔ آنها توضیح میدهد: انحلال غیرقانونی «کمیتهٔ برون مرزی» توسط رفیق خاوری؛ نقض فاحش اصول سازمانی در فراخواندن و برگزاری «پلنوم ۱۸» و بازگرداندن رفیق صفری به ترکیب کمیتهٔ مرکزی؛ تعیین ترکیب شرکتکنندگان در «کنفرانس ملی» بدون نظر و تصویب کمیتهٔ مرکزی؛ دادن اختیارات کنگرهٔ حزبی به «کنفرانس ملی» و انحلال کمیتهٔ مرکزی؛ ارائه لیست کمیتهٔ مرکزی جدید برای رأیگیری به «کنفرانس ملی» در شرایطی که اکثر افراد این لیست برای رأیدهندگان ناشناخته بودند؛ و بالاخره عدم دعوت از ۶ عضو و مشاور کمیتهٔ مرکزی به «پلنوم ۱۹» که در همان اجلاس غیاباً از حزب اخراج شدند.

۲ـ برخورد رفیق آوانسیان به معضلات حزب و چگونگی حل آنها، برخوردی اصولی و با درنظرداشت منافع عالی حزب و با هدف تأمین وحدت حزبی بود. او خواهان آگاه شدن همهٔ حزب از مسایل و مشکلات آن و همچنین عملکرد افراد بود؛ وی خواستار پیاده کردن جدی اصل انتقاد و انتقاد از خود شد؛ او اعتقاد داشت که درسگیری از اشتباهات و راه برونرفت از بحران حاکم بر حزب، فقط با شرکت همهٔ حزب امکانپذیر است؛ رفیق آوانسیان در نامهاش بهشدت با انشعاب مخالفت میکند و در چند جای نامه با جملاتی از قبیل «اولین کار بایستی این باشد که اجازه ندهیم حزب ما انشعاب نماید» یا «اگر کمونیست هستیم دست بهدست هم بدهیم و نگذاریم کار به انشعاب بکشد» و بالاخره «خواهش میکنم بهنام حیدرعمواوغلی … به نام صدها و صدها و شاید هزاران رفقای برجسته که بهترین رفقای من بودند، بهنام این رفقا: سلطانزاده، اودیس میکاییلیان، حسابی (هراد)، ذره، سیروس، نیکبین، حسین شرقی، لاهوتی، سیامک، روزبه، تقی ارانی، فریدون ابراهیمی، علی امید، داداش تقیزاده، علی امیرخیزی، ایرج اسکندری، کامبخش، یگانی، آزادوطن و صدها و صدها کمونیست که من با آنها مانند برادر همکاری کردهام، خواهش میکنم بهنام این قهرمانان کمی فکر کنید و بدانید این رفقا بهنام کمونیست جان باختهاند. به آنها احترام کنیم، مردانه همت کنیم و کار را به انشعاب نکشانیم …»، قاطعانه با انشعاب در حزب مخالفت کرد و راهحل پیشنهادیاش برای برونرفت حزب از بحران را در چارچوب حفظ تمامیت حزب مطرح ساخت.

۳ـ اما اشاره به این نکته لازم است که اطلاعات مندرج در نامهٔ رفیق آوانسیان و ارزیابی او دربارهٔ ترکیب شرکتکنندگان در «کنفرانس ملی» نادرست است. واقعیت این است که بخش اعظم اعضای «کنفرانس ملی»، نه از اعضای فرقهٔ دمکرات آذربایجان، بلکه از میان فعالین و کادرهای حزبی بودند که پس از یورشهای جمهوری اسلامی به حزب، مهاجرت کرده بودند. این اشتباه رفیق آوانسیان از سویی ناشی از دور ماندن طولانی او از زندگی جاری حزب و اقامت در محلی دور از مراکز فعالیت حزبی، و از سوی دیگر، تحت تأثیر جبههبندی درون رهبری حزب در  مورد نحوهٔ مناسبات با فرقهٔ دمکرات آذربایجان از زمان «کنفرانس وحدت، ۱۳۳۹»، بود.

۴ـ نامهٔ زندهیاد اردشیر آوانسیان، نامهای درون حزبی است که خطاب به «رفقای گرامی علی خاوری، اکبر شاندرمنی، فروغیان، بابک امیرخسروی و نوروزی» نوشته شده است و برخلاف میل نویسنده و با زیر پا گذاشتن اصول اخلاق سیاسی، توسط آقای امیرخسروی که یکی از مخاطبین نامه بود بهطور علنی انتشار یافت. بهنظر ما، مورد خطاب قراردادن آقای امیرخسروی توسط رفیق آوانسیان از دیدگاه وی توجیه منطقی داشت: نخست، رفیق آوانسیان از جایگاه خاصی در جنبش کمونیستی ایران و در حزب تودهٔ ایران برخوردار بود و برای سرنوشت حزب احساس وظیفهٔ ویژهای میکرد. دوم، «پلنوم ۱۸» و «پلنوم ۱۹» و تصمیم به اخراج ۶ نفر از اعضای مرکزیت حزب، از جمله آقای امیرخسروی، از نظر رفیق آوانسیان غیرقانونی بود. سوم، او بهطور جدی نگران انشعاب در حزب بود و بههمین دلیل آقای امیرخسروی را نیز، که در رأس یک طرف ماجرا قرار داشت، رفیقانه مورد خطاب قرار داده بود تا بلکه از انشعاب جلوگیری کند. با وجود این، باید اذعان داشت که رفیق آوانسیان بهعلت دوری از زندگی حزبی، بسیار دیر متوجه اوضاع بحرانی حزب شد و زمانی اقدام به عمل کرد که با برگزاری «کنفرانس ملی» از سویی، و انشعاب گروه آقای امیرخسروی از سوی دیگر، حیات حزب وارد مرحلهٔ دیگری شده بود و در نتیجه راهحل و توصیههای رفیق آوانسیان کارساز نبود و علاقهٔ این رفیق به حل مسایل و مشکلات حزب، از طرف گروه آقای امیرخسروی در جهت اهداف ضدتودهایشان مورد سوءاستفاده قرار گرفت.

آقای امیرخسروی نامهٔ رفیق آوانسیان را همراه با مقدمهٔ کوتاه خود بر آن و جوابیهای در پایان نامه، در اردیبهشت ۱۳۶۶منتشر کرد. او در آخرین پاراگراف متن مقدمهٔ خود چنین نوشت: «باشد که مضمون و مطالب و افشاگریهای این نامه، بهدنبال استعفانامهٔ رفیق اکبر شاندرمنی، آخرین تردیدها را برای خوشباورترین افراد حزب تودهٔ ایران که هنوز هم نسبت به خاوریها و سیستم معیوب حزب تودهٔ ایران امید بستهاند، پایان دهد».

آقای امیرخسروی در جوابیهٔ خود به رفیق آوانسیان اطمینان داد که «ما هم به حیدرعمواوغلیها، سلطانزادهها، حسابیها، نیکبینها، ارانیها، سیامکها، روزبهها، آرسنها، حکمتجوها، داداش تقیزادهها، تیزابیها، رحمان هاتفیها، کیمنشها و صدها و صدها کمونیستی که در صفوف حزب کمونیست ایران و حزب تودهٔ ایران، هر کدام بهنحوی جان باختند، میاندیشیم و از آنها الهام میگیریم»، و در جای دیگری از جوابیه، بر تعهد خویش به رفیق آوانسیان تأکید کرد که «من بارها نوشتهام و در آخرین ملاقاتمان هم در ایروان تأکید کردهام که با شورویستیزی که جوهر آن را کمونیسمستیزی تشکیل میدهد، قویاً مرزبندی داریم و هرگز در چنین جریاناتی شرکت نخواهیم کرد». اما در همانجا، آقای امیرخسروی سپس با رد نظرات و راهحلهای رفیق آوانسیان، نوشت: «هر تلاش دیگری برای احیای حزب تودهٔ ایران بیهوده میباشد و آب در هاون کوبیدن است» و «تنها راه، خروج انقلابی از این تشکیلات فاسد است». بالاخره، او در پایان جوابیهٔ خود خطاب به رفیق آوانسیان خبر داد که «برای اطلاع تو باید بگویم که تودهایهای مبارز جدا شده از حزب، در حال حاضر در کار تدارک نهایی روند دمکراتیک اعلام موجودیت و بیان هویت هستند».

اما همانطور که دیدیم، مدت زمان بسیار کوتاهی لازم بود تا گروه آقای امیرخسروی و سپس حزب نوبنیادشان ماهیت ضدتودهای و ضدکمونیستی خود را آشکارا به نمایش بگذارد. سقوط آنان به ورطهٔ تودهای ستیزی اکنون دیگر حد و مرزی نمیشناسد و تا حد مستند خواندن نوشتههای شکنجهگر معروف، سرهنگ زیبایی، علیه قهرمان تودهای، رفیق شهید خسرو روزبه، در مقالهٔ آقای امیرخسروی در آخرین شمارهٔ «اندیشهٔ پویا» نیز پیش رفته است.




«آنچه در حزب گذشت»: بخش چهارم ــ مصاحبه با رفیق محمد آزادگر، از یورش اول جمهوری اسلامی به حزب تا امروز (قسمت پایانی)

«آنچه در حزب گذشت»: بخش چهارم ــ مصاحبه با رفیق محمد آزادگر
از یورش اول جمهوری اسلامی به حزب تا امروز (قسمت پایانی)

 «مهر»: آقای فرهاد فرجاد در مصاحبه با ما، با تأکید بر کنار گذاشتن رفقای فرقوی که به ایران باز نگشته بودند از ترکیب کمیتهٔ مرکزی حزب در پلنوم ۱۷، مسألهٔ دو فرقه را مطرح میکند. او میگوید که چون فرقه سازمان ایالتی حزب در آذربایجان بود، ما نمیتوانستیم دو سازمان ایالتی، یکی در ایران و دیگری در باکو، داشته باشیم. آقای فرجاد بهعبارت دیگر مشروعیت حزبی کل رفقایی را که پس از پیروزی انقلاب در آذربایجان شوروی مانده بودند و یا نتوانسته بودند به ایران برگردند زیر سؤال میبرد و دامنهٔ این بهاصطلاح عدم مشروعیت را به بعد از یورشها و «پلنوم ۱۸» میکشاند و شما و رفقا انورحقیقی و مهراقدم را تنها نمایندگان واقعی فرقه معرفی میکند. شما چگونه به این موضوع نگاه میکنید؟

رفیق محمد آزادگر: واقعیت آن است که فرقویهایی که در آذربایجان شوروی بودند نیز فرقهٔ دمکرات آذربایجان محسوب میشدند. آنها تشکیلات داشتند، اعضا حق عضویت پرداخت میکردند، چاپخانه، دفتر، روزنامه و … داشتند. آنها بخشی از حزب، برخی از کادرها، نویسندگان مردم، دنیا و رادیو پیک را در آذربایجان شوروی نگهداشته بودند. پس از انقلاب که ما در آذربایجان ایران فعالیت میکردیم، فعالیت آنها متوقف نشده بود، تشکیلات فرقهٔ دمکرات در آذربایجان شوروی منحل نشده بود. بله در عمل دو فرقه بود و آنکه در داخل بود، وزن بیشتری داشت. من در ایران از کسی نشنیدم که تشکیلات فرقه در آذربایجان شوروی منحل شده است و فقط ما که در آذربایجان ایران بودیم فرقه هستیم.

این مسأله را نیز خاطرنشان کنم که زمانیکه حزب تودهٔ ایران پس از انقلاب فعالیت علنی خود را آغاز کرد، فرقهٔ دمکرات آذربایجان ۴۰۰ هزار منات (که آنموقع پول زیادی بود) از حق عضویت اعضا فرقه به حزب کمک کرد.

«مهر»: ما کتابهای مختلف خاطرات را نگاه کردیم. رفیق لاهرودی در کتابش نوشته است که در لیست ۷۸ نفرهٔ کمیتهٔ مرکزی پلنوم ۱۷، هیچ اسمی از رفقای فرقه که پیش از انقلاب عضو کمیتهٔ مرکزی حزب بودند در میان نیست (او البته در جای دیگر در مورد خودش توضیح میدهد که به وی اطلاع دادند که پس از پلنوم ۱۷ کماکان عضو مرکزیت حزب است). محتوای صحبت رفیق لاهرودی توسط رفیق اسکندری، آقای فرجاد در مصاحبه با ما، و … تکرار شده است. صحبت از قرائت یک لیست ۵ نفره در پلنوم ۱۷ توسط رفیق کیانوری میشود، یعنی رفقا رادمنش، اسکندری، نوروزی، ندیم و شهبازیان که مقیم خارج از کشورند و بر عضویتشان در کمیتهٔ مرکزی تأکید میشود. بهعبارت دیگر، در واقع بهطور غیرمستقیم ابقای عضویت بقیه، از جمله رفقای فرقه، که در ایران نبودند، زیر علامت سؤال است.

رفیق محمد آزادگر: واقعیت این است که وحدت حزب تودهٔ ایران و فرقهٔ دمکرات آذربایجان اساساً خواست شورویها بود. و رهبران فرقه و حزب راضی به وحدت نبودند. وحدت به آنها تحمیل شد. اسناد و بحثهای کنفرانس وحدت و قرارهای پلنومهای بعد از وحدت، بیانگر اختلافهای اساسی میان حزب و فرقه است. شاید بتوان گفت که پلنوم ۱۷ بدون اینکه تظاهر کند عملاَ فرقه را کنار گذاشت و اختلاف حزب و فرقه را بهنفع حزب و حذف فرقه تمام کرد.

آنهایی که از طرف فرقه به پلنوم ۱۸ آمدند تعداد محدودی بودند که اعضای فعال فرقه بودند.

«مهر»: رفیق لاهرودی، علاوه بر خودش، از ۳ نفر نام میبرد: رفقا اردبیلیان، گریگوریان و عزیززاده.

رفیق محمد آزادگر: بالاش آذراوغلی هم بود. آنها کادرهای با سابقهٔ فرقه بودند. در مقطع پلنوم ۱۷ حزب فعالیتش اساساً در داخل کشور بود. جمهوری اسلامی از اول روی فرقهٔ دمکرات آذربایجان حساسیت داشت. کیانوری میخواست بههر طریقی حزب را بهطور قانونی و رسمی به ثبت برساند. لذا سیاستش این بود که کمیتهٔ مرکزی همین افرادی هستند که در ایران حضور دارند. جدا از مسألهای که در بالا اشاره کردم، داخل کردن فرقویها در لیست پلنوم ۱۷ شاید مشکلاتی از نظر حقوقی ایجاد میکرد. فرقهٔ دمکرات آذربایجان در باکو نه با نام فرقه، بلکه تحت عنوان «مهاجرین ایرانی» فعالیت میکرد. یادم است که حزب برای ثبت رسمی به وزارت کشور مراجعه کرده بود و این وزارتخانه از حزب لیست مسؤولین حزبی (اسامی گرادانندگان حزب) را خواسته بود. لیستی که ارائه شد شامل افراد شناخته شده و شاخص حزب بودند که از مهاجرت برگشته بودند و یا در زمان شاه زندان بودند و حسن شهرت داشتند. خلاصه لیستی که وزارت کشوراشکالتراشی نکند. آدمهای شایستهای مانند آگاهی و حاتمی و خیلیهای دیگر در لیست نبودند. نمیتوان دانشیان و لاهرودی را که سالیان طولانی عضو کمیتهٔ مرکزی و هیأت اجرایی بودند به این دلیل که به ایران نیامدند یا اجازه ندادند که به کشور برگردند، حذف کرد.

«مهر»: به جلسهٔ «پلنوم ۱۸» برگردیم. شما از جوّ حاکم صحبت کردید و عکسالعملی که در شما ایجاد کرد. آیا مسایل مشخص دیگری نیز مورد اعتراض شما بود؟

رفیق محمد آزادگر: یکی از دلایل اصلی جدایی ما که بعداً قطعیت یافت، آن فضا بود، آن فضای عجیب و غریب. علیالخصوص عملکرد خاوری حال آدم را بههم میزد. احساس ما این بود که گردانندگان پلنوم ۱۸ بههیچ چیز اعتقاد ندارند و آیندهٔ حزب برایشان مهم نیست. مهم تثبیت موقعیت خویش و پیشبرد سیاست دیکته شدهٔ شورویها است.

خاوری در هرجا که مینشست پز میداد که من در ساواک مقاومت نشان دادم و کیانوری و سایرین در زندان جمهوری اسلامی شکستند. واقعاً آن شکنجههایی که در جمهوری اسلامی حاکم بود، قابل مقایسه با زمان شاه نیست. چنین شکنجههایی هیچگاه دیده نشده بود. حالا خاوری و بقیه میگفتند که رفقا در زندان شکستند، باید پروندهشان رسیدگی شود و ….

«مهر»: در مقابل این فضا و شیوهٔ برخورد، عکسالعمل شما چگونه بود؟ مواضع و پیشنهادهای مشخصی رو بهجلو مطرح کردید؟ یا عصبی شدید و ساکت نشستید؟

رفیق محمد آزادگر: راهحل روشنی نداشتیم. بعد از اینکه از پلنوم برگشتیم، آنها دست از سر ما برنداشتند. خاوری به مینسک (محل زندگی ما) میآمد، همه را جمع میکرد و علیه ما صحبت میکرد. در باکو همین رفتار انجام میگرفت. ما در یک فضای بسیار سنگینی قرار داشتیم. با وجود این وضعیت، ما نامهای به هیأت سیاسی در تاریخ ۲۸ تیر ۱۳۶۴ نوشتیم. ما برگزاری یک پلنوم وسیع را پیشنهاد کرده بودیم و معیارهایی را نیز برای تعیین ترکیب آن طرح نموده بودیم. هیأت سیاسی پس از حدود ۴ ماه، ۲۶ آبان ۱۳۶۴، بدون پاسخ به نامه ما، نظرمان را درباره جلسه صلاحیتدار خواسته بود، در صورتیکه ما نظراتمان را قبلاً داده بودیم.

«مهر»: آیا نامهٔ شما در بیرون منتشر شده است؟

رفیق محمد آزادگر: نه. نامه را فقط به هیأت سیاسی فرستادیم. یک کپیاش را نگه داشتم که امروز برای مصاحبهٔ شما از آن استفاده میکنم.

«مهر»: آیا این نامه قابل انتشار است؟

رفیق محمد آزادگر: بله. در این نامه مطلب غیرقابل انتشاری نیست [برای دیدن نامهٔ رفقا به هیأت سیاسی، اینجا، و نامهٔ عمومی هیأت سیاسی، اینجا را کلیک کنید]. آن مقطع، ما این طور فکر میکردیم.

آنها که در شوروی نبودند و آن فضا را تجربه نکردهاند، شاید نتوانند تصور روشنی از آن فضا داشته باشند. فضای مهاجرت در آنجا با غرب متفاوت بود. شما تصور کنید حدود ۲۰۰ نفر در مینسک در یک ساختمان ۱۲ طبقه (معروف به دُم چیتری ـ خانهٔ شماره ۴) تنگاتنگ زندگی میکنند و از دنیا بیخبرند. در مینسک پس از کلی بحث و چانه زدن و بالاخره به زور به اعضای اصلی و مشاور کمیتهٔ مرکزی سه، چهار تا رادیو داده بودند که دوستان با کمک اخبار رادیوها، روزنامهٔ دیواری درست میکردند. نه وسایل کپی بود، نه امکان چاپ وجود داشت و نه رابطهای با خارج از شوروی امکان داشت. نه تماس تلفنی داشتیم و نه ارتباط نامهای وجود داشت. مثالی میزنم، ما پسر یک سال و نیمهمان را موقع خروج از کشور در ایران گذاشته بودیم. زمان خروج از کشور بر این تصور بودیم که به شوروی میآییم و بعد به آلمان شرقی یا غرب میرویم و پسرمان آنجا به ما میپیوندد. تنها در جریان پلنوم ۱۸ بود که من نامهای برای خانوادهام از طریق رفقای مقیم غرب، در رابطه با نحوه و مسیر رساندن پسرمان پیش ما، فرستادم.

حزب در باکو مانند مینسک خبرچینی و جاسوسی از رفقای خود را باب کرد و از آن فضیلت ساخت. پس از آن من، سعید [مهراقدم] و فام نریمان را از مینسک به باکو فرستادند و در واقع تبعید کردند. ما را در هیچ جلسهای راه نمیدادند. به شورویها هم میگفتند که اینها ضدشوروی هستند. فشار روی ما خیلی سنگین بود. ما نمیتوانستیم کسی را ببینیم. اگر به ملاقات کسی میرفتیم، یا در را باز نمیکردند یا بهنوعی تأکید میکردند که کسی از ملاقات ما با آنها بویی نبرد. ما حتی وقتی با دوستان اکثریتیمان در تاشکند که با بعضی از آنها از خیلی قدیم و قبل از ۱۳۵۰ آشنا بودیم، و یا از زندانهای ستمشاهی آشنایی داشتیم، تماس میگرفتیم، آنها میترسدیند تلفنی با ما صحبت کنند. یک چنین فضایی بود.

تقریباً همزمان با نامه به هیأت سیاسی، نامهای به آخوندوف، مسؤول شعبهٔ روابط بینالمللی حزب کمونیست آذربایجان شوروی نوشتیم و از آنها برای حل مسایل کمک خواستیم. ما بالاخره در شوروی مهمان بودیم و آنها هم تمام مدت دنبال قضایا بودند. ما در ۱۸ ژانویهٔ ۱۹۸۵ (۲۸ دی ۱۳۶۳) ملاقاتی با آخوندوف داشتیم و دیرتر نامهٔ مورد اشاره را به وی نوشتیم. پیشنهادهای ما در آن نامه، بهجز یک مورد، همان بود که در نامه به هیأت سیاسی آورده بودیم. آن یک مورد را از روی نامه میخوانم: «ما امضاکنندگان این نامه (یعنی ما سه نفر) بهعنوان بخشی از فعالین و کادرهای حزبی معتقدیم که وجود ما در کشوری که راه ارتباط آن با ایران گشوده باشد، میتواند در امر مبارزه حزب ما مفید واقع شود و لذا درخواست میکنیم تا ترتیب خروج ما را از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی فراهم نمایید».

در تلاشی دیگر من، سعید و حسین [انورحقیقی] به مسکو رفتیم و با بارانوف، مسؤول در شعبهٔ بینالمللی حزب کمونیست اتحاد شوروی (ایران و منطقه) ملاقات کردیم. بارانوف فارسی را خیلی سلیس صحبت میکرد. ما انتقادهای خود را دربارهٔ وضعیت حزب که بیشتر مسایل تشکیلاتی و سازمانی بود، مطرح کردیم. همچنین گفتیم که باید انقلابی عمل کرد و در داخل کشور فعال بود. او انتقادات ما را قبول داشت، البته آن بخش انقلابی عمل کردن را تأکید نمیکرد. بارانوف در مورد رهبری حزب میگفت که ما هزار مرتبه بیشتر از شما میدانیم که ضعف اینها چی است. او میگفت ما میخواهیم یک کنفرانس ملی تشکیل دهیم. کنفرانس ملی که حزب وجههٔ ملی پیدا کند و شخصیتهای ملی در آن حضور داشته باشند. او از سیاوش کسرایی و چند نفر دیگر نام برد. این ملاقات خیلی پیش از تشکیل کنفرانس ملی بود. بارانوف از ما خواست از کادرهای جوان حزبی به او لیست بدهیم. او گفت ما لیست شما را قبول میکنیم. بارانوف تأکید داشت که بابک امیرخسروی و دوستانش اروکمونیست و ضد شوروی هستند.

اما ما گفتیم اینجا در اتحاد شوروی نمیشود فعالیت حزبی آنچنانی کرد. ما باید از شوروی خارج شویم تا دست باز برای فعالیت داشته باشیم. البته ما به او نگفتیم که مشکل ما وابستگی و چسبندگی حزب به شماست.

خلاصه، تلاشمان این بود که آنها به ما اجازه خروج از اتحاد شوروی بدهند. بارانوف حرفش این بود که شما اینجا میمانید، اگر خواستید بروید، شما در مقابل ما هستید، دشمن ما هستید. به او گفتیم ما مخلص شوروی هم هستیم، اما اینجا نمیشود فعالیت کرد. آخرین حرفی که بارانوف زد این بود که یا اینجا میمانید یا با ما نیستید.

بعد از مدتی به ما اجازه خروج از شوروی دادند. جزو اولین کسانی بودیم که به غرب آمدیم.

«مهر»: خروج شما از اتحاد شوروی قبل از برگزاری «کنفرانس ملی» بود یا بعد از آن؟

رفیق محمد آزادگر: ما بهمن ۱۳۶۴، اوایل ۱۹۸۶، به آلمان غربی آمدیم. کنفرانس ملی بعد از این اتفاق افتاده است.

«مهر»: «کنفرانس ملی» خرداد ۱۳۶۵ تشکیل شد. از مجموعهٔ صحبتهای شما این برداشت میشود که شما برخلاف آقایان امیرخسروی، آذرنور و فرجاد، اقدام به انتشار نامه در بیرون از تشکیلات نکردید. در «کنفرانس ملی» هم که نبودید. شما را دعوت نکردند؟

رفیق محمد آزادگر: نه

«مهر»: اما در کنفرانس مذکور شما سه نفر را به اتفاق سه نامبرده از حزب اخراج کردند.

رفیق محمد آزادگر: من حکم برکناری را در «نامهٔ مردم» دیدم (شمارهٔ ۱۰۸، مورخ ۷ تیر ۱۳۶۵). خبر برکناری از رادیو زحمتکشان هم پخش شد. گویا پلنوم ۱۹ تشکیل میشود و قطعنامهای در مورد «گروه فراکسیونی» تصویب و به کنفرانس داده میشود که آنجا هم تأیید میگردد.

جدا از تمام این این داستانها، من از این موضوع تعجب میکنم که وقتی به لیستی نگاه میکنم که لاهرودی در کتابش از شرکتکنندگان کنفرانس ملی منتشر ساخته است، خیلیها در این کنفرانس ما را میشناختند، هم از کادرهای قدیم فرقه مثل شمیده و شاهین و دهها نفر دیگر و هم آنهایی که ما را از داخل کشور می شناختند، بودند. آنها میدانستند که حق با ماست، چطور توانستند رأی به اخراج ما بدهند!

«مهر»: جوّ غالب بود.

رفیق محمد آزادگر: بله، من دیرتر برخی از شرکتکنندگان در کنفرانس ملی را دیدم. بههرحال جوّ غالب بود. لاهرودی در کتابش یک سری مسایل آبکی و شل و ول دربارهٔ کنفرانس نوشته است.

اگر رهبری بهموقع از دسترس سپاه پاسداران دور می شد و از کشور خارج میشد و یا حداقل پس از ضربه اول عقبنشینی جدی انجام میگرفت، شاید وضع حزب به این روز نمیافتاد. بهنظر من جوانشیر و بقیهٔ رهبری باقیمانده سیاست تشکیلاتی اشتباهی را پیش بردند. علیرغم دستگیری کیانوری و دیگر رهبران حزب در ضربهٔ اول، جوانشیر میتوانست مانع فروپاشی کامل شود. خودم را که برای این مصاحبه آماده میکردم، یادداشتها و نامههایم را مرور میکردم، یک رهنمودهایی مربوط به فاصلهٔ دو ضربه میبینم که بازگویی آنها شاید جالب باشد.

ما که پس از ضربهٔ اول از تبریز به تهران آمدیم، دربارهٔ مسؤولیتها و رابطهایم توضیح دادم. بعد از آن رهنمودهای اولیه برای عقبنشینی که گفتم، پس از مدتی دستور آمد که حوزهها تشکیل شود. حوزهها ۳ نفره باشد و حوزههای سازمان جوانان تا ۴ نفر هم میتواند تشکیل شود. رهنمودها را از روی گزارشی که بلافاصله پس از خروجم از کشور نوشتم برای شما میخوانم:

«درهای حزب را باز کنید. عضوگیری را شدت بخشید. عضوگیری سریع و مستقیم باشد. نیازی به تصویب ارگان بالاتر نیست. معرف هر عضو تازه خود مستقیماً مسؤول وی خواهد بود. تنها گزارش شفاهی به بالا کافی است. شعبات [که فعالیت آنها پس از ضربهٔ اول متوقف شده بود] شروع به فعالیت کنند. جزوات و بولتنهای سیاسی و آموزشی با استفاده از اسناد برنامهٔ حزب و جزوات حزبی از جمله پرسش و پاسخهای رفیق کیانوری وسیعاً پخش شود. فعالیتهای صنفی گسترش یابد (حزب در اواخر اسفند سیاستش را در قبال مبارزات کارگران تقریباً عوض کرد). نظر به اینکه نظام در جهت تثبیت سرمایه پیش میرود و چون طبقهٔ کارگر بهحق در مقابل تثبیت سرمایه میایستد، حزب دیگر با اعتصابات کارگری مخالفت نمیکند. اما جلو افتادن تودهایها را در اعتصابات بهزیان جنبش میداند و معتقد است که بهتر است مسلمانان انقلابی این نقش را داشته باشند. رهبری حزب بهخاطر تودهای کردن هرچه بیشتر حزب، تشدید فعالیت تودهای بهویژه در عرصههای کار در میان جوانان و زنان را پیشنهاد میکند. اعلامیهها و حتی بولتنهای داخلی [هفتگی] در حد وسیعی پخش شوند و تیراژ آن حداقل ده برابر (تکرار میکنم حداقل ده برابر) تیراژ قبل از ضربه به حزب باشد. کمک مالی جمع کنید. آنهایی که در محل شناخته شدهاند، در جای دیگری فعالیت کنند».  

برای نمونه، سازمان حزب در قزوین، قبل از ضربهٔ اول، حداکثر ۱۵۰ بولتن داخلی و ۵۰۰۰ نسخه اعلامیه در شهر پخش میکرد. ولی قبل از ضربهٔ دوم به حزب، تیراژ بولتن داخلی به ۱۰۰۰ نسخه و تیراژ اعلامیه به ۲۰هزار نسخه رسید. در آذربایجان، کردستان و باختران هم بههمین نسبت تیراژها افزایش یافت. شیوهٔ توزیع هم بر اساس رهنمودها، باید بهشیوهٔ قبل از پیروزی انقلاب و مخفیانه باشد.

شما تصور کنید که پس از ضربهٔ اول این همه کادرها استانهای خودشان را ترک کرده بودند، دربهدر شده بودند، به کمیتههای موقت مسؤولیت داده شده بود و ما از آنها این حجم انبوه فعالیت را میخواستیم. این آن دستورالعملهایی بود که بین دو ضربه داده شد. این سیاست بهنظرم اشتباه بود. آوردن گلاویژ، آوردن انوشیروان ابراهیمی، به تهران اشتباه بود. بهترین حالت آن بود که خود جواد و بخشی از مرکزیت از کشور خارج میشدند. موقعی که سیاوش «تهمتن در زنجیر» را سروده بود، در واقع یک اطلاعات غلط به حزب داده بودند. انوشیروان ابراهیمی به من میگفت که آنها (رژیم) یک لقمهٔ بزرگی برداشتهاند که توی گلویشان گیر کرده است، کیانوری میگوید مرا به تلویزیون ببرید تا با مردم صحبت کنم. چنین فضایی در آن مقطع در حزب ساخته شد. معلوم بود که به حزب اطلاعات غلط میدهند که حزب به این وضعیت دچار شد. ما میتوانستیم بعد از ضربهٔ اول عقبنشینی رادیکال کنیم.

«مهر»: فکر نمیکنید اطلاعات غلط یک طوری از طرف خود جمهوری اسلامی رله میشد؟

رفیق محمد آزادگر: دقیقاً همین است، دقیقاً همین است. لحظهای که رفقا را آویزان کردهاند، به آنها دستبند قپانی زدهاند یا حجری را با دستبند قپانی از سقف آویزان کردهاند و تاب میدهند، در همان موقع میگویند که کیانوری مثل شیر ایستاده است و میخواهد تلویزیون بیاید و با مردم صحبت کند. معلوم است که خود جمهوری اسلامی بهوسیلهٔ کانالهای نفوذیاش خط پیش میبرد. اینکه اینقدر فعالیتها را گسترش دادند خطای فاحشی بود. جداً خطای فاحشی بود. اگر در آن مقطع عقبنشینی میشد، بخشی از نیروهای بسیار مجرب حزبی حفظ می شد که توانایی بازسازی حزب را داشتند.

«مهر»: مجموعهٔ برداشتی که ما از صحبتهای شما میکنیم این است که برخلاف جریان آقایان امیرخسروی، آذرنور و فرجاد، شما را بهعلت همین ترک شوروی از حزب کنار گذاشتند.

رفیق محمد آزادگر: البته ترک شوروی ظاهر قضیه بود. اصل قضیه وابستگی حزب به شورویها بود. بهنظر من هم علت اساسیاش همین موضوع بوده است. خروج از شوروی که ما تأکید داشتیم، مهم بود، علت اصلی بود. شورویها میخواستند ما در آنجا بمانیم. آنها فکر میکردند اگر ما از شوروی خارج شویم، علیه آنها تبلیغ میکنیم. شورویها اکثریتیها را تا لحظهٔ فروپاشی شوروی در آنجا نگهداشتند.

«مهر»: در این پروسه چقدر نظرات شما با آقای امیرخسروی و یارانش نزدیک بود؟ هم از لحاظ مسایل تشکیلاتی و هم از نظر سایر مسایل؟ ما شباهتی نمیبینیم، بهنظر دو مسیر مختلف میآید.

رفیق محمد آزادگر: راست این است که ما تا زمانیکه در شوروی بودیم، مناسبات بسیار خوبی با بابک امیرخسروی داشتیم. مواضع اولیهٔ ما تا خارج شدن از شوروی خیلی بههم نزدیک بود. البته شاید گفتن این نکته نیز زاید نباشد که فرهاد فرجاد در بیرون آمدن رفقای ما و تودهایهایی که میخواستند از شوروی خارج شوند، نقش بسیار جدی و مثبت داشته است.

واقعیت این است که بابک و همفکرانش در پلنوم ۱۸ میخواستند حزب را تصاحب کنند. شورویها این را نمیخواستند. حتی بابک را عضو هیأت سیاسی هم نکردند. بابک و اینها بعد به فکر بسیج نیرو افتادند، بلکه از این طریق حزب را اشغال کنند که نشد. بعدها هم به طرف تشکیل حزب جدید، حزب دمکراتیک مردم ایران رفتند. پس از اینکه ما به غرب آمدیم و اخراج شدیم، بیانیهای تهیه کردیم. ما سه نفر با آن سه نفر بابک، فرهاد و فریدون آذرنور جلسهای در فرانکفورت داشتیم. در این جلسه ما بیانیهٔ خود را خواندیم. ما در بیانیه انتقاداتی را نسبت به شورویها و مناسبات حزب با آنها مطرح کرده بودیم. بابک حرف خاصی نزد و فقط گفت که ما هم چنین نظری داریم و خواهش کرد که مواضعمان را بیرونی نکنیم.

مواضعمان تقریباً همان بود که در باکو به فرخ نگهدار توضیح داده بودیم. اوایل ژوئیه ۱۹۸۵، فرخ نگهدار به ما در باکو پیام داد که میخواهد دربارهٔ مسایل و مشکلات پیش آمده میان ما و حزب صحبت کند. ما، دو عضو مشاور کمیتهٔ مرکزی و دو، سه نفر از کادرهای حزب با نگهدار ملاقات کردیم. البته بهنظر من این ملاقات را شورویها توصیه کرده بودند. ما صحبتهایی طولانی در رابطه با مشی غلط حزب بعد از انقلاب، بیکفایتی رهبری حزب و صدها عیب و ایرادی که بهنظر ما حزب داشت، کردیم. نگهدار در نهایت پرسید مشکل اصلی چیست و اشکال اساسی شما به حزب کدامست؟ در جواب گفته شد: وابستگی حزب به شورویها و مسلوب اراده بودن حزب! دقیق خاطرم است که نگهدار گفت: شما با این مواضع و دیدگاه دیگر تودهای نیستید، مواضع شما به راه کارگر نزدیک است. بهنظرم او درست دیده بود.

بعداً ما مواضعمان را علنی کردیم و سپس به راه کارگر پیوستیم. این سازمان مشکلات خاص خودش را داشت. بههرحال ما آنجا غریبه بودیم. تمام رفقا و آشناییهای ما جای دیگری بود. اعتقاد ما به فعالیت سیاسی و مارکسیسم باعث شد که ۱۸ـ۱۷ سال در این سازمان بمانم. ۹ـ ۸ سال پیش هم جنبش فدرال دموکرات آذربایجان را تأسیس کردیم. بنیانگذاران جنبش فدرال دموکرات آذربایجان کادرهایی بودند که سابقهٔ طولانی مبارزهٔ حزبی و سیاسی داشتند و بخشی از آنها از فعالان سیاسی دوران قبل از انقلاب ۱۳۵۷ و زندانیان سیاسی رژیم شاه بودهاند و اکثراً به طیف چپ تعلق داشتهاند. بهطور مشخص، در ترکیب بنیانگذاران جنبش فدرال دموکرات آذربایجان، کادرها و اعضای سابق سازمانهای سیاسی: حزب تودهٔ ایران [فرقهٔ دمکرات آذربایجان، سازمان ایالتی حزب تودهٔ ایران در آذربایجان]، سازمان راه کارگر، حزب رنجبران، و از طیف فدایی تا چپ منفرد حضور داشتند.

ما معتقد هستیم که آذربایجان هم مانند کردستان به احزاب ملی که از حقوق ملی و حقوق شهروندی آذربایجانیها دفاع کند، نیاز مبرم وجود دارد. چنین سازمانی در آذربایجان نداشتیم.

«مهر»: بعد از این همه سال، جمعبندی شما از کل روند چیست؟ اگر درست عمل میشد، چه اتفاقی پیش میآمد؟

رفیق محمد آزادگر: بهنظر من، آنچه پیش آمد، یکی دو تا مسأله نبود، مجموعهای از مسایل بهوجود آمد. آن سیاست طرفداری خط امام پس از انقلاب، تعلل در عقبنشینی قبل از ضربهٔ اول و گسترش و تازاندن فعالیت بین دو ضربه، و وابستگی و چسبندگی به شورویها، مسایل گرهی بودند. آن تلفات، خونریزی بی سابقه از رهبری حزب و کادرها، رهبری هیچ جریان سیاسی دیگری به اندازه ما دچار تلفات نشد و ضربه نخورد. آدمهایی که مانده بودند توانایی و ظرفیت نداشتند.

البته سرنوشت حزب میتوانست نوع دیگری رقم بخورد، اگر مجموعهٔ حوادث نوع دیگری چیده میشد. بعدش هم دوستان و رفقای شوروی نوع دیگری به مسایل نگاه میکردند و مداخلهٔ آنچنانی در کارهای حزب نمیکردند. مجموعهٔ این پارامترها اگر عملی میشد، شاید میشد از یک چپ بانفوذ و مقتدر صحبت کرد.

آدم فقط میتواند تأسف بخورد. اینهمه جانفشانی، اینهمه کادرهای باسابقه و انقلابی از بین رفتند. الآن هم چیزی که از حزب مانده است، چند شاخه و پاره پاره است. حزبیهای داخل کشور در یک حال و هوای دیگری هستند،  در خارج هم «نامهٔ مردم» و «راه توده» که هرکدام هم ساز خودشان را میزنند و در رقابت با هم هستند. در مورد چشمانداز حزب نمیدانم چه بگویم، شاید صلاحیت نداشته باشم در مورد این مسأله نظر دهم.

شما بیشتر دنبال این قضایا هستید. نمیدانم کل فکر شما چیست؟ چکار میخواهید بکنید؟

«مهر»: پرسشمان مربوط به آینده نیست، دربارهٔ گذشته است. فکر میکنید اگر رفقای شوروی با خارج شدن شما و کار در کشور دیگر موافقت میکردند، شما قدرت جذب کادرها و اعضا باقیمانده را داشتید؟ یعنی تصورتان و برآوردتان از نیروی خودتان به این صورت بود؟

رفیق محمد آزادگر: البته شورویها این اجازه را نمیدادند. اگر هم شورویها به ما اجازه میدادند، ممکن نبود با آن مواضعی که نسبت به شوروی و مشی سیاسی حزب پس از انقلاب داشتیم، کاری بتوانیم بکنیم. در مجموع فکر نمیکنم که ما هم میتوانستیم شقالقمر کنیم. الآن که به گذشته نگاه میکنم، فکر میکنم موفق نمیشدیم.

«مهر»: در این چارچوب، چه کاری را از نظر خودتان اشتباه کردید؟ چه کاری را باید بهنوع دیگری عمل میکردید؟ خود ما هم الآن فکر میکنیم که کدام بخش از کارهای گذشتهمان را باید انجام میدادیم یا انجام نمیدادیم.

رفیق محمد آزادگر: شاید ما خیلی رادیکال عمل کردیم.

«مهر»: در چه مورد؟

رفیق محمد آزادگر: در رابطه با مجموعهٔ فرقه خوب عمل نکردیم. غرب که آمدیم، در پیوستنمان به راه کارگر خیلی شتاب کردیم. 

در رابطه با تقاضایمان از شورویها برای خروج از آن کشور میتوانستیم حوصله بهخرج دهیم. الزاماً نباید همهٔ ما از شوروی خارج می شدیم. بخشی از ما میتوانست کماکان در آنجا بماند. میتوانستیم در کنفرانس ملی شرکت کنیم و در ترکیب آن اعمال نظر کنیم و کادرهایی که بهنظر ما مناسب بودند، در کنفرانس شرکت داده شوند. در واقع ما باید خیلی کوتاه میآمدیم و مواضعمان را رو نمیکردیم تا مثلاً در پلنوم ۱۹ شرکت داشته باشیم. تازه معلوم نبود چه میزان میتوانستیم تأثیرگذار باشیم. شاید روال پلنوم و کنفرانس ملی میتوانست بهگونهٔ دیگری پیش برود. ولی درنهایت چیزی عوض نمیشد. همین وضعیتی که پیش آمده است رخ میداد.

«مهر»: در رابطه با گردانندگان پلنوم ۱۸، یک بخش خط سیاسی آنها بود، که علیه مشی سیاسی دوران انقلاب حزب بود. شما در این پلنوم مدافع خط مشی رهبری دربند بودید. چگونه است که بعد از اینکه بهنوعی مورد بیمهری رفقای شوروی قرار گرفتید، به راه کارگر، که شعار سرنگونی جمهوری اسلامی را میدهد، پیوستید؟

رفیق محمد آزادگر: پلنوم ۱۸ ما تازه از ایران آمده بودیم. هویت ما، ذهنیت ما با همان فعالیتهای پس از انقلاب حزب شکل گرفته بود. برای پیشبرد آن خط مشی زحمت کشیده بودیم. ما وقتی در آذربایجان فعالیت علنی را شروع کردیم، تعدادمان ۱۵ـ۱۰ نفر از زندان درآمده یا بچههای نوید بیشتر نبودیم. بعداً توانسته بودیم هزاران نفر را جذب کنیم. کمیتههای مختلف ایجاد کنیم، سندیکاها را مثلاً در تراکتورسازی و ماشینسازی راه بیاندازیم. یک گسترش بیوقفه و فعالیت شبانهروزی داشتیم. این وضعیت فقط شامل آذربایجان نمیشد، در سراسر کشور اینگونه بود. مگر در تهران در آغاز فعالیت حزب پس از پیروزی انقلاب چند نفر حزبی داشتیم؟ تحلیل غلط از حاکمیت برآمده از انقلاب بر ما هنوز عیان نشده بود. خطاهای آن مشی سیاسی دفاع از خط امام برای ما روشن نشده بود.

بعد از پلنوم ۱۸ بود که ما کم کم به آن خط سیاسی و اشتباهاتش فکر میکردیم. ما دموکراسی را نادیده گرفته بودیم و به آن بهای لازم را نداده بودیم، جنبهٔ ضدامپریالیستی انقلاب را عمده کرده بودیم. بهنظرم ما باید سیاست نوع دیگری داشته باشیم. بعدها که با فاصله نگاه کردیم، متوجه یک سری اشتباهات اساسی شدیم. حزب آرزوهای خودش را بهجای واقعیات نشانده بود. آن اعتماد به حاکمیت و آن خط امام ساختن درست نبود.

ما در پلنوم ۱۸ داغ بودیم. میدیدیم که خاوری و سایر گردانندگان پلنوم خط سیاسی حزب را عوض میکنند، کسانی که مداخلهای در ساختن حزب بعد از انقلاب نداشتند. برخورد ما بیشتر احساسی بود تا منطقی. از این زاویه ما اذیت میشدیم. ما از نزدیک شاهد وابستگی به شورویها بودیم. خاوری و سایر گردانندگان پلنوم ۱۸ ارادهای از خودشان نداشتند. این مجموعه باعث شد تا ما از آن خط مشی دوران انقلاب تماماً فاصله بگیریم. آن تقسیمبندی حاکمان در پلنوم ۱۷ به واقعبین، روشنبین و…. دیدیم به آنهایی که امید بسته بودیم، نظیر موسوی خویینیها، عملاً همهشان در ضربه به حزب نقش داشتند.

«مهر»: یعنی بهنظر شما، تقسیمبندی حاکمان به واقعبین، روشنبین و … بر اساس برخوردی بود که با حزب میشد؟

رفیق محمد آزادگر: نه تنها در برخورد به حزب، بلکه در رابطه با مجموعهٔ آن خواستههای اجتماعی و سیاسی که انقلاب در دستور کار خود داشت، یعنی آزادیهای سیاسی، عدالت اجتماعی، حقوق ملیتها و … نشان داد که این تقسیمبندیها نابهجا بود. البته این مطلقاً به این معنا نیست که حزب مدافع منافع کارگران و زحمتکشان نبود. واقعاً خود کیا در این زمینه برجسته بود. او واقعاً و بهطور جد مدافع کارگران و طرفدار زحمتکشان بود. شاید هم تعلق خاطرش به خمینی از روی همین علاقهاش به «مستضعفین» و زحمتکشان ناشی میشد. صحبتهایی که خمینی علیه کاخ نشینان و آمریکا و به طرفداری از کوخنشینان میکرد، او را سحر کرده بود. اما حاکمیت و نظام بهشدت دشمن آزادی و دموکراسی بود و دفاع از مستضعفان نیز جز بسیج طبقهٔ فرودست برای حفظ حکومت اسلامی چیزی نبود. ۶ ماه قبل از ضربهٔ اول، انوشیروان ابراهیمی از قول کیانوری میگفت که ممکن است حزب را قدغن کنند ولی مثل سوریه که حزب کمونیست را تحمل میکنند، ما را هم تحمل کنند. حزب برای چنین وضعیتی هم آماده بود. اما جمهوری اسلامی قانع نبود. در طول تاریخ معاصر، رژیم ولایت فقیه بدترین رفتار را با کمونیستها کرد. بله درک من این است که آن مشی سیاسی ۶۱-۱۳۵۷ درست نبود.

«مهر»: اگر اشتباه نکنیم این اولین بار است که شما دربارهٔ این مسایل صحبت میکنید.

رفیق محمد آزادگر: بله درست است.  

پایان




آنچه در حزب گذشت: بخش سوم ــ مصاحبه با آقای فرهاد فرجاد، از «کمیتهٔ داخل» تا تشکیل «حزب دمکراتیک مردم ایران» (قسمت پایانی)

توضیح: در این بخش از «آنچه در حزب گذشت» قسمت پایانی مصاحبه با آقای فرجاد منتشر میشود. در فاصله سالهای ۶۸ـ۱۳۶۲ جریانی که ایشان یکی از رهبران آن محسوب میشد و دیرتر «حزب دمکراتیک مردم ایران»، متشکلترین نیروی معترض حزب تودهٔ ایران بود. پس از انشعاب این جریان از حزب، «حزب دمکراتیک مردم ایران» مأمن اصلی و ناشر نظرات و اندیشههای معترضین شد و باید گفت که این جریان تأثیر منفی در حیات حزب ما از مقطع یورشهای جمهوری اسلامی تا زمان آغاز روند فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی بر جای گذاشت.

همانطور که در بخش دوم «پاسخ مهر به برخی پرسشها، انتقادها و نگرانیها رفقا» گفتیم، «ما در پایان هر مرحله از مراحل سهگانه حیات ۳۰ سال اخیر حزب از زاویهٔ بحرانهای ادواری در زندگی آن، نظر مستقل خویش را دربارهٔ هر مرحله و بازیگران آن بیان خواهیم کرد». مرحلهٔ اول را با انتشار اسناد «کنفرانس ملی» (خرداد ۱۳۶۵) و توضیحی دربارهٔ این اجلاس به پایان میبریم و سپس ارزیابی خود را ارائه خواهیم کرد. ما به سهم خویش بر ضرورت مبارزهٔ ایدئولوژیک با نظرات انحرافی که در رد مارکسیسم ـ لنینیسم مطرح میشود، واقفیم و در حد توان خویش به وظیفهٔ خویش در این عرصه عمل کرده و خواهیم کرد.

بخش بعدی «آنچه در حزب گذشت» اختصاص به مصاحبه با رفیق محمد آزادگر، عضو مشاور کمیتهٔ مرکزی منتخب پلنوم هفدهم (وسیع)، دارد که تلاش میکنیم آن را در دور بعدی تازه شدن مطالب «مهر» در هفتهٔ آینده منتشر سازیم.

تحریریهٔ «مهر»
۱۳ آبان ۱۳۹۲

آنچه در حزب گذشت: بخش سوم ـ مصاحبه با آقای فرهاد فرجاد
از «کمیتهٔ داخل» تا تشکیل «حزب دمکراتیک مردم ایران» (قسمت پایانی)

«مهر»: بلافاصله پس از برگزاری «پلنوم ۱۸»، مخالفت شما با این اجلاس و هیأت سیاسی منتخب آن، از موضع طرفداری از مشی سیاسی حزب در دورهٔ ۶۱-۱۳۵۷ و همچنین رهبری دربند حزب صورت گرفت. در حالیکه به گفتهٔ خودتان، از یکسال پیش از یورش جمهوری اسلامی به حزب، به خط مشی حزب انتقاد داشتید. لطفاً در این مورد توضیح دهید.

فرهاد فرجاد: بله، شما درست میگویید. اما مسألهٔ اصلی من خط سیاسی حزب نبود. در رابطه با پلنوم ۱۸، مسألهٔ مرکزی برای من دخالت شورویها در امور حزب بود. اعضای معترض حزبی مدافع مشی سیاسی حزب در دوران انقلاب بودند. این موضع بهویژه در رفقای ایران که با آنها تماس داشتم، شدیدتر بود. من هم بر این نظر بودم که باید با کمک بدنه معترض حزبی و فداییها در مقابل هیأت سیاسی ایستاد. لذا در عینحال که از رهبری دوران انقلاب حزب دفاع میکردم، همزمان به بحث درباره ارزیابی مشی سیاسی حزب در دوره فعالیت علنی بعد از انقلاب و بررسی نقادانه علل شکست آن، دامن میزدم. بابک با من درباره چگونگی حرکت همنظر نبود و در نتیجه در ابتدا با ما همراه نشد.

«مهر»: شما پس از «پلنوم ۱۸» تحرک زیادی برای سازماندهی اعضاء و فعالین معترض در سازمانهای حزبی اروپا داشتید. لطفاً در مورد کم و کیف این اعتراضها و اقدامات خود توضیح دهید.

فرهاد فرجاد: اکثریت مطلق اعضای کمیتههای کشوری در اروپای غربی معترض بودند. من در جلسات این کمیتهها شرکت میکردم و نظراتم را دربارهٔ پلنوم ۱۸ که برای شما گفتم، مطرح میکردم.

«مهر»: نزدیک به یکسال پس از «پلنوم ۱۸»، در پاییز ۱۳۶۳، جزوهای در ۶۳ صفحه تحت عنوان «نامه به رفقا»، ولی بدون امضاء در تشکیلات حزب پخش شد. در این جزوه، از جمله یک ارزیابی کلی و اولیه انتقادی از مشی و سیاست حزب در چهار سال اول انقلاب بهعمل آمده است. یعنی آقای امیرخسروی با شما همراه شده بود.

فرهاد فرجاد: ما در جلسات با کمیتههای کشوری و فعالین حزبی، از جمله روی مسایل مربوط به سیاست حزب پس از انقلاب و همچنین اختلافات درون رهبری بر سر مشی سیاسی در قبل از انقلاب بحث میکردیم. من شخصاً کار ارزیابی سیاست گذشته را با مطالعه دقیق و مقایسه مواضع حزب، از جمله آنچه خودم در سخنرانیهای اوایل انقلاب گفته بودم، با واقعیات تاریخی انجام میدادم و برای این کار از آرشیو کتابخانه مرکزی برلین استفاده میکردم. هر چقدر در این کار جلوتر رفتم، عمق فاجعه برایم روشنتر شد. در حقیقت این من بودم که به رفقا، از جمله بابک، پیوستم.

ما همواره قبل از انتشار نامهٔ مورد اشارهٔ شما این نظر را هم مطرح میکردیم که دربارهٔ تمام مسایل مربوط به حزب باید ارگان صلاحیتدار حزبی، که از نظر ما کنفرانسی وسیع با حضور کادرها بود، تصمیم بگیرد.

«مهر»: چندین ماه بعد، آنطور که در جوابیهٔ مفصل خود در مرداد ۱۳۶۴ به حکم تعلیقتان از عضویت در کمیتهٔ مرکزی نوشتید، تأیید کردید که نویسندگان «نامه به رفقا» شما و آقایان آذرنور و امیرخسروی بودید؟ اما، چرا «نامه به رفقا» بدون امضاء بود؟

فرهاد فرجاد: خاطرم نیست که چرا این نامه بدون امضاء بود. ما «نامه به رفقا» را بهطور گسترده پخش نکردیم. آن را به اعضای کمیتههای کشوری سازمانهای حزبی، برخی از اعضای کمیتهٔ مرکزی و اعضای شاخص حزبی دادیم. ما اصولاً پلنوم ۱۸ و هیأت سیاسی را نه از نظر حقوقی و سازمانی و نه از لحاظ سیاسی، قبول نداشتیم و بهرسمیت نمیشناختیم. هدف ما برگزاری یک کنفرانس وسیع با شرکت کادرهای حزبی، برای تعیین تکلیف حزب، از طریق شوراندن و بسیج بدنهٔ حزبی بود. «نامه به رفقا» نیز در خدمت این هدف بود.

«مهر»: چند ماه بعد از انتشار و پخش «نامه به رفقا»، در ۱۹ اسفند ۱۳۶۳ نامهای خطاب به کمیتهٔ مرکزی حزب با سه امضاء منتشر شد. این نامه به تخلفات سازمانی «پلنوم ۱۸» میپردازد و برگزاری یک پلنوم بزرگ با شرکت کادرها و رأی مساوی شرکتکنندگان، همانند پلنوم وسیع چهارم، را پیشنهاد میکند. قبل از هرچیز مایل هستیم که مسأله اسامی افراد امضاءکننده را روشن کنیم. در کتاب «خاطرات سیاسی» رفیق فقید ایرج اسکندری، که بهکوشش علی دهباشی در سال ۱۳۶۸ در تهران منتشر شد، نامهای بهتاریخ ۱۰ مارس ۱۹۸۵(۱۹ اسفند ۱۳۶۳) خطاب به کمیتهٔ مرکزی با امضای «ایرج اسکندری و دو عضو کمیتهٔ مرکزی» منتشر شده است [برای دیدن متن نامه در اینجا کلیک کنید]. دو نفر دیگر باید آقایان امیرخسروی و آذرنور باشند. نامهٔ شما و دو نفر اخیر به کمیتهٔ مرکزی نیز همان تاریخ و مضمون را دارد. واقعیت ماجرا چه بود؟ در جوابیهٔ مشروح شما به حکم تعلیقتان از عضویت در کمیته مرکزی (مرداد ۱۳۶۴)، اشاره کردهاید که با رفیق اسکندری در زمینههای چگونگی برخورد با شخصیتهای حزبی، ارزیابی مسایل گذشتهٔ حزب و چگونگی تعیین یک راهحل سالم تشکیلاتی برای خروج حزب از بحران، اختلافنظر داشتهاید و بیماری و سپس مرگ ایشان فرصت حل اختلافات را نداد.

فرهاد فرجاد: بله، در واقع فقط صحبت از یک نامه است. پس از تهیهٔ نامه، من آنرا امضاء نکردم، به دلیل اینکه بهتر بود تا اعضای اصلی و قدیمی کمیتهٔ مرکزی آنرا امضاء کنند. ما نامه را برای نظرخواهی هم به کادرها، فعالین و اعضای شاخص نظیر فریدون تنکابنی و انصاری، هم به اعضای کمیتهٔ مرکزی نظیر شاندرمنی و فامنریمان دادیم. خیلی از رفقا دربارهٔ نامه نظر دادند و مواردی را اصلاح کردند. یکی از مسایلی که مطرح شد حساسیت بدنهٔ حزبی  و اعضای رهبری روی اسکندری بود. لذا در نهایت، نام اسکندری حذف شد و اسم من اضافه شد. اما اینجا اشتباهی از طرف من روی داد. نامه را با سه امضای اسکندری، بابک و آذرنور برای رساندن به اعضای کمیتهٔ مرکزی به یکی از رفقا پست کردم. اما بلافاصله متوجه اشتباه شدم و نامهٔ با امضای خودم، بابک و آذرنور را ارسال کردم. طبعاً اسکندری با محتوی نامه کاملاً موافق بود. آنچه مربوط به اختلافنظر ما با وی برمیگردد، مربوط به مسایل دیگری است.

«مهر»: پاسخ مفصل شما به هیأت سیاسی (مرداد ۱۳۶۴) را فقط خودتان و آقای امیرخسروی امضاء کردهاید. در زیرنویسی در همین جوابیه نوشتهاید که آقای آذرنور جداگانه نظر خودش را مینویسد. ما مطلب مستقلی از ایشان نخواندهایم. شما دو نفر چه اختلافنظرهایی با وی داشتید؟

فرهاد فرجاد: بهطور دقیق خاطرم نیست. آنچه میتوانم در کلیات بگویم آن است که مواضع آذرنور، هم در برخورد به گذشتهٔ حزب و هم نسبت به اتحاد شوروی، تندتر از ما بود.

«مهر»: تصویر عمومی که از فعالیت شما برای پیشبرد نظراتتان در تشکیلات حزبی در فاصلهٔ سالهای ۶۵-۱۳۶۲ بهدست میآید، چنین است: سازمان رسمی حزب «پلنوم ۱۸» را تشکیل داده است و هیأت سیاسی انتخاب کرده است. این پلنوم و ارگان منتخب آن از نظر شما، نه از نظر حقوقی و سازمانی و نه از جنبهٔ سیاسی مشروعیت نداشت. برای مبارزه با این وضعیت، با کمیتههای کشوری، افراد شاخص حزبی و برخی از اعضای کمیتهٔ مرکزی، خارج از چارچوبهای تشکیلاتی تماس برقرار کردید؛ برخی از نظرات خویش را مصلحتگرایانه پنهان نمودید و آنها را طی بحث و گفتگو مطرح کردید؛ نامهٔ بدون امضاء در تشکیلات حزبی پخش کردید؛ و خلاصه برای ایجاد شورش در سازمانهای حزبی، در صدد بسیج بدنهٔ حزبی و کادرها برآمدید. اصطلاح «شورش» را شما در این مصاحبه و آقای امیرخسروی در نوشتههایش بهکار برده است. بدین ترتیب شما تمام نُرمهای حزبی را نقض کردید. این کار را در شرایطی که شما سه نفر در سازمان رسمی حزب و مرکزیت آن حضور داشتید نمیتوان مبارزهٔ درون حزبی نامید. شما به طرف مقابل اعلان جنگی دادید که عاقبتش فقط برد یک طرف بود. بهنظر میرسد شما قصد تصرف رهبری حزب را داشتید. بسیاری از اعضای کمیتهٔ مرکزی از چگونگی تشکیل «پلنوم ۱۸» و مصوبات آن ناراضی بودند، ولی با شما در شورش همراهی نکردند. بسیاری از کادرها و اعضای شاخص  حزبی نیز معترض بودند، اما با شما همراه نشدند و دیرتر منفعل گردیدند.

فرهاد فرجاد: شما از کدام نُرم حزبی صحبت میکنید. رهبری کودتایی پلنوم ۱۸ از نظر ما مشروعیتی نداشت. اکثریت حزبیها در سطوح مختلف ناراضی بودند و ما فکر میکردیم دست بالا را داریم. تصور ما این بود که میتوانیم با بسیج نیرو از پایین، پلنوم بزرگی با شرکت کادرها تشکیل دهیم و رهبری نوینی برای حزب انتخاب کنیم. فداییها نیز با ما خیلی نزدیک بودند. بر این باور بودیم که شورویها هم ما را قبول میکنند. ما که ضد شوروی نبودیم، با بوروکراتیسم آنها و تأثیرش در روابط با حزب موافق نبودیم. این موضوع نشان میدهد که ما هنوز دچار توهم بودیم. ما اشتباه میکردیم، چون شورویها پشت طرف مقابل بودند و حزبی مستقل را بههیچوجه تحمل نمیکردند.

«مهر»: هیأت سیاسی در اطلاعیه ۲۵ خرداد ۱۳۶۴ تصمیم خویش مبنی بر تعلیق شما و آقایان  آذرنور و امیرخسروی را از عضویت در کمیته مرکزی اعلام کرد [این اطلاعیه دو هفتهٔ پیش در «مهر» منتشر شد]. «پلنوم ۱۹» نیز شما سه نفر را از حزب کنار گذاشت و اخراج شما به تأیید «کنفرانس ملی» هم رسید. پس از آن، شما و جمعی از معترضین از تشکیلات حزب جدا شدید و با نام «تودهایهای مبارز انفصالی» آغاز به فعالیت و حرکت در جهت تشکیل یک سازمان سیاسی جدید کردید.

آقای امیرخسروی در جزوهای با نام «سرنوشت تاریخی حزب تودهٔ ایران» که در بهمن ۱۳۶۵، یعنی پس از حدود ۸ ماه بعد از کنفرانس ملی، منتشر کرده است، از موضع چپگرایانه رهبری حزب را در قبل از انقلاب به «اپورتونیسم سیاسی، عدول از اجرای اصول لنینی در کار سازمانی، بیاعتقادی به رسالت تاریخی طبقه کارگر، درک و عملکرد نادرست از انترناسیونالیسم پرولتری» متهم میکند و مدعی میشود که در دوران فعالیت علنی حزب پس از پیروزی انقلاب «به نتایج فلاکتباری منجر» شده است. وی نتیجهٔ یورش به حزب و سرکوب بیسابقهٔ تودهایها را «شکست حزب در ایران، پایان بنبست تاریخی کل سیستم معیوب رهبری حزب تودهٔ ایران پس از ربع قرن مهاجرت» میداند و «تنها راه» را «خروج انقلابی از این تشکیلات فاسد» اعلام میکند. آقای امیرخسروی در پایان بر «ضرورت حرکت مستقل تودهایهای مبارز انفصالی» برای «اعلام موجودیت و بیان هویت» و پس از آن «همراه با سایر گردانهای کمونیستی» جهت «تشکیل حزب واحد کمونیستی ایران» تأکید کرده است.

در کمتر از یک سال بعد (دی ۱۳۶۶)، «کنگرهٔ مؤسسان حزب دمکراتیک مردم ایران» تشکیل و اسناد آن انتشار یافت. آنچه آقای امیرخسروی در جزوهٔ یاد شده گفته بود، با تفصیل بیشتری در اسناد این «کنگره» آمده است. این اسناد با طرح شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی»، «انقلاب آیندهٔ ایران» را انقلابی «دمکراتیک با سمتگیری سوسیالیستی» تعریف کرده است که پیروزی کامل آن در گرو «سرکردگی طبقه کارگر» است.

بدین ترتیب شما در عرض چند سال، از نظر مشی سیاسی تغییر موضع ۱۸۰ درجهای دادید. در عرصهٔ نظری چه زمانی به مواضع کنونی رسیدید؟

فرهاد فرجاد: در مورد مرحله انقلاب و هژمونی طبقهٔ کارگر، بابک، من و تعدادی دیگر از رفقا از زمان پلنوم ۱۵ [۱۳۵۴] همین مواضع را داشتیم. ما مخالف تئوری راه رشد غیرسرمایهداری و موافق تز سمتگیری سوسیالیستی بودیم. مواضع همه در حزب دمکراتیک مثل هم نبود. کسانی را داشتیم که از شوروی طرفداری میکردند، افرادی بودند که سفت و سخت به اصول سازمانی لنینیسم معتقد بودند و…. بابک موافق سیاست قطرهچکانی و پیشبرد گام بهگام اهداف بود. اما یک سمتگیری در مجموعهٔ حزب دمکراتیک وجود داشت و آن جدایی از مارکسیسم ـ لنینیسم سوویتی و سپس نقد لنینیسم و انقلاب اکتبر بود.

«مهر»: یعنی با آغاز روند فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی، نظرات شما بههم نزدیک شد و به مواضع امروز رسیدید.

فرهاد فرجاد: تحول فکری ما در یک پروسه شکل گرفت. نخست از نقد و بررسی مشی سیاسی حزب در سالهای ۶۱-۱۳۵۷ شروع کردیم و بعد به نقد سیاست حزب در سالهای پیش از پیروزی انقلاب رسیدیم. مسئله دخالت شورویها در امور حزب، مهمترین موضوع مورد انتقاد ما بود. ابتدا عدم دمکراسی درون حزبی را به استالینیسم نسبت دادیم و سپس این نتیجه را گرفتیم که آنچه احزاب کمونیستی بهعنوان مارکسیسم ـ لنینیسم مطرح میکنند در همان دوران استالین شکل گرفته است. دیرتر معتقد شدیم که انقلاب سوسیالیستی در کشور عقبماندهای مانند روسیه تزاری، بهطور اجنتابناپذیری به استالینیسم فرا میروید و لذا به نقد لنینیسم و انقلاب اکتبر رسیدیم. این تحول فکری در پایان با آغاز روند فروپاشی اردوگاه شرق و مهاجرت تودهایها از شوروی به غرب مصادف شد. آنچه این مهاجرین از زندگی مردم در اتحاد شوروی بیان میکردند، نشان میداد که این کشور از لحاظ زندگی داخلی نیز فاقد فاکتورهای سوسیالیستی بوده است.

«مهر»: بعد از «کنفرانس ملی» و خروج شما از حزب، هر یک از معترضین که نامهای نوشت، از رفقای فقید آوانسیان و شاندرمنی تا افرادی نظیر آقای حمید احمدی (ناخدا انور)، حزب شما آن را منتشر کرد. هرچه که تودهایهای سابق در مخالفت با سازمان رسمی حزب و مجموعهٔ تاریخ حزب تودهٔ ایران مینوشتند، از طرف شما انتشار مییافت. کتابی تحت عنوان «خاطرات» رفیق کیانوری در ایران منتشر شد، آقای امیرخسروی در سلسله مقالاتی در روزنامهٔ اطلاعات جمهوری اسلامی به آن پاسخ داد. خلاصه کنیم، کارهای شما در دشمنی با حزب تودهٔ ایران بود. این حالت عناد بهویژه در آقای امیرخسروی قوی است. یک جور عصبیت در کارهای شما نسبت به حزب مشاهده میشود. اینجا مسألهٔ نظر داشتن مطرح نبود، بسیاری از مطالبی که از دیگران چاپ کردید، شامل مسایل پیش پا افتادهٔ تشکیلاتی یا حتی حاوی دروغ و اتهام بود.

فرهاد فرجاد: رفقای ما خواهان انتشارتمام مطالبی بودند که برای ما میرسید. شاید کار ما عکسالعملی بود. رفقای ما میگفتند که به ما تا الان دروغ گفتهاند، بسیاری از مسایل حزب از توده حزبی مخفی نگه داشته شده است، باید همه چیز را منتشر کنیم و مردم خود قضاوت میکنند. چاپ این نامهها از موضع گلاسنوستی بود و نه مخالفت یا موافقت با محتوای آن.

«مهر»: اما حزب دمکراتیک مردم ایران عامل انتشاراین نامهها بود.

فرهاد فرجاد: بله درست است. مسایل غلطی در برخی از این نامهها بود. شاید باید محکم میایستادیم و هر نامهای را منتشر نمیکردیم.

«مهر»: آیا موضوعی است که در پایان بخواهید درباره آن توضیح دهید؟

فرهاد فرجاد: دربارهٔ علل فروپاشی شوروی یک نظر این است که کلیت روند انقلاب سوسیالیستی در این کشور را تأیید میکند، اما انتقاداتی را به آن وارد میداند. نظر دیگر نقطه مقابل ایدهٔ اول است و اصولاً کمونیسم را نفی میکند و در واقع مدافع نئولیبرالیسم است. من با هر دو نظر مخالفم. بهاعتقاد من تأسیس احزاب کمونیستی در اعتراض به جنگ امپریالیستی ۱۸ـ۱۹۱۴ صورت گرفت. لنین در ابتدا اعتقاد به امکان پیروزی انقلاب سوسیالیستی در کشورهای پیشرفتهٔ سرمایهداری، بهویژه آلمان، داشت. تجربهٔ پیروزی انقلاب اکتبر در یک کشور عقبمانده و سپس شکست آن نشان داد که پیروزی انقلاب سوسیالیستی در یک کشور بهناچار یک سیستم دیکتاتوری را در آن کشور مستقر میسازد که به رشد و حاکمیت بوروکراتیسم میانجامد. یعنی همان روندی که در اتحاد شوروی طی شد.

در مورد مارکسیسم: من به مارکس بهعنوان یک اندیشمند بزرگ طرفدار عدالت اجتماعی نگاه میکنم. بسیاری از مسایلی که از طرف مارکس مطرح شد، هنوز هم درست است. اما موضوع طرح ایدههای مارکس بهعنوان مارکسیسم و یک ایدئولوژی مسأله دیگری است. پس از مارکس تحولات تاریخی زیادی ایجاد شده است و ایدههای بسیاری مطرح گشته است. در واقع استالین اندیشههای مارکس را اخته کرد و آن را تبدیل به یک ایدئولوژی نمود. ما مخالف هر ایسمی هستیم. اصولاً ما مخالف ایدئولوژیزه کردن تفکر و سیاست هستیم. ما مدافع مقولههای «عدالت» و «آزادی» هستیم. من عمیقاً به آنها معتقدم. در عینحال به یک رابطه متقابل و تنگاتنگ بین «عدالت» و «آزادی» اعتقاد دارم، یعنی تحقق هیچیک از این دو مقوله در درازمدت بدون دیگری امکانپذیر نیست.

در مورد حزب تودهٔ ایران، این حزب یکی از مهمترین احزاب ایران بود که خدمات بزرگی به جامعه و فرهنگ و هنر آن کرد، همانطور که دستاوردهای بزرگی برای کارگران ایران بههمراه آورد. درون حزب بهموقع ایرادات دیده میشد. اشکال بزرگ حزب آن بود که رهبری بنا به مصلحت مناسبات با اتحاد شوروی، ایرادات کار و انتقادهای خود از سیاستهای شوروی را مطرح نمیکرد یا در نهایت در مقابل این سیاستها تسلیم میشد. مثلاً در زمانی که کمیتهٔ مرکزی حزب با تأسیس فرقه مخالف بود و نامهای هم در این زمینه نوشت، فرقه با برنامه شورویها تشکیل شد و برای تمام سالهای بعد حزب از تشکیل فرقه حمایت کرد. من فکر میکنم اگر این دخالت نبود، بسیاری از مسایل در حزب پیش نمیآمد و حیات حزبی بهگونهٔ دیگری رقم میخورد.

پایان




آنچه در حزب گذشت: بخش سوم ـ مصاحبه با آقای فرهاد فرجاد، از «کمیته داخل» تا تشکیل «حزب دمکراتیک مردم ایران» (قسمت دوم)

توضیح: همانطور که در بخش قبل هم نوشتیم، ما در سه بخش جداگانه از «آنچه در حزب گذشت»، بهتوضیح سه رویداد مهم حیات حزب در فاصلهٔ یورش دوم تا برگزاری «کنفرانس ملی» میپردازیم. تلاش ما بر این خواهد بود که این رویدادها از زبان دستاندرکاران آنها بیان شود. در عینحال، تأکید میکنیم نظراتی که از سوی این رفقا در صحبتهایشان مطرح میشود الزاماً نظرات «مهر» نیست. ما با بسیاری از گفتههای آقای فرجاد در این مصاحبه موافقت نداریم و قصد ما نیز این نیست که در این میان برای کسی اعتبار بسازیم یا اعتبار کسی را از بین ببریم. آنچه برای ما مهم است، آگاهی رفقای تودهای از مشکلات و اختلافات درون رهبری طی سی سال گذشته است، و طبیعتاً از دریافت نظرات رفقای دیگری که در این روندها شرکت داشتهاند، استقبال میکنیم.

تحریریهٔ «مهر»
۲۹ مهر ۱۳۹۲

آنچه در حزب گذشت: بخش سوم ــ مصاحبه با آقای فرهاد فرجاد
از «کمیتهٔ داخل» تا تشکیل «حزب دمکراتیک مردم ایران» (قسمت دوم)

مهر: پس برای اینکه زودتر به شرح ماجرای «پلنوم ۱۸»، از دید شما، برسیم، چند سئوال مطرح میکنیم. خواهشمندیم که کوتاه به این پرسشها پاسخ دهید تا به گفتگو دربارهٔ پلنوم مذکور برسیم. این پلنوم از نظر شما یک رویداد کلیدی است، زیرا نقطهٔ آغاز حرکت شما و جداییتان از سازمان رسمی حزب بلافاصله پس از «پلنوم ۱۸» بود.

اما سؤال اول: آیا در جریان تدارک و ترکیب این پلنوم قرار گرفتید؟

فرهاد فرجاد: نه، اصلاً خبر نداشتم.

مهر: در زمان برگزاری «پلنوم ۱۸» حدود یک سوم اعضای اصلی و مشاور کمیتهٔ مرکزی منتخب پلنوم هفدهم (وسیع) بیرون از زندان بودند. آیا شما با تشکیل اجلاسی تحت عنوان پلنوم با شرکت این تعداد موافق بودید؟

فرهاد فرجاد: نه. من به تدارک یک جلسهٔ وسیع معتقد بودم. نشستی که اسناد آن در زمینههای گوناگون فعالیت حزب در دوران ۶۱-۱۳۵۷، با شرکت کادرهای مهاجر که در عرصههای متفاوت تجربه داشتند، از قبل تهیه شده باشد.

مهر: آقای امیرخسروی در این زمینه چه نظری داشت؟

فرهاد فرجاد: یک نکته را روشن کنم. در زمان پلنوم ۱۸، من و بابک گروهی عمل نمیکردیم. اصولاً ارتباطی با این ماهیت با هم نداشتیم. بابک در جلسهٔ «کمیتهٔ برون مرزی» بهصراحت گفته بود که برگزاری پلنوم از نظر حقوقی مشروعیت ندارد، زیرا تعداد اعضای کمیته مرکزی که گرفتار سرکوب رژیم نشدهاند از نصف بهعلاوه یک تعداد کل اعضای مرکزیت حزب کمتر است. پیشنهاد او برگزاری نشستی با شرکت باقیمانده اعضای کمیته مرکزی برای تدارک برگزاری کنفرانسی وسیع با شرکت اعضاء و کادرهای حزبی که بهطور انتخابی تعیین شوند، بود. بر اساس پیشنهاد بابک، این اجلاس باید کمیته مرکزی جدید حزب را انتخاب کند.

مهر: شما در «پلنوم ۱۸» به چه مسایل و موضوعاتی، چه در عرصهٔ سیاسی و چه در زمینهٔ سازمانی، انتقاد یا اعتراض داشتید؟ لطفا با تفکیک و جداگانه توضیح دهید. ما هم هر کجا لازم دیدیم، وارد صحبت میشویم یا سؤالهای مشخصتری را مطرح میکنیم.

فرهاد فرجاد: مجموعهٔ مواضع، نظرات و افکار من در رابطه با پلنوم ۱۸ و آیندهٔ حزب در آن زمان به این ترتیب است:

۱ـ ترکیب پلنوم و قطعنامهٔ آن: با نهادن نام پلنوم بر آن اجلاس و ترکیب آن بهشدت اعتراض کردم و با حضور صفری و اعضای فرقهٔ دمکرات که به ایران برنگشته بودند و در پلنوم ۱۷ از ترکیب کمیته مرکزی کنار گذاشته شده بودند، مخالفت کردم. به قطعنامهٔ پلنوم در زمینهٔ مواضع سیاسی آن در برابر جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین خلق و حزب دمکرات کردستان، که بهمعنای تغییر ۱۸۰ درجهای مشی حزب بود، رأی منفی دادم، و بالاخره با برخورد این قطعنامه به رهبری در زندان حزب مخالفت کردم.

۲ـ مواضع برخی دیگر از شرکتکنندگان در پلنوم: سه رفیق عضو کمیتهٔ ایالتی حزب در آذربایجان قبل از یورشها [محمد آزادگر، سعید مهراقدم و حسین انورحقیقی] و بابک مواضع اعتراضی جدی و مشابه من در زمینهٔ ترکیب پلنوم داشتند.

رفیق آوانسیان برای عضویت رفیق صفری در هیأت سیاسی رأی منفی داد.

رفقا شاندرمنی و نامور نیز انتقادهایی داشتند، ولی بنا بر برخی صلاحدیدها رأی مثبت به موارد مطرح شده در پلنوم دادند.

رفیق اسکندری در ابتدا، همانند اعضای فرقهٔ دمکرات، بهشدت با رفیق کیانوری و مشی حزب در دوران انقلاب بهمخالفت برخاست، ولی از اواسط کار موضع خود را تعدیل کرد.

در رابطه با پیشنهاد رفیق خاوری برای رأیگیری علنی دربارهٔ اعضای هیأت سیاسی، پلنوم بهشدت متشنج شد. مسئلهای که تأثیری تعیین کننده بر من گذاشت. باید اقرار کنم که قبل از اعتراض بابک و سایر رفقا به  شیوه علنی رأیگیری، توجهی به این مسأله نداشتم و نمیدانستم که رأیگیری باید مخفی باشد. پیشنهاد خاوری خلاف اساسنامه حزب بود. اصرار وی برای رأیگیری علنی در جلسه کمیته مرکزی که باید مبارزه  حزبی را در سختترین شرایط هدایت کند، به این دلیل بود که رفقایی نظیر شاندرمنی، نامور و نوروزی، رأی مخفی و رأی علنیشان متفاوت بود. دیدن این صحنه که تفاوت آرای برخی از رفقا، نه در زیر شکنجه، بلکه در نشست رهبری اتفاق میافتد، این موضوع که رفیق خاوری با تکیه بر چه قدرتی رأی رفقا را به نفع نظرش مصادره میکند و این تصور که چه عواملی سبب تفاوت رأی مخفی و علنی این رفقا بود، برای من همانند مصاحبههای تلویزیونی رهبران حزب پس از یورش دوم، فاجعهبار بود.

رفیق رادمنش به اعتراض به شیوه رأیگیری نشست را ترک کرد و رفیق اسکندری رأی مخالف داد.

در یک مورد، که متأسفانه موضوع آن خاطرم نیست، تمام اعضای مشاور و اصلی کمیتهٔ مرکزی که پس از یورشها از ایران آمده بودند، بهاضافهٔ بابک و  فرهاد عاصمی بهاتفاق همنظر بودند.

۳ـ نظرات من و بابک دربارهٔ مسأله وحدت با سازمان فدائیان اکثریت: پس از نشست «کمیتهٔ برونمرزی»، که قبلاً درباره آن توضیح دادم، و با شرکت در پلنوم، این مسأله برایم مسجل شده بود که تشکیل پلنوم ۱۸ بهترتیبی که برگزار شد، به اشارهٔ شورویها و با محوریت فرقهٔ دمکرات بوده است. در این مورد توضیح میدهم. آنچه که در فکرم بود، این مسأله بود که باید اختلاف نظر را با سایر رفقا کنار گذاشت و علیه فرقه متحد شد و در آینده پس از موفقیت، به شیوهٔ دموکراتیک به تفاوتنظرهایمان پرداخت. همین برخورد را نیز در رابطه با سازمان فدائیان اکثریت داشتم. یعنی اعتقاد به وحدت با آنها داشتم تا بهاتفاق سد فرقه را از راه حزب برداریم. فرخ نگهدار و یک رفیق فدایی دیگر در پلنوم حضور داشتند. من در پلنوم نزدیکترین روابط را با فرخ داشتم و مرتب با او صحبت میکردم. یکبار بهاتفاق نزد بابک رفتیم و دربارهٔ وحدت حزب و سازمان صحبت کردیم. بابک با وحدت دو جریان مخالفت کرد و گفت: حزب ما مشکلات زیادی دارد. ما خیلی کار داریم. شما یک نیروی چپ هستید، موقعیت و جایگاه ویژهای دارید، شانس اینرا دارید که در رهبری جنبش چپ قرار بگیرید، اگر الآن با حزب یکی شوید، وضعیت بد ما دامن شما را هم میگیرد. ما در حزب مبارزه میکنیم. اگر توانستیم حزب را درست کنیم، بعد با شما وحدت میکنیم. اگر موفق نشدیم، ما جدا میشویم و با شما وحدت خواهیم کرد.

۴- ماجرای پلنوم ۱۸ از دیدگاه من: در رابطه با این پلنوم در واقع کشتیبان را سیاستی دگر آمد. یعنی اتحاد شوروی، حزب کمونیست اتحاد شوروی میخواستند بهگونهٔ دیگری در رابطه با حزب تودهٔ ایران برخورد کنند. لذا، در اساس، مسأله با نفی گذشته آغاز شد و پلنوم ۱۸ به اشارهٔ شورویها و کمک صفری و فرقویها و آوردن دوبارهٔ آنها به صحنه، برگزار شد.

مهر: آیا این ارزیابی شما در مورد شوروی بر اساس اطلاعات و دادههای خودتان است یا سندی برای آن دارید؟

فرهاد فرجاد: من سندی ندارم، سیاست را میبینم. فرقه مثل دولت در تبعید در آذربایجان شوروی بود. رهبری حزب با شرکت افرادی با سابقهٔ جدی و از دل یک جنبش بزرگ تودهای بیرون آمده بود. ولی فرقه نهاد شورویها در رهبری حزب بود. رفقا کیانوری و اسکندری کمونیستهای معتقدی بودند و برای اتحاد شوروی بهعنوان کشور مادر سوسیالیستی احترام زیادی قائل بودند. اما آنها نظرات خود را داشتند و منتظر نبودند که ببینند شورویها چه میگویند، و اگر آنها نظر دیگری داشتند، برخورد رفقا کیانوری و اسکندری این بود که ما میتوانیم با رفقایمان اختلافنظر داشته باشیم. خلاصه اینکه این رفقا معتقد بودند که یک کمونیست فعالیتش باید زیر سقف شورویها، اما با حفظ نظر خودش باشد. اما شورویها هر موقع که میخواستند در حزب تودهٔ ایران خط بکشند، این خط را فرقه میکشید. مثلاً هر موقع از نظر شورویها باید سیاست اسکندری پیش میرفت، فرقویها به این رفیق رأی میدادند، رأی آنها با رأی طرفداران اسکندری جمع میشد، خط او جلو میرفت. هر موقع شورویها میخواستند خط کیانوری پیش برود، فرقهایها با طرفداران رفیق کیا آن خط را پیش میبردند.

مهر: ما با این گفته شما موافق نیستیم. به جز یک مورد، آنهم در جلسهٔ وسیع هیأت اجرایی در آستانهٔ پیروزی انقلاب، در دی ماه ۱۳۵۷، که رفیق دانشیان که آن موقع صدر فرقهٔ دمکرات آذربایجان بود و پیشنهاد دبیر اولی رفیق کیانوری را داد، در تمام دوران، رفقای فرقه موافق خط سیاسی رفیق اسکندری بودند.

فرهاد فرجاد: غلام یحیی [دانشیان] به مخالفت با کیانوری معروف بود.

مهر: در دی ۱۳۵۷، برای حزب مسألهٔ بسیار خطیر و فوقالعاده مهم انقلاب که به مرحلهٔ حساس و تعیین کننده رسیده بود، ضرورت اتخاذ مشی سیاسی درست در برابر این روند انقلابی بود. بنابراین، تعویض دبیر اول در جلسهٔ هیأت اجرائیه و نه در پلنوم، و ارائهٔ پیشنهاد از سوی رفیق دانشیان بهعلت عاجل بودن شرایط لحظه، میتوانست طبیعی باشد. حتی توصیه و ارائهٔ نظر از طرف رفقای شوروی هم غیرعادی نیست و از این مجموعه نمیتوان تعیین تکلیف از سوی رفقای شوروی را نتیجهگیری کرد.

اگر موافقید، لطفا بحثتان را دربارهٔ «پلنوم ۱۸» ادامه دهید.

فرهاد فرجاد: پس از یورشها، من حرفهای کیانوری را در شوهای تلویزیونی تعقیب کردم و به این نتیجه رسیدم که او واقعیت را میگوید. به این مسأله فکر میکردم که وقتی وی گفت وابستگی امالعیوب حزب بوده است، خطابش به جوانان و فدائیان بوده است، و پیام کیانوری این است که کار کمونیستی شما مستقل باشد. این مصاحبه سبب یک شکاف جدی در ذهن من شد. من با چشم دیگری شروع به نگاه به گذشته و خودم کردم. برخوردم نقادانه و شاید هم بیرحمانه بود. از سوی دیگر، تقریباً از یک سال پیش از یورشها به خط مشی حزب انتقاد داشتم، معتقد بودم که «خط امام» ما را سرکوب میکند و در این زمینه مرتب با رفیق جوانشیر بحث داشتم.

بنابراین وقتی که به خارج از کشور آمدم، این فکر را داشتم که برای جلوگیری از خطاهای گذشته، باید یک جمعبندی همهجانبه و در تمام عرصهها از فعالیت حزب بکنیم، یک جلسهٔ وسیع و دموکراتیک تشکیل دهیم و حزب را بر مبنای استقلال نظر بازسازی کنیم. شورویها هم ما را در همین چارچوب خواهند پذیرفت.

اما زمانی که نام صفری در جلسهٔ «کمیتهٔ برونمرزی» مطرح شد، و دیرتر، سران فرقه را که همگی در پلنوم ۱۷ اخراج شده بودند در پلنوم ۱۸ دیدم، غافلگیر و کلافه شدم و در جلسهٔ پلنوم روحیهٔ بهشدت اعتراضی داشتم. و به این نتیجه رسیدم که فعلاً باید اختلافنظر با سایر رفقا را دربارهٔ مشی سیاسی حزب در دوران انقلاب و دیگر مسایل کنار بگذاریم و همگی علیه فرقه و وضعیتی که بر حزب تحمیل شده است، متحد شویم.

فرقه دمکرات آذربایجان در واقع همان سازمان ایالتی حزب در آذربایجان بود. قبل از انقلاب رفقای مهاجر فرقوی ما رهبری فرقه را بهعهده داشتند. پس از پیروزی انقلاب و آغاز فعالیت علنی حزب، سازمان ایالتی حزب در آذربایجان فرقه را نمایندگی میکرد. مسؤول سازمان ایالتی، رفیق انوشیروان ابراهیمی، دبیر کمیتهٔ مرکزی حزب بود و سه نفر از اعضای کمیته ایالتی حزب در آذربایجان در پلنوم ۱۷ به عضویت رهبری حزب انتخاب شده بودند. در این پلنوم رهبری سابق فرقه در دوران مهاجرت از ترکیب کمیتهٔ مرکزی کنار گذاشته شده بود. بنابراین فرقویهای باقیمانده در مهاجرت تنها سازمان مهاجرین در آذربایجان شوروی بودند. در آن واحد حزب نمیتوانست دو نهاد رهبری فرقه داشته باشد. خوشبختانه سه نفر از اعضای کمیتهٔ ایالتی حزب در آذربایجان در سالهای ۶۱-۱۳۵۷، رفقا آزادگر، مهراقدم و انورحقیقی، که عضو مشاور کمیتهٔ مرکزی و منتخب پلنوم ۱۷ بودند، به مهاجرت آمده بودند. در پلنوم ۱۸، رفیق خاوری در کنار این سه رفیق، تعدادی از رفقای فرقوی که به ایران برنگشته بودند را در جلسه پلنوم شرکت داده بود. رفقای اخیر در مقابل اعتراض ما که آنها نه رهبران فرقه و عضو کمیتهٔ مرکزی، بلکه عدهای از مهاجرین سابق هستند، توضیح میدادند که در طول تمام سالهای گذشته، آنها سازمان و نشریه خود را داشتهاند.

خاوری قبل از یورشها مسؤولیت جدی تشکیلاتی نداشت و در این زمینه کمتجربه بود. پس از خروجش از کشور هم تمام کارها دست عاصمی بود. او هم کار سازمانی و هم نشریهٔ «راه توده» را اداره میکرد.

مهر: منظور شما ادارهٔ کار سازمانی در کشورهای غربی توسط رفیق عاصمی است؟

فرهاد فرجاد: بله. رفیق خاوری مناسبات و رابطهٔ خاصی با صفری نداشت. صفری پایهای در حزب نداشت. بنابراین به رفیق خاوری توصیه شده بود تا ریش و قیچی را دست صفری بدهند.

رفقای فرقه که به پلنوم ۱۸ آورده شده بودند در جریان مسایل ایران نبودند، از فعالیت حزب در دوران ۶۱-۱۳۵۷ اطلاعی نداشتند. در عینحال، با بغض و کینه نسبت به رهبری حزب در زندان و مشی سیاسی آنها برخورد میکردند. فرقویها در مقابل اعتراضهای رفقایی مانند من، بهجای بحث، تقاضای رأیگیری میکردند. به آنها میگفتم، شما هیچ حقی ندارید، اگر نظر دیگری داشتید، باید به ایران میرفتید و برای نظر خودتان مبارزه میکردید، لذا شما حق انتقاد ندارید، ما با شما اصولاً بحثی نداریم.

خلاصه اینکه، رفیق خاوری توانایی فعالیت چندجانبه نداشت. صفری را شورویها آوردند. آنها در حقیقت میخواستند خودشان را از دست تودهایهای واقعی راحت کنند. از ۵ نفر هیأت سیاسی که در پلنوم تعیین شدند، غیر از رفیق نوروزی، که بهقول خودش دکور بود، بقیه آدم شورویها بودند، یعنی آنها در رابطه با حزب خیالشان را راحت کردند.

مهر: ما نظر دیگری داریم و فکر میکنیم برای مسألهٔ «پلنوم ۱۸» و گسست سازمانی و سیاسی از رهبری دربند حزب، تحلیل دیگری میتوان ارائه کرد. اینجا نکاتی وجود دارد. نکتهٔ اول اینکه رفیق خاوری با مشی سیاسی حزب در سالهای ۶۱-۱۳۵۷ موافق نبوده است …

فرهاد فرجاد: البته او فقط انتقاداتی داشت و آنقدر مخالف نبود. بنا بر شنیدههای من، خاوری حتی در زمان برگزاری کنفرانس ملی نیز نظر مثبتی نسبت به مشی سیاسی حزب در دوران انقلاب داشت.

مهر: اما مخالفت ایشان با مشی سیاسی دوران انقلاب مسألهٔ پنهانی نیست. شما اگر حرکت سیاسی رفیق خاوری را در طول سالهای پس از یورش دنبال کنید، به نتیجهٔ دیگری جز این نمیرسید.

نکتهٔ دوم اینکه رفیق خاوری برخورد ویژهای نسبت به جایگاه و مسؤولیت خودش در حزب داشت. این رفیق از لحاظ حقوقی بالاترین مقام حزبی منتخب پلنوم وسیع ۱۷ بود که پس از یورشها سالم مانده بود. بهعلاوه، بهعلت ۱۵ سال زندان ایشان در رژیم شاه، و بهدلیل مطالبی که حزب دربارهٔ وی در دوران زندان و پس از انقلاب منتشر کرده بود، در میان تودهایها دارای اعتبار و اتوریته بود و همه به او اعتماد داشتند. رفیق خاوری با این پشتوانه، و بر اساس مسؤولیت شخصی که بهعنوان بازماندهٔ رهبری داخل کشور احساس میکرد، میخواست حزب را پس از یورشها بازسازی کند. اما بهعلت همان نگاه ویژهٔ ایشان، هم به جایگاه خودشان در حزب و هم به مشی ۶۱-۵۷، روند بازسازی حزب بهگونهٔ دیگری رقم خورد. برای روشن شدن نکتهٔ دوم مثالی میزنیم. رفیق خاوری در گفتگو با یکی از رفقای «مهر» در سالهای بعد از «کنگرهٔ سوم» (بهمن ۱۳۷۰)، حزب را به شمع لرزانی تشبیه کرده بود که در دستان اوست و ایشان باید مراقب باشد تا این شمع خاموش نشود. رفیق ما در پاسخ به رفیق خاوری گفته بود که اکنون زمانه دچار چنان طوفانهای سهمگینی است که میتواند از لای انگشتان شما عبور کند و شمع را خاموش کند.

فرهاد فرجاد: من تعجب میکنم. تجربهٔ شخصی او نباید چنین نتیجهای را دربر داشته باشد. قبلاً هم گفتم، خاوری تجربهٔ جدی کار سازمانی در ایران نداشت، در خارج هم همهٔ کارها دست عاصمی بود. بعد از یورش هم رفقایی که از ایران آمده بودند، به او اعتماد داشتیم.

مهر: ما از نگاه ویژهٔ خود ایشان، و نه از نگاه دیگران به رفیق خاوری، صحبت میکنیم.

فرهاد فرجاد: بهنظرم در ایران حتی برخورد بد با وی کردند. او را کنار گذاشته بودند. میتوانم این مسأله را بفهمم که رفیق خاوری به روابط گذشته خشم داشته باشد. ولی اصلاً این حالت نبود که او فکر کند جایگاهی داشته است.

مهر: حرف شما پس از یورشها صادق نیست. موقعیتی که رفیق خاوری داشت، هیچیک از دبیر اولهای سابق حزب هم که در آن زمان در خارج بودند، یعنی رفقا اسکندری و رادمنش، نداشتند.

نکته سوم، برخورد خاص رفیق خاوری، در طول ۳۰ سال اخیر، به مقولهٔ زندان است. رفیق خاوری از همان زمان پخش «شوهای تلویزیونی»، نسبت به رفقایی که به تلویزیون آورده بودند با نظر منفی برخورد میکرد. ایشان این نظر را داشت که این رفقا زیر شکنجه تاب نیاوردند، شکستند و به تلویزیون آمدند، احتمالاً با این فرض که شکنجههایی که آن رفقا تجربه کردند شبیه آنچه خود ایشان تجربه کردهاند، بوده است. در نتیجه، از هر طرف که نگاه کنیم به این نتیجه میرسیم که رفیق خاوری اعتقاد به ساختن حزبی از نوع دیگر داشته است. طبیعی بود که رفیق خاوری، در چارچوب اندیشه و نوع نگاهی که توضیح دادیم، سراغ رفیقی برود که توانایی انجام فعالیتهای مذکور را داشته باشد و این غیر از رفیق صفری نبود.

فرهاد فرجاد: رفیق اسکندری که بود….

مهر: رفیق اسکندری زیر اتوریتهٔ رفیق خاوری نمیرفت.

فرهاد فرجاد: صفری هم هیچگاه زیر اتوریتهٔ رفیق خاوری نرفت.

مهر: این حرف شما درست است. اما رفیق خاوری میتوانست این مناسبات را با رفیق صفری که بهعلت اخراج از مرکزیت حزب در موقعیت ضعیفی قرار داشت، برقرار کند.

فرهاد فرجاد: رفقای این طرف، فرهاد عاصمی و …، خیلی بیشتر بودند.

مهر: بله درست است. اما مسألهٔ اصلی این است که رفیق خاوری با رفقایی که میگویید همخط نبود.

رفیق خاوری میبایست برای پاسخ به سه نکتهای که گفتیم، همچنین برای راه انداختن چرخ حزب، راهحل معینی پیدا میکرد و امکانات مشخصی را در نظر میگرفت. او بهطور طبیعی از اعتبار بالای فرقهٔ دمکرات آذربایجان در اتحاد شوروی و امکانات جدی این سازمان حزبی اطلاع داشت. رفیق خاوری با برخورد رفقای فرقه به مشی سیاسی دوران انقلاب حزب همنظر بود. رفیق صفری نیز که ریشه در فرقهٔ دمکرات آذربایجان داشت و قبل از انتقال به آلمان دموکراتیک، بهاتفاق رفیق لاهرودی، معاون صدر فرقه (رفیق دانشیان) بود. با توجه به مجموعه مسایلی که گفتیم، اتحاد عمل رفقا خاوری، صفری و لاهرودی برای بازسازی حزب شکل گرفت. روشن و طبیعی بود که از اعتبار و امکانات فرقهٔ دمکرات در اتحاد شوروی هم برای بازسازی حزب استفاده شد. استفاده از امکانات و ارتباطات فرقهٔ دمکرات آذربایجان، که خود جزئی از حزب بود، برای پیشبرد کار حزب، با تحلیلی که شما ارايه میدهید فرق میکند.

فرهاد فرجاد: با یورشهای جمهوری اسلامی حزب ضربهٔ سنگینی خورده بود. مسألهٔ اصلی هم که جمهوری اسلامی مطرح میکرد، جاسوسی حزب برای شورویها بود. با ضربه به حزب، پایگاه شوروی در ایران ضربه خورده بود. پای اینتلیجنس سرویس هم در میان بود. شورویها حزب را خوب میشناختند. از دیدگاه آنها حزب تا زمانیکه زیر سقف اتحاد شوروی بازی میکرد، آزاد بود. اما سر بزنگاههای تاریخی، رفقای شوروی دخالت میکردند. ضربه به حزب برای اتحاد شوروی مسألهٔ مهمی بود. شورویها منتظر خاوری نمیشدند که او چهکار میکند. بهعلاوه، رفیق خاوری در حد و اندازهٔ وظیفهٔ خطیر بازسازی حزب نبود. کار با رفیق صفری در آن شرایط بازی با آتش و بسیار مسألهساز بود، و این کاری نبود که رفیق خاوری بتواند بهتنهایی دربارهٔ آن تصمیم بگیرد. او توان این کار را نداشت. بنابراین رفقای شوروی کار را یکسره کردند و خیالشان را از حزب تودهٔ ایران راحت کردند. فرقه و صفری وارد میدان شدند، قبلاً هم گفتم، در پلنوم ۱۸ یک هیأت سیاسی ۵ نفره درست شد که ۴ نفرشان، بهغیر از نوروزی آدم شورویها بودند.

مهر: یکی از دلایل مهم شما در بحثتان که مرتب بر آن تأکید میکنید، ناتوانی رفیق خاوری از دیدگاه شما است. ما مسألهٔ مورد بحث را بهصورت دیگری نگاه میکنیم. رفیق خاوری در زمان پیش از یورشها به حزب، تجربهٔ کار سازمانی در سطح رهبری نداشت، اما با توجه به نکاتی که ما برشمردیم، نتیجهگیری در مورد بازسازی حزب به شیوهای که انجام گرفت، کار بغرنجی نبود. این نکته را هم در نظر بگیرید که رفیق خاوری برای پیشبرد برنامههایش شیوهٔ خود را دارد. ذکر مثالی به درک موضوع کمک میکند.

رفیق صفری، بهعلت بیماری و بستری بودن در بیمارستان، در «کنگرهٔ سوم» حضور نداشت. ایشان یک یا دو روز پس از اتمام این اجلاس فوت کرد. رفیق لاهرودی هم از چند ماه قبل از نشست مذکور، بهعلت مشکلات اقامتی که پس از فروپاشی اتحاد شوروی برای مهاجرین ساکن جمهوری آذربایجان ایجاد شده بود، قادر به مسافرت به اروپای غربی نبود. در نتیجه، نهتنها هیچیک از رفقای فرقه دمکرات آذربایجان در «کنگره سوم» حضور نداشتند، بلکه در طول نزدیک به ۲۲ سالی که از آن زمان میگذرد، رفیق لاهرودی مسافرتی به کشورهای غربی نداشته است. رفیق خاوری از این فرصت استفاده کرد و در شرایط نبود رفیق صفری، رفیق لاهرودی را نیز در عمل از زندگی حزبی کنار گذاشت.

در بهمن ۱۳۷۵، و مدت کوتاهی قبل از تشکیل پلنومی که در جریان آن نویسندگان این سطور از مرکزیت حزب کنار گذاشته شدند، ما از تسویهٔ جدیدی در کمیتهٔ مرکزی نگران بودیم. رفیق لاهرودی در آن زمان، هرچند غیابی، عضو هیأت اجرائیه بود. ما تصمیم گرفتیم برای جلوگیری از وقوع یک تسویهٔ جدید در کمیتهٔ مرکزی با ایشان مشورت کنیم، و یکی از ما راهی باکو شد. در آنجا متوجه شدیم که رفیق لاهرودی و سایر رفقای عضو مرکزیت حزب که ساکن جمهوری آذربایجان بودند، بههیچوجه در جریان مسایل حزب نیستند. در طول بیش از ۵ سال پس از «کنگرهٔ سوم»، فقط «نامهٔ مردم» و بخشنامههای تشکیلات خارج از کشور، که سالی یکی دو بار برای تمام اعضای حزب فرستاده میشد، بهدست این رفقا میرسید. یعنی رفقای عضو کمیتهٔ مرکزی حزب و عضو هیأت اجرائیه ساکن باکو، اصولاً از وقایع درون حزب و رهبری آن بیاطلاع بودند. بدین ترتیب، آنچه را که در روند بازسازی حزب در دوران اخیر رویداده است، برخلاف گفتهٔ شما، بههیچوجه نمیتوانیم به رفقای شوروی نسبت دهیم.

(ادامه دارد)




آنچه در حزب گذشت: بخش سوم ــ مصاحبه با آقای فرهاد فرجاد، از «کمیتهٔ داخل» تا تشکیل «حزب دمکراتیک مردم ایران» (قسمت اول)

توضیح: همانطور که در مقدمهای بر «آنچه در حزب گذشت» گفتیم: «حیات ۳۰ سال اخیر حزب را از زاویهٔ بحرانهای ادواری در زندگی آن میتوان به سه مرحله تقسیم کرد: سالهای ۶۵-۱۳۶۲، از سال ۱۳۶۵ تا اواخر ۱۳۷۰، و از بهمن ۱۳۷۰ تاکنون.»

در کنار انتشار «قطعنامهٔ پلنوم هجدهم کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران دربارهٔ وضع جهان، ایران و وظایف حزب در مرحلهٔ کنونی»، تاکنون بخشهای اول و دوم «آنچه که در حزب گذشت» را به توضیحاتی دربارهٔ وقایع حزبی از یورش دوم حاکمیت جمهوری اسلامی به حزب تودهٔ ایران تا تدارک و سپس برگزاری «پلنوم ۱۸»، اختصاص دادهایم. مهمترین رویدادهای حزبی در فاصلهٔ پلنوم مذکور تا پایان مرحلهٔ اول عبارتند از: جدایی آقایان آذرنور، امیرخسروی و فرجاد از حزب؛ جدایی سه عضو کمیتهٔ ایالتی حزب در آذربایجان در دورهٔ ۶۱ – ۱۳۵۷ که در پلنوم وسیع ۱۷ به عضویت در مرکزیت حزب در آمده بودند؛ و ادامهٔ فعالیت و سرانجامِ «کمیتهٔ داخل».

ما در سه بخش جداگانه به توضیح این سه رویداد میپردازیم. تلاش ما بر این خواهد بود که این رویدادها از زبان دستاندرکاران آنها بیان شود. در عینحال، تأکید میکنیم نظراتی که از سوی این رفقا در صحبتهایشان مطرح میشود الزاماً نظرات «مهر» نیست. ما در موارد ضرور نظرات مشخص خود را بهطور جداگانه در سایت بیان خواهیم کرد، بهگونهای که خوانندگان «مهر» بهطور مستقل در جریان نظرات ما و بازیگران اصلی سه رویداد مهم یاد شده قرار گیرند.

گام اول در این راستا در مصاحبه با آقای فرهاد فرجاد برداشته شد. قسمت اول این مصاحبه، که در تاریخ ۷ مهر ۱۳۹۲ انجام گرفته است، در زیر آمده است.

تحریریهٔ «مهر»
۱۵ مهر ۱۳۹۲

*  *  *

آنچه در حزب گذشت: بخش سوم ــ مصاحبه با آقای فرهاد فرجاد
از «کمیته داخل» تا تشکیل «حزب دمکراتیک مردم ایران» (قسمت اول)

فرهاد فرجاد: قبل از شروع تأکید میکنم، آنچه در این گفتگو بیان خواهم کرد بر اساس تجارب، احوالات و برخورد شخصی من نسبت به اوضاع و رویدادهایی است که در آن شرکت داشتم. طبیعی است که این بازگویی از دید و موقعیت من است.

مهر: چه زمانی از ایران خارج شدید؟ در فاصله یورش دوم و خروج شما از کشور، اگر اطلاعاتی دربارهٔ «کمیتهٔ داخل»، چگونگی شکلگیری آن، و مسایل و مشکلاتش با «کمیتهٔ برون مرزی» دارید، لطفاً توضیح دهید.

فرهاد فرجاد: پس از یورش اول تهران آمدم. مسؤولیت رابطه با برخی شهرستانهای استان مرکزی و لرستان، یک ناحیه در تشکیلات تهران، و شعب کارگری و دهقانی به من سپرده شد. در فاصلهٔ دو یورش، ارتباط من با مرکزیت از طریق یکی از مسؤولین نوید تأمین میشد. یورش دوم و پخش مصاحبههای تلویزیونی وضعیت خیلی ناراحتکننده و غیرمنتظرهای را پیش آورد. خیلی از رفقایی که در ارتباط بودم و به آنها اعتماد داشتم در حد بریدگی عکسالعمل نشان دادند. در این زمان مسألهٔ اصلی جنبهٔ روحی و روانی ماجرا بود. وظیفهٔ اول حفظ روحیهٔ رفقا بود. موضوعی که رفقا علیرغم مصاحبههای تلویزیونی با غرور به آن تکیه میکردند درستی مشی سیاسی حزب بود. همان زمان «صدای ملی» برنامه پخش میکرد، ۱۸۰ درجه مخالف خط مشی حزب موضع میگرفت و این امر تأثیر منفی بر روحیه رفقا بر جای میگذاشت. گزارشهای مختلفی که از ارتباطاتم دریافت میکردم حاکی از خراب بودن روحیهها بود. رفیق ناحیهٔ تهران اعتقاد داشت که ما باید یک عکسالعمل بیرونی نشان دهیم. هنوز بحث «کمیتهٔ داخل» در میان نبود.

چگونگی یورش دوم به حزب برایم روشن نبود. میدانستم که پس از یورش اول، دو بار مکان اقامت رفقا تغییر کرده است. بنابراین معتقد نبودم که دستگیری رفقا در یورش دوم بر اساس اطلاعات بهدست آمده در زیر شکنجه بوده است. بهنظرم دلیل گرفتاری رفقای ما در یورش دوم، یک جوری باید از بالا باشد. بنابراین احتمال نفوذ پلیس را میدادم و محتاط بودم. فکر میکردم حالا که نمیدانیم ضربه را از کجا خوردیم، بیخودی نباید صفکشی و نیروکشی کنیم. بهویژه رهنمودهای پلنوم چهارم در ذهنم بود. یکی از انتقاداتی که حزب در پلنوم مذکور به خودش کرد، «بهموقع حمله نکردن و بهموقع عقبنشینی نکردن» بود.

برای بالا بردن روحیه رفقا، تبلیغ میکردم که حزب زنده است و تشکیلات وجود دارد، رفیق خاوری هست، «کمیتهٔ برون مرزی» هست. اما، رفیق ناحیهٔ تهران دلیل میآورد که خارج مهم نیست، دو خط از داخل بیاورید، و اصرار داشت که یک اعلامیه داخلی بدهیم. او استدلال میکرد که باید نشان دهیم که حزب در داخل وجود دارد و باید یک برآورد تبلیغاتی داشته باشیم.

سرانجام با این ایده موافقت کردم. بحث سر امضای اعلامیه بود، امضایی که روحیه بدهد. یک پیشنهاد این بود که با نام کمیتهٔ مرکزی باشد. من میدانستم رفقایی از مرکزیت دستگیر نشدهاند، در عینحال از آنها بیخبر بودم. گفتم که از نظر حقوقی درست نیست. رفیق ناحیهٔ تهران پیشنهاد کرد اعلامیه با امضای «کمیتهٔ داخل» باشد. اعلامیه با این امضاء منتشر شد. محتوای سیاسی آن بر اساس تحلیلی بود که مرکزیت حزب بین دو یورش منتشر کرده بود.

مهر: اولین اطلاعیهٔ «کمیتهٔ برون مرزی» در تاریخ ۱۵ اردیبهشت ۱۳۶۲ منتشر شد و از «صدای ملی» هم خوانده شد. تمام این اتفاقاتی که شما مطرح کردید مربوط به بعد از اطلاعیه مذکور است. آیا انگیزهٔ صدور اعلامیه با امضای «کمیتهٔ داخل» فقط پاسخ به نیاز رفقا در ایران بود؟ مسألهٔ تقابل با «کمیتهٔ برون مرزی» در میان نبود؟

فرهاد فرجاد: درست برعکس. ما تبلیغ میکردیم که حزب هست، «کمیتهٔ برون مرزی» هست، و برای اینکه بر حضور رفقا در ایران هم تأکید کنیم، آن اطلاعیه «کمیته داخل» منتشر شد. بر اساس تجربهٔ قبلی، میدانستم احزاب برادر، بهویژه حزب کمونیست اتحاد شوروی، تا چه حد به این مسأله بها میدادند. قبل از انقلاب دو بار در فستیوالهای بینالمللی شرکت داشتم. آن زمان که تشکیلات تهران بود، سه نماینده از ایران در فستیوال صوفیه شرکت داشتند. شاهد بودم که رفقای احزاب برادر با چه احترامی به ما برخورد میکنند. بار دوم، در فستیوال برلین و پس از جریان عباس شهریاری، رفیقی از ایران بین ما حضور نداشت. رفقای احزاب برادر حتی حاضر نشدند با ما ملاقات کنند. بنابراین برای من روشن بود که داشتن تشکیلات در داخل کشور تا چه اندازه برای احزاب برادر مهم است. برای اینکه رفقای ما در خارج و رفیق خاوری بتوانند با سر برافراشته در مقابل احزاب دیگر حاضر شوند، ما اعلامیهٔ «کمیتهٔ داخل» را از دو طریق، هندوستان و فرانسه، برای «کمیتهٔ برون مرزی» فرستادیم. هرکسی از اینکه تشکیلات زنده است و در داخل کشور برآورد دارد، خوشحال میشود. اصولاً چطور میشود این تصور را داشت کسانی که زیر تیغ هستند، و در آن شرایط وحشتناک پس از مصاحبهها جانشان را در دست گرفته و در خیابانهای تهران میدوند، میتوانند به رقابت با رفقایشان فکر کنند؟ در بدو ورودم به خارج از کشور که وارد برلین شرقی شدم، همین موضوع را به رفقا ژیلا سیاسی و عباس ندیم گفتم و تأکید کردم، مسألهای که به فکر ما حتی به اندازهٔ یک میلیونم هم نمیرسید، رقابت با رفقایمان در خارج از کشور بود. ما هر رفیقی در هر گوشهٔ دنیا را بهعنوان نقطهٔ امید تبلیغ میکردیم.

مهر: پس «کمیتهٔ داخل» قبل از خروج شما از ایران شکل گرفت، بر اساس ارتباطات دو نفره، زنجیرهای …

فرهاد فرجاد: نه. من از این ارتباطها زیاد مطلع نبودم. بعد از خروجم از کشور متوجه شدم که تشکیلات گستردهای ایجاد شده است. دیرتر توضیح میدهم.

مهر: تا چند ماهی پس از یورشها این تصور در خارج از کشور وجود داشت که رفیق جوانشیر دستگیر نشده است. به این مسأله از طرف «کمیتهٔ داخل» هم دامن زده میشد که رفیق جواد هست و ارتباطی هم با او وجود دارد. قضیه چه بود؟

فرهاد فرجاد: ما خبر نداشتیم که رفیق جواد گرفتار شده یا نه. بعدها در خارج از کشور شنیدم که برخی از رفقای ما در «کمیتهٔ داخل» تمایل داشتند آزاد بودن رفیق جوانشیر و ارتباط با وی را تبلیغ کنند. فکرشان این بود که برای روحیه دادن به رفقا بگویند حزب هست، رفیق جواد هست، حزب قدرت دارد و … بههرحال نمیتوانم در اینباره دقیق اظهارنظر کنم.

پس از آنکه ما اعلامیه «کمیته داخل» را به خارج از کشور فرستادیم، «کمیتهٔ برون مرزی» اطلاعیهای دربارهٔ شیوهٔ سازماندهی در داخل داد [اطلاعیهٔ ۱۲ تیر ۱۳۶۲ این کمیته، تحت عنوان «خطاب به همهٔ سازمانها، مسؤولین و اعضاء حزب در ایران»]. من فهمیدم این اطلاعیه به آدرس ما است. در واقع با یک تهدید روبهرو بودیم. چوب دو سر طلا شده بودیم. از یک طرف پلیس دنبال ما بود و از آن طرف حزب در خارج غیرمستقیم ما را زیر علامت سؤال برده بود.

نکتهٔ دیگر در اطلاعیهٔ «کمیتهٔ برون مرزی»، رهنمود سازمانی آن بود. شرایط ما با سالهای فعالیت «نوید» در قبل از انقلاب فرق داشت. در اوایل فعالیت «نوید»، برای جذب یک نفر به حزب مدت زیادی لازم بود و ایجاد یک هستهٔ ۳ نفرهٔ تودهای، پیشرفت بزرگی بود. در صورتیکه در شرایط بعد از یورشها هزاران تودهای بودند که مخفی یا بهصورت عادی زندگی میکردند. رژیم سر تشکیلات حزبی را زده بود، اما بسیاری از اعضاء و کادرها سالم مانده بودند. برای یک کار موفق سازمانی، ما نیاز به عدم تمرکز تشکیلاتی داشتیم، اما نه به شیوهٔ «نوید» در قبل از انقلاب.

هم بر اساس اطلاعات و شناختم از رفقایی که در خارج از کشور بودند، و هم بهعلت شیوهٔ سازماندهی مورد نظر در اطلاعیهٔ «کمیتهٔ برون مرزی»، به این نتیجه رسیدم که رفقای مصدر امور در این کمیته تجربهٔ جدی کار تشکیلاتی در ایران ندارند و شرایط را نمیشناسند. همچنین، همانطور که گفتم، اعلامیهٔ مذکور «کمیتهٔ برون مرزی» را تهدیدی برای ابراز شک به سلامت رفقای «کمیتهٔ داخل» تلقی میکردم. این مسایل یکی از دلایل اصلی و مهمی بود که تصمیم به خروج از کشور گرفتم تا با تکیه بر تجربه و شناخت خود از رفقای داخل و کار تشکیلاتی حزب پس از انقلاب، به امر سازماندهی نیروهای حزب در ایران کمک کنم.

مهر: اگر موافقید به تنها نشست «کمیتهٔ برون مرزی» که شما و آقای بابک امیرخسروی در آن شرکت داشتید بپردازیم. این جلسه چه زمانی برگزار شد و چه مسایلی در آن مطرح گردید؟ موارد مطروحه از سوی شما چه بود؟ آیا بین شما و آقای امیرخسروی اتفاق نظر بود؟ یا هرکدام برخی مسایل مشترک داشتید و بعضی موارد جداگانه؟ این نشست چه سرانجامی داشت؟

فرهاد فرجاد: این جلسه خیلی قبل از پلنوم ۱۸ بود. فکر کنم همان اوایلی که از ایران خارج شده بودم، یعنی شهریور ماه ۱۳۶۲.

قبل از اینکه به این نشست بپردازم، توضیح نکاتی لازم است. قبل از انقلاب و پیش از اینکه حزب شعار مسلحانه بدهد، نزد فلسطینیها رفته بودم که کمپ، اسلحه و … بگیریم. در آنجا دیدم که شرایط زندگی و مبارزه با اروپا چه تفاوت بزرگی دارد و چقدر بد است که ما از منطقه و شرایط عینی آن دوریم. پس از یورشها، یکی از مسایل ذهنیام این بود. رفقای ما که در زندان جمهوری اسلامی آن بلاها را سرشان آورده بودند، سالها در مهاجرت بودند. این رفقا که پس از انقلاب به ایران آمدند، تجربهٔ عملیشان در کار مخفی به دوران اولیهٔ فعالیت حزب برمیگشت و برخورد عینی به شرایط جدید در ایران نداشتند. رفیق خوبی مثل رفیق جواد که قبل از مهاجرتش کار تشکیلاتی گستردهای کرده بود، از عکسالعملهایش در برابر تعقیب پلیس در شرایط فعالیت بعد از انقلاب تعجب میکردم. و این از نظر من بهعلت سالهای طولانی زندگی در شرایطی کاملاً متفاوت با ایران، در کشورهای سوسیالیستی بود.

لذا پس از آمدن به خارج بر این نظر بودم که رفقا به خارج نیایند. بهگونهای تبلیغ نکنیم که آنها تشویق به مهاجرت شوند. تمام فشار را بگذاریم و کمک کنیم تا رفقا در کشور بمانند. اگر هم نشد، آنهایی که آمدهاند را در کمپی در کشورهای سوسیالیستی جمع کنیم، چند ماهی آمادهشان کنیم، به ایران برگردند. مرکز حزب هم در یکی از کشورهای منطقه مستقر شود.

زمانی که به اروپا رسیدم، متوجه شدم بسیاری از کادرهای حزبی مهاجرت کردهاند. مهاجرین جدید را در حوزههای ۱۰ تا ۳۰ نفره جمع کرده بودند و یکی از رفقای دانشجوی خارج از کشور را بهعنوان مسؤول حوزه تعیین کرده بودند. مهاجرین هم از این وضعیت ناراحت بودند. کار عجیبی هم کرده بودند. به این رفقای مهاجر، که بسیاری سالها عضو حزب بودند، مجدداً آنکت حزبی داده بودند تا پرکنند. من که آمدم، به این رفقا «مهاجرین» میگفتند، بهقول معروف، «انصار» و «مهاجرین». «انصار» رفقایی بودند که قبل از یورشها مقیم کشورهای غربی بودند. بهعلت سالها زندگی قبل از انقلاب در اروپا، و بهدلیل کار تبلیغاتی و تشکیلاتی در دوران علنی فعالیت حزب بعد از انقلاب، از طرف هر دو گروه «انصار» و «مهاجرین» شناخته شده بودم.  با مسؤولیت من، رفقای مهاجر در کشورهای غربی مجدداً سازماندهی شدند.
 
رفقا از من و بابک برای شرکت در جلسهٔ «کمیتهٔ برون مرزی» دعوت کردند. آن زمان تماس فوقالعادهای با بابک نداشتم. همدیگر را میشناختیم، با هم دوست بودیم. قبل از انقلاب در زمینهٔ کارهای دانشجویی و فعالیت در کنفدراسیون، همنظر بودیم و فعالیت مشترک داشتیم. اما واقعیت آن است که رفیق بابک از همان زمان نظراتش بیشتر نزدیک به احزاب کمونیست فرانسه و ایتالیا بود و من پروسوویت بودم. این فرق ما بود.

اما مسایل طرح شده در تنها نشستی که ما در «کمیتهٔ برون مرزی» شرکت داشتیم، چنین بود:

«کمیته داخل»: زمانی که به اروپا آمدم، متوجه شدم که همه از ارتباط من با رفقای داخل خبر دارند. «کمیتهٔ داخل» تشکیلات گستردهای ایجاد کرده است و با «کمیتهٔ برون مرزی» هم در ارتباط است. نظرم این بود که باید این تشکیلات را نجات داد، اینطوری زیر ضرب میرود. این رفقا [اشاره به رفیق خاوری و کسانی که مانند ایشان فکر میکردند] به «کمیتهٔ داخل» مشکوک بودند، درصدد انحلال آن بودند. میگفتم باید این رفقای داخل را گروه گروه کرد، گروهها از هم جدا و هرکدام با خارج در ارتباط باشند، تا اگر پلیس در جایی بین رفقا نفوذ کرده باشد، فقط همان گروه ضربه بخورد و بقیه در امان باشند. اما برخورد در «کمیتهٔ برون مرزی» با رفقای داخل طوری بود که آنها را رقیب خودشان میدانستند. اصلاً در این فکر نبودند که اینها رفقای مبارز داخل ایران هستند و باید به داد تشکیلات آنها رسید. یک بحث ما در جلسه همین «کمیتهٔ داخل» بود و برخورد به مهاجرت رفقا از ایران. ما در آن کمیتهٔ مهاجرین تصویب کرده بودیم که رفقای ایران که مسؤولیتی از بخش بهپایین داشتند از کشور خارج نشوند و ما هم حق نداریم آنها را تشویق به مهاجرت کنیم. اما در «کمیتهٔ برون مرزی» در این مورد سیاست نداشتند، دربارهٔ آن فکر نمیکردند.

سفر آقای امیرخسروی به سوریه: بابک برای مأموریت حزبی رفته بود سوریه و به جلسه گزارش داد. او در سوریه با رفقای احزاب کمونیست سوریه و عراق ملاقات کرده بود. رفقای عراقی گفته بودند که امکان ایجاد یک ایستگاه رادیویی به ما میدهند و بر این نظر بودند که ما برویم در منطقه، از آنجا بیشتر میتوان روی ایران تأثیر گذاشت. گویا بابک اقداماتی هم برای آزادی رفقا از زندان از طریق حافظ اسد انجام داده بود. دقیق خاطرم نیست، گویا اسد با موسوی تماس گرفته بود. کسی در جلسه با گزارش بابک مخالفت نکرد.

چگونگی فعالیت «کمیتهٔ برون مرزی»: یک مسألهٔ دیگر که من طرح کردم، سازماندهی فعالیت این کمیته بود. گفتم اینجور نمیشود، میگویید «کمیتهٔ داخل» نباشد. بسیار خوب، این کمیته نباشد. ولی «کمیتهٔ برون مرزی» باید فعال باشد، با ضربهای که خوردهایم، کلی مشکل داریم. نمیشود که مسایل را با ماهی یکبار برگزاری جلسه حل کرد. «صدای ملی» هم که ساز خود را میزند. کمیته نیاز به دبیرخانه دارد. کمیته باید مرتب فعالیت کند، نظر بدهد و تصمیم بگیرد، تا انتقالات به منطقه انجام شود. رفقا میگفتند در آلمان دموکراتیک به ما اجازهٔ فعالیت نمیدهند.

مهر: چه کسی میگفت؟ رفیق خاوری؟

فرهاد فرجاد: هم رفیق خاوری، هم رفیق عباس [ندیم]. آنها میگفتند رفقای آلمان دموکراتیک به ما اجازه نمیدهند در آنجا دفتر درست کنیم. (بعدها هم که میخواستیم رفقا را آنجا بفرستیم، رفقای آلمانی میگفتند دانشجو قبول میکنیم، اما کادر حزبی نمیپذیریم). من و بابک گفتیم، حالا که امکان فعالیت حزبی در آلمان دموکراتیک نداریم، بهطور موقت به کشورهای غربی برویم تا بعد به منطقه منتقل شویم. فرهاد عاصمی نزدیک کلن بود، من هم برلین غربی بودم، ژیلا هم در برلین شرقی بود و میتوانست مرتب به برلین غربی بیاید. بابک گفت، رفیق خاوری به  فرانسه بیاید، من برای او با کمک رفقای حزب کمونیست فرانسه پاسپورت میگیرم. بدینترتیب میتوانیم یک کمیتهٔ فعال در غرب داشته باشیم و فعالانه در رابطه با مسألهٔ استقرار در سوریه و عراق کار کنیم تا زودتر کارها را در منطقه راه بیاندازیم. در جلسه کسی با این حرفها مخالفت نکرد. بدینترتیب روز اول نشست «کمیتهٔ برون مرزی» تمام شد. من و بابک خیلی خوشحال بودیم. مثل اینکه او با رفیق خاوری جداگانه صحبت کرده بود و وی هم تأیید کرده بود.

اما روز دوم جلسه کمیته ورق برگشت. دوباره بحث ایجاد دبیرخانه برای «کمیتهٔ برون مرزی» مطرح شد. رفیق خاوری گفت انجام این کار امکانپذیر نیست. پرسیدم چرا؟ گفت من نمیتوانم در جلسات شرکت کنم. گفتم مگر شما مسؤول «کمیتهٔ برون مرزی» نیستید؟ مگر در اعلامیهتان هم نگفتید که فعلاً این کمیته وظایف کمیته مرکزی را بهعهده گرفته است؟ حالا میخواهید ماهی یکبار جلسه «کمیته برون مرزی» را برگزار کنید؟ گفت من کارهای خیلی مهمی دارم. گفتم شما چه کاری مهمتر از ادارهٔ «کمیتهٔ برون مرزی» دارید؟ گفت رفقا از ایران به کشورهای دیگر میآیند، باید آنها را ملاقات کنم. رفیق خاوری اطلاعی از وضع تشکیلات در ایران نداشت. میگفت رفقا پس از یورش اول رفتند زیر شکنجه و مسایل را لو دادند، بعد بقیه را در یورش دوم گرفتند. گفتم رفیق، این حرفها چیست؟ ما پس از یورش اول دو بار محلهای زندگیمان را تغییر دادیم. من اطلاعاتم از تشکیلات بیشتر از بقیهٔ رفقا است. هم با رفقای تشکیلات علنی و هم با رفقای نوید در فاصلهٔ دو یورش تماس داشتم. بعد از یورش دوم هم که با رفقای داخل ارتباط داشتم. گفتم این دیگر چه بهانهای است؟ مگر میشود «کمیته برون مرزی» نشست نداشته باشد؟ ما جلسه کمیته را برگزار میکنیم و موضع میگیریم. شما در جلسه شرکت نکنید. گفت نه، من باید در نشست کمیته حضور داشته باشم. گفتم، خوب پس باید بیایید و در جلسه شرکت کنید. یکی از موضوعاتی که من و رفیق خاوری خیلی با هم تند شدیم، همین مورد بود.

مسألهٔ «راه توده» و مسؤولیت آن مطرح شد. گفتیم نشریه در نزدیکی کلن منتشر میشود. رفیق خاوری گفت مسؤولیت نشریه به برلین شرقی منتقل شود. گفتیم که دیروز پیشنهاد شد، ما بهطور موقت به غرب بیاییم تا به منطقه منتقل شویم، کسی هم مخالفت نکرد. رفیق خاوری گفت، رفیق صفری نمیتواند. با عصبانیت گفتم رفیق صفری کیست؟ من بهخصوص از قبل از پیروزی انقلاب و در رابطه با مشی سیاسی نسبت به روند انقلاب، نسبت به رفیق صفری حساسیت داشتم. بابک هم بهدلیل سابقهٔ مخالفتش با فرقه، با درگیر شدن رفیق صفری در کارها مخالفت کرد. به رفیق خاوری گفتم، آخر به چه مناسبتی رفیق صفری را در کارها دخالت میدهید؟ گفت، او رفیق خوبی است. بابک گفت اینهمه رفیق توانا هست. رفیق نوروزی بهترین روزنامهنگار و در برلین است. رفیق اسکندری و … اینهمه رفقا هستند. چطور شد شما سراغ رفیق صفری رفتید؟ من گفتم وی را از در بیرون میکنند، شما از پنجره واردش میکنید. رفیق صفری اخراج شده است. رفیق خاوری گفت، اخراج رفیق صفری معلوم نیست. گفتم چرا؟ در پلنوم ۱۷ بهطور مشخص رفیق کیانوری از رفیق صفری نام برد. همهٔ رفقای حاضر در آن پلنوم میدانند که رفیق صفری از کمیتهٔ مرکزی اخراج شده است. بابک گفت  شما که قرار بود به غرب بیایید تا بعد به سوریه برویم. رفیق صفری این وسط چهکار میکند؟

رفیق خاوری بلند شد و گفت بله رفقا میخواهند ما را از شرق به غرب ببرند. خلاصه، او داستان را شرقی، غربی کرد. من و بابک به اعتراض جلسه را ترک کردیم.

مهر: رفیق ژیلا سیاسی به ما گفت که شما دو نفر در این جلسه از ترکیب «کمیتهٔ برون مرزی» کنار گذاشته شدید. این رفیق شک داشت که این مسأله به شما اطلاع داده شده باشد.

فرهاد فرجاد: چنین تصمیمی هیچگاه به اطلاع ما نرسید. بعد از اینکه ما برگشتیم، بابک از پاریس با رفقا در سوریه تماس گرفت. گفتند که رفقای شما اینجا هستند، یا آمدهاند، دقیق خاطرم نیست. اما دیرتر مطلع شدیم که پس از سفر بابک به سوریه، فرهاد عاصمی بهاتفاق رفیق دیگری به سوریه رفتهاند. نکتهٔ آخر هم اینکه، ژیلا میگوید «کمیته برون مرزی» تا تشکیل پلنوم ۱۸ جلسهٔ دیگری نداشت.

مهر: رفیق خاوری اولین بار در نیمهٔ شهریور ماه ۱۳۶۲ به کابل رفت. آن زمان تعدادی از رفقای ما، از جمله زندهیادان رفقا رحیم نامور و سیاوش کسرایی، همچنین رفیق خدایی و اعضای یک هستهٔ حزبی در نیروی دریایی که دستگیر نشده بودند، و تعدادی از کادرها و اعضای حزب و سازمان جوانان در کابل مستقر شده بودند. در این سفر اولین گامها برای راهاندازی «رادیو زحمتکشان» و همچنین استقرار رفقای ما در مرز ایران برداشته شد.

رفیق ژیلا سیاسی هم این موضوع را به ما گفت که رفقای آلمانی با استقرار رفقای تودهای برای فعالیت حزبی، بهشکل قبل از انقلاب، موافق نیستند. اما در عینحال امکانات در پراگ در اختیار حزب گذاشته شده بود. بررسی امکانات در سوریه یا نزد رفقای حزب کمونیست عراق را هم که شما گفتید. همزمان تدارک تشکیل «پلنوم ۱۸» هم دیده میشد.

ما در اینجا داریم از اقدامات اجرایی صحبت میکنیم. این بدین معنی است که رفیق خاوری و رفقای همراه ایشان از قبل دربارهٔ مسایلی نظیر راهاندازی رادیو در نزدیکی ایران، برگزاری پلنوم و … تصمیم گرفته بودند، رایزنی کرده بودند یا در حال انجام آن بودند. بنابراین، نمیتوان اینگونه نتیجهگیری کرد که آنها قصد انجام کارهای جدی نداشتند. البته ما روی کمیت و کیفیت این فعالیتها صحبت نمیکنیم. اینجا مسألهٔ دیگری مطرح است. همانطور که ما در بخش قبلی «آنچه در حزب گذشت» نوشتیم، مسألهٔ اصلی، گسست سازمانی و سیاسی از رهبری دربند حزب بود. این گسست در عینحال با یک عدم شناخت ژرف از رفقای تشکیلات حزبی و روحیات آنها همراه بود. این رفقا متأسفانه قصد داشتند حزبی از نو بسازند و این کار را هم کردند. مجموعهٔ اقدامات رفیق خاوری و رفقای همراه ایشان را باید از این زاویه بررسی کرد.

فرهاد فرجاد: این حرف درست است. ولی باید دقیق بشود …

(ادامه دارد)




آنچه در حزب گذشت: بخش دوم – «پلنوم ۱۸»، گسست از رهبری حزب و مشی سیاسی آن

ما بخش اول «آنچه در حزب گذشت» را با این عبارات به پایان رساندیم: در بخش بعدی … با انتشار سند سیاسی مصوب «پلنوم ۱۸» و بازگویی واقعیاتها دربارهٔ جریان این اجلاس، به گفتار خویش ادامه میدهیم.
در فاصلهٔ انتشار بخشهای اول و دوم «آنچه در حزب گذشت»، متن سند «پلنوم ۱۸» تحت عنوان «قطعنامه پلنوم … درباره وضع جهان، ایران و وظایف حزب در مرحله کنونی» در «مهر» منتشر شد.

در این فاصله فرصتی فراهم شد تا یکی از نگارندگان این سطور گفتگویی با رفیق ژیلا سیاسی(۱) داشته باشد. رفیق سیاسی پس از یورش دوم جمهوری اسلامی به حزب، از کشور خارج شد و از ماه مه ۱۹۸۳ (اردیبهشت – خرداد ۱۳۶۲) تا زمان برگزاری «پلنوم ۱۸» (آذر ۱۳۶۲) عضو «کمیته برون مرزی حزب تودهٔ ایران» بود. ما در این بخش جدا از طرح مسایل دیگری دربارهٔ «کمیته برون مرزی» و چگونگی تدارک برگزاری «پلنوم ۱۸»، به مهمترین مسایل این پلنوم خواهیم پرداخت و مختصری نیز دربارهٔ سه بند از «قطعنامه پلنوم» خواهیم نوشت.

این بخش با استناد به گفتههای رفیق ژیلا سیاسی (که در هر مورد آن را مشخص میکنیم)، خاطرات رفیق فقید اسکندری و رفیق لاهرودی، نامههای زندهیادان رفقا اکبر شاندرمنی و رحیم نامور و همچنین دانستههای خود ما تنظیم شده است.

 

نکاتی دربارهٔ «کمیته برون مرزی» و تدارک «پلنوم ۱۸»

۱- بهگفتهٔ رفیق ژیلا سیاسی، پس از برگزاری پلنوم وسیع ۱۷ و بنا به تصمیم هیأت سیاسی، «کمیته برون مرزی» تشکیل شد. دلایل این امر، سازماندهی نیروهای حزبی در کشورهای غربی و ایجاد بلندگویی برای شرایط سختتر فعالیت حزب در داخل کشور بود [برای انجام وظیفه دوم، «راه توده»، شش ماه قبل از یورش اول جمهوری اسلامی به حزب، آغاز بهکار کرد]. این کمیته زیر نظر دکتر فریبرز بقایی، یکی از معاونین شعبهٔ روابط بینالمللی، فعالیت میکرد. با دستگیری دکتر بقایی (قبل از یورش اول جمهوری اسلامی)، «کمیته برون مرزی» در عمل از طریق زندهیاد رفیق کیانوری هدایت میشد.  

۲- رفیق ژیلا سیاسی اضافه میکند که بهدنبال یورش دوم جمهوری اسلامی به حزب، رفیق خاوری هدایت «کمیته برون مرزی» را خود بهعهده گرفت. پس از مدتی کادرهایی که عضو کمیته بودند، دیگر در نشستها حضور نداشتند و ترکیب «کمیته برون مرزی» از رفقا خاوری، ندیم، شهبازیان، عاصمی و سیاسی تشکیل میشد. تنها در یک جلسه آقایان بابک امیرخسروی و فرهاد فرجاد آزاد نیز به کمیته دعوت شدند. مهمترین مسأله مورد اختلاف با این دو نفر، محل استقرار مرکزیت حزب بود. در پایان، از آقایان امیرخسروی و فرجاد خواسته شد که برای مدت کوتاهی نشست را ترک کنند. در غیاب آنها رأی به اخراج این دو از «کمیته برون مرزی» داده شد. رفیق ژیلا سیاسی میگوید: «من رأی مخالف به اخراج دادم».

۳- رفیق ژیلا سیاسی میگوید که از زمانی که من در «کمیته برون مرزی» حضور داشتم (ماه مه ۱۹۸۳)، بهسرعت نقش این کمیته در سیاستگذاری، صدور اطلاعیهها و امور سازمانی، از جمله تدارک برگزاری «پلنوم ۱۸» و ترکیب این نشست، به طرف صفر رفت و به یک کمیتهٔ روی کاغذ بدل شد. تصمیمها از طرف رفیق خاوری بهصورت فردی گرفته میشد. به اعتقاد رفیق سیاسی، علت اصلی این رفتار از سوی رفیق خاوری، جلوگیری از شرکت دادن فعّال رفقایی که از ایران آمده بودند در امور حزبی بود. رفیق ژیلا سیاسی بر این نظر است که حتی علت اصلی مخالفت رفیق خاوری با آقایان امیرخسروی و فرجاد در بحث پیرامون محل استقرار مرکزیت حزب، همین موضوع بود.

نکات تأمل برانگیز «پلنوم ۱۸»

۱ـ مهمترین مسأله ترکیب رفقای دعوت شده به این نشست و چگونگی تعیین شرکتکنندگان در پلنوم بود. ما در بخش اول «آنچه در حزب گذشت»، دربارهٔ «تدارک و برگزاری پلنوم ۱۸» و همچنین شرکت رفیق فقید حمید صفری و رفقای فرقهٔ دمکرات آذربایجان ایران در این نشست توضیح دادیم و منابعی را نیز که در این زمینه وجود دارد، برشمردیم.

۲ـ انتخاب هیأت سیاسی: توضیحات زندهیادان رفقا اسکندری و نامور در این زمینه گویا است و ما به نقل آن اکتفا میکنیم:

رفیق ایرج اسکندری: «… علیرغم تقاضای مصرانهٔ تعدادی از اعضاء کمیته مرکزی که میخواستند انتخابات هیأت سیاسی طبق اساسنامهٔ حزب با رأی مخفی صورت گیرد، با گستاخی و وقاحت کامل بهطور علنی رأیگیری کردند …. گردانندگان پلنوم که فقط در فکر و ذکر انتخاب گروه معینی بودند، اساسنامه و توصیههای قدیمیترین اعضاء کمیته مرکزی و منتخبین کنگره دوم حزب را زیر پا گذاشتند. همین فضاحت عمل موجب شد که از دو دبیر اسبق حزب یکی از شرکت در رأیگیری خودداری نماید و دیگری همراه با تعدادی از اعضای اصلی و مشاور صریحاً رأی مخالف بدهند.» («خاطرات سیاسی»، نوشتهٔ ایرج اسکندری، بهکوشش علی دهباشی، تهران، ۱۳۶۸، صص ۲۸۰ – ۲۷۹)

رفیق رحیم نامور: «هنگامیکه پلنوم ۱۸ تشکیل شد، رفیق خاوری بدون رعایت کوچکترین اصل دمکراسی حزبی و با یک وضع دلبخواه و خودسرانه، نام ۵ تن از رفقا [خاوری، صفری، لاهرودی، داوود نوروزی و حبیبالله فروغیان] را به حاضرین در پلنوم عرضه داشت تا از بین آن ۵ نفر، ۵ نفر را بهعنوان اعضای اصلی هیأت سیاسی انتخاب کنند!

و آنچه زنندهتر و ناگوارتر بود، اینکه نام رفیق صفری جزو این ۵ نفر قرار داشت. این وضع از طرفی مورد اعتراض شدید چند تن از رفقا قرار گرفت که سه تن از آنها بعداً از رهبری جدا شدند. اما از طرف دیگر بهعلت جو خاص حاکم بر پلنوم، حساسیت موقع، و احساس این ضرورت که بههر حال موجودیت حزب تسجیل شود، و با این امید که رفیق صفری در روشهای نادرست خود تجدیدنظر کند، اکثریت به فهرست ۵ نفری رأی موافق داد.» (از نامهٔ مورخ ۹ مهر ۱۳۶۵ خطاب به هیأت سیاسی)

۳- چگونگی تهیهٔ گزارش به پلنوم و ارائه آن به نشست: رفیق فقید شاندرمنی (منتخب کنگرهٔ دوم حزب بهعنوان عضو مشاور کمیته مرکزی) در استعفانامهٔ خود از عضویت در هیأت سیاسی (مورخ مرداد ۱۳۶۵) در اینباره چنین نوشته است:

«در آن پلنوم عادیترین و ابتداییترین مراسم جلسات نظیر نیز رعایت نشد و بالاخره معلوم نشد که چرا و از جانب چه ارگانی رفیق خاوری نوشتهای را که در دست داشت بهنام گزارش قرائت کرد. در این مورد هم به سؤالات و اعتراضات که از جانب کدام ارگان و به چه مناسبت گزارش میدهد، اعتنا نشد.»

در همین مورد رفیق لاهرودی در کتاب خاطرات خویش («یادماندهها و ملاحظهها»، ناشر: فرقهٔ دمکرات آذربایجان، باکو، ۱۳۸۶، ص ۶۷۲) پرده از روی واقعیت برمیدارد: «گزارش برای ارائه به پلنوم و متن اسناد و مدارک را خاوری و صفری تهیه کردند.»

قطعنامهٔ «پلنوم ۱۸» درباره «وضع جهان، ایران و وظایف حزب در مرحله کنونی»

ما در اینجا سه بند از این قطعنامه را که نشاندهندهٔ گسست از رهبری دربند حزب و مشی سیاسی آن است، بهاختصار بررسی میکنیم:

۱- عبارت پایانی بند ۵ از بخش «ب – درباره وضع ایران» قطعنامه چنین است:

« انقلاب ضدامپریالیستی، ضداستبدادی و دموکراتیک به استبداد قرون وسطایی برای احیای نظام سرمایهداری وابسته انجامید.»

۲- در بند ۴ از بخش «ضرورت اتحاد نیروهای انقلابی و دمکراتیک و ضدامپریالیستی» که اختصاص به مجاهدین خلق دارد، چنین میخوانیم:

«پلنوم کمیته مرکزی یادآور میشود که برخی سوءتفاهمات و نیز تندرویها در روابط متقابل حزب توده ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران مشکلاتی را پیش آورد که در مجموع به زیان نهضت ضدامپریالیستی مردم میهن ما تمام شد. پلنوم خواهان تجدید نظر مثبت در این روابط است و به هیأت سیاسی توصیه میکند در راه ایجاد روابط سالم و سازنده با سازمان مجاهدین خلق ایران بهمثابه یکی از نیروهای ضدامپریالیستی و مردمیدر جهت اتحاد همه نیروهای انقلابی و میهنپرست کوشش نماید.»

اعلام غیرمستقیم شکست انقلاب بهمن؛ قایل شدن خصلت ارتجاعی برای مجموعهٔ حاکمیت جمهوری اسلامی؛ رد عملی سیاست حزب در سالهای ۶۱-۱۳۶۰ در قبال مجاهدین خلق که عملکرد این نیروی سیاسی را از جمله عوامل زمینهساز قدرت گرفتن جناح راست در حاکمیت جمهوری اسلامی میدانست؛ و بالاخره طرح ضرورت اتحاد با مجاهدین خلق، که مشی مسلحانه در قبال رژیم جمهوری اسلامی داشتند، همه و همه جز بهمعنای تغییر ۱۸۰ درجهای در مشی سیاسی حزب تودهٔ ایران پس از یورشهای جمهوری اسلامی به حزب نبود. همین سیاست بود که در کمتر از یک سال و نیم بعد منجر به اتخاذ شعار «سرنگونی جمهوری اسلامی» از سوی سازمان رسمی حزب شد.

۳- بند ۱۳ از بخش «ب – درباره وضع ایران» قطعنامهٔ «پلنوم ۱۸» اختصاص به رهبری دربند حزب داشت. با هم میخوانیم:

«تعدادی از رفقای ما تاکنون تحت شکنجههای وحشیانه بهشهادت رسیدهاند و عدهای نیز که همانند آنها ایثارگرانه از آرمانهای حزب خود دفاع کردهاند بدون محاکمه به جوخههای اعدام سپرده شدهاند. ولی در عینحال منظره دیگری هم در سیمای جمهوری اسلامی به نمایش گذاشته شده است.

«تحریف بیبندوبار تاریخ مبارزات حزب، تکذیب وجود شکنجه در زندانهای جمهوری اسلامی، نفی بدیهیات علمی و فلسفی، توجیه جنگ بیسرانجام ویرانگر، خودآزاری و نفی هستی و شخصیت خویش، موید شکستن و مسخ عدهای از قربانیان توطئه ضدانسانی سران جمهوری اسلامی در زیر شکنجههای وحشیانه است. آنچه در این رابطه در فراموشخانهها و شکنجه گاههای ایران میگذرد، بههیچوجه با تاریخ پر افتخار و فعالیت حزب توده ایران ارتباطی نداشته و ندارد.

«پلنوم کمیته مرکزی اعلام میکند آن گروه از اعضای رهبری که در بندند تا زمانی که در اسارت و زیر شکنجه هستند، دارای هیچ مسئولیتی در حزب نیستند. وضع حزبی آنان پس از روشن شدن موقعیت جداگانه هر یک در زندانهای رژیم مورد بررسی وتصمیمگیری قرار خواهد گرفت.» (تأکیدها از ماست)

اول: در مقطع برگزاری «پلنوم ۱۸»، یعنی آذر ۱۳۶۲، اکثریت عظیم رفقای دربند (اعضای رهبری و سایرین) در قید حیات بودند و تعداد شهدای حزبی انگشتشمار بود. مقایسهٔ کلی که در پاراگراف اول بند فوق بین تعداد رفقای شهید در آن زمان و تعداد رفقایی که پشت تلویزیون آوردند انجام شده است، بهشدت غلّوآمیز و بدون شک جهت زمینهسازی برای آوردن پاراگرافهای بعدی است.

دوم: در زمان برگزاری «پلنوم ۱۸»، هنوز خبری از وضعیت رهبری در زندان به بیرون درز نکرده بود، ملاقاتها شروع نشده بود و بهعلت فروپاشی سازمان مخفی حزب، امکانات خاص خبرگیری نیز متصور نبود. در نتیجه، آنچه که در پاراگراف دوم بند فوق از قطعنامه آمده است جز متکی بر آنچه از سیمای جمهوری اسلامی پخش شده بود نبود. بهعبارت دیگر، رفقا در «پلنوم ۱۸»، و در رأس همه شخص رفیق خاوری، اصل را بر قبول تبلیغاتی گذاشته بودند که سرکوبگران حزب بیان میکردند.

سوم: دو پاراگراف اول بند فوق از قطعنامه، زمینه را برای پاراگراف سوم که نتیجهگیری این بند است، فراهم آورده بود. زمینه برای صدور حکم محکومیت رفقای دربند رهبری آماده شده بود. عبارت اول این پاراگراف، «پلنوم کمیته مرکزی اعلام میکند آن گروه از اعضای رهبری که در بندند تا زمانی که در اسارت و زیر شکنجه هستند، دارای هیچ مسئولیتی در حزب نیستند»، جدا از ابهامی که در تعریف از «مسئولیت» دارد، مسألهٔ خاصی را مطرح نمیکند. روشن است رفیقی که اسیر و در زندان است، دیگر مسئولیت سازمانی ندارد، اما از نظر حقوقی جایگاه او محفوظ است. ولی در قطعنامه این تفکیک انجام نمیشود، زیرا باید «شاهد کلید» این بند نتیجهگیری شود: «وضع حزبی آنان پس از روشن شدن موقعیت جداگانه هر یک در زندانهای رژیم مورد بررسی وتصمیمگیری قرار خواهد گرفت». بدین ترتیب رفقا با یک چرخش قلم عضویت رفقای دربند رهبری را، نه تنها در مرکزیت حزب بلکه در حزب، در عمل، به حال تعلیق درآوردند.

با یورشهای جمهوری اسلامی به حزب تودهٔ ایران، ۸ نفر از رفقای دبیر کمیته مرکزی، که در عینحال عضو هیأت سیاسی نیز بودند، دستگیر شدند (رفیق عمویی و زندهیادان رفقا کیانوری، جوانشیر، بهزادی، ابراهیمی، حجری، شلتوکی و طبری). تنها دبیر کمیته مرکزی که دستگیر نشد رفیق خاوری بود، که پس از پلنوم وسیع ۱۷ به خارج از کشور آمده بود. تا آذر ماه ۱۳۶۲، همهٔ این ۸ رفیق به پشت تلویزیون آورده شده بودند. در سالهای بعد، ۵ نفر از آنان بهشهادت رسیدند. با احتساب برخی دیگر از اعضای هیأت سیاسی که در «شوهای تلویزیرنی» شرکت داده شدند، اکثریت اعضای هیأت سیاسی که در بند رژیم بودند به سیمای جمهوری اسلامی آورده شدند. آیا رفقای شرکتکننده در «پلنوم ۱۸» از این واقعیات بیاطلاع بودند؟ آیا رفقا خاوری و صفری که این قطعنامه را تنظیم کرده بودند، اطلاعات فوق را نداشتند؟

سخن پایانی

رفیق لاهرودی، جدا از همراهیاش با رفیق خاوری و رفیق فقید صفری در رقم زدن زندگی حزب ما در فاصلهٔ سالهای ۷۰-۱۳۶۲، بهعنوان رفیقی صادق، رک و مؤدب شناخته شده است. بهنظر میرسد رفیق لاهرودی در کتاب خاطرات خویش، خواسته یا ناخواسته پرده از واقعیت «پلنوم ۱۸» برداشته است. در بخش اول «آنچه در حزب گذشت»، ما مطالب کتاب خاطرات او را در رابطه با مسألهٔ اخراج رفیق فقید صفری در پلنوم وسیع ۱۷ از ترکیب مرکزیت حزب و علت آن، و همچنین نبودن اسامی اعضای فرقوی کمیتهٔ مرکزی حزب در لیست کمیتهٔ مرکزی منتخب پلنوم وسیع ۱۷، نقل کردیم. علاوه بر آن، رفیق لاهرودی در کتاب خاطرات خود (ص ۶۷۱) دو علت ضروری بودن تشکیل «پلنوم ۱۸» را چنین بر میشمارد:

«۱- رهبران سرشناس حزب قدرت مقاومت را از دست دادند و نتوانستند از عقاید سیاسی خود دفاع کنند.

«۲ – جمهوری اسلامی فعالیت حزب را غیرقانونی و رهبران اسیر حزب را وادار نمود که انحلال حزب را تأیید نمایند.»

بهنظر میرسد با توجه به آنچه در بخش اول «آنچه در حزب گذشت» و این بخش گفته شد، میتوان تصویر روشنی از چگونگی بازسازی ارگانهای حزبی پس از یورشهای جمهوری اسلامی بهدست داد.

ما در بخش قبل گفتیم «نگارندگان این سطور کوچکترین شکی در انگیزهٔ مثبت رفیق خاوری برای پاسخ به ضرورتی که تاریخ برخلاف میل ایشان در مقابلشان قرار داده بود ندارند. اما سؤال این است که رفیق خاوری تا چه حد توانست حتی در گام نخست که سر و سامان بخشیدن به ساختار مرکزی حزب بود، از عهده وظیفه تاریخی خود برآید؟»

رسالتی تاریخی بر دوش رفیق خاوری قرار گرفته بود. انجام این امر مهم جز با تکیه بر خردجمعی همهٔ رفقای تودهای امکانپذیر نبود. اما ایشان راه دیگری در پیش گرفت. تنها ارگان رسمی حزب، یعنی «کمیته برون مرزی» را به ارگانی تشریفاتی تبدیل کرد؛ به دور از چشم و نظر این کمیته و باقیماندهٔ اعضای کمیتهٔ مرکزی، بههمراه رفقا صفری و لاهرودی که یکی از کمیته مرکزی اخراج شده بود و دیگری عضویتش در رهبری حزب مورد ابهام بود، به تدارک «پلنوم ۱۸» پرداخت؛ بر نشستی که با شرکت اقلیتی از کمیتهٔ مرکزی تشکیل شده بود ـــ حدود ۳۰ نفر، با احتساب رفیق فقید صفری و ۴ رفیق فرقوی، در مقابل لیست ۷۸ نفرهٔ کمیتهٔ مرکزی منتخب پلنوم وسیع ۱۷ ـــ نام «پلنوم» نهاد؛ و بالاخره در میان هیاهوی اعتراض به قانونشکنیهای بیسابقه در این نشست از سویی، و اشتیاق رفقا به بازسازی حزبشان از سوی دیگر، قطعنامهای را به «پلنوم» ارائه کرد و بهتصویب رساند که معنایی جز گسست از رهبری قانونی حزب و مشی سیاسی آن نداشت. رفیق صفری دیگر در قید حیات نیست. رفیق لاهرودی نیز از اواخر سال ۱۳۷۰ از زندگی حزبی کنار گذاشته شد. رفیق خاوری مانده است و وظیفهٔ پاسخگویی به این تخلفات بیسابقه در تاریخ حزب تودهٔ ایران.

بدینترتیب، بازسازی حزب تودهٔ ایران پس از یورشهای جمهوری اسلامی بر پایههای لرزانی انجام گرفت که تاب توفانهای ناشی از سرکوب بیسابقهٔ حزب و سپس فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی را نداشت، که حاصل آن چیزی جز جدایی اکثریت بسیار بالای اعضا و کادرهای حزبی از حزب خویش نبود. تعداد کثیر تودهایهای معتقد در بیرون از سازمان رسمی حزب، که هم از نظر کمی و هم از لحاظ کیفی، ارجحیت چشمگیری بر کمیت و کیفیت تشکیلات رسمی دارند، بهترین شاهد عملکرد منفی ناشی از شیوهٔ بازسازی حزب تودهٔ ایران است.

ــــــــــــــــــــ
زیرنویسها:

۱- رفیق ژیلا سیاسی در نیمهٔ اول اوت ۱۹۶۸ (مرداد ۱۳۴۷) عضو حزب تودهٔ ایران شد. او از همان ابتدا زیر مسؤولیت رفیق شهید منوچهر بهزادی، که در آن زمان مسؤول سازمانهای حزب در اروپای غربی بود، فعالیت میکرد و از جمله در مجامع بینالمللی بهعنوان نماینده ODYSI (سازمان جوانان و دانشجویان دموکرات ایران) شرکت میکرد. رفیق سیاسی همچنین عضو هیأت دبیران «اتحادیهٔ بینالمللی دانشجویان»، مستقر در پراگ، بود. او با پیروزی انقلاب بهمن ۱۳۵۷ به ایران بازگشت و تا زمان یورشهای جمهوری اسلامی به حزب تودهٔ ایران، مسؤول شعبهٔ روابط بینالمللی حزب بود. رفیق ژیلا سیاسی در پلنوم وسیع ۱۷ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران (تهران) بهعنوان عضو مشاور کمیتهٔ مرکزی انتخاب شد. او از دستگیریها جان سالم بهدر برد و در ماه مه ۱۹۸۳ (اردیبهشت – خرداد ۱۳۶۲) از ایران خارج شد.




آنچه در حزب گذشت: بخش اول ـــ از یورش به حزب توده ایران تا برگزاری «پلنوم ۱۸» در آذر ۱۳۶۲

همانطور که در مقدمهای بر «آنچه در حزب گذشت» اشاره کرده بودیم، حیات ۳۰ سال اخیر حزب را از زاویهٔ بحرانهای ادواری در زندگی آن میتوان به سه مرحله تقسیم کرد: سالهای ۶۵-۱۳۶۲؛ از سال ۱۳۶۵ تا اواخر ۱۳۷۰، و از بهمن ۱۳۷۰ تاکنون. ما در این بخش بیان رویدادهای حزبی مربوط به مرحلهٔ اول (سالهای ۶۵-۱۳۶۲) را آغاز میکنیم و به تشریح مهمترین وقایع زندگی حزبی در فاصله یورش دوم به حزب تودهٔ ایران تا برگزاری «پلنوم ۱۸» در آذر ۱۳۶۲ میپردازیم. ابتدا توضیحاتی درباره ٔ نشریه «راه توده» میدهیم که تنها ارگان مطبوعاتی حزب در این فاصله زمانی بود، سپس مختصری درباره فعالیتهای «کمیته برون مرزی حزب توده ایران» میگوئیم و در پایان درباره مسأله مهم تدارک و برگزاری «پلنوم ۱۸» خواهیم نوشت.

در مقدمهای بر «آنچه در حزب گذشت» آوردیم: «ما درباره وقایع حزبی مرحلهٔ اول و بخش عمدهٔ مرحلهٔ دوم از حیات حزب در ۳۰ سال اخیر، به توضیحات محدود و انتشار برخی از اسناد اکتفا خواهیم کرد. دلیل اصلی این امر نیز آن است که خود در این وقایع حضور مستقیم نداشتهایم». بر این اساس، فاکتها و مطالب مستندی را که در ادامه میخوانید مبتنی بر دانستههای ما، اسناد رسمی منتشره در «راه توده» (دورهٔ اول) و کتب و نامههای برخی از رفقای شرکت کننده در «پلنوم ۱۸» است.

 

۱– نشریه «راه توده»(۱)

در ۸ مرداد ۱۳۶۱، اولین شماره دوره اول «راه توده» منتشر شد. در «اطلاعیه در مورد انتشار راه توده» اهداف و وظایف این نشریه چنین تعریف شده است:

با توجه به نیاز حیاتی به نظریات حزب توده ایران … هواداران حزب … در خارج از کشور بر آن شدند که … یک هفتهنامه منتشر نمایند تا دستکم به بخش کوچکی از … نیاز مبرم ایرانیان خارج از کشور به در دست داشتن تحلیلهای علمی پیرامون حال و آینده انقلاب پاسخ گویند.

این نشریه وظیفه اصلی خود را انتقال نظریات حزب توده ایران بر پایه اسناد منتشر شده آن حزب از داخل به خارج از کشور میداند…». (تأکیدها از ماست)

این نشریه به سردبیری رفیق عباس ندیم (عضو اصلی کمیتهٔ مرکزی) آغاز بهکار کرد و پس از مدتی مسؤولیت سردبیری  آن به رفیق فرهاد عاصمی (عضو مشاور کمیتهٔ مرکزی و منتخب پلنوم وسیع ۱۷ کمیته مرکزی حزب توده ایران در تهران) سپرده شد.

بهدنبال یورشهای جمهوری اسلامی به حزب، دستگیری بخش اعظم رهبری آن و مهاجرت هزاران تودهای، وظایف سنگینی در مقابل این نشریه قرار گرفت. «راه توده» در عمل تبدیل به بلندگوی حزب در خارج از کشور گردید و فعالیت آن در تاریخ ۲۹ مرداد ۱۳۶۳، بیش از ۸ ماه پس از برگزاری «پلنوم ۱۸»، با انتشار صدمین شماره پایان یافت.

در پیام «کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران» خطاب به هیأت تحریریه و کارکنان «راه توده»، مورخ ۲۲ مرداد ۱۳۶۳، چنین آمده است:

… با انتشار نامهٔ مردم … اینک وظیفه جدیدی در زمینه برخورد با مسایل دانشجویان و جوانان … از طرف رهبری حزب در رأس وظایف راه توده قرار میگیرد…. (تأکید از ما است)

آخرین شمارهٔ «راه توده»، در مطلبی تحت عنوان «انتشار نخستین دورهٔ راه توده پایان یافت»، خطاب به خوانندگان خود نوشت:

بنا به تصمیم کمیته مرکزی حزب توده ایران، نخستین دوره راه توده با انتشار صدمین شماره آن به پایان میرسد … امروز با انتشار دوباره نامه مردم … وظایفی که شرایط ویژه تاریخی بر عهده راه توده گذاشته بود، پایان یافت. دومین دورهٔ این نشریه، در آینده نزدیک بهصورت ماهنامه انتشار خواهد یافت. (تأکید از ماست)

برخلاف آنچه که در بالا نقل شد، مرکزیت سازمان رسمی حزب تصمیم خویش دربارهٔ وظایف جدید «راه توده» را هیچگاه اجرا نکرد، انتشار «راه توده» برای همیشه متوقف شد و حتی هیچکدام از رفقای «راه توده» برای کار مطبوعاتی به «نامهٔ مردم» منتقل نشدند.

۲– کمیتهٔ برون مرزی حزب تودهٔ ایران

بهطور کلی، فعالیت «کمیتهٔ برون مرزی» را میتوان به دو مرحلهٔ زمانی تقسیم کرد: قبل و بعد از یورشهای جمهوری اسلامی به حزب تودهٔ ایران.

قبل از یورشها

مدتی پس از برگزاری پلنوم وسیع ۱۷ کمیتهٔ مرکزی، رفیق خاوری به خارج از کشور آمد. به ایشان نمایندگی حزب تودهٔ ایران در مجلهٔ «صلح و سوسیالیسم» و سرپرستی امور حزب در خارج از کشور سپرده شد.

«کمیتهٔ برون مرزی» با ترکیب رفقا عباس ندیم، آشوت شهبازیان، فرهاد عاصمی (اعضای اصلی و مشاور کمیتهٔ مرکزی) و دو تن از کادرهای حزبی مقیم آلمان شروع به فعالیت کرد. این کمیته، علاوه بر انتشار «راه توده»، تشکیلات حزبی در کشورهای غربی را سرپرستی میکرد. «کمیتهٔ برون مرزی» تحت نظارت دکتر فریبرز بقایی، معاون شعبهٔ روابط بینالمللی حزب، فعالیت میکرد. مسؤولیت این شعبه تا زمان یورشها با رفیق ژیلا سیاسی بود.

بعد از یورشها

 با دستگیری بخش اعظم اعضای رهبری حزب، وضعیت جدیدی ایجاد شده بود. رفیق خاوری بنا به مسؤولیتی که توضیح داده شد، بهطور مستقیم سرپرستی «کمیتهٔ برون مرزی» را بهعهده گرفت. رفیق ژیلا سیاسی نیز پس از جان بهدر بردن از موج دستگیریها و مهاجرت، به ترکیب کمیته اضافه شد.(۲)

کمیتهٔ برون مرزی حزب تودهٔ ایران» اولین بیانیهٔ خود را تحت عنوان «به قانونشکنی پایان دهید» در تاریخ ۱۵ اردیبهشت ۱۳۶۲، یک روز پس از اعلام «انحلال» حزب توسط دادستان کل انقلاب، و در اعتراض به این تصمیم حکومت، منتشر کرد («راه توده»، شمارهٔ ۴۱، ۲۳ اردیبهشت ۱۳۶۲).

در داخل کشور، بخشی از رفقایی که دستگیر نشده بودند اقدام به تشکیل «کمیتهٔ داخلی حزب» کردند. «کمیتهٔ برون مرزی» در اطلاعیهٔ ۱۲ تیر ۱۳۶۲ خود تحت عنوان «خطاب به همهٔ سازمانها، مسؤولین و اعضاء حزب در ایران»، بدون نام بردن از «کمیتهٔ داخلی»، نسبت به فعالیت این رفقا عکسالعمل نشان داد. در این اطلاعیه، ضمن تأکید درست بر اصول کار سازمانی در شرایط مخفی و برشمردن این اصول، همچنین آمده است:

سازمانهای حزبی، شاخههای حزبی، مسئولین و اعضای حزب در داخل کشور مجاز به دادن هیچنوع اعلامیه و سندی به نام مرکزیت نیستند.

اسناد رسمی حزب، تا برگزاری پلنوم هجدهم، آن اسنادی است که توسط کمیتهٔ برون مرزی حزب منتشر میشود … این اسناد … در راه توده منتشر میشود …. («راه توده»، شمارهٔ ۵۰، ۲۴ تیر ۱۳۶۲)

رفیق خاوری از همان ابتدا حساسیت بیش از اندازه و همراه با سوءظن نسبت به رفقای «کمیتهٔ داخلی» در پیش گرفت. گرچه این حساسیت از نظر رعایت اصول سازمانی صحیح بود، اما روند امور نشان داد که افراط در حساسیت و سوءظن ایشان موردی نداشته است. چنین برخوردی متأسفانه «مشکلی» بهنام «کمیتهٔ داخلی» ایجاد کرد که تنها در جریان «کنفرانس ملی» در خرداد ۱۳۶۵ راهحلی برای آن پیدا شد.

نکتهٔ دیگر، برخورد به رفقای دربند رهبری حزب بود. رفیق خاوری از همان ابتدا با نظری منفی نسبت به رفقایی که در «شوهای تلویزیونی» پس از یورش دوم جمهوری اسلامی به حزب شرکت داده شده بودند برخورد کرد. برخورد منفی ایشان بهویژه در مورد رفیق محمدعلی عمویی از همان ابتدا شدیدتر بود. نقطهٔ اوج این شیوهٔ رفتار، که در طول ۳۰ سال اخیر ادامه یافته است، انتشار مقالاتی با امضاهای ناشناخته در سایتهای «صدای مردم»، «نوید نو»، و تصویب سند «سی سال از یورش وحشیانه رژیم ولایت فقیه برای نابودی حزب توده ایران میگذرد» در «کنگره ششم» سازمان رسمی حزب، در سال ۱۳۹۱ است.
 
اولین عکسالعمل رسمی نسبت به رفقای دربند رهبری در قالب اعلامیهٔ «کمیتهٔ برون مرزی»، تحت عنوان «به اعضاء و هواداران حزب»، در تاریخ ۳۱ شهریور ۱۳۶۲ («راه توده»، شماره ۶۱، ۸ مهر ۱۳۶۲) نشان داده شد. در این اعلامیه چنین میخوانیم:

تعدادی از رفقای قهرمان ما تاکنون در زیر شکنجههای وحشیانه بهشهادت رسیدهاند و بسیاری از آنها ایثارگرانه از آرمانهای والای حزب قهرمانشان دفاع میکنند…. [اما] شکنجهگران همهٔ وسایل جهنمی و «تدابیر ارشادی» خود را … بهکار گرفته و افرادی از قربانیان …را واداشتهاند، تا آنچه را که شکنجهگران میخواهند، بی کم و کاست تکرار کنند. بهوضوح دیده میشود که این «اعترافات» فرسنگها از سیاق و شیوهٔ تفکر و قلم این قربانیان فاصله دارد … [و] حاکی از شکسته شدن این عده از قربانیان در زیر شکنجههای وحشیانهٔ قرون وسطایی استاز اینرو کمیتهٔ برون مرزی حزب تودهٔ ایران اعلام میکند، که رفقای دربند، از اعضای رهبری حزب، تا هنگامی که در اسارت و زیر شکنجه هستند دارای هیچگونه مسئولیت عملی در سازمان نمیباشند و سخنان و توصیهها و اقداماتشان … فاقد هرگونه اعتبار است». (تأکیدها از ماست)

این تقسیمبندی رفقای دربند رهبری به «قهرمان» و «شکسته»، اثرات مخربی بر مجموعهٔ زندگی و فعالیت حزب در ۳۰ سال پس از یورشهای جمهوری اسلامی گذاشته است، که در آینده و در بیان مقاطع مختلف زندگی سه دههٔ اخیر حزب دربارهٔ آن سخن خواهیم گفت. نکتهٔ دیگر آن است که نه فقط برای تودهایها بلکه برای هر فردی روشن بود که رفقای دربند رهبری بهعلت حضور در زندان دارای مسؤولیت سازمانی نبودند، در عینحال که جایگاه حقوقی آنها بهعنوان عضو کمیتهٔ مرکزی محفوظ بود. همچنین، در زمان صدور اطلاعیهٔ فوق، تنها اظهارات علنی انجام شده در «شوهای تلویزیرنی» مورد نظر بود و بیاعتباری این اظهارات نیز مانند روز روشن بود. بنابراین این سؤال پیش میآید که صدور اطلاعیهٔ فوق برای توضیح واضحات و همچنین تقسمبندی رفقای زندانی به «قهرمان» و «شکسته» چه هدفی را دنبال میکرد؟ پاسخ این پرسش را رفقایی که چنین تصمیماتی گرفتهاند به پیشگاه تاریخ و حزب بدهکارند.

تدارک و برگزاری «پلنوم ۱۸»

۱- گسترده بودن یورشهای جمهوری اسلامی به حزب و پیامدهای ژرف آن، وضعیت و روحیهٔ خاصی را بر تودهایها و حزبشان حاکم کرده بود. خواست احیا ارگانهای حزبی تنها در فعالیت پرشور بخشی از رفقا در داخل کشور خود را نشان نداد، بلکه آغاز خروج سریع حزب از شرایط تحمیل شده بر آن، آرزوی تمام تودهایها و دوستداران حزب توده ایران بود.

در این میان حضور رفیق خاوری در بیرون از کشور باعث قوت قلب و امید به بازسازی ارگانهای حزبی بود. ایشان بهعلت تحمل ۱۵ سال زندان در زندانهای رژیم شاه و بهدلیل تبلیغاتی که حزب در سالهای پیش و پس از انقلاب دربارهٔ او کرد، در میان تودهایها چهرهای معتبر و محبوب بود. اعتباری که هیچیک از رهبرانی که قبل یا بعد از یورشها مقیم خارج از کشور شده بودند، از جمله دو دبیرکل سابق حزب، رفقای فقید رادمنش و اسکندری، از آن برخوردار نبودند. نفوذ رفیق خاوری بر قلوب تودهایها نهتنها نقطهٔ امید بود، بلکه وظیفهٔ بسیار سنگینی را بر دوش ایشان میگذاشت.

نگارندگان این سطور کوچکترین شکی در انگیزهٔ مثبت رفیق خاوری برای پاسخ به ضرورتی که تاریخ برخلاف میل ایشان در مقابلشان قرار داده بود ندارند. اما سؤال این است که رفیق خاوری تا چه حد توانست حتی در گام نخست که سر و سامان بخشیدن به ساختار مرکزی حزب بود، از عهده وظیفه تاریخی خود برآید؟ ما کوشش میکنیم در سطور زیر در حد توان، امکانات و اطلاعات خویش به این پرسش پاسخ دهیم. همین جا یکبار دیگر از تمام رفقایی که اطلاعاتی در این زمینه دارند، درخواست میکنیم که به ما در تکمیل آنچه نوشته شده و در آینده مینویسیم، کمک کنند و اشتباهات احتمالی ما را نیز تصحیح نمایند.

۲- بنا به دو اطلاعیهٔ «کمیتهٔ برون مرزی حزب توده ایران»، برگزاری پلنوم از وظایف «کمیتهٔ برون مرزی» بود. در اطلاعیهٔ ۱۲ تیر ۱۳۶۲ آمده است:

اسناد رسمی حزب، تا برگزاری پلنوم هجدهم، آن اسنادی است که توسط کمیتهٔ برون مرزی حزب منتشر می شود….

و در اعلامیهٔ ۳۱ شهریور ۱۳۶۲ چنین میخوانیم:

رهنمودهای حزبی توسط ارگانهای صلاحیتدار حزبی، که بهتدریج سازمان داده میشود، به اطلاع رفقا خواهد رسید. تا بهوجود آمدن این ارگانها، فعلاً کمیتهٔ برون مرزی وظایف عاجل کمیته مرکزی حزب توده ایران را بهعهده گرفته است.

اما برگزاری «پلنوم ۱۸»، با دور زدن «کمیتهٔ برون مرزی»، بهوسیلهٔ رفیق خاوری و رفقای دیگری سازماندهی شد. بر اساس قراین بعدی بر این باوریم که این رفقای دیگر باید رفیق فقید صفری و رفیق لاهرودی بوده باشند. اما ما مطلب مستندی در اینباره نداریم و این موضوعی است که تنها رفیق خاوری میتوانند به آن پاسخگو  باشند.

۳- چرا بر اجلاس مزبور نام «پلنوم ۱۸» گذاشته شد؟ اکثریت اعضای رهبری حزب در زندان بودند. لذا نهادن نام پلنوم بر اجلاس موسوم به «پلنوم ۱۸» کاری برخلاف اصول و پرنسیبهای شناخته شدهٔ حزبی بود.

یادآوری گوشهای از تاریخ حزب در اینجا ضروری است. کنگرهٔ دوم حزب در اردیبهشت ۱۳۲۷ تشکیل شد و اعضای کمیتهٔ مرکزی را انتخاب کرد. تا زمان «غیرقانونی» اعلام شدن حزب تودهٔ ایران توسط رژیم شاه در بهمن ماه همان سال، کمیتهٔ مرکزی سه پلنوم برگزار کرد. اما با مهاجرت بخش بزرگی از رفقای مرکزیت پس از آغاز زندگی مخفی حزب، تنها اقلیتی از کمیته مرکزی در ایران باقی ماندند. دقیقاً بهعلت همین در اقلیت بودن، پلنوم چهارم حزب ۴ سال پس از کودتای ۲۸ مرداد و با حضور  اکثریت اعضای کمیتهٔ مرکزی در مهاجرت تشکیل شد.

اینها پرسشهایی است که بارها از سوی پیشکسوتان تودهای و بسیاری دیگر پس از برگزاری «پلنوم ۱۸» مطرح شد و هنوز بیپاسخ مانده است. چرا اجلاسی که اقلیت کمیتهٔ مرکزی در آن حضور داشتند، پلنوم نامیده شد؟ آیا نمیشد همین اعضای باقیماندهٔ کمیته مرکزی را به نشستی عادی و نه پلنوم فراخواند، از آنها نظرخواهی کرد و احیاناً نشست وسیعتری را با حضور بخشی از کادرهای حزبی ـــ همانگونه که در پلنوم وسیع چهارم انجام شد ـــ فراخواند و با آنان بهمشورت نشست؟ آیا لازمهٔ گرداندن چرخ امور حزب در گرو نقض اصول و پرنسیبهای سازمانی، آنهم در سطح برگزاری پلنوم کمیتهٔ مرکزی بود؟ آیا نهادن عنوان پلنوم بر اجلاس موسوم به «پلنوم ۱۸» بهطور خودبهخود بهمعنای نقض حقوق رفقای دربند رهبری، که در آن مقطع اکثریت آنها در قید حیات بودند، نبود؟ تأکید میکنیم که این وظیفهٔ رفقای تصمیم گیرنده است که به این پرسشها و سؤالهای احتمالی دیگر پاسخ دهند.

۴- دربارهٔ ترکیب «پلنوم ۱۸»: برخی از رفقایی که در این اجلاس شرکت داده شدند، یا دیگر عضو کمیته مرکزی نبودند، یا در ابقای عضویت آنها در مرکزیت در جریان پلنوم وسیع ۱۷ کمیته مرکزی ابهام وجود داشت.

الف ـ در رابطه با رفیق فقید صفری

برای همگان روشن بود که رفیق فقید حمید صفری در پلنوم وسیع ۱۷ کمیتهٔ مرکزی حزب توده ایران از ترکیب رهبری حزب کنار گذاشته شد. دعوت او به «پلنوم ۱۸»، برگماری مجدد وی به عضویت در کمیتهٔ مرکزی و سپس عضویت در هیأت سیاسی و مقام دبیر دومی سازمان رسمی حزب، تخلف بزرگی بود که مورد اعتراض بسیاری از تودهایها، از جمله تعدادی از رفقای پیشکسوت عضو کمیتهٔ مرکزی حزب قرار گرفت. ما از میان مجموعهٔ اسناد منتشر شده در اینباره(۳)، بخشی از نامهٔ زندهیاد رفیق رحیم نامور، عضو اصلی کمیتهٔ مرکزی در پلنوم ۱۷ و از روزنامهنگاران قدیمی، را که در تاریخ ۹ مهر ۱۳۶۵ خطاب به «هیأت سیاسی» نوشته شده است، نقل میکنیم:

رفقای هیأت سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب توده ایران

امیدوارم مراتب زیر را که با سرنوشت حزب تودهٔ ایران ارتباط مییابد با برخورد مسئولانه و در آن حد که از بالاترین مقام حزبی انتظار میرود مورد توجه قرار دهید.

در شهریور ماه گذشته از طرف رفیق خاوری دبیر اول حزب تودهٔ ایران یک جلسهٔ عمومی مرکب از اعضای حزب مقیم کابل بهمنظور آشنا ساختن آنها با جریان کنفرانس ملی و سیاست و خط مشی حزب تشکیل گردید. در این جلسه از طرف یکی از اعضای حزب مسئلهٔ اخراج رفیق صفری از کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران مطرح گردید و توضیح خواسته شد که پس از یورش دوم به حزب و کشانده شدن افراد رهبری به سیاهچال زندان توسط دولت جمهوری اسلامی، چنین کسی چگونه و با کدام مجوز در مقام دبیر دومی حزب قرار گرفت. کاری که با روح اساسنامهٔ حزبی مغایر است.

در این جلسه و در پاسخ به این پرسش بود که رفیق خاوری دبیر اول حزب تودهٔ ایران برای نخستین بار پس از سکوت چند ساله بعد از یورش، رسماً تأیید کرد که رفیق صفری بهعلت استنکاف از بازگشت به ایران که مورد خواست رهبری بود، در پلنوم ۱۷ از ترکیب کمیتهٔ مرکزی برکنار شد. رفیق خاوری همچنین با تکیه بر موقعیت خود در آن زمان (عضو هیأت سیاسی و دبیر کمیته مرکزی) تأکید کرد که خود ایشان هم به اخراج رفیق صفری رأی موافق داده است.

رفیق خاوری بهمنظور توجیه این دعوت از یک اخراجی از کمیتهٔ مرکزی ادعا کردند که گویا پیش از تشکیل پلنوم هجدهم تحقیقاتی دربارهٔ اخراج رفیق صفری شده و معلوم گردیده اخراج ایشان از کمیته مرکزی درست نبوده و با این بیان هم تصمیم پلنوم ۱۷ و هم رأی خود به این تصمیم را تخطئه کردند….

موضوع اخراج رفیق صفری و سپس بازگرداندن ایشان و قرار دادن ایشان در مقام دبیر دومی حزب، بهصورت گستردهای در محافل حزبی بحث همهجانبهای را توأم با نارضایتی شدید اکثریت قریب بهاتفاق رفقای مقیم کابل برانگیخت…. به این جهت، برای اینکه بتوانم توضیحی ولو در حد ساکت کردن رفقا به آنها بدهم از رفیق خاوری دبیر اول حزب که مدعی شد گویا در تحقیقات بعدی برائت رفیق صفری به اثبات رسیده است تقاضا دارم لطفاً به پرسشهای زیر پاسخ بدهند.

۱- از …[زمان تشکیل] پلنوم ۱۷ تا … [زمان موجودیت] کمیته برون مرزی … ایشان طبق بیان صریح خودشان در جلسهٔ عمومی شهریور گذشته در جریان اخراج رفیق صفری از ترکیب کمیتهٔ مرکزی بودند و خودشان هم به اخراج رفیق صفری رأی موافق دادهاند و بعد از … به دام افتادن رفقای رهبری که کمیتهٔ برون مرزی اعلام موجودیت کرد بهفکر رسیدگی به وضع رفیق صفری افتادند.

۲- این رسیدگی به چه صورت، چه وقت، و در کدام کمیسیون صلاحیتدار انجام شد؟ اعضای این کمیسیون چه کسانی بودهاند؟ کدام سند رسمی از طرف چنین کمیسیونی منتشر شده؟ چرا اعضای کمیتهٔ مرکزی قبلا در جریان قرار نگرفتهاند؟

۳- اسناد مورد رسیدگی این کمیسیون آیا پیش از یورشها به حزب بهدست آمده است؟

الف: اگر اسناد پیش از یورش بهدست آمده چرا آنها را تسلیم مرکز رهبری حزب در ایران نکردهاند تا برائت رفیق صفری تأیید شود؟

ب: اگر اسناد بعد از یورش بهدست آمد به چه علت تسلیمکنندگان مورد مؤاخذه قرار نگرفتهاند که چرا تا آن موقع اسناد را افشا نکردهاند؟

۴- در این رابطه سراپای استدلالها مبنی بر برائت رفیق صفری مبتنی بوده است به شهادت شفاهی دو نفر از رفقا، رفیق عباس [ندیم] و رفیق عاصمی، و ادعا شده است که گویا رفیق صفری طی نامهای به رهبری آمادگی خود را برای حضور در پلنوم ۱۷ اعلام داشتهاند و گفته شده این نامه در اختیار رفیق عباس [ندیم] قرار دارد، و هیچگاه روشن نشده است که نامهٔ رفیق صفری بهعنوان رفقای رهبری در ایران، چگونه بهدست رفیق عباس [ندیم] افتاده که هیچگاه در ایران نبوده است.

نکتهٔ دیگر در این رابطه این است که چنین نامهای هیچگاه به هیچ مرجعی برای رسیدگی تسلیم نشده و جز اظهارات شفاهی رفقا عباس[ندیم] و عاصمی هیچ دلیل دیگری برای این موضوع وجود نداشته است.

ممکن است رفیق خاوری دبیر اول حزب استدلال کنند که رفیق صفری در حد یک عضو صلاحیت و توانایی فعالیت داشته است. در این صورت چرا این نظریه را با رهبری در مرکز در میان ننهادهاند تا در کمیتهٔ برون مرزی در زیر نظر رهبری از ایشان استفاده شود.

۵- رفیق خاوری دبیر اول حزب با کدام مجوز و بر اساس کدام رأی کمیسیون تحقیق و کدام مقام صلاحیتدار از رفیق صفری عضو اخراجی از کمیته مرکزی خواستار همکاری شده است؟ آیا این کار خودسرانه و بر خلاف اصول و اساسنامه حزب نبوده است؟

۶- بههنگام تشکیل پلنوم ۱۸، رفیق خاوری با کدام مجوز یک فرد اخراج شده از کمیته مرکزی را در کنار دیگران جای داد، پیش از اینکه کار او مورد رسیدگی قرار گرفته و استحقاق او برای شرکت در پلنوم محرز شده باشد؟

رفیق لاهرودی، که بنابر قراین موجود بههمراه رفقا خاوری و صفری نقش اصلی را در تدارک و برگزاری «پلنوم ۱۸» داشت و همگان بر روابط نزدیک او و رفیق صفری اذعان دارند، در کتاب خاطرات خویش («یادماندهها و ملاحظهها»، ناشر: فرقهٔ دمکرات آذربایجان، باکو، ۱۳۸۶) مهر تأیید بر امتناع رفیق صفری از بازگشت به ایران، یعنی دلیل اخراج این رفیق از کمیتهٔ مرکزی، میزند:

… من از طریق مسکو برای دیدار با انوشیروان ابراهیمی به برلین میرفتم…. با انوشیروان ابراهیمی و منوچهر بهزادی (این دو برای ملاقات با خانوادهشان به برلین شرقی آمده بودند)، دکتر جودت و حمید صفری ملاقات کردم…. ابراهیمی و بهزادی و جودت به ایران بازگشتند. صفری از بازگشت امتناع ورزید و این بهانهای شد برای اخراج وی …. (صفحات ۴-۶۶۳، تأکید از ماست).

ب ـ در رابطه با رفقای فرقهٔ دمکرات آذربایجان ایران

در پلنوم وسیع ۱۷ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران، علاوه بر رفقایی که ساکن ایران بودند، بر عضویت رفقا ایرج اسکندری، رضا رادمنش، اردشیر آوانسیان، داوود نوروزی، عباس ندیم و آشوت شهبازیان (که همگی در پلنوم حضور نداشتند و مقیم خارج از کشور بودند) در کمیتهٔ مرکزی تأکید شد. لذا بر اساس این تصمیم پلنوم ۱۷، رفیق لاهرودی و سایر اعضای مرکزیت حزب از فرقهٔ دمکرات آذربایجان ایران که کماکان در آذربایجان شوروی سکونت داشتند، دیگر جزو ترکیب کمیتهٔ مرکزی محسوب نمیشدند. مهمترین سند در این زمینه اظهارات رفیق لاهرودی در کتاب خاطرات خویش است:

در پلنوم ۱۷ (فروردین ۱۳۶۰) حتی یک نفر هم از نام مهاجرین فرقهٔ دمکرات آذربایجان داخل لیست ۷۸ نفری اعضای اصلی و مشاور کمیتهٔ مرکزی حزب توده ایران بهچشم نمیخورد. (ص ۶۶۲)

در جایی دیگر، رفیق لاهرودی دربارهٔ عدم بازگشت خود به ایران چنین مینویسد:

در مینسک، یکی از مهاجرین ضمن انتقاد از من اظهار داشت، برای لاهرودی از ایران پاسپورت فرستاده شد، اما او از رفتن به کشور خودداری نمود. رفیق خاوری نیز در این جلسه حضور داشت. من از پاسخ دادن به این حرف نادرست خودداری کردم. یادآور میشوم که تقی موسوی دوبار بهشکل مخفیانه برای دیدن زن بیمارش به باکو آمد. در یکی از این مسافرتها مشخصات خود را با چند عکس از طریق موسوی به ایران فرستادم. سندی که کیمنش به من داد شناسنامه بود، نه پاسپورت. (ص ۶۶۴)

این رفیق دربارهٔ انتخاب خود به عضویت کمیتهٔ مرکزی در پلنوم ۱۷ چنین نوشته است:

بنا به اطلاع دقیق از منابع موثق، لاهرودی بدون آنکه نامش در لیست اعضای کمیتهٔ مرکزی منظور شود در پلنوم ۱۷ به عضویت کمیتهٔ مرکزی حزب انتخاب شده بود. (ص ۶۷۲)

و بالاخره رفیق لاهرودی اسامی اعضای اصلی کمیته مرکزی از فرقه دمکرات آذربایجان، غیر از خود ایشان را که در «پلنوم ۱۸» حضور داشتند، چنین برمیشمارد:

لطفعلی اردبیلیان، عظیم عزیززاده، مارتیک گرگوریان … منتخب پلنوم ۱۵…. (صفحات ۲-۶۷۱)

رفیق لاهرودی توضیح نمیدهد که چرا بدون هیچگونه شهادتی و بدون تلاش مضاعفی از طرف رفیق خاوری (به آن صورت که رفیق خاوری دربارهٔ رفیق صفری انجام داد) عضویت ایشان در کمیتهٔ مرکزی، که خود زیر سؤال میبرد، بهعنوان امری مسلم در «پلنوم ۱۸» پذیرفته شد؟ ایشان توضیح نمیدهد که چگونه سه رفیق دیگر فرقه (رفقا اردبیلیان، عزیززاده و گریگوریان) سر از شرکت در «پلنوم ۱۸» درآوردند؟ آیا انتخاب آنها در پلنوم ۱۵، بیش از ۵ سال پیش از پلنوم ۱۷، دلیلی بر عضویتشان در کمیتهٔ مرکزی در زمان تشکیل «پلنوم ۱۸» بود؟

برگزاری «پلنوم ۱۸»، بهترتیبی که گفته شد، جز یک تخلف بزرگ سازمانی و نقض اصول و پرنسیبهای تشکیلاتی حزب نبود. مسؤولیت اصلی پاسخگویی در این زمینه با رفیق خاوری است که پس از نزدیک به ۳۰ سال، هنوز مسؤولیت خود را در این زمینه در پیشگاه حزب نپذیرفتهاند.

ایشان میتوانست پس از یورشها، آن بخش از اعضای کمیتهٔ مرکزی منتخب پلنوم وسیع ۱۷ را که عضویتشان در رهبری مسجل بود و از قبل در خارج از کشور بهسر میبردند، یا با جان بهدر بردن از دستگیریها مهاجرت کرده بودند، به نشستی فراخواند و برای بازسازی ارگانهای مرکزی حزب با آنها بهمشورت بنشیند، و همچنین ادهاعای کسانی مانند رفیق فقید صفری و رفقای فرقهٔ دمکرات آذربایجان را نیز در این نشست مورد بررسی قرار دهد.

با نقض فاحش اصول سازمانی در برگزاری «پلنوم ۱۸»، جایگزینی «رهبری جدید» بهجای رهبری دربند حزب و فاصله گرفتن از مشی سیاسی دوران ۶۱-۱۳۵۷، بازسازی حزب بر پایههای لرزانی بنیاد نهاده شد که آثار آن را در تمام طول ۳۰ سال اخیر شاهد بودهایم.

ما در بخش بعدی «آنچه در حزب گذشت» با انتشار سند سیاسی مصوب «پلنوم ۱۸» و بازگویی واقعیاتها دربارهٔ جریان این اجلاس، به گفتار خویش ادامه میدهیم.

ــــــــــــــــــــ
زیرنویسها

۱- آنچه تحت عنوان «راه توده» دورهٔ دوم در مهر ۱۳۷۱ «با وظیفهای نوین دورهٔ دوم فعالیت خود را آغاز» کرد (سرمقاله تحت عنوان «سلامی دوباره»)، ارتباطی با «راه توده» دورهٔ اول و سازمان رسمی حزب ندارد. «راه توده» جدید بر اساس تصمیم و ابتکار فردی رفقا علیرضا خدایی و فرهاد عاصمی منتشر شد.

۲- آقایان بابک امیرخسروی و فرهاد فرجاد آزاد تنها در یک جلسه و برای ساعاتی در «کمیتهٔ برون مرزی» شرکت کردند.

۳- رفقای مختلفی به مسایل مربوط به «پلنوم ۱۸» پرداخته و نظرات خود را منتشر کردهاند. از جمله: رفقای فقید ایرج اسکندری («خاطرات سیاسی»، نوشتهٔ ایرج اسکندری، بهکوشش علی دهباشی، تهران، ۱۳۶۸)، و اردشیر آوانسیان (نامه به «رفقای گرامی علی خاوری، اکبر شاندرمنی، فروغیان، بابک امیر خسروی و نوروزی». این نامه برخلاف خواست نویسنده در اردیبهشت ۱۳۶۶ توسط آقای امیرخسروی منتشر شد) و اکبر شاندرمنی (استعفانامهٔ ایشان از عضویت در  «هیأت سیاسی» که در نشست مرداد ۱۳۶۵ این هیأت ارائه شد).