جنگ ایران ۳/۰

نویسنده: آلاستر کروک ــ 

رکود بازار در ایالات متحده ــــ که با بحران انرژی تشدید می‌شود ــــ می‌تواند امیدهای ترامپ برای پیروزی در انتخابات میان‌دوره‌ای را به فاجعه تبدیل کند.

هنگامی که نیروی دریایی ایالات متحده، با هماهنگی قطر و عمان، شامگاه سه‌شنبه تلاش کرد به‌جای آن که از مسیر رسمی مورد تأیید ایران عبور کند، کاروانی متشکل از چهار کشتی را از طریق آب‌های عمان و از تنگهٔ هرمز عبور دهد. ترامپ شاید تصور می‌کرد (یا به او گفته شده بود) که با توجه به برگزاری مراسم عظیم تشییع رهبر فقید، آیت‌الله علی خامنه‌ای، ایران واکنشی نشان نخواهد داد، و نیروی دریایی آمریکا خواهد توانست با زور یک کریدور آمریکایی را باز کند. اما ترامپ این کنایهٔ ایران را به‌درستی درک نکرده بود ــــ هرمز «سلاح اتمی» ایران است. ایران هرگز از آن دست نخواهد کشید.

ترامپ، در تضادی آشکار با مفاد مندرج در بند پنجم تفاهم‌نامه، اصرار دارد که ایران هیچ حقی برای مداخله در عبور هیچ کشتی‌ای از تنگه هرمز ندارد. با این حال، ایران همچنان در چارچوب توافق کاهش تنش عمل می‌کند و بارها هشدار داده است که هر شناوری را که سازوکار کنترل ایران را دور بزند، هدف قرار خواهد داد.

ایران مستقیماً به چالش ترامپ علیه کنترل ایران بر تنگه پاسخ داد و دو کشتی را با موشک و کشتی سومی را با یک پهپاد مسلح هدف قرار داد. یک نفتکش چهارم متعلق به قطر، که حامل گاز طبیعی مایع بود، دچار آتش‌سوزی شد و خدمهٔ آن ناچار شدند کشتی آسیب‌دیده را ترک کنند.

این پاسخ‌های ایران موجب شد ترامپ دستور حملات هوایی آمریکا علیه اهدافی در ایران را صادر کند؛ تحریم‌های صادرات نفت جمهوری اسلامی را دوباره برقرار سازد؛ و چارچوب تفاهم‌نامه‌ای را که با آنچه «اوباش ایرانی» خواند لغو کند و بدین ترتیب به آتش‌بس پایان دهد.

ترامپ در اجلاس ناتو در آنکارا گفت: «دیشب ضربهٔ سختی به آن‌ها زدیم. احتمالاً امشب هم دوباره ضربهٔ سختی به آن‌ها خواهیم زد».

ترامپ چهارشنبه شب نیز بار دیگر ایران را هدف قرار داد؛ با وجود آن که ایران کشتی دیگری را که قصد دور زدن کریدور ایران را داشت، هدف قرار نداده بود.

در پاسخ، ایران موشک‌های بالستیک و پهپادهایی را به‌سوی پایگاه‌های آمریکا در کویت، بحرین، امارات متحدهٔ عربی، و پایگاه هوایی موفق السلطي در اردن شلیک کرد.

معاون رئیس‌جمهور، ونس، خطاب به ایران می‌گوید: «اگر تلاش کنید تنگهٔ هرمز را ببندید، ارتش آمریکا پاسخ خواهد داد. موضوع به همین سادگی است». یعنی یا ایران تنگه را کاملاً برای همه باز نگه‌می‌دارد، یا آمریکا، همان‌گونه که سه‌شنبه شب انجام داد، به حملات خود ادامه خواهد داد.

ایران تأکید می‌کند که این آمریکا بوده که تفاهم‌نامه را نقض کرده است، و (از طریق سخنگوی کمیسیون امنیت ملی مجلس ایران) هشدار می‌دهد که هرگونه حملهٔ بیشتر آمریکا علیه ایران با یک تهاجم غافلگیرکننده و همه‌جانبهٔ ایران پاسخ داده خواهد شد؛ و همچنین ممکن است گزینه‌های دیگری نیز در دستور کار قرار گیرد، از جمله خروج ایران از پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای (NPT)، تغییر دکترین هسته‌ای کشور، و بستن تنگهٔ باب‌المندب در کنار تنگهٔ هرمز.

بنابراین، معاون رئیس‌جمهور ونس می‌گوید اگر ایران هرمز را محدود کند (یعنی فقط کشتی‌های کشورهای دوست بتوانند از آن عبور کنند)، آمریکا تنش را تشدید خواهد کرد. و ایران نیز در پاسخ به این تهدید هشدار می‌دهد که از نظر نظامی تنش را تشدید خواهد کرد ــــ در برابر هر حملهٔ آمریکا، دو حمله انجام خواهد داد ــــ و ممکن است به دکترین‌های جدید جنگی نیز روی آورد.

در اصل، ظاهراً تا حدی به‌دلیل خشم ناشی از سقوط محبوبیتش در داخل آمریکا، ترامپ خود را وارد یک تلهٔ تشدید تنش کرده است. با این حال، او مستقیماً با تلاش برای «زرنگ‌بازی» در خلال مشغولیت ایران به مراسم تشییع خامنه‌ای، و کسب یک «پیروزی سریع»، خود را در این وضعیت قرار داد.

این مرحله از تشدید تنش تا چه زمانی ادامه خواهد یافت؟ بی‌تردید، این روند نه به باز شدن تنگه خواهد انجامید و نه بازگشت به وضعیت پیش از جنگ را به‌همراه خواهد داشت. تا زمانی که ایران توانایی اعمال کنترل بر هرمز را حفظ کند، هیچ دلیلی وجود ندارد که تصور شود اوضاع به شرایط سابق بازخواهد گشت.

برعکس، محتمل‌تر آن است که این بحران، آغاز بحران اقتصادی جهانیِ در کمین را شتاب بخشد؛ بحرانی که ممکن است تا زمانی ادامه یابد که ــــ هم‌زمان با ادامهٔ کاهش ذخایر نفت ترش و آشکار شدن آثار آن بر اقتصاد واقعی در غرب ــــ فشار اقتصادی به سطحی حاد برسد.

با توجه به کمبود مهمات و آغاز کاهش تجهیزات هوایی در خاورمیانه، احتمالاً ترامپ دیگر توان و امکانات لازم برای ورود به یک «جنگ ایران ۳/۰» تمام‌عیار را ندارد.

بنابراین، زمان‌بندی این دور جدید از درگیری‌های محدود و متقابل، احتمالاً بر اساس میزان ذخایر پالایشگاه‌های آمریکا تعیین خواهد شد؛ اما همچنین به میزان آسیبی که ترامپ در داخل کشور و در چارچوب افول چشم‌انداز سیاسی خود متحمل می‌شود، و نیز به روحیهٔ او که از هرگونه تحقیر شخصی بیزار است، بستگی خواهد داشت.

از کجا همه‌چیز به بیراهه رفت؟

شاید نقطهٔ اصلی ماجرا به زمانی بازگردد که رهبر جدید ایران، سید مجتبی، در بیانیه‌ای اعلام کرد که دربارهٔ تفاهم‌نامه دیدگاهی متفاوت با تیم مذاکره‌کننده داشته است، اما پس از آن که رئیس‌جمهور ایران به او اطمینان داده که اصول کلان ایران در روابط با آمریکا رعایت خواهد شد، با ادامهٔ آن موافقت کرده است.

بیانیهٔ رهبر معظم، مجتبی خامنه‌ای، هم به آمریکا و هم به مذاکره‌کنندگان ایرانی هشدار داد که تأیید تفاهم‌نامه از سوی ایران به‌معنای اعطای اختیار نامحدود نیست، بلکه کاملاً به ده اصل اعلام‌شده از سوی رهبر جدید وابسته است.

در مقطعی، ظاهراً مقام رهبری ایران به این نتیجه رسید که آمریکا در حال فریب دادن ایران است؛ این که تفاهم‌نامه یک فریب بوده است؛

«و اینکه تمامی رویدادهایی که پس از اعلام تفاهم‌نامه رخ داده‌اند، بازتاب راهبردی از سوی آمریکا هستند که بر این دیدگاه استوار است که در دور قبلی جنگ علیه ایران، [آمریکا و اسرائیل] به اهداف خود دست نیافتند؛ بنابراین لازم بود رویارویی ــــ هرچند به طور موقت ــــ متوقف شود تا بتوانند تجدید قوا کرده و برای دور جدیدی از جنگ، در زمانی که شرایط مناسب فراهم شود، آمادگی بیشتری پیدا کنند».

این امر باعث شد ایران به این جمع‌بندی برسد که مؤلفه‌های هرمز و لبنان اهرم‌های حیاتی برای ورود به یک جنگ جدید هستند؛ جنگی که در شرایط تشدید فشارهای غرب به‌عنوان یک راهبرد موقت، و در حالی که آمریکا و اسرائیل خود را برای دور بعدی جنگ آماده می‌کنند، اهمیت پیدا می‌کنند.

راهبرد موقت آمریکا تغییری در اهداف آمریکا و اسرائیل ایجاد نکرده است، بلکه صرفاً سازوکارهای اجرایی آن‌ها را تعدیل کرده تا برخی مصالحه‌هایی که واشنگتن ضروری می‌داند (از جمله همکاری نزدیک‌تر با ترکیه، و از طریق اردوغان برای تعامل با جولانی در سوریه) فراهم شود، صحنهٔ لبنان بازچینی گردد، و سپس، همان‌گونه که ونس توضیح داده، «وضعیت مهره‌ها ارزیابی شود».

قطعی نیست که این سیاست جدید آمریکا موفق شود. جهان به‌سرعت در حال تغییر است. آنچه انتظار می‌رفت پیروزی اسرائیل بر خاورمیانه باشد به شکست انجامیده است. احتمالاً تلاش ترامپ از طریق تفاهم‌نامه برای گشودن هرمز نیز شکست خواهد خورد.

جنگ مرتبط علیه روسیه و محاصرهٔ چین نیز در حال تزلزل است؛ و حتی نفوذ اسرائیل بر آمریکا ــــ که تا امروز خدشه‌ناپذیر به نظر می‌رسید ــــ نیز زیر سؤال رفته است.

رحم امانوئل، از چهره‌های ارشد حزب دموکرات آمریکا و از گزینه‌های احتمالی نامزدی ریاست‌جمهوری این حزب در سال ۲۰۲۸، دیروز در اسرائیل سخنرانی کرد و با صراحت هشدار داد که اسرائیل «حمایت جهان را از دست داده، به یک “منفور منطقه‌ای” تبدیل شده، و اتحادش با آمریکا “در نقطهٔ عطف” قرار گرفته است».

و سرانجام، اکنون می‌توان «قوی سیاه» دیگری را دید که در آب‌هایی هر روز روشن‌تر شنا می‌کند. اریک کاتز در نشریه Notus می‌نویسد: «پیش‌نویس گزارشی در وزارت خزانه‌داری آمریکا قرار است دربارهٔ خطرات ناشی از بازار هوش مصنوعی هشدار دهد، و جنبه‌های کلیدی آن را با حباب دات‌کام که در اوایل دههٔ ۲۰۰۰ اقتصاد آمریکا را متلاشی کرد، مقایسه کند».

تحلیلگران وزارت خزانه‌داری نوشته‌اند:

کارشناسان حرفه‌ای وزارت خزانه‌داری به این نتیجه رسیده‌اند که شرکت‌های هوش مصنوعی بسیار عمیق‌تر از شرکت‌های دوران دات‌کام در اقتصاد آمریکا ریشه دوانده‌اند، و اگر شرایط مالی تغییر کند، اهداف بهره‌وری محقق نشود، یا گلوگاه‌های مختلف مانع رشد شوند، خطری بسیار بزرگ برای کل نظام اقتصادی ایجاد خواهند کرد. رکود در بازار هوش مصنوعی، امواج شوک را در سراسر اکوسیستم اقتصادی منتشر خواهد کرد.

رکود بازار در ایالات متحده ــــ که با بحران انرژی تشدید شود ـــــ می‌تواند امیدهای ترامپ برای موفقیت در انتخابات میان‌دوره‌ای را به فاجعه تبدیل کند.

منبع: بنیاد فرهنگ استراتژیک، ۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۲۶
https://strategic-culture.su/news/2026/07/13/iran-war-3-0/




جنگ آمریکا علیه ایران ادامه دارد

نویسنده: برایان برلِتیک ــ 

ایالات متحده، در حالی که میدان نبرد را برای دور بعدی جنگ آماده می‌کند، همچنان دیپلماسی با ایران را به نمایش می‌گذارد.

ایالات متحده همچنان در قبال تازه‌ترین «یادداشت تفاهم» (MOU) با ایران نمایش دیپلماسی اجرا می‌کند؛ یادداشت تفاهمی که ابتدا امضا شد، سپس بلافاصله توسط آمریکا نقض گردید، دوباره مورد مذاکره قرار گرفت، و ظاهراً بار دیگر بر سر آن توافق حاصل شد. واشنگتن از این وقفه در جنگ تمام‌عیار استفاده می‌کند تا با دقت میدان نبرد را برای آنچه ناگزیر دور دیگری از تجاوز گسترده خواهد بود، آماده سازد.

در این فاصله، ایالات متحده همچنان هر زمان که بخواهد ایران و متحدانش را در سراسر منطقه هدف حمله قرار می‌دهد.

این روند در چارچوب اسناد سیاست‌گذاری آمریکا طی سال‌های گذشته صورت می‌گیرد؛ اسنادی که آشکارا اذعان کرده‌اند دیپلماسی فی‌نفسه علیه ایران به کار گرفته خواهد شد تا به‌جای جلوگیری از جنگ، بهانه‌ای برای آغاز آن ایجاد کند.

ایالات متحده دقیقاً همین سیاست را از طریق موارد متعدد خیانت عامدانه به روندهای دیپلماتیک اجرا کرده است؛ از جمله نقض به‌اصطلاح «توافق هسته‌ای» (برنامهٔ جامع اقدام مشترک یا JCPOA) و همچنین دو عملیات پیاپی موسوم به «قطع سر» که آمریکا در میانه مذاکرات آمریکا و ایران طی سال‌های ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ انجام داد.

این تازه‌ترین نمونه‌های فریبکاری آمریکا ادامهٔ دهه‌ها جنگ علیه غرب آسیا است؛ جنگی با هدف تحمیل سلطهٔ آمریکا بر منطقه و محاصره و منزوی کردن تدریجی ایران ــــ هم از طریق مداخله، تروریسم، و تجاوز نظامی علیه خود ایران، و هم علیه شبکهٔ متحدان منطقه‌ای آن.

اسناد سیاستی آمریکا از مدت‌ها پیش تصریح کرده‌اند که شبکهٔ متحدان منطقه‌ای ایران بخش کلیدی سیاست امنیت ملی این کشور است، و حتی آن را به‌طور مشخص در قالب توانمندی‌های دفاعی و تلافی‌جویانه توصیف کرده‌اند.

یکی از این اسناد، گزارش سال ۲۰۰۹ مؤسسهٔ «رَند» با عنوان «خطرناک اما نه قادر مطلق: بررسی دامنه و محدودیت‌های قدرت ایران در خاورمیانه»، در بخشی با عنوان «ایران راهبرد منطقه‌ای چندوجهی با نقاط قوت و محدودیت‌ها را دنبال می‌کند» چنین توضیح می‌دهد:

ایران از نیروی متعارف ضعیفی برخوردار است. رهبران ایران مدت‌ها است بر گذار به یک راهبرد نامتقارن برای دفاع از سرزمین تأکید کرده‌اند؛ راهبردی که قرار است هزینه‌هایی غیرقابل تحمل بر هر مهاجم تحمیل کند. بخش عمدهٔ این راهبرد بر مفاهیمی چون «دفاع موزاییکی»، جنگ پارتیزانی، و بسیج مردمی نیروهای کمکی بسیج استوار است.

و در ادامه می‌افزاید:

ایران بر گروه‌های موسوم به نیابتی نفوذ محدودی دارد. برای جبران ضعف متعارف خود، ایران سال‌ها است از نظر مالی و نظامی از مجموعه‌ای از گروه‌های اسلام‌گرای غیردولتی حمایت می‌کند. بر اساس دکترین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، این «راهبرد پیرامونی» با هدف ایجاد عمق راهبردی برای دفاع از سرزمین ایران طراحی شده است؛ به‌گونه‌ای که نبرد را به عمق اردوگاه دشمن منتقل کند. در مورد حماس و حزب‌الله، این راهبرد همچنین برای ایران مشروعیتی در میان افکار عمومی عرب ایجاد می‌کند که از رویکرد محافظه‌کارانهٔ دولت‌های خود در قبال مسألهٔ فلسطین ناراضی هستند. در عمل، تهران در موضوعاتی مانند فلسطین «عرب‌تر از اعراب» عمل می‌کند.

در حمایت از گروه‌های عمدهٔ شیعهٔ مسلح در عراق و لبنان، تهران انتظار درجه‌ای از عمل متقابل دارد. این موضوع به‌ویژه در صورت حملهٔ آمریکا اهمیت پیدا می‌کند؛ جایی که ایران انتظار دارد این گروه‌ها بدون تردید به‌عنوان عوامل تلافی‌جو عمل کنند.

بنابراین، سیاست‌گذاران آمریکایی کاملاً آگاه‌اند که حمایت ایران از سازمان‌هایی مانند حزب‌الله در لبنان، انصارالله در یمن، یا نیروهای بسیج مردمی در عراق، ماهیتی دفاعی دارد و برخلاف آنچه نمایش سیاسی آمریکا برای فروش جنگ‌های تجاوزکارانه علیه ایران به افکار عمومی آمریکا و جهان القا می‌کند، یک سیاست غیرمنطقی، تهاجمی، توسعه‌طلبانه، یا حتی «تروریستی» نیست.

این همچنین بدان معنا است که سیاست‌گذاران آمریکایی به‌خوبی می‌دانند که برای منزوی کردن و تضعیف خود ایران، ابتدا باید این عمق راهبردی‌ای را که ایران در سراسر منطقه ایجاد کرده است، تضعیف یا به‌طور کامل نابود کنند.

و دقیقاً همین هدف، دست‌کم طی ۲۶ سال گذشته محرک سیاست آمریکا در قبال ایران در منطقه بوده است؛ از جمله جنگ، اشغال، و جنگ‌های نیابتی آمریکا در لبنان، یمن، عراق و همچنین سوریه.

این سیاست همچنین در قلب تداوم تجاوز علیه ایران قرار دارد؛ تجاوزی که بسیاری آن را صرفاً جنگی شکست‌خورده برای تغییر رژیم می‌دانند، در حالی که در واقع ادامهٔ روند فرسایش تدریجی ایران و شبکهٔ متحدان منطقه‌ای آن است؛ هم‌زمان با پیشبرد اهداف گسترده‌تر آمریکا فراتر از منطقه.

در سراسر قرن بیست و یکم، ایالات متحده یا مستقیماً به این متحدان ایران حمله کرده است یا از طریق شبکهٔ نیروهای نیابتی خود در منطقه، از جمله اسرائیل و گروه‌های افراطی، و نیز از طریق متحدان خود در خلیج فارس و ترکیه، علیه آنان اقدام کرده است. جنگ تجاوزکارانه‌ای که اسرائیل با حمایت آمریکا علیه لبنان در سال ۲۰۰۶ به‌راه انداخت و تهاجم مجدد آن در سال جاری، در کنار جنگی که علیه یمن با نتایجی متفاوت به‌راه افتاد، و همچنین سرنگونی نهایی متحد نزدیک ایران، یعنی سوریه، در سال ۲۰۲۴، دو سر این روند را تشکیل می‌دهند.

نگاهی به نقشهٔ منطقه از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۲۶ نشان می‌دهد که ایالات متحده به‌تدریج شبکهٔ اتحادهای ایران را محاصره و حذف کرده و اکنون مستقیماً علیه خود ایران وارد جنگ شده است.

این واقعیت احتمالاً توضیح می‌دهد که چرا ایران اصرار داشت هرگونه آتش‌بس میان آمریکا و ایران باید شامل آتش‌بس در قبال متحدان منطقه‌ای ایران نیز باشد؛ به‌ویژه حزب‌الله لبنان. همچنین، احتمالاً به همین دلیل بود که هنگامی که آمریکا از طریق اسرائیل به جنگ تجاوزکارانه علیه حزب‌الله در لبنان ادامه داد، ایران اجرای بخش‌هایی از یادداشت تفاهم (MOU) را به حالت تعلیق درآورد.

هر اقدامی کمتر از این، به‌منزلهٔ آن بود که ایران جبهه خود را در برابر آمریکا منجمد کند و به واشنگتن فرصت دهد تا نیروها و راهبردهای خود را تجدید سازمان و تسلیح کند، در حالی که هم‌زمان به فرسایش راهبرد دفاع نامتقارن منطقه‌ای ایران ادامه دهد، و در نهایت، در آستانهٔ آنچه به‌طور اجتناب‌ناپذیر دور جدیدی از خصومت‌های گسترده‌تر تحریک‌شده از سوی آمریکا علیه ایران در آینده نزدیک یا میان‌مدت خواهد بود، برتری بیشتری به‌دست آورد.

نمایش صلح، در حالی که جنگی خصمانه مدیریت می‌شود

در ظاهر، این تصور که ایالات متحده اصلاً حق دارد از ایران مطالباتی داشته باشد با حقوق بین‌الملل در تضاد است. آمریکا، که در آمریکای شمالی و نیمکره غربی قرار دارد و هزاران کیلومتر از ایران و غرب آسیا (که از آن با عنوان خاورمیانه نیز یاد می‌شود) فاصله دارد، هیچ منفعت مشروع یا دغدغه واقعی «امنیت ملی» در غرب آسیا یا در ارتباط با ایران ندارد.

ادعای آمریکا مبنی بر این‌که «از نظر انرژی مستقل است» نیز هرگونه ادعای این کشور را مبنی بر این که تحولات غرب آسیا به‌نوعی منافع مشروع آمریکا را تحت تأثیر قرار می‌دهد، بیش از پیش تضعیف می‌کند.

ادعاهایی مبنی بر این که ایران طی «۴۷ سال» آمریکایی‌ها را هدف قرار داده و کشته است، این واقعیت را نادیده می‌گیرد که آن آمریکایی‌ها نیروهای نظامی آمریکا بودند که بسیار نزدیک‌تر از سواحل خود آمریکا به ایران، در جریان مجموعه‌ای از تهاجمات، اشغالگری‌ها و دیگر مداخلات نظامی غیرقانونی و غیرقابل توجیه در منطقه فعالیت می‌کردند.

همانند همهٔ بهانه‌های آمریکا برای آغاز جنگ‌های تجاوزکارانه غیرقانونی، «شواهد» واقعی مبنی بر مسؤول بودن ایران در این حملات نیز بسیار سست و ناچیز است.

به‌همین ترتیب، ادعاهایی مبنی بر این که ایران پشت پرده سوءقصد ادعایی علیه رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، قرار داشته نیز فاقد هرگونه مبنای مستدل است. این ادعاها صرفاً بر گفته‌های فرد مظنون استوار است که مدعی شده ایران او را برای انجام این سوءقصد هدایت کرده بود، در حالی که هیچ مدرک واقعی برای اثبات این ادعاها وجود ندارد.

درست همان‌گونه که تحریم، تضعیف، براندازی، و سرانجام حمله و اشغال عراق از سوی آمریکا بر پایهٔ بهانه‌هایی صورت گرفت که اکنون خود آمریکا نیز به ساختگی و عامدانه بودن آنها اذعان دارد، واشنگتن نیز می‌کوشد اشغال و سلطه غیرقانونی خود بر غرب آسیا را ــــ در منطقه‌ای که یک نیم‌کره‌ٔ کامل با خاک آمریکا فاصله دارد ــــ گسترش دهد، بی‌آن که حتی تلاشی جدی برای پنهان کردن هدف واقعی خود انجام دهد.

در حالی که سیاستمداران و تصمیم‌گیرندگان آمریکایی پیوسته ادعا می‌کنند ایران «آمریکایی‌ها را کشته» یا «در پی دستیابی به سلاح هسته‌ای است»، به‌طور فزاینده‌ اذعان‌هایی علنی منتشر می‌شود که نشان می‌دهد تابع کردن یا سرنگونی مستقیم ایران، در واقع در خدمت هدف آمریکا برای محاصره و مهار چین، و همچنین از میان برداشتن نظم جهانی چندقطبی است که چین و متحدانش آن را به‌عنوان جایگزینی برای نظم تک‌قطبی تحت سلطهٔ آمریکا پیشنهاد می‌کنند.

فراتر از ایران و غرب آسیا: سلطه بر انرژی آسیا

کنترل غرب آسیا به ایالات متحده این امکان را می‌دهد که صادرات انرژی به چین و دیگر کشورهای آسیا را محدود یا مختل کند، چین را وادار سازد برای جایگزین کردن تا نیمی از واردات انرژی خود به تکاپو بیفتد، و بقیهٔ آسیا را نیز بیش از پیش به انرژی آمریکا وابسته کند.

بر اساس یادداشت تفاهم (MOU)، که اکنون در وضعیتی متزلزل قرار دارد، آمریکا محاصرهٔ بنادر ایران را متوقف کرده و ظاهراً در حال لغو تحریم‌های صادرات انرژی ایران است. هرچند ممکن است وسوسه‌انگیز باشد که این اقدام به‌عنوان «عقب‌نشینی» آمریکا از سیاست محاصره انرژی چین و دیگر کشورهای آسیایی تفسیر شود، اما باید توجه داشت که در نتیجهٔ جنگ تجاوزکارانهٔ آمریکا علیه ایران در فوریه ۲۰۲۶، بین ۱۸ تا ۲۰ درصد از کل تولید انرژی در منطقهٔ خلیج فارس مختل یا نابود شده است؛ وضعیتی که بازگرداندن آن به ظرفیت کامل، بسته به مورد، به چند هفته، چند ماه، و در برخی موارد بیش از یک سال زمان نیاز دارد.

همین مسأله، حتی اگر تمام مفاد یادداشت تفاهم فعلی نیز اجرا شود، همچنان به تشدید بحران انرژی‌ای که جنگ فوریه ۲۰۲۶ آمریکا ایجاد کرده است دامن خواهد زد. علاوه بر این، واشنگتن هر زمان که بخواهد می‌تواند مستقیماً یا از طریق نیروهای نیابتی خود در اسرائیل، بار دیگر درگیری‌ها را از سر بگیرد و با حمله به تأسیسات انرژی، هرگونه پیشرفت در بازگرداندن آن ۱۸ تا ۲۰ درصد ظرفیت مختل یا نابودشده را از بین ببرد یا حتی خسارت‌های گسترده‌تری در سراسر منطقه ایجاد کند.

ایالات متحده، در حالی که از کاهش محاصرهٔ بنادر ایران سخن می‌گوید، همچنان از طریق محاصرهٔ کوبا و نیز عملیات رهگیری صادرات انرژی روسیه با استفاده از نیروهای دریایی اروپایی و حملات پهپادی دریایی به کشتی‌های روسی ــــ که رسماً به اوکراین نسبت داده می‌شوند اما روزنامهٔ نیویورک تایمز اذعان کرده است توسط جامعهٔ اطلاعاتی و ارتش آمریکا سازماندهی و هدایت می‌شوند ــــ به اخلال در کشتیرانی دریایی در دیگر نقاط جهان ادامه می‌دهد.

بار دیگر باید تأکید کرد که واشنگتن هر زمان که بخواهد، می‌تواند حمل‌ونقل دریایی ایران را دوباره هدف قرار دهد و، چه در همان سطح گذشته و چه با شدت بسیار بیشتر، مختل کند.

ایالات متحده نشان داده است که نه‌تنها توان توقیف کشتی‌ها را در هر نقطه‌ای از تنگهٔ هرمز در خلیج فارس تا تنگهٔ مالاکا در منطقهٔ آسیا-اقیانوسیه دارد، بلکه قادر است با استفاده از موشک‌های ضدکشتی شلیک‌شده از ناوهای جنگی، و همچنین موشک‌های شلیک‌شده از هواپیماهای جنگی خود که در سراسر منطقه اما خارج از برد سامانه‌های پدافند هوایی و ضدکشتی ایران فعالیت می‌کنند، کشتی‌ها را هدف قرار دهد و از کار بیندازد. اگر آمریکا اراده کند، حتی اگر نتواند تعداد کشتی‌هایی را که با نیروهای ویژه توقیف می‌کند افزایش دهد، به‌سادگی می‌تواند تعداد کشتی‌هایی را که هدف قرار داده و از کار می‌اندازد، گسترش دهد.

مدیریت سطح اختلال یا تخریب تولید انرژی منطقه و نیز اختلال در حمل‌ونقل دریایی انرژی، نقشی اساسی در مدیریت قیمت‌های بازار و بحران اقتصادی نوظهوری داشت که آمریکا عامدانه با جنگ تجاوزکارانهٔ خود ایجاد کرد. واشنگتن به‌اندازه‌ای اختلال ایجاد کرد که کشورهای آسیایی را وادار سازد قراردادهای بلندمدت برای واردات گاز طبیعی مایع (LNG) آمریکا امضا کنند؛ پروژه‌هایی که طی سال‌های اخیر بدون وجود تقاضای واقعی برای آن‌ها توسعه یافته بودند.

حتی برخی از این پروژه‌ها تا سال ۲۰۲۵، «آبراه‌های مورد مناقشه» را به‌عنوان یکی از مزیت‌های فروش خود مطرح می‌کردند، در حالی که تنگهٔ هرمز تنها در سال ۲۰۲۶ در معرض تهدید و بسته شدن قرار گرفت.

اما آمریکا از ایجاد یک فروپاشی یا بحران فاجعه‌بار که ممکن بود کشورها را وادار به اتخاذ تدابیر اضطراری برای محافظت از خود، نه‌تنها در برابر اختلال صادرات انرژی از غرب آسیا بلکه در برابر تلاش‌های آمریکا برای سوءاستفاده از آنها، کند، خودداری کرد.

از این رو، آمریکا در حال اجرای نوعی «تخریب کنترل‌شده» است؛ هم علیه توانایی غرب آسیا برای تأمین انرژی آسیا و هم علیه اقتصادهای آسیایی وابسته به این انرژی. هدف آن ایجاد خسارتی است که به‌تدریج وابستگی کشورهای آسیایی را از غرب آسیا به‌سوی آمریکا منتقل کند، بی‌آن‌که جبهه‌ای متحد علیه خود آمریکا و برهم زدن ثبات جهانی توسط آن شکل بگیرد.

اگر آمریکا نتواند خود را با جهان چندقطبی هماهنگ کند، آن را به سطح خود پایین خواهد کشید

در حالی که بسیاری از تحلیلگران به‌درستی اشاره می‌کنند که ایالات متحده به‌هیچ‌وجه ظرفیت تولید انرژی کافی برای جایگزین کردن صادرات انرژی غرب آسیا را ندارد ــــ همان‌گونه که قادر نیست تمام نیازهای انرژی اروپا را نیز تأمین کند ــــ کاهش دسترسی اروپا، آسیا، و دیگر مناطق جهان به انرژی و روند صنعتی‌زدایی که در پی آن در حال وقوع است، در واقع پاسخ به فوری‌ترین چالش واشنگتن است: این‌که چگونه بر جهانی که از نظر صنعت، نوآوری، و قدرت نظامی به‌سرعت از آمریکا پیشی می‌گیرد، همچنان برتری خود را حفظ کند.

ایالات متحده، با محدود کردن دسترسی اروپا، آسیا، و دیگر مناطق جهان به انرژی، امیدوار است کمبود مصنوعی انرژی ایجاد کند؛ کمبودی که به‌طور اجتناب‌ناپذیر روندی از عقب‌گرد اقتصادی، صنعتی‌زدایی، و ضعف ژئوپلیتیکی گسترده را در سراسر جهان به‌دنبال خواهد داشت.

آمریکا حتی در رقابت مستقیم، منصفانه، و در بازارهای آزاد با چین نیز توان رقابت ندارد. این کشور، با وجود اعمال تعرفه‌های سنگین، تحریم‌ها، ممنوعیت‌ها، و عملیات گستردهٔ اطلاعاتی، که همگی با هدف ایجاد برتری برای آمریکا در برابر چین انجام شده‌اند، تقریباً در همهٔ شاخص‌ها از چین عقب افتاده است. بنابراین، تصور این که ایالات متحده بتواند، با وجود برابری شرایط، نه‌تنها با چین بلکه با کل جهان رقابت و سلطهٔ خود را حفظ کند، چیزی جز یک خیال نیست.

از همین رو، واشنگتن به ابزارهای تهاجمی‌تری روی آورده است؛ ابزارهایی که امپراتوری‌های گذشته نیز از آن‌ها برای حفظ سلطهٔ خود بر مناطق جغرافیایی و جمعیت‌های بسیار بزرگ‌تر استفاده می‌کردند: تقسیم کردن و تضعیف دیگران، تا اساساً نیازی به رقابت وجود نداشته باشد.

تا زمانی که جهانِ در حال ظهورِ چندقطبی اجازه دهد آمریکا کشورها را یکی‌یکی هدف قرار دهد و تضعیف کند، بدون آن که جبهه‌ای متحد در برابر ژئوپلیتیک مخرب و غارتگرانهٔ واشنگتن شکل گیرد، آمریکا همچنان خواهد توانست اندازه و قدرت جهان چندقطبی را مدیریت کند، و در نهایت کشورهای محوریِ پیش‌برندهٔ این نظم نوظهور را منزوی و مهار سازد.

ایالات متحده بر این واقعیت تکیه دارد که هیچ کشوری ــــ شاید به استثنای چین ــــ به‌تنهایی قادر به به چالش کشیدن آن نیست.

تا زمانی که آمریکا اقدامات خرابکارانه، اجبار، و تجاوز خود را در سطحی پایین‌تر از آستانه‌ای که به یک تهدید جهانی بدل شود حفظ کند ــــ به‌گونه‌ای که بر کشورهای منفرد تمرکز داشته باشد و هم‌زمان از تشدید تنش با دیگران پرهیز کند ــــ کشورهای جهان از ایجاد تلاش جمعی لازم برای خنثی کردن کامل و نهایی تهدیدی که سلطه‌طلبی آمریکا برای جهان به‌همراه دارد، باز خواهند ماند.

ممکن است همانند امپراتوری‌های گذشته، منافع حاکم بر کشورهای جهان آن‌قدر کوتاه‌نگر و خودمحور باشد که همکاری لازم برای پایان دادن به سلطهٔ آمریکا شکل نگیرد؛ مگر آن‌که خود آمریکا به تهدیدی آشکار و هم‌زمان برای همهٔ این کشورها تبدیل شود.

نتیجه آن خواهد بود که آمریکا صرفاً به دلیل ناکافی بودن اقدام جمعی جامعهٔ جهانی، همچنان از موقعیت برتر خود بهره‌مند بماند.

تنها گذر زمان نشان خواهد داد که آیا دیگر کشورهای جهان برای صرف تلاش و انرژی لازم جهت تحقق این گذار آماده هستند، یا این که بی‌تفاوتی و کوتاه‌نگری غلبه خواهد کرد و به آمریکا اجازه خواهد داد همچنان در مسیر کسب قدرت و سود، نه‌تنها به‌بهای آسیب رساندن به سایر ملت‌های جهان، بلکه به‌زیان اکثریت عظیم مردم خود آمریکا نیز، حرکت کند.

ایران تنها یکی از چندین شاخصی است که جهت کلی این نبرد را نشان می‌دهد. اگر ایران بتواند در برابر تجاوز آمریکا مقاومت کند و اهداف واشنگتن را در غرب آسیا ناکام بگذارد، این امر نشانهٔ گسترش جهان چندقطبی خواهد بود؛ اما اگر برتری آمریکا در غرب آسیا تداوم یابد و این کشور همچنان بتواند از این موقعیت برای اخلال در سایر نقاط جهان استفاده کند، این امر بیانگر محدودیت‌های کنونی روند چندقطبی شدن جهان خواهد بود.

__________

* برایان برلتیک پژوهشگر و نویسنده مسائل ژئوپلیتیک مستقر در بانکوک است.

منبع: نیو ایسترن آوت‌لوک، ۳ ژوئیهٔ ۲۰۲۶

 




نه جنگ، نه صلح؛ فقط جهان گروگان هرمز

نویسنده: فرهاد ابراهیموف ــ 

رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، اخیراً اعلام کرد که از وضعیت تنگهٔ هرمز و روند مذاکرات با ایران رضایت دارد. معاون رئیس‌جمهور آمریکا، جی.دی. ونس، نیز پیش‌تر اظهارات مشابهی مطرح کرده و گفته بود که آن‌ها موفق شده‌اند سازوکاری برای جلوگیری از تشدید بیشتر تنش میان اسرائیل، لبنان، و حزب‌الله ایجاد کنند و در جریان مذاکرات سوئیس، پایه‌های یک توافق صلح آینده را بنا نهند.

در نگاه نخست، این وضعیت شبیه یک موفقیت دیپلماتیک به‌نظر می‌رسد، اما واقعیت پیچیده‌تر است. لحن خوش‌بینانهٔ دولت ترامپ این حقیقت را تغییر نمی‌دهد که روند مذاکرات همچنان بسیار بی‌ثبات است، و سطح اعتماد میان طرف‌ها بسیار اندک یا حتی تقریباً صفر است. افزون بر این، در حالی که ونس هدایت مذاکرات سوئیس را برعهده داشت، ترامپ طبق روال همیشگی خود بار دیگر علیه ایران موضع‌گیری تند کرد و عملاً تلاش‌های تیم مذاکره‌کنندهٔ خودش را به‌خطر انداخت. در نتیجه، طرف ایرانی به‌طور موقت از مذاکرات کناره‌گیری کرد، هرچند دولت ترامپ تلاش می‌کند اهمیت این موضوع را کم‌رنگ جلوه دهد.

با این حال، هنوز زود است که گفته شود مذاکرات شکست خورده‌اند. اظهارات بعدی عباس عراقچی، وزیر امور خارجهٔ ایران، نشان داد که تهران با وجود نارضایتی خود، علاقه‌ای به برهم زدن فوری روند مذاکرات ندارد. برعکس، ایران همچنان برای دیپلماسی فضا باقی می‌گذارد، در حالی که هم‌زمان نشان می‌دهد حاضر نیست تحت فشار و تهدیدهای علنی امتیاز بدهد.

در حال حاضر، یک چارچوب موقت مذاکراتی برقرار است؛ نوعی تفاهم‌نامه که ممکن است برای ۵۰ تا ۶۰ روز دیگر نیز اعتبار داشته باشد. این یک توافق کامل نیست، بلکه صرفاً وقفه‌ای است که هر طرف به‌نفع خود از آن استفاده می‌کند. برای آمریکا، این فرصتی است تا نشان دهد بحران قابل‌مدیریت است، و خطرات مربوط به تنگه هرمز و جبهه لبنان را کاهش دهد. برای ایران نیز راهی است برای خریدن زمان، کاهش فشار تحریم‌ها، بازیابی قدرت مانور دیپلماتیک، و آزمودن این که واشنگتن تا چه اندازه واقعاً قادر به کنترل لحن خود و اقدامات متحدانش هست.

به‌همین دلیل، وضعیت کنونی را نمی‌توان نه موفقیت و نه شکست نامید. این مرحله‌ای میانی است که در آن هنوز نقاط مشترکی وجود دارد، اما هیچ تضمینی برای ادامهٔ فعال ماندن روند دیپلماتیک دیده نمی‌شود. هر اقدام ناگهانی ــــ از جمله یک تهدید تازه از سوی ترامپ، عملیات اسرائیل در لبنان، حمله به زیرساخت‌های منطقه‌ای، یا اظهارات تند از سوی تهران ــــ می‌تواند به‌سرعت همهٔ این تلاش‌ها را از بین ببرد.

از این رو، بدبینی مطلق به همان اندازه نادرست است که خوش‌بینی افراطی. مذاکرات شکست نخورده‌اند. کانال ارتباطی همچنان فعال است، طرف‌ها به تبادل پیام ادامه می‌دهند، و بازه زمانی موجود فرصتی برای هماهنگی بیشتر فراهم کرده است. اما این فرصت محدود و شکننده است. ایران، همانند گذشته، می‌کوشد زمان بخرد و بیشترین بهره را از این وقفهٔ دیپلماتیک ببرد. آمریکا نیز تلاش می‌کند وضعیت را فرآیندی قابل‌مدیریت نشان دهد، هرچند گاه خود به ایجاد خطرات جدید دامن می‌زند.

وضعیت تنگهٔ هرمز نیز همچنان نامشخص است. به‌صورت رسمی، گفته می‌شود آمریکا و ایران بر سر ایجاد یک خط ارتباطی برای تضمین عبور امن کشتی‌ها توافق کرده‌اند. ترامپ نیز با شتاب اعلام کرده است که تنگه «کاملاً باز» است. اما منابع ایرانی تصویر کاملاً متفاوتی ارائه می‌کنند. به‌گفته آنان، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هنوز به هیچ کشتی‌ای اجازه عبور نداده است. این بدان معنا است که حتی در سطح اطلاعات اولیه نیز طرف‌ها و رسانه‌های وابسته به آن‌ها روایت‌های متفاوتی از واقعیت ارائه می‌دهند.

به‌همین دلیل، هیچ قطعیتی دربارهٔ تنگه وجود ندارد. روایت سیاسی آمریکا، نمایش کنترل از سوی ایران و سیگنال‌های بازار هر یک داستان متفاوتی را بازگو می‌کنند. تصویر کلی نه شفاف است و نه پایدار. از نظر رسمی ممکن است وضعیت شبیه کاهش تنش باشد، اما در عمل بیشتر به یک «عدم قطعیت مدیریت‌شده» شباهت دارد که در آن هر طرف توانایی تفسیر رویدادها به‌سود خود را حفظ کرده است.

واکنش بازار نفت نیز نباید کسی را گمراه کند. این‌که نفت برنت اکنون در محدوده ۷۸ تا ۸۰ دلار در هر بشکه قرار دارد، برای واشنگتن مطلوب به‌نظر می‌رسد، زیرا فعلاً از یک شوک شدید قیمتی جلوگیری شده و بازارها تا حدی امکان ثبات را پذیرفته‌اند. اما این به‌معنای پایان بحران نیست. بازار نفت نه‌تنها به واقعیت‌ها، بلکه به انتظارات نیز واکنش نشان می‌دهد. اگر حادثهٔ نظامی جدیدی رخ دهد، کشتی‌ای هدف قرار گیرد یا مسیر عبور آن مسدود شود، یا یکی از طرف‌ها موضعی تند اتخاذ کند، قیمت‌ها می‌توانند دوباره تا ۱۰۰ دلار در هر بشکه افزایش یابند. در این صورت، ثبات فعلی صرفاً یک وقفهٔ موقت خواهد بود، نه نشانه‌ای از حل واقعی بحران.

از این منظر، روابط ایران و آمریکا اکنون در نوعی «منطقهٔ خاکستری» قرار دارد. نه رویارویی مستقیم میان طرفین وجود دارد و نه یک توافق دیپلماتیک پایدار حاصل شده است. طرف‌ها کانال مذاکره را حفظ کرده‌اند، اما اعتماد کافی برای رسیدن به یک توافق پایدار را نشان نمی‌دهند. آمریکا می‌کوشد نشان دهد که کنترل اوضاع را در دست دارد و می‌تواند آزادی کشتیرانی را تضمین کند. ایران نیز، برعکس، تأکید می‌کند که تنگهٔ هرمز همچنان مهم‌ترین اهرم فشار آن است، و هر توافقی تنها در شرایطی اجرا خواهد شد که از نظر تهران قابل قبول باشد.

به‌همین دلیل، نمی‌توان وضعیت را به‌طور قطعی ارزیابی کرد. از یک سو، وجود کانال ارتباطی و چارچوب مذاکراتی خطر تشدید تصادفی بحران را کاهش می‌دهد. از سوی دیگر، نبود قواعد روشن، اظهارات متناقض، و تداوم فشارهای نظامی، وضعیت را به‌شدت بی‌ثبات کرده است. این یک شکست دیپلماتیک نیست، اما موفقیت واقعی نیز محسوب نمی‌شود. بلکه وقفه‌ای موقت است که در آن طرف‌ها می‌کوشند زمان بخرند، نیت‌های یکدیگر را بیازمایند و از شکست فوری جلوگیری کنند.

نتیجهٔ اصلی این است که تنگه هرمز دیگر صرفاً یک گذرگاه حمل‌ونقل نیست، بلکه به شاخصی برای سنجش روابط ایران و آمریکا بدل شده است. تا زمانی که وضعیت آن نامطمئن باشد، کل چارچوب مذاکراتی نیز بی‌ثبات خواهد ماند. طرف‌ها می‌توانند ادعا کنند که اوضاع تحت کنترل است، اما در واقع یک حادثه، یک اظهارنظر سیاسی، یا یک سوءبرداشت در دریا، می‌تواند همه‌چیز را تغییر دهد. به‌همین دلیل، هنوز برای سخن گفتن از کاهش تنش واقعی زود است. اصطلاح «منطقهٔ خاکستری» توصیف مناسب‌تری است: فضایی که هم امکان توافق وجود دارد و هم خطر تشدید دوبارهٔ بحران.

هنوز سخنی از یک پیشرفت بزرگ در میان نیست، اما پنجره دیپلماسی همچنان باز است؛ هرچند ممکن است در هر لحظه بسته شود. آیندهٔ مذاکرات به این بستگی خواهد داشت که آیا طرف‌ها می‌توانند در زمینه امتیازهای واقعی سیاسی تعادل را حفظ کنند یا نه. مشکل اینجا است که این تعادل در حال حاضر بیشتر لفظی است تا عملی. ظاهراً آمریکا و ایران اکنون بهتر از گذشته پیام‌های یکدیگر را می‌شنوند، اما این بدان معنا نیست که آماده‌اند واقعاً به آن‌ها گوش دهند. پیش‌تر دو طرف تا حد زیادی قادر به درک پیام‌های یکدیگر نبودند؛ اکنون وضعیت تا حدی تغییر کرده است. اما درک موضع طرف مقابل الزاماً به‌معنای در نظر گرفتن آن هنگام تصمیم‌گیری سیاسی نیست. آمریکا می‌خواهد روند موجود را گامی به‌سوی توافقی پایدار جلوه دهد، اما همچنان با زبان تهدید و فشار علنی با ایران سخن می‌گوید. ایران نیز مایل است در روند مذاکرات باقی بماند، اما تمایلی ندارد تعهداتی بپذیرد که شبیه امتیازدهی اجباری به‌نظر برسند.

علاوه بر این، عامل اسرائیل را نمی‌توان نادیده گرفت. هر توافق ایران و آمریکا در خلأ شکل نخواهد گرفت، بلکه در محیطی منطقه‌ای اجرا خواهد شد که در آن اسرائیل بازیگری مستقل، با منافع، تهدیدها، و خطوط قرمز خاص خود است. لبنان و حزب‌الله، امنیت مرزهای شمالی اسرائیل، و نفوذ ایران بر گروه‌های مسلح منطقه‌ای، همگی به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم بر مذاکرات تأثیر خواهند گذاشت. حتی اگر واشنگتن و تهران بر سر اصول کاهش تنش توافق کنند، مشخص نیست که روند مذاکرات بتواند از فشارهای خارجی مصون بماند.

موضوع دیگری که همچنان در دستور کار قرار دارد، برنامهٔ هسته‌ای ایران است. از نظر رسمی، ایران همچنان می‌تواند تأکید کند که فعالیت‌های هسته‌ای‌اش ماهیتی صلح‌آمیز دارند. اما زمینهٔ سیاسی تغییر کرده است. پیش از ۲۸ فوریه، بحث‌های جدی و فعالی دربارهٔ حرکت به‌سمت ساخت سلاح هسته‌ای در ایران وجود نداشت، اما اکنون این مباحث به واقعیتی ملموس تبدیل شده‌اند. دیگر نمی‌توان این موضوع را از دستور کار حذف کرد، یا وانمود نمود که اتفاقی رخ نداده است.

واشنگتن اکنون نه‌تنها باید با جنبه‌های فنی برنامهٔ هسته‌ای ایران، بلکه با فضای سیاسی جدید در داخل ایران نیز باید مواجه شود. فشارهای نظامی اخیر موجب شده است که استدلال‌های مقامات و جریان‌هایی که خواهان موضعی سختگیرانه‌تر هستند، تقویت شود. این مسأله پرسشی دشوار برای آمریکا ایجاد می‌کند: چگونه می‌توان برنامهٔ هسته‌ای ایران را محدود کرد بدون آن‌که نیروهایی را که معتقدند امتیاز دادن به غرب خطرناک و بی‌فایده است، در ایران تقویت کرد؟

تمام این عوامل وضعیت کنونی را مبهم می‌سازند. مذاکرات شکست نخورده‌اند و هنوز امکان مصالحه وجود دارد؛ اما دستیابی به یک پیشرفت بزرگ نیز فعلاً ممکن نیست. عوامل بسیار زیادی مانع از آن هستند که دو طرف به توافقی پایدار دست یابند. اگرچه شانس توافق همچنان وجود دارد، اما تحقق آن نه به اظهارات تبلیغاتی، بلکه به توانایی آمریکا و ایران برای عبور از پیام‌های نمادین و حرکت به‌سمت امتیازهای واقعی سیاسی بستگی خواهد داشت.

منبع: راشا تودی، ۲۴ ژوئن ۲۰۲۶
https://www.rt.com/news/642051-no-war-no-peace-hormuz/

 




گویی از پیش پاسخ را نمی‌دانیم، چه کسی واقعاً در ایران پیروز شد؟

نویسنده: جفری سیلورمن ــ 

آتش‌بس میان ایران، اسرائیل و ایالات متحده نه احساس پایان یافتن بحران، بلکه بحثی تازه دربارهٔ این موضوع را برانگیخته است که پیروزی در منازعات خاورمیانه واقعاً چگونه باید سنجیده شود.

از آنچه می‌شنوم و می‌خوانم، به نظر می‌رسد ایران پیروز شده است. تنها چیزی که برای من جالب است این است که توافق چگونه پیش خواهد رفت؛ آن توافق چهارده‌بندی آتش‌بس، مصالحه، توافق امضاشده، تفاهم‌نامه، یا هر نام دیگری که بر آن بگذاریم. اما همین حالا نیز نشانه‌های هشداردهنده همه‌جا دیده می‌شوند: «تحلیل: توافق آمریکا و ایران خاورمیانه را بازترسیم می‌کند؛ ایران سود می‌برد و رقبایش نگران می‌شوند».

طبیعتاً درگیری‌ها دوباره آغاز خواهند شد؛ به‌محض آن که قیمت نفت به سطحی کاهش یابد که شهروندان عادی آمریکا دیگر خشمگین نباشند و توجه افکار عمومی به موضوعات دیگری معطوف شود. این فقط به تعویق انداختن خشونت است. اسرائیلی‌ها و آمریکایی‌ها به یک فرصت تنفس نیاز داشتند، اما آن‌قدر شرور هستند که دوباره تلاش کنند. در حال حاضر مذاکرات بیشتری در جریان است، اما ایران از دیدار و مذاکره خودداری می‌کند تا زمانی که اسرائیل از لبنان عقب‌نشینی کند. من پیش‌بینی می‌کنم مذاکرات دشواری در پیش باشد و احتمال بازگشت به درگیری پس از انتخابات میان‌دوره‌ای ماه نوامبر وجود دارد.

آنچه در ابتدا ممکن بود موفقیتی تاکتیکی برای اسرائیل یا ایالات متحده به نظر برسد، در نهایت به یک شکست راهبردی بدل شد. اما همین حالا نیز به نظر می‌رسد این توافق از بدو تولد مرده باشد. نتانیاهو می‌گوید اسرائیل از لبنان عقب‌نشینی نخواهد کرد، و بدین ترتیب توافق ایران و آمریکا را نادیده می‌گیرد.

اما پرسش این است: ما از چه تعریفی برای پیروزی یا صلح استفاده می‌کنیم؟

پایداری سیاسی

موضوع صرفاً این نیست که چه کسی تهدیدهای بلندتری مطرح کرده، بیشتر قدرت‌نمایی کرده، یا خسارت‌های آشکارتری وارد ساخته است. این مسأله به شمارش حملات و تلفات نیز محدود نمی‌شود. همان‌طور که همیشه در خاورمیانه صدق کرده است، دستیابی به صلح فرایندی طولانی خواهد بود.

پیروزی بیش از پیش با «پایداری سیاسی» تعریف می‌شود؛ این‌که چه کسی پس از فرو نشستن گردوغبار همچنان پابرجا است؛ این‌که چه کسی می‌تواند فشارها را بدون فروپاشی تحمل کند، خود را در یک درگیری پیچیده به‌عنوان طرف بی‌گناه معرفی نماید و در نهایت موقعیت منطقه‌ای خود را حفظ کند، یا حتی در نگاه همسایگان و جهان تقویت نماید.

اما برای لایه‌برداری از پیچیدگی‌های توافق صلح از کجا باید آغاز کرد؟

سیاستمدار کهنه‌کار

یکی از سیاستمداران باسابقه و مطلع، یعنی نانسی پلوسی، نماینده دموکرات کالیفرنیا، گفت که آمریکایی‌ها «بهای اشتباه» رئیس‌جمهور ترامپ در اقدام نظامی علیه ایران را پرداخت کرده‌اند و تفاهم‌نامهٔ آمریکا و ایران را «هدیه‌ای واقعی به ایرانیان» توصیف کرد.
او شاید حق داشته باشد؛ دست‌کم اگر از منظر هزینه‌های اقتصادی و سیاسی به موضوع نگاه کنیم و این‌که چگونه این اقدام به ضرر اسرائیل و ایالات متحده تمام شده است؛ زیرا آن‌ها چیزی را آغاز کردند که قادر به پایان دادن به آن نبودند، آن هم صرفاً به‌خاطر غرور و بقای سیاسی دو سیاستمدار خودشیفته که می‌دانند هیچ چیز مانند جنگ به حفظ قدرت و جاودانه شدن در حافظهٔ عمومی کمک نمی‌کند.
البته این‌که این دو چگونه در تاریخ به یاد آورده خواهند شد موضوعی است که می‌تواند تا ابد محل بحث باشد؛ زیرا بعید است دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو به‌عنوان افرادی شناخته شوند که دستاورد مثبتی از خود بر جای گذاشته‌اند.

صلح یا صرفاً یک وقفهٔ عملیاتی؟

چارچوب تحلیلی پلوسی مبتنی بر هزینه‌ها است: اگر اقدام نظامی در نهایت به اعطای امتیاز به ایران منجر شده باشد نه به بازدارندگی آن، در این صورت واشنگتن هزینه‌ای بیش از حد پرداخته است. استدلال او چنین است: اگر آمریکا هزینه‌های نظامی، اقتصادی، و دیپلماتیک را متحمل شده باشد اما در نهایت توافقی را بپذیرد که به‌سود تهران است، پس این مداخله، موقعیت چانه‌زنی ایران را تقویت کرده است. او صراحتاً نمی‌گوید «ایران پیروز شد»، اما استدلالش به همان نتیجه اشاره دارد.

این آتش‌بس ممکن است کمتر یک توافق صلح و بیشتر یک وقفهٔ موقت باشد که به دلیل هزینه‌ها، ملاحظات رسانه‌ای، و وضعیت بازار انرژی تحمیل شده است. همین امر این پرسش را مطرح می‌کند که آیا با صلح روبه‌رو هستیم یا فقط یک توقف عملیاتی؟ این سؤالی است که بسیاری از تحلیلگران جدی نیز مطرح می‌کنند.

آیا اسرائیل و آمریکا به هیچ هدف راهبردی دست یافته‌اند، یا ایران با وجود خسارات تاکتیکی، از نظر سیاسی نیرومندتر از این بحران خارج شده است؟

سه نگاه به جنگ

برای پاسخ به این پرسش می‌توان سه جریان اصلی فکری را بررسی کرد: منتقدان جریان اصلی، منتقدان واقع‌گرای نهادهای رسمی، و رسانه‌های مستقل یا جایگزین. هر یک از این گروه‌ها از زاویه‌ای متفاوت به درگیری نگاه می‌کنند، اما بسیاری از آن‌ها در نهایت به پرسشی مشابه می‌رسند: واقعاً چه چیزی حاصل شد؟

در محافل اصلی و رسمی، تردیدها دربارهٔ این که آیا عملیات آمریکا و اسرائیل دستاورد راهبردی پایداری ایجاد کرده است یا نه، افزایش یافته است. در حالی که حامیان اقدام نظامی به زیرساخت‌های آسیب‌دیده، شبکه‌های فرماندهی مختل‌شده، و کاهش توان عملیاتی ایران اشاره می‌کنند، منتقدان معتقدند این موفقیت‌های تاکتیکی لزوماً به برتری سیاسی پایدار تبدیل نمی‌شوند.

برخی ناظران همچنین معتقدند که ظرفیت واشنگتن برای تشدید درگیری به دلیل فشارهای سیاسی داخلی، از جمله نظارت کنگره و احتمال فعال شدن مجدد اختیارات جنگی، محدود شده بود و همین امر مانع از پیگیری یک جنگ طولانی شد.

استدلال واقع‌گرایان

در میان منتقدان واقع‌گرا، استیون والت یکی از روشن‌ترین چارچوب‌ها را برای درک پیامدهای ناخواسته این درگیری ارائه می‌دهد. والت مدت‌ها است استدلال می‌کند که فشار نظامی بر ایران اغلب نتایجی معکوس به بار می‌آورد. به‌جای تضعیف جمهوری اسلامی، فشار خارجی موجب انسجام بیشتر نیروهای تندرو و تقویت احساسات ملی‌گرایانه می‌شود.

به گفته والت: «تهدید و اجبار معمولاً همان جناح‌هایی را در ایران تقویت می‌کند که ایالات متحده مدعی مخالفت با آن‌ها است».
این استدلال بر یک الگوی تاریخی شناخته‌شده استوار است: هنگامی که کشورها تحت فشار نظامی خارجی قرار می‌گیرند، شکاف‌های داخلی کاهش می‌یابد و گروه‌های سیاسی حول دفاع از کشور متحد می‌شوند. در مورد ایران، فشار خارجی نه‌تنها موجب تضعیف حکومت نشد، بلکه انسجام آن را افزایش داد و جایگاه رهبری را به‌عنوان مدافع حاکمیت ملی تقویت کرد.

در چنین شرایطی، حتی افرادی که منتقد حکومت هستند نیز ممکن است به‌طور موقت مخالفت خود را کنار بگذارند. تحت فشار خارجی، مشروعیت حکومت می‌تواند افزایش یابد نه کاهش. تفرقهٔ سیاسی جای خود را به وحدت راهبردی می‌دهد، و بقا به اصل سازمان‌دهندهٔ رفتار دولت بدل می‌شود.

از این منظر واقع‌گرایانه، این ادعا که «ایران از نظر سیاسی پیروز شد» اعتبار پیدا می‌کند. اگر پیروزی را نه با تصرف سرزمین یا سلطه نظامی، بلکه با بقا، حفظ تداوم حکومت، و افزایش قدرت چانه‌زنی تعریف کنیم، ایران ممکن است از این رویارویی در موقعیت سیاسی نیرومندتری خارج شده باشد.

ایران و انسجام در برابر تهدید خارجی

جان مرشایمر، استاد دانشگاه شیکاگو، نیز از برجسته‌ترین واقع‌گرایان روابط بین‌الملل است. او بارها استدلال کرده که قدرت‌های بزرگ اغلب همان بحران‌هایی را ایجاد می‌کنند که بعداً ادعا می‌کنند در حال مدیریت آن‌ها هستند.

در چارچوب فکری او، دولت‌هایی که تحت فشار قرار می‌گیرند بر اساس منطق سخت قدرت واکنش نشان می‌دهند، نه اقناع اخلاقی. از دیدگاه او، قدرتش‌های بزرگ اغلب مجازات را با راهبرد اشتباه می‌گیرند. بمباران ممکن است زیرساخت‌ها و تجهیزات را نابود کند، اما به‌ندرت ارادهٔ سیاسی یک دشمن مصمم را از میان می‌برد.

در نتیجه، آنچه در ابتدا موفقیت تاکتیکی اسرائیل یا آمریکا به نظر می‌رسید، در نهایت می‌تواند یک شکست راهبردی باشد. نابود کردن اهداف نظامی با درهم شکستن ارادهٔ سیاسی یکسان نیست و ارادهٔ ایران همچنان پابرجا است.

نویسنده ابراز امیدواری می‌کند که این داستان با بقای ایران و لبنان پایان یابد، و یادآور می‌شود که سوریه نیز حاضر نخواهد شد به‌عنوان نیروی نیابتی اسرائیل یا آمریکا علیه لبنان و ایران عمل کند. از نگاه اسرائیل و آمریکا، هر دو کشور حامی حماس تلقی می‌شوند، و همین مسأله ادعای پیروزی راهبردی اسرائیل یا آمریکا را پیچیده‌تر می‌سازد. در چنین منازعاتی، بقا خود معنای سیاسی مهمی دارد.

در حال حاضر، تا زمانی که چرخهٔ خبری ادامه دارد، ایران می‌تواند مدعی موفقیت راهبردی شود، و در بسیاری جهات از این وضعیت سود ببرد. این دیدگاه در رسانه‌های جایگزینی مانند Grayzone، «کنسرسیوم نیوز»، «گرِی زُن»، و «نیو ایسترن آوتلوک» نیز بازتاب یافته است.

در نهایت، نویسنده نتیجه‌گیری می‌کند که قضاوت دربارهٔ این که چه کسی واقعاً در ایران پیروز شد و اساساً پیروزی چگونه باید سنجیده شود، بر عهدهٔ خواننده است.

منبع: نیو، ایسترن آوتلوک ، ۲۱ ژوئن ۲۰۲۶

https://journal-neo.su/2026/06/21/who-actually-won-in-iran-as-if-we-dont-already-know-the-answer/




«صلح ایرانی»؟ پایان هژمونی نظامی بی‌رقیب آمریکا

نویسنده: رافائل ماچادو ــ 

ایران اگرچه در خاورمیانه تضعیف شده است، اما کنترل تنگهٔ هرمز را در دست دارد.

هر فردی نسبت به پایداری «صلحی» که قرار است در خاورمیانه از طریق تفاهم‌نامه‌ای میان ایران و ایالات متحده، که گفته می‌شود ظرف چند روز آینده امضا خواهد شد، شکل بگیرد، تردید خواهد داشت. حتی این احتمال وجود دارد که اساساً چنین تفاهم‌نامه‌ای هرگز امضا نشود. و حتی اگر امضا شود، با توجه به اینکه این توافق شامل روندی تدریجی و مرحله‌بندی‌شده است که دست‌کم دو ماه به‌طول خواهد انجامید، دشوار است باور کنیم که همه‌چیز دقیقاً مطابق برنامهٔ طرف‌ها و میانجی‌های پاکستانی پیش برود.

با این حال، در قالبی که این «صلح» ارائه شده و از سوی آمریکا پذیرفته شده است، ما با یک پیروزی قاطع برای ایران روبه‌رو هستیم. حتی اگر روند دیپلماتیک از مسیر خود خارج شود، این واقعیت تغییری نخواهد کرد که ایالات متحده صلح با ایران را بر اساس شرایطی پذیرفته که به‌طور یک‌جانبه به‌سود ایرانیان است و تهران را در موقعیتی بسیار قدرتمندتر از پیش از آغاز جنگ قرار می‌دهد.

پیش از همه‌چیز، شکست آمریکا باید بدیهی تلقی شود، و این بر یک ارزیابی بسیار ساده استوار است: واشنگتن نتوانست به هیچ‌یک از اهداف راهبردی خود در درگیری با ایران دست یابد. «رژیم» سرنگون نشد، برنامهٔ هسته‌ای نابود نشد، توانایی‌های نظامی از میان نرفت، حمایت از محور مقاومت از بین نرفت و در نهایت، بازگشایی تنگهٔ هرمز از طریق زور نیز ممکن نشد.

آمریکا مرتکب ابتدایی‌ترین اشتباه هر جنگی شد: برآورد نادرست از توازن قوا. و در این زمینه، طبیعتاً اسرائیل و متحدانش در داخل آمریکا واشنگتن را به اشتباه انداختند. از همان ابتدا گزارش‌ها نشان می‌دادند که پنتاگون به‌دلایل موجه با اقدام نظامی علیه ایران مخالف بوده است.

حتی اگر ابعاد تاکتیکی و عملیاتی را نیز در نظر بگیریم، آمریکا نتوانست آن‌گونه که قصد داشت برتری خود را تحمیل کند. آمریکا موفق به کسب برتری هوایی بر ایران نشد و ناچار شد موشک‌های خود را از خارج از حریم هوایی ایران شلیک کند. در بیشتر مواردی که آمریکا وارد حریم هوایی ایران شد، با سامانه‌های پدافند هوایی مواجه گردید که حتی توان سرنگونی جنگنده‌های F-35 را داشتند.

آمریکا همچنین نتوانست از پایگاه‌های نظامی منطقه‌ای خود بهرهٔ کامل ببرد؛ زیرا این پایگاه‌ها تحت فشار مداوم حملات موشکی و پهپادی قرار داشتند و از نظر عملیاتی خنثی شده بودند. این وضعیت لجستیک آمریکا را پیچیده کرد و آن را وادار ساخت از پایگاه‌هایی هرچه دورتر استفاده کند.

ایران همچنین موفق شد ناوهای هواپیمابر آمریکایی را مجبور به حفظ فاصله کند؛ به‌طوری که یکی از آن‌ها برای تعمیرات به بندر بازگشت.

علاوه بر این، آمریکا نشان داد که هنوز برای جنگی که در آن پهپادها نقشی محوری در تاکتیک‌های رزمی دارند، آمادگی کامل ندارد.

اما شاید مهم‌ترین مایهٔ شرمساری آن بود که ایران آمریکا را مجبور کرد با ضعف‌های صنعتی خود روبه‌رو شود. ایالات متحده مقادیر زیادی موشک تاماهاوک، پاتریوت و انواع دیگر موشک‌های تهاجمی و دفاعی مصرف کرد؛ تسلیحاتی که با سرعتی بسیار پایین تولید می‌شوند.

این واقعیت که ذخایر موشکی آمریکا، بی‌آنکه هیچ هدفی محقق شود، به‌سرعت کاهش یافت، بی‌تردید عامل مهمی در بی‌میلی واشنگتن برای ازسرگیری درگیری بود.

همچنین، ماجرای مبهمی دربارهٔ نابودی چند هواپیما و بالگرد در جریان یک عملیات ادعایی برای نجات یک خلبان سرنگون‌شده وجود داشت؛ خلبانی که هرگز دیده نشد و حتی هویت او نیز به‌طور قابل اطمینان تأیید نشد.

این‌که آتش‌بس تنها چند روز پس از این عملیات ادعایی اعلام شد، نشان می‌دهد که روایت ارائه‌شده بسیار ناقص است و شاید آن عملیات در واقع یک مأموریت ناموفق نیروهای ویژه برای تصرف اورانیوم غنی‌شدهٔ ایران بوده است.

دقیقاً به‌همین دلیل است که تقلیل کل مسأله به «کنترل تنگهٔ هرمز» چیزی جز ساده‌انگاری نیست؛ زیرا کنترل تنگه تنها به این دلیل امکان‌پذیر شد که ایران از نظر تاکتیکی آمریکا را غافلگیر کرد و توانست چالش‌هایی ایجاد کند، که واشنگتن پاسخی برای آن‌ها نداشت، و برخی از مزیت‌های مهم نظامی آمریکا را در آن صحنهٔ نبرد بی‌اثر سازد.

طبیعتاً، کنترل تنگهٔ هرمز تأثیری قابل‌توجه بر درگیری داشت و آن را به مسأله‌ای پیچیده‌تر و جهانی‌تر بدل کرد. حمله به کشورهای عربی خلیج فارس، و نه‌فقط اهداف آمریکایی و اسرائیلی، نیز از همین منطق پیروی می‌کرد: نمایش قدرت و تبدیل درگیری به مسأله‌ای گسترده‌تر و پیچیده‌تر.

همین رویکرد به‌تنهایی قطر را وادار کرد امتیاز بدهد و به‌دنبال صلح جداگانه و نزدیکی با ایران برود.

حال، اگر اشاره به ناتوانی آمریکا در دستیابی به اهدافش و همچنین مشکلات تاکتیکی آن برای اثبات شکستش در برابر ایران کافی نباشد، عدم توازن موجود در تفاهم‌نامه، که در واقع پیش‌نویس یک معاهدهٔ صلح است، به‌تنهایی اثبات‌کنندهٔ این شکست خواهد بود.

قرار است تفاهم‌نامه در سه مرحله اجرا شود:

نخستین نتیجهٔ فوری آن پایان عملیات نظامی در همهٔ جبهه‌ها و پایان محاصرهٔ دریایی آمریکا است.

وضعیت لبنان به‌دلیل «عامل ژوکر»، یعنی اسرائیل، همچنان بسیار نامطمئن است. اما پایان محاصرهٔ دریایی، که هم‌اکنون نیز واقعیت یافته، تنگهٔ هرمز را تحت کنترل ایران باقی گذاشته است. حتی اگر ایران از کشتی‌ها «عوارض عبور» دریافت نکند، اکنون در حال دریافت «هزینهٔ خدمات» برای صدور مجوز عبور کشتی‌ها است.

مرحلهٔ بعدی، که ۳۰ روز به طول می‌انجامد و پس از امضای تفاهم‌نامه آغاز می‌شود، شامل تعهد آمریکا به عدم افزایش حضور نظامی خود در اطراف خلیج فارس، بازگرداندن ۱۲ میلیارد دلار از دارایی‌های مسدودشدهٔ ایران، لغو فوری تحریم‌های صادرات نفت، گاز، و پتروشیمی ایران، تأیید مدیریت مشترک تنگهٔ هرمز توسط ایران و عمان، و وعدهٔ آمریکا برای اعمال فشار بر اسرائیل جهت خروج از لبنان است.

در مقابل تمام این موارد، ایران تنها متعهد می‌شود که به‌دنبال توسعه یا دستیابی به سلاح هسته‌ای نباشد.

و در مرحلهٔ نهایی، که انتظار می‌رود دست‌کم ۶۰ روز طول بکشد، ۱۲ میلیارد دلار باقی‌مانده از دارایی‌های مسدودشدهٔ ایران بازگردانده خواهد شد، ۳۰۰ میلیارد دلار برای بازسازی ایران اختصاص خواهد یافت (معادل غرامت جنگی) و روند لغو تمامی تحریم‌های باقی‌مانده آغاز خواهد شد.

در مقابل، ایران تنها متعهد می‌شود دربارهٔ غنی‌سازی اورانیوم گفت‌وگو کند.

به‌طور خلاصه، تعهدات ایران در این تفاهم‌نامه حداقلی است، در حالی که تعهدات آمریکا به‌طرزی چشم‌گیر نامتوازن و گسترده‌اند.

اگر آمریکا ــــ همان‌گونه که ترامپ ادعا می‌کند ــــ «پیروز» شده است، و اگر می‌تواند «هر زمان بخواهد ایران را نابود کند»، پس چرا باید چنین تعهداتی را بپذیرد و با چنین شرایطی موافقت کند؟

واقعیت این است که میان بحران جهانی نفت، کاهش ذخایر موشکی، مقاومت جامعهٔ ایران، و دشواری مقابله با موشک‌های فراصوت و پهپادها، آمریکا ناگهان خود را در باتلاقی بالقوه یافت که می‌توانست زیان‌هایی به‌مراتب بیشتر از هر منفعت قابل تصور به آن وارد کند.

شاید ترامپ سرانجام به اشتباه آغاز این درگیری پی‌برده باشد. با محبوبیتی پایین، در آستانهٔ میزبانی جام جهانی، و درگیر با مجموعه‌ای از بحران‌های داخلی و خارجی، به‌نظر می‌رسد او مشتاق است هرچه زودتر از «مسألهٔ ایران» رهایی یابد.

آنچه در اینجا ثابت شده این است که اگرچه آمریکا همچنان یک ابرقدرت نظامی است، اما تحت شرایط خاص و با آمادگی کافی می‌توان آن را شکست داد.

البته منظور این نیست که هر کشوری می‌تواند آمریکا را در جنگ شکست دهد؛ بلکه قدرت‌های منطقه‌ای، در مقیاسی مشخص، که در برابر انقلاب‌های رنگی مصون شده‌اند و سال‌ها برای توسعهٔ توانمندی‌های نظامی و فناوری‌هایی سرمایه‌گذاری کرده‌اند که می‌توانند برتری نیروی دریایی و هوایی آمریکا را خنثی کنند، قادرند در یک جنگ دفاعی بر آن غلبه نمایند.

جهان به‌تازگی از «لحظهٔ تک‌قطبی» دوران پس از جنگ سرد عبور کرده است؛ دوره‌ای که اوج آن نابودی سریع رژیم صدام حسین بود. آشکارا، جهان دیگر همان جهان سابق نیست و همین امر به‌تنهایی نشان می‌دهد که ما در مرحله‌ای از گذار ژئوپلیتیکی به سوی چندقطبی شدن قرار داریم.

ایران، اگرچه در خاورمیانه تضعیف شده است، اما کنترل تنگهٔ هرمز را در اختیار دارد. توانایی آن برای رویارویی همزمان با تمامی کشورهای عربی خلیج فارس اثبات شده و ناتوانی اسرائیل در شکست دادن ایران بدون کمک آمریکا نیز آشکار گردیده است.

این وضعیت امکان شکل‌گیری نوعی «پکس ایرانیکا» (صلح ایرانی) را در خاورمیانه فراهم می‌کند، هرچند هنوز آب زیادی باید از زیر این پل عبور کند.

با این حال، اسرائیل همچنان یک مشکل باقی می‌ماند.

اسرائیل، که تحت تأثیر یک ایدئولوژی آخرالزمانی و مسیحایی قرار دارد، و به برخورداری از امتیازاتی ناشی از نفوذ گستردهٔ دیاسپورای خود عادت کرده است، به‌نظر نمی‌رسد حاضر باشد به مفاد این تفاهم‌نامه احترام بگذارد یا از تلاش برای ایجاد «اسرائیل بزرگ» از طریق قدرت نظامی دست بکشد.

همین عامل اسرائیل است که تحقق کامل یک توافق صلح میان ایران و ایالات متحده را دشوار می‌سازد.

منبع: بنیاد فرهنگ استراتژیک، ۱۷ ژوئن ۲۰۲۶

Pax Iranica? The end of uncontested U.S. military hegemony




چگونه روسیه و ایران در حال بازآرایی جغرافیای تجاری دریای خزر هستند

نویسنده: لورنزو ماریا پاچینی ــ 

دریای خزر دیگر یک مسیر فرعی محسوب نمی‌شود: این پهنهٔ آبی در حال تبدیل شدن به یکی از ستون‌های خاموش پاسخ اوراسیایی به هژمونی ایالات متحده است.

تغییر جهت راهبردی

سال‌ها است که فشار نظامی علیه ایران عمدتاً از جنوب طراحی شده است. در حالی که اسرائیل عملیات اطلاعاتی خود را از جمهوری آذربایجان و دیگر مناطق مجاور انجام می‌دهد، پایگاه‌های آمریکا خلیج فارس را احاطه کرده‌اند. برتری دریایی آمریکا مدت‌ها است که تنگه‌های پیرامون ایران را به ابزاری تثبیت‌شده برای فشار راهبردی تبدیل کرده است؛ ابزاری که نه‌تنها بر جریان‌های تجاری بلکه بر درک آسیب‌پذیری در ساختار دفاعی ایران نیز تأثیر می‌گذارد.

هرچه محور آمریکا ـ اسرائیل توجه خود را بیشتر بر خلیج فارس متمرکز می‌کند، عمق راهبردی ایران بیشتر به‌سمت شمال، فراتر از دریای خزر ــــ فضایی بسته که قدرت‌های غربی به‌آسانی قادر به کنترل آن نیستند ــــ منتقل می‌شود. این پویایی تصادفی نیست، بلکه بازتاب انتخابی آگاهانه برای تنوع‌بخشی ژئوپلیتیکی است که تهران طی یک دههٔ گذشته دنبال کرده و با تشدید تحریم‌ها و فشارهای نظامی سرعت گرفته است.

امروز دریای خزر اهمیتی تعیین‌کننده‌ یافته است، زیرا چیزی را در اختیار ایران و روسیه قرار می‌دهد که هر دو به‌شدت به آن نیاز دارند: یک مسیر مستقیم و از نظر سیاسی امن، خارج از کریدورهای زمینی که در معرض نفوذ غرب قرار دارند. مسیرهای زمینی از کشورهایی عبور می‌کنند که یا با واشنگتن همسو هستند یا تمایلی به مقابله با تحریم‌های ثانویهٔ آمریکا ندارند. در مقابل، خزر بدون واسطه مسکو و تهران را به یکدیگر متصل می‌کند و برای هر دو پایتخت یک خط ارتباطی راهبردی فراهم می‌آورد که بدون توسل به تشدید گستردهٔ نظامی، رهگیری یا خنثی کردن آن دشوار است.

حتی اگر از نظر تئوریک کشتی‌ها بتوانند هدف پهپادها یا موشک‌ها قرار گیرند، چنین اقدامی مستلزم عملیات بسیار عمیق‌تری در داخل خاک ایران خواهد بود و خطر رویارویی مستقیم با روسیه را در پی خواهد داشت. بنابراین، در کوتاه‌مدت، دریای خزر یک خط تأمین نسبتاً امن برای ایران فراهم می‌کند. در بلندمدت، این مسیر می‌تواند یکپارچگی میان دو کشور را بیش از پیش تقویت کند و به شاهراهی اساسی به سوی آسیای غربی، هند و دیگر بازارهای بین‌المللی که اکنون از دسترس تحریم‌های آمریکا خارج هستند تبدیل شود.

وضعیت حقوقی دریای خزر

تعیین این‌که دریای خزر «دریا» است یا «دریاچه»، صرفاً یک بحث واژگانی نیست. اگر به‌عنوان دریا تلقی شود، مشمول کنوانسیون حقوق دریاهای سازمان ملل متحد (UNCLOS) خواهد شد، که برای هر کشور ۱۲ مایل دریایی آب‌های سرزمینی در نظر می‌گیرد و بقیه را برای ناوبری بین‌المللی آزاد می‌گذارد. اما اگر دریاچه محسوب شود، مرزها باید مستقیماً میان کشورهای ساحلی و بدون دخالت طرف‌های ثالث تعیین شوند. این تمایز پیامدهای عمیقی در حوزه‌های تجاری و نظامی دارد.

تا سال ۱۹۹۱، تنها ایران و اتحاد جماهیر شوروی در ساحل خزر قرار داشتند. پیمان روسی ـ ایرانی ۱۹۲۱ ناوبری سایر کشورها را ممنوع کرده بود. با فروپاشی شوروی، جمهوری آذربایجان، قزاقستان، و ترکمنستان پدیدار شدند و خواستار بازنگری در این توافق و مذاکرات جدید بر پایهٔ اصول UNCLOS شدند. جمهوری‌های سابق شوروی، از جمله روسیه، خواهان تلقی خزر به‌عنوان دریا بودند. ایران اما ترجیح می‌داد آن را دریاچه بداند، زیرا در غیر این صورت، به‌دلیل کوتاه بودن خط ساحلی خود، سهم کمتری دریافت می‌کرد. افزون بر این، اجرای UNCLOS می‌توانست به ناوگان‌های خارجی اجازه دهد در نزدیکی آب‌های ایران فعالیت کنند؛ موضوعی که با توجه به روابط نزدیک جمهوری آذربایجان با اسرائیل بسیار حساس بود.

نبود توافق برای سال‌ها وضعیت حقوقی خزر را مبهم نگه‌داشت و پروژه‌های راهبردی منطقه‌ای، مانند خط لولهٔ گاز ترانس‌خزر میان ترکمنستان و جمهوری آذربایجان، را با مانع روبه‌رو کرد. نقطهٔ عطف در سال ۲۰۱۸ رخ داد، زمانی که پنج کشور ساحلی «کنوانسیون وضعیت حقوقی دریای خزر» را امضا کردند. بر اساس این توافق، خزر به‌عنوان یک دسته‌بندی منحصربه‌فرد تعریف شد: نه دریا و نه دریاچه. این توافق به هر کشور ۱۵ مایل دریایی آب سرزمینی و ۱۰ مایل اضافی برای صید اختصاص داد و بقیهٔ مناطق را میان کشورهای امضاکننده مشترک اعلام کرد. برخلاف UNCLOS، این معاهده حضور نیروهای نظامی کشورهای غیرساحلی را ممنوع کرد و بدین ترتیب تهران به مهم‌ترین هدف خود یعنی جلوگیری از ورود ناوگان‌های خارجی به این حوضه دست یافت.

ارزش ژئواکونومیک غیرقابل چشم‌پوشی

پیش از آغاز عملیات روسیه در اوکراین در فوریهٔ ۲۰۲۲، روابط تجاری مسکو و تهران، هرچند از نظر سیاسی مهم بودند، اما به دلیل محدودیت‌های مشترک ساختاری با موانع جدی روبه‌رو بودند. هر دو کشور تحت فشار تحریم‌های غرب قرار داشتند، اما روسیه همچنان کانال‌های متعددی با بازارهای اروپایی داشت که باعث می‌شد نسبت به نزدیکی بیش از حد به ایران محتاط باشد. حجم تجارت دوجانبه حدود ۴ میلیارد دلار در سال بود؛ رقمی اندک در مقایسه با ظرفیت واقعی دو اقتصاد.

در سال ۲۰۱۳، مسکو کریدور بین‌المللی حمل‌ونقل شمال ـ جنوب (INSTC) را مطرح کرد؛ شبکه‌ای از راه‌آهن‌ها، جاده‌ها و زیرساخت‌های انرژی که قرار بود روسیه را از طریق جمهوری آذربایجان به ایران، و سپس به هند و آسیا، متصل کند. با این حال، تا سال ۲۰۲۲ این کریدور عمدتاً روی کاغذ باقی مانده بود.

۲۴ فوریهٔ ۲۰۲۲ نقطهٔ گسست ساختاری در این وضعیت بود. تحریم‌های غرب علیه روسیه ــــ شدیدترین تحریم‌های اعمال‌شده علیه یک اقتصاد بزرگ ــــ مسکو را ناگزیر کرد به‌دنبال بازارها و شرکای جایگزین بگردد. ایران، که از پیش تجربهٔ طولانی زندگی در شرایط انزوای بین‌المللی را داشت، به شریک طبیعی روسیه بدل شد. از سوی دیگر، تهران نیز دریافت که هم‌گرایی با مسکو دیگر صرفاً یک انتخاب سیاسی نیست، بلکه ضرورتی اقتصادی است.

در نتیجه، سال ۲۰۲۲ شاهد شکل‌گیری یک مشارکت ژئواکونومیک ساختاریافته بود که محور اصلی آن دریای خزر بود. بندر نوشهر نخستین کشتی باری روسی را پس از بیش از بیست سال پذیرفت، و در همان دوره شرکت‌های کشتیرانی روسیه و ایران یک شرکت مشترک جدید برای توسعهٔ INSTC ایجاد کردند. در سال ۲۰۲۵، حجم ترافیک تجاری در بندر انزلی، مهم‌ترین مرکز خزر، نسبت به سال قبل ۵۶ درصد افزایش یافت؛ رشدی بی‌سابقه که سرعت تثبیت این جغرافیای جدید تجارت را نشان می‌دهد.

هرمز و خط قرمز جدید

بسته شدن تنگهٔ هرمز ــــ یا حتی تهدید معتبر به بستن آن ــــ یکی از هراس‌انگیزترین سناریوها برای محور روسیه و ایران نیز به شمار می‌رود.

با تشدید تنش نظامی میان آمریکا، اسرائیل، و ایران، و محاصرهٔ بعدی خلیج فارس از سوی واشنگتن، تهران ناچار شد به‌سرعت و در مقیاسی گسترده جریان تجارت و تأمین خود را تغییر مسیر دهد. مسیرهای زمینی از طریق جمهوری آذربایجان، پاکستان، و ترکیه ــــ نه‌فقط به دلایل لجستیکی، بلکه به دلیل فشار سیاسی فزایندهٔ آمریکا بر این دولت‌ها ــــ خطرناک‌تر شدند. در نتیجه، دریای خزر به تنها گزینهٔ واقع‌بینانه تبدیل شد.

از منظر ژئواکونومیک، بسته شدن هرمز مجموعه‌ای از پیامدهای ساختاری را ایجاد کرد که فراتر از منطقهٔ درگیری گسترش می‌یافت. نخست، ایران را وادار کرد از موقعیت جغرافیایی شمالی خود بهره‌برداری کند و بنادر انزلی، نوشهر، و امیرآباد را به مراکز جایگزین واردات و صادرات مبدل کند. دوم، روسیه را به تأمین‌کنندهٔ اصلی کالاهای اساسی برای بازار ایران بدل ساخت. بر اساس برخی برآوردها، صادرات مواد غذایی روسیه به ایران، به‌ویژه در حوزهٔ غلات، تنها در نیمهٔ نخست سال ۲۰۲۵ دو برابر شد.

سوم، بسته شدن هرمز ارزش راهبردی کریدور INSTC را بازتعریف کرد. پروژه‌ای که تا سال ۲۰۲۱ عمدتاً نمادین بود، به زیرساختی حیاتی برای تاب‌آوری اقتصادی ایران تحت محاصره بدل شد. در نتیجه، روسیه نفوذی بی‌سابقه بر تهران به‌دست آورد؛ نه‌فقط به‌عنوان تأمین‌کنندهٔ نظامی، بلکه به‌عنوان ضامن تأمین نیازهای غیرنظامی و شریک تجاری نهایی.

حمله به بندر انزلی

طبق گزارش نیویورک تایمز، مسکو از طریق دریای خزر قطعات پهپادی به ایران منتقل کرده و در زمان فشار شدید، زرادخانهٔ ایران را تکمیل کرده است. این پهپادها هم در جنگ اوکراین و هم در عملیات ایران علیه پایگاه‌های نظامی آمریکا در آسیای غربی اهمیت داشته‌اند. همچنین گزارش شده است که کشتی‌های روسی کالاهای اساسی، از جمله مواد غذایی، را برای کاهش آثار محاصرهٔ اقتصادی به ایران منتقل کرده‌اند.

حملهٔ اسرائیل به بندر انزلی در مارس ۲۰۲۶ جهشی کیفی در درگیری محسوب می‌شد. بندر انزلی مهم‌ترین مرکز تجاری و لجستیکی ایران در دریای خزر و به‌طور مستقیم به مسیرهای روسیه و زیرساخت‌های INSTC متصل است. هدف قرار دادن آن نه‌تنها به‌معنای تضعیف توان عملیاتی تهران بود، بلکه پیامی مستقیم به مسکو نیز ارسال می‌کرد: جنگ دیگر به آب‌های خلیج فارس محدود نخواهد ماند.

ماریا زاخارووا، سخنگوی وزارت خارجهٔ روسیه، اعلام کرد که این حمله «منافع اقتصادی روسیه و دیگر کشورهای منطقه را هدف قرار داده است»، و هشدار داد که چنین اقداماتی ممکن است کشورهای ساحلی خزر را به درگیری بکشاند. کرملین نگرانی عمیق خود را ابراز کرد و تهران نیز تلاش کرد این حادثه را به موضوعی مرتبط با امنیت منطقه‌ای تبدیل کند.

این تحول عملاً یک خط قرمز جدید در درگیری ایجاد کرد: دریای خزر دیگر نمی‌تواند به‌عنوان منطقه‌ای بی‌طرف یا عقبهٔ امن تلقی شود.

چشم‌انداز بلندمدت

حتی پس از پایان درگیری‌های مسلحانه، دریای خزر برای ایران و روسیه اهمیت راهبردی خود را حفظ خواهد کرد. سال‌ها است که مسکو کریدور INSTC را ابزاری برای دسترسی به اقیانوس هند بدون عبور از اروپا می‌داند. امروز، در شرایط تحریم‌های غرب و رقابت ژئوپلیتیکی فزاینده، این پروژه اهمیتی فراتر از انتظارات اولیه یافته است.

اگر در آینده تحریم‌ها کاهش یابند و هند وابستگی خود به غرب را کم کند، این کریدور می‌تواند به یکی از زیرساخت‌های بنیادین نظم تجاری چندقطبی بدل شود.

از منظر انرژی نیز دریای خزر فرصت‌های مهمی ارائه می‌دهد. این حوضه سرشار از منابع هیدروکربنی است و ذخایر فراساحلی قزاقستان و جمهوری آذربایجان تاکنون سرمایه‌گذاری‌های بین‌المللی قابل‌توجهی را جذب کرده‌اند. یک نظام یکپارچهٔ زیرساخت انرژی که منابع خزر را از طریق ایران به بازار هند متصل کند، منطقه را به یک قطب عمدهٔ انرژی بدل خواهد کرد. روسیه به دسترسی مستقیم‌تر به اقیانوس هند دست خواهد یافت، و ایران نقش محوری در تجارت اوراسیایی پیدا خواهد کرد؛ امری که توانایی آمریکا برای منزوی کردن اقتصادی هر دو کشور از طریق کنترل دریایی و مالی را کاهش می‌دهد.

برای سال‌ها، دریای خزر دست‌کم گرفته می‌شد؛ به‌ویژه زمانی که مسیرهای زمینی کافی به‌نظر می‌رسیدند و وضعیت حقوقی آن نامشخص بود. اما با نزدیک‌تر شدن تدریجی مسکو و تهران در یک محیط بین‌المللی هرچه خصمانه‌تر، دریای خزر دیگر یک مسیر فرعی نیست؛ بلکه در حال تبدیل به یکی از ستون‌های خاموش پاسخ اوراسیایی به هژمونی ایالات متحده است. اهمیت ژئواکونومیک آن، که با بسته شدن تنگهٔ هرمز و شکل‌گیری خطوط قرمز نظامی جدید تقویت شده، ممکن است نقشه‌های تجارت بین‌المللی و اعمال قدرت در قرن بیست‌ویکم را بسیار بیش از آنچه امروز تصور می‌کنیم، دگرگون کند.

منبع: بنیاد فرهنگ استراتژیک، ۶ ژوئن ۲۰۲۶
https://english.10mehr.com/how-russia-and-iran-are-repositioning-commercial-geography-in-the-caspian-sea/

 




آرامش پیش از طوفان: آیا آمریکا خود را برای دور دیگری از حملات به ایران آماده می‌کند؟



نویسنده: فرهاد ابراهیموف ــ 

مذاکرات آمریکا و ایران به‌عنوان مسیری به سوی صلح چارچوب‌بندی می‌شوند، اما شرایط مطرح‌شده بیش از آن که شبیه توافقی پایدار باشند، به زمینه‌سازی برای حمله‌ای دوباره شباهت دارند.

در آستانهٔ آنچه به‌طور فزاینده شبیه دور دوم رویارویی میان ایالات متحده و ایران به نظر می‌رسد. جهان وارد وضعیتی از انتظار شده است. به‌طور رسمی، دیپلماسی هنوز زنده است: بیانیه‌های عمومی همچنان به امکان دستیابی به توافق اشاره می‌کنند، در حالی که میانجی‌هایی در پاکستان، قطر، و ترکیه تلاش می‌کنند هر دو طرف را در مذاکرات درگیر نگه‌دارند. اما با قضاوت بر اساس تحولات چند روز گذشته، به‌طور فزاینده روشن می‌شود که این روند کمتر دربارهٔ رسیدن به یک مصالحهٔ پایدار است و بیشتر دربارهٔ خریدن زمان پیش از مرحلهٔ بعدی تشدید تنش‌ها است. مذاکرات اسلام‌آباد در آوریل نتوانستند درگیری را متوقف کنند ــــ آن‌ها صرفاً نشان دادند که این درگیری تا چه اندازه ممکن است اجتناب‌ناپذیر باشد. هیچ پیشرفتی حاصل نشد، و اختلافات بر سر تنگهٔ هرمز و شرایط هسته‌ای ایران همچنان در مرکز بن‌بست باقی مانده‌اند. خود رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، اخیراً اظهار داشت که قصد داشته در ۱۹ مه به ایران حمله کند، اما به درخواست پادشاهی‌های خلیج فارس از این کار عقب‌نشینی کرده است.

در ابتدا، دلایل موجهی وجود داشت که باور شود واشنگتن ــــ به‌ویژه در شرایط سیاسی کنونی ترامپ ــــ علاقهٔ چندانی به طولانی کردن درگیری با ایران ندارد. نخست، همراه با انتقادهای فزاینده از حمایت بی‌قیدوشرط از اسرائیل، خستگی از جنگ‌های خاورمیانه در داخل آمریکا رو به افزایش است،. دوم، جنگی طولانی با ایران برای شخص ترامپ هزینه‌های سیاسی به‌همراه خواهد داشت، و تصویر او را به‌عنوان رهبری که قادر است به‌سرعت به درگیری‌ها «پایان دهد» به‌جای آن‌که بیشتر در آن‌ها فرو رود، تضعیف خواهد کرد. سوم، سیاست‌گذاران در واشنگتن به‌روشنی محدودیت‌های نیروی نظامی را درک می‌کنند: حملات هوایی می‌توانند به زیرساخت‌ها آسیب بزنند، اهداف نظامی را هدف قرار دهند، و هزینه‌ها را برای تهران افزایش دهند، اما نمی‌توانند فوراً نظام سیاسی ایران را برچینند. رژیم ایران چیزی نیست که بتوان آن را صرفاً در یک کارزار نظامی «سرنگون» کرد؛ این نظام به‌شدت در شبکه‌ای پیچیده از نهادها، ساختارهای امنیتی، سازوکارهای ایدئولوژیک، و ائتلاف‌های منطقه‌ای ریشه دوانده است.

به همین دلیل، حتی پس از مذاکرات اسلام‌آباد، هنوز امیدی محتاطانه برای دستیابی به یک راه‌حل سیاسی وجود داشت. اما ظرف حدود یک هفته، روشن شد که هیچ‌یک از طرفین به سوی مصالحه حرکت نمی‌کنند. در عوض، هر دو طرف شروع کردند به تثبیت خود در مواضعی که به‌طور فزاینده سخت‌گیرانه و اساساً آشتی‌ناپذیر بودند. یکی از لحظات افشاگر زمانی بود که تهران خواستار غرامت برای خسارات ناشی از حملات آمریکا شد و بر جایگاه ویژهٔ ایران در رابطه با تنگهٔ هرمز تأکید کرد.

گزارش‌ها حاکی از آن بودند که پیشنهاد متقابل ایران خواستار دریافت غرامت از آمریکا بوده و در عین حال بر حقوق حاکمیتی تهران بر هرمز تأکید داشته است ــــ یا دقیق‌تر، خواستار به‌رسمیت‌شناختن سلطهٔ ایران بر این تنگه از سوی آمریکا بوده، چیزی که به‌معنای یک پیروزی ژئوپلیتیکی بزرگ برای تهران خواهد بود. برای واشنگتن، چنین شرایطی عملاً غیرقابل‌پذیرش است، زیرا پذیرش آن‌ها نه شبیه تسلیم مورد انتظار ترامپ از ایران، بلکه شبیه عقب‌نشینی راهبردی آمریکا در یکی از حیاتی‌ترین گذرگاه‌های انرژی جهان به نظر خواهد رسید.

این تبادل اولتیماتوم‌ها شبیه اختلال در دیپلماسی یا یک واکنش احساسی به‌نظر نمی‌رسد؛ بسیار بیشتر شبیه یک راهبرد عامدانه است. زمانی که طرف‌ها واقعاً خواهان توافق باشند، فضای مانور باقی می‌گذارند، امتیاز می‌دهند، و بر سر مصالحه‌ها مذاکره می‌کنند. اما زمانی که یک طرف مطالباتی را مطرح می‌کند که طرف مقابل واقع‌بینانه هرگز نمی‌تواند بپذیرد، فرایند دیگر دیپلماسی واقعی نیست. این تبدیل به راهی برای خرید زمان در حین آماده‌سازی برای حملهٔ بعدی می‌شود.

ایران، بر اساس همهٔ شواهد، از این وقفه نه برای آماده‌سازی یک توافق صلح جامع، بلکه برای بازسازی هماهنگی داخلی، ارزیابی خسارات واردشده، تجدید سازمان نیروهای خود، و آماده شدن برای دور دیگری از رویارویی استفاده می‌کند. در همین حال، آمریکا کانال دیپلماتیک را حفظ کرده تا همچنان اولتیماتوم صادر کند، در حالی که هم‌زمان گزینهٔ نظامی را نیز در صورت فروپاشی نهایی مذاکرات روی میز نگه می‌دارد.

در این درگیری، تنگهٔ هرمز مدت‌ها است دیگر صرفاً یک گذرگاه باریک کشتیرانی روی نقشه نیست. برای ایران، این قدرتمندترین اهرم فشار آن است ــــ برگی که تهران همچنان به‌جای توسل به اشکال مستقیم‌تر تشدید تنش از آن استفاده می‌کند. بستن کامل تنگه به همه ضربه خواهد زد: متحدان خلیج فارس آمریکا، اسرائیل، و بازارهای جهانی نفت. در همین حال، برای واشنگتن، آزادی ناوبری در هرمز اساساً به این مربوط می‌شود که چه کسی قواعد بازی را در خاورمیانه تعیین می‌کند.

دقیقاً به همین دلیل است که مواضع دو طرف اساساً ناسازگارند. آمریکا خواستار بازگشایی کامل تنگه و خارج کردن اورانیوم با غنای بالا از ایران شده است. در عمل، این‌ها شرایط مذاکره نیستند، بلکه شرایط تسلیم‌اند که در زبان دیپلماتیک پوشانده شده‌اند. پذیرش آن‌ها مستلزم این خواهد بود که ایران علناً شکست خود را بپذیرد و داوطلبانه از دو ابزار اصلی فشار خود چشم‌پوشی کند. هیچ رهبری در ایران واقع‌بینانه نمی‌تواند با چنین چیزی موافقت کند.

در همین حال، به‌نظر نمی‌رسد ترامپ مذاکرات را به سوی مصالحه‌ای پایدار هدایت کند. در عوض، به‌نظر می‌رسد او در حال فراهم کردن زمینهٔ سیاسی و دیپلماتیک برای دور دیگری از جنگ است. به‌طور رسمی، هم ترامپ و هم وزیر خارجهٔ آمریکا، مارکو روبیو، همچنان دربارهٔ مذاکرات و امکان توافقی جدید در آیندهٔ نزدیک سخن می‌گویند. اما محتوای مطالبات واشنگتن خلاف آن را نشان می‌دهد: آمریکا به تهران معامله‌ای برابر پیشنهاد نمی‌دهد، بلکه چارچوبی برای تسلیم ارائه می‌کند ــــ در حالی که کاملاً آگاه است رهبری ایران بدون پیامدهای جدی سیاسی داخلی به‌سختی می‌تواند آن را بپذیرد. این منطق کلیدی محرک لحظهٔ کنونی است: مطالبات ناممکن می‌توانند نه‌تنها ابزار فشار، بلکه راهی برای انتقال پیشاپیش تقصیر شکست مذاکرات به ایران باشند.

در عمل، واشنگتن چارچوبی فوق‌العاده سخت‌گیرانه برای هرگونه توافق آینده با تهران ترسیم کرده است که بر پنج مطالبهٔ اصلی استوار است: ایران باید از ادعای غرامت بابت خسارات ناشی از حملات آمریکا صرف‌نظر کند؛ ۴۰۰ کیلوگرم اورانیوم غنی‌شده را به آمریکا منتقل کند؛ زیرساخت هسته‌ای خود را به تنها یک تأسیسات فعال کاهش دهد، در حالی که اکنون حدود هشت یا نه سایت را اداره می‌کند؛ بپذیرد که بیش از ۲۵ درصد از دارایی‌های مسدودشده‌اش آزاد نشود؛ و مذاکرات را به پایان دادن به درگیری‌ها در همهٔ جبهه‌ها، از جمله لبنان، گسترش دهد. این شرایط بارها در گزارش‌هایی که موضع آمریکا را شرح می‌دهند مطرح شده‌اند، در حالی که واشنگتن همچنین علناً اعلام کرده است که پیشنهادهای ایران را ناکافی می‌داند و همچنان برای ازسرگیری عملیات نظامی آمادگی دارد.

در واقع، چارچوب پیشنهادی واشنگتن هیچ‌گونه کاهش معناداری در فشار تحریمی علیه ایران را در نظر نمی‌گیرد. مهم‌تر از آن، مطالبهٔ تحویل اورانیوم غنی‌شده به آمریکا نه صرفاً محدودیتی فنی بر برنامهٔ هسته‌ای ایران، بلکه کنترل خارجی بر حیاتی‌ترین بخش آن خواهد بود. از نظر سیاسی، چنین سناریویی برای تهران تقریباً غیرممکن است، زیرا در داخل کشور به‌عنوان تسلیم تحت فشار و تضعیف مستقیم حاکمیت ملی تلقی خواهد شد. به‌همین دلیل است که موضع آمریکا کمتر شبیه پیشنهادی برای دستیابی سریع به توافق، و بیشتر شبیه چارچوبی عمداً سخت‌گیرانه برای مذاکره به‌نظر می‌رسد ــــ چارچوبی که به واشنگتن اجازه خواهد داد بعداً ادعا کند که پس از رد آن از سوی ایران، دیپلماسی به بن‌بست رسیده است.

از همان ابتدا نیز روشن بود که واشنگتن هیچ قصد جدی‌ای برای بحث دربارهٔ غرامت خسارات واردشده ندارد. برای آمریکا، پذیرش چنین مسؤولیتی یک سابقهٔ سیاسی و حقوقی بسیار نامطلوب ایجاد خواهد کرد، که عملاً به‌معنای پذیرش مسؤولیت برای مرحلهٔ نظامی درگیری خواهد بود. به همان اندازه افشاگرانه، ابهام در بیان مطالبهٔ پایان دادن به درگیری‌ها در جبهه‌های متعدد، از جمله لبنان، است: هیچ سازوکار اجرایی مشخصی، هیچ تضمین امنیتی محکمی، و هیچ درک روشنی از این که چه کسی مسؤول کاهش تنش خواهد بود یا این امر چگونه اجرا خواهد شد، وجود ندارد. بر اساس گزارش رویترز، ایران در مقابل تلاش کرده هرگونه توافق را به توقف کامل خصومت‌ها در همهٔ جبهه‌ها، خروج نیروهای آمریکا از مناطق نزدیک به ایران، و پرداخت غرامت برای خسارات واردشده پیوند دهد.

در نتیجه، عملاً به تهران گفته شده است که شرایط آن مشروعیتی به‌عنوان مبنای چانه‌زنی ندارند. در این شکل، روند مذاکرات به‌طور فزاینده نه شبیه تلاشی برای یافتن زمینهٔ مشترک، بلکه شبیه کوششی برای تحمیل الگویی از توافق است که به‌شدت به‌نفع واشنگتن است. برای ایران، چنین چارچوبی نه‌تنها از نظر عملی، بلکه از نظر نمادین نیز غیرقابل قبول است: این به‌معنای محدودیت بر توانایی‌های هسته‌ای، تداوم بخشی از تحریم‌ها، و کنار گذاشتن ادعاهای غرامت بدون دریافت امتیازات قابل مقایسه در مقابل خواهد بود.

دقیقاً به همین دلیل است که اقدامات ترامپ را می‌توان آماده‌سازی برای جنگی دیگر تلقی کرد. نخست، آمریکا این تصور را ایجاد می‌کند که از طریق دیپلماسی یک «راه خروج معقول» به ایران پیشنهاد داده است. سپس، پس از آن‌که تهران طبق انتظار آن را رد می‌کند، واشنگتن می‌تواند استدلال کند که خود ایران روند دیپلماتیک را تخریب کرده است. در آن نقطه، کاخ سفید توجیه سیاسی لازم برای ازسرگیری حملات را به دست می‌آورد ــــ نه به‌عنوان نخستین انتخاب، بلکه به‌عنوان «آخرین راه‌حل» پس از شکست مذاکرات. این راهبرد به ترامپ اجازه می‌دهد در عین حفظ فضای لازم برای تشدید نظامی، لفاظی صلح‌طلبانه را نیز حفظ کند.

بر اساس این منطق، احتمال دور دیگری از رویارویی همچنان بالا است. پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا مرحلهٔ جدیدی از حملات ممکن است یا نه، بلکه این است که چه زمانی ممکن است آغاز شود، تا چه اندازه می‌تواند گسترده باشد، و تهران چه راهبردی را در پاسخ انتخاب خواهد کرد: تلافی محدود، درگیری نیابتی طولانی‌مدت، یا تلاشی برای بالا بردن سطح تنش پیرامون تنگهٔ هرمز و زیرساخت‌های منطقه‌ای. در عمل، روند دیپلماتیک کنونی به‌طور فزاینده نه شبیه سازوکاری برای جلوگیری از جنگ، بلکه شبیه آماده‌سازی دیپلماتیک برای مرحلهٔ بعدی آن است.

مرحلهٔ نخست درگیری هیچ‌یک از مسائل اصلی را حل نکرد. نظام سیاسی ایران دست‌نخورده باقی ماند؛ مسألهٔ هسته‌ای حل نشد؛ معماری امنیتی پیشین پیرامون تنگهٔ هرمز بازسازی نشد؛ و هیچ چارچوب مورد قبول متقابلی برای کاهش تنش پدید نیامد. برعکس، هر دو طرف از مرحلهٔ نخست این نتیجه را گرفتند که امتیاز دادن به‌عنوان ضعف تعبیر خواهد شد. و در چنین شرایطی، مذاکرات به‌ندرت به مسیری به سوی صلح تبدیل می‌شوند ــــ بیشتر، آن‌ها شکل رسمی دیپلماتیک یک وقفه میان دو دور درگیری هستند.

نتیجه‌گیری اصلی این است که لحظهٔ کنونی نه یک آتش‌بس باثبات، بلکه یک وقفهٔ راهبردی است. هم ایران و هم آمریکا از هم‌اکنون در حال اندیشیدن به مرحلهٔ بعدی رویارویی هستند. تهران مطالبات خود را بزرگ‌نمایی می‌کند تا از شکست‌خورده به‌نظر رسیدن اجتناب کند و زمان بخرد. واشنگتن آمادگی خود را برای مذاکرات نشان می‌دهد، در حالی که قادر نیست شرایطی را بپذیرد که موقعیت منطقه‌ای‌اش را تضعیف کند. به همین دلیل است که احساس فزایندهٔ نزدیک شدن دور دوم جنگ نه از اظهارات پراکندهٔ ترامپ یا چهره‌هایی در سپاه پاسداران، بلکه از خود ساختار این درگیری ناشی می‌شود: هیچ‌یک از طرفین برای صلح واقعی آماده نیستند، و هیچ‌کدام نیز حاضر به پذیرش شکست نیستند ــــ و از این‌رو هر دو در حال آماده شدن برای آنچه در پیش است.

ــــــــــــــــــــ
* فرهاد ابراهیموف، مدرس دانشکدهٔ اقتصاد دانشگاه رودن، کارشناس و مدرس گروه علوم سیاسی، دانشکدهٔ علوم اجتماعی و ارتباطات جمعی، دانشگاه مالی وابسته به دولت فدراسیون روسیه.

منبع: راشا تودی، ۲۱ مه ۲۰۲۶

https://www.rt.com/news/640325-calm-before-storm-us-iran/

 




داستان استقامت نیروی کار مقابل خصوصی‌سازی و ورشکستگی:« کیان‌تایر» روی دوش کارگران زنده ماند!

گزارش: سعید حسام‌الدینی –

رضا معصومی، رئیس شورای اسلامی کار کارخانه لاستیک البرز، می‌گوید اگر پای کارگران در میان نبود، از این کارخانه امروز چیزی جز سوله‌های خاموش باقی نمی‌ماند؛ روایتی از کارخانه‌ای که تولیدش از ۸۰ تن به صفر رسید، اما دوباره با ایستادگی کارگران به مدار تولید بازگشت.

به گزارش خبرنگار ایلنا، داستان امروز صنعت ما، روایتی است که ریشه در زخم‌های عمیق و ساختاری اقتصاد سیاسی دارد؛ روایتی که اگرچه در نگاه نخست، همان سناریوی تکراری و ملال‌آورِ واگذاری یک ابرکارخانه به دست مالکان نالایق و سوداگر را تداعی می‌کند، اما در بطن خود تفاوت‌هایی با تراژدی‌های پیشین دارد. در این داستان، عنصری حضور یافته که در بسیاری از تراژدی‌های تلخ گذشته، یا عامدانه حذف شده بود و یا اگر تقلایی برای ظهور داشت، ماشین عظیمِ بوروکراسی و سرمایه مجالی برای عرض اندام به آن نداده بود. اکنون اما، این عنصر مجال و میدان پیدا کرده است…..

در تمامی سناریوهای تلخ  خصوصی‌سازی در دهه‌های اخیر، از مزارع نیشکر هفت‌تپه تا شرکت‌های کشت و صنعت مهاباد، و از ماشین‌آلاتِ غبارگرفتۀ کارخانه داروگر تا سوله‌های سوت و کور تولی‌پرس و بسیاری دیگر از واحدهای تولیدی، همواره یک رویۀ ثابت حاکم بوده است. در مسیر این نوع از خصوصی‌سازی، بسیاری از این کارخانه‌ها چنان سقوط کردند که متأسفانه امروز دیگر حتی نشانه‌ای از روزهای اوجِ آن‌ها باقی نمانده است. با این حال، در واحدهایی چون هفت‌تپه، هپکو و کارخانه لاستیک البرز (کیان‌تایر قدیم)، داستان به گونه‌ای دیگر  رقم خورد. 

هرچند که در این مسیرِ سنگلاخ و ویرانگرِ خصوصی‌سازی، تولید ملی آسیب‌های جبران‌ناپذیری دید و کارگرانِ این مجموعه‌ها زجرها و مصائب مضاعفی را  تحمل کردند، اما مقاومت، ایستادگی و استقامتِ بی‌نظیرشان یک پیام روشن و تاریخی به همراه داشت: در این سناریوهای پیچیدۀ اقتصادی، بازیگرانِ صحنه تنها به دولتِ کارفرما و سرمایه‌دارِ خریدار محدود نمی‌شوند؛ بلکه عنصرِ سومی نیز در این معادله حضور دارد که از هر دوی آن‌ها برای تداوم تولید و حیاتِ کارخانه، دلسوزتر و برحق‌تر است، و آن عنصر، بی‌شک همان کارگران و خالقانِ واقعیِ ارزش افزوده‌اند. 

حال در این گزارش، به سراغ داستانی کمی نوتر و متفاوت‌تر می‌رویم؛ روایتی از دلِ کارخانه لاستیک البرز (کیان‌تایر) و اوضاعِ آشفته و پرفراز و نشیبی که بر سر کارگرانِ آن پیاده می‌شود. این کارخانۀ عظیم که در کیلومتر ۱۰ جاده تهران-ساوه و در قلب شهرستان اسلامشهر واقع شده است، روزگاری نه چندان دور، به عنوان اولین و بزرگ‌ترین کارخانه تولید لاستیک در ایران شناخته می‌شد. در تاریخچۀ درخشانِ این واحد صنعتی همین بس که بسیاری از متخصصان و مهندسانی که اکنون در صنعت لاستیکِ این کشور اسم و رسمی برای خود دست و پا کرده‌اند و شریان‌های تولید را در دست دارند، از دلِ کوره‌ها و خطوط تولیدِ همین کارخانه بیرون آمده و آموزش دیده‌اند. این کارخانه، به معنای واقعیِ کلمه، دانشگاهِ عملیِ صنعت تایر ایران بود. 

اما این دژِ مستحکمِ تولید، با حدود ۱۴۰۰ کارگرِ ماهر و تولید روزانۀ خیره‌کنندۀ ۸۰ تن، در میانۀ دهۀ هشتاد خورشیدی، گرفتارِ همان پروژۀ منحوس خصوصی‌سازی شد. از همان سالِ ۱۳۸۵ بود که ماجراها، گرفتاری‌ها و روندِ تدریجیِ اضمحلالِ این کارخانه و آوارگیِ کارگرانش کلید خورد. در طولِ این بیست سالِ پرالتهاب، مدام رؤسا، مقامات و دولتمردان، در دوره‌های مختلف و با ژست‌های خیرخواهانه، بارها به ظاهر سعی کرده‌اند تا مسئلۀ پیچیدۀ این کارخانه را حل و فصل کنند، غافل از آنکه سیاست‌های کلان و تصمیماتِ خودِ آن‌ها، عاملِ اصلی و بنیانِ واگذاری‌های غیراصولیِ این کارخانه و بروز این بحران‌های ادامه‌دار بوده است. 

در این مدت، اگر سری به بایگانیِ روزنامه‌ها و آرشیو رسانه‌ها بزنیم تا ببینیم جریان اصلی چه حرفی از این کارخانه و دردهای آن زده‌اند، متوجه می‌شویم که تقریباً همۀ آن‌ها با رویکردی تقلیل‌گرایانه، تنها به این نقطۀ انحرافی رسیده‌اند که مشکل از «مالکِ بد» بوده و راه حل در یافتنِ یک «مالکِ خوب» است. یا بعضی از این رسانه‌ها با نگاهی جناحی و سطحی، به این ماجرا پرداخته‌اند که مثلاً در دولت سیزدهم، فقط یک دستور، اوضاعِ این کارخانه را گلستان کرد و همه چیز به سامان رسید. 

اما در میان این هیاهوهای رسانه‌ای، کسی از حقیقتِ ماجرا نمی‌گوید. هیچ تریبونِ رسمی نمی‌گوید که همان عنصرِ اصلی، همان بازوی توانمند و تولیدکنندۀ جامعه یعنی کارگران که تمامِ مکافاتِ تعطیلی، بی‌پولی و این ورشکستگیِ تحمیلی را بر دوش کشیده‌اند، در این سال‌های تاریک چه کردند و چگونه چراغِ تولید را روشن نگه داشتند؟ 

برای درکِ داستانِ واقعیِ این کارخانه، باید مسیرِ خود را از آن روایتی که می‌خواهند به خوردِ ما بدهند جدا کنیم؛ روایتی تحریف‌شده که در آن، قهرمانانِ داستان همواره دولتمردانِ صاحب‌منصب یا سرمایه‌دارانِ به‌ظاهر کارآفرین هستند و کارگران در آن تنها به عنوانِ سیاهی‌لشکرهایی به تصویر کشیده می‌شوند که هیچ توان، اراده و قدرتِ تحلیلی ندارند. برای رسیدن به آن حقیقتِ نابی که در آن، عنصرِ واقعی و قهرمانانِ بی‌بدیلِ داستان، خودِ کارگران‌اند، ناگزیریم که بدون واسطه به سراغِ خودِ کارگران برویم تا از زبانِ آن‌ها بشنویم که در این سالیانِ متمادی، چه بر سرِ این کارخانه، خطوط تولید و سفره‌های محقرشان گذشته است. 

برای بررسی ابعاد این بحران بیست‌ساله، با رضا معصومی، رئیس شورای اسلامی کار کارخانه لاستیک البرز (کیان‌تایر) گفت‌وگو کردیم. او که سال‌ها در این مجموعه حضور داشته، از نزدیک شاهد بسیاری از فراز و فرودها، تصمیمات مدیریتی و واکنش‌های کارگران در این دوره بوده است. معصومی در این گفت‌وگو، روایت خود را از روند واگذاری، مشکلات تولید و تلاش‌های کارگران برای حفظ کارخانه بیان می‌کند. 

از شکوهِ بنیان‌گذاری تا واگذاریِ رانتی

رضا معصومی، در ابتدای این گفت‌وگو و در پاسخ به پرسشی پیرامون تاریخچۀ شکل‌گیری و اهمیتِ استراتژیک این کارخانه، سخن خود را با اشاره به ریشه‌های عمیقِ کیان‌تایر آغاز کرد و گفت: «شرکت لاستیک البرز یا همان کیان‌تایرِ سابق، در سال یک‌هزار و سیصد و سی و هفت خورشیدی، توسط شرکتِ بی‌اف گودریچ (BF Goodrich) آمریکا در ایران پایه‌گذاری و ساخته شد.» 

وی در ادامه، با تأکید بر جایگاهِ یگانۀ این مجموعه در مناسباتِ تولیدیِ کشور، افزود: «این مجموعه به عنوانِ اولین شرکتِ تولید لاستیک در ایران شناخته می‌شود. این کارخانه صرفاً یک تولیدیِ ساده نبود، بلکه به معنای واقعیِ کلمه، دانشگاهِ صنعتِ تایرِ ایران محسوب می‌شد. ما امروز این افتخار را داریم که بزرگان و متخصصانِ نام‌آورِ صنعتِ تایرِ ایران که اکنون در کارخانجاتِ مختلف مشغول به کارند، حداقل بخشِ عمده‌ای از مهارت‌اندوزی و دورانِ کارمندی و کارگریِ خود را در کیان‌تایر گذرانده‌اند.» 

رئیس شورای اسلامی کار لاستیک البرز، در تشریحِ سیرِ تحولاتِ مالکیتیِ این کارخانه، خاطرنشان کرد: «در سال ۱۳۳۷ که این شرکت افتتاح شد، سال‌ها تولید ادامه داشت تا اینکه پس از پیروزی انقلاب، شرکت زیر نظر دولت قرار گرفت و جزوِ اموالِ ملی شد. این روندِ باثباتِ دولتی سال‌ها ادامه یافت، اما متأسفانه این آرامش دوام نیاورد. در زمانِ ریاست جمهوریِ آقای احمدی‌نژاد، در همان روزهای پرالتهابی که قرار بود دولت تغییر کند، شرکت را نه به صورتِ یک فرآیندِ عملی و شفاف، بلکه متأسفانه به شکلِ کاملاً رانتی به یک شخص واگذار کردند.»

وی در ترسیمِ عظمتِ کارخانه در زمانِ واگذاری افزود: «برای اینکه متوجهِ ابعادِ ماجرا شوید، باید بگویم که ظرفیتِ تولیدِ شرکتِ ما در آن مقطعِ حساس، روزانه ۸۰ تن بود. ما با ۱۴۰۰ نفر کارگرِ پایه، در حالِ تولید مستمر بودیم.» 

تغییر کاربری و مقاومت در برابرِ شهرک‌سازی

این فعالِ کارگری، با انتقاد از رویکردِ سرمایه‌دارانۀ مالکِ جدید، تصریح کرد: «پس از واگذاری، متأسفانه از مالک جدید که اصالتاً به دنبالِ صنعتِ تایر و تداومِ تولید نبودند، رویکردی مخرب را در پیش گرفت. ایشان با برنامه‌ریزی، مسیرِ شرکت را به سمتی هدایت کردند که کلاً آن را ورشکست اعلام کنند. همه می‌دانیم شرکتی که با ۹۰ درصدِ ظرفیتِ تولید فعالیت می‌کند را نمی‌توان ورشکسته دانست. واقعیت این بود که ایشان یک بساز و بفروش بود و به دنبالِ سرمایه‌گذاری به صورتِ شهرک‌سازی می‌گشت. نیتِ اصلیِ ایشان تغییر وضعیتِ کارخانه و تبدیلِ زمین‌های آن به مجتمع‌های ساختمانی بود.» 

وی با اشاره به نخستین جرقه‌های بیداری و مقاومتِ طبقاتیِ کارگران، اظهار داشت: «طبیعتاً این نقشه با مقاومتِ سرسختانۀ کارگران روبه‌رو شد. کارگران ایستادگی کردند و ما چند سالِ پرالتهاب را با مشکلاتِ فراوان دست و پنجه نرم کردیم تا اجازه ندهیم این تغییر کاربری رخ دهد. سرانجام صدای ما به گوشِ مسئولین رسید و در سال ۱۳۸۷، مجبور شدند واردِ عمل شده و شرکت را از ایشان بازپس بگیرند.» 

معصومی در ادامۀ تشریحِ روندِ تحولات افزود: «پس از بازپس‌گیری در سال ۸۷، شرکتِ ما تحتِ نظارتِ هیئت حمایت از صنایع قرار گرفت. البته در این میان، برای مدتی مدیریت را به بانک سپه دادند که متأسفانه از قبولِ مالکیت قطعی امتناع کردند و پس از آن نیز، برای مقطعی زیر نظرِ سازمانِ تأمینِ اجتماعی کار کردیم.» 

تولیدِ ۷۵ تنی و سناریوی تلخِ ورشکستگی

وی با تأکید بر پتانسیلِ بالای تولیدیِ کارخانه حتی در سخت‌ترین شرایط، یادآور شد: «با وجودِ تمامِ این تلاطمات، در سال ۱۳۹۹، ما توانستیم تولیدِ خود را به رکوردِ ۷۵ تن در روز برسانیم. شرکتی که کالای استراتژیک تولید می‌کند و نه یک کالای سادۀ پررقیب مثل رب گوجه‌فرنگی، چگونه می‌تواند ورشکسته باشد؟ با این حال، در کمالِ ناباوری، در سال نود و نه و در حالی که ۱۲۰۰ کارگر در حالِ کار بودند و تولید ۷۵ تن بود، شرکت را واردِ بحثِ ورشکستگی کردند. آن هم بدونِ هیچ منطقی!» 

رئیس شورای اسلامی کار در واکاویِ حقوقیِ این ورشکستگیِ صوری، توضیح داد: «ماجرا از این قرار بود که با وجودِ فعالیتِ ما زیرِ نظرِ هیئت حمایت از صنایع، مالکیتِ اسمی همچنان با مالک قبلی بود. ایشان سال‌ها قبل چکی کشیده بودند به نامِ یک شخص خاص. به واسطۀ همین چک، ماجرا را به سمتی کشاندند که مالک بدهکار حساب شد. در واقع، خود ایشان به عنوانِ شخص حقیقی ورشکسته شد، نه شرکتِ کیان‌تایر! اما چون شرکت اموالِ ایشان تلقی می‌شد، کلِ مجموعۀ کارخانه را واردِ پروسۀ ورشکستگی بردند و در سال ۹۹ توانستند ما را به طور کامل زیر نظرِ «اداره تصفیه» ببرند.»

معصومی با اشاره به بی‌نتیجه ماندنِ وعده‌ها، گفت: «در سال ۱۴۰۱، جلسۀ سرانِ سه قوه برای بررسی واگذاری شرکت لاستیک البرز تشکیل شد تا شرایط را تسهیل کنند و کارخانه به شخصِ صالحی سپرده شود. اما متأسفانه چندین مرحله مزایده برگزار شد و کسی برای مشارکت جلو نیامد و ما همچنان زیر نظرِ اداره تصفیه ماندیم. اخیراً نیز زمزمه‌هایی از واگذاری‌های خارج از مزایده به گوش می‌رسد که ما صراحتاً می‌گوییم هر اقدامی باید از مجرای قانونی و مزایدۀ رسمیِ قیمت‌گذاری‌شده پیش برود.» 

سقوط به نقطۀ صفر و احیای مجدد

رضا معصومی دربارۀ تأثیرِ این کشمکش‌های مالکیتی بر حجم تولید، با ارائه آماری تکان‌دهنده اظهار داشت: «از سال ۱۴۰۰ که کاملاً زیر نظر اداره ورشکستگی رفتیم، تولیدِ افتخارآمیزِ روزانه ۷۵ تنِ ما ناگهان به صفرِ مطلق رسید. تمامِ محصولات تولیدی ما، لاستیک‌های کشاورزی، صنعتی و راه‌سازی هستند که در خاورمیانه بی‌نظیرند. صد در صد این توقفِ تولید بر بازارِ لاستیکِ کشور و گرانی‌های بی‌سابقۀ آن تأثیر گذاشت و باعث شد بخشِ عظیمی از نیازِ کشور از طریقِ واردات تأمین شود.» 

وی در توصیفِ استقامت کارگران، گفت: «وقتی تولید به صفر رسید، کارگران به شدت معترض شدند. اداره تصفیه اعلام کرد که درِ کارخانه باید بسته شود. اما هزار نفر نیروی کارِ ما در برابرِ این تصمیم مقاومت کردند. در پاسخ به اصرار ما که می‌گفتیم ما توانِ تولید داریم و ماشین‌آلات ورشکسته نیستند، آن‌ها گفتند اگر ادعا دارید، خودتان یک نفر را به عنوان مدیرعامل معرفی کنید و توانایی‌تان را نشان دهید.» 

رئیس شورای اسلامی کار خاطرنشان کرد: «در همان زمان، با بازدیدِ رئیس‌جمهورِ وقت از اسلامشهر، ستادِ تسهیل وارد ماجرا شد. با رایزنی‌های صورت‌گرفته، بخشی از موادِ اولیه تأمین شد و ما یکی از پرسنلِ متخصصِ خودِ کارخانه به نامِ آقای «مهندس شفیعی» را به عنوان مدیرعامل معرفی کردیم. ما از صفر مطلق شروع کردیم و آرام‌آرام تولید را به ۳۵ تا ۴۰ تن در روز رساندیم و ثابت کردیم که این کارخانه ذاتاً ورشکسته نیست. »

معصومی دربارۀ وضعیتِ مالیِ اسفناکِ شرکت در دورانِ توقف، یادآور شد: «در سالِ ۱۴۰۰ وضعیت به جایی رسیده بود که ما حقِ بیمۀ کارگران را هم نمی‌توانستیم بدهیم. حقوق‌ها عقب افتاده بود و کلِ موجودیِ حسابِ شرکت تنها سه و نیم میلیون تومان بود. وقتی کار را شروع کردیم، با دستورِ ستاد تسهیل، تنها هفت درصدِ سهمِ بیمۀ کارگر را پرداخت می‌کردیم تا کار روی غلتک بیفتد. پس از یک سال تلاشِ بی‌وقفه، توانستیم حقوق‌ها را به‌روز کنیم.» 

وی با شفافیت دربارۀ درآمدهای فعلی بیان کرد: «سودی که اکنون از تولید به دست می‌آید، صرفِ پرداختِ بدهی‌های انباشتۀ کارخانه نظیرِ سنواتِ کارگری، دیونِ تأمین اجتماعی و بدهی‌های مالیاتی می‌شود و این‌گونه نیست که پولی به حسابِ مالک یا شرکت‌های دیگر واریز شود.» 

چالش‌های امروز؛ از فقدانِ کارت بازرگانی تا دلالانِ مواد اولیه

معصومی در تشریحِ شرایطِ کنونیِ خطوط تولید و مشکلاتِ موجود گفت: «پیش از این فشارهای اقتصادیِ اخیر، ما روزانه نزدیک به چهل تن تولید باثبات داشتیم. انبارمان برای دو ماه ذخیرۀ مواد داشت و حقوق و حتی مناسبت‌های کارگری دقیقاً سرِ وقت پرداخت می‌شد. اما متأسفانه با تشدیدِ تحریم‌ها و مشکلاتِ تأمین، به شدت تحت فشار قرار گرفتیم. بخشِ مهمی از موادِ اصلیِ ما یعنی کائوچوی طبیعی و مواد شیمیایی وارداتی است که از مالزی می‌آید و اکنون در انتقالِ دریاییِ آن‌ها با مشکلات و توقیف‌های احتمالی روبه‌رو هستیم. پتروشیمی‌های داخلی نیز سهمیۀ بسیار محدودی به ما اختصاص می‌دهند.» 

وی با اشاره به حفظِ نیروی کار در کیان‌تایر تأکید کرد: «با وجود اینکه امسال در سطح کشور شاهدِ تعدیلِ ۱۳۷ هزار نفریِ کارگران بودیم، شکرِ خدا ما در مجموعۀ خودمان تا این لحظه تعدیلِ نیرو نداشته‌ایم. در حالِ حاضر ۸۳۵ نفر کارگر داریم. کاهشِ نیرو از هزار نفرِ سالِ ۱۴۰۰ نیز صرفاً به دلیل بازنشستگی و خروجِ طبیعی بوده، نه اخراج. ما با وجودِ تمام فشارها، اکنون با یک‌چهارم ظرفیت کار می‌کنیم و روزانه حدود بیست تا بیست و دو تن تولید داریم تا اموراتِ روزمرۀ کارخانه بچرخد. ما با همین میزانِ تولید ثابت کردیم که این مجموعۀ عظیم ورشکسته نیست.»

معصومی دربارۀ چشم‌اندازِ واگذاری و مطالباتِ کارگران گفت: «ما تمامِ تلاشمان را برای حفظِ تولید به کار بسته‌ایم. شرکتِ ما با پانزده هکتار زمینِ استثنایی و ماشین‌آلاتِ عظیمش حیف است که نابود شود. تنها امید ما این است که اگر واگذاریِ جدیدی صورت می‌گیرد، به یک «شخصِ صالح» و متخصص در صنعت تایر سپرده شود تا تولید ادامه یابد. »

وی در خصوص موضعِ کارگران نسبت به اصلِ واگذاری پاسخ داد: «خواستۀ همیشگیِ ما خروج از بلاتکلیفی و تعیینِ تکلیفِ قطعیِ مالکیت بوده است. ما موافقِ مالکیتی واقعی هستیم که دغدغۀ تولید داشته باشد، نه مالکی که صرفاً چشمِ طمع به زمین‌های ارزشمندِ این کارخانه داشته باشد. موقعیتِ جغرافیاییِ کارخانه به گونه‌ای است که ارزشِ زمینِ آن بسیار بالاست. ما کسی را می‌خواهیم که خطوطِ تولیدِ جدید راه بیندازد و ظرفیت ما را به بالای ۵۰ تن برساند تا هم ارزآوری داشته باشیم و هم جلوی خروجِ ارز و سوءاستفادۀ دلالانِ وارداتچیِ لاستیک را بگیریم.» 

رئیس شورای اسلامی کار، در پاسخ به سؤالی مبنی بر اینکه آیا بهتر نبود کارخانه به طور کامل به مدیریتِ دولتی بازمی‌گشت، با قاطعیت گفت: «صد در صد! خواستهِ ما این بود که از زیرِ نظرِ اداره تسهیل خارج شویم. مسلماً اگر مالکیت بر عهدۀ دولت باشد بسیار بهتر است؛ چرا که دولت می‌تواند سرمایه‌گذاری‌های زیرساختیِ واقعی انجام دهد. اما اگر دولت نپذیرفت، مالکِ خصوصیِ جدید باید شخصیتی مطلقاً صالح و تولیدمحور باشد.» 

حماسه‌ای که تنها با دستِ کارگران رقم خورد

وی در بخش‌های پایانیِ گفت‌وگو، با اشاره به وفاداریِ عمیقِ نیروی کار به این کارخانه، گفت: «ما کارگرانی داریم که بیش از بیست و دو سال است در اینجا کار می‌کنند و نیمی دیگر نیز جوانانی هستند که با امید به آینده واردِ این مجموعه شده‌اند تا روزی بازنشسته شوند. این کارگران، همان کسانی هستند که کارخانه را با خونِ دل سر پا نگه داشتند و عِرقِ عمیقی به این ماشین‌آلات دارند. اگر امروز چیزی به نامِ کیان‌تایر وجود دارد، تنها به واسطۀ همت و غیرتِ همین بچه‌های کارگر بوده است.» 

وی با یادآوریِ روزهای تلخِ فداکاریِ پرسنل، افزود: «ما روزگارانِ سختی را از سر گذراندیم. در سال‌های ۹۹ و ۱۴۰۰، کارگرانِ ما بدون دریافتِ یک ریال حقوق، ماه‌ها پای دستگاه ایستادند تا فقط خطِ تولید متوقف نشود و شرکت راه بیفتد. این کارگر بود که دندان روی جگر گذاشت و زجر کشید تا امروز ما بتوانیم با افتخار سرمان را بالا بگیریم». 

این فعالِ کارگری با انتقاد از انفعالِ نهادهای دولتی بیان کرد: «در تمامِ این سال‌های بحران، هیچ ارگان یا نهادِ دولتی‌ای، حتی یک هزارتومانی هم کمکِ مالیِ بلاعوض یا وام به ما نکرده است. چون تحتِ نظرِ ادارۀ ورشکستگی هستیم، هیچ بانکی به ما تسهیلات نمی‌دهد. تنها لطفی که ستاد تسهیل در دولت قبل به ما کرد این بود که با اعتباربخشی، تأمین‌کنندگانِ مواد اولیه را قانع کرد تا به ما مواد بدهند و پول و سودشان را بگیرند؛ وگرنه کسی از جیبش پولی به ما نداد.» 

وی با اشاره به پیامدهای مخربِ نداشتنِ ابزارهای اولیۀ تجارت، گفت: «ما چون زیر نظرِ ستاد تسهیل و در واقع شرکتِ ورشکسته نام‌گذاری‌شده هستیم، اجازۀ داشتنِ کارت بازرگانی یا دسته‌چک را نداریم. تمامِ خریدهای ما باید کاملاً نقدی باشد. به دلیلِ نداشتنِ کارت بازرگانی، نمی‌توانیم مستقیماً از بورس کالا خرید کنیم و مجبوریم از دلالان خرید کنیم که همین مسئله باعث می‌شود نزدیک به ۴۰ درصد از سودِ خالصِ کارخانه به جیبِ واسطه‌ها برود.» 

معصومی در پاسخ به سؤالی دربارۀ ریشه‌های اصلیِ بحران و قیمت‌گذاریِ عجیبِ واگذاریِ اولیه گفت: «ما با اصلِ واگذاری با این مکانیزم‌های فسادزا مشکل داریم. فاجعه این است که این کارخانۀ عظیم تنها با مبلغِ ۲۲ میلیارد تومان واگذار شد! از این رقمِ ناچیز هم تنها دو میلیارد تومان نقد پرداخت شد و مابقی قسط‌بندی گردید. خریدار حتی همان اقساط را هم نداد و بعد با کشیدنِ چک‌های شخصیِ صد میلیارد تومانی برای دوستانش، باعث شد یک کارخانۀ تولیدی به باتلاقِ ورشکستگی کشیده شود.» 

رضا معصومی در پایان و جمع‌بندیِ سخنانِ خود، اعلام کرد: «هر آنچه که امروز از کیان‌تایر می‌بینید، صفر تا صدِ آن تنها با دست‌های پینه‌بستۀ کارگران حفظ و اداره شده است. هیچ دولتمردی در این سال‌ها به میدان نیامد تا گرهی واقعی از مشکلاتِ مالیِ ما باز کند و اگر کمکی بود، صرفاً کارهای معنوی و تشویقی بود. با وجود تمام این‌ها، ما با تکیه بر تکنولوژیِ داخلی به دنبالِ راه‌اندازی خطوطِ جدید و تولیدِ لاستیک‌های رادیال هستیم. ما در لاستیک البرز دقیقاً به دنبالِ این هستیم که با افزایشِ تولید، تعدادِ کارگرانِ این مجموعه روزبه‌روز بیشتر شود و نه کمتر. امیدواریم که این واگذاری تمامی زحمات ما را از بین نبرد و باز هم حرف ما این است که دولت به جای پیدا کردن مالک دیگری، خود این کارخانه را به دارایی‌هایش بازگرداند.» 

نتیجه‌گیری؛ رستگاری تنها در دستانِ روغنیِ کارگران است

کارگران لاستیک البرز نیز، درست شبیه هزاران برادر و خواهرِ هم‌طبقه‌ای خود در سراسر کشور، طعمِ تلخ و گسِ خصوصی‌سازی را تا عمقِ جان چشیدند. چوبِ حراجی که به نامِ پرطمطراقِ «واگذاری» بر پیکرِ این صنعتِ ریشه‌دار خورد، سفره‌هایشان را کوچک‌تر و دستانشان را پینه‌بسته‌تر کرد. اما تفاوتِ داستانِ کیان‌تایر در این بود که کارگرانش نپذیرفتند سیاهی‌لشکرِ این سرنوشتِ شوم باشند. آن‌ها با گوشت و خونِ خود، با ایستادگیِ جانانه در آن روزهای سیاه و بی‌حقوقی، سدی ساختند تا لاستیک البرز به جای تکه‌تکه شدن و تبدیل شدن به برج‌های سیمانی و یک خاطرۀ غبارگرفته در حافظۀ شهر، همچنان نفس بکشد و بوی لاستیکِ داغِ آن، نویدبخشِ تداومِ زندگی باشد. 

اکنون که پای درددل و روایتِ بی‌واسطۀ این بچه‌های خطِ تولید نشستیم، یک پرسشِ اساسی یقهِ همۀ ادعاهای رسمی را می‌گیرد: در این سال‌های تاریک، چه کسی چرخ‌های این کارخانه را از زیر خروارها خاکسترِ ورشکستگی بیرون کشید؟ دولتمردان با بخشنامه‌های بی‌روحشان، یا سرمایه‌دارانی که به دنبال زمین‌های مرغوبِ کارخانه  بودند؟ تاریخِ این سال‌های کیان‌تایر با صدای بلند فریاد می‌زند که کارگران کیان‌تایر، با ایستادگی قهرمان شدند؛ قهرمانِ این قصه، نه مدیرانِ پشت‌میزنشینِ بالادستی، که همان دستانِ روغنی و خسته‌ای هستند که در اوجِ بی‌پولی، دندان روی جگر گذاشتند و نگذاشتند کوره‌های تولید سرد شود. 

و حالا، در روزهایی که دوباره زمزمه‌ها بالا گرفته و سایۀ  واگذاری و نامِ رمزِ «بخش خصوصی» بر سرِ این دژِ کارگری سنگینی می‌کند، کارگران با یک آزمونِ بزرگ روبه‌رو هستند. کارگرانِ شریفی که در کورۀ حوادث پخته شده و به رمزِ بی‌بدیلِ «اتحاد و مقاومت» دست یافته‌اند، خوب می‌دانند که نباید ثمرۀ ایستادگیِ خود را به تاراج بدهند. اصلاً باید گریبانِ این سیاستِ معیوب را گرفت و پرسید: در شرایطی که چرخِ این کارخانه با ارادۀ جمعیِ همین کارگران و برای رفعِ نیازِ این جامعه می‌چرخد، چه اصراری به تکرارِ بازیِ باخت-باختِ خصوصی‌سازی است؟ لاستیک البرز، اموالِ شخصیِ هیچ سرمایه‌داری نیست؛ این کارخانه تکه‌ای از ثروتِ عمومیِ این جامعه است و خواستِ صریح، روشن و برحقِ کارگرانش، چیزی جز بازگشتِ قطعیِ آن به مدیریتِ دولتی و عمومی نیست. ثروتی که با عرقِ جبینِ کارگر خلق می‌شود، باید در خدمتِ همین جامعه باشد، نه آنکه خرجِ فربه‌تر شدنِ سوداگرانی شود که بویی از ضرورت تولید نبرده‌اند.

منبع:خبر گزاری کار ایران، ایلنا، ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵

https://www.ilna.ir/fa/tiny/news-1782511

 




پس از اسلام‌آباد: تشدید تنش آمریکا با دکترین جنگ بلندمدت ایران مواجه می‌شود

نویسنده: پیمان صالحی ــ 

واشنگتن ممکن است به‌دنبال تشدید تنش بر اساس زمان‌بندی خود باشد، اما تهران در حال شکل دادن به رویارویی‌ای است که باور دارد می‌تواند آن را تحمل کند و به بیرون منتقل سازد.


فروپاشی مذاکرات اسلام‌آباد چیزی فراتر از پایان یک دور دیگر از دیپلماسی بود. این رویداد نشانهٔ تغییر در نحوهٔ درک این درگیری در تهران بود. آنچه واشنگتن هنوز به‌عنوان یک کارزار فشار معرفی می‌کند، اکنون از سوی ایران به‌عنوان مرحلهٔ آغازین یک رویارویی طولانی‌تر تلقی می‌شود ــــ رویارویی‌ای که در آن، زمان، بازارها، و فشار سیاسی ممکن است بیش از آن‌که بر ایران سنگینی کند، بر ایالات متحده فشار وارد کند.

مذاکرات شکست خورد زیرا هرگز بر پایهٔ درکی مشترک از واقعیت بنا نشده بود. ایالات متحده وارد مذاکرات شد که گویی فشار نظامی پیشاپیش اهرم کافی برای گرفتن امتیازات بزرگ ایجاد کرده است. ایران با فرضی کاملاً متفاوت وارد شد، این‌که جنگ هنوز به مرحله‌ای نرسیده است که چنین امتیازاتی ضروری باشد. مشکل عمیق‌تر از تاکتیک‌ها بود.

موضع واشنگتن بازتابی از ادامهٔ رویکرد تثبیت‌شدهٔ آن بود. این کشور خواستار برچیدن برنامه هسته‌ای ایران، کاهش نفوذ منطقه‌ای آن، و آزادی نامحدود کشتیرانی در تنگهٔ هرمز بود، در حالی که از ارائهٔ تعهدات الزام‌آور دربارهٔ لبنان اجتناب می‌کرد.

از منظر تهران، این یک مذاکره برای رسیدن به مصالحه نبود، بلکه تلاشی برای تبدیل نتایج ناقص میدان نبرد به تسلیم سیاسی بود.

موضع ایران بر محاسبه‌ای متفاوت استوار بود. این کشور بر حفظ توانمندی‌های هسته‌ای خود، حفظ حاکمیت بر تنگهٔ هرمز، و گسترش چارچوب آتش‌بس به لبنان تأکید داشت. این مواضع بازتاب مرزهای راهبردی هستند که بر این دیدگاه استوارند که این درگیری ماهیتی منطقه‌ای دارد و نمی‌توان آن را بخش‌بندی کرد.

برداشت نادرست از ایران

یکی از عوامل اصلی این واگرایی، برداشت نادرست واشنگتن از پویایی‌های داخلی ایران است. به نظر می‌رسد ایالات متحده فرض می‌کند که ایران هنوز مذاکرات را به‌عنوان راهی ضروری برای خروج از فشار تلقی می‌کند. اما فضای داخلی ایران تغییر کرده است. دیگر انتظار گسترده‌ وجود ندارد که دیپلماسی بتواند به‌سرعت گشایش ایجاد کند. برعکس، بخش‌های قابل توجهی از افکار عمومی اکنون منطق ورود به مذاکرات در شرایط کنونی را زیر سؤال می‌برند.

این تغییر داخلی پیامدهای مستقیم برای موضع مذاکره‌ای ایران دارد. همان‌طور که فؤاد ایزدی، تحلیلگر سیاسی ایرانی، در ۱۲ آوریل اشاره کرد: «زیاد صحبت کردن دربارهٔ مذاکرات، مردمِ در صحنه را ناراحت می‌کند»، که نشان‌دهندهٔ حساسیت فزاینده نسبت به هرگونه تصور از امتیازدهی است. در چنین فضایی، مصالحه دیگر صرفاً یک ابزار دیپلماتیک نیست، بلکه یک مسؤولیت سیاسی است.

تنگهٔ هرمز به‌عنوان اهرم، نه جغرافیا

در مرکز این بازتنظیم، تنگهٔ هرمز قرار دارد. رویدادهای ۱۱ و ۱۲ آوریل نشان داد که ایران اکنون این آبراه را به‌عنوان ابزاری فعال برای اعمال فشار تلقی می‌کند. نیروهای ایرانی هشدارهایی مستقیم به یک ناو آمریکایی صادر کردند و خط رسمی‌ای را تقویت کردند، مبنی بر این‌که «هر شناور نظامی که به تنگهٔ هرمز نزدیک شود، نقض آتش‌بس تلقی، و با پاسخی شدید و قاطع مواجه خواهد شد». این ادبیات نشان‌دهندهٔ تلاش برای تحمیل قواعد درگیری بر اساس شرایط ایران است.

این چارچوب با روایت رسمی گسترده‌تری نیز تقویت می‌شود. مقامات ایرانی تأکید کرده‌اند که «تنگه تحت مدیریت هوشمندانهٔ نیروی دریایی ایران قرار دارد، و کشتی‌های غیرنظامی می‌توانند تحت مقررات مشخص عبور کنند» ــــ که به مدلی اشاره دارد که در آن تنگهٔ هرمز نه‌تنها دفاع می‌شود، بلکه اداره نیز می‌گردد.

پیام‌رسانی سیاسی ایران نیز تشدید تنش را در چارچوبی راهبردی‌تر مطرح کرده است. در پاسخ به تهدیدهای آمریکا، مقامات هشدار داده‌اند که «هرگونه محاصرهٔ تحمیلی با پاسخی قوی و قاطع مواجه خواهد شد»، که نشان می‌دهد تلاش برای اعمال کنترل خارجی بر تنگه به‌جای تبعیت، به رویارویی منجر خواهد شد.

در کنار این مواضع رسمی، صداهای تحلیلی در داخل ایران این منطق را حتی فراتر می‌برند. ایزدی استدلال کرده است که «تنگهٔ هرمز می‌تواند به مهم‌ترین منبع درآمد ایران بدل شود»، و به پیشنهادهایی اشاره کرده که محدود کردن عبور و تحمیل هزینه‌های قابل‌توجه ترانزیتی بر کشتیرانی را مطرح می‌کنند. هرچند این ایده‌ها هنوز بخشی از یک بحث در حال تکامل هستند، اما نشان‌دهندهٔ جهت‌گیری راهبردی گسترده‌تری هستند که در آن جغرافیا به اهرم اقتصادی بدل می‌شود.

واکنش واشنگتن، تجدید محاسبه در مورد تهران

پاسخ آمریکا همین پویایی را از جهت مقابل تقویت کرده است. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، پس از آنکه در ۱۳ آوریل محاصره دریایی اعمال کرد، در حالی که ادعا می‌کرد نیروهای آمریکایی برخی از توانمندی‌های نظامی ایران را تضعیف کرده‌اند، نشان داد که واشنگتن ممکن است به محدود کردن فعالیت‌های دریایی و جلوگیری از فعالیت کشتی‌ها تحت شرایط ایران اقدام کند. تهدید به اعمال محاصره، در حالی که یکی از پیش برقرار است، بیشتر به یک موضع واکنشی اشاره دارد تا یک راهبرد منسجم.

از منظر تهران، این ناهماهنگی به‌عنوان نشانه‌ای از فشار تفسیر می‌شود. مقامات ایرانی لفاظی‌های آمریکا را بازتاب «استیصال و خشم» توصیف کرده‌اند، و به شکاف فزاینده میان اهداف اعلام‌شده و نتایج قابل دستیابی اشاره دارند.

نقش اسرائیل مسیر دیپلماتیک را بیش از پیش پیچیده کرده است. در طول مذاکرات، حملات اسرائیل در لبنان ادامه یافت، و مقامات آن کشور به‌روشنی اعلام کردند که هیچ آتش‌بسی شامل آن جبهه نمی‌شود. این امر یک تناقض ساختاری ایجاد کرد.

ایران مذاکرات را به‌عنوان بخشی از یک چارچوب منطقه‌ای دنبال می‌کرد، در حالی که واشنگتن و تل‌آویو این درگیری را به‌صورت بخش‌بندی‌شده تلقی می‌کردند. ادامهٔ حملات در جریان مذاکرات، این دیدگاه دیرینهٔ تهران را تقویت کرد که دیپلماسی را نمی‌توان از واقعیت‌های نظامی جدا کرد.

جنگ بر اساس زمان‌بندی متفاوت

شکست مذاکرات اکنون مستقیماً به آنچه در ادامه خواهد آمد اشاره دارد. اگر جنگ از سر گرفته شود، واشنگتن فرض می‌کند که افزایش فشار در نهایت ایران را به امتیازدهی وادار خواهد کرد. اما به نظر می‌رسد تهران بر اساس زمان‌بندی متفاوتی عمل می‌کند.

اقتصاد ایران همچنان تحت فشار است و درگیری بیشتر این فشار را تشدید خواهد کرد. با این حال، تفکر راهبردی ایران به‌طور فزاینده‌ بر نامتقارنی در توزیع هزینه‌ها تأکید دارد. همان‌طور که ایزدی نیز اشاره کرده است، انتظار این‌که آمریکا تحریم‌ها را لغو کند یا امتیازات اقتصادی معناداری ارائه دهد، واقع‌بینانه نیست ــــ این امر این باور را تقویت می‌کند که رویارویی طولانی‌مدت ممکن است اهرم بیشتری نسبت به مصالحه ایجاد کند.

متغیر تعیین‌کننده نه‌تنها ظرفیت داخلی ایران، بلکه پیامدهای خارجی تشدید تنش است. هرگونه اختلال پایدار در تنگهٔ هرمز مستقیماً بر بازارهای انرژی جهانی، مسیرهای کشتیرانی و هزینه‌های بیمه تأثیر خواهد گذاشت. این آثار محدود به منطقه نخواهند ماند، بلکه به اقتصادها و نظام‌های سیاسی غرب گسترش می‌یابند.

در اینجا زمان‌بندی اهمیت حیاتی پیدا می‌کند. ایالات متحده به دوره‌ای حساس از نظر سیاسی نزدیک می‌شود که با رویدادهای مهم بین‌المللی و چرخه‌های انتخاباتی داخلی همراه است. افزایش قیمت انرژی و بی‌ثباتی اقتصادی پیامدهایی دارند که بسیار فراتر از سیاست خارجی امتداد می‌یابد.

در این چارچوب، تشدید تنش دارای ریسک سیاسی مستقیم است.

به نظر می‌رسد تهران این مسأله را در راهبرد خود ملحوظ کرده است. هرچه رویارویی طولانی‌تر و بدون حل باقی بماند، احتمال آن‌که فشار به بیرون منتقل شود بیشتر می‌شود تا به داخل. محاسبهٔ ایران این نیست که از آسیب اجتناب خواهد کرد، بلکه این است که می‌تواند آن را به‌صورتی قابل پیش‌بینی‌تر نسبت به رقبای خود مدیریت کند.

فروپاشی مذاکرات اسلام‌آباد آغاز مرحله‌ای جدید در این درگیری را رقم می‌زند ــــ مرحله‌ای که با دوام، اهرم‌سازی، و زمان‌بندی راهبردی تعریف می‌شود.

اگر جنگ بازگردد، ممکن است تنها با نتایج میدان نبرد تعیین نشود. بلکه تابع این خواهد بود کدام طرف می‌تواند پیامدهای گسترده‌تر را برای مدت طولانی‌تری تحمل کند.

برای نخستین بار در این رویارویی، به نظر می‌رسد که تهران باور دارد پاسخ ممکن است به نفع واشنگتن نباشد.

منبع: کریدل، ۱۴ آوریل ۲۰۲۶
https://thecradle.co/articles/after-islamabad-us-escalation-meets-irans-long-war-doctrine




چرا مذاکرات ایران از ابتدا محکوم به شکست بود



نویسنده: مراد صادق‌زاده ـــ 

واشنگتن با همان اولتیماتوم‌های قدیمی به مذاکرات آمد ــــ اما تهران اکنون احساس می‌کند که قدرت تعیین شروط را دارد.

مذاکرات آمریکا و ایران در اسلام‌آباد دقیقاً همان‌گونه پایان یافت که با توجه به توازن قوای موجود باید پایان می‌یافت ــــ بدون توافق، بدون دست‌دادن، و حتی بدون کوچک‌ترین نشانه‌ای از نزدیک‌تر شدن دو طرف به یک صلح پایدار.

نزدیک به ۲۱ ساعت مذاکره، سطحی بی‌سابقه از نمایندگی، تدابیر امنیتی فوق‌العاده در پایتخت پاکستان، امیدهای بالای میانجی‌ها، و اضطراب بازارهای جهانی، هیچ‌یک از مسائل اساسی را تغییر نداد. آنچه اکنون میان واشنگتن و تهران قرار دارد، دیگر صرفاً بی‌اعتمادی سیاسی نیست، بلکه لایه‌ای کامل از حافظهٔ نظامی است، و این لایه قوی‌تر از تشریفات دیپلماتیک عمل کرد. اگر نتیجهٔ مذاکرات چیز دیگری می‌بود، جای تعجب داشت.

مذاکراتی دربارهٔ گذشته، نه آینده

از بیرون، مذاکرات تاریخی به نظر می‌رسید. این دیدار بالاترین سطح تماس مستقیم میان آمریکا و ایران در دهه‌های اخیر را رقم زد. هیأت آمریکایی به ریاست معاون رئیس‌جمهور جی.دی. ونس بود و استیو ویتکاف و جرد کوشنر نیز در آن حضور داشتند. ایران با ریاست محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس، و عباس عراقچی، وزیر امور خارجه، نمایندگی می‌شد. پاکستان عملاً اسلام‌آباد را به یک منطقهٔ امنیتی بسته بدل کرد، در حالی که هتل سرنا به یک محل دیپلماتیک به‌شدت حفاظت‌شده بدل شد.

با این حال، دقیقاً همین تضاد میان شکل تاریخی و نتیجهٔ تهی، ماهیت واقعی این لحظه را آشکار کرد. به‌طور رسمی، دو طرف دربارهٔ آینده صحبت می‌کردند. اما در واقع، آن‌ها دربارهٔ گذشته و دربارهٔ حق تعیین شرایط حال بحث می‌کردند. آمریکا خواستار امتیازدهی ایران در زمینهٔ عدم اشاعه، برنامهٔ هسته‌ای، و آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز بود. ایران در مقابل، خواستار جبران خسارت، آزادسازی دارایی‌ها، به رسمیت شناختن منافع منطقه‌ای خود، و کاهش تنش گسترده‌تری شد که لبنان را نیز در بر بگیرد. همین امر به‌تنهایی نشان داد که طرفین نه برای یافتن مصالحه، بلکه برای تعیین خطوط نهایی خود به پاکستان آمده بودند.

دلیل اصلی فروپاشی مذاکرات در واژه‌ای نهفته است که تقریباً به‌طور معمول در بیانیه‌های رسمی ظاهر شد، اما در واقع همه‌چیز را توضیح می‌دهد: اعتماد. ایران آشکارا از نبود آن سخن گفت، در حالی که طرف آمریکایی عملاً با لحن اولتیماتومی خود این نبود را تأیید کرد. زمانی که ونس پس از مذاکرات اعلام کرد که آمریکا «بهترین و آخرین پیشنهاد» خود را به تهران ارائه کرده است، این سخن کمتر شبیه یک دعوت به صلح، و بیشتر شبیه تلاشی برای پوشاندن شکست دیپلماسی در زبان برتری‌طلبی آمریکایی بود.

برای تهران، این لحن از همان ابتدا غیرقابل قبول بود. ایران با این باور وارد این مذاکرات شد که واشنگتن بارها آمادگی خود را برای ترکیب دیپلماسی با اجبار نشان داده و از وقفه‌ها برای تجدید قوا استفاده کرده است. به‌همین دلیل، ایرانی‌ها با احتیاطی شدید به اسلام‌آباد آمدند. در چنین شرایطی، مذاکرات نه ابزار آشتی، بلکه صرفاً راهی برای آزمودن این بود که آیا طرف مقابل حتی به‌طور موقت قادر به توقف هست یا نه. نتیجه‌گیری تهران، با توجه به نتیجه، منفی بود.

از اینجا، دلیل دوم و عمیق‌تر شکست ناشی می‌شود ــــ آمریکا از موضعی از اضطرار استراتژیک وارد این مذاکرات شد. رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، بسیار بیش از آنچه کاخ سفید مایل به پذیرش بود، به یک وقفه نیاز داشت. این موضوع، هم در محتوای تلاش‌های میانجی‌گری پاکستان و هم در سرعتی که واشنگتن با تعلیق دو هفته‌ای بمباران‌ها موافقت کرد، آشکار بود.

به‌طور رسمی، ترامپ اصرار داشت که هیچ توافقی لازم نیست و آمریکا صرف‌نظر از نتیجه، دست بالا را دارد. اما منطق سیاسی خلاف آن را نشان می‌داد. جنگی که در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد، نه به نتیجه‌ای سریع رسید و نه نتیجه‌ای روشن داشت. این جنگ بر بازارهای انرژی، لجستیک، بیمه، کودهای شیمیایی، تأمین هلیوم، و انتظارات تورمی تأثیر گذاشت. این شوک اقتصادی اکنون صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی را مجبور کرده است که پیش‌بینی‌های بدبینانه‌تری دربارهٔ رشد و تورم ارائه دهند. هرچه این تقابل طولانی‌تر شود، فضای مانور کاخ سفید، هم در داخل و هم در خارج، محدودتر می‌شود.

پیامدهای سیاسی برای آمریکا

بُعد حقوقی تنها این تله را عمیق‌تر می‌کند. بر اساس چارچوب «اختیارات جنگ» در ایالات متحده، رئیس‌جمهور باید ظرف ۴۸ ساعت کنگره را مطلع کند، و به‌طور کلی، استفادهٔ بدون مجوز از نیروهای مسلح در درگیری‌ها به ۶۰ روز محدود می‌شود، پس از آن نیاز به تأیید مشخص کنگره وجود دارد، مگر این‌که مجوز جداگانه‌ای وجود داشته باشد. این بدان معنا نیست که هر عملیات نظامی دقیقاً در همان لحظه متوقف می‌شود، اما به این معنا است که مسیر سیاسی برای یک جنگ طولانی بدون پشتوانهٔ کنگره به‌شدت محدود می‌شود. برای ترامپ، این موضوع به‌ویژه حساس است، زیرا در طبقهٔ سیاسی آمریکا هیچ اجماع واقعی دربارهٔ ایران وجود ندارد. افزون بر این، این مسأله از هم‌اکنون تنش‌های جدیدی دربارهٔ اختیارات ریاست‌جمهوری و نقش کنگره ایجاد کرده است. ایرانی‌ها، البته، این آسیب‌پذیری را کمتر از حقوقدانان آمریکایی درک نمی‌کنند. زمانی که یک طرف درک کند طرف مقابل نه‌تنها با محدودیت‌های نظامی، بلکه با محدودیت‌های زمانی سیاسی داخلی نیز روبه‌رو است، انگیزه برای امتیاز دادن به‌شدت کاهش می‌یابد.

ایالات متحده همچنین خود را در یک بن‌بست سیاسی یافته است، زیرا نتوانست کارزار خود علیه ایران را به یک ائتلاف بین‌المللی گسترده تبدیل کند. حتی در میان متحدان ناتو و شرکای نزدیک، حمایت محدود بود و تا حد زیادی غیرنظامی باقی ماند. دبیرکل ناتو، مارک روته، خود اذعان کرد که برخی از متحدان اروپایی «در آزمون» جنگ ایران شکست خوردند، در حالی که رهبری بریتانیا به‌طور جداگانه تأکید کرد که در حملات شرکت نکرده است، هرچند اشکال دیگری از حمایت را ارائه داده است. این نشانه‌ها بیانگر آن است که واشنگتن نتوانست موضع خود را به‌عنوان موضعی مشروع و به‌طور گسترده غربی ارائه کند. قدرت آمریکا زمانی بیشترین کارایی را دارد که نه صرفاً به‌عنوان قدرت ایالات متحده، بلکه به‌عنوان قدرت نهادی یک بلوک کامل ظاهر شود. در مورد ایران، چنین چیزی رخ نداد. و زمانی که متحدان تردید می‌کنند، طرف مقابل احساس زمان و فضا به دست می‌آورد.

در داخل ایالات متحده، وضعیت به‌همان اندازه دشوار است. هرچه جنگ بیشتر بر قیمت نفت، بنزین، هزینه‌های حمل‌ونقل و انتظارات تورمی تأثیر بگذارد، این استدلال که اجبار می‌تواند به‌سرعت صلح و ثبات ایجاد کند، ضعیف‌تر می‌شود. بازارها از هم‌اکنون به فروپاشی مذاکرات به‌عنوان هشداری دربارهٔ یک شوک انرژی طولانی‌مدت واکنش نشان داده‌اند. رویترز از افزایش نگرانی در بازارهای سهام خلیج فارس خبر داده و اشاره کرده است که این درگیری از هم‌اکنون ضربه‌ای جدی به اقتصاد جهانی وارد کرده و قیمت نفت را افزایش داده است. برای ترامپ، این موضوع از نظر سیاسی به‌ویژه خطرناک است. منطق انتخاباتی او همواره بر تصویر رهبری استوار بوده که هزینه‌ها را برای آمریکایی‌های عادی کاهش می‌دهد، نه کسی که کشور را به یک ماجراجویی خارجی پرهزینه با قیمت‌های غیرقابل پیش‌بینی سوخت و موج جدیدی از تورم می‌کشاند. به‌همین دلیل است که حتی تهدیدها برای ازسرگیری حملات اکنون بیشتر شبیه سخنان رهبری به‌نظر می‌رسد که در تلاش است تصویر سرسختی خود را حفظ کند، در حالی که پیامدهای مادی این سرسختی به پایگاه سیاسی خودش ضربه می‌زند.

ایران قیمت کاهش تنش را تعیین می‌کند

در این زمینه، درک این نکته اهمیت ویژه‌ای دارد که چرا ایران با موضعی قوی‌تر از آنچه بسیاری در آغاز جنگ انتظار داشتند، وارد اسلام‌آباد شد. روی کاغذ، آمریکا و اسرائیل باید برتری نظامی قاطعی می‌داشتند. اما واقعیت سیاسی جنگ اغلب توسط این تعیین می‌شود که چه کسی موفق می‌شود شکل نامطلوبی از درگیری را به طرف مقابل تحمیل کند. با بستن و عملاً کنترل کردن عبور از تنگهٔ هرمز، تهران خود را از یک هدف فشار به یک بازیگر تبدیل کرد که قادر است تقریباً در زمان واقعی بر اقتصاد جهانی تأثیر بگذارد. هرمز و شرایط ناوبری به یکی از گره‌های اصلی در بن‌بست مذاکرات تبدیل شدند. در حالی که آمریکا از آزادی ناوبری سخن می‌گوید، ایران از کنترل، هماهنگی عبور، و حق دریافت عوارض صحبت می‌کند. این یک اختلاف بر سر این است که پس از شش هفته جنگ، چه کسی حق دارد قیمت کاهش تنش را تعیین کند. و دقیقاً در همین نقطه است که ایران نشان داده است این قیمت برای آمریکا بسیار بالا است.

بُعد داخلی موقعیت ایران نیز کم‌اهمیت نیست. خبرگزاری AP گزارش می‌دهد که در تهران، فروپاشی مذاکرات ترکیبی از ناامیدی و عزم نمایشی ایجاد کرده است، در حالی که برخی واکنش‌های عمومی به این نتیجه رسیده‌اند که ایران نباید دستاوردهای خود در میدان نبرد را پشت میز مذاکره هدر دهد. این یک تغییر روانی مهم است. کارزاری که در طراحی آمریکا و اسرائیل قرار بود ایران را تضعیف کند و شاید آن را از درون دچار شکاف سازد، تا اینجا نتیجه‌ای معکوس داشته است ــــ یعنی انسجام بخشی قابل‌توجهی از جامعهٔ ایران حول دولت و ایدهٔ مقاومت در برابر فشار خارجی. برای مقامات در تهران، این به‌معنای فضای بیشتر برای اتخاذ مواضع سخت‌گیرانه است. ایران از این مرحله از تشدید تنش بدون فروپاشی خارج شد. و در سیاست خاورمیانه، این خود نیمی از پیروزی است.

اسرائیل علاقه‌ای به صلح ندارد

عامل اسرائیل نیز شایستهٔ توجه ویژه است. حتی اگر همهٔ اغراق‌های توطئه‌محور را کنار بگذاریم، شواهد آشکار روزهای اخیر نشان می‌دهد که رهبری اسرائیل هیچ علاقهٔ واقعی به پایان سریع درگیری با شرایطی که امکان حرکت واشنگتن و تهران به‌سوی یک مصالحهٔ پایدار را فراهم کند، نشان نداده است. برعکس، خط مشی اسرائیل همچنان حداکثری و سخت‌گیرانه باقی مانده است. هم‌زمان با مذاکرات اسلام‌آباد، حملات اسرائیل در لبنان ادامه یافت؛ در حالی که نخست‌وزیر بنیامین نتانیاهو به‌طور علنی تأکید کرد که کارزار پایان نیافته است. برای ایران، این یک پیام مستقیم است ــــ حتی اگر آمریکایی‌ها آمادهٔ گفت‌وگو دربارهٔ یک وقفه باشند، نزدیک‌ترین متحد منطقه‌ای آن‌ها و شریک مؤثر در کارزار فشار، همچنان به ادامهٔ سناریوی نظامی علاقه‌مند است و نمی‌خواهد روابط تهران و واشنگتن تثبیت شود.

در اینجا مشکل آمریکا دوگانه است. نخست، تهران باور ندارد که واشنگتن واقعاً قادر به مهار تشدید تنش از سوی اسرائیل باشد. دوم، حتی اگر بخشی از ساختار قدرت آمریکا بخواهد متوقف شود، نمی‌تواند بدون هزینه در روابط خود با ائتلاف راست‌گرای نتانیاهو چنین کاری انجام دهد. بنابراین ایران به‌طور منطقی از بدترین سناریو حرکت می‌کند و هیچ فوریتی برای عقب‌نشینی احساس نمی‌کند.

بن‌بست

در این معنا، اسلام‌آباد نه محلی برای صلح، بلکه آینه‌ای بود که تمام تناقضات خط مشی آمریکا را بازتاب داد. از یک سو، کاخ سفید تهدید به حملات جدید و محاصرهٔ دریایی می‌کند و «پیشنهادهای نهایی» ارائه می‌دهد. از سوی دیگر، خودِ آتش‌بس دو هفته‌ای، میانجی‌گری فشردهٔ پاکستان، و شتاب برای دیپلماسی نشان می‌دهد که آمریکا نه دست باز دارد و نه راه خروجی روشن.

پس از شکست مذاکرات، AP و Axios از مواضع سخت‌گیرانه‌تر ترامپ و اقدامات جدید آمریکا در اطراف هرمز گزارش دادند. با این حال، اکنون هر بیانیه‌ای در دو جهت عمل می‌کند. ممکن است ایران را بترساند، اما هم‌زمان به همه یادآوری می‌کند که واشنگتن به هدف اصلی خود دست نیافته است ــــ ارادهٔ طرف مقابل را نشکسته، تنگه را بر اساس شروط خود باز نکرده، ائتلافی کامل تشکیل نداده، و نتیجه‌ای دیپلماتیک و پایدار به‌دست نیاورده است. در چنین وضعیتی، تهدید به زور دیگر ابزار حل مسأله نیست، بلکه نشانه‌ای از کاهش ابزارهای موجود است.

به‌همین دلیل است که گفته می‌شود آمریکا اکنون در یک بن‌بست سیاسی گرفتار شده است، توصیفی نسبتاً دقیق از واقعیت کنونی. ادامهٔ جنگ به‌دلیل محدودیت‌های حقوقی، اقتصادی، متحدان، و شکاف‌های داخلی، خطرناک است. پایان دادن به جنگ با شرایط قابل قبول دشوار است، زیرا ایران خود را طرف شکست‌خورده نمی‌داند، و نه بخشش، بلکه قیمت می‌طلبد. بازگشت به فرمول‌های قدیمی غیرممکن است، زیرا جنگ خود ساختار چانه‌زنی را تغییر داده است.

دولت ترامپ می‌خواهد هم‌زمان به زبان اجبار و زبان معامله سخن بگوید، اما پس از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، این دو زبان دیگر با هم سازگار نیستند. برای تهران، وعدهٔ صلح آمریکا بیش از حد قابل بازگشت، بیش از حد وابسته به محاسبات سیاسی داخلی، و بیش از حد آسیب‌پذیر در برابر فشار اسرائیل به‌نظر می‌رسد. به‌همین دلیل است که ایرانی‌ها خواسته‌های بیشتری مطرح می‌کنند و با لحنی سخت‌تر سخن می‌گویند. آن‌ها معتقدند که برای موقعیت کنونی خود بهای بسیار سنگینی پرداخته‌اند تا اکنون آن را با مجموعه‌ای دیگر از تضمین‌ها که ممکن است با نخستین بحران جدید از بین بروند، معاوضه کنند.

آنچه در ادامه خواهد آمد، شاید تیره‌ترین پرسش از همه باشد. به‌طور رسمی، کانال دیپلماتیک هنوز کاملاً نابود نشده است. پاکستان به‌وضوح تلاش خواهد کرد حداقل بقایای ساختار مذاکره را حفظ کند، زیرا سرمایهٔ سیاسی عظیمی در این وقفهٔ کنونی صرف کرده است. اما تاکنون هیچ پایهٔ ساختاری برای یک پیشرفت سریع وجود ندارد. اگر ترامپ واقعاً از ایران بخواهد برنامه هسته‌ای خود را متوقف کند، اورانیوم غنی‌شده را به طرف آمریکایی تحویل دهد، و تنگهٔ هرمز را بدون تضمین‌های سیاسی متقابل قابل‌توجه به‌طور کامل بازگشایی کند، این نه نقشهٔ راه صلح، بلکه صرفاً تکرار همان منطق اولتیماتوم است که پیش‌تر به فروپاشی در اسلام‌آباد انجامید. ایران، به‌نظر می‌رسد، این شروط را نخواهد پذیرفت ــــ که به این معنا است که خطر بازگشت جنگ به مرحلهٔ داغ بسیار بالا است.

در نهایت، این مهم‌ترین درس اسلام‌آباد است. مذاکرات به‌دلیل یک بند مورد اختلاف، یک اظهارنظر تند، یا حتی یک شب بی‌خوابی در هتل سرنا شکست نخورد. این مذاکرات شکست خورد زیرا یک شیوهٔ کامل آمریکایی در مدیریت سیاست خاورمیانه به حد نهایی خود رسیده است ــــ ابتدا اعمال فشار، سپس ارائهٔ مصالحه از موضع قدرت، و سپس تعجب از این‌که چرا طرف مقابل به صداقت این پیشنهاد باور ندارد.

صرف‌نظر از این‌که چه نظری دربارهٔ سیاست ایران داشته باشیم، ایران دیگر خود را طرفی نمی‌داند که موظف به عجله باشد. ایالات متحده، با وجود تمام قدرت نظامی‌اش، برای نخستین بار در مدت‌زمانی بسیار طولانی، به‌نظر می‌رسد طرفی است که در عجله قرار دارد. مذاکرات اسلام‌آباد فروپاشی این توهم آمریکایی بود که هنوز انحصار تعیین شرایط پایان جنگ‌ها در منطقه را در اختیار دارد.

ـــــــــــــــــــ
* مراد صادق‌زاده، رئیس مرکز مطالعات خاورمیانه، مدرس مدعو دانشگاه HSE (مسکو).

منبع: راشا تودی، ۱۲ آوریل ۲۰۲۶
https://www.rt.com/news/638211-iran-talks-doomed-fail/




ایران برتری یافته و خاورمیانه تغییر کرده است

نویسنده: دیمیتری ترنین ــ 

چهار درس از جنگی که تهران در آن شکست نخورد

رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، در نهایت راهی برای خروج از وضعیتی که خود با آغاز یک جنگ بی‌پروا علیه ایران ایجاد کرده بود، پیدا کرده است. تهدید نابودی یک تمدن کامل، به او بهانه‌ای برای عقب‌نشینی داد.

مذاکرات غیرمستقیم میان تهران و واشنگتن، که از طریق میانجی‌ها ــــ در درجهٔ اول پاکستان و در پس آن چین ــــ انجام شد، به یک آتش‌بس منجر شده است. ترامپ ممکن است ادعا کند که ایران تحت تأثیر تهدیدهای او عقب‌نشینی کرده، اما واقعیت متفاوت است.

آتش‌بس در شرایطی که تنگهٔ هرمز همچنان تحت کنترل ایران باقی مانده، نشان می‌دهد که تهران عقب ننشسته است. در واقع، این واشنگتن بوده که عقب‌نشینی کرده است.

برای صحبت از هرگونه «عصر طلایی» ناشی از این مذاکرات هنوز زود است. اما خطوط کلی نتیجهٔ این درگیری از هم‌اکنون قابل مشاهده است.

۱. ایران ایستادگی کرد

برای دهه‌ها، ایران با تهدید تجاوز مشترک ایالات متحده و اسرائیل مواجه بود. این تهدید اکنون آزموده شده و نتوانسته تهران را درهم بشکند. نه واشنگتن و نه تل‌آویو قادر به تحمیل ارادهٔ خود از طریق زور نبودند.

نتیجه روشن است: ایران جایگاه خود را به‌عنوان یک قدرت مهم منطقه‌ای تثبیت کرده و در کنار اسرائیل به یکی از بازیگران تعیین‌کننده در خاورمیانه بدل شده است.

۲. کشورهای خلیج فارس افشا شدند

پادشاهی‌های عربی خلیج فارس، هم آسیب‌پذیری خود و هم وابستگی‌شان را کشف کردند. در درگیری میان آمریکا/اسرائیل و ایران، آن‌ها نتوانستند از منافع خود دفاع کنند. در همین حال، پایگاه‌های آمریکایی در خاک آن‌ها، به‌جای تضمین امنیت، به اهدافی برای پاسخ تلافی‌جویانه ایران بدل شدند.

نتیجه‌گیری: تضمین‌های امنیتی آمریکا غیرقابل اتکا نشان داده شده‌اند. این درس از دید متحدان واشنگتن پنهان نخواهد ماند.

۳. قدرت نظامی بار دیگر برتری خود را نشان داد

این درگیری حقیقتی گسترده‌تر دربارهٔ نظم بین‌المللیِ در حال ظهور را برجسته کرده است: قدرت نظامی بر اهرم‌های اقتصادی و مالی برتری دارد.

همان‌گونه که پوشکین نوشت:

همه‌چیز بر زمین از آنِ من است، گفت طلا.


همه چیز از آنِ من است، گفت آهنِ سرد.


همه را خواهم خرید، گفت طلا.


خواهم گرفت، گفت آهنِ سرد.

ایرانِ تحت تحریم، که با مشکلات اقتصادی مواجه است، توانست در عمل مقاومت کند و از نظر راهبردی یک ابرقدرت جهانی را شکست دهد. در همین حال، همسایگان جنوبی بسیار ثروتمندتر آن به چیزی چون تماشاگر ــــ یا حتی هدف ــــ تقلیل یافته‌اند.

نتیجه‌گیری: در دنیای امروز، قدرتِ سخت تعیین‌کنندهٔ نتایج است.

۴. ایران در درون تغییر کرده است

ایران از این درگیری سالم بیرون آمده، اما دگرگون شده است. در طول جنگ، تغییری که مدت‌ها تحلیلگران انتظار آن را داشتند، ظاهراً رخ داده است. قدرت واقعی از نهاد روحانیت به سوی دستگاه امنیتی منتقل شده است.

کشور دیگر عمدتاً توسط رهبری رسمی خود تعریف نمی‌شود، بلکه توسط سطوح عالی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اداره می شود.

نتیجه‌گیری: ایران همچنان یک جمهوری اسلامی باقی خواهد ماند، اما جمهوری‌ای که در آن سپاه نقش تعیین‌کننده را ایفا می‌کند. سیاست آن احتمالاً قاطع، منضبط و عمل‌گرایانه خواهد بود.

جایگاه روسیه

مسکو این درگیری را با درجه‌ای از انضباط راهبردی مدیریت کرده است. این کشور اصول خود را حفظ کرده، تجاوز را با نام واقعی آن خوانده، با ایران ابراز همبستگی کرده، و قطعنامه‌ٔ شورای امنیت سازمان ملل دربارهٔ تنگهٔ هرمز را، که نامتوازن می‌دانست، وتو کرده است.

در عین حال، روابط کاری خود را با بازیگران کلیدی حفظ کرده است: توضیح موضع خود به شرکای خلیج فارس، اجتناب از تقابل مستقیم با ترامپ، و خودداری از آسیب زدن به روابط با اسرائیل.

پیامدهای گسترده‌تر این درگیری ــــ افزایش موقت قیمت نفت، فشار بر روابط فراآتلانتیکی، و انحراف بیشتر توجه آمریکا از اوکراین ــــ عمدتاً مستقل از مشارکت مستقیم روسیه رخ داده‌اند.

چشم‌انداز آینده

این جنگ فرصت‌هایی جدید برای مسکو ایجاد کرده است. ایران، که آزمونی سخت را پشت سر گذاشته، جایگاه منطقه‌ای و بین‌المللی خود را تقویت کرده است. این امر شرایط را برای همکاری نزدیک‌تر میان روسیه و تهران فراهم می‌کند.

به‌طور کلی‌تر، خطوط کلیِ یک معماری امنیتی جدید اوراسیایی در حال شکل‌گیری است. روسیه، چین و ایران ــــ در کنار کشورهایی مانند بلاروس و کرهٔ شمالی ــــ هسته این نظام در حال ظهور را تشکیل می‌دهند.

در جنوب، ایران عملاً پیشروی ژئوپلیتیکی آمریکا را متوقف کرده است. در غرب، روسیه به‌دنبال انجام همین کار در اوکراین است. در شرق، چین به گسترش توان نظامی خود ادامه می‌دهد و هم‌زمان دستورکار دیپلماتیک خود را پیش می‌برد.

از طریق چنین تحولاتی ــــ نه صرفاً اعلامیه‌ها، بلکه تغییرات در توازن قدرت و هم‌راستایی‌ها ــــ‌ جهان چندقطبی در حال شکل‌گیری است.

ــــــــــــــــــــ
* دیمیتری ترنین، استاد پژوهشی در مدرسه عالی اقتصاد و پژوهشگر ارشد در «مؤسسهٔ اقتصاد جهانی و روابط بین‌الملل» است. او همچنین عضو «شورای امور بین‌الملل روسیه» (RIAC) است.

منبع: راشا تودی، ۸ آوریل ۲۰۲۶
https://english.10mehr.com/iran-has-prevailed-and-the-middle-east-has-changed-four-lessons-from-a-war-tehran-didnt-lose/




ایران «ضربهٔ سنگینی به امپراتوری اپستین وارد کرد»، چیزی که از زمان ویتنام دیده نشده است

با ورود تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران به بیست‌ونهمین روز خود، سوزان ابوالهوا، دانشمند، نویسنده، و فعال فلسطینی ـ آمریکایی می‌گوید جمهوری اسلامی «با موفقیتی چشمگیر» از خود دفاع کرده است.

ابوالهوا در گفت‌وگو با وب‌سایت پرس‌تی‌وی، ارزیابی تندی از جنگ ارائه داد؛ او ضمن ستایش از استقامت ایران، تکبر غرب و «خیانت» کشورهای مسلمان را محکوم کرد.

او با اشاره به جنگی که به‌گفتهٔ او با «حمله‌ای غافلگیرانه و بدون تحریک قبلی» در بحبوحه مذاکرات غیرمستقیم هسته‌ای میان تهران و واشنگتن آغاز شد، هرگونه پیشنهاد بازگشت ایران به مذاکرات در شرایط فعلی را رد کرد.

او گفت:


با وجود مواجهه با دو قدرت هسته‌ای که پیشرفته‌ترین فناوری‌های مرگ و نظارت را در اختیار دارند؛ با وجود دهه‌ها تحمل تحریم‌های فلج‌کننده؛ و با وجود خیانت نابخشودنی بسیاری از کشورهای مسلمان، ایران با موفقیتی چشمگیر از خود دفاع کرده است.

این نویسندهٔ رمان «صبح‌ها در جنین» و بنیان‌گذار سازمان کودکان «زمین‌های بازی برای فلسطین» افزود:


آن‌ها ضربهٔ سنگینی به امپراتوری اپستین وارد کرده‌اند؛ چیزی که از زمان ویتنام هیچ کشوری نتوانسته انجام دهد.

این جنگ در ۲۸ فوریه با ترور عالی‌ترین رهبران سیاسی و نظامی ایران، از جمله آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، و همچنین بیش از ۱۷۰ کودک مدرسه‌ای در شهر میناب در جنوب ایران آغاز شد.

تعداد کشته‌ها به ۱۹۰۰ نفر رسیده است که بیشتر آن‌ها غیرنظامی هستند، و زیرساخت‌های غیرنظامی ــــ از جمله بیمارستان‌ها، مدارس و تأسیسات ورزشی ــــ بیشترین آسیب را از این حملات دیده‌اند.

ابوالهوا مقاومت ایران را «افسانه‌ای» توصیف کرد و بر اهمیت آن فراتر از میدان نبرد تأکید نمود:

کرامت، استقامت، شرافت، راهبرد، و سرکشی‌ای که ایران نشان داده، افسانه‌ای است. صرف‌نظر از آنچه از این پس رخ دهد، جهان دیگر هرگز مانند گذشته نخواهد بود. آن‌ها به جهان نشان داده‌اند که می‌توان بدون زانو زدن یا مصالحه بر سر حاکمیت ملی زندگی کرد. ایران به همهٔ ما الهام می‌بخشد، به ما امید می‌دهد و عزم ما را برای مبارزه برای عدالت تجدید می‌کند.

او در پاسخ به درخواست‌ها برای بازگشت تهران به میز مذاکره گفت، جمهوری اسلامی «هیچ بدهی‌ای به آمریکا ندارد»، و افزود:


این‌که مذاکره کنند یا بجنگند، یا ترکیبی از این دو، یا هر گزینه دیگری را انتخاب کنند، کاملاً تصمیم ایران است و در هر مسیری که برگزینند، موجه خواهند بود.

شایان ذکر است که هر دو بار که ایران در سال گذشته با میانجیگری عمان وارد مذاکرات غیرمستقیم با آمریکا شد، اسرائیل و آمریکا تجاوزی بدون تحریک قبلی و غیرقانونی انجام دادند.

آخرین جنگ تجاوزکارانه در ژوئن سال گذشته رخ داد که ۱۲ روز به طول انجامید و جان بیش از ۱۰۰۰ نفر را گرفت که بیشتر آنها غیرنظامی بودند.

ابوالهوا به سال‌ها تحریکات آمریکا و اسرائیل ــــ از جمله سرنگونی یک هواپیمای مسافربری، ترور دانشمندان هسته‌ای برجسته، ترور فرمانده ارشد ضدتروریسم ایران قاسم سلیمانی، و ترور اسماعیل هنیه رهبر حماس در خاک ایران ــــ اشاره کرد و آن را گواهی روشن بر «خویشتنداری فوق‌العادهٔ» ایران دانست.

او گفت:


ایران با خویشتنداری رفتار کرد و با زورگویانی که خویشتنداری، دیپلماسی، حسن نیت، یا شرافت را درک نمی‌کنند، با حسن نیت مذاکره کرد.

ابوالهوا افزود که هرچند او و دیگران توانایی ایران برای پاسخ قدرتمند را پیش‌بینی کرده بودند، بسیاری در غرب و منطقه به‌دلیل تکبر و تعصب آن را نادیده گرفتند.

او گفت:


پس از جنگ ۱۲روزه، که در آن ایران اسرائیل را به‌شدت کوبید، فکر می‌کنم همهٔ ما نشانه‌ای از توانایی‌های آن‌ها دریافت کردیم.

و ادامه داد:

حتی به ما گفتند که از فناوری‌های قدیمی استفاده می‌کنند و در حال مصرف موجودی موشک‌های قدیمی هستند. پروفسور مرندی صراحتاً گفت که ایران ظرفیت بسیار بیشتری دارد. البته من حرف او را باور می‌کنم و فکر می‌کنم بیشتر افراد منطقی نیز همین‌طور.

با این حال، او افزود که بسیاری در غرب و منطقه «بیش از حد متکبر و نژادپرست بودند که بتوانند تصور کنند ایران می‌تواند در برابر آمریکا و اسرائیل بایستد». او گفت:


آن ها تمایل ایران برای توقف خونریزی و بازگشت به دیپلماسی را با ضعف اشتباه گرفتند. اما اکنون می‌دانند که این ضعف نبود، بلکه صرفاً شرافت، صداقت، و حسن نیت بود.

در هفته‌های اخیر، ایران تقریباً همهٔ پایگاه‌های نظامی آمریکا در منطقه را هدف قرار داده و به هشدارهای پیش از جنگ خود عمل کرده است. چندین کشور میزبان نیز پس از آن اعتراض کرده‌اند. ابوالهوا مشروعیت این اعتراض‌ها را زیر سؤال برد.

او، با اشاره به بیش از ۸۰ موج حملات تلافی‌جویانهٔ ایران در قالب عملیات «وعدهٔ صادق ۴»، گفت:


من متخصص حقوق بین‌الملل یا قواعد درگیری نظامی نیستم، اما به نظر می‌رسد ایران کاملاً حق داشته پایگاه‌های آمریکا را که از آن‌ها مورد حمله یا نظارت قرار می‌گرفت، هدف قرار دهد.

او از دولت‌های منطقه خواست هم‌راستایی‌های خود را بازنگری کرده و مسیر همکاری ــــ به‌دور از دخالت خارجی ــــ را در پیش بگیرند:


صمیمانه امیدوارم این کشورها به خود بیایند و دست دوستی و همسایگی خوب را به‌سوی ایران دراز کنند. اگر کشورهای منطقه بتوانند به چنین اتحادی منطقه‌ای دست یابند، امکانات برای امنیت، پیشرفت علمی، تکامل اخلاقی و معنوی، و رنسانس فرهنگی بسیار عظیم خواهد بود.

ابوالهوا همچنین به نقد مدل‌های سیاسی و اقتصادی غرب پرداخت و خواستار «شیوه‌ای نوین از زندگی» مبتنی بر ارزش‌های تاریخی شد:


روشن است که مدل غربی سرمایه‌داری افسارگسیخته و مصرف‌گرایی پایدار نیست. این مدل شکست اخلاقی و زیست‌محیطی فاجعه‌باری بوده است ــــ یک سمّ. منطقهٔ ما باید شیوه‌ای جدید از زندگی را تصور کند، مبتنی بر ارزش‌هایی که از حضور تمدنی کهن خود به ارث برده‌ایم و نیز بر پایهٔ تخیل اخلاقی خودمان.

او در پاسخ به این پرسش که آیا آمریکا و اسرائیل پس از این جنگ می‌توانند همچنان مدعی بزرگ‌ترین قدرت نظامی جهان باشند، این ادعا را بی‌محتوا دانست:


این عنوانی است که تنها افراد از نظر معنوی ضعیف در پی آن هستند. قدرت نظامی می‌آید و می‌رود. احساس گذرایی از قدرت به انسان می‌دهد، اما کشورهایی مانند اسرائیل و آمریکا، که بر پایه نسل‌کشی، سرقت، و استثمار گسترده بنا شده‌اند، در نهایت ناپایدار هستند. تجهیزات نظامی سرانجام زنگ می‌زنند و به توده‌ای از آهن‌های خون‌آلود بدل می‌شوند.

او ماهیت گذرای قدرت آمریکا و اسرائیل را با ریشه‌های عمیق تمدنی ایران چنین مقایسه کرد:


وقتی آن زمان فرا برسد، چیزی از اسرائیل باقی نخواهد ماند ــــ آن‌ها هیچ ریشه، فرهنگ، تاریخ، یا حضور تمدنی ندارند، نه در حال و نه در گذشته. آن‌ها هیچ بنیانی ندارند جز آن ماشین نظامی پرهیاهو که برای تداوم خود به تجاوز و شکنجهٔ دختران خردسال متکی است تا سایر کشورها همچنان از آن حمایت کنند.

این پژوهشگر فلسطینی ـ آمریکایی گفت ائتلاف اسرائیلی‌ ـ آمریکایی «در نهایت به خاکستر بدل خواهد شد، در حالی که ایران پابرجا خواهد ماند.

او در پایان گفت:


آن‌ها سرانجام به خاکستر بدل خواهند شد. در حالی که ایران ــــ حتی اگر آسیب‌دیده باشد ــــ بر ریشه‌هایی که در اعماق زمین و تاریخ گسترده‌اند و در پهنه‌های علم، شعر، زیبایی، معماری، غذا، رقص، موسیقی، روایت، افسانه، فولکلور، دانش، سنت، میراث، افق‌های معنوی، شرافت، و هر آنچه انسانی و واقعی است، استوار خواهد ایستاد.

منبع: پرس تی‌وی، ۲۸ مارس ۲۰۲۶
https://www.presstv.ir/Detail/2026/03/28/765973/iran-dealt-heavy-blow-epstein-empire-something-not-seen-since-vietnam-analyst




ایران: آزمونی که آمریکا توان شکست در آن را ندارد

نویسنده: فیودور لوکیانوف ــ 

چرا ایران به آزمون تعیین‌کنندهٔ آمریکا تبدیل شده است

نتیجهٔ جنگ با ایران توانایی‌های آمریکا در صحنهٔ جهانی را برای سال‌های آینده تعیین خواهد کرد. همین امر است که این درگیری کنونی در غرب آسیا را تا این حد ــــ فراتر از خود منطقه ــــ تعیین‌کننده می‌سازد.

سیاست آمریکا در قبال ایران به‌طور فزاینده‌ بی‌ثبات شده است. به‌جای تمرکز بر لفاظی‌های متغیر رئیس‌جمهور، مفیدتر آن است که منطق زیربنایی این رویارویی بررسی شود. به‌نظر می‌رسد واشنگتن خود را متقاعد کرده که اکنون زمان مناسبی برای اقدام قاطع علیه تهران است و آن را فرصتی برای بهره‌برداری از آنچه «پنجره‌ای از آسیب‌پذیری» تلقی می‌کند، می‌بیند.

هدف، اگر به‌صورت جداگانه در نظر گرفته شود، نوعی عقلانیت سرد دارد. یک ضربهٔ واحد و به‌خوبی اجراشده می‌تواند ــــ در تئوری ــــ چندین هدف دیرینه را به‌طور همزمان محقق کند: تسویه حساب تاریخی بحران سفارت ۱۹۷۹؛ حذف حکومتی که نسبت به اسرائیل خصم تلقی می‌شود؛ کسب اهرم بر منابع کلیدی انرژی و مسیرهای حمل‌ونقل؛ و تضعیف پروژه‌های نوظهور همگرایی اوراسیایی. به‌نظر می‌رسد مشاوران این وضعیت را به‌عنوان فرصتی نادر معرفی کرده‌اند، و رئیس‌جمهور این استدلال را پذیرفته است.

اما چنین جاه‌طلبی‌هایی بر یک محاسبهٔ اساسی اشتباه استوار است. ایران عراقِ ۲۰۰۳ یا افغانستانِ ۲۰۰۱ نیست. توانایی‌های نظامی آن بسیار فراتر از هر دشمنی است که آمریکا در دهه‌های اخیر مستقیماً با آن روبه‌رو شده است. این کشور، دولتی بزرگ و مقاوم با عمق راهبردی قابل‌توجه و توانایی ایجاد اختلال جدی در تجارت جهانی و جریان‌های انرژی است.

این نکتهٔ اخیر حیاتی است. موقعیت جغرافیایی ایران به آن اهرمی می‌دهد که تنها تعداد اندکی از کشورها در اختیار دارند. حتی تشدید محدود درگیری می‌تواند مسیرهای کشتیرانی و ثبات اقتصادی را فراتر از خاورمیانه تهدید کند و مستقیماً بر منافع آمریکا و متحدانش تأثیر بگذارد. همین واقعیت، هرگونه تلاش برای دستیابی به یک پیروزی سریع و «تمیز» را پیچیده می‌کند.

علاوه بر این، زمینهٔ سیاسی بسیار متفاوت از مداخلات پیشین آمریکا است. نمایش کنونی قدرت ــــ که حتی فاقد توجیهات رسمی مشابه کارزارهای قبلی است ــــ شرکای واشنگتن را نگران کرده است. متحدانی که زمانی ممکن بود خود را ناگزیر از حمایت از آمریکا بدانند، اکنون مرددتر شده‌اند و ریسک‌های مشارکت را در برابر نتایج نامطمئن می‌سنجند.

فرض اولیه ظاهراً این بوده که ایران به‌سرعت تسلیم خواهد شد. اما این تسلیم دقیقاً چه شکلی می‌داشت، هیچ‌گاه کاملاً روشن نبود: فروپاشی رژیم، وادار کردن به تبعیت مشابه ونزوئلا، یا توافقی که به‌شدت قدرت تهران را محدود کند. در هر صورت، جنگ طولانی‌مدت بخشی از طرح نبود.

اکنون که درگیری طولانی شده، پرسشی بنیادی‌تر مطرح شده است: موفقیت دقیقاً به چه معنا است؟

این معضل بازتاب تغییری گسترده‌تر در سیاست خارجی آمریکا است. شعار «اول آمریکا» اغلب به‌عنوان انزواگرایی یا خویشتن‌داری تفسیر می‌شود. اما در عمل معنای دیگری داشته است: پیگیری اهداف آمریکا بدون مسؤولیت و ــــ در حالت ایده‌آل ــــ بدون هزینه. اصل بنیادین ساده است: حداکثر سود با حداقل تعهد.

برای مدتی، این رویکرد مؤثر به‌نظر می‌رسید. در سال نخست، دونالد ترامپ توانست شرکا را ــــ اغلب از طریق بهره‌گیری از قدرت اقتصادی عظیم ــــ تحت فشار قرار دهد تا شروط آمریکا را بپذیرند. اما این راهبرد وابسته به نبود مقاومت واقعی است. زمانی که در شرایطی به‌کار گرفته شود که قابل کنترل نیست، بسیار خطرناک‌تر می‌شود.

ایجاد یک بحران ژئوپولیتیکی بزرگ و انتظار این که دیگران پیامدهای آن را تحمل کنند، در حالی که واشنگتن مزایا را برداشت کند، کاملاً متفاوت است. این امر خطر بی‌ثبات‌سازیِ نه‌تنها دشمنان، بلکه کل نظامی را به همراه دارد که خود آمریکا نیز در آن عمل می‌کند.

در دهه‌های پیشین، رهبری آمریکا در قالب «نظم جهانی لیبرال» تعریف می‌شد، جایی که پیشبرد منافع آمریکا به‌عنوان سودمند برای همگان معرفی می‌گردید. مفهوم «هژمون خیرخواه» از همین دوره برخاست. جهان‌بینی ترامپ این فرض را رد می‌کند. در عوض، فرض بر این است که شکوفایی آمریکا باید به بهای دیگران حاصل شود و زمان آن رسیده که توازن قدیمی معکوس گردد.

این تغییر پیامدهایی عمیق دارد. هژمونی‌ای که دیگر در پی ایجاد ثبات نیست، ناگزیر بیشتر به اجبار متوسل می‌شود. اما اجبار، برای مؤثر بودن، به اعتبار نیاز دارد. قدرت مسلط باید به‌طور واضح نشان دهد که در صورت لزوم می‌تواند ارادهٔ خود را تحمیل کند.

ایران به میدان آزمون بدل شده است.

آمریکا عملاً این چالش را خود انتخاب کرده است. بنابراین، اهمیت آن فوق‌العاده بالا است. ناکامی در دستیابی به یک نتیجهٔ قطعی، صرفاً یک شکست دیگر نخواهد بود ــــ بلکه توانایی آمریکا برای ایفای نقش به‌عنوان یک قدرت جهانی در چارچوب قواعد جدیدی که خود در پی تحمیل آن است را زیر سؤال خواهد برد.

این همان چیزی است که این درگیری را از کارزارهای پیشین متمایز می‌کند. عراق و افغانستان بدون پیروزی روشن پایان یافتند، اما در چارچوب راهبردی متفاوتی جنگیده شدند. رویارویی امروز آشکارا معامله‌محورتر، صریح‌تر در نمایش قدرت، و کمتر مقید به ملاحظات حقوقی یا ایدئولوژیک است.

این امر تعریف پیروزی را هم فوری‌تر و هم دشوارتر می‌کند. در جنگی انتخابی، معیارهای موفقیت از پیش تثبیت نشده‌اند. با این حال، برخی نتایج آشکارا ناکافی خواهند بود. برای مثال، دشوار است تصور شود عملیاتی موفق تلقی شود اگر ایران همچنان کنترل مؤثر بر تنگهٔ هرمز ــــ یکی از گلوگاه‌های حیاتی جهان ــــ را حفظ کند.

هرچه درگیری بدون راه‌حل روشن طولانی‌تر شود، فشار بر واشنگتن بیشتر خواهد شد. ابهام برای قدرتی که می‌خواهد نقش خود را در نظام بین‌الملل بازتعریف کند، گزینه‌ای قابل قبول نیست.

نتیجه‌گیری روشن است: آمریکا اکنون به یک پیروزی قاطع نیاز دارد. گزینهٔ دیگر ــــ یعنی جنگی فرسایشی بدون نتیجهٔ مشخص ــــ جایگاه آن را نه‌تنها در خاورمیانه، بلکه در سطح جهانی تضعیف خواهد کرد.

در عین حال، احتمال دستیابی به یک توافق مذاکره‌شده پایین است. مطالبات دو طرف بیش از حد از یکدیگر فاصله دارند. این امر تشدید تنش را به محتمل‌ترین مسیر پیش‌رو تبدیل می‌کند.

ریسک‌ها آشکارند. اما برای واشنگتن، هزینهٔ شکست ممکن است حتی بیشتر باشد.

ــــــــــــــــ

* فیودور لوکیانوف، سردبیر نشریهٔ «روسیه در امور جهانی»، رئیس هیأت رئیسهٔ شورای سیاست خارجی و دفاعی، و مدیر پژوهشی باشگاه بین‌المللی گفت‌وگوی والدای.

منبع: راشا تودی، ۲۶ مارس ۲۰۲۶

https://www.rt.com/news/636215-test-us-cannot-afford-to-fail/




بهای جنگ با ایران: فرسایش فزاینده نظامی و مالی واشنگتن

نویسنده: عباس الزین ــ 

با گسترش درگیری، میدان تعیین‌کننده ممکن است از خودِ میدان نبرد به بار عظیم اقتصادی و نظامیِ تداوم یک جنگ طولانی علیه یک قدرت منطقه‌ای آماده منتقل شود.

جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران یکی از خطرناک‌ترین تشدید تنش‌ها را در سال‌های اخیر در غرب آسیا رقم زده است. پایگاه‌های نظامی آمریکا، که در سراسر منطقه خلیج فارس پراکنده‌اند، به‌طور فزاینده‌ هدف حملات مستقیم موشکی و پهپادی قرار گرفته‌اند؛ امری که نشان‌دهندهٔ تغییری مهم در ماهیت جنگ منطقه‌ای است.

در حالی که پوشش اولیهٔ رسانه‌ها بر تحولات میدان نبرد و سرعت بمباران‌های هوایی تمرکز داشت، هزینهٔ گسترده‌تر و مهم‌ترِ این رویارویی ــــ هم نظامی و هم اقتصادی ــــ به‌تدریج در حال آشکار شدن است.

در کنار حملات متقابل، نشانه‌های فزاینده‌ای از کاهش سریع ذخایر سامانه‌های دفاع موشکی باارزش، استفاده گسترده از مهمات راهبردی گران‌قیمت، و افزایش فشار عملیاتی بر نیروهای آمریکا دیده می‌شود.

در همین حال، بازارهای جهانی و زنجیره‌های تأمین انرژی نیز به گسترش این رویارویی واکنش نشان داده‌اند. این پویایی‌های هم‌زمان پرسش‌های اساسی دربارهٔ توزیع خسارت‌ها در مرحلهٔ نخست جنگ و همچنین مسیر بلندمدت تشدید تنش مطرح می‌کند.

خسارت‌های نظامی آمریکا و هزینه‌های عملیاتی

روزهای نخست رویارویی با ایران به‌طور قابل‌توجهی با کارزارهای نظامی پیشین آمریکا در منطقه تفاوت داشت. به‌جای آن که از مواضع پیش‌روی امن و تا حد زیادی مصون از تلافی عمل کند، استقرار منطقه‌ای واشنگتن با تهدیدهای مستمر موشکی و پهپادی مواجه شد. این تحول هم پیامدهای مادی و هم پیامدهای راهبردی داشته است.

گزارش‌ها نشان می‌دهد که در هفتهٔ نخست درگیری‌ها، نیروهای آمریکا با مجموعه‌ای از خسارت‌های مستقیم و غیرمستقیم روبه‌رو شدند. این خسارت‌ها شامل مصرف سریع موشک‌های رهگیر پرهزینه، آسیب یا اختلال در تأسیسات راداری، و حمله به مراکز نظامی بود که بخش‌هایی از شبکهٔ هشدار زودهنگام آمریکا را تحت تأثیر قرار داد.

بر اساس ارزیابی‌های امنیتی منطقه‌ای و برآوردهای رسانه‌های غربی، ارزش تجهیزات نظامی آسیب‌دیدهٔ آمریکا در مرحلهٔ ابتدایی درگیری به میلیاردها دلار رسیده است. گفته می‌شود تأسیسات راداری راهبردی، زیرساخت‌های دفاع موشکی، و پایگاه‌های اصلی در سراسر خلیج فارس و اردن هدف حملات موشکی و پهپادی قرار گرفته‌اند.

از جمله رخدادهایی که توجه ویژه‌ را جلب کرد، گزارش‌هایی بود مبنی بر این‌که یک رادار AN/TPY-2 مرتبط با سامانهٔ دفاع موشکی THAAD در پایگاه هوایی موفق السلتی در اردن مورد اصابت قرار گرفته یا از کار افتاده است. این رادار با ارزشی در حدود ۳۰۰ میلیون دلار، یکی از اجزای کلیدی شبکهٔ هشدار زودهنگام آمریکا برای شناسایی و رهگیری تهدیدهای موشک‌های بالستیک محسوب می‌شود.

گزارش‌های دیگری نیز ــــ از جمله ادعاهایی همراه با تصاویر منتشرشده در رسانه‌های منطقه‌ای ــــ حاکی از آن بود که حملات ایران سایت‌های راداری، تأسیسات ارتباطی و زیرساخت‌های نظامی آمریکا در قطر، امارات، بحرین، کویت، و عربستان سعودی را هدف قرار داده است.

در حوزهٔ هوایی نیز گزارش‌هایی منتشر شد مبنی بر این که سه فروند جنگندهٔ F-15E Strike Eagle بر فراز کویت، در حادثه‌ای که «آتش خودی» توصیف شده، در جریان عملیات شدید هوایی منطقه از دست رفته‌اند. گزارش‌های جداگانه‌ای نیز از تلفات در میان پرسنل آمریکایی پس از حملات به پایگاه‌ها در کویت در روزهای ابتدایی جنگ حکایت داشت.

فشار بر دفاع موشکی و کاهش ذخایر

یکی از روشن‌ترین نشانه‌های فشار نظامی، استفاده فشرده از سامانه‌های راهبردی دفاع هوایی، به‌ویژه سامانهٔ (THAAD) بوده است. تحلیلگران مرتبط با برنامه‌های دفاع موشکی آمریکا برآورد می‌کنند که هزینهٔ هر موشک رهگیر تاد بین ۱۲ تا ۱۵ میلیون دلار است.

در دوره‌های تبادل شدید موشکی، ممکن است ده‌ها موشک رهگیر در مدتی کوتاه شلیک شوند. این امر می‌تواند تنها در عرض چند روز به هزینه‌هایی در حد صدها میلیون دلار منجر شود. خود باتری سامانهٔ تاد نیز از گران‌ترین سامانه‌های دفاع هوایی جهان است و هزینهٔ آن برای یک واحد استقرار بین ۱٫۵ تا ۲ میلیارد دلار برآورد می‌شود.

کاهش سریع ذخایر موشک‌های رهگیر یک چالش راهبردی ایجاد می‌کند. ظرفیت تولید محدود است و ساخت موشک‌های جدید ممکن است چندین سال زمان ببرد. بنابراین، یک درگیری طولانی خطر ایجاد شکاف در پوشش دفاعی را نه‌تنها در غرب آسیا، بلکه در سایر مناطقی که نیروهای آمریکا تعهدات نظامی دارند نیز افزایش می‌دهد.

وضعیت زمانی پیچیده‌تر می‌شود که دولت‌های متحد درخواست تأمین موشک‌های رهگیر بیشتری مطرح کنند. گزارش شده است که دولت‌های خلیج فارس که به‌شدت به حمایت دفاع هوایی آمریکا متکی هستند، نسبت به کاهش ذخایر ابراز نگرانی کرده و بحث‌های فوری برای خریدهای جدید و تعهدات مالی بیشتر را آغاز کرده‌اند.

گزارش خبرگزاری آسوشیتدپرس نیز از نقل قول مقام‌های منطقه‌ای حکایت داشت که نگران بودند در حالی که کشورهای متحد با تهدیدهای فزاینده هوایی روبه‌رو هستند، آمریکا حفاظت از نیروهای خود و اسرائیل را در اولویت قرار داده است. تحلیل‌های امنیتی هشدار داده‌اند که سرعت کنونی رهگیری موشک‌ها ممکن است پایدار نباشد، زیرا نرخ تولید سامانه‌های پیشرفتهٔ رهگیر آمریکایی با میزان مصرف در چندین درگیری هم‌زمان ــــ از جمله تعهدات مرتبط با اوکراین ــــ همخوانی ندارد.

آسیب‌پذیری رادارها و چالش‌های هشدار زودهنگام

فراتر از استفاده از موشک‌های رهگیر، این رویارویی توجه‌ها را به آسیب‌پذیری سامانه‌های راداری جلب کرده است که ستون فقرات معماری نظارت و هشدار زودهنگام آمریکا در منطقه را تشکیل می‌دهند.

آسیب به تأسیسات هشدار زودهنگام می‌تواند زمان واکنش را کاهش داده و برنامه‌ریزی برای رهگیری را پیچیده‌تر کند. در نتیجه، گزارش‌های تأییدنشده‌ای منتشر شده که نشان می‌دهد زمان هشدار زودهنگام اسرائیل از هشت دقیقه به چهار دقیقه کاهش یافته است.

در محیط‌های درگیری با شدت بالا، حتی کاهش‌های محدود در زمان هشدار می‌تواند احتمال موفقیت حملات به اهداف راهبردی را افزایش دهد. نیاز به تعمیر یا جایگزینی سامانه‌های آسیب‌دیده نیز به افزایش هزینه‌های عملیاتی دامن می‌زند.

منبع، کریدل، ۱۱ مارس ۲۰۲۶
https://english.10mehr.com/the-price-of-war-on-iran-washingtons-mounting-military-and-financial-drain/




زیر آتش، اما نه دچار تفرقه: چرا جبههٔ قومی ایران شکاف برنداشته است

نویسنده: پیمان صالحی ــ 

جنگ آمریکا و اسرائیل قرار بود ایران را بر اساس خطوط قومی دچار شکاف کند. اما مرحلهٔ آغازین این حمله نشان می‌دهد واشنگتن یک واقعیت کلیدی را نادرست فهمیده است: تنوع به‌معنای شکنندگی نیست.

جنگ‌هایی که کشورهای بزرگ و متنوع را درگیر می‌کنند، اغلب در میان ناظران خارجی یک فرض آشنا ایجاد می‌کنند: فشار نظامیِ مداوم سرانجام شکاف‌های داخلی را آشکار خواهد کرد. از زمان آغاز حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، انتظارهای مشابهی در تحلیل‌های سیاستی و رسانه‌ای مطرح شده است.

بسیاری از تحلیلگران پیش‌بینی کرده بودند که جنگ ممکن است شکاف‌های قومی ایران را فعال کند، به‌ویژه در استان‌های غربی که جوامع کُرد در نزدیکی مرز عراق زندگی می‌کنند و چندین گروه مسلح مخالف کُرد نیز در آنجا فعالیت دارند.

اما تحولات داخل ایران تاکنون این فرض را به چالش کشیده است. به‌جای ایجاد فشارهای واگرا، این حملات به‌نظر می‌رسد حس گسترده‌تری از انسجام ملی را در بسیاری از مناطق کشور تقویت کرده است؛ از جمله در مناطقی که تحلیلگران خارجی اغلب آن‌ها را مستعد ناآرامی‌های جدایی‌طلبانه معرفی می‌کنند.

برداشت نادرست از تنوع ایران

ترکیب قومی ایران مدت‌ها است از طریق چارچوبی بیش از حد مکانیکی تفسیر شده است. ایران یک دولت ـ ملت همگن نیست. جوامع بزرگ آذری، کُرد، عرب، بلوچ و ترکمن در سراسر کشور زندگی می‌کنند و چندین استان نیز دارای جمعیت‌های قابل‌توجه اهل سنت هستند.

با این حال، تنوع در ایران هرگز به‌طور خودکار به جدایی‌طلبی ترجمه نشده است. قومیت و هویت ملی در ایران به شیوه‌هایی پیچیده‌تر از آنچه بسیاری از تحلیل‌های خارجی تصور می‌کنند با یکدیگر همپوشانی دارند.

برای مثال، آذری‌ها مدت‌ها است که در هستهٔ سیاسی و نظامی دولت نقش عمیقی داشته‌اند، در حالی که مناطق کُردنشین، با وجود دوره‌هایی از تنش، همچنان پیوندهای اقتصادی و اجتماعی خود را با نظام سیاسی گسترده‌تر ایران حفظ کرده‌اند. حتی برخی از اعضای عالی‌ترین سطوح رهبری ایران، از جمله رهبر تازه منصوب‌شده، مجتبی خامنه‌ای، از خانواده‌هایی با ریشه‌های آذری هستند.

این هویت‌های هم‌پوشان، روایت ساده‌ای را که تفاوت قومی را به‌تنهایی یک ضعف ساختاری می‌داند، پیچیده می‌کنند.

با این حال، تمرکز راهبردی بر غرب کردنشین ایران در جریان جنگ کنونی بازتاب‌دهندهٔ باور دیرینهٔ برخی سیاست‌گذاران است که در لحظات بحران می‌توان شکاف‌های قومی را فعال کرد. بر اساس داده‌هایی که وال‌استریت ژورنال به نقل از سازمان پایش درگیری‌ها ACLED منتشر کرده است، حدود یک‌پنجم حملات آمریکا و اسرائیل در مرحلهٔ آغازین جنگ در استان‌های کردنشین غرب ایران متمرکز بوده است.

همان گزارش اشاره می‌کند که چندین هدف مورد حمله شامل تأسیسات پلیس، پایگاه‌های مرزبانی و زیرساخت‌های امنیتی منطقه‌ای بوده‌اند. در عمل، این الگو نشان می‌دهد برنامه‌ریزان نظامی معتقد بودند فشار بر این مناطق ممکن است نه‌تنها اختلال امنیتی، بلکه گسست سیاسی نیز ایجاد کند.

مبارزهٔ مسلحانه بدون پایگاه اجتماعی گسترده

گزارش‌های مربوط به جنبش‌های مخالف کرد نیز این انتظار را تقویت کرده بود. در گزارشی از خبرگزاری آسوشیدتد پرس آمده بود که چندین گروه مخالف کرد ایرانی مستقر در اقلیم کردستان عراق اعلام کرده‌اند در صورت گسترش درگیری‌ها ممکن است برای عملیات آماده شوند.

هم‌زمان، گزارش‌هایی از اربیل حاکی بود که حملات ایران اردوگاه‌های متعلق به گروه‌های مخالف کُرد تبعیدی در شمال عراق را هدف قرار داده است.

مقام‌های ایرانی هشدار دادند هرگونه تلاش گروه‌های جدایی‌طلب برای بهره‌برداری از جنگ با پاسخی قاطع روبه‌رو خواهد شد. مقام‌های دولت فدرال عراق و همچنین مسؤولان حکومت اقلیم کردستان نیز تأکید کردند که خاک عراق نباید به سکویی برای حمله به کشورهای همسایه تبدیل شود.

بازیگران منطقه‌ای به‌وضوح اهمیت موضوع را درک می‌کنند. بی‌ثباتی در مرزها می‌تواند به‌سرعت کشورهای همسایه را به یک رویارویی گسترده‌تر بکشاند.

حتی وزارت دفاع ترکیه نیز به‌طور علنی اعلام کرد که تحولات مربوط به پژاک (PJAK) و دیگر سازمان‌های مسلح کرد را به‌دقت زیر نظر دارد و هشدار داد که هرگونه تشدید فعالیت‌های جدایی‌طلبانه می‌تواند ثبات منطقه را تهدید کند.

این اظهارات نشان می‌دهد که دولت‌های متعدد تا چه اندازه احتمال بروز ناآرامی در مناطق مرزی غرب ایران را جدی گرفته‌اند.

با این حال، وجود گروه‌های مسلح لزوماً به معنای امکان شکل‌گیری یک شورش گسترده نیست.

خطای تحلیلی در اینجا است که وجود سازمانی با پایگاه اجتماعی واقعی اشتباه گرفته می‌شود. گروه‌هایی مانند پژاک، کومله و حزب آزادی کردستان وجود دارند و برخی از آن‌ها تلاش کرده‌اند در دوره‌های تنش منطقه‌ای شبکه‌های خود را بازسازی کنند.

اما پایگاه اجتماعی لازم برای یک قیام پایدار در داخل ایران موضوعی کاملاً متفاوت است. جامعهٔ کُردهای ایران از نظر سیاسی متنوع است. در میان آن‌ها ملی‌گرایان، اصلاح‌طلبان، جنبش‌های مذهبی، فعالان چپ و همچنین جوامعی وجود دارند که از دولت مرکزی انتقاد دارند اما نسبت به راهبردهای مسلحانهٔ مورد حمایت قدرت‌های خارجی نیز محتاطند.

سازمان‌های مسلح می‌توانند از بی‌ثباتی بهره‌برداری کنند، اما نمی‌توانند مشروعیت اجتماعی گسترده تولید کنند.

جنگ، حافظهٔ تاریخی و انسجام ملی

فشار نظامی خارجی همچنین محیط سیاسی را به‌شکلی تغییر داده که بسیاری از ناظران خارجی آن را دست‌کم گرفته بودند. ایران در حالی وارد جنگ شد که تحت فشار اقتصادی قابل‌توجه ناشی از تحریم‌ها، تورم، و اعتراضات پیشین قرار داشت.

با این حال، حملات نظامی خارجی اغلب رابطهٔ دولت و جامعه را دگرگون می‌کند. حتی شهروندانی که از دولت انتقاد می‌کنند نیز معمولاً میان اختلافات سیاسی داخلی و مداخلهٔ خارجی تمایز قائل می‌شوند.

حملهٔ آمریکا به یک مدرسهٔ دخترانه در شهر میناب در جنوب ایران در این زمینه به نمادی قدرتمند بدل شد. گزارش‌های اسوشیتدپرس نشان می‌دهد این حمله موجی از محکومیت‌ها و درخواست‌ها برای تحقیق دربارهٔ نقض احتمالی حقوق بشردوستانهٔ بین‌المللی را برانگیخت. تصاویر کودکانی که در جریان بمباران کشته شده بودند به سرعت در شبکه‌های اجتماعی ایران منتشر شد.

صرف‌نظر از روایت رسمی واشنگتن دربارهٔ تضعیف دولت ایران، تصور اینکه غیرنظامیان – به‌ویژه کودکان – قربانی جنگ شده‌اند، فضای احساسی جنگ در داخل ایران را به‌طور چشمگیری تغییر داد.

وقتی جنگ در سطح بین‌المللی به‌عنوان فشار بر یک دولت مطرح می‌شود، اما در سطح محلی به‌صورت خشونت علیه جامعه تجربه می‌شود، واکنش‌های سیاسی می‌تواند به‌سرعت تغییر کند.

به‌جای ایجاد حمایت از مداخلهٔ خارجی، چنین حوادثی اغلب همبستگی ملی را تقویت می‌کند.

در ایران این واکنش با حافظهٔ تاریخی و روایت‌های فرهنگی شکل گرفته است. جنگ هشت‌سالهٔ ایران و عراق (۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸) یکی از قدرتمندترین خاطرات جمعی در فرهنگ سیاسی معاصر کشور باقی مانده است.

در آن جنگ، داوطلبانی از جوامع قومی و مذهبی مختلف برای دفاع از کشور در برابر آنچه به‌طور گسترده تجاوز خارجی تلقی می‌شد بسیج شدند.

این میراث همچنان بر نحوهٔ تفسیر بسیاری از ایرانیان از فشار نظامی خارجی تأثیر می‌گذارد. نمادگرایی فرهنگی نیز نقش دارد. در سنت تاریخی شیعه، روایت ایستادگی امام حسین در برابر ظلم در واقعهٔ کربلا همچنان یک مرجع اخلاقی قدرتمند است. اگرچه ریشه در تاریخ مذهبی دارد، این روایت مدت‌ها است در زبان سیاسی گسترده‌تری دربارهٔ فداکاری، مقاومت و پایداری ادغام شده است.

مقام‌های ایرانی نیز در چارچوبی مشابه جنگ کنونی را توصیف کرده‌اند.

علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران، اخیراً به گروه‌های مخالف کُرد هشدار داد که جنگ را فرصتی برای پیگیری اهداف جدایی‌طلبانه تلقی نکنند.

او گفت طرح‌هایی که هدفشان تجزیهٔ ایران بوده ــــ به‌ویژه ایده‌های مربوط به جدا کردن مناطق کردنشین از کشور ــــ در برابر واقعیت‌های جنگ فروپاشیده‌اند.

محدودیت‌های راهبردهای تجزیه

هیچ‌یک از این موارد به این معنا نیست که خطر ناآرامی کاملاً از بین رفته است.

سازمان‌های مسلح کرد همچنان در آن سوی مرز فعال‌اند و بازیگران خارجی ممکن است هنوز آن‌ها را ابزار بالقوهٔ فشار بدانند. یک جنگ طولانی می‌تواند پویایی‌های محلی را به شکل‌های غیرقابل پیش‌بینی تغییر دهد.

با این حال، مرحلهٔ آغازین درگیری هم‌اکنون محدودیت راهبردهایی را نشان داده است که بر این فرض بنا شده‌اند که تنوع قومی به‌تنهایی می‌تواند دولت ایران را دچار فروپاشی کند.

اگر چیزی روشن شده باشد، شاید دقیقاً روندی معکوس در حال شکل‌گیری باشد.

فشار نظامی خارجی به‌طور موقت تصور وجود یک چارچوب ملی مشترک را در میان جوامع متنوع ایران تقویت کرده است. هفتهٔ نخست جنگ نشان داده که جامعه‌شناسی سیاسی ایران هنوز در بسیاری از تحلیل‌های خارجی به‌درستی درک نشده است.

یک کشور می‌تواند از نظر قومی متنوع باشد بدون آنکه به همان اندازه‌ای که ناظران خارجی تصور می‌کنند از نظر سیاسی شکننده باشد. نارضایتی‌های محلی لزوماً به شورش جدایی‌طلبانه تبدیل نمی‌شوند و سازمان‌های مسلح نیز الزاماً نمایندهٔ ارادهٔ سیاسی جوامعی نیستند که ادعا می‌کنند از آن‌ها دفاع می‌کنند.

در روزهای نخست جنگ، تمرکز حملات در غرب ایران به‌نظر می‌رسید تلاشی برای آزمودن این باشد که آیا می‌توان کشور را در امتداد شکاف‌های قومی‌اش از هم گسست.

اما تاکنون نتیجه برعکس بوده است.

فشاری که قرار بود شکاف‌های داخلی ایران را فعال کند، در عوض چارچوب ملی گسترده‌تری را تقویت کرده است؛ همان چارچوبی که بسیاری از ناظران انتظار داشتند زیر فشار حملات خارجی مداوم فروبپاشد.

منبع: کریدل، ۹ مارس ۲۰۲۶
https://thecradle.co/articles/under-fire-not-divided-why-irans-ethnic-front-has-not-cracked