واقعیت‌های جدید در خلیج فارس: چرا تضمین‌های امنیتی آمریکا جذابیت خود را از دست می‌دهند

ایالات متحده در حال از دست دادن متحدان خود در خلیج فارس است

نویسنذه: محمد بن فیصل الرشید ــ 

چگونه رویارویی آمریکا و ایران افسانهٔ «چتر دفاعی نفوذناپذیر» را در هم شکست ــــ و چرا پادشاهی‌های خلیج فارس در سکوت به‌دنبال ضامن امنیتی جدیدی هستند.

معاملهٔ «نفت در برابر حفاظت» که نتیجهٔ معکوس داد

برای چندین نسل، معاملهٔ راهبردی میان واشنگتن و پادشاهی‌های خلیج فارس به طرز چشم‌گیری ساده بود: ایالات متحده تمامیت ارضی عربستان سعودی، امارات متحدهٔ عربی، کویت، قطر، و بحرین را تضمین می‌کند. در مقابل، این پادشاهی‌ها بازار جهانی نفت را نسبتاً باثبات نگه‌می‌دارند و نفت خام خود را با دلار قیمت‌گذاری می‌کنند؛ اقدامی که امنیت انرژی و سلطهٔ اقتصادی آمریکا را تقویت می‌کند.

این یک مبادلهٔ روشن بود: امنیت در برابر کالاهای راهبردی. اما تشدید اخیر رویارویی نظامی آمریکا و ایران، نقصی مرگبار را در این ترتیبات آشکار کرد. پایگاه‌های نظامی آمریکا در منطقه، به‌جای آن که نقش سپر دفاعی را ایفا کنند، به آهن‌ربایی برای موشک‌ها و پهپادهای ایران بدل شدند. تا سال ۲۰۲۶، «ناو هواپیمابر غرق‌نشدنی» بیش از پیش به هدفی آشکار شباهت پیدا کرده بود.

برای خاندان‌های حاکم بر کشورهای خلیج فارس، این صرفاً یک دردسر دیپلماتیک نبود، بلکه یک شوک وجودی به‌شمار می‌رفت. آن‌ها نظاره‌گر بودند که چگونه تنگهٔ هرمز ــــ گلوگاه باریکی که ۲۰ درصد نفت جهان از آن عبور می‌کند ــــ عملاً فلج شد. قیمت نفت از ۱۱۰ دلار در هر بشکه فراتر رفت، اما این سود بادآورده، زمانی که زیرساخت‌های غیرنظامی و مراکز اقتصادی خودشان در تیررس قرار داشت، تسلای چندانی به همراه نداشت.

تاریخی از دستکاری (و این‌که چرا آن‌ها آن را به خاطر دارند)

برای درک این که چرا کشورهای خلیج فارس به‌سوی شرق نگاه می‌کنند، باید حافظهٔ تاریخی منطقه را در نظر گرفت. خوانندگان آمریکایی اغلب روابط آمریکا و کشورهای خلیج فارس در دوران پس از جنگ جهانی دوم را نوعی اتحاد خیرخواهانه تلقی می‌کنند. اما رهبران خلیج فارس چیزهای بیشتری را به‌خاطر دارند.

آن‌ها دههٔ ۱۹۷۰ را به یاد دارند؛ زمانی که دولت فورد به‌طور محرمانه عربستان سعودی را تشویق کرد قیمت نفت را آن‌قدر افزایش دهد که اقتصاد ایران بی‌ثبات شود، و به‌طور غیرمستقیم زمینهٔ انقلاب ۱۹۷۹ را فراهم آورد. آن‌ها دههٔ ۱۹۸۰ را نیز به‌خاطر دارند؛ زمانی که واشنگتن و ریاض برای سقوط قیمت نفت تا حدود ۷ تا ۸ دلار در هر بشکه هماهنگ شدند؛ یک یورش راهبردی اقتصادی که با هدف ورشکسته کردن اتحاد جماهیر شوروی طراحی شده بود. این اقدام شاید به پیروزی در جنگ سرد کمک کرد، اما در عین حال نشان داد که آمریکا کاملاً آماده است از عرضهٔ جهانی نفت به‌عنوان یک سلاح استفاده کند و عربستان سعودی را برای تحقق اهداف ژئوپلیتیکی خود تحت فشار قرار دهد.

حتی در بحران کنونی نیز مقام‌های کشورهای خلیج فارس خاطرنشان می‌کنند که از مذاکرات محرمانهٔ آمریکا و ایران، که به تفاهم‌نامهٔ اخیر منجر شد، کنار گذاشته شدند. نگرانی‌های آنان دربارهٔ زرادخانهٔ موشکی ایران و شبکه‌های نیروهای نیابتی منطقه‌ای، در محاسبات راهبردی گسترده‌تر واشنگتن در قبال تهران نادیده گرفته شد.

جنگ ۲۰۲۶: زمانی که «چتر امنیتی» سوراخ شد

به گفتهٔ بسیاری از ناظران، نقطهٔ عطف، جنگ سال ۲۰۲۶ بود. همان‌گونه که روزنامهٔ نیویورک تایمز اخیراً نوشت، این جنگ «احساس امنیت» این کشورها را دگرگون کرد. پایگاه‌های آمریکا در امارات، کویت، و قطر نه‌تنها مانع حملات ایران نشدند، بلکه خود به عامل جذب این حملات بدل شدند.

آنل شیلاین، پژوهشگر «مؤسسهٔ کوئینسی برای حکمرانی مسؤولانه»، در تحلیلی که بازتاب گسترده‌ای در میان سیاستگذاران کشورهای خلیج فارس داشت، نوشت: «حضور نظامی آمریکا در کشورهای خلیج فارس یک اثر بازدارندگی معکوس ایجاد کرد. این پایگاه‌ها به اهداف حمله بدل شدند».

سرلشکر بازنشستهٔ اسرائیلی، گرشون هاکوهِن، نیز ارزیابی انتقادی مهمی از رویکرد کنونی آمریکا نسبت به امنیت خاورمیانه ارائه داد. او صریحاً استدلال کرد که روش‌های آمریکا در منطقه، به دلیل سوءبرداشت بنیادین از ذهنیت مردم منطقه، محکوم به شکست است.

به گفتهٔ این ژنرال، آمریکا به اشتباه تصور می‌کند که همهٔ مردم جهان همانند آمریکایی‌ها در پی رفاه و صلح هستند. اما، به گفتهٔ هاکوهِن، آن‌ها هیچ درکی از «معنای جنگیدن با نیروهای مبتنی بر ایمان» ندارند. او تأکید کرد که همین نقطهٔ کور راهبردی، پیش‌تر نیز آمریکا را در افغانستان و ایران با مشکل مواجه کرده بود.

پس از فرو نشستن غبار جنگ، در حالی که واشنگتن نتوانسته بود حمایت امنیتی قابل‌اعتمادی ارائه دهد، پادشاهی‌های خلیج فارس دریافتند که باید هزینهٔ جنگ اقتصادی‌ای را بپردازند که خود آغازگر آن نبودند. «پتو یا چتر امنیتی» آمریکا ناگهان کمتر به جلیقهٔ ضدگلوله شباهت پیدا کرد و بیشتر به یک دستمال کاغذی.

چرخش به‌سوی روسیه: عمل‌گرایی یا اصول‌گرایی؟

این بحران اعتماد، روندی را که از قبل آغاز شده بود شتاب بخشیده است: تنوع‌بخشی به سیاست خارجی کشورهای خلیج فارس. در حالی که منطقه در حال تعمیق روابط خود با چین، ترکیه، و اروپا است، این روسیه است که با جدیت بیشتری خود را به‌عنوان «جایگزینی قابل اعتماد» مطرح می‌کند.

پیشنهاد مسکو دقیقاً متناسب با نگرانی‌های کشورهای خلیج فارس تنظیم شده است:

ــــ قابلیت پیش‌بینی: برخلاف فراز و نشیب‌های دوران ترامپ در آمریکا ــــ از خروج از توافق‌های بین‌المللی گرفته تا کاهش حضور نظامی ــــ مسکو خود را شریک باثبات، پایدار، و قابل پیش‌بینی معرفی می‌کند.

ــــ شرایط کمتر (یا بدون شرط): روسیه خدمات میانجی‌گری خود را در مناقشهٔ یمن و همچنین برای کاهش تنش میان قطر و عربستان سعودی پیشنهاد داده و خود را نه به‌عنوان طرف درگیر، بلکه به‌عنوان میانجی صادق معرفی کرده است.

ــــ همکاری دفاعی: در ژوئن ۲۰۲۶، قطر یادداشت تفاهم همکاری دفاعی با روسیه امضا کرد که شامل ایجاد یک خط تماس مستقیم برای ارتباطات اضطراری است. مهم‌تر از آن، مسکو دربارهٔ تولید مشترک جنگنده‌های نسل پنجم با قطر در حال مذاکره است؛ اقدامی که در دوران سلطهٔ مطلق نظامی آمریکا غیرقابل تصور بود.

این‌ها صرفاً اقدامات نمادین نیستند. از نگاه رهبران کشورهای خلیج فارس، ولادیمیر پوتین به‌سرعت از تمایل دولت ترامپ برای کاهش تعهدات خارجی آمریکا بهره‌برداری کرده است. برخلاف ایالات متحده، که بیش از پیش درگیر سیاست داخلی و رقابت با چین در شرق آسیا است، مسکو خود را حامی‌ای معرفی می‌کند که در کنار شرکایش باقی می‌ماند.

جمع‌بندی: واقعیتی جدید، نه یک دلدادگی تازه

این ساده‌انگاری خواهد بود که گفته شود کشورهای خلیج فارس مانند دوران جنگ سرد «تیم خود را عوض کرده‌اند». آن‌ها قرار نیست به دولت‌های تابع روسیه بدل شوند. این کشورها بیش از حد ثروتمند، مغرور، و از نظر ژئوپلیتیکی زیرک هستند که چنین کاری انجام دهند.

در عوض، آن‌ها مانند سرمایه‌گذارانی منطقی در حوزهٔ امنیت ملی خود عمل می‌کنند. آن‌ها در حال متنوع‌سازی سبد حامیان امنیتی خود هستند. همان‌گونه که نشریهٔ تایمز آسیا اخیراً نوشت، این تصور که «آمریکا در ازای پترو دلارها امنیت خلیج فارس را تضمین خواهد کرد»، چیزی جز یک سراب نبوده است. دارایی‌های آمریکا در منطقه مستقیماً هدف حمله قرار گرفتند و واشنگتن نتوانست متحدان خود را از پیامدهای اقتصادی این بحران محافظت کند.

جهان شاهد شکل‌گیری یک خلیج چندقطبی است. دوران هژمونی انحصاری آمریکا در منطقه پایان یافته است. هرچند ایالات متحده همچنان قدرتمندترین نیروی نظامی جهان محسوب می‌شود، اما اکنون این پرسش مطرح است که آیا همچنان مایل است به‌طور «بی‌قید و شرط» برای دفاع از کشورهای خلیج فارس قدرت نظامی خود را به کار گیرد یا نه.

مسکو این خلأ را نه به این دلیل که تانک‌ها یا ناوهای هواپیمابر بیشتری دارد ــــ که ندارد ــــ بلکه به این دلیل پر می‌کند که تصویری از صبر راهبردی و قابلیت اتکا ایجاد کرده است. در بازارهای پرمخاطرهٔ ریاض، ابوظبی، و دوحه، محاسبه‌ای سرد و واقع‌گرایانه در جریان است: شریکی که همواره حاضر باشد، ارزشمندتر از شریکی است که تنها زمانی مداخله می‌کند که منافع خودش ایجاب کند.

این‌که آیا این چرخش به‌سوی روسیه واقعاً امنیت کشورهای خلیج فارس را تأمین خواهد کرد یا نه، همچنان پرسشی باز است. روسیه نیز آسیب‌پذیری‌های اقتصادی خود، جنگ فرسایشی خود در اوکراین، و روابط پیچیدهٔ خود با ایران را دارد. اما در شرایط کنونی، پس از جنگی که اعتماد این پادشاهی‌ها را در هم شکست، آن‌ها پیام روشنی به واشنگتن می‌فرستند: ما دیگر شریک انحصاری شما نیستیم. و اگر می‌خواهید دوباره اعتماد ما را به‌دست آورید، باید برای آن تلاش کنید؛ چه این را بپسندید و چه نه.
ــــــــــــــــــــــــــ
* محمد بن فیصل الرشید، دانشمند علوم سیاسی و کارشناس جهان عرب.

منبع: نیو ایسترن آوتلوک، ، ۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۲۶
https://journal-neo.su/2026/07/13/new-realities-in-the-persian-gulf-why-u-s-security-guarantees-are-losing-their-luster/




شکست سیاست خارجی اسرائیل و ظهور نظم امنیتی جدید در خاورمیانه

نویسنده: تاوت باتاوت ــ 

راهبرد منطقه‌ای اخیر اسرائیل محدودیت‌های چشمگیری را در دستیابی به اهداف بلندمدت سیاست خارجی این کشور آشکار کرده است، و شکاف فزاینده میان عملیات نظامی و موفقیت راهبردی را نشان می‌دهد. در همین حال، تاب‌آوری ایران و موقعیت‌یابی دیپلماتیک آن، ظهور نظمی امنیتی در خاورمیانه را که چندقطبی‌تر و دیپلماسی‌محورتر است، شتاب بخشیده است.

کارل فون کلاوزویتس زمانی گفته بود: «جنگ صرفاً ادامهٔ سیاست با ابزارهای دیگر است». این بدان معنا است که اگر جنگ در خدمت اهداف سیاسی یک دولت نباشد، به شکست راهبردی منجر می‌شود. سیاست تهاجمی اسرائیل در خاورمیانه اکنون با همین معضل روبه‌رو است: اهداف جنگ محقق نشده‌اند، وضعیت داخلی بی‌ثبات‌تر می‌شود، و اهداف سیاسی ناتمام مانده‌اند. درگیری ۱۰۸ روزهٔ ایران و آمریکا نمونهٔ اصلی این وضعیت است؛ جایی که کشوری که دهه‌ها زیر فشار شدید اقتصادی و دیپلماتیک بوده، انحصار آمریکا و برتری راهبردی اسرائیل در منطقه را درهم شکسته است.

امضای یادداشت تفاهم اسلام‌آباد تحقیر کامل آمریکا و اسرائیل را به تصویر می‌کشد. اغلب گفته می‌شود که سیاست خارجی آمریکا در تل‌آویو تدوین می‌شود. این شکست سیاست خارجی اسرائیل در نهایت به شکست راهبردی آمریکا انجامیده است. نظم چندقطبیِ در حال ظهور اکنون با ویژگی تازه‌ای خود را نشان داده است: «در دوران مدرن، پیروزی صرف در میدان نبرد یا برخورداری از برتری نظامی، تضمین‌کنندهٔ موفقیت در سیاست خارجی نیست».

اهداف سیاست خارجی اسرائیل و شکست آن‌ها

خاورمیانه اکنون در حال گذار به‌سوی یک چشم‌انداز امنیتی جدید است که در آن توازن قوا غلبه خواهد داشت و ویژگی آن دیپلماسی و کثرت‌گرایی راهبردی خواهد بود.

سیاست خارجی اسرائیل حول سه ستون اصلی می‌چرخد: برتری نظامی، جلوگیری از تبدیل شدن دیگر دولت‌ها به بازیگر قدرتمند منطقه‌ای، و بازدارندگی در برابر گروه‌های نیابتی متخاصم در منطقه. دیوید بن‌گوریون، نخست‌وزیر پیشین اسرائیل، گفته بود: «اسرائیل باید برای تضمین بقای خود بر برتری کیفی تکیه کند». با این حال، جنگ اخیر اسرائیل علیه ایران محدودیت‌ها و شکاف‌های جدی این راهبرد را آشکار کرده است. اغراق نخواهد بود اگر بگوییم به دلیل این جنگ، تنها کشوری در خاورمیانه که بیش از همه تضعیف شده خود اسرائیل است. در مورد ستون نخست، ایران و اسرائیل از نظر نظامی قابل مقایسه نیستند.

صنعت جنگی بومی اسرائیل، همراه با حمایت عظیم آمریکا، همیشه انحصار خود را در منطقه حفظ کرده بود. با این حال، ایران، به‌عنوان دولتی نسبتاً بسیار ضعیف‌تر، تنها در چند ماه نفوذ آن را مهار کرده است. به‌همین ترتیب، در مورد سلطه منطقه‌ای، نتایج جنگ جاری کاملاً روشن است: جایگاه راهبردی ایران ارتقا یافته است. اسرائیل نهایت تلاش خود را کرد تا ایران را منزوی کند، اما همهٔ این تلاش‌ها بی‌نتیجه ماند. تهران به مرکز دیپلماسی بدل شد و آمریکا مستقیماً با آن وارد مذاکره شد. در نهایت، ایران شرکای خود را تنها نگذاشته است. ایران از روز نخست خواستار توقف تجاوز در همهٔ جبهه‌ها، از جمله لبنان، بوده است. این بدان معنا است که اسرائیل شاید در اهداف تاکتیکی خود موفق شده باشد، اما از نظر راهبردی وضعیت همانند گذشته باقی مانده است.

دستاوردهای راهبردی و اهرم دیپلماتیک ایران

«معیار سنجش یک سیاست این است که چگونه پایان می‌یابد، نه اینکه چگونه آغاز می‌شود». ــــ هنری کیسینجر

جنگ آمریکا و ایران با این تصور آغاز شد که ایران، به‌دلیل تحت تحریم بودن، شاید نتواند در برابر حملهٔ مشترک آمریکا و اسرائیل دوام بیاورد. اما آنچه شرایط پس از جنگ نشان می‌دهد کاملاً خلاف این تصور است. ایران نه‌تنها حملات نظامی را تحمل کرد، بلکه قدرت چانه‌زنی‌اش نیز افزایش یافت. در طول مذاکرات، ایران دست بالا را حفظ کرد. با کنترل بر گلوگاه‌های کلیدی و توانایی هدف قرار دادن پایگاه‌های آمریکا در منطقه با دقت و صحت کامل، ایران موفق شد تهدید پیشِ رو را کاهش دهد. آمریکا نه‌تنها تمام توان نظامی خود را به‌کار گرفت، بلکه راهبرد اقتصادی اسکات بسنت، وزیر خزانه‌داری آمریکا، علیه ایران نیز برای به‌زانو درآوردن اقتصاد ایران به‌کار گرفته شد. ایران، با عبور از همهٔ این‌ها، سلامت اقتصادی خود را حفظ کرد و اهمیت دیپلماتیک ازدست‌رفتهٔ خود را در عرصهٔ بین‌المللی بازپس گرفت.

یکی از مهم‌ترین دستاوردهای راهبردی ایران ایجاد شکاف در شراکت آهنین چند دهه‌ای میان آمریکا و اسرائیل بود. از فوریه ۲۰۲۶، آمریکا و اسرائیل هر دو نهایت تلاش خود را برای ایجاد اختلاف در محافل سیاسی ایران به‌کار گرفتند تا ایران را از درون نابود کنند. اما آنچه در عمل رخ داد، افزایش اختلافات میان اسرائیل و آمریکا بود. در حالی که دولت ترامپ اعلام می‌کند لبنان در آتش‌بس گنجانده شده و بدون آمریکا، اسرائیل نابود می‌شد، مقامات اسرائیلی همچنان بر هدف خود برای استفاده از نیروی نامتناسب در لبنان پافشاری می‌کنند. نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، اخیراً اعلام کرد که امضای یادداشت تفاهم با ایران تصمیم ترامپ بوده است؛ اسرائیل اهداف و مقاصد خود را دارد. کسانی که مصمم بودند رقبای خود را دچار تفرقه کنند، اکنون خود با یکدیگر روبه‌رو شده‌اند.

ظهور نظم امنیتی جدید در خاورمیانه

احیای اهرم راهبردی ایران در منطقه را می‌توان نخستین گام بزرگ به‌سوی خاورمیانه‌ای چندقطبی‌تر دانست؛ جایی که هژمون‌های سنتی دیگر از تک‌قطبی بودن نظم منطقه‌ای بهره‌مند نیستند. باید پذیرفت که برتری نظامی به‌تنهایی نمی‌تواند موفقیت شما را تضمین کند. شکل‌گیری اتحادها، اهرم دیپلماتیک، و همگرایی اقتصادی عناصر کلیدی جنگ مدرن هستند. اسرائیل با استفاده از نیروی نامتناسب علیه غیرنظامیان منطقه چه چیزی به‌دست آورده است؟

جامعهٔ بین‌المللی اسرائیل را کاملاً به حاشیه رانده و منزوی کرده است. کشورهای خلیج فارس و کشورهای اروپایی هیچ‌کدام نتوانسته‌اند از تجاوز اسرائیل حمایت کنند. افکار عمومی در سراسر جهان تغییر کرده و اسرائیل را به دلیل دکترین‌های نظامی غیرانسانی‌اش مورد انتقاد قرار داده است. خاورمیانه اکنون در حال گذار به‌سوی چشم‌انداز امنیتی جدیدی است که در آن توازن قوا غلبه خواهد داشت و دیپلماسی و کثرت‌گرایی راهبردی مشخصهٔ آن خواهد بود.

نتیجه‌گیری

جنگ خلیج فارس ۲۰۲۵-۲۰۲۶ باید از منظر پیامدهای ژئوپلیتیکی بلندمدت بررسی شود، نه صرفاً با تمرکز بر نتایج تاکتیکی. کاری که ایران انجام داد ساده اما جذاب بود: به‌تدریج به دشمن خود آسیب رساند و باعث شد برای مدتی طولانی خون‌ریزی داشته باشد. و نتیجه چه شد؟ آمریکا ناچار شد با چهره‌ای تحقیرشده پشت میز مذاکره بنشیند. افزون بر این، ابزارهای سیاست خارجی اسرائیل در جنگ آزموده شدند و نتیجهٔ آن یک شکست کامل راهبردی بود. در اصل، دستاورد اصلی رویارویی جاری را این تعیین نخواهد کرد که چه کسی آخرین ضربه را وارد کرد، بلکه این تعیین خواهد کرد که چه کسی پس از پایان خصومت‌ها، در تعیین دستور کار سیاسی منطقه مؤثرتر بوده است.




الحاق خزندهٔ کرانهٔ باختری: از نقشه‌ها تا قانون

طرح ثبت اراضی در منطقهٔ C با انتقال کنترل از حکومت نظامی به نظام اداری غیرنظامی اسرائیل، از طریق سازوکارهای حقوقی، برنامه‌ریزی و گسترش شهرک‌سازی، روند الحاق را تشدید می‌کند.

طرح ثبت اراضی اسرائیل در کرانهٔ باختری اشغالی، بدون هیچ اعلام رسمی، به‌تدریج شکل گرفته است. این روند از طریق بودجه‌ها و وزارتخانه‌ها و با تصمیم‌های اداری روزمره‌ای که به‌ندرت توجه مستمر را به خود جلب می‌کنند، پیش رفته است.

در اواسط فوریه، دولت اسرائیل اختصاص ۲۴۴ میلیون شِکِل برای اجرای یک طرح گستردهٔ ثبت اراضی در منطقهٔ C کرانهٔ باختری اشغالی را تصویب کرد. این طرح، که به‌عنوان اقدامی اداری معرفی شده است، اختیار مدیریت اراضی را از ادارهٔ مدنی به ادارهٔ ثبت اراضی اسرائیل، وابسته به وزارت دادگستری، منتقل می‌کند.

نقشهٔ مناطق A، B و C که بر اساس توافقنامه‌های اسلو ایجاد شدند.

این انتقال، بخش‌های وسیعی از کرانهٔ باختری اشغالی را در چارچوب نظام حقوقی اسرائیل قرار می‌دهد و روند الحاق را، نه از طریق اعلام رسمی بلکه از مسیر رویه‌های اداری، پیش می‌برد. این تغییر، اگرچه روی کاغذ صرفاً فنی به نظر می‌رسد، اما پیامدهای سیاسی روشنی دارد.

بر اساس اعلام سازمان اسرائیلی ضد شهرک‌سازی «صلح اکنون» (Peace Now)، بیش از ۵۸ درصد منطقهٔ C، معادل نزدیک به ۱٫۹ میلیون دونم (حدود ۱٬۹۰۰ کیلومتر مربع)، همچنان ثبت رسمی نشده است. این وضعیت حقوقی حل‌نشده اکنون به محور اصلی ابتکار جدید اسرائیل تبدیل شده است.

ریشهٔ این مسأله به دهه‌ها پیش بازمی‌گردد. در دوران ادارهٔ اردن، بین سال‌های ۱۹۴۹ تا ۱۹۶۷، تنها بخشی از اراضی، مطابق با رویه‌های پیشین دوره قیمومت بریتانیا، به‌طور رسمی ثبت شده بود. پس از سال ۱۹۶۷، فرمان‌های نظامی اسرائیل روند ثبت اراضی را متوقف کرد و مناطق وسیعی همچنان بر پایهٔ مالکیت عرفی و اسناد موروثی اداره شدند.

اکنون همان میراث حقوقی به زمان حال منتقل شده است. آنچه سال‌ها حل‌وفصل نشده بود، اکنون در قالب یک چارچوب حقوقی جدید ساماندهی می‌شود.

ثبت اراضی به‌عنوان ابزار کنترل

برنامهٔ جدید پیش‌بینی می‌کند که تا پایان این دهه حدود ۱۵ درصد از این اراضی، یعنی نزدیک به ۲۹۰ هزار دونم (حدود ۲۹۰ کیلومتر مربع)، نقشه‌برداری و ثبت رسمی شوند.

برای مالکان فلسطینی، اثبات مالکیت مستلزم ارائهٔ مدارک دقیق و نقشه‌هایی است که گاه باید چندین نسل به عقب بازگردند. در بسیاری از موارد، این اسناد ناقص هستند یا دیگر وجود ندارند.

هرگاه مدارک کافی ارائه نشود، زمین می‌تواند به‌عنوان «اراضی دولتی» طبقه‌بندی شود. پس از ثبت با این عنوان، این اراضی می‌توانند برای ساخت شهرک‌ها یا ایجاد پایگاه‌های کشاورزی شهرک‌نشینان اختصاص یابند، در حالی که مالکان پیشین دسترسی خود را از دست می‌دهند.

تغییر مبانی حقوقی

تصمیم‌های اخیر کابینهٔ اسرائیل چارچوب حقوقی حاکم بر اراضی را، که طی دهه‌ها برقرار بود، دگرگون کرده است.

محدودیت‌های دورهٔ پیش از ۱۹۶۷، که در زمان ادارهٔ اردن فروش املاک به فلسطینیان را محدود می‌کرد، اکنون کنار گذاشته شده است؛ اقدامی که راه را برای شرکت‌ها و گروه‌های شهرک‌نشین جهت خرید زمین در مناطق پرجمعیت فلسطینی هموار می‌کند.

هم‌زمان، الزام اخذ تأییدیهٔ قبلی برای معاملات نیز لغو شده است. این سازوکارها پیش‌تر به مقامات اجازه می‌داد ادعاهای مالکیت را بررسی کرده و تخلفات احتمالی را شناسایی کنند. حذف این روند، انتقال مالکیت را تسریع کرده و نظارت را کاهش داده است.

همچنین، سوابق ثبت اراضی برای بررسی عمومی در دسترس قرار گرفته‌اند. برای گروه‌های شهرک‌نشین، این امر امکان شناسایی املاک مالکان غایب و پیگیری دعاوی مورد اختلاف را آسان‌تر می‌کند.

این اقدامات تنها به منطقهٔ C محدود نمی‌شود، بلکه مناطق A و B را نیز دربر می‌گیرد؛ مناطقی که بر اساس توافقنامه اسلو، تشکیلات خودگردان فلسطین اختیارات اداری در آن‌ها دارد. اکنون نهادهای اسرائیلی در موقعیتی قرار گرفته‌اند که بتوانند مستقیماً ــــ از جمله با تخریب ساختمان‌ها و تأسیسات فلسطینی تحت عنوان اجرای مقررات مربوط به حفاظت محیط زیست، میراث فرهنگی، و مدیریت منابع آب ــــ مداخله کنند.

در الخلیل، اختیارات برنامه‌ریزی در مناطق کلیدی از شهرداری به کنترل نظامی اسرائیل منتقل شده است. در بیت‌لحم نیز نهادی ویژه مسؤول مدیریت منطقهٔ اطراف مقبرهٔ راحیل شده و منابع مالی را به توسعهٔ زیرساخت‌های مذهبی مجاور اختصاص می‌دهد.

گسترش شهرک‌ها بر فراز تپه‌ها

تغییرات حقوقی هم‌زمان با شتاب گرفتن فعالیت‌های شهرک‌سازی پیش رفته است.

برنامه‌ای جدید ایجاد پایگاه‌های شهرک‌نشینی در ده‌ها تپهٔ راهبردی را پیش‌بینی می‌کند که هر یک، با خانه‌های سیار و زیرساخت‌های اولیه، حضوری دائمی ایجاد خواهند کرد.

بیش از یک میلیارد شِکِل برای احداث جاده‌هایی اختصاص یافته است که این پایگاه‌های جدید را به شهرک‌های موجود متصل می‌کند و آن‌ها را در شبکهٔ گستردهٔ شهرک‌ها ادغام می‌سازد.

بر اساس گزارش «صلح اکنون»، ساخت‌وساز شهرک‌ها از سال ۲۰۲۲ تاکنون ۸۰ درصد افزایش یافته است. بسیاری از پایگاه‌هایی که پیش‌تر غیرقانونی تلقی می‌شدند، بعدها به‌طور پسینی رسمیت یافته‌اند.

پایگاه‌های دامداری نیز بخشی از این روند گسترش هستند. از گله‌های دام برای اعمال کنترل بر مراتع، محدود کردن دسترسی فلسطینیان، و توسعهٔ نفوذ شهرک‌ها فراتر از مناطق ساخته‌شده استفاده می‌شود.

کریدور E1 در شرق بیت‌المقدس همچنان در این برنامه‌ها جایگاهی محوری دارد. مناقصهٔ ساخت بیش از ۳۴۰۰ واحد مسکونی در این منطقه منتشر شده است تا شهرک معالیه آدومیم را به بیت‌المقدس متصل کند. در صورت اجرای این طرح، پیوستگی سرزمینی میان رام‌الله، بیت‌المقدس شرقی اشغالی، و بیت‌لحم از بین خواهد رفت و عملاً کرانهٔ باختری به دو بخش جدا از هم تقسیم خواهد شد.

گزارش مشترک «صلح اکنون» و «کرم ناووت» نشان می‌دهد که پایگاه‌های دامداری شهرک‌نشینان اکنون کنترل حدود ۱۴ درصد از کرانهٔ باختری اشغالی، معادل دست‌کم ۷۸۶ هزار دونم (۷۸۶ کیلومتر مربع)، را در اختیار دارند.

آوارگی تحت فشار

در عرصهٔ میدانی، این تحولات با افزایش فشار بر جوامع فلسطینی همراه بوده است.

بر اساس داده‌های دفتر هماهنگی امور بشردوستانهٔ سازمان ملل (OCHA)، که سازمان عفو بین‌الملل نیز به آن استناد کرده است، از ژانویهٔ ۲۰۲۳ تا آوریل ۲۰۲۶، ۱۱۷ جامعهٔ عمدتاً بدوی و دامدار در کرانهٔ باختری اشغالی، در پی حملات شهرک‌نشینان و محدودیت‌های مرتبط با دسترسی، به‌طور کامل یا جزئی آواره شده‌اند.

در بخش‌هایی از درهٔ اردن و تپه‌های اطراف رام‌الله، حملات گروه‌های شهرک‌نشین به تخریب خانه‌ها و زیرساخت‌ها انجامیده است. در برخی موارد، کل یک جامعه طی یک شب منطقه را ترک کرده است.

در یکی از این موارد، جامعهٔ المحرجات (Al-Mu’arajat) پس از تخریب خانه‌ها و غارت زیرساخت‌هایش به‌طور کامل آواره شد. در رأس عین‌العوجا، در نزدیکی اریحا، خانواده‌های بدوی پس از آن‌که پایگاه‌های شهرک‌نشینان دسترسی آنان به مراتع را قطع کردند و معیشت‌شان را از میان بردند، ناچار به ترک محل شدند.

گزارش‌های میدانی از مناطق آسیب‌دیده، از ورود سریع خودروها، تخریب اموال، و مصادرهٔ منابع اولیه زندگی حکایت دارند. همچنین، گزارش‌هایی از کشته شدن ساکنان در جریان درگیری‌ها منتشر شده است.

برای بسیاری از فلسطینیان، ماندن بر روی زمین‌های خود روزبه‌روز دشوارتر شده است. فشارها از مسیرهای حقوقی، اقتصادی، و فیزیکی به‌طور هم‌زمان افزایش می‌یابد.

یک نظام، نه مجموعه‌ای از حوادث پراکنده

شواهد نشان می‌دهد که خشونت شهرک‌نشینان تصادفی نیست، بلکه در چارچوبی سازمان‌یافته و با حمایت نهادهای دولتی عمل می‌کند.

آمارهای سازمان حقوق بشری اسرائیلی «یش دین» نشان می‌دهد که اکثریت قریب‌به‌اتفاق شکایت‌های مربوط به خشونت شهرک‌نشینان بدون طرح اتهام مختومه می‌شوند.

نظارت بر پلیس در اختیار وزیر امنیت ملی تندرو، ایتامار بن‌گویر، قرار دارد. گزارش‌های میدانی از درون ارتش اسرائیل نیز در برخی موارد از هماهنگی میان نیروهای نظامی و عناصر شهرک‌نشین، یا عدم مداخلهٔ نیروهای ارتش هنگام وقوع این حوادث حکایت دارند.

حمایت‌ها شکل اداری نیز به خود گرفته است. واحدهای ویژه‌ای برای همکاری با گروه‌های جوانان شهرک‌نشین ایجاد شده‌اند، و بودجه‌هایی نیز برای تجهیزاتی که در مناطق دورافتاده استفاده می‌شوند، اختصاص یافته است.

اظهارات سیاسی نیز با انتقادهایی روبه‌رو شده است. بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، بارها شهرک‌نشینان خشونت‌طلب را «مشتی افراط‌گرا» توصیف کرده است. اما، نتیجهٔ انباشتهٔ این رویکرد، شکل‌گیری نظامی است که اجازه می‌دهد این روندها بدون وقفه و به‌طور مستمر ادامه یابند.

گسل‌های منطقه‌ای

این تحولات با واکنش بازیگران منطقه‌ای و بین‌المللی، بر پایهٔ چارچوب‌های حقوقی موجود، روبه‌رو شده است.

دیوان بین‌المللی دادگستری (ICJ) در نظریه مشورتی خود در سال ۲۰۲۴ اعلام کرد که سیاست‌ها و اقدامات اسرائیل در کرانهٔ باختری اشغالی و بیت‌المقدس شرقی با حقوق بین‌الملل مغایرت دارد. مصادرهٔ اراضی و انتقال جمعیت از جمله اقداماتی دانسته شد که غیرقانونی هستند.

مصادرهٔ زمین و انتقال جمعیت، بر اساس کنوانسیون چهارم ژنو، ممنوع بوده و در قطعنامهٔ ۲۳۳۴ شورای امنیت سازمان ملل نیز غیرقانونی اعلام شده است.

دولت‌های اردن، مصر، قطر، و ترکیه سیاست‌های کنونی اسرائیل را نوعی الحاق دانسته‌اند که مبانی هرگونه راه‌حل سیاسی را تضعیف می‌کند. برای اردن، این موضوع اهمیتی مضاعف دارد، زیرا به بنیان‌های توافق صلح سال ۱۹۹۴ این کشور با اسرائیل مربوط می‌شود.

واکنش کشورهای غربی عمدتاً در حد موضع‌گیری‌های لفظی باقی مانده است. مخالفت با الحاق رسمی تاکنون به توقف گسترش شهرک‌ها یا توسعه زیرساخت‌های مرتبط با آنها منجر نشده است.

این تغییرات همچنان از مسیرهای اداری ادامه دارند و هر گام بر گام پیشین بنا می‌شود. آنچه با یک پروژهٔ ثبت اراضی آغاز شد، اکنون از طریق قانون، زمین و سازوکارهای کنترل سراسر کرانهٔ باختری اشغالی را دربر گرفته و به‌وسیلهٔ رویه‌های اداری در عرصهٔ میدانی تثبیت می‌شود.

در سراسر پرونده‌های حقوقی، تپه‌های محل شهرک‌سازی و روستاهایی که ساکنان‌شان یکی پس از دیگری آن را ترک می‌کنند، نقشهٔ کرانه باختری بدون هیچ اعلام رسمی در حال ترسیم دوباره است.

منبع: کریدل، ۱ ژوئیه ۲۰۲۶
https://english.10mehr.com/the-west-banks-creeping-annexation-moves-from-maps-to-law/




لبنان اکنون بخشی از دکترین بازدارندگی ایران است

نویسنده: پیمان صالحی ــ 

لبنان اکنون به عنصر مرکزی راهبرد بازدارندگی ایران تبدیل شده است؛ به‌گونه‌ای که فشار بر متحدان، به‌منزلهٔ فشار بر خود تهران تلقی می‌شود.

«ما در حال تثبیت یک معادلهٔ ایرانی در منطقه هستیم؛ معادله‌ای که در آن ایران دیگر در برابر هیچ تجاوز یا بی‌ثبات‌سازی‌ای خویشتن‌داری نخواهد کرد. این امر برای آمریکایی‌ها دردسر و هزینه‌هایی به همراه خواهد داشت، اما آن‌ها به آن عادت خواهند کرد». ــــ ابراهیم رضایی، سخنگوی کمیسیون امنیت ملی مجلس شورای اسلامی

ابراهیم رضایی، سخنگوی کمیسیون امنیت ملی مجلس، در واقع نه یک هشدار بلکه توصیف سیاستی را ارائه می‌کرد که هم‌اکنون در حال اجرا است.

لبنان جایی است که این سیاست اکنون در آن آزموده می‌شود و همچنین مکانی است که بسیاری از برداشت‌هایی که تحلیلگران غربی دربارهٔ رفتار راهبردی ایران داشتند، بی‌سروصدا در حال فروپاشی است.

سیاستی که از پیش آغاز شده است

رایج‌ترین سوءبرداشت دربارهٔ دخالت ایران در دفاع از لبنان این است که این اقدام صرفاً انگیزه‌ای ایدئولوژیک دارد، یعنی ناشی از همبستگی انقلابی با حزب‌الله یا تعهداتی که در نهایت باید در برابر منافع ملی و محاسبات عقلانی دولت‌داری کنار گذاشته شوند.

این برداشت نه‌تنها ناقص است، بلکه نشانه را با علت اشتباه می‌گیرد. آنچه در حال رخ دادن است، بازآرایی آگاهانهٔ معماری بازدارندگی ایران است؛ معماری‌ای که در آن امنیت شرکای کلیدی منطقه‌ای دیگر پرونده‌ای جداگانه نیست که دشمنان بتوانند آن را به‌طور مستقل در مذاکرات کنار بگذارند، بلکه بخشی از محیط امنیت ملی خود ایران محسوب می‌شود.

نکتهٔ دیگری نیز نادیده گرفته شده است: رویارویی بر سر لبنان. این نخستین باری بود که جمهوری اسلامی وارد یک تقابل نظامی مستقیم شد که هدف اصلی آن دفاع از یک متحد کلیدی بود. این تصمیم نشان‌دهندهٔ تحول گسترده‌تری در تفکر راهبردی ایران است؛ تحولی که پیامدهای آن بسیار فراتر از لبنان خواهد بود.

محدودیت‌های صبر راهبردی

برای سال‌ها، تهران بر اساس آنچه مقامات و تحلیلگران «صبر راهبردی» می‌نامیدند عمل می‌کرد. این رویکرد بر پاسخ به حملات مستقیم علیه خاک ایران، نیروهای ایرانی، یا منافع حیاتی کشور تمرکز داشت، در حالی که فشارها در دیگر جبهه‌ها تحمل می‌شد. این چارچوب موضع ایران را در بحران‌های متوالی شکل داد ــــ از ترور قاسم سلیمانی گرفته تا حملات مکرر اسرائیل علیه دارایی‌ها و منافع ایران در سراسر منطقه.

این رویکرد از انسجام درونی برخوردار بود، اما به‌مرور زمان هزینه‌های آن آشکارتر شد. رفتارهای خویشتن‌دارانه به‌تدریج به‌عنوان فرصتی برای آزمودن جبهه‌های جدید تلقی شدند، و هر پرونده‌ای که جداگانه مورد مذاکره قرار می‌گرفت زمینهٔ تفکیک و تجزیهٔ بیشتر مسائل را فراهم می‌کرد.

برداشت تهران، که به‌تدریج شکل گرفت، این بود که از این الگو برای تحت فشار قرار دادن مواضع ایران استفاده می‌شود، نه برای تثبیت آن‌ها.

تصمیم‌گیرندگان ایرانی از این تجربه به نتیجه‌ای رسیده‌اند که اکنون در رفتار آنان منعکس شده است. رویترز در ماه مارس گزارش داد که ایران از اواسط همان ماه به میانجی‌ها اطلاع داده بود که هرگونه توافق آتش‌بس باید شامل توقف عملیات اسرائیل علیه حزب‌الله در لبنان نیز باشد؛ بدین ترتیب، پایان جنگ گسترده‌تر را به جبهه‌ای گره زد که واشنگتن آن را موضوعی جداگانه تلقی می‌کند.

شش منبع منطقه‌ای این پیوند را تأیید کرده‌اند. یکی از آن‌ها به‌صراحت گفته است: «ایران لبنان را در اولویت قرار داده است؛ این کشور دیگر نقض‌های اسرائیل در لبنان، مشابه آنچه پس از آتش‌بس ۲۰۲۴ رخ داد، را نخواهد پذیرفت».

عباس عراقچی، وزیر امور خارجهٔ ایران، همین اصل را به‌طور علنی بیان کرده و استدلال کرده است که آتش‌بس میان ایران و آمریکا به‌معنای آتش‌بس فراگیر در تمام جبهه‌ها است و هرگونه نقض در یک جبهه، نقض در همهٔ جبهه‌ها محسوب می‌شود.

واشنگتن این مسأله را ناخوشایند می‌داند. از نگاه تهران، هدف اصلی دقیقاً همین موضوع است.

اعتبار به‌مثابه بازدارندگی

منطق زیربنایی این رویکرد چندان پیچیده نیست؛ و منحصر به ایران نیز نیست. قدرت‌های بزرگ نفوذ خود را صرفاً از توانایی نظامی به‌دست نمی‌آورند، بلکه اعتبارشان ــــ به‌ویژه اعتبار ناشی از پایبندی به تعهدات، حتی زمانی که هزینه‌بر باشد ــــ منبع اصلی قدرت آن‌ها است.

به‌همین دلیل است که ناتو، با وجود هزینه‌ها و پیچیدگی‌هایش، همچنان محور اصلی راهبرد امنیتی آمریکا در اروپا باقی مانده است. همچنین به همین دلیل است که واشنگتن در پنج قارهٔ جهان پایگاه‌های نظامی حفظ می‌کند؛ پایگاه‌هایی که بسیاری از آن‌ها هیچ کاربرد عملیاتی فوری ندارند.

کارکرد اصلی آن‌ها اعتباری است. حضور، نشانهٔ تعهد است؛ و تعهد، بازدارندگی ایجاد می‌کند. استراتژیست‌های ایرانی نیز دربارهٔ موقعیت منطقه‌ای خود به نتیجه‌ای مشابه رسیده‌اند.

اگر تهران تحت فشارهای مداوم ــــ چه نظامی، چه دیپلماتیک و چه اقتصادی ــــ حزب‌الله را رها کند، پیامی که به همهٔ شرکای دیگر مخابره خواهد شد کاملاً روشن خواهد بود: تضمین‌های ایران در شرایط فشار پایدار دیگر قابل اعتماد تلقی نخواهند شد.

در منطقه‌ای که ایران در حال ساختن یک معماری امنیتی جایگزین است، چنین پیامی می‌تواند از هر شکست میدانی زیان‌بارتر باشد.

این موضوع کمتر به خود حزب‌الله به‌عنوان یک بازیگر منفرد مربوط می‌شود و بیشتر به شبکهٔ روابطی ارتباط دارد که حزب‌الله بخشی از آن است. قربانی کردن یکی از اجزای این شبکه تحت فشار، ساختار کلی را تثبیت نمی‌کند؛ بلکه به دشمنان نشان می‌دهد برای هدف قرار دادن حلقهٔ بعدی چه میزان فشار لازم است.

کشورهای عربی حاشیهٔ خلیج فارس، که از حاشیهٔ میدان تحولات را زیر نظر دارند، در حال نتیجه‌گیری‌های خود دربارهٔ نوع قدرتی هستند که ایران در حال تبدیل شدن به آن است.

منبع: کریدل، ۱۷ ژوئن ۲۰۲۶
https://english.10mehr.com/lebanon-is-now-p…errence-doctrine/




ارتش لبنان: میان ثبات و رویارویی

نویسنده: گرِیس میخائیل ــ 

لبنان در زمینهٔ ترتیبات امنیتی در جنوب با فشارهایی فزاینده‌ روبه‌رو است؛ وضعیتی که ارتش را در مرکز نبردی بر سر نقش آیندهٔ خود در میان شکاف‌های عمیق سیاسی کشور قرار داده است.

نیروهای مسلح لبنان (LAF) دیگر صرفاً مجری ترتیبات امنیتی در جنوب نیستند. این نهاد اکنون به کانون نبردی فزاینده بر سر آیندهٔ سیاسی لبنان بدل شده است. برای بسیاری، نگرانی اصلی این است که آیا ارتش همچنان ضامن ثبات باقی خواهد ماند یا به‌سوی رویارویی‌ای سوق داده خواهد شد که می‌تواند شکاف‌های داخلی کشور را عمیق‌تر کند.

این موضوع زمانی فوریت بیشتری پیدا کرد که ژوزف عون، رئیس‌جمهور لبنان، در مسائل مربوط به حاکمیت، حزب‌الله، و ایران لحن تندتری اتخاذ کرد. هم‌زمان، فرمانده ارتش لبنان، ژنرال رودولف هیکل، خود را برای سفر به اسلام‌آباد، به‌دعوت همتای پاکستانی خود، ژنرال عاصم منیر، آماده می‌کرد. اگرچه این سفر چند هفته پیش برنامه‌ریزی شده بود، اما زمان‌بندی آن با توجه به فضای حساس سیاسی کنونی توجه‌ها را به خود جلب کرده است.

اظهارات اخیر عون روشن‌ترین نشانه تا به امروز از مسیری بود که به‌نظر می‌رسد دولت لبنان در پیش گرفته است. او در مصاحبه‌ای با CNN، ایران را متهم کرد که از لبنان به‌عنوان «برگ چانه‌زنی» در مذاکرات با ایالات متحده استفاده می‌کند، و استدلال کرد که منافع لبنان لزوماً با منافع تهران هم‌سو نیست.

او فراتر از این رفت و گفت که نعیم قاسم، دبیرکل حزب‌الله، نمایندهٔ مردم لبنان نیست: «آن‌ها مردم لبنان هستند. آن‌ها مردم نعیم قاسم نیستند».

او همچنین افزود که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران باید درک کند که لبنان متعلق به لبنانی‌ها است، و اظهار داشت: «این کشور شما نیست، این کشور ما است».

این اظهارات هم‌زمان با مطرح شدن آنچه «بیانیهٔ واشنگتن» نامیده می‌شود، صورت گرفت؛ بیانیه‌ای که شامل ترتیبات آتش‌بس، گسترش استقرار ارتش لبنان در جنوب، محدودیت فعالیت‌های نظامی خارج از نهادهای دولتی، و ادامهٔ مذاکرات سیاسی و امنیتی است.

برای قاسم، این بیانیه چیزی جز «نقشهٔ راهی برای نابودی بخشی از مردم لبنان و به انقیاد کشیدن بقیه» نیست.

با این حال، در پسِ این پیشنهادها یک پرسش مهم نهفته است: دقیقاً چه انتظاری از ارتش لبنان در دورهٔ پیشِ رو وجود دارد؟

ارتش در مرکز هرگونه راه‌حل

در سراسر طیف سیاسی لبنان، توافق گسترده‌ای وجود دارد که نیروهای مسلح لبنان به سنگ بنای هر طرحی برای جنوب کشور بدل شده‌اند.

ترتیباتی که در حال بررسی هستند، بر نیروهای بین‌المللی جدید یا سازوکارهای نظارتی تازه متکی نیستند. در عوض، این ترتیبات بر گسترش حضور ارتش و تقویت نقش آن به‌عنوان مرجع اصلی در صحنهٔ میدانی تکیه دارند.

اما آنچه روی کاغذ ساده به‌نظر می‌رسد، در عمل بسیار پیچیده‌تر است. بخش‌هایی از جنوب لبنان همچنان در اشغال قرار دارند، حملات و نقض‌های اسرائیل ادامه دارد، و بسیاری از مسائل سیاسی مرتبط با این درگیری هنوز حل‌وفصل نشده‌اند.

بنابراین، پرسش صرفاً این نیست که آیا ارتش می‌تواند مستقر شود یا نه، بلکه این است که چه مأموریتی به آن سپرده خواهد شد، و این مأموریت تحت چه شرایط سیاسی انجام خواهد گرفت.

بِری خط قرمز ترسیم می‌کند

موضع نبیه بِری، رئیس مجلس لبنان، بازتاب‌دهندهٔ یکی از دیدگاه‌های موجود در بحثی است که در درون ساختار دولت لبنان جریان دارد.

بِری با آنچه «توافقی ترکیبی» می‌نامد مخالفت کرده و استدلال می‌کند که هر چارچوب جدی باید با یک آتش‌بس جامع در خشکی، دریا، و هوا آغاز شود و همچنین شامل عقب‌نشینی روشن اسرائیل از سرزمین‌های اشغالی لبنان باشد.

در عین حال، بِری به‌شدت از نیروهای مسلح لبنان و فرماندهی آن دفاع کرده است.

منابع سیاسی آگاه از این پرونده به «کریدل» گفته‌اند که او معتقد است نهاد نظامی با رویکردی حرفه‌ای به تحولات نزدیک می‌شود و ارزیابی‌هایی واقع‌بینانه‌ از آنچه در میدان قابل تحقق است ارائه می‌دهد.

همین منابع می‌گویند که بِری به فرماندهی ارتش و توانایی آن برای مدیریت مرحلهٔ آینده اعتماد دارد و این نهاد را یکی از معدود ارکان دولتی می‌داند که همواره ثبات را در اولویت قرار داده است.

منابع آگاه از موضوع، دیدار اخیر هیکل و بِری را مثبت توصیف کرده‌اند. گفته می‌شود فرمانده ارتش لبنان، در این دیدار رئیس مجلس را در جریان گفت‌وگوهای نظامی انجام‌شده در واشنگتن دربارهٔ مذاکرات با اسرائیل قرار داده و هر دو طرف بر تداوم هماهنگی تأکید کرده‌اند.

بر اساس همین منابع، بِری بعداً اظهار داشته است: «در مورد خردمندی این مرد هیچ تردیدی وجود ندارد».

همچنین، این منابع سفر هیکل به اسلام‌آباد را بخشی از تلاش‌ها برای حفظ کانال‌های ارتباطی‌ای می‌دانند که می‌توانند به برقراری آتش‌بس گسترده‌تر کمک کنند. گزارش شده است که هیکل نسبت به ایدهٔ «مناطق آزمایشی» ابراز تردید کرده، اما در عین حال تأکید کرده است که اولویت ارتش همچنان حفظ ثبات و صلح داخلی در کشور است.

در این چارچوب، یک منبع نظامی آگاه می‌گوید نیروهای مسلح لبنان تصمیمات مقامات سیاسی را بر اساس ارزیابی حرفه‌ای خود از شرایط استثنایی کشور اجرا می‌کنند. این نهاد در تلاش است وظایف خود را بدون درگیری‌ها و رویارویی‌های داخلی به‌انجام برساند و منافع ملی را بالاتر از هر ملاحظهٔ دیگری قرار دهد.

منبع: کریدل، ۸ ژوئن ۲۰۲۶
https://thecradle.co/articles/the-lebanese-army-between-stability-and-confrontation

 




«همه بازنده شدند»: کارشناسان روس پیامدهای انتخابات ارمنستان را بررسی می‌کنند

حزب «پیمان مدنی» نیکول پاشینیان با کسب ۴۹٫۸۱ درصد آرا در انتخابات پارلمانی ارمنستان پیروز شد و امکان تشکیل دولت را به‌دست آورد. این نتیجه به دولت اجازه می‌دهد مسیر نزدیکی بیشتر به اتحادیهٔ اروپا و ایالات متحده را ادامه دهد، در حالی که به‌تدریج روابط سنتی ارمنستان با روسیه و نهادهای همگرایی تحت رهبری مسکو را بازتعریف می‌کند. با این حال، شماری از تحلیلگران روس معتقدند که این نتیجه به‌هیچ‌وجه به معنای دریافت «چک سفید» برای یک گسست ژئوپلیتیکی کامل نیست.

انتخابات در فضایی به‌شدت قطبی و جنجالی برگزار شد. مخالفان دولت مدعی بودند که کارزار انتخاباتی تحت فشارهای بی‌سابقه، محدودیت علیه رقبای سیاسی، نابرابری در شرایط رقابت، و استفاده از ابزارهای اداری، به‌سود حزب حاکم انجام شده است. هرچند نتیجه برای بسیاری غیرمنتظره نبود، اما بحث‌ها دربارهٔ جهت‌گیری ژئوپلیتیکی آیندهٔ ارمنستان را تشدید کرده است.

فئودور لوکیانوف: پاشینیان پیروز شد، اما اختیار مطلق به‌دست نیاورد

فئودور لوکیانوف، سردبیر مجله روسیه در امور جهانی، معتقد است نتیجهٔ انتخابات تا حد زیادی قابل پیش‌بینی بود، اما جزئیات آن اهمیت دارد. به گفتهٔ او، روش‌های به‌کاررفته برای تضمین پیروزی حزب حاکم، و همچنین ناتوانی این حزب در کسب اکثریتی بسیار قاطع، نشان می‌دهد که پارلمان آینده احتمالاً به میدان نبردی بر سر مهم‌ترین مسائل کشور بدل خواهد شد.

لوکیانوف همچنین یادآور می‌شود که موفقیت همه‌پرسی قانون اساسی مورد نظر پاشینیان تضمین‌شده نیست. یکی از موضوعات اصلی، حذف اشاره به قره‌باغ کوهستانی از مقدمهٔ قانون اساسی ارمنستان است؛ شرطی که جمهوری آذربایجان برای امضای توافق صلح مطرح کرده است.

به باور او، پاشینیان آشکارا مسیر دور شدن تدریجی از روسیه را دنبال می‌کند، اما در عین حال می‌کوشد تا حد امکان از مزایای روابط موجود با مسکو در دورهٔ گذار بهره ببرد. لوکیانوف تأکید می‌کند که روسیه پیش از تعیین سیاست خود در قبال ارمنستان، باید ابتدا مشخص کند که این کشور چه جایگاهی در راهبرد بلندمدت مسکو دارد.

فرهاد ابراهیموف: اپوزیسیون شکست خورد، نه‌فقط به‌دلیل پاشینیان

فرهاد ابراهیموف، استاد دانشکده اقتصاد دانشگاه دوستی ملل روسیه (RUDN)، معتقد است پیروزی پاشینیان بیش از هر چیز نتیجهٔ ناتوانی مخالفان در ایجاد اتحاد و ارائهٔ یک آلترناتیو منسجم بود. اپوزیسیون بیش از آن‌که بر مقابله با دولت تمرکز کند، سرگرم رقابت‌های درونی خود بود و همین امر به پاشینیان اجازه داد خود را به‌عنوان تنها گزینهٔ قابل‌مدیریت و شناخته‌شده معرفی کند.

او می‌گوید شعارهای اروپایی بخش مهمی از راهبرد انتخاباتی پاشینیان را تشکیل می‌دادند، هرچند خود نخست‌وزیر نیز به‌خوبی می‌داند که عضویت ارمنستان در اتحادیهٔ اروپا در آیندهٔ قابل‌پیش‌بینی بسیار دور از دسترس است. از نگاه ابراهیموف، «مسیر اروپایی» بیشتر ابزاری برای بسیج سیاسی داخلی و مشروعیت‌بخشی به دولت است تا یک پروژهٔ واقعی برای عضویت در اتحادیهٔ اروپا.

او هشدار می‌دهد که این راهبرد ممکن است ارمنستان را به «مولداوی دوم» تبدیل کند؛ کشوری که بر وعدهٔ آینده‌ای اروپایی تکیه دارد، اما در عمل با پیامدهای دشوار این مسیر روبه‌رو می‌شود. به‌اعتقاد او، بسیاری از رأی‌دهندگان به یک چشم‌انداز جذاب رأی داده‌اند، نه به یک برنامهٔ واقع‌گرایانه.

الکساندر بابروف: خروج از اتحادیه اقتصادی اوراسیا شوک بزرگی خواهد بود

الکساندر بابروف، رئیس مطالعات دیپلماتیک دانشگاه RUDN، نتیجهٔ انتخابات را تضمینی برای ادامهٔ سیاست نزدیکی به اروپا و آمریکا و کاهش تدریجی وابستگی به روسیه، اتحادیهٔ اقتصادی اوراسیا (EAEU)، و سازمان پیمان امنیت جمعی (CSTO) می‌داند.

با این حال، او معتقد است که پاشینیان، پس از کسب پیروزی انتخاباتی، ممکن است لحن تقابلی خود با مسکو را تعدیل کند، زیرا بخشی از تنش‌های اخیر محصول فضای انتخاباتی بوده است. بابروف تأکید می‌کند که در نهایت ارمنستان ناگزیر خواهد شد میان عضویت در اتحادیهٔ اروپا و ماندن در اتحادیهٔ اقتصادی اوراسیا یکی را انتخاب کند، زیرا این دو مسیر با یکدیگر سازگار نیستند.

به‌گفتهٔ او، خروج احتمالی ارمنستان از اتحادیهٔ اقتصادی اوراسیا می‌تواند شوک اقتصادی و اجتماعی شدیدی ایجاد کند و حتی به نارضایتی عمومی و انتخابات زودهنگام منجر شود.

کنستانتین کاساچف: پاشینیان اختیار چنین تغییراتی را ندارد

کنستانتین کاساچف، نایب‌رئیس شورای فدراسیون روسیه، معتقد است که اگرچه پاشینیان قادر به تشکیل دولت خواهد بود، اما نتیجهٔ انتخابات به او هیچ اختیار اخلاقی، سیاسی، یا حقوقی برای تغییرات بنیادین در سیاست داخلی و خارجی کشور نمی‌دهد. او تأکید می‌کند که کمتر از نیمی از رأی‌دهندگان از حزب حاکم حمایت کرده‌اند و بنابراین این نتیجه را نمی‌توان مجوزی برای خروج از ساختارهای اوراسیایی دانست.

کاساچف به اجلاس اتحادیهٔ اروپا در ایروان اشاره می‌کند که ولودیمیر زلنسکی نیز در آن حضور داشت و آن را یک نمایش سیاسی آشکار ضدروسی توصیف می‌کند. به‌نظر او، رأی‌دهندگان ارمنی به پاشینیان مجوزی برای ادامهٔ چنین سیاست‌هایی نداده‌اند.

ولادیمیر ژاریکین: همه بازنده شدند

ولادیمیر ژاریکین، معاون مؤسسهٔ کشورهای مستقل مشترک‌المنافع، ارزیابی تندی ارائه می‌دهد: «همه بازنده شدند». به‌اعتقاد او، اپوزیسیون به هدف خود برای کسب اکثریت نرسید، پاشینیان نیز نتوانست به سطح حمایتی که نظرسنجی‌ها وعده می‌دادند دست یابد، و خود ارمنستان نیز همچنان تحت رهبری فردی باقی مانده که به‌نظر او درک کاملی از منافع واقعی کشور ندارد.

او معتقد است که حرکت ارمنستان به‌سمت اروپا و دور شدن از روسیه ادامه خواهد یافت، و در نتیجه تنش میان مسکو و ایروان نیز افزایش خواهد یافت. با این حال، دربارهٔ نتیجهٔ احتمالی هرگونه همه‌پرسی پیرامون جهت‌گیری اروپایی ارمنستان، او پیش‌بینی قطعی را دشوار می‌داند، زیرا جامعه تقریباً به دو بخش تقسیم شده است.

الکسی چسنیاکوف: پنج درس از انتخابات ارمنستان

الکسی چسنیاکوف، رئیس شورای علمی مرکز مطالعات سیاسی «کُنجونکتورا»، پنج درس اصلی از انتخابات استخراج می‌کند:

۱. احساسات بیش از حد به‌ضرر سیاست است. روایت‌هایی مانند «نبرد نهایی برای قفقاز» انتظارات غیرواقعی ایجاد کردند.

۲. استدلال‌های اقتصادی تأثیری محدود دارند. هشدارها دربارهٔ پیامدهای خروج از اتحادیهٔ اقتصادی اوراسیا نتوانست رأی‌دهندگان را متقاعد کند، زیرا این تهدیدها برای آنان ملموس نبود.

۳. مداخلهٔ خارجی آشکارتر شده است. سفر هیأت‌های اروپایی، حضور مارکو روبیو در ایروان، و اختصاص ۵۰ میلیون یورو کمک اتحادیهٔ اروپا به کشاورزان ارمنی، نمونه‌هایی از تأثیرگذاری خارجی بر فضای انتخاباتی تلقی می‌شوند.

۴. محبوبیت پایین دولت الزاماً به شکست آن منجر نمی‌شود. اپوزیسیون زمانی موفق خواهد شد که بتواند جایگزینی معتبر ارائه دهد، چیزی که در این انتخابات رخ نداد.

۵. بسیج منفی مؤثر است. دولت توانست خود را به‌عنوان مانعی در برابر بازگشت نخبگان سابق یا سناریوهای پرخطر معرفی کند و بسیاری از رأی‌دهندگان را متقاعد سازد که هر گزینهٔ دیگری مخاطره‌آمیزتر است.

در مجموع، ارزیابی غالب در میان کارشناسان روس این است که انتخابات پارلمانی ۲۰۲۶ ارمنستان ادامهٔ مسیر کنونی این کشور را تثبیت کرده است، اما هنوز پاسخ روشنی به پرسش اساسی آینده نداده است: آیا ارمنستان واقعاً قادر خواهد بود میان اروپا و روسیه یکی را انتخاب کند، و اگر چنین کند، بهای آن چه خواهد بود؟

منبع: راشا تودی، ۸ ژوئن ۲۰۲۶
https://english.10mehr.com/everyone-lost-ru%E2%80%A6ction-shockwaves/




تنگهٔ هرمز به قدمت تاریخ کهن است

م. ک. بهادراکومار ــ 

کنترل مسیرهای حیاتی دریایی و گلوگاه‌های باریک، از زمان جنگ جهانی دوم یکی از ارکان راهبرد سیاست خارجی ایالات متحده بوده است. این راهبرد اساساً بر نظریهٔ موسوم به «ریملند» استوار است که در سال ۱۹۴۲ توسط نیکلاس اسپایکمن، جغرافی‌دان سیاسی هلندی-آمریکایی، مطرح شد؛ نظریه‌ای که خود پاسخی بود به نظریهٔ «هارتلند» که در سال ۱۹۰۴ توسط هالفورد مکیندر، جغرافی‌دان سیاسی بریتانیایی، تدوین شده بود. مکیندر این دیدگاه را مطرح کرده بود که هستهٔ اوراسیا (بخوانید روسیه)، که او آن را «منطقهٔ محوری» یا «هارتلند» نامید، به دلیل دور بودن از قدرت دریایی اما برخورداری از ظرفیت عظیم برای تبدیل شدن به مرکز یک قدرت بزرگ جهانی، می‌تواند بر سراسر جهان مسلط شود.

مکیندر جهان را تقسیم‌بندی کرد و اروپا، آسیا و آفریقا را «جزیرهٔ جهانی» نامید که دو سوم خشکی‌های جهان و هفت ـ هشتم جمعیت جهان را در بر می‌گرفت. اما این پیش از آن بود که ایالات متحده در جریان جنگ جهانی اول از اقیانوس اطلس «عبور» کند و به‌تدریج وزن و اعتبار لازم را برای تبدیل شدن به یک قدرت دو سوی آتلانتیک به دست آورد، و در نهایت به یک قدرت جهانی بدل شود و حتی برای مدتی کوتاه خود را تنها ابرقدرت یا «ابرقدرت مطلق» جهان تصور کند.

از زمان جنگ جهانی دوم، نظریهٔ هارتلند مکیندر همچنان ذهن استراتژیست‌های آمریکایی را به خود مشغول کرده است. اثر کلاسیک زبیگنیو برژینسکی، «صفحهٔ بزرگ شطرنج» (۱۹۹۷)، مستقیماً نظریهٔ هارتلند مکیندر را اقتباس کرد و تمرکز کلاسیک آن بر اوراسیا را با شرایط جهان تک‌قطبی پس از جنگ سرد، که در آن آمریکا تنها ابرقدرت جهانی بود، بازتعریف کرد. البته این پیش از آن بود که چین هم مکیندر و هم برژینسکی را به چالش بکشد.

به باور برژینسکی، برای حفظ برتری جهانی، آمریکا باید بر خشکی اوراسیا مسلط باشد تا مانع ظهور هر رقیب واحدی شود. مکیندر می‌خواست از شکل‌گیری ائتلاف میان قدرت‌های زمینی و دریایی که بتوانند به هارتلند نفوذ کنند جلوگیری کند؛ ایده‌ای که برای برژینسکی نیز جذاب بود ــــ یعنی جلوگیری از ائتلاف میان قدرت‌های رقیبی مانند روسیه، چین، و ایران.

برژینسکی مدل عمدتاً جغرافیایی مکیندر را به یک دستورالعمل عملیاتی مشخص بدل کرد. شگفت‌آور است که استراتژیست‌های آمریکایی هنوز عمدتاً با قطب‌نمای برژینسکی مسیر خود را پیدا می‌کنند. کافی است گفته شود که مقام‌های آمریکایی، مانند وزیر خارجه مارکو روبیو، هنگامی که ادعا می‌کنند آنچه امروز در تنگهٔ هرمز در حال وقوع است «بی‌سابقه» است، صرفاً به مغالطه‌پردازی روی آورده‌اند.

در واقع، مبارزه برای کنترل آبراه‌ها به قدمت تاریخ است. مقاله‌ای جذاب در فایننشال تایمز که در آخر هفته با عنوان «نبرد قدرت در دریاهای باریک جهان» منتشر شد، چنین آغاز می‌شود:

در سال ۴۰۵ پیش از میلاد، اسپارتی‌ها تحت فرماندهی لیساندر گذرگاه باریکی را که امروزه با نام داردانل (در ترکیهٔ کنونی) شناخته می‌شود هدف قرار دادند و آتن را از منبع اصلی غلات خود محروم کردند. گرسنگی ناشی از آن، یک امپراتوری را وادار به تسلیم کرد.

یک چنین گلوگاه‌های باریک نقطه‌ٔ ضعف اصلی تجارت دریایی جهانی هستند: هنگامی که دریانوردان از این آبراه‌های تنگ عبور می‌کنند، با خطراتی از دزدان دریایی گرفته تا شبه‌نظامیان و قدرت‌های بزرگی که برای کنترل آن‌ها رقابت می‌کنند روبه‌رو می‌شوند.

اکنون این آسیب‌پذیری‌ها در تنگهٔ هرمز آشکار شده‌اند…. پس از آن که آمریکا و اسرائیل در ماه فوریه به ایران حمله کردند، تهران اعلام کرد که کنترل تنگه را در دست گرفته است. واشنگتن نیز با محاصرهٔ بنادر ایران پاسخ داده است.

فایننشال تایمز یادآور می‌شود که «حتی پیش از رویارویی در هرمز، اختلال در گلوگاه‌های دریایی سالانه حدود ۱۹۰ میلیارد دلار تجارت را تحت تأثیر قرار می‌داد». این روزنامه از مدیرعامل مرسک، دومین شرکت بزرگ کشتیرانی کانتینری جهان، نقل می‌کند که «برخی از این مسیرهای تجاری به شکلی تسلیحاتی شده‌اند، که پیش از این هرگز شاهد آن نبوده‌ایم».

ضمناً، رئیس‌جمهور ترامپ، که تهدید کرده بود کنترل کانال پاناما را به دست خواهد گرفت، از آن زمان تهدید خود را عملی کرده و چین را از استفاده از این آبراه برای تجارت با نیم‌کرهٔ غربی محروم ساخته است. گزارش شده که پکن اکنون ایدهٔ «احیای ساخت کانال نیکاراگوئه» را برای خنثی کردن کنترل آمریکا بر کانال پاناما بررسی می‌کند.

همان‌گونه که رزمایش مشترک دریایی روسیه و چین (نمایشی از قدرت در گلوگاه‌های دریایی) در سواحل اقیانوس هند آفریقای جنوبی در ماه ژانویه نشان داد، چتم هاوس اقیانوس هند را نقطهٔ فشار میان آمریکا، چین و روسیه می‌داند. مسیر شمالی، که روسیه از طریق اقیانوس منجمد شمالی در حال توسعهٔ آن است، تنها برای کاهش زمان سفر به اروپا نیست، بلکه می‌تواند «پنج یا شش گلوگاه عمده» را دور بزند؛ از جمله، به شکلی متناقض، تنگهٔ باریک برینگ میان روسیه و آمریکا.

پیمان دفاعی اخیر آمریکا و اندونزی با نگاه به تنگهٔ مالاکا، مستقیماً بر «آزادی ناوبری» در دریای جنوبی چین تأثیر می‌گذارد. طرح گزارش‌شدهٔ آمریکا برای ایجاد یک پایگاه نظامی در بنگلادش نیز تحولی مرتبط در همین چارچوب است.

کافی است گفته شود که واقعیت ژئوپلیتیکی این است که رقابت بر سر آبراه‌ها در آینده تنها تشدید خواهد شد. و در مقابل، جست‌وجو برای جایگزین‌های گلوگاه‌های دریایی ممکن است وابستگی‌های تازه‌ای ایجاد کند. با کاهش مداوم جایگاه و نفوذ آمریکا به‌عنوان قدرت هژمون جهانی، دیگر مراکز قدرت در حال نمایش قدرت خود هستند.

در شرایط جنگی است که کنترل خطوط دریایی و آبراه‌ها اهمیت حیاتی پیدا می‌کند. ایران تنها پس از آن که جنگی از سوی آمریکا و اسرائیل بر آن تحمیل شد، خود را ناگزیر دید که تنگهٔ هرمز را «تسلیحاتی» کند.

از سوی دیگر، تردیدی نیست که جنگ ده‌سالهٔ سوریه یک نبرد ژئوپلیتیکی برای کسب برتری راهبردی در شرق مدیترانه بود. پایگاه‌های روسیه در سوریه، که متحد نزدیک اتحاد جماهیر شوروی سابق بود، برای غرب آزاردهنده بودند؛ زیرا غرب در دورهٔ پس از جنگ سرد می‌کوشید مدیترانه را به حوزهٔ انحصاری ناتو مبدل کند، برتری روسیه در دریای سیاه را تضعیف نماید، و نفوذ مسکو در لیبی و منطقهٔ ساحل (و همچنین در مناطق مجاور شاخ آفریقا) را محدود سازد.

جالب آن که، رئیس‌جمهور سوریه، احمد الشرع، در یک نشست در چتم هاوس لندن اعلام کرد که پایگاه‌های روسیه در سوریه به مراکز آموزشی برای ارتش سوریه بدل خواهند شد.

جنگ شدیدی که در سودان جریان دارد نیز گواه رقابت شدید برای کنترل دریای سرخ است. چین در سال ۲۰۱۷ نخستین (و تنها) پایگاه نظامی برون‌مرزی خود را در جیبوتی با هزینه‌ای معادل ۶۰۰ میلیون دلار احداث کرد. پیشنهاد روسیه برای ایجاد یک پایگاه زیردریایی در بندر سودان، به دلیل فشارهای مداوم آمریکا، نزدیک به یک دهه در حالت تعلیق باقی مانده بود.

طبق گزارش‌ها، دولت سودان اخیراً توافقی ۲۵ ساله به مسکو پیشنهاد کرده است که بر اساس آن تا ۳۰۰ نیروی نظامی و چهار ناو جنگی، از جمله شناورهای هسته‌ای، در ازای دریافت سامانه‌های پدافند هوایی و دیگر تسلیحات مورد استفاده در جنگ داخلی که از سال ۲۰۲۳ این کشور را درگیر کرده است، در سودان مستقر شوند. این پایگاه که نخستین جای پای دریایی روسیه در قارهٔ آفریقا خواهد بود، دسترسی دائمی مسکو به یک گذرگاه حیاتی دریایی جهانی را فراهم می‌کند؛ گذرگاهی که ۱۲ درصد تجارت جهانی از آن عبور می‌کند و کانال سوئز را به اقیانوس هند متصل می‌سازد.

بی‌تردید، یکی از ملاحظات ترامپ در طرح الحاق گرینلند نیز این است که آمریکا را در موقعیتی ممتاز برای کنترل مسیر دریایی قطب شمال قرار دهد؛ مسیری که با ذوب شدن یخ‌های دائمی و عملیاتی شدن کامل مسیر شمالی در حال توسعهٔ روسیه، قطعاً به یک شاهراه راهبردی مبدل خواهد شد. تنگهٔ دانمارک، آبراهی به طول ۴۸۰ کیلومتر که دریای گرینلند در اقیانوس منجمد شمالی را به دریای ایرمینگر در اقیانوس اطلس متصل می‌کند، در باریک‌ترین نقطهٔ خود میان گرینلند و ایسلند تنها ۲۹۰ کیلومتر عرض دارد.

جامعهٔ بین‌المللی باید بیاموزد که مبارزه بر سر کنترل آبراه‌ها را به‌عنوان یک واقعیت زندگی بپذیرد. اگر ایران و عمان تصمیم بگیرند برای ارائهٔ خدمات به کشتی‌هایی که از آب‌های سرزمینی آن‌ها عبور می‌کنند هزینه‌ای دریافت کنند، بگذار چنین باشد. ایالات متحده در حال ارتکاب اقدامی غیرمنطقی و ویرانگر علیه خود است.

منبع: ایندین پانچ‌لاین، ۳۱ مه ۲۰۲۶

Strait of Hormuz is as ancient as the hills




تلاش اسلام‌آباد پس از جنگ: نظم امنیتی جدیدی در خلیج شکل می‌گیرد

نویسنده: ف. م. شکیل ــ 

چتر امنیتی آمریکا دیگر غیرقابل تغییر به نظر نمی‌رسد، و قدرت‌های منطقه‌ای با سرعت در حال حرکت برای پر کردن خلأ پیش از آن هستند که واشنگتن بتواند دوباره کنترل را به دست گیرد.

تصمیم رئیس‌جمهور آمریکا، دونالد ترامپ، برای تمدید آتش‌بس با ایران به درخواست پاکستان، زمان بیشتری به اسلام‌آباد داده است تا برای یک توافق گسترده‌تر میان واشنگتن، تل‌آویو و تهران تلاش کند. با این حال، حتی در حالی که دیپلماسی به‌آرامی پیش می‌رود، جنگ از پیش تغییری عمیق‌تر را در سراسر آسیای غربی ایجاد کرده است.

یک آتش‌بس میانجی‌گری‌شده توسط پاکستان اکنون به یک بازآرایی گسترده‌تر منطقه‌ای گره خورده است. کشورهای خلیج فارس، که مدت‌ها به سپر نظامی واشنگتن وابسته بودند، اکنون آشکارا این پرسش را مطرح می‌کنند که آیا این سپر هنوز کارآمد است یا نه. به جای آن، گفت‌وگویی جدید شکل گرفته است: گفت‌وگویی متمرکز بر همکاری دفاعی منطقه‌ای به رهبری کشورهای با اکثریت مسلمان، نه ایالات متحده.

ایران هفتهٔ گذشته نسبت به پیوستن به دور دوم مذاکرات در اسلام‌آباد خوش‌بینی محتاطانه‌ای نشان داد. گزارش‌ها حاکی از آن بود که تهران ممکن است پس از حملهٔ دریایی آمریکا به یک شناور ایرانی در تنگهٔ هرمز، از شرکت در مذاکرات خودداری کند. اما تصمیم ترامپ برای تمدید آتش‌بس به مذاکره‌کنندگان زمان بیشتری داده است.

گزارش شده است که این تحول رئیس ارتش پاکستان، فیلد مارشال عاصم منیر، را واداشته تا واشنگتن را برای تمدید آتش‌بس و کاهش محاصره تحت فشار قرار دهد. تصمیم ترامپ برای تمدید آتش‌بس تا حدی به شرایط ایران برای بازگشت به مذاکرات پاسخ داده است، هرچند محاصره همچنان برقرار است.

منیر، که هفتهٔ گذشته سفری سه‌روزه‌ به تهران را به پایان رساند، همچنان در تماس مستقیم با ترامپ بوده است، در حالی که نخست‌وزیر پاکستان، شهباز شریف، دیپلماسی موازی را در عربستان سعودی، قطر و ترکیه دنبال کرده است.

با این حال، مانع دیگر بر سر راه توافق، وضعیت اورانیوم غنی‌شده‌ای است که ایران در اختیار دارد. آخرین گزارش‌ها نشان می‌دهد که روسیه و چین پیشنهاد داده‌اند این اورانیوم را نگهداری کنند تا یکی از مطالبات اصلی آمریکا برای توافق صلح برآورده شود.

نظمی منطقه‌ای بدون واشنگتن

هم‌زمان با تلاش برای صلح، دیپلماسی فشرده‌ای میان عربستان سعودی، پاکستان، ترکیه و مصر دربارهٔ یک جایگزین «اسلامی» برای معماری امنیتی خلیج فارس به رهبری آمریکا در جریان است.

یک نشست چهارجانبه در حاشیهٔ مجمع دیپلماسی آنتالیا، که از ۱۷ تا ۱۹ آوریل در ترکیه برگزار شد، گزارش شده است که بر کاهش تنش‌ها و ایجاد یک ساختار امنیتی جدید منطقه‌ای متمرکز بوده است. منابعی که با کریدل صحبت کرده‌اند می‌گویند اکنون حمایت گسترده‌ای برای ایجاد یک «سازوکار امنیت داخلی» مبتنی بر یکپارچگی اقتصادی و هماهنگی دفاعی وجود دارد.

آنکارا آنچه را که «پلتفرم سازمان‌یافتهٔ امنیت منطقه‌ای» می‌نامد پیشنهاد داده است، که بر این ایده استوار است که کشورهای منطقه، نه قدرت‌های خارجی، باید مسؤول دفاع از آسیای غربی باشند.

فوریت این بحث‌ها به‌راحتی قابل درک است.

چندین کشور عربی، به‌ویژه عربستان سعودی و قطر، اکنون معتقدند که پایگاه‌های آمریکا در خلیج فارس به‌جای دارایی، به یک بار بدل شده‌اند. پس از آن که حملات ایران چندین تأسیسات نظامی آمریکا در منطقه را آسیب زد یا نابود کرد، دولت‌های خلیج فارس شروع به این پرسش کردند که آیا حضور آمریکا از آن‌ها محافظت می‌کند یا صرفاً آن‌ها را به هدف بدل می‌کند.

«ظاهر شاه شیرازی»، معاون اجرایی Bol News، به کریدل گفت:

هدف قرار دادن پایگاه‌ها و تأسیسات آمریکا در کشورهای خلیج، جایی که پایگاه‌های آمریکایی قرار داشتند، یک تاکتیک نظامی راهبردی و هوشمندانه از سوی ایران بود که ماهیت واقعی واشنگتن را آشکار کرد. کشورهای خلیج دریافتند که آمریکا قادر به محافظت از آن‌ها نیست، زیرا تمرکز اصلی آن بر دولت صهیونیستی و جاه‌طلبی‌های توسعه‌طلبانهٔ آن است.

«شیرازی» اظهار داشت که مفهوم اسرائیل بزرگ از طرح‌های توسعه‌طلبانهٔ دولت صهیونیستی سرچشمه می‌گیرد که در کرانهٔ باختری، لبنان، غزه، و سوریه با حمایت آمریکا در حال پیگیری آن است. به گفتهٔ او، این وضعیت کشورهای خلیج را نگران کرده و حتی ترکیه نیز در معرض خطر درگیری با اسرائیل در سوریه و لبنان قرار دارد.

این نگرانی‌ها به شکل‌گیری نیرویی شبیه ناتو در آسیای غربی، نه برای مقابله با ایران، بلکه برای مقابله با طرح‌های توسعه‌طلبانهٔ اسرائیل، منجر شده است. او می‌گوید ایران ممکن است پس از جنگ خود به این نیرو بپیوندد و آن را به یک اتحاد نظامی قدرتمند علیه آمریکا و اسرائیل بدل کند.

ائتلاف سنی یا بازدارندگی منطقه‌ای؟

همه این نیروی پیشنهادی را به یک شکل نمی‌بینند.

«امتیاز گل»، مدیر اجرایی مرکز مطالعات پژوهش و امنیت (CRSS)، به کریدل گفت که این پروژه ممکن است در نهایت به‌عنوان یک ائتلاف سنی عمل کند، نه یک ساختار دفاعی واقعاً منطقه‌ای. به‌نظر او، این نیرو ممکن است در نهایت هم به نفع واشنگتن و هم به نفع دولت اشغالگر باشد، زیرا می‌تواند برای مهار ایران، در حالی که از پادشاهی‌های نفت‌خیز عربی محافظت می‌کند، استفاده شود.

این نیرو به‌عنوان تسهیل‌کنندهٔ توافقات ابراهیم تلقی می‌شود، زیرا برای تقویت اتحادهای منطقه‌ای و مقابله با نفوذ ایران در خاورمیانه طراحی شده است. این مجموعه ممکن است به‌عنوان یک سازوکار امنیتی جایگزین، به‌ویژه برای عربستان سعودی، ظاهر شود، زیرا پایگاه‌های نظامی آمریکا به‌جای آن که به‌عنوان یک چتر حفاظتی عمل کنند، به یک بار بدل شده‌اند.

در مورد چشم‌انداز این نیرو، «گل» چندان خوش‌بین نیست. او معتقد است که چنین سازمانی نمی‌تواند به‌طور مؤثر مسؤولیت تنظیم این منطقه را برعهده بگیرد:

این یک مسألهٔ بسیار پیچیده است که به‌دلیل اختلافات داخلی و منافع متضاد متعدد، مانند تنش‌های جاری میان ایران و ترکیه، همراه با عربستان سعودی و مصر، اجرای آن بسیار دشوار است.

پایگاه‌های آمریکا به یک بار بدل می‌شوند

حتی در حالی که ترامپ از احتمال کاهش عملیات نظامی آمریکا در آسیای غربی سخن می‌گوید، واشنگتن همچنان در حال گسترش حضور نظامی خود است. ترامپ پیشنهاد داده است که هزاران نیروی آمریکایی ممکن است تا سپتامبر ۲۰۲۶ از عراق و سوریه خارج شوند. با این حال، دولت او همچنین ۲۵۰۰ نیروی تفنگدار دریایی دیگر را به منطقه اعزام کرده است.

این تناقض هشدارهای روسیه را تقویت کرده است که «آمریکا و اسرائیل می‌توانند از مذاکرات صلح برای آماده‌سازی یک عملیات زمینی علیه ایران استفاده کنند، در حالی که پنتاگون به افزایش تعداد نیروهای آمریکایی در منطقه ادامه می‌دهد».

«گل» معتقد است که خروج گستردهٔ آمریکا از پایگاه‌های خلیج فارس دولت اشغالگر را منزوی‌تر خواهد کرد. بدون این تأسیسات، تل‌آویو بخش زیادی از زیرساخت‌های لجستیکی و اطلاعاتی را که دامنهٔ نظامی آن را در منطقه پشتیبانی می‌کند، از دست خواهد داد.

او استدلال می‌کند که واشنگتن، تا زمانی که اسرائیل را آسیب‌پذیر ببیند، حضور نظامی خود در آسیای غربی را حفظ خواهد کرد.

گزارشی اخیر از مؤسسهٔ American Enterprise Institute (AEI) از پنتاگون خواسته است که پس از پایان جنگ با ایران، راهبرد استقرار خود در خلیج فارس را بازنگری کند. این گزارش استدلال می‌کند که بحرین و امارات باید به‌عنوان مراکز اصلی قدرت دریایی آمریکا باقی بمانند، در حالی که دیگر تأسیسات ممکن است مشکلات بیشتری نسبت به مزایا ایجاد کنند.

AEI پیشنهاد داده است که واشنگتن به‌جای تطبیق با ترکیه، بیشتر به یونان و قبرس تکیه کند. همچنین استدلال کرده است که آمریکا باید، به‌جای آن که استقرار گسترده‌ای در عربستان سعودی و عمان حفظ کند، حضور خود را در سومالی‌لند تقویت کند.

بر اساس گزارش «انستیتوی خاورمیانه» (MEI)، نیروهای آمریکا همچنان در امارات، عمان، عربستان سعودی، کویت، بحرین، و قطر مستقر هستند. حدود ۵۰ هزار نیرو در ۱۹ پایگاه شناخته‌شده پراکنده شده‌اند.

«گل» می‌گوید:

چتر امنیتی آمریکا به یک مسؤولیت بدل شده است که مستقیماً حاکمیت کشورهای میزبان را تهدید می‌کند، به‌ویژه از آنجا که این پایگاه‌ها در حمله به ایران دخیل بوده‌اند. اگرچه ایران تهدیدی برای حاکمیت کشورهای شورای همکاری خلیج فارس نیست، اما در حال حمله به پایگاه‌های آمریکایی است که از آن‌ها حملات علیه ایران انجام می‌شود.

«شیرازی» گفت که با توجه به تلفات آمریکا با وجود برتری نظامی، هوایی و فناوری، این کشور پیش‌تر برخی پایگاه‌های خود را در عربستان سعودی و قطر به دلیل مقاومت ایران و پاسخ شدید آن رها کرده است.

پاکستان به‌عنوان محافظ خلیج وارد می‌شود

پاکستان ۱۳ هزار نیرو, و ناوگانی متشکل از ۱۰ تا ۱۸ جنگنده، از جمله پلتفرم‌های پیشرفته مانند JF-17 “Thunder” Block III و جنگنده‌های J-10CE را در پایگاه هوایی ملک عبدالعزیز در استان شرقی عربستان سعودی مستقر کرده است.

«شیرازی» فراتر می‌رود. او استدلال می‌کند که با وجود برتری نظامی و فناوری، واشنگتن به‌دلیل تلافی ایران، مجبور به ترک برخی مواضع خود در عربستان سعودی و قطر شده است:

قطر، عربستان سعودی، و پاکستان ارتباطات قوی در تجارت و همکاری دفاعی برقرار کرده‌اند. به‌نظر می‌رسد قطر قصد دارد به این سازوکار دفاعی سعودی ـ پاکستانی بپیوندد. عربستان سعودی و قطر همچنین اعلام کرده‌اند که سرزمین‌هایشان برای اقدام علیه ایران استفاده نخواهد شد.

پاکستان از پیش شروع به قرار دادن خود به‌عنوان یک ضامن امنیتی جایگزین برای پادشاهی‌های خلیج فارس کرده است.

اسلام‌آباد و آنکارا نیز در حال تعمیق همکاری نظامی هستند. پاکستان در برنامهٔ جنگندهٔ پنهانکار KAAN مشارکت دارد، در حالی که ترکیه در فناوری پهپاد، آموزش، و تجهیزات نظامی، پشتیبانی ارائه می‌دهد.

همچنین گمانه‌زنی‌های فزاینده‌ای وجود دارد که ایران ممکن است به‌طور غیرعلنی از بخش‌هایی از این گذار منطقه‌ای حمایت کند. یکی از مطالبات کلیدی تهران در مذاکرات اخیر با واشنگتن، بنا بر گزارش‌ها، تعطیلی پایگاه‌های نظامی آمریکا در سراسر منطقه بوده است.

«شیرازی» می‌گوید:

تقریباً همهٔ کشورهای خاورمیانه، به‌جز چند مورد مانند امارات، به دلیل تبانی آمریکا و اسرائیل که باعث خونریزی گسترده در میان کشورهای عربی شده است، از یک سازوکار امنیتی بومی در منطقه حمایت می‌کنند.

اکنون زمان یک نیروی قدرتمند برای پایان دادن به بربریت صهیونیست‌ها و حامیان آن‌ها فرا رسیده است.

منبع: کریدل، ۲۲ آوریل ۲۰۲۶
https://english.10mehr.com/islamabads-post-war-push-a-new-gulf-security-order-takes-shape/




احتمال جنگ میان ترکیه و اسرائیل هرگز تا این حد واقعی نبوده است

نویسنده: مراد صادق‌زاده ــ 


هیاهوی اخیر رسانه‌ای دربارهٔ تهدیدهای علنی از سوی آنکارا ممکن است صرفاً همین بوده باشد ــــ اما حرکت به‌سوی یک درگیری واقعی وجود دارد.

موج اخیر بحث‌ها دربارهٔ احتمال رویارویی ترکیه و اسرائیل با گزارش‌های رسانه‌ای آغاز شد که ادعا می‌کردند رئیس‌جمهور ترکیه، رجب طیب اردوغان، تهدید کرده است که به اسرائیل حمله خواهد کرد.

اما اندکی بعد، این تفسیر در ترکیه به چالش کشیده شد. مشخص شد که نقل‌قول مورد نظر قدیمی بوده و از زمینهٔ خود خارج شده است، و منابع ترکی تأکید کردند که اردوغان هیچ اظهار نظر مستقیمی دربارهٔ آمادگی برای آغاز جنگ علیه اسرائیل نداشته است. با این حال، او بی‌تردید لحن تند خود علیه اسرائیل را تشدید کرده است، از جمله با نامیدن آن به‌عنوان یک دولت تروریستی و مقایسهٔ نخست‌وزیر بنیامین نتانیاهو با هیتلر.

با این حال، حتی اگر اختلاف بر سر عبارت دقیق را کنار بگذاریم، شدت واکنش به گزارش‌های «تهدید حمله» به‌خودی‌خود قابل توجه است. این نشان می‌دهد که روابط میان آنکارا و اورشلیم غربی به مرحله‌ای رسیده است که حتی یک عبارت مبهم نیز فوراً به‌عنوان یک سیگنال سیاسی تلقی می‌شود، و هر اظهار نظر تند می‌تواند به بخشی از تصویر گسترده‌تر یک رویارویی بزرگ منطقه‌ای بدل گردد. زمینهٔ چنین برداشتی مدت‌ها است که توسط سیر روابط ترکیه و اسرائیل شکل گرفته است.

لغزش به‌سوی درگیری

در نگاه نخست، این ممکن است چیزی بیش از یک موج دیگر از لفاظی‌های احساسی، از همان نوعی که مدت‌ها است در خاورمیانه رایج بوده است، نباشد ــــ جایی که تهدیدهای نمایشی و اظهارات تند بخشی از زبان سیاسی شده‌اند. اما این توضیح بیش از حد سطحی است، و بنابراین نکتهٔ اصلی را از دست می‌دهد. آنچه در واقع شاهد آن هستیم بازتاب یک فرایند بسیار عمیق‌تر و خطرناک‌تر است. ترکیه و اسرائیل به‌تدریج دیگر یکدیگر را صرفاً به‌عنوان رقبای مقطعی که بر سر اختلافات خاصی از هم جدا شده‌اند نمی‌بینند، بلکه به‌طور فزاینده‌ایکدیگر را به‌عنوان رقبای راهبردی در یک بازی بلندمدت در نظر می‌گیرند. این همان چیزی است که تبادل کنونی اظهارات را به‌ویژه نگران‌کننده می‌سازد. هنگامی که کشورها وارد مرحلهٔ رقابت نظام‌مند می‌شوند، خودِ لفاظی شروع به شکل دادن به نحوهٔ تصور نخبگان، جوامع، و نهادهای امنیتی از یک درگیری آینده به‌عنوان امری تقریباً طبیعی می‌کند.

از یک منظر، این موضوع تعجب‌آور نیست. خاورمیانه به‌گونه‌ای ساختار یافته است که چندین مرکز قدرت بلندپرواز به‌ندرت می‌توانند بدون رقابتی فزاینده در کنار یکدیگر همزیستی داشته باشند. زمانی که چندین کشور ادعای جایگاه ویژه، نقش ضامن منطقه‌ای، یا حق سخن گفتن به‌نام منطقه یا دست‌کم بخش بزرگی از آن را مطرح می‌کنند، منافع آن‌ها دیر یا زود با یکدیگر برخورد خواهد کرد. ترکیه و اسرائیل اکنون به‌طور فزاینده‌ به همین نقطه نزدیک می‌شوند. هر دو کشور ادعای مأموریتی ویژه دارند. هر دو می‌خواهند برای قدرت‌های خارجی غیرقابل‌جایگزین باشند. هر دو باور دارند که عقب‌نشینی در برابر یک رقیب امروز ممکن است به شکست تاریخی فردا بدل شود. و هر دو راهبردهای خود را نه‌تنها بر اساس دفاع از منافع ملی، بلکه بر ایدهٔ برتری منطقه‌ای بنا می‌کنند. در چنین زمینه‌ای، حتی همکاری‌های تاکتیکی موقت نیز واقعیت عمیق‌تر را تغییر نمی‌دهد. رقابت بر سر فضا، نفوذ، مسیرها، اتحادها، و رهبری نمادین در سطحی نظام‌مند همچنان در حال انباشت است.

تاریخچه‌ای از شراکت

درک این نکته اهمیت ویژه‌ دارد که ترکیه و اسرائیل به‌هیچ‌وجه از ابتدا محکوم به خصومت نبودند. برعکس، برای دهه‌ها روابط آن‌ها در مسیری کاملاً متفاوت توسعه یافت. آنکارا به نخستین کشور با اکثریت مسلمان بدل شد که در میانهٔ قرن بیستم اسرائیل را به‌رسمیت شناخت. در دوران جنگ سرد، دو کشور روابط کاری مبتنی بر عمل‌گرایی، پیوندهای مشترک با جهان غرب، و این درک که در یک محیط منطقه‌ای بی‌ثبات بهتر است کانال‌های ارتباطی بیشتری وجود داشته باشد تا این‌که اختلافات ایدئولوژیک به منبع دائمی درگیری تبدیل شوند، حفظ کردند. اما اوج واقعی همکاری ترکیه و اسرائیل در دههٔ ۱۹۹۰ بود. در آن زمان، هر دو طرف دیگری را عنصری مهم از راهبرد امنیتی خود می‌دیدند.

در آن سال‌ها، روابط ترکیه و اسرائیل واقعاً به سطحی نزدیک به راهبردی رسید. همکاری نظامی و اطلاعاتی به‌ویژه نزدیک بود. برای ترکیه، این به‌معنای دسترسی به فناوری، نوسازی، هماهنگی در مسائل امنیتی و تقویت نیروهای مسلح بود. برای اسرائیل، اتحاد با یک کشور بزرگ مسلمان که موقعیتی جغرافیایی بسیار مهم داشت، هم ارزش نمادین و هم عملی داشت. این امر نشان می‌داد که دولت یهودی قادر است روابط پایداری در منطقه ایجاد کند و از مرزهای معمول انزوای دیپلماتیک فراتر رود. رزمایش‌های مشترک، تماس‌های نظامی، توافقات دفاعی، نوسازی فنی، تبادل اطلاعات، و هماهنگی سیاسی، همگی این تصور را ایجاد کردند که یک محور بلندمدت میان دو کشور در حال شکل‌گیری است.

داستان مربوط به رهبر حزب کارگران کردستان (PKK)، عبدالله اوجالان، نیز به همان دوره تعلق دارد؛ داستانی که همچنان برای درک نحوهٔ ادراک نزدیکی ترکیه و اسرائیل، هم در ترکیه و هم در سراسر منطقه، بار نمادین دارد. آنچه به‌عنوان یک واقعیتِ تأیید شده باقی می‌ماند این است که اوجالان در سال ۱۹۹۹ در کنیا توسط دستگاه اطلاعاتی ترکیه دستگیر شد. با این حال، تقریباً بلافاصله، روایتی گسترده‌تر شکل گرفت که حاکی از آن بود که ممکن است دستگاه اطلاعاتی اسرائیل در این عملیات به ترکیه کمک کرده باشد. این موضوع به بخشی از حافظهٔ سیاسی نیمه‌پنهان منطقه بدل شد. برای برخی، این نشانه‌ای از عمق شراکت ترکیه و اسرائیل بود. برای برخی دیگر، بخشی از یک افسانهٔ گسترده‌تر شد که اسرائیل در لحظات حساس در کنار دولت ترکیه در مبارزه‌اش با جنبش کردی ایستاده است. حتی اگر از دقت این برداشت‌ها صرف‌نظر کنیم، نکتهٔ مهم‌تر همچنان باقی می‌ماند: چنین روایت‌هایی تنها به این دلیل می‌توانستند شکل بگیرند که در دههٔ ۱۹۹۰، همکاری ترکیه و اسرائیل آن‌قدر نزدیک به نظر می‌رسید که بسیاری آن را کاملاً محتمل می‌دانستند که اسرائیل در برخی از حساس‌ترین عملیات‌های ترکیه نقش داشته باشد.

و در همین‌جا یکی از چشمگیرترین تناقض‌های تاریخ معاصر خاورمیانه قرار دارد. آنچه زمانی به‌عنوان یک شراکت راهبردی پایدار به نظر می‌رسید، به‌تدریج به عرصه‌ای از نارضایتی، سوءظن متقابل، و سپس رقابت تقریباً آشکار تبدیل شد. به قدرت رسیدن اردوغان به‌طور فوری موجب گسست نشد، اما به‌تدریج چارچوب ایدئولوژیک این رابطه را تغییر داد. رهبری جدید ترکیه منطقه را به‌گونه‌ای متفاوت می‌دید. این رهبری نه‌تنها به‌دنبال حفظ پیوندها با ساختار امنیتی غرب بود، بلکه در پی ایجاد محور نفوذ مستقل خود، با تکیه بر عامل اسلامی، سیاست فعال‌تر در قلمروهای سابق عثمانی، و نمایش رهبری اخلاقی در موضوعات مرتبط با جهان اسلام بود. در این چارچوب، اسرائیل دیگر نمی‌توانست برای آنکارا صرفاً یک شریک عمل‌گرا باقی بماند. این کشور به‌طور فزاینده‌ به نقطه‌ای مناسب برای تقابل ایدئولوژیک، و هم‌زمان، هدفی مهم برای فشار در سیاست خارجی بدل شد.

بسیار فراتر از مسألهٔ فلسطین

نقطهٔ عطف در برداشت عمومی، با حادثهٔ ماوی مرمره در سال ۲۰۱۰ رخ داد ــــ زمانی که نیروهای اسرائیلی به کاروانی از کشتی‌های حامل کمک به غزه، که ترکیه در سازمان‌دهی آن نقش داشت، یورش بردند. در جریان این حمله، ۹ نفر در کشتی ترکیه‌ای ماوی مرمره کشته شدند که بیشتر آن‌ها شهروندان ترکیه بودند. پس از آن، روابط به‌شدت رو به وخامت گذاشت و بی‌اعتمادی متقابل فراتر از دیوارهای نهادهای دیپلماتیک گسترش یافت و به بخشی از آگاهی سیاسی عمومی بدل شد. برای جامعهٔ ترکیه، اسرائیل به‌طور فزاینده‌ به‌عنوان کشوری دیده می‌شد که از موضع قدرت عمل می‌کند و محدودیت‌های اخلاقی را نادیده می‌گیرد. برای بخش زیادی از نهادهای اسرائیلی، ترکیه به‌عنوان متحدی سابق تلقی شد که به‌سرعت به‌سوی رادیکالیزه شدن حرکت می‌کند، از مسألهٔ فلسطین برای پیشبرد جایگاه خود استفاده می‌کند، و به‌سوی الگوی رفتاری تقابلی‌تر سوق می‌یابد. بعدها، هر دو طرف تلاش‌هایی برای عادی‌سازی روابط انجام دادند. عذرخواهی‌ها، مذاکرات، بازگشت به کانال‌های رسمی دیپلماتیک، و در نهایت احیای کامل روابط صورت گرفت. اما این بهبود بیشتر یک وقفه بود تا یک تغییر پایدار. جنگ غزه بار دیگر این رابطه را در هم شکست و آشکار شد که سطح اعتماد پیشین دیگر وجود ندارد.

تنش کنونی را نمی‌توان صرفاً به مسألهٔ فلسطین تقلیل داد، هرچند این مسأله همچنان قدرتمندترین عامل احساسی در تشدید درگیری باقی مانده است. در واقع، ترکیه و اسرائیل اکنون در چندین خط راهبردی به‌طور هم‌زمان از یکدیگر فاصله گرفته‌اند. نخستین خط به سوریه مربوط می‌شود. برای ترکیه، عرصهٔ سوریه مستقیماً با مسائل امنیت ملی، مسأله کردها، پناهندگان، کنترل مرزها، و توانایی آن برای اعمال قدرت مرتبط است. برای اسرائیل، سوریه بخشی از معادله‌ای بسیار گسترده‌تر است که شامل ایران، حزب‌الله، مسیرهای انتقال تسلیحات، و خطر شکل‌گیری زیرساخت‌های نظامی خصمانه در نزدیکی مرزهایش می‌شود. در حال حاضر، این منافع تنها تا حدی هم‌پوشانی دارند، اما تراکم حضور دو کشور در یک میدان مشترک به‌تدریج خطر نه‌تنها اصطکاک سیاسی بلکه برخوردهای نظامی عملیاتی را نیز افزایش می‌دهد.

دومین خط از شرق مدیترانه عبور می‌کند. در اینجا، مسأله تنها انرژی و مرزهای دریایی نیست، بلکه به معماری کلی نظم آینده منطقه مربوط می‌شود. ترکیه خود را مرکز طبیعی قدرت در این فضا می‌داند و به هر ترتیبی که آن را منزوی یا کنار گذاشته نشان دهد، به‌شدت واکنش نشان می‌دهد. در همین حال، اسرائیل در پی تعمیق روابط با ائتلاف‌هایی است که بتوانند جاه‌طلبی‌های ترکیه را محدود کنند و در عین حال فضای مانور راهبردی خود را گسترش دهند. هرچه هر طرف فعال‌تر به‌دنبال نظام حمایتی خارجی باشد، طرف مقابل این تلاش را به‌عنوان پروژه‌ای برای محاصره و حذف تفسیر می‌کند.

سومین خط به مبارزه بر سر رهبری نمادین مربوط می‌شود. این عامل از اهمیت ویژه‌ برخوردار است، هرچند اغلب دست‌کم گرفته می‌شود. سیاست اسرائیل بر این فرض استوار است که باید برتری نظامی و فناوری خود، و همچنین ابتکار سیاسی در مسائل امنیت منطقه‌ای، را حفظ کند. در دوران اردوغان، ترکیه به‌طور فزاینده‌ بر نقش خود به‌عنوان کشوری که به‌نام بخش گسترده‌ای از جهان اسلام سخن می‌گوید ــــ به‌ویژه در موضوعاتی مانند فلسطین، اورشلیم، و مقاومت در برابر سیاست‌های اسرائیل ــــ تأکید کرده است. برای اردوغان، این بخشی از پروژه‌ای بلندمدت است که در آن ترکیه باید نه به‌عنوان عضوی حاشیه‌ای از جهان غرب، بلکه به‌عنوان مرکز قدرتی مستقل با ترکیبی از توان نظامی، حافظهٔ تاریخی، و جاه‌طلبی تمدنی ظاهر شود. از این منظر، تقابل با اسرائیل نه‌تنها ریسک‌هایی به‌همراه دارد، بلکه سودهای سیاسی نیز ایجاد می‌کند.

با این حال، برای اسرائیل نیز تشدید کنونی فاقد منطق درونی نیست. در فضایی از بحران مزمن، تنش نظامی، و شکاف‌های عمیق اجتماعی، تصویر یک دشمن خارجی بار دیگر به ابزاری برای انسجام بدل می‌شود. برای دولتی که به تفکر در قالب یک دژ محاصره‌شده عادت کرده است، تهدید خارجی ابزاری مفید برای بقای سیاسی است. پس از درگیری در غزه، تنش‌ها در جبههٔ شمالی، و در پس‌زمینهٔ رویارویی مداوم با ایران، ممکن است ترکیه از سوی بخشی از نهادهای اسرائیلی به‌عنوان چالش بزرگ بعدی نظام‌مند تلقی شود. و این چالشی است متفاوت از آنچه اسرائیل پیش‌تر با آن روبه‌رو بوده است: نه دشمنی ایدئولوژیک در حاشیه، و نه یک دولت طردشده، بلکه یک قدرت منطقه‌ای قوی با جاه‌طلبی، ارتش، صنعت، جمعیت، و تمایل به بازشکل‌دهی توازن منطقه‌ای به نفع خود.

وضعیت دائمی شبه‌جنگ

بزرگ‌ترین خطر در این واقعیت نهفته است که چنین درگیری‌هایی به‌ندرت به‌عنوان یک جنگ بزرگ اعلام‌شده آغاز می‌شوند. اغلب آن‌ها از زنجیره‌ای از سوءظن‌های متقابل، بحران‌های پیرامونی، سیگنال‌های ناموفق، نمایش قدرت و اشتباهات محاسباتی رشد می‌کنند. ابتدا طرفین صرفاً به اندیشیدن به یکدیگر به‌عنوان دشمنان آینده عادت می‌کنند. سپس بر اساس این فرض عمل می‌کنند. پس از آن، هر شعله‌ور شدن محلی در سوریه، شرق مدیترانه، مسألهٔ کردها، مسألهٔ فلسطین، یا رقابت بر سر ائتلاف‌های منطقه‌ای جدید، می‌تواند به جرقه‌ای بدل شود. به‌همین دلیل، دقیق‌ترین توصیف آنچه در حال رخ دادن است نه جنگی اجتناب‌ناپذیر است و نه بلوفی توخالی، بلکه حرکتی راهبردی و شتاب‌گیر به‌سوی درگیری است.

ترکیه و اسرائیل هنوز از خط درگیری مستقیم نظامی عبور نکرده‌اند. فراتر از آن، هنوز فضایی برای خویشتنداری، محاسبهٔ تاکتیکی و درک هزینه‌ای که هر دو طرف در صورت جنگ آشکار خواهند پرداخت، وجود دارد. اما مشکل اینجا است که محیط راهبردی پیرامون آن‌ها به‌طوری فزاینده‌ دچار گسست می‌شود، در حالی که سازوکارهای اعتماد همچنان در حال فرسایش است. در چنین شرایطی، حتی نبود نیت مستقیم برای جنگ نیز تضمینی نیست که جنگ از منطقِ خود رویدادها زاده نشود.

اگر نظام جدیدی از مهارها شکل نگیرد، اگر حتی حداقل چارچوب‌هایی برای مدیریت بحران ایجاد نشود، اگر قدرت‌های خارجی همچنان از تضادهای ترکیه و اسرائیل در بازی‌های خود بهره ببرند، و اگر نظام‌های سیاسی داخلی همچنان از تقابل خارجی تغذیه شوند، آنگاه درگیری‌های لفظی امروز ممکن است به پیش‌درآمد مرحله‌ای بسیار سخت‌تر و خطرناک‌تر از سیاست خاورمیانه بدل شوند. و در آن صورت، بحث دربارهٔ این‌که اردوغان دقیقاً چه گفته و رسانه‌های اسرائیلی چگونه آن را بازگو کرده‌اند، تنها به جزئی کوچک در برابر فرایندی بسیار مهم‌تر بدل خواهد شد ــــ فرایندی که در آن دو دولت قدرتمند به‌تدریج خود را عادت می‌دهند که به یکدیگر نه به‌عنوان همسایگان دشوار، بلکه به‌عنوان دشمنان بزرگ آینده نگاه کنند.

ـــــــــــــــــــ
* مراد صادق‌زاده، رئیس مرکز مطالعات خاورمیانه، مدرس مدعو دانشگاه HSE (مسکو).

منبع: راشا تودی، ۱۷ آوریل ۲۰۲۶
https://www.rt.com/news/638595-israel-turkiye-war-real/




دوستان ایران در آستانه دشوارتر کردن زندگی برای اسرائیل و آمریکا هستند

نویسنده: مراد صادق‌زاده ــ 

گروه حزب‌الله لبنان، گروه‌های مسلح عراقی و حوثی‌ها در یمن به جمهوری اسلامی کمک می‌کنند تا دامنهٔ درگیری را گسترش داده و هزینه‌های آن را افزایش دهند.

حلقهٔ دوم «آتش» جنگ دیگر در حال شکل‌گیری پیرامون ایران نیست. این حلقه از هم‌اکنون وجود دارد. آنچه شاهد آن هستیم نه یک درگیری محدود میان یک دولت تحت فشار و دشمنان فوری‌ آن، بلکه ظهور تدریجی یک رویارویی گستردهٔ منطقه‌ای است که در آن نیروهای متحد تهران از همبستگی نمادین به سمت مشارکت عملی در حال حرکت هستند.

در لبنان، عراق، و اکنون بار دیگر در یمن، گروه‌های همسو با ایران در حال گشودن جبهه‌های جدید هستند و اجرای هرگونه عملیات آمریکا یا اسرائیل را به‌مراتب دشوارتر می‌کنند. اگر ایران نتواند فشار را با برابری مستقیم در قدرت نظامی، هواپیما در برابر هواپیما، یا موشک در برابر موشک، متوقف کند، همچنان می‌تواند با کش دادن میدان نبرد در زمان و مکان پاسخ دهد.

این همان اهمیت واقعی تشدید تنش کنونی است. جنگ‌ها زمانی آسان‌تر به فروش می‌رسند و تداوم می‌یابند که متمرکز، از نظر فنی قابل مدیریت، و از نظر سیاسی «پاک» به نظر برسند. اما زمانی که هر حمله یک منطقهٔ جدید بی‌ثباتی ایجاد کند، هر پیشروی با تلافی همراه شود، و هر وعدهٔ موفقیت قاطع با پیچیدگی تازه و پرهزینه‌ مواجه گردد، ادامهٔ جنگ بسیار دشوارتر می‌شود.

ایران و نیروهای وفادار به آن این مسأله را به‌خوبی درک می‌کنند. هدف آن‌ها لزوماً کسب یک پیروزی متعارف و چشمگیر علیه اسرائیل یا آمریکا نیست. آن‌ها در تلاش‌اند تا دشمنان خود را از دستیابی به یک نتیجهٔ سریع محروم کنند، برتری نظامی را به فرسایش استراتژیک تبدیل نمایند، و هزینهٔ تشدید تنش را با گذشت هر هفته افزایش دهند.

اسرائیل در لبنان گرفتار می‌شود

لبنان به روشن‌ترین نمونهٔ این پویایی بدل شده است. اسرائیل با این تصور وارد درگیری با حزب‌الله شد که آتش‌بار قوی‌تر، فشار شدیدتر، نفوذهای عمیق‌تر، و در نهایت واقعیتی جدید را در جنوب کشور تحمیل خواهد کرد. اما تاکنون این کارزار به نتیجه‌ای که رهبران اسرائیل برای ادعای موفقیت واقعی به آن نیاز دارند، منجر نشده است. مقامات اسرائیلی همچنان به‌طور علنی از گسترش عملیات و ضرورت ایجاد یک منطقهٔ امنیتی گسترده در جنوب لبنان سخن می‌گویند. این به‌معنای پایان یک مأموریت نظامی نیست، بلکه نشان‌دهندهٔ کارزاری است که هنوز در جست‌وجوی یک نتیجهٔ قابل اجراست.

اسرائیل همچنان قادر است خساراتی عظیم به لبنان وارد کند. می‌تواند روستاهای مرزی و زیرساخت‌ها را ویران کند و شمار زیادی از مردم را از خانه‌هایشان آواره سازد. اما توانایی تخریب با توانایی تحمیل کنترل یکسان نیست. یک عملیات نظامی می‌تواند در تلویزیون بسیار قدرتمند به نظر برسد، اما همچنان در خنثی کردن نیروی مسلحی که هدف آن بوده ناکام بماند. حزب‌الله همچنان قادر است به خاک اسرائیل ضربه بزند و همین واقعیت نشان می‌دهد که جنگ در لبنان به سود اسرائیل حل‌وفصل نشده است.

اسرائیل همچنین متحمل خساراتی شده است، نه‌تنها در حوزهٔ نظامی بلکه در ابعاد سیاسی و روانی. گزارش‌ها دربارهٔ کشته‌شدن سربازان و تلفات مستمر در میدان نبرد نشان می‌دهد که حزب‌الله هنوز قادر است جنوب لبنان را به منطقه‌ای خطرناک برای ارتش اسرائیل بدل سازد. این موضوع مهم است، زیرا دکترین نظامی اسرائیل به‌شدت بر سرعت، ابتکار تهاجمی، و نمایش برتری متکی است. کارزاری که طولانی شود، نیروی انسانی را مصرف کند، سربازان را در معرض فرسایش قرار دهد، و شمال اسرائیل را همچنان در معرض تهدید نگه دارد، صرفاً ناتمام نیست ــــ بلکه از نظر استراتژیک فرساینده است. این وضعیت تصویر برتری بی‌دردسر را که بازدارندگی تا حدی به آن وابسته است، تضعیف می‌کند.

همچنین مسألهٔ تجهیزات و فشار عملیاتی مطرح است. ادعاهای عمومی دربارهٔ نابودی خودروهای اسرائیلی اغلب به‌طور مستقل قابل تأیید نیستند و هر تحلیل جدی باید از تکرار تبلیغات میدان نبرد به‌عنوان واقعیت پرهیز کند. اما حتی بدون اعداد چشمگیر و تأییدنشده، واقعیت کلی آشکار است.

حزب‌الله همچنان محیطی ایجاد می‌کند که در آن عملیات زمینی اسرائیل پرهزینه، پرخطر، و از نظر سیاسی سنگین است. اسرائیل ممکن است مناطقی را تصرف کند یا وارد آن‌ها شود، اما هنوز نشان نداده که می‌تواند این حضور را به یک وضعیت نظامی پایدار و امن بدل کند. تا زمانی که حزب‌الله به تحمیل تلفات به اسرائیل ادامه دهد، این کارزار از نظر استراتژیک ناتمام باقی می‌ماند.

حزب‌الله به کل اردوگاه منطقه‌ای طرفدار ایران نشان می‌دهد که می‌توان اسرائیل را از دستیابی به یک نتیجهٔ نظامی «تمیز» محروم کرد. این پیام در عراق، یمن، و هر عرصه‌ای که نیروهای همسو با تهران به‌دقت در حال نظارت هستند، اهمیت دارد. هر هفته‌ای که حزب‌الله به حملات خود ادامه دهد، این تصور را تضعیف می‌کند که اسرائیل و آمریکا می‌توانند صرفاً با اتکا به قدرت آتش برتر، منطقه را به تسلیم وادار کنند. این برداشت گروه‌های متحد را به تشدید تنش تشویق می‌کند، زیرا نشان می‌دهد مقاومت بی‌فایده نیست و رویارویی طولانی می‌تواند حتی در برابر یک رقیب قدرتمندتر نیز اهرم استراتژیک ایجاد کند.

فعال شدن نیروهای عراقی

عراق دومین عرصه‌ای است که این منطق در آن آشکار می‌شود. واشنگتن سال‌ها تلاش می‌کرد با گروه‌های مسلح طرفدار ایران در عراق از طریق ترکیبی از فشار، حملات محدود، هشدارهای بازدارنده، و چانه‌زنی سیاسی برخورد کند. این فرمول اکنون تحت فشار شدید قرار گرفته است. گروه‌های عراقی وفادار به ایران بار دیگر به منافع غرب و تأسیسات مرتبط با آمریکا حمله می‌کنند و با گسترش بحران منطقه‌ای، موضع آن‌ها سخت‌تر می‌شود. هرگونه حرکت آمریکا به‌سوی دخالت مستقیم زمینی علیه ایران، محدود به خاک ایران نخواهد ماند و بلافاصله جبههٔ عراق را به شکلی بسیار جدی‌تر فعال خواهد کرد.

این احتمال اکنون با جدیت بیشتری مطرح می‌شود، زیرا گروه‌های مسلح عراقی خود را به‌عنوان نیروی ذخیره‌ای معرفی می‌کنند که در صورت ورود جنگ به مرحله‌ای خطرناک‌تر، می‌تواند به‌نفع ایران بسیج شود. این هنوز یک استقرار گستردهٔ فراملی در مقیاسی نیست که به‌تنهایی نتیجهٔ یک جنگ بزرگ را تعیین کند، اما این مهم‌ترین مسأله نیست. نکتهٔ کلیدی این است که جبههٔ عراق، از نظر سیاسی، سازمانی، و روانی، به‌عنوان امتدادی از جبههٔ ایران در حال آماده‌سازی است. اگر واشنگتن اقدام به عملیات زمینی علیه ایران کند، نه با یک میدان نبرد، بلکه با چندین میدان همزمان مواجه خواهد شد.

به نظر می‌رسد واشنگتن فرض کرده بود که با تمرکز فشار نظامی بر ایران می‌تواند یا تهران را منزوی کند یا متحدان منطقه‌ای آن را به احتیاط وادارد. اما پویایی معکوسی در حال شکل‌گیری است. فشار بر مرکز، پیرامون را فعال می‌کند. متحدان ایران نیازی ندارند آمریکا یا اسرائیل را در نبردهای مستقیم شکست دهند ــــ کافی است اطمینان حاصل کنند که هیچ جبهه‌ای به‌طور کامل بسته نشود، هیچ منطقهٔ پشتیبانی امن تلقی نشود، و هیچ طرح نظامی به‌عنوان محدود و قابل‌کنترل ارائه نشود. همین امر برای تغییر معادلات سیاسی جنگ کافی است.

بُعد عراقی به‌ویژه خطرناک است، زیرا در تقاطع عملیات نظامی، ضعف داخلی دولت، و حاکمیت‌های رقابتی قرار دارد. عراق یک صحنهٔ بسته نیست. کشوری است که در آن شبه‌نظامیان، احزاب، نیروهای خارجی و نهادهای دولتی به‌طور ناپایدار همزیستی دارند. بنابراین، هر چرخهٔ جدید حملات به اهداف غربی می‌تواند پیامدهایی فراتر از حملهٔ فوری ایجاد کند: تنش‌های داخلی را شعله‌ور کند، حکومت شکننده را تضعیف نماید، فشار بر دولت عراق را افزایش دهد، و مناقشهٔ دیرینه بر سر این‌که آیا عراق یک دولت متوازن و مستقل است یا یک منطقهٔ مورد مناقشه در دل یک درگیری بزرگ‌تر منطقه‌ای، را تشدید کند. وقتی این روند شتاب بگیرد، مهار آن بسیار دشوار می‌شود.

حوثی‌های یمن می‌توانند اقتصاد جهانی را شوکه کنند

با این حال، شاید انفجاری‌ترین تحول استراتژیک، نقش مجدد انصارالله (حوثی‌ها) در یمن باشد. نزدیک به یک ماه، این جنبش در این مرحلهٔ خاص از تشدید تنش نسبتاً خویشتن‌دار بود. این سکوت نسبی برخی ناظران را به این نتیجه رساند که یمن ممکن است به‌عنوان یک جبههٔ ثانویه باقی بماند، در حالی که تحولات بر ایران، لبنان، و خلیج متمرکز است. اما اکنون این برداشت زودهنگام به نظر می‌رسد. انصارالله بازگشت به اقدام مستقیم علیه اسرائیل را اعلام کرده و مهم‌تر از آن، بار دیگر تهدید فشار بر ترافیک دریایی در تنگهٔ باب‌المندب را مطرح کرده است.

این تهدید را نمی‌توان صرفاً نمایش لفظی دانست. باب‌المندب یکی از گلوگاه‌های اصلی اقتصاد جهانی است. این گذرگاه دریای سرخ را به خلیج عدن و اقیانوس هند متصل می‌کند و بخشی از کوتاه‌ترین مسیر دریایی میان اروپا و آسیا از طریق کانال سوئز است. اگر این مسیر برای مدت طولانی ناامن شود، پیامدهای آن فراتر از منطقه خواهد بود. شرکت‌های کشتیرانی مسیر خود را تغییر می‌دهند، هزینه‌های بیمه افزایش می‌یابد، زمان تحویل طولانی‌تر می‌شود، هزینهٔ سوخت بالا می‌رود و زنجیره‌های تأمین با اصطکاک جدیدی مواجه می‌شوند. در جهان مدرن، یک مسیر باریک آبی می‌تواند به ضریب تکثیر بی‌ثباتی جهانی تبدیل شود.

به همین دلیل، حتی تهدید به بسته‌شدن نیز تقریباً به‌اندازهٔ خودِ بسته‌شدن خطرناک است. بازارها منتظر نمی‌مانند تا یک آبراه به‌طور قطعی مسدود شود. آن‌ها به ریسک واکنش نشان می‌دهند. اگر انصارالله اعلام کند که کشتی‌های مرتبط با اسرائیل یا حامیانش ممکن است هدف قرار گیرند و این تهدید را معتبر نشان دهد، اثر تجاری پیش از ایجاد یک محاصرهٔ رسمی آغاز می‌شود. برخی شرکت‌ها مسیر را ترک می‌کنند، برخی دیگر نرخ‌های بسیار بالاتری مطالبه خواهند کرد، و اسکورت‌های دریایی افزایش می‌یابد. یک مسألهٔ نظامی به یک مسألهٔ تجاری بدل می‌شود و به‌سرعت به یک مسألهٔ کلان اقتصادی بدل می‌گردد.

اختلال جدی در باب‌المندب همچنین کشورهای خلیج را به شکلی پیچیده‌ تحت تأثیر قرار می‌دهد. در ظاهر، قیمت‌های بالای نفت برای صادرکنندگان انرژی سودمند به نظر می‌رسد. اما در زمان جنگ، وضعیت بسیار پیچیده‌تر است. پادشاهی‌های خلیج نه‌تنها به سطح قیمت بلکه به جریان‌های قابل پیش‌بینی، امنیت حمل‌ونقل، اعتماد سرمایه‌گذاران، ایمنی زیرساخت‌ها، و تصور کلی از منطقه به‌عنوان مرکز تجارت و مالی، وابسته‌اند. جنگی که هم‌زمان قیمت انرژی را بالا ببرد و امنیت مسیرهای دریایی را کاهش دهد، می‌تواند در یک سو سود و در سوی دیگر زیان ایجاد کند.

عربستان سعودی و امارات متحدهٔ عربی به‌ویژه با یک موازنهٔ دشوار مواجه خواهند شد. هر دو کشور تلاش کرده‌اند وابستگی خود به جنگ‌های منطقه‌ای طولانی را کاهش دهند، و در عین حال روابط امنیتی نزدیک با واشنگتن را حفظ کنند. اما یک رویارویی گسترده که ایران، عراق، یمن، لبنان، و اسرائیل را درگیر کند، این راهبرد موازنه را تضعیف خواهد کرد. حتی اگر آن‌ها از مشارکت مستقیم نظامی اجتناب کنند، از نظر جغرافیایی در منطقهٔ درگیری قرار دارند. بنادر، مسیرهای صادراتی، زیرساخت‌های آب‌شیرین‌کن، فرودگاه‌ها، و تأسیسات صنعتی آن‌ها در برد موشک‌ها و پهپادها قرار دارد. به عبارت دیگر، جغرافیا بی‌طرفی را محدود می‌کند.

یک جنگ منطقه‌ای به یک بحران جهانی بدل می‌شود

اگر این روند ادامه یابد، اثرات آن بر اقتصاد جهانی می‌تواند شدید باشد. مهم‌ترین خطر، شوک هم‌زمان به انرژی و لجستیک است. اگر فشار بر تنگهٔ هرمز با اختلال در باب‌المندب همراه شود، اقتصاد جهانی به‌طور هم‌زمان در دو شریان حساس خود تحت فشار قرار خواهد گرفت. قیمت نفت نه‌فقط به‌دلیل کاهش عرضه، بلکه به‌خاطر ترس، هزینه‌های بیمه، و «پریمیوم کمبود» افزایش می‌یابد. هزینه‌های حمل‌ونقل بالا می‌رود و اقتصادهای وابسته به واردات ــــ به‌ویژه کشورهای فقیرتر ــــ اولین آسیب را خواهند دید.

این‌گونه است که جنگ‌های منطقه‌ای به رویدادهای اقتصادی جهانی تبدیل می‌شوند. نیازی نیست همهٔ مسیرها بسته شوند یا همهٔ پالایشگاه‌ها نابود شوند. کافی است چند مسیر حیاتی هم‌زمان نامطمئن شوند. در این صورت، عدم‌قطعیت در انرژی و حمل‌ونقل به ذیگر حوزه‌ها سرایت می‌کند: هزینهٔ حمل‌ونقل افزایش می‌یابد، مواد اولیهٔ تولید دیرتر می‌رسد، قیمت مواد غذایی بالا می‌رود، و بانک‌های مرکزی و دولت‌ها با فشارهای جدید مواجه می‌شوند.

آیا آمریکا و اسرائیل دچار خطای محاسباتی شده‌اند؟

تمام این موارد به یک نتیجه‌گیری گسترده‌تر اشاره دارد: درگیری در حال گسترش است، زیرا نیروهای همسو با ایران عمداً آن را گسترش می‌دهند. راهبرد آن‌ها بر یک تصمیم سریع یا یک پیشرفت چشمگیر استوار نیست، بلکه بر تکثیر کنترل‌شدهٔ نقاط فشار است. حزب‌الله جبههٔ شمالی اسرائیل را بی‌ثبات نگه می‌دارد، گروه‌های عراقی هزینهٔ دخالت آمریکا را افزایش می‌دهند، و انصارالله یکی از مهم‌ترین مسیرهای دریایی جهان را تهدید می‌کند.

از این منظر، به نظر می‌رسد برنامه‌ریزان آمریکایی دچار اشتباه محاسباتی شده‌اند. آن‌ها شاید تصور می‌کردند که فشار نظامی شدید، گزینه‌های ایران را محدود کرده و بازدارندگی را بازمی‌گرداند. اما نتیجهٔ معکوسی در حال شکل‌گیری است. به‌جای منزوی‌کردن ایران، تشدید تنش متحدان آن را بیش از پیش وارد درگیری می‌کند. به‌جای کوتاه‌کردن بحران، آن را طولانی‌تر می‌کند.

پیامد محتمل، نه یک پیروزی قاطع برای هیچ‌یک از طرفین، بلکه دوره‌ای طولانی از بی‌ثباتی فرسایشی منطقه‌ای است.

این درس اصلی لحظهٔ کنونی است: برتری نظامی لزوماً به موفقیت سیاسی منجر نمی‌شود، به‌ویژه در منطقه‌ای که بازیگران غیردولتی متحد می‌توانند با انعطاف‌پذیری جبهه‌های متعددی را باز کنند. آمریکا و اسرائیل ظرفیت تخریب عظیمی دارند، اما تخریب با کنترل یکسان نیست، و کنترل با پیروزی برابر نیست.

در این معنا، ابتکار عمل استراتژیک دیگر فقط به این بستگی ندارد که چه کسی قوی‌تر ضربه می‌زند، بلکه به این بستگی دارد که چه کسی می‌تواند طرف مقابل را وادار کند در جبهه‌های متعدد هم‌زمان بجنگد. ایران و نیروهای وفادار به آن دقیقاً در حال انجام همین کار هستند. آن‌ها تلاش می‌کنند جنگ را در زمان و جغرافیا گسترش دهند و توان تمرکز دشمنان خود را فرسایش دهند. در حال حاضر، این راهبرد بسیار موفق‌تر از آن چیزی است که بسیاری در آمریکا و اسرائیل انتظار داشتند.

*
مراد صادق‌زاده، رئیس مرکز مطالعات خاورمیانه، مدرس مدعو دانشگاه HSE (مسکو).

منبع: راشا تودی، ۱ آوریل ۲۰۲۶
https://www.rt.com/news/۶۳۶۹۷۰ ـ iran ـ friends ـ war ـ us ـ israel/

 




کشاندن ارتش به رویارویی با حزب‌الله: بازی قدرت بر سر وحدت لبنان

 

نویسنده: تمجید کوبیسی ــ 

نخبگان حاکم لبنان با تلاش برای تبدیل ارتش ملی به ابزاری برای رویارویی سیاسی داخلی، خطر بازگشایی خطرناک‌ترین فصل تاریخ معاصر این کشور را به جان می‌خرند.

یک رویارویی سیاسی جدید در لبنان در حال شکل‌گیری است ــــ رویارویی‌ای که خطر قرار دادن ارتش ملی در برابر قدرتمندترین نیروی مقاومت کشور را در پی دارد.

تصمیم دولت در اوایل این ماه برای «ممنوع اعلام کردن فعالیت نظامی حزب‌الله» و طبقه‌بندی نقش نظامی و امنیتی آن به‌عنوان «غیرقانونی»، موجی از بحث‌های شدید را در سراسر کشور برانگیخته است؛ بحث‌هایی که فراتر از محافل سیاسی رفته و به پرسش‌های جدی دربارهٔ امنیت، ثبات و آینده انسجام نهاد نظامی کشیده شده است.

در عمل، این اقدام ارتش لبنان را در برابر یک مأموریت اجرایی نظری قرار می‌دهد که می‌تواند آن را به سمت تقابل با حزب‌الله سوق دهد. این چشم‌انداز خاطرات دردناک تاریخی از دوره‌هایی را زنده می‌کند که در آن‌ها نهاد نظامی ــــ با پیامدهایی ویرانگر برای هم انسجام ارتش و هم ثبات شکننده کشور ــــ‌به کشمکش‌های داخلی قدرت کشیده شد.

ارتش لبنان در سال ۱۹۷۶، در جریان جنگ داخلی، دچار شکافی بزرگ شد. بحرانی مشابه نیز در جریان قیام ۶ فوریه ۱۹۸۴، زمانی که شکاف‌های سیاسی و فرقه‌ای به درون صفوف خود این نهاد نفوذ کردند، رخ داد.

بازنگری این نقاط عطف برای درک خطرات نهفته در هر مسیر سیاسی که به‌دنبال قرار دادن ارتش در برابر مقاومت است، ضروری است ــــ به‌ویژه در چارچوب توازن ظریفی که از پایان جنگ و با تصویب توافق طائف بر لبنان حاکم بوده است.

زمانی که ارتش دچار شکاف شد

در میانهٔ دههٔ ۱۹۷۰، لبنان با آغاز جنگ داخلی در سال ۱۹۷۵ وارد یکی از خطرناک‌ترین مراحل تاریخ معاصر خود شد. در قلب این آشوب در حال گسترش، ارتش لبنان قرار داشت ــــ نهادی که قرار بود ضامن وحدت ملی و ثبات باشد.

با این حال، صحنهٔ پیچیدهٔ سیاسی و فرقه‌ای به‌تدریج انسجام درونی ارتش را فرسوده کرد و سرانجام به شکاف سال ۱۹۷۶ انجامید. افسر احمد الخطیب به همراه گروهی از افسران و سربازان جدایی خود را اعلام کرد و تشکیل نیروی نظامی جدیدی به نام «ارتش عربی لبنان» را اعلام نمود. الخطیب نیروهای خود را با آنچه در آن زمان «جنبش ملی لبنان» نامیده می‌شد، همسو کرد ــــ جنبشی که با سازمان آزادی‌بخش فلسطین (ساف) متحد بود.

این تحول در خلأ رخ نداد، بلکه محصول افزایش تنش‌های سیاسی و نظامی در داخل لبنان بود. در آن زمان، دولت لبنان تلاش داشت ارتش را برای مهار درگیری‌های فزاینده میان نیروهای مسیحی راست‌گرا از یک سو و نیروهای ملی لبنانی متحد با گروه‌های فلسطینی از سوی دیگر به کار گیرد.

در نهایت، تصمیم سیاسی برای وارد کردن ارتش به درگیری‌های داخلی، دقیقاً همان نتیجه‌ای را به بار آورد که بسیاری از آن بیم داشتند: نهاد نظامی به ساختارهایی رقیب تجزیه شد که بازتاب شکاف‌های گسترده‌تر سیاسی و فرقه‌ای کشور بودند.

هشدار ۶ فوریه

بحران شکاف به اینجا ختم نشد. نقطهٔ عطف مشابهی در جریان انتفاضهٔ (قیام) ۶ فوریه ۱۹۸۴، زمانی که فشارهای سیاسی مداوم بار دیگر ارتش را به درگیری‌های داخلی با نیروهای مختلف لبنانی کشاند، رخ داد.

چندین یگان نظامی فروپاشیدند یا از مواضع خود عقب‌نشینی کردند، در حالی که برخی دیگر شاهد پیوستن نیروهایشان به گروه‌های محلی بودند. بار دیگر، ارتش بازتاب شکاف‌های عمیق سیاسی و فرقه‌ای کشور شد ــــ و این درس را تقویت کرد که تقابل داخلی، خطرات وجودی برای این نهاد به همراه دارد.

بازسازی پس از طائف

پس از پایان جنگ داخلی و تصویب توافق طائف، تلاش‌های جدی برای بازسازی ارتش لبنان و جلوگیری از تکرار تجربه شکاف آغاز شد.

امیل لحود، رئیس‌جمهور پیشین، نقش کلیدی در این روند ایفا کرد. یک فرمول سازمانی جدید اتخاذ شد که افسران و سربازان با پیشینه‌های فرقه‌ای مختلف را در یک تیپ‌ها و یگان‌ها ادغام می‌کرد.

در سال‌های جنگ، بسیاری از یگان‌ها ماهیتی فرقه‌ای یا منطقه‌ای پیدا کرده بودند. بازسازی پس از طائف در پی آن بود که هویت ملی ارتش را احیا کرده و تجزیهٔ آینده آن را بسیار دشوارتر کند.

هدف این رویکرد، تثبیت ماهیت ملی ارتش و دشوارتر کردن هرگونه تلاش برای تقسیم آن بود.

مأموریتی داخلی و خطرناک

این سوابق تاریخی یک واقعیت را روشن می‌کند: هر تصمیم سیاسی که ارتش لبنان را به سمت درگیری داخلی سوق دهد ــــ به‌ویژه در شرایطی که لبنان با تجاوز مداوم اسرائیل مواجه است ــــ خطرات جدی برای وحدت و انسجام نهاد نظامی به‌همراه دارد.

با این حال، نشانه‌های کنونی حاکی از آن است که چنین سناریویی در کوتاه‌مدت بعید است. اجرای تصمیمی از این نوع مستلزم توان عملیاتی و اجماع داخلی در ارتش است ــــ شرایطی که تا حد زیادی وجود ندارند.

محدودیت منابع ارتش و موضع قاطع فرمانده آن، رودولف هیکل، در مخالفت با تقابل با حزب‌الله، به‌طور قابل‌توجهی امکان‌پذیری چنین مسیری را محدود می‌کند. شبح تجزیه نهادی نیز هرگونه تلاش برای تحمیل یک تصمیم نظامی در این جهت را پیچیده‌تر می‌سازد.

در عمل، سوق دادن ارتش به سمت شکاف مستلزم یک تغییر سیاسی بزرگ است که لبنان را به‌سوی جنگ داخلی فراگیر می‌برد. چنین مسیری در نهایت حتی به‌نفع بازیگران خارجی تأثیرگذاری مانند آمریکا و عربستان سعودی نیز نخواهد بود، زیرا فروپاشی کامل داخلی می‌تواند نتایجی به بار آورد که آنچه از نفوذ سیاسی آن‌ها در لبنان باقی مانده را نیز تضعیف کند.

اطلاعات موجود نشان می‌دهد که هیکل در مواجهه با هر اقدامی که بتواند ارتش را به درگیری داخلی بکشاند، بسیار محتاط است. موضع او در جریان بحث‌ها در آخرین جلسهٔ کابینه با نخست‌وزیر لبنان، نواف سلام، آشکار شد، زمانی که گویا گفت: «نمی‌توانم از سربازی که ۲۰۰ دلار حقوق می‌گیرد بخواهم در شمال، شرق و جنوب بجنگد و سپس با مردم خودش نیز بجنگد».

«افسران ملی»

در همین حال، پس از انتشار بیانیهٔ کوتاهی در یک روزنامهٔ محلی نزدیک به حزب‌الله ــــ که به گروهی موسوم به «افسران ملی» نسبت داده شد ــــ جنجالی به پا شد. این بیانیه نسبت به واگذاری مأموریت «تعقیب کسانی که در برابر تجاوز خارجی به کشور ایستاده‌اند» به ارتش هشدار داد و تأکید کرد که چنین تصمیماتی می‌تواند «نقش وحدت‌بخش ارتش را تضعیف کرده و انسجام داخلی آن را در معرض لرزش‌های خطرناک با پیامدهای غیرقابل پیش‌بینی قرار دهد».

این بیانیهٔ کوتاه به‌سرعت از یک گزارش رسانه‌ای به مرکز بحث‌های سیاسی در کشوری بدل شد که نسبت به هر موضوع مرتبط با نهاد نظامی بسیار حساس است. ناظران انتشار آن را تلاشی برای اعمال فشار بر مقامات سیاسی در بحبوحهٔ برنامه‌های جاری برای قرار دادن تمام سلاح‌ها تحت کنترل انحصاری دولت دانستند.

فرماندهی ارتش به‌سرعت هرگونه ارتباط میان این گروه ادعایی و نهاد نظامی را رد کرد و تأکید نمود که «هیچ‌گونه حقیقتی در گزارش‌های مربوط به افسران ارتش وجود ندارد»، و افزود که نیروهای نظامی تنها به ارتش و ملت وفادار هستند. نخست‌وزیر سلام نیز این بیانیه را «مشکوک و فاقد روحیهٔ میهنی» توصیف و نسبت به اصالت آن تردید ابراز نمود، و دربارهٔ پیامدهای حقوقی در صورت تحریک به فتنه هشدار داد.

با وجود این تکذیب‌های رسمی، این رویداد نگرانی‌ها را در محافل سیاسی تشدید کرد. انتشار سریع آن نشان‌دهندهٔ تنش‌های زیر سطح دربارهٔ نقش احتمالی ارتش در تقابل با حزب‌الله بود، و ترس‌ از این را ‌که هرگونه تلاش برای کشاندن این نهاد به درگیری داخلی می‌تواند انسجام آن را متزلزل کند، برجسته ساخت.

یک منبع نظامی به «الکرادل» می‌گوید: «فرماندهی ارتش کاملاً از حساسیت مرحلهٔ کنونی آگاه است و حفظ انسجام نهاد نظامی همچنان یک اولویت اساسی در میان چالش‌های امنیتی پیش روی لبنان است».

همین منبع تأکید می‌کند که فرماندهی ارتش به‌شدت از درس‌های سال‌های ۱۹۷۶ و ۱۹۸۴ آگاه است و مصمم است از هر سناریویی که ممکن است مسألهٔ شکاف داخلی را دوباره مطرح کند، جلوگیری کند. از نظر او، مشکل کمتر در خود ارتش است و بیشتر در محاسبات شتاب‌زدهٔ سیاسی در میان نخبگان حاکم که واقعیت‌های میدانی را نادیده می‌گیرند و نهاد نظامی را به‌عنوان ابزاری در کشمکش‌های داخلی قدرت تلقی می‌کنند.

وی می‌افزاید که حفظ انسجام نهادی همچنان در صدر اولویت‌های فرماندهی ارتش در مواجهه با چالش‌های امنیتی جاری لبنان قرار دارد.

محاسبات قدرت و واقعیت‌های میدان

یک منبع سیاسی به «کریدل» می‌گوید: «این محاسبات و تصمیمات دولتی در خدمت منافع دولت فعلی ــــ چه در ارتباط با رئیس‌جمهور ژوزف عون و چه نخست‌وزیر نواف سلام ــــ نیست. هر مسیری که ارتش را تضعیف کند یا آن را به شکاف داخلی بکشاند، در نهایت به حساب دوران سیاسی آن‌ها نوشته خواهد شد».

این منبع می‌افزاید:

ارزیابی‌های اولیهٔ سیاسی که عامل اصلی تصمیم دولت بودند، در کنار فشارهای خارجی، بر پایهٔ خوانشی شتاب‌زده از این تصور بود که حزب‌الله به موقعیتی از ضعف رسیده که می‌توان از آن در داخل، همزمان با تجاوز اسرائیل، بهره‌برداری کرد. اما تحولات میدانی نشان داده‌اند که این برداشت نادرست بوده و این حزب همچنان از توانمندی‌های مؤثر سازمانی، نظامی و امنیتی برخوردار است.

اگر جلسه تنها چند روز ــــ تا پس از شگفتی ناشی از قدرت نظامی حزب ــــ به تعویق می‌افتاد، به احتمال زیاد اصلاً برگزار نمی‌شد یا دست‌کم چنین تصمیمی در این سطح صادر نمی‌کرد.

این تقابل فراتر از یک کشمکش صرفاً داخلی نیز گسترش می‌یابد. حزب‌الله در خلأ عمل نمی‌کند و به‌تنهایی با فشارهای کنونی مواجه نیست. برخلاف ادعاهایی که در ماه‌های اخیر، مبنی بر اینکه حزب جبهه‌ای حمایتی به نمایندگی از ایران گشوده، مطرح شده، چندین نشانه حاکی از آن است که خود تهران نیز به‌طور فعال در حمایت از حزب‌الله در این تقابل مشارکت دارد.

به نظر می‌رسد حزب‌الله از لحظه منطقه‌ای کنونی برای بازتأکید بر بازدارندگی خود در برابر دشمن اسرائیلی بهره برده است ــــ چه از طریق تقویت توان دفاعی لبنان، چه متوقف کردن حملات و چه بازتعریف قواعد درگیری.

اظهارات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران دربارهٔ عملیات‌های نظامی هماهنگ با حزب‌الله، نشان‌دهنده سطح بالایی از هم‌راستایی است. این هماهنگی بازتاب مفهوم گسترده‌تر «وحدت جبهه‌ها» است که تقابل نظامی را با مسیرهای موازی سیاسی و مذاکراتی پیوند می‌دهد.

در عمل، حزب‌الله با فشارهای داخلی و خارجی در چارچوب یک شبکهٔ منطقه‌ای گسترده‌تر مواجه است. این پویایی به آن فضای راهبردی بیشتری برای بازسازماندهی موقعیت داخلی و منطقه‌ای و تقویت جایگاه سیاسی و نظامی خود در دوره پیش رو می‌دهد.

فشار قضایی به‌عنوان جبهه‌ای دیگر

در کنار بحث‌های سیاسی و نظامی، رویکرد قضایی به موضوع سلاح نیز سخت‌گیرانه‌تر شده است. اطلاعات نشان می‌دهد که وزیر دادگستری، عادل نصار، رویکردی سخت‌تر را در پیش گرفته، که شامل اقدامات قانونی شدیدتر علیه افرادی است که سلاح بدون مجوز در اختیار دارند.

منابع اشاره می‌کنند که این اقدامات تنها حزب‌الله را هدف قرار نمی‌دهد، بلکه واقعیتی فشرده را بر ارتش لبنان و نیروهای امنیت داخلی نیز تحمیل می‌کند، و آن‌ها را با چالش‌های بیشتری مواجه می‌سازد.

نتیجه‌ای آشنا و خطرناک

در نهایت، مشکل چنین تصمیماتی در خود ارتش نیست، بلکه در محاسبات سیاسی درون ساختار حاکمیت نهفته است. تاریخ لبنان بارها نشان داده است که تلاش برای استفاده از ارتش جهت تغییر توازن‌های داخلی، به یک نتیجهٔ واحد می‌انجامد: تضعیف این نهاد.

در کشوری مانند لبنان، تبدیل ارتش به ابزاری برای تقابل سیاسی، خطر بی‌ثبات کردن وحدت آن را در پی دارد. کشاندن این نهاد به درگیری با نیروهای داخلی قدرتمند، به نتایج سیاسی قاطع منجر نخواهد شد، بلکه خطر تضعیف خود دولت را در پی دارد و شکاف‌های خطرناک را هم در درون ارتش و هم در کل لبنان دوباره فعال می‌کند.

منبع: کریدل، ۲۰ مارس ۲۰۲۶
https://thecradle.co/articles/dragging-the-army-into-confrontation-with-hezbollah-power-play-over-lebanons-unity

 





به‌مناسبت درگذشت سلطان‌علی کشتمند، نخست‌وزیر پیشین افغانستان

درگذشت رفیق سلطان‌علی کشتمند، از چهره‌های برجسته جنبش ترقی‌خواه افغانستان و از رهبران تاریخی حزب دموکراتیک خلق افغانستان، ضایعه‌ای اندوه‌بار برای همهٔ نیروهای آزادی‌خواه، عدالت‌طلب و دوستداران رهایی مردم آن سرزمین است.

این سیاستمدار برجسته و فرزند صادق مردم افغانستان، پس از نود سال زندگی پرفرازونشیب و سرشار از مبارزه، در روز ۱۲ مارس ۲۰۲۶ در لندن چشم از جهان فروبست، و در ۱۷ مارس همان‌جا، در میان بدرقهٔ خانواده، رفقا، دوستان، و شمار بسیاری از هموطنان دور از وطن، به خاک سپرده شد.

سلطان‌علی کشتمند از تبار مردمی بود که رنج تاریخ را با گوشت و پوست خود لمس کرده‌اند. او از دل همان مردم برخاست و تمام عمر خود را در راه آرمان عدالت اجتماعی، برابری و رهایی مردم از فقر و تبعیض و عقب‌ماندگی صرف کرد. دهقان‌زاده‌ای که با دانش اقتصاد، بینش سیاسی، و تجربهٔ مبارزاتی خویش، به یکی از برجسته‌ترین دولتمردان دوران معاصر افغانستان بدل شد.

او در دشوارترین و طوفانی‌ترین سال‌های تاریخ معاصر افغانستان، در مقام صدراعظم، مسؤولیت هدایت دولت را بر عهده گرفت. سال‌هایی که کشور در کانون رویارویی‌های منطقه‌ای و جهانی قرار داشت و نیروهای ارتجاع و مداخلهٔ خارجی، آینده افغانستان را در معرض خطرهایی بزرگ قرار داده بودند. در آن شرایط بحرانی، رفیق کشتمند با تدبیر، خرد سیاسی، و احساس مسؤولیت ملی، کوشید تا مسیر ثبات، اصلاحات و عدالت اجتماعی را در برابر مردم افغانستان بگشاید.

سلطان‌علی کشتمند از نخستین شخصیت‌های سیاسی افغانستان بود که توانست با اتکا به شایستگی، دانش، و پایگاه مردمی خویش، موانع تاریخی تبعیض قومی و اجتماعی را درنوردد و به مقام صدارت اعظم برسد. حضور او در این جایگاه، برای بسیاری از محرومان و فرودستان افغانستان نمادی از امکان عدالت و برابری در ساختار قدرت بود.

آنچه این چهرهٔ سیاسی را ماندگار می‌کند، تنها مسؤولیت‌های دولتی او نیست، بلکه پایبندی استوار او به آرمان‌های عدالت‌خواهانه و وفاداری‌اش به مردم افغانستان است. او مبارزی بود که زندان، تبعید، و سختی‌های فراوان را تجربه کرد، اما از باور خود به عدالت اجتماعی و آرمان‌های ترقی‌خواهانه دست نکشید.

رفیق کشتمند در سال‌های تبعید نیز کوشید با نگارش خاطرات و روایت تجربه‌های سیاسی خود، بخشی از تاریخ پرآشوب افغانستان را برای نسل‌های آینده ثبت کند؛ تلاشی ارزشمند برای حفظ حافظه تاریخی مردمی که دهه‌ها درگیر جنگ، مداخله و بحران بوده‌اند.

گروه «۱۰ مهر» درگذشت این مبارز کهنه‌کار و فرزند وفادار مردم افغانستان را به خانوادهٔ گرامی او، به ویژه برادر گرامی‌اش رفیق اسدالله کشمند، به رفقا و همفکرانش، و به همهٔ نیروهای عدالت‌طلب و ترقی‌خواه افغانستان تسلیت می‌گوید.

یاد و نام رفیق سلطان‌علی کشتمند در حافظهٔ مبارزات مردم افغانستان برای عدالت، استقلال و پیشرفت همیشه زنده خواهد ماند.

یادش گرامی و روانش شاد.

گروه «۱۰ مهر»


۱۸ مارس ۲۰۲۶

 




جنگ ایران و نقطهٔ فروپاشی نظم جهانی

نویسنده: دریاسالار جم گودنیز ــ 

ایران نه‌تنها برای خودش، بلکه برای جنوب جهان و برای کشورهایی که با استعمار مخالفند، مقاومت می‌کند.

غرب آسیا در سال‌های اخیر بحران‌های متعددی را تجربه کرده است. با این حال، روندی که با حملهٔ مشترک آمریکا و اسرائیل علیه ایران آغاز شد، ماهیتی متفاوت از بحران‌های پیشین دارد.

این جنگ فقط یک درگیری نظامی بین دو کشور نیست. این یک نقطهٔ عطف ژئوپلیتیکی چندلایه است که از امنیت انرژی گرفته تا مسیرهای تجارت جهانی و از بازارهای مالی گرفته تا رقابت قدرت‌های بزرگ را دربر می‌گیرد. به‌همین دلیل، لازم است آنچه اتفاق می‌افتد را نه‌تنها به‌عنوان یک جنگ منطقه‌ای، بلکه به‌عنوان بخشی از تحول سیستم جهانی نیز ارزیابی کنیم.

تصویری که از روزهای اول جنگ پدیدار شد، از نظر مشروعیت بسیار بحث‌برانگیز است. در حالی که مذاکرات دیپلماتیک با ایران ادامه داشت، عملیات نظامی آغاز شد.

این نشان می‌دهد که گفتمان «نظم بین‌المللی مبتنی بر قانون»، که پس از جنگ جهانی دوم برقرار شد و سال‌ها توسط غرب دفاع می‌شد، در واقع فروپاشیده است. وقتی رابطهٔ اعتماد بین دیپلماسی و قدرت نظامی از بین می‌رود، نظام بین‌المللی معنای خود را از دست می‌دهد.

در واقع، حتی گفتمان دولت آمریکا در مورد هدف جنگ نیز این عدم قطعیت را منعکس می‌کند. از یک سو، در ابتدا تغییر رژیم به‌عنوان یک هدف مطرح شد و بعداً اعلام شد که این هدف نیست. از سوی دیگر، مردم ایران آشکارا به قیام تحت هر شرایطی فراخوانده شدند. در روزی دیگر، اعلام شد که هدف از این عملیات تنها محدود کردن ظرفیت نظامی ایران است. این اظهارات متناقض نشان می‌دهد که اهداف استراتژیک در واشنگتن مشخص نیست.

نظرسنجی‌ها نشان می‌دهد که تنها حدود ۲۵ درصد از مردم آمریکا از جنگ حمایت می‌کنند. این میزان یکی از پایین‌ترین سطوح حمایت از یک جنگ در تاریخ مدرن آمریکا است. به‌طور خاص، وقایع غزه و عملیات نظامی انجام‌شده توسط اسرائیل واکنش‌های جدی در افکار عمومی غرب ایجاد کرده است. نسل‌های جوان‌تر در ایالات متحده دیگر پایگاه اجتماعی‌ای را تشکیل نمی‌دهند که به‌طور خودکار از مداخلات نظامی جهانی حمایت کند. با شروع اثرات قطع جریان انرژی در خلیج فارس توسط مصرف‌کنندگان آمریکایی، سطح انتقاد از ترامپ افزایش خواهد یافت. در عین حال، تأثیر پرونده‌های اپستین بر افکار عمومی آمریکا، سؤالاتی را در مورد مشروعیت این جنگ مطرح کرده است و این تز که ترامپ جنگ را برای کاهش فشار ایجاد شده توسط پرونده‌های اپستین آغاز کرده است، نباید نادیده گرفته شود.

شکل جدید جنگ مدرن

یکی از ابعاد مهم تنش ایران و اسرائیل، تبدیل جنگ هیبریدی به درگیری آشکار است. از سال ۲۰۰۷، ترور دانشمندان هسته‌ای و مقامات نظامی در ایران به‌تدریج افزایش یافته است. هدف از این عملیات‌ها، به تأخیر انداختن برنامهٔ هسته‌ای ایران، تضعیف ساختار فرماندهی علمی و نظامی آن و ایجاد بازدارندگی روانی علیه ایران بود. در حملات ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵، این روش به سطحی بسیار پیشرفته‌تر رسید. پهپادهای میکروکامیکازه، مهمات هدایت‌شونده دقیق، و سیستم‌های تسلیحاتی ویژه با فناوری پیشرفته در این عملیات‌ها مورد استفاده قرار گرفتند. چنین عملیاتی نشان می‌دهد که ما وارد دوران جدیدی شده‌ایم که در آن از حوزه‌های زمینی، هوایی، سایبری و شناختی جنگ مدرن به‌طور همزمان استفاده می‌شود. عملیات ادراکی و تبلیغات نیز به بخش مهمی از جنگ تبدیل شده‌اند. در حالی که رسانه‌های غربی دائماً روایتی مبنی بر فروپاشی جامعه ایران تولید می‌کنند، این واقعیت که اعتراضات گسترده در ایران در حمایت از رژیم رخ داده است، نشان داده است که روایت رسانه‌های غربی منعکس کنندهٔ واقعیت نیست.

از سوی دیگر، پیت هگزت، وزیر جنگ ایالات متحده، می‌گوید که ایران تقریباً به‌طور کامل نابود شده و جنگ به پایان خود نزدیک می‌شود. ترامپ همچنین ادعا می‌کند که جنگ یک پیروزی سریع و آسان خواهد بود. دولت ایران این تصویر را تأیید نمی‌کند. عباس عراقچی، وزیر امور خارجهٔ ایران ، اعلام کرد که آن‌ها آتش‌بس نمی‌خواهند و با ایالات متحده مذاکره نخواهند کرد. وقتی از ترامپ در مورد احتمال عملیات زمینی سؤال شد، او خندید و با گفتن «بگذارید بیایند، ما منتظریم» این ایده را به چالش کشید. اگر ظرفیت نظامی ایران واقعاً از بین رفته بود، منطقی بود که ایران به‌دنبال آتش‌بس باشد. امتناع ایران از مذاکره نشان می‌دهد که ظرفیت جنگیدن آن به‌طور کامل از بین نرفته است.

در مرحلهٔ اول، ایران از مهمات ارزان و سریع برای اشباع سیستم‌های دفاع هوایی استفاده کرد و سپس حملات موشکی بالستیک و مافوق صوت را آغاز کرد، و نه‌تنها به اهداف نظامی اسرائیل، بلکه به پایگاه‌ها، بنادر، مراکز فرماندهی و کنترل، رادارهای دفاع هوایی و باتری‌های موشکی ایالات متحده در منطقه نیز خسارات جدی وارد کرد. ایران با انداختن بار جنگ بر دوش کشورهای ثروتمند عرب خلیج فارس و هدف قرار دادن آن‌ها به این بهانه که آن‌ها به‌طور غیرمستقیم یا مستقیم از حملات ایالات متحده حمایت می‌کنند، زمینه را برای تبدیل پیامدهای جنگ به یک بحران جهانی و فشار بر ایالات متحده و اسرائیل فراهم کرد.

تاب‌آوری غیرمنتظرهٔ ایران

با نگاهی به بُعد نظامی جنگ، به‌نظر می‌رسد ایران مقاومتی بسیار قوی‌تر از آنچه انتظار می‌رفت نشان داده است. در هفتهٔ اول جنگ، به‌نظر می‌رسد ایران به برخی از اهداف خود دست یافته است. ایران از موج اول حملات قدرتمندترین ناوگان هوایی جهان جان سالم به‌در برد، برخی از سیستم‌های راداری را در کشورهای خلیج فارس و اسرائیل از کار انداخت، ائتلاف مهاجم را مجبور کرد تا ذخایر گران‌قیمت موشک‌های دفاع هوایی خود را تخلیه کند و عملاً تنگه هرمز را بست که به‌طور جدی بر جریان انرژی جهانی تأثیر گذاشت.

ایران در این فرآیند یک استراتژی تدریجی را اجرا کرد. ایالات متحده در ابتدا با استفاده ایران از موشک‌ها و پهپادهای کم‌هزینه، با یک جنگ فرسایشی طولانی‌مدت علیه برتری هوایی اسرائیل روبرو شد. ایران با ترکیب تجربه و آمادگی‌هایی که طی ۴۶ سال گذشته از سال ۱۹۸۰ به‌دست آورده بود، با تجربهٔ جنگ ۱۲ روزه که در ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ آغاز شد، و از همه مهم‌تر با فناوری و کمک نظامی روسیه و چین، به افزایش قابل توجه نیرو دست یافته است. لازم به ذکر است که ایران استراتژی دفاعی خود را تحت روان‌شناسی محاصره‌ای، که تقریباً نیم قرن ادامه داشته است، تدوین کرده و برای احتمال مداخلهٔ مداوم خارجی آماده شده است.

تجربهٔ هشت سالهٔ جنگ ایران و عراق، تاب‌آوری سیستم نظامی ایران را افزایش داد. در طول آن جنگ، ایران مجبور بود تحت تحریم‌های سنگین بجنگد و بنابراین استراتژی جنگ نامتقارن خود را توسعه داد. در این زمینه، پایگاه‌های موشکی زیرزمینی UHPC (بتن فوق مقاوم) که تعداد آن‌ها حدود ۱۵۰ عدد تخمین زده می‌شود، از جمله مهم‌ترین دارایی‌های استراتژیک ایران هستند. از سوی دیگر، نباید فراموش کرد که ایران نمایانگر تمدنی با تقریباً سه هزار سال سنت دولتی است. چنین جوامعی اغلب در مواجهه با حملات خارجی، به‌جای تجزیه، تمایل به اتحاد دارند. در واقع، این تمایل از همان روزهای اول جنگ در جامعه ایران قابل مشاهده بوده است.

مشکل لجستیکی ایالات متحدهٔ آمریکا

هفتهٔ اول کارزار علیه ایران نشان می‌دهد که جنگ‌های مدرن چقدر پرهزینه و ناپایدار شده‌اند. طبق منابع آزاد آمریکایی، هزینهٔ چهار روز اول حملات تقریباً به ۱۱ میلیارد دلار رسیده است. این مبلغ شامل استقرار بیش از ۱۲ کشتی جنگی و تقریباً ۱۰۰ هواپیما که از پایگاه‌های ایالات متحده و اروپا به غرب آسیا منتقل شده‌اند، و همچنین ۵/۷ میلیارد دلار هزینه برای موشک‌های رهگیر دفاع هوایی و ۳/۴ میلیارد دلار هزینه برای بمب‌ها و سایر مهمات می‌شود. این ارقام شامل هزینه‌های پرسنلی، هزینه‌های آموزشی یا استفاده از دارایی‌های استراتژیک در منطقه نمی‌شود.

علاوه بر این، هزینه تجهیزات نظامی از دست رفته یا آسیب دیده توسط ایالات متحده در طول هفتهٔ اول جنگ تقریباً ۳ میلیارد دلار تخمین زده می‌شود. این خسارات شامل خسارت به سه رادار دفاع موشکی AN/TPY ـ 2 (که یکی از آن‌ها به‌طور کامل نابود شده است)، سه تا چهار جت جنگنده F ـ 15E Strike Eagle، چهار پهپاد MQ ـ 9 Reaper و یک رادار هشدار اولیه AN/FPS ـ 132 در قطر می‌شود. علاوه بر این، گزارش شده است که بسیاری از رادوم‌های SATCOM ( ارتباطات ماهواره‌ای ) و SIGINT ( اطلاعات سیگنال‌ها ) در جریان حملات به تأسیسات ایالات متحده در کویت، بحرین، و قطر نابود شده‌اند.

با این حال، مشکل استراتژیک واقعی جنگ، خودِ تلفات نیست، بلکه ظرفیت تولید مهمات است. طبق تحلیل‌های مختلف، موشک‌های رهگیر به‌سرعت در عملیات دفاع هوایی ایالات متحده علیه ایران مصرف می‌شوند و بحث به‌طور فزاینده‌ بر سر این است که آیا ذخایر موجود برای یک جنگ طولانی مدت کافی خواهد بود یا خیر. وضعیتی که پدیدار می‌شود، به‌ویژه در مورد موشک‌های رهگیر SM ـ 2، SM ـ 3 و SM ـ 6، که در سیستم‌های پاتریوت PAC ـ 3، THAAD و Aegis استفاده می‌شوند، نشان می‌دهد که جنگ مدرن نه‌تنها رقابت فناوری، بلکه رقابت ذخایر و ظرفیت تولید نیز هست.

استفاده ایران از موشک‌های بالستیک و تعداد زیادی پهپاد کامیکازه، این سیستم‌های دفاعی را به یک جنگ فرسایشی می‌کشاند. استفاده از رهگیرهای چند میلیون دلاری علیه سیستم‌های تهاجمی بسیار ارزان، سؤالات جدی در مورد پایداری در بخش دفاعی ایجاد می‌کند. تعداد زیادی از موشک‌های رهگیر THAAD، پاتریوت و SM ـ 3 در مدت زمان کوتاهی برای رهگیری حملات ایران مورد استفاده قرار گرفتند. این وضعیت منجر به کاهش سریع ذخایر موشک‌های رهگیر متعلق به ایالات متحده و متحدانش شده است. از آنجایی که تولید این موشک‌ها هم محدود و هم گران است، جایگزینی ذخایر در مدت زمان کوتاه بسیار دشوار است.

در عین حال، زیرساخت‌های راداری و هشدار اولیه که برای عملکرد سیستم‌های پدافند هوایی حیاتی هستند، نیز به اهداف حملات ایران تبدیل شده‌اند. آسیب به زیرساخت‌های حس‌گر، اثربخشی سیستم‌های دفاعی را به‌میزان قابل‌توجهی کاهش می‌دهد. به همین دلیل، نیروی دریایی ایالات متحده و نیروهای متحد در منطقه در حال ایجاد یک نظم لجستیکی جدید برای تکمیل ذخایر پدافند هوایی خود هستند. تعداد قابل‌توجهی از ناوشکن‌ها و رزم‌ناوهای فعال در خلیج فارس برای بارگیری مجدد مهمات به هند یا دیگو گارسیا منتقل می‌شوند. این بدان معنا است که کشتی‌ها تقریباً هفت روز منطقه را ترک خواهند کرد. همچنین به‌طور فزاینده‌ای آشکار است که این سیستم‌ها ممکن است در برابر موشک‌های مافوق صوت ایران ناکافی باشند.

از سوی دیگر، اعتقاد بر این است که ذخایر مهمات دوربرد دقیق ایالات متحده به سطح بحرانی نزدیک می‌شود. مهمات اصلی مورد استفاده ایالات متحده علیه ایران، موشک کروز تاماهاوک است که از کشتی‌های جنگی و زیردریایی‌ها با برد تقریبی ۹۰۰ مایل دریایی پرتاب می‌شود و موشک کروز مشترک هوا به زمین JASSM است که از هواپیما با برد تقریبی ۶۰۰ مایل دریایی پرتاب می‌شود. طبق منابع آزاد، ذخایر قابل استفاده تاماهاوک ایالات متحده ممکن است به حدود ۲۰۰۰ تا ۲۵۰۰ موشک کاهش یافته باشد. تخمین زده می‌شود که ذخایر JASSM حدود ۳۰۰۰ موشک باشد. به‌طور خلاصه، ایالات متحده ممکن است حدود ۵۰۰۰ موشک کروز دوربرد باقی مانده داشته باشد.

حتی این ذخایر برای یک عملیات هوایی طولانی مدت علیه کشور بزرگی مانند ایران محدود است. علاوه بر این، ایالات متحده باید همین مهمات را برای بازدارندگی در برابر قدرت‌های بزرگی مانند روسیه و چین ذخیره کند. در چنین درگیری، اعتقاد بر این است که این ذخایر می‌توانند تنها در عرض چند روز به پایان برسند.

به‌همین دلیل، باید انتظار داشت که ایالات متحده به‌جای موشک‌های کروز گران‌قیمت و محدود، به‌طور فزاینده‌ به بمب‌های گلاید ارزان‌تر JDAM (مهم‌ترین نوع مهمات حملهٔ مستقیم مشترک) روی آورد. با این حال، برای استفاده از این بمب‌ها، هواپیما باید تا فاصلهٔ تقریبی ۳۰ تا ۴۰ مایل دریایی به هدف نزدیک شود که این امر خطر مواجهه خلبانان را به‌میزان قابل‌توجهی افزایش می‌دهد.

این احتمال وجود دارد که ایران بخش‌هایی از شبکه پدافند هوایی خود را در مناطق بحرانی حفظ کرده باشد و آن را در مرحله اول جنگ به‌طور کامل مستقر نکرده باشد. هدف ممکن است فعال کردن این سیستم‌ها در مرحله‌ای باشد که هواپیماهای آمریکایی و اسرائیلی مجبور به تکیه بر مهمات کوتاه‌برد هستند. تاکنون، ایران ممکن است در سرنگونی موشک‌های دوربرد شلیک شده از دوردست مشکل داشته باشد، اما خود هواپیماها اهداف بسیار آسیب‌پذیرتری هستند.

یکی دیگر از حوزه‌های حیاتی، تولید مواد منفجره است. همچنین مشکل تولید در مورد مواد منفجره پرانرژی مانند RDX و HMX وجود دارد که تقریباً در تمام کلاهک‌های مدرن در ایالات متحده یافت می‌شوند. در حالی که ایالات متحده در طول جنگ جهانی دوم روزانه نیم میلیون تن مواد منفجره را در ده خط تولید تولید می‌کرد، امروزه تنها با دو خط تولید فعالیت می‌کند.

با مشاهده این تصویر منفی، دولت ترامپ همچنان به برگزاری جلسات جدید با شرکت‌های صنایع دفاعی ادامه می‌دهد تا تولید را تسریع کند. در پایان هفتهٔ اول جنگ، ترامپ با مدیران شرکت‌های BAE Systems، بوئینگ، هانیول آئرواسپیس، L3Harris، لاکهید مارتین، نورثروپ گرومن و ریتیون دیدار کرد و اعلام کرد که توافق‌هایی برای افزایش سریع تولید سلاح‌های پیشرفته حاصل شده است.

اگرچه دولت آمریکا استدلال می‌کند که ذخایر مهمات میان‌مدت کافی است، اما به‌طور فزاینده‌ای آشکار می‌شود که اگر جنگ طولانی شود، عامل تعیین‌کننده نه قدرت نظامی، بلکه ظرفیت تولید، به عبارت دیگر، توانایی لجستیکی، خواهد بود.

تأثیر استراتژی ایران بر انرژی و تجارت دریایی

در حالی که ایران با تلاش فراوان مستقیماً اسرائیل را هدف قرار می‌دهد، راهبردی را نیز اجرا می‌کند که زیرساخت‌های نظامی و اقتصادی ایالات متحده در منطقه را هدف قرار می‌دهد. پایگاه‌های آمریکایی، تأسیسات انرژی و زیرساخت‌های لجستیکی در کشورهای خلیج فارس در مرکز این حملات قرار دارند. حملات ایران به اهداف انرژی و اقتصادی، به سرعت بُعد ژئواکونومیک جنگ را افزایش داده است.

قبل از حمله، قیمت نفت حدود ۷۳ دلار بود. یک هفته بعد به ۹۳ دلار رسید. در پایان هفته اول جنگ به ۱۲۰ دلار رسید. با این حال، این ممکن است تنها آغاز باشد. تقریباً یک پنجم تجارت نفت و محموله‌های LNG جهان از تنگهٔ هرمز عبور می‌کند. اگرچه ایران رسماً این گذرگاه را نبسته است، اما این تنگه به‌دلیل خطرات بسیار بالا عملاً غیرقابل استفاده شده است. کشتی‌هایی که در خلیج فارس گرفتار شده‌اند به‌دلیل مشکلات بیمه و نگرانی‌های ایمنی برای خدمه نمی‌توانند از آن خارج شوند. بیش از ۲۰۰ نفتکش VLCC (حامل نفت خام بسیار بزرگ) در حال حاضر در خلیج فارس سرگردان هستند.

اگر این وضعیت ادامه یابد، طبق برخی سناریوها، قیمت نفت ممکن است به بالای ۱۵۰ دلار برسد. به‌طور مشابه، تعلیق صادرات LNG قطر پس از حملات موشکی به تأسیسات تولیدی آن، تأثیر مشابهی داشته است.

فقدان منابع انرژی قطر، که اروپا به‌شدت به آن وابسته است، همراه با از دست دادن گاز روسیه، وضعیت بسیار وخیمی را ایجاد می‌کند. این بحران در بازار انرژی همچنین ممکن است فشار زیادی بر سیستم مالی جهانی وارد کند. صندوق‌های سرمایه‌گذاری که تقریباً ۲۲۰ تریلیون دلار دارایی را مدیریت می‌کنند، در سیستم مالی جهانی فعالیت می‌کنند. اگر حتی بخش کوچکی از این صندوق‌ها به سمت بازارهای انرژی حرکت کنند، می‌تواند منجر به افزایش بسیار شدید قیمت نفت شود.

افزایش قیمت انرژی مستقیماً بر فعالیت اقتصادی در اقتصادهای مدرن تأثیر می‌گذارد، زیرا تقریباً هر بخش ــــ از تولید صنعتی گرفته تا حمل و نقل ــــ به انرژی هیدروکربنی وابسته است. در عین حال، اختلال در تجارت در خلیج فارس بر تأمین سوخت جت و سوخت‌های دریایی مورد استفاده در صنعت هوانوردی و ناوگان تجاری تأثیر منفی می‌گذارد. تعطیلی تأمین سوخت بانکر مستقر در خلیج فارس، اختلالات جدی ایجاد خواهد کرد.

طبق گزارش سازمان بین‌المللی دریانوردی، تقریباً ۲۰ هزار دریانورد در حال حاضر در تنگهٔ هرمز گرفتار شده‌اند. تعداد کشتی‌های کانتینری که مجبور به تغییر مسیر خود یا منتظر ماندن در منطقه شده‌اند، به ۱۷۰ رسیده است. اختلال در ترافیک در تنگه هرمز مستقیماً بر ترافیک هفتگی کانتینری ۶۵۰ هزار TEU در خلیج فارس تأثیر می‌گذارد. بزرگ‌ترین خطوط کانتینری جهان ــــ MSC Maersk، CMA CGM و Hapag ـ Lloyd ــــ تمام عملیات خود را در تنگهٔ هرمز به‌حالت تعلیق درآورده‌اند.

این تحول ممکن است نه‌تنها بازارهای انرژی، بلکه زنجیره‌های تأمین جهانی را نیز تحت تأثیر قرار دهد. خطرات جدی ایمنی و روانی برای دریانوردانی که در کشتی‌ها سرگردان هستند، وجود دارد. تأمین آب شیرین، غذا و سوخت ممکن است به‌زودی به یک مشکل اساسی تبدیل شود. کاپیتان‌ها و افسران حاضر در پل فرماندهی مسؤولیتی عظیم را برعهده دارند.

تغییر موازنه‌های ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیکی جهانی

حملهٔ آمریکا به ایران نشان‌دهندهٔ یک اشتباه استراتژیک است. ایران از نظر جغرافیایی کشوری بسیار دشوار است. جمعیت آن تقریباً ۹۰ میلیون نفر است و بیشتر قلمرو آن کوهستانی است. به‌همین دلیل، حتی اگر ترامپ آن را در نظر بگیرد، عملیات زمینی علیه ایران از نظر نظامی واقع‌بینانه نیست. علاوه بر این، ایالات متحده فاقد نیروی انسانی و حمایت سیاسی لازم برای حمله به ایران است.

از سوی دیگر، به‌نظر می‌رسد ایران برای یک جنگ طولانی‌مدت بسیار آماده‌تر است. یکی دیگر از پیامدهای مهم جنگ، تغییر در موازنه‌های اقتصادی جهانی است. کشورهای خلیج فارس مدت‌ها است که به‌عنوان مناطق امن برای سرمایه‌گذاری تلقی می‌شوند. با این حال، اگر این تصور ایجاد شود که ایالات متحده نمی‌تواند از این کشورها محافظت کند، سرمایه‌ای که به منطقه سرازیر می‌شود نیز ممکن است در معرض خطر قرار گیرد. در عین حال، کشورهای آسیایی ممکن است شروع به جست‌وجوی منابع جایگزین امنیت انرژی کنند. بحران انرژی خطرات جدی ویژه‌ای را برای اروپا ایجاد می‌کند.

در سال‌های اخیر، اروپا با فاصله گرفتن از منابع انرژی روسیه بحران انرژی خود را ایجاد کرده است. سیاست تعطیلی نیروگاه‌های هسته‌ای و روی آوردن به واردات پرهزینه گاز طبیعی مایع (LNG)، اقتصاد اروپا را بسیار شکننده‌تر کرده است. جنگ ایران ممکن است این آسیب‌پذیری را بیشتر افزایش دهد.

برخی از اقتصاددانان معتقدند که اقتصاد اروپا می‌تواند از رکود به رکود بزرگ تغییر کند و قیمت بالای انرژی حتی ممکن است خطر ابرتورم را افزایش دهد. اگر اوراق قرضه دولتی اروپا توسط سرمایه‌گذاران بین‌المللی فروخته شود، نرخ بهره می‌تواند به‌طرز چشمگیری افزایش یابد و یک بحران مالی جدی پدیدار شود.

با بحران ایران، چین ممکن است همکاری انرژی خود را با روسیه افزایش دهد، در حالی که کشورهایی مانند ژاپن و کره جنوبی ممکن است تلاش کنند وابستگی خود را به غرب آسیا کاهش دهند. این روند می‌تواند بار دیگر جهان را به دو بلوک اقتصادی تقسیم کند. در یک طرف ممکن است ایالات متحده و اتحاد سنتی غرب و در طرف دیگر روسیه، چین و کشورهای بریکس قرار داشته باشند.

اگرچه بحث‌هایی در مورد گشودن «جبههٔ شمالی» جنگ از طریق گروه‌های کُرد مطرح شده است، اما ترامپ اخیراً از این گزینه صرف‌نظر کرده است. در این زمینه، استفاده از گروه‌های کُرد توسط ایالات متحده علیه ایران می‌تواند یک خطر امنیتی جدی برای ترکیه باشد. ایران نیز این احتمال را تشخیص داده و موضعی قاطع علیه سازمان‌هایی مانند پژاک اتخاذ کرده است.

توازن قومی در شمال غربی ایران نیز نقش مهمی در این فرآیند ایفا خواهد کرد. شایان ذکر است که تظاهرات در تبریز به شیوه‌ای مثبت بر هویت ترکی تأکید کرد. مهم‌ترین مسأله برای ترکیه حفظ ثبات منطقه‌ای است. تحریک آذربایجان به درگیری با ایران اشتباه دیگری خواهد بود.

اگرچه گفته شد که پهپادهای ارسالی به نخجوان توسط ایران ارسال نشده‌اند، اما اظهارات علی‌اف بسیار مشکل‌ساز بود. برنامه‌های آمریکا و اسرائیل برای اتحاد آذربایجان ــــ که از نظر جغرافیایی بین روسیه و ایران قرار دارد ــــ با آذربایجان ایران ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد. باید در نظر داشت که بخش قابل‌توجهی از نخبگان سیاسی در ایران را ترک‌های آذربایجانی تشکیل می‌دهند.

در چنین سناریویی، نباید انتظار داشت که ترکیه، به‌عنوان عضوی از ناتو، در جنگ شرکت کند و علیه ایران بجنگد. اگرچه طبق گزارش‌ها، برنامه‌های جایگزینی در این راستا تهیه شده است، اما آنکارا بسیار باتجربه‌تر از آن است که در چنین دامی بیفتد.

ناوهای هواپیمابر آمریکا در خلیج فارس

تصمیم ایالات متحده برای انتقال گروه ناو هواپیمابر خود در مدیترانه (یو اس اس جرالد فورد) از طریق دریای سرخ به‌سمت خلیج فارس نیز باید در نظر گرفته شود. اگرچه عبور از دریای سرخ به‌دلیل حوثی‌ها خطراتی دارد، اما ایالات متحده ممکن است به‌دلایل مختلف این ریسک را بپذیرد.

دلیل اول می‌تواند ایجاد یک معماری عملیات هوایی باشد که قادر به اعمال فشار بر ایران از جهات مختلف، حتی از فواصل دور باشد. اگر ناوهای هواپیمابر به‌طور هم‌زمان در دریای عرب، دریای سرخ، و شرق مدیترانه مستقر شوند، ایران می‌تواند از چندین جبهه تحت فشار قرار گیرد.

احتمال دوم این است که هواپیماهایی که از این ناوها عملیات انجام می‌دهند، ممکن است پشتیبانی هوایی از راه دور را برای اسرائیل فراهم کنند. ماموریت‌های گشت هوایی رزمی که توسط هواپیماهای ناوهای هواپیمابر آمریکایی انجام می‌شود، می‌تواند با ارائهٔ پشتیبانی هشدار اولیه، بار اسرائیل را کاهش دهد.

احتمال سوم، بازدارندگی به‌جای حمله مستقیم است. ایالات متحده اغلب از ناوهای هواپیمابر به‌عنوان ابزاری برای فشار روانی و نمایش قدرت استفاده می‌کند.

با این حال، ناوهای هواپیمابر نمی‌توانند از نزدیک به سواحل ایران نزدیک شوند. قابلیت‌های ایران در موشک‌های بالستیک، زیردریایی‌ها، موشک‌های کروز و پهپادها تهدیدهای جدی برای چنین دارایی‌های دریایی بزرگ محسوب می‌شود.

احتمال دیگر این است که اگر حوثی‌ها (انصارالله) به‌طور کامل وارد جنگ شوند و تنگهٔ باب المندب به شیوه‌ای مشابه هرمز بسته شود، و در نتیجه تجارت دریایی از منطقه هند و اقیانوس آرام قطع شود، عملیات نظامی علیه یمن نیز می‌تواند مورد بررسی قرار گیرد.

گزینهٔ دیگر این است که گروه ضربت ناو هواپیمابر لینکلن را کنار گذاشته و کشتی‌های اسکورت آن ــــ به‌ویژه آن‌هایی که ذخایر مهمات خود را تمام کرده‌اند ــــ را برای تأمین مجدد به دیگو گارسیا یا بنادر هند اعزام کند.

نتیجه‌گیری

در زمان نگارش این سطور، جنگ هفته اول خود را به پایان رسانده است. ایالات متحده و اسرائیل به پیروزی سریع و قاطعی که انتظار داشتند، دست نیافته‌اند. این درگیری به‌تدریج، به‌جای یک عملیات کوتاه مدت، به یک جنگ طولانی و طاقت فرسا تبدیل می‌شود.

این وضعیت، دولت واشنگتن را به جست‌وجوی یک داستان موفقیت جدید که بتوان آن را به عموم ارائه داد، سوق می‌دهد. اظهارات اخیر ترامپ مبنی بر این‌که «سقوط کوبا اکنون فقط مسألهٔ زمان است» در این زمینه قابل توجه است. عدم دستیابی به نتیجهٔ سریع در جبهه ایران ممکن است باعث جست‌وجوی یک پیروزی نمادین و سریع علیه یک هدف ضعیف‌تر شده باشد.

علی‌رغم روایت‌های ارائه شده توسط هگزت و ترامپ، واقعیت در عمل متفاوت به‌نظر می‌رسد. ایران مدت‌ها است که برای یک جنگ فرسایشی آماده شده است و تنگهٔ هرمز در مرکز استراتژی آن قرار دارد.

اگرچه ایالات متحده و اسرائیل در مرحلهٔ دوم جنگ از قدرت آتش شدید استفاده کرده و پناهگاه‌های زیرزمینی ایران را هدف قرار داده‌اند، اما دستیابی به نتایج قاطع آسان به‌نظر نمی‌رسد. ایران، با تکیه بر این ساختار دفاعی عمیق، قصد دارد جنگ را طولانی‌تر کرده و هزینه‌های نظامی، اقتصادی و سیاسی را برای طرف مقابل افزایش دهد.

علاوه بر این، این واقعیت که ایالات متحده تاکنون هزاران مهمات دقیق استفاده کرده است، با توجه به چرخه‌های تولید طولانی مورد نیاز برای جایگزینی این سلاح‌ها، مشکل دیگری را در مورد پایداری جنگ ایجاد می‌کند.

علاوه بر این، نباید احتمال کشیده شدن ناتو به جنگ از طریق آذربایجان و ترکیه از طریق عملیات‌های پرچم دروغین را نادیده گرفت. با این حال، افکار عمومی جهان به‌طور فزاینده‌ علیه وقایع غزه و علیه سیاست‌های ایالات متحده، که بیشتر و بیشتر به زور و اجبار متکی است، واکنش نشان می‌دهد.

حتی اگر دولت‌ها تحت فشار تصمیم بگیرند، حمایت عمومی به‌تدریج ضعیف خواهد شد. افزایش انتقادات در اسپانیا و بررسی خروج اندونزی از کمیتهٔ صلح غزهٔ ترامپ، نشانه‌های اولیه این روند هستند. قیام شیعیان، که در بحرین آغاز شده است، را نیز باید با دقت دنبال کرد.

در نتیجه، نباید انتظار داشت که ایران به‌سرعت تسلیم شود. بحران هرمز صرفاً یک نوسان بازار نیست که بر قیمت نفت تأثیر می‌گذارد، بلکه یک شوک واقعی در عرضه است که شریان اصلی لجستیکی سیستم انرژی جهانی را هدف قرار داده است.

بنابراین، جنگ ایران را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان یک درگیری منطقه‌ای در نظر گرفت. این یک نقطهٔ عطف تاریخی است که می‌تواند تأثیراتی عمیق بر بازارهای انرژی، سیستم مالی و توازن قدرت جهانی داشته باشد.

آنچه امروز در ایران می‌گذرد نه‌تنها یک جنگ است، بلکه منادی دردناک دوران جدیدی است که در آن هژمونی غرب در حال فروپاشی است و جهان به‌تدریج به‌سمت یک نظم چندقطبی حرکت می‌کند.

ایران نه‌تنها برای خودش، بلکه برای جنوب جهان و برای کشورهایی که با استعمار مخالفند، مقاومت می‌کند.

ــــــــــــــــــــ
* دریاسالار جم گوردنیز،  نویسنده، متخصص ژئوپلیتیک، نظریه‌پرداز و خالق دکترین «وطن آبی ترکیه» (ماوی وطن). او به‌عنوان رئیس دپارتمان استراتژی و سپس رئیس بخش طرح‌ها و سیاست‌ها در ستاد نیروهای دریایی ترکیه خدمت کرده است. او به‌عنوان وظایف رزمی خود، بین سال‌های ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ به‌عنوان فرمانده گروه کشتی‌های آبی ـ خاکی و ناوگان مین خدمت کرده است. او در سال ۲۰۱۲ بازنشسته شد. او در سال ۲۰۲۱ بنیاد «وطن آبی» حمید ناجی را تأسیس کرد. او کتاب‌های متعددی در زمینه ژئوپلیتیک، استراتژی دریایی، تاریخ دریایی و فرهنگ دریایی منتشر کرده است. او همچنین عضو افتخاری ATASAM است. او عضو پژوهشی مرکز تحقیقات جهانی شدن (CRG) است.

منبع: گلوبال ریسرچ، ۱۱ مارس ۲۰۲۶
https://www.globalresearch.ca/the ـ iran ـ war ـ breaking ـ point ـ global ـ order/۵۹۱۸۵۷۷

 

 




موزاییکِ مرگ با هزار زخم

نویسنده: پپه اسکوبار ــ 

این یک جنگ فرسایشیِ ساختاریافته است. و فیلم‌نامهٔ آن در تهران نوشته شده است.

دفاع موزاییکیِ غیرمتمرکز ایران ــــ نام رسمی این دکترین ــــ به‌طور مداوم و شبانه‌روزی در حال اصلاح و به‌روزرسانی است: این همان استراتژی بلندمدت سپاه پاسداران برای وارد کردن «مرگ با هزار زخم» است؛ راهبردی که هدف آن به‌تدریج خون‌گیری از امپراتوری هرج‌ومرج است.

بیایید در کانال‌های به‌هم‌پیوسته‌ای که این باتلاق ساختهٔ امپراتوری هرج‌ومرج ــــ امپراتوری‌ای غیرقانونی، شکست‌ناپذیر در میدان و فاجعه‌بار از نظر راهبردی ــــ را دربر گرفته‌اند، پیش برویم.

تاب‌آوری موزاییکی ایران و استراتژی بلندمدت آن؛ وسوسهٔ آن فرقهٔ مرگبار در غرب آسیا برای رفتن به سمت سلاح هسته‌ای؛ نزدیک شدن جهنم اجتناب‌ناپذیر رهگیرهای موشکی؛ تلاش بی‌وقفهٔ چین برای کنار گذاشتن نظم قدیم (انباشت طلا و فروش دلارها)؛ پیشرفت بریکس در ایجاد یک سیستم مالی موازی؛ و فروپاشی دولت‌های تابع آمریکا در عرض‌های جغرافیایی مختلف ــــ همهٔ اینها در حال تسریع یک بازتنظیم رادیکال نظام جهانی هستند.

و سپس ولادیمیر پوتین است که تقریباً به‌طور گذرا و گویی در حاشیه، اعلام می‌کند که شاید در نهایت هیچ گاز روسی برای فروش به اتحادیهٔ اروپا باقی نماند:

شاید منطقی‌تر باشد که خودمان عرضهٔ گاز به اتحادیهٔ اروپا را متوقف کنیم و به بازارهای جدید برویم و در آنجا جایگاه پیدا کنیم… باز هم تأکید می‌کنم: این موضوع انگیزهٔ سیاسی ندارد. اما اگر قرار است آن‌ها در یک یا دو ماه آینده بازار را به روی ما ببندند، شاید بهتر باشد همین حالا خارج شویم و روی کشورهایی تمرکز کنیم که شرکای قابل اعتمادی هستند. با این حال، این هنوز یک تصمیم نیست. فقط دارم با صدای بلند فکر می‌کنم. از دولت می‌خواهم همراه با شرکت‌های ما این موضوع را بررسی کند.

صدراعظم درماندهٔ آلمان از «کالیگولا»ی جدید اجازه خواست تا آلمان بتواند نفت روسیه را بخرد. او اجازه گرفت. اما شاید اصلاً چیزی برای خرید باقی نمانده. این یک جنگ انرژی است، و اتحادیهٔ اروپا بار دیگر حتی در حد یک گدای بی‌خانمان هم ظاهر نمی‌شود. نه گاز قطر، نه نفت و گاز روسیه. حالا برگردید به جنگ بی‌پایانِ مورد علاقهٔ ناتو.

بمباران خط لولهٔ پترو ـ دلار شورای همکاری خلیج فارس

بلافاصله پس از حملهٔ «قطع سر» در شنبهٔ گذشته علیه رهبر انقلاب آیت‌الله خامنه‌ای، ایران به فرماندهی و کنترل غیرمتمرکز و شبکه‌ای از سلول‌ها با طرح جانشینی چهارسطحی روی آورد و رگبارهای بی‌وقفه‌ای از موشک‌های قدیمی‌تر و کندتر و پهپادهای فداکارانه را برای مصرف کردن سامانه‌های پاتریوت و تاد (THAAD) در مقیاس صنعتی به‌کار گرفت. با این اقدام، ایران از همان روز نخست جنگ قواعد بازی را تغییر داد.

هرکسی که ضریب هوشی‌اش از دمای اتاق بیشتر باشد می‌داند که استفاده از سه موشک پاتریوت ــــ با هزینهٔ مجموع ۹/۶ میلیون دلار ــــ برای مقابله با یک موشک بالستیک فداکارانهٔ ایرانی کاملاً ناپایدار است.

بنابراین عجیب نیست که تنها پس از چهار روز جنگ سندیکای اپستین علیه ایران، نظام مالی جهانی کاملاً دیوانه شود. در عرض چهار روز ۳/۲ تریلیون دلار تبخیر شد ــــ و این روند ادامه دارد.

تنگهٔ هرمز عملاً بسته شده است ــــ مگر برای کشتی‌های روسی و چینی. دست‌کم ۲۰ درصد از نیاز نفتی جهان دیگر در حال جابه‌جایی نیست. کل تولید گاز طبیعی مایع قطر متوقف شده است ــــ بدون هیچ چشم‌اندازی برای ازسرگیری. دومین میدان بزرگ نفتی عراق نیز تعطیل شده است.

و با این حال «کالیگولا»ی بی‌ثبات با صدای بلند اعلام می‌کند که جنگی که قرار بود فقط یک آخر هفته طول بکشد ممکن است پنج هفته ادامه یابد، و دیگر دلقک‌های نظامی ـ صنعتی پنتاگون حتی از ادامهٔ آن تا سپتامبر صحبت می‌کنند.

با قرار دادن منافع آمریکا در سراسر شورای همکاری خلیج فارس ــــ نه فقط پایگاه‌های نظامی ــــ به‌عنوان اهداف مشروع، ایران یک بمب ساعتی کار گذاشت. این یک حملهٔ مستقیم به پترو ـ دلار است (که پکن بی‌صدا از آن خشنود است). تهران قطعاً پیش‌بینی کرده بود که واکنش زنجیره‌ای فوراً آغاز خواهد شد ــــ تا جایی که وحشت مالی به مقدمه‌ای برای یک رکود بزرگ جهانی جدید تبدیل شود.

بدون نفت، و بدون دفاع مؤثر شورای همکاری خلیج فارس در برابر موشک‌ها و پهپادهای ایران، دیگر سیل پول‌های جعلی وال‌استریت نیز وجود نخواهد داشت. حباب هوش مصنوعی در نهایت با سرمایه‌گذاری‌های کشورهای خلیج فارس تأمین مالی می‌شود. بمباران جدید «پایپلاینستان» از نوع نورد استریم نیست: این بمباران خط لولهٔ پترو ـ دلار شورای همکاری خلیج فارس است.

فروپاشی مدل تجاری امپراتوری هرج‌ومرج

این یک جنگ ناامیدانه برای نجات پترو ـ دلار است. کشوری مانند ایران ــــ یک قدرت بزرگ انرژی ــــ که خارج از سیستم پترو ـ دلار تجارت کند، بدترین کابوس این سیستم است؛ به‌ویژه وقتی این روند با تلاش بریکس برای ایجاد سیستم‌های پرداخت مستقل همراه شود.

شکنندگی ساختاری عظیم کشورهای شورای همکاری خلیج فارس ــــ همسایگان ایران ــــ آن‌ها را به طعمه‌ای ایده‌آل تبدیل می‌کند. مدل اقتصادی آن‌ها بر پایهٔ پترو ـ دلار در برابر «حفاظت» مافیایی آمریکا بنا شده است؛ حفاظتی که در چهار روز نخست جنگ در شن‌های صحرا ناپدید شد.

اینجا است که ماشین جنگ نامتقارن ایران در زمان واقعی در حال ورشکسته کردن مدل اقتصادی امپراتوری هرج‌ومرج است.

نمونهٔ قطعی آن فروپاشی رؤیای زرق‌وبرق دبی است ــــ حتی بیشتر از تخریب واردشده به منافع ناوگان پنجم آمریکا در بحرین یا نابودی رادار ۱/۱ میلیارد دلاری در پایگاه هوایی العدید قطر با یک موشک بالستیک.

شکاف هماهنگ در شورای همکاری خلیج فارس ــــ که اکنون اجتناب‌ناپذیر است ــــ در نهایت به معنای پایان بازیافت پترو ـ دلار و باز شدن راه برای پترو ـ یوان یا تجارت انرژی با سبدی از ارزهای بریکس خواهد بود.

اصطلاح «کیش و مات» از واژهٔ فارسی شاه مات می‌آید، یعنی «شاه درمانده است». شاید امپراتور «کالیگولا»ی جدید هنوز نداند که برهنه است، زیرا اصلاً بلد نیست شطرنج بازی کند. اما آن‌قدر ترسیده که اکنون به‌طور ناامیدانه به‌دنبال راهی برای خروج از بحران می‌گردد.

کریدور هوایی آستراخان ـ تهران

اکنون به نقش روسیه می‌رسیم.

تمرکز باید بر کریدور هوایی آستراخان ـ تهران باشد که پر از پروازهای مخفی باری است. فرودگاه نظامی چکالوفسک نزدیک آستراخان مرکز اصلی لجستیکی این کریدور است. هواپیماهایی مانند Il-76MD ،An-124، و Tu-204-300C ــــ پوشیده با مواد خاصی که قابلیت دیده‌شدن توسط رادار را کاهش می‌دهد و آن‌ها را از سیستم‌های ردیابی غیرنظامی پنهان می‌کند ــــ به‌طور مداوم رفت‌وآمد می‌کنند.

محموله‌ها به فرودگاه مهرآباد تهران (که تعجبی ندارد اسرائیل آن را بمباران کرد)، پیام، و شهید بهشتی اصفهان می‌رسند. بخشی از این محموله‌ها نیز از طریق دریای خزر منتقل می‌شود.

همهٔ این عملیات توسط تیپ ۹۸۸ لجستیک نظامی روسیه در آستراخان هماهنگ می‌شود. محموله‌ها شامل: قطعات سامانه‌های پدافند هوایی؛ ماژول‌های هدایت راداری؛ سامانه‌های هیدرولیک پرتابگرهای موشکی؛ ماژول‌های رادار کشف دوربرد.

علاوه بر این، طبق یک پروتکل محرمانه، روسیه سامانه‌های پیشرفتهٔ جنگ الکترونیک، از جمله نسخهٔ صادراتی Krasukha-4IR، را به ایران می‌دهد که قادر است رادار پهپادهای آمریکایی را مختل کند.

همچنین ایران به‌زودی سامانه‌های کامل S-400 را مستقر خواهد کرد، که به آن اجازه می‌دهد حدود ۷۰ درصد فضای هوایی ایران را کنترل کند.

چگونه فشار اقتصادی و سیاسی غیرقابل تحمل خواهد شد

و اکنون نقش ترکیه.

دو ماه پیش، سازمان اطلاعات ترکیه (MIT) مستقیماً به سپاه پاسداران هشدار داد که جنگجویان کُرد در تلاش‌اند از عراق وارد ایران شوند. به این نکته توجه کنید: یک عضو کامل ناتو اطلاعات عملیاتی حساس را به سپاه پاسداران منتقل کرده است، درست زمانی که سندیکای اپستین برای جنگ آماده می‌شد.

دست‌کم ۱۵ میلیون کُرد در ایران زندگی می‌کنند. آخرین چیزی که آنکارا می‌خواهد، تقویت کردها در ایران است. سلطان اردوغان، با وجود سیاست‌های موازنه‌جویانهٔ بی‌پایان خود، می‌داند که نمی‌تواند مستقیماً با تهران درگیر شود. او باید میان مجموعه‌ای از منافع تعادل برقرار کند: عضویت در ناتو؛ کریدور انرژی با روسیه ــــ هچنین کریدور انرژی به غرب از طریق خط لولهٔ BTC؛ و نقش ترکیه در کریدور میانی چین

به‌همین دلیل، ماجرای موشک بالستیک ایرانی که گفته شد به سمت ترکیه شلیک شده و توسط ناتو رهگیری شده چندان جدی گرفته نشد. وزرای خارجه، هاکان فیدان و عباس عراقچی، آن را مانند افراد بالغ بررسی کردند. در مورد مسأله، مه غلیظ جنگ وجود دارد: ممکن است هدف آن موشک‌ فلج کردن پایانهٔ نفتی BTC بوده باشد و پهپادهایی که بعداً به سمت گرجستان رفتند برای ضربه زدن به ضعیف‌ترین نقطهٔ این خط لوله طراحی شده باشند.

هیچ‌یک از این موارد تأیید نشده و احتمالاً هرگز هم تأیید نخواهد شد. حتی ممکن است یک عملیات پرچم دروغین بوده باشد ــــ هرچند تهران احتمالاً علاقهٔ زیادی به قطع ۳۰ درصد از نفت مورد نیاز اسرائیل دارد.

خط لولهٔ BTC همچنان در بازی باقی می‌ماند، زیرا نفت آذربایجان را از قفقاز به ساحل مدیترانهٔ ترکیه منتقل می‌کند.

بمباران این خط لوله با استراتژی ایران برای قطع همهٔ کریدورهای انرژی که سندیکای اپستین و متحدانش را تغذیه می‌کنند کاملاً همخوانی دارد.

همراه با این خط لوله، دیگر اقدامات منطقی ایران می‌تواند شامل موارد زیر باشد: حمله به خط لوله شرق ـ غرب عربستان (که تنگهٔ هرمز را دور می‌زند)؛ حمله به پایانه‌های بارگیری نفت عراق در حریم آب‌های دریایی ایران که ۳/۵ میلیون بشکه نفت در روز از آن عبور می‌کند؛ و حمله به مرکز فرآوری نفت بقیق عربستان، که اکثر نفت خام عریستان پیش از رسیدن به ترمینال صادراتی از آن عبور می‌کند.

اگر ایران تحت فشار شدید مجبور شود به همهٔ این اهداف حمله کند، هیچ ذخیرهٔ استراتژیک نفتی در جهان قادر به جبران این کمبود نخواهد بود.

در این شبکهٔ جهنمی از کریدورهای انرژی، خطوط کشتیرانی، زنجیره‌های تأمین جهانی، امنیت دریایی و قیمت نفت افسارگسیخته، فقط دلقک‌های پنتاگون ممکن است بخواهند جنگ تا سپتامبر ادامه یابد. آسیا، اروپا و همهٔ واردکنندگان انرژی در سراسر جهان حداکثر فشار را برای کاهش تنش اعمال خواهند کرد.

با این حال استراتژی نامتقارن ایران تغییرناپذیر است: گسترش افقی جنگ و کش دادن زمان تا جایی که فشار اقتصادی و سیاسی غیرقابل تحمل شود.

ترجمهٔ ساده: این یک نمایش سریع برای تغییر رژیم توسط چند دیوانه نیست. این یک جنگ فرسایشی ساختاریافته است. و فیلمنامهٔ آن در تهران نوشته شده است.

منبع: بنیاد فرهنگ راهبردی، ۷ مارس ۲۰۲۶
https://english.10mehr.com/the-mosaic-of-death-by-a-thousand-cuts/




ایران زیر آتش: درس‌هایی که مسکو نمی‌تواند نادیده بگیرد

نویسنده: ایوان تیموفی‌یِف ــ 

پس از حملات آمریکا و اسرائیل به تهران، جهان وارد دوره‌ای سخت‌تر می‌شود.

حملات هوایی گستردهٔ اسرائیل و ایالات متحده به ایران کاملاً غیرمنتظره نبود. نیروهای ضربتی ماه‌ها در خلیج فارس در حال تجمع بودند. مذاکرات ایران و آمریکا متوقف شده بود و چشم‌انداز چندانی برای موفقیت نداشت. با این حال، کشته شدن رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنه‌ای، اعضای خانواده او, و چندین مقام ارشد ایرانی، شوک‌هایی فراتر از منطقه ایجاد کرده است.

ایران با حملات موشکی به اسرائیل و تأسیسات آمریکا در خاورمیانه پاسخ داده است. پیامدها فوری بود: اختلال در ارسال نفت در خلیج فارس و بی‌ثباتی در زیرساخت‌های مالی و حمل‌ونقل در امارات متحده عربی و قطر.

ایران ممکن است این حمله را تاب بیاورد. تهاجم زمینی بعید به‌نظر می‌رسد. اما حملات مداوم هوایی و موشکی ظرفیت صنعتی آن را تضعیف خواهد کرد، بحران اقتصادی آن را عمیق‌تر می‌کند و جمعیت آن را فقیرتر خواهد ساخت. حتی اگر تهران ضربهٔ کنونی را جذب کند، دورهای بیشتری از درگیری ممکن است در پیش باشد، مگر آن‌که هزینه‌ها برای همهٔ طرف‌ها غیرقابل تحمل شود.

برای روسیه، این بحران درس‌های سختی به همراه دارد.

درس اول: تحریم‌ها به‌ندرت مرحلهٔ پایانی هستند

ایالات متحده از سال ۱۹۷۹ ایران را تحریم کرده است. با گذشت زمان، این اقدامات گسترده‌تر، هماهنگ‌تر و هرچه بیشتر بین‌المللی شدند. واشنگتن متحدان و کشورهای ثالث را متقاعد کرد که خرید نفت ایران را محدود کنند و اجرای تحریم‌ها را از طریق شورای امنیت سازمان ملل متحد تشدید کرد.

اما تحریم‌ها هرگز به‌تنهایی به‌کار نرفته‌اند. آن‌ها با حملات نظامی، عملیات ویژه، ترور، و حملات سایبری همراه بوده‌اند. این الگو آشنا است: عراق، یوگسلاوی، لیبی، سوریه، و ونزوئلا همگی گونه‌هایی از همین فرمول را تجربه کرده‌اند.

اقدام نظامی مستقیم آمریکا و ناتو علیه روسیه به‌دلیل عامل هسته‌ای محدود شده است. اما این بازدارندگی تا حدی با حمایت نظامی گسترده از اوکراین خنثی می‌شود. نیروهای اوکراینی همچنان به خاک روسیه حمله می‌کنند. بحران‌های بیشتر در امتداد جناح شرقی ناتو، به‌ویژه در منطقهٔ بالتیک، نیز قابل رد نیست.

تحریم‌ها و زور نظامی جایگزین یکدیگر نیستند؛ اغلب به‌صورت مرحله‌ای و پشت سر هم به‌‌کار گرفته می‌شوند.

درس دوم: فشار، بلندمدت است

ایران دهه‌ها است که یک استراتژی فرسایشی را تحمل کرده است. آنچه به‌عنوان مهار اقتصادی آغاز شد، به تخریب نظامی حساب‌شده تبدیل شده است؛ حملات تکراری که برای تضعیف توانایی‌ها بدون اشغال طراحی شده‌اند.

این الگو ممکن است سیاست غرب در قبال روسیه را نیز تعریف کند. فشاری که مسکو با آن مواجه است در چند سال آینده از بین نخواهد رفت. احتمالاً از دهه‌ها سخن می‌گوییم. حتی کاهش نسبی محدودیت‌ها نیز به‌معنای لغو کامل آن‌ها نخواهد بود، به‌ویژه در مورد کنترل صادرات فناوری‌های دوکاربردی.

به‌همین ترتیب، هرگونه توقف در درگیری‌های نظامی احتمالاً موقتی خواهد بود. تشدید تنش ممکن است در شکل‌های جدید بازگردد. بنابراین، تاب‌آوری راهبردی نه یک گزینه، بلکه یک ضرورت بنیادی است.

درس سوم: امتیاز دادن تضمینی برای رفع فشار نیست

توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵، که تحت قطعنامهٔ ۲۲۳۱ شورای امنیت سازمان ملل رسمی شد، در ازای محدودیت‌هایی بر برنامهٔ هسته‌ای ایران، کاهش تحریم‌ها را وعده داد. سه سال بعد، واشنگتن از توافق خارج شد و مطالبات جدیدی مطرح کرد.

آن دوره تنفس موقتی بود.

این تجربه بر موضع مسکو در مذاکرات مربوط به اوکراین تأثیر گذاشته است. امتناع روسیه از دادن امتیازات یک‌جانبه ممکن است کسانی را که صلح فوری را به هر قیمتی ترجیح می‌دهند ناامید کند. اما سطح پایین اعتماد میان مسکو و واشنگتن، و نیز میان مسکو و کی‌یف، سازش یک‌طرفه را از نظر راهبردی خطرناک می‌سازد. تجربهٔ ایران این منطق را تقویت می‌کند.

درس چهارم: رهبران بیش از پیش هدف قرار می‌گیرند

در گذشته، تغییر رژیم اغلب پس از مداخله نظامی رخ می‌داد. اما حذف هدفمند رهبران عالی‌رتبه همیشه هدف اصلی نبود. امروز به‌طور فزاینده‌ای چنین شده است.

کشته شدن عمدی مقامات ارشد ایرانی نشان‌دهندهٔ عبور از یک آستانهٔ جدید است. روسیه به‌خوبی از آسیب‌پذیری شخصیت‌های بلندپایه آگاه است. ترورها و خرابکاری‌ها در خاک روسیه دیگر نادر نیستند.

امنیت رهبری ملی اکنون فراتر از خدمات اطلاعاتی است. این امنیت شامل سلامت ساختار ضدجاسوسی، کارآمدی دفاع هوایی، و تاب‌آوری کل سیستم نظامی نیز می‌شود. در جنگ‌های مدرن، خود رهبری نیز به میدان نبرد تبدیل شده است.

درس پنجم: بی‌ثباتی داخلی فشار خارجی را دعوت می‌کند

ایران پیش از حملات با اعتراضات داخلی قابل‌توجهی روبه‌رو بود. دشواری‌های اقتصادی و تنش‌های سیاسی انسجام اجتماعی را تضعیف کرده بود. بازیگران خارجی این ناآرامی‌ها را نشانه‌ای از آسیب‌پذیری تلقی کردند.

تاریخ نشان می‌دهد که شکاف‌های داخلی چگونه می‌توانند فروپاشی را تسریع کنند. لیبی یک نمونه است. فروپاشی اتحاد شوروی نمونه‌ای دیگر است؛ جایی که فرسایش اقتصادی و سیاسی داخلی حتی بدون تهاجم مستقیم نیز تعیین‌کننده بود.

برای روسیه، درس روشن است: ثبات داخلی نوعی امنیت راهبردی است. حکمرانی مؤثر، اصلاحات، سازوکارهای بازخورد، و اعتماد میان جامعه و دولت صرفاً آرمان‌های انتزاعی نیستند؛ بلکه سپرهایی در برابر بهره‌برداری خارجی نیز محسوب می‌شوند.

درس ششم: «شوالیه‌های سیاه» محدودیت دارند

ایران با تجارت با کشورهایی که مایل به نادیده گرفتن یا دور زدن فشارهای غرب بودند ــــ آنچه می‌توان «شوالیه‌های سیاه» نامید ــــ اثر تحریم‌ها را کاهش داد. چین، هند، ترکیه، و دیگران همچنان نفت ایران را با تخفیف خریدند.

روسیه نیز به‌طور مشابه جریان‌های تجاری خود را به سمت چین، هند و دیگر شرکا هدایت کرده است. تحریم‌ها را می‌توان از طریق تنوع‌بخشی تا حدی خنثی کرد.

اما جایگزین‌های اقتصادی به‌معنای تضمین‌های نظامی نیستند. شرکای تجاری ایران به‌طور نظامی به‌نفع آن مداخله نکرده‌اند. روسیه نیز نباید فرض کند که همکاری اقتصادی الزاماً به‌معنای تعهدات دفاعی است.

حضور نیروهای کرهٔ شمالی در منطقهٔ کورسک روسیه همچنان یک استثنا است، نه قاعده. مسکو همچنان مسؤول اصلی دفاع از خود و از متحدانش در سازمان پیمان امنیت جمعی است. تاب‌آوری اقتصادی نمی‌تواند جایگزین قدرت نظامی شود.

درس هفتم: موازنه باید معتبر باشد

ایران بی‌دفاع نیست. حملات موشکی و پهپادی آن ظرفیت و اراده‌اش را نشان می‌دهد. اقداماتی مانند تلاش برای محدود کردن عبور و مرور از تنگهٔ هرمز نشان‌دهندهٔ آمادگی برای افزایش هزینه‌ها است. با این حال، به‌نظر می‌رسد آمریکا و اسرائیل انتقام ایران را دردناک اما قابل‌تحمل ارزیابی می‌کنند.

بازدارندگی نه‌فقط به توانایی، بلکه به حساسیت دشمن نسبت به خسارت نیز بستگی دارد. در رویارویی‌های طولانی، تحمل زیان می‌تواند افزایش یابد. قرن بیستم نشان داد که چگونه تشدید سیاسی حتی در حوزهٔ هسته‌ای نیز می‌تواند محدودیت‌ها را فرسایش دهد.

روسیه ظرفیت تلافی بسیار بیشتری نسبت به ایران دارد. اما این به‌تنهایی ثبات را تضمین نمی‌کند. حریفی که محاسبه کند خسارت قابل تحمل است، ممکن است به تشدید تنش ادامه دهد. بحران ایران حال و هوای عمیق‌تری را در سیاست جهانی آشکار می‌کند: نوعی عزم تقدیرگرایانه. به‌نظر می‌رسد قدرت‌های بزرگ بیش از پیش آمادهٔ پذیرش ریسک و بی‌ثباتی هستند ــــ و این شاید نگران‌کننده‌ترین درس از همه باشد.

رویدادهای ایران یک حادثهٔ منطقه‌ای جداگانه نیستند. آن‌ها بخشی از دگرگونی گسترده‌تر در نظام بین‌الملل هستند؛ نظامی که در آن تحریم‌ها به حملات نظامی تبدیل می‌شوند، مذاکره هم‌زمان با فرسایش ادامه می‌یابد، و خود رهبری سیاسی به هدف تبدیل می‌شود.

برای روسیه، پیام جدی اما روشن است: تاب‌آوری، انسجام داخلی، بازدارندگی معتبر و صبر راهبردی بیش از آنکه ضرورت‌هایی موقتی باشند، شرایط تعیین‌کنندهٔ این عصر به شمار می‌آیند.

منبع: راشا تودی، ۵ مارس ۲۰۲۶
https://english.10mehr.com/iran-under-fire-lessons-moscow-cannot-ignore/