نوروز بر ملتی چنین دلیر خجسته باد! 

امسال بهار برای ما ایرانیان در میانۀ آتش و دود بمباران‌های دشمن زبون و شعله‌های خشم ملتی حماسه‌آفرین فرا می‌رسد که خیابان‌ها را به میعادگاه رزم علیه متجاوزان و مزدوران داخلی آن‌ها بدل کرده اند. مردم آگاه و دلاور ایران، از زن و مرد و پیر و جوان از هر زبان و آئین و مذهب و قوم، امسال در شرایطی به استقبال نوروز می روند که غریو فریادهای شبانه‌روزی‌شان بر سر دشمن، صدای انفجار  بمب‌ها را در خود خفه می‌کند. آن‌ها زیر بمباران‌های تروریستی جهانخوار، سفره‌های صدها نفری افطار و سحری در کوچه ها و خیابان‌ها پهن می‌کنند تا به جهانیان بگویند که ما ملتی از تبار مقاومت و استواری هستیم و سری نترس و دلی شیر داریم؛ ملتی دیرینه با تاریخی دیرپا که از عمق تاریخ آمده‌ایم و اکنون نیز «جان می دهیم اما خاک به دشمن نمی‌دهیم».

میلیون‌ها مشت گره‌کردۀ  مردم ایران در پهنۀ خیابان‌ها، تجلی  ارادۀ ملی شکست‌ناپذیری است که جلوۀ شکوهمند آن در طلیعۀ سال نو، گواه بر آن است که ملتی در کنار رزم آوران آفندی و پدافندی خود عزم بر آن دارد تا فارغ از جان‌های بی‌شماری که از کف می‌دهد، تمامیت سرزمینی‌اش را محفوظ بدارد تا فرزندانش در دامان طبیعت زیبای کشورش ببالند و شکوفا شوند. در آستانۀ بهار امسال جبهه‌ای سرشار از درایت و شجاعت از دل خیابان‌ها زاده می‌شود که پیروزی مردم ایران را در غلبه بر جبهۀ سراسر دنائت و خیانت مزدوران بیگانه پرست در داخل کشور، تضمین می کند.

همه‌چیز گواه بر آن است که این مردم بیدار و آگاه اجازه نخواهند داد تا نظام سیاسی ایران به‌دست بیگانه‌پرستانی بیفتد که دل به ترورهای بزدلانۀ دشمن بسته اند تا به خیال خود در فقدان رهبران داهی این کشور بر مسند قدرت تکیه زنند. مردم مصمم ایران برآنند تا این آرزوی کثیف را بر دل سیاه این بیگانه‌پرستان بگذارند و با اراده‌ای خلل‌ناپذیر رهبران جان‌فشان خود را از میانۀ آتش و دود بر جایگاه مسؤولیت‌های سیاسی و نظامی بنشانند تا ایرانِ مستقل جاودان بماند و منطقه از لوث حضور و توطئه‌های امپریالیسم آمریکا و شرارت های صهیونیست‌های انسان‌ستیز پاک شود. 

درود و افتخار بر مدافعان جان بر کف میهن! گرامی و جاودان باد یاد و نام دلاور مردانی که در قامت رهبران سیاسی و نظامی و علمی این مرز و بوم با ترور بزدلانۀ دشمن به خاک افتاده‌اند.

نوروزتان پیروز ای مردمان سربلند ایران!




انتخاب آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای به مقام رهبری جمهوری اسلامی ــــ تودهنی تاریخ‌ساز ایران به امپریالیسم و صهیونیسم

گروه «۱۰ مهر»، ۲۳ اسفند ۱۴۰۴ ــ 

بار دیگر دست‌های خونین جنایتکاران امپریالیست و صهیونیست از آستین بیرون آمد، و این بار رهبر بزرگ، انقلابی، و دوراندیش جمهوری اسلامی ایران، آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، را به شهادت رساند و مردم قهرمان ایران را از نعمت اندیشهٔ سترگ، هدایت داهیانه، و مقاومت اسطوره‌ای او محروم ساخت. بی‌تردید، نام این قهرمان بزرگ ملی ایران تا ابد بر تارک مبارزات رهایی‌بخش مردم ایران و جهان خواهد درخشید و هم‌چون مشعلی راه همهٔ مبارزان راه آزادی بشریت از یوغ امپریالیسم را روشن خواهد کرد.

هدف دشمنان از این جنایت بزرگ ضدبشری، محروم کردن مردم، و رزمندگان قهرمان ایران در جبههٔ جنگ نابرابر تحمیلی، از حضور رهبری بود که به‌رغم همهٔ مشکلات و کارشکنی‌های داخلی، به‌مدت چهار دهه کشتی انقلاب ایران را در همهٔ طوفان‌ها و گرداب‌ها هدایت کرد و ایران انقلابی را در جایگاه مورد احترام همهٔ انقلابیون راستین جهان، و عاملی کلیدی در گذار به جهان چندقطبی، قرار داد.

رهبر شهید انقلاب، چند روز پیش از شهادت خود، جنگ ۱۲ روزهٔ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، و اغتشاشات داخلی سازمان ‌داده شدهٔ پس از آن را به‌درستی یک «فتنه» و تلاشی در جهت اجرای یک «کودتا» در جمهوری اسلامی ایران خوانده بودند:

راجع به این فتنه، من در یک کلمه به شما بگویم: عزیزان من! آنچه اتّفاق افتاد، یک «کودتا» بود که شکست خورد. این‌جور نبود که فرض کنیم یک عدّه جوان یا غیر جوان در یک جایی عصبانی شدند، حرکتی کردند، اقدامی کردند، اعتراضی کردند یا اغتشاشی کردند؛ نه، بیش از این حرفها بود؛ کودتا بود، منتها این کودتا زیر پای ملّت ایران له شد….

ــــ رهبر شهید انقلاب، ۲۷ بهمن ۱۴۰۴

به‌دنبال شکست دور اول پروژهٔ براندازی نظام جمهوری اسلامی ایران از طریق جنگ ۱۲روزه و سپس اغتشاشات خشونت‌بار و خونین دی‌ماه بود که امپریالیسم و صهیونیسم تمرکز خود را روی دور بعدی «فتنه»، یعنی سازمان‌دهی یک حرکت کودتایی به‌دست سرسپردگان غرب در درون و اطراف حاکمیت از طریق ترور رهبر انقلاب و هدایت‌کنندهٔ سیاست مقاومتی جمهوری اسلامی، و سپس بیرون راندن مدافعان مقاومت از نهادهای قدرت حاکمیت در ایران، قرار دادند.

اما به‌رغم این جنایت بزرگ، این بار نیز تیر دشمن به سنگ خورد و رهبران جمهوری اسلامی و مردم ایران قاطعانه این توطئهٔ جنایت‌کارانه را در نطفه خفه کردند، و با تشدید مقاومت در جبهه‌های جنگ از یک‌سو، و انتخاب آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، فرزند مورد اعتماد و یار نزدیک رهبر شهید انقلاب، از سوی دیگر، این گفتهٔ تاریخی رهبر شهید انقلاب ایران را که «ملت ایران تسلیم‌شدنی نیست!» بار دیگر به اثبات رساندند.

نخستین پیام رهبر جدید جمهوری اسلامی به مردم ایران نیز درستی این تصمیم تاریخی مجلس خبرگان و تأیید این تصمیم از سوی توده‌های میلیونی مردم کشور را ثابت کرد. گفته‌های ایشان در این پیام تاریخی نشان داد که غیبت تحمیل شدهٔ رهبر شهید ایران تنها رویدادی فیزیکی و مادی است، و مشی و سیاست مقاومتی ایشان همچنان از سوی رهبر جدید جمهوری اسلامی ایران ادامه خواهد یافت:

برادران عزیز رزمنده! خواست توده‌های مردم، ادامه دفاع مؤثر و پشیمان‌کننده است. همچنین قطعاً همچنان از اهرم مسدود کردن تنگه هرمز باید استفاده شود. در مورد گشودن جبهه‌های دیگری که دشمن در آن تجربه ناچیزی دارد و به شدت در آن آسیب‌پذیر خواهد بود مطالعاتی صورت گرفته است و فعال‌سازی آن در صورت استمرار وضع جنگی و بنا بر رعایت مصالح صورت خواهد گرفت.

همچنین … ما کشورهای جبهه مقاومت را بهترین دوستان خود می‌دانیم و امر مقاومت و جبهه مقاومت، جزئی جدائی‌ناپذیر از ارزشهای انقلاب اسلامی است. بی‌تردید همراهی اجزاء این جبهه با یکدیگر، مسیر تخلّص از فتنه صهیونی را کوتاه‌تر مینماید؛ همچنان که دیدیم یمن شجاع و مؤمن دست از دفاع از مردم مظلوم غزه برنداشت و حزب‌الله فداکار علیرغم همه‌ موانع به یاری جمهوری اسلامی آمده است و مقاومت عراق هم دلیرانه همین خط را در پیش گرفته است….

این اطمینان را به همگان میدهم که ما از انتقام خون شهداء شما صرف نظر نخواهیم کرد. انتقامی که در نظر داریم فقط مربوط به شهادت رهبر عظیم‌الشان انقلاب نیست؛ بلکه هر عضوی از ملت که توسط دشمن شهید میشود، خود موضوع مستقلی برای پرونده انتقام است. البته مقدار محدودی از این انتقام تا بحال صورت عینی پیدا کرده است ولی تا حد کامل آن حاصل نشود همچنان این پرونده در روی بقیه پرونده‌ها خواهد بود….

نکته‌ای که باید گوشزد نمایم این است که به هر صورت ما از دشمن غرامت خواهیم گرفت و اگر امتناع کند باندازه‌ای که تشخیص بدهیم از اموالش برخواهیم داشت و اگر آنهم مقدور نباشد به همان اندازه از اموالش را نابود خواهیم کرد….

ما با ۱۵ کشور همسایگی خاکی یا آبی داریم و همیشه مایل به ارتباط گرم و سازنده با همه آنان بوده‌ایم و هستیم…. در هجوم اخیر، بعضی از پایگاههای نظامی مورد استفاده قرار گرفت…. این کشورها باید تکلیف خود را با متجاوزین به وطن عزیزمان و قاتلین آحاد مردم ما معلوم کنند. من توصیه میکنم هر چه زودتر آن پایگاهها را تعطیل کنند؛ چون لابد تا بحال فهمیده‌اند که ادعای برقراری امنیت و صلح از سوی آمریکا دروغی بیش نبوده است….

ــــ رهبر جدید جمهوری اسلامی ایران، ۲۱ اسفند ۱۴۰۴

ما، ضمن عرض تسلیت و ابراز همدری عمیق با مردم قهرمان ایران بابت شهادت هزاران کودک، زن، و مرد بی‌گناه به‌دست جانیان امپریالیست و صهیونیست، حمایت قاطع خود را از تصمیمات رهبران پیشرو جمهوری اسلامی و مردم قهرمان ایران در جهت ادامهٔ مقاومت خنثی‌سازی سریع آخرین تلاش کودتایی دشمنان خارجی و داخلی انقلاب ایران اعلام می‌داریم. تردیدی نداریم که انتخاب آگاهانه و سریع رهبری که ضامن ادامهٔ بی‌وقفهٔ سیاست‌ مقاومتی رهبر شهید، آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، است، همراه با مقاومت توده‌های میلیونی مردم و نبرد رزمندگان قهرمان میهن‌مان، توطئه‌های امپریالیسم و صهیونیسم علیه ایران را با شکست قطعی رو‌به‌رو خواهد کرد.




در رثای آن بزرگ‌مرد تاریخ

گروه «۱۰ مهر»، ۱۴ اسفند ۱۴۰۴ ــ 

در بامداد روز شنبه نهم اسفند، پیکر مردی به خاک افتاد که ستون ساختار انقلاب و وحدت سرزمینی ما بود. دشمن جنایت‌کار این بار خاک کشور ما را با خون پاک مبارزی گلگون کرد که جوانی و کهنسالی خود را در راه عزت و استقلال ایران به‌سر آورد. آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب و قائد بزرگ شیعیان جهان، همان‌گونه که آگاهانه زیست، با علم به شدت عداوت دشمنان تبهکار ایران، سنگر مبارزه را دمی رها نکرد و هرگز از مرگ نهراسید. نام بلند او بر تارک تاریخ درخشان ایران جاودانه خواهد شد و به‌عنوان برجسته‌ترین قهرمان ملی کشور در جریدۀ عالم به‌ثبت خواهد رسید. او به‌تجربه دریافته بود که در فرهنگ و باور ایرانیان، مرگ شرافتمندانهٔ رهبران دینی و سیاسی مردم منشأ رهایی انرژی خلاق آنان در مصاف با دشمنان است. فوران خشم توده‌های میلیونی ایرانیان و عزم آن‌ها برای درهم شکستن برج و باروی دشمنان، پس از ترور رهبر خود به‌دست غدّارترین آدم‌کشان تاریخ، همان واقعیت تاریخی است که همواره از چشم خائنان و دشمنان مردم ایران پنهان بوده است.

در دورانی که مشتی دلقک و دیوانه و دزد فرومایه بر عالم سیاست سرزمین‌های غرب حکم می‌رانند، آیت‌الله خامنه‌ای در کسوت انسانی فرهیخته، مبارزی خستگی‌ناپذیر، سیاستمداری دانا، رهبری صبور و بلند همت در عرصۀ رویش و پویش جهان آینده در شرق جهانی، نقش کلیدی ایفا کرد. این مرد فرزانه، با شناخت عمیقی که از روندهای سیاسی حاکم بر جهان داشت، توانست کشور ما را به قطب اصلی مقاومت در برابر نظام امپریالیستی و صهیونیستی بدل کند. او یکی از نام‌آوران تاریخ ایران است که با شخصیت چند بُعدی خود، هم عنصر آگاهی و رزم آوری را در میان نسل امروز و فردای کشور پروراند و هم روح جستجوگری و خلاقیت‌های علمی و هم توجه به تاریخ و شعر و ادب ملی را تشویق کرد.

اما او، در میانۀ میدان رزم و مقاومت ملی، با عناد و ممانعت‌ها و مخالفت‌های سرمایه‌داران و صاحبان ثروت‌های کلان در داخل کشور مواجه بود که راه بقای کشور را نه در ادامهٔ مبارزه انقلابی، بلکه در تسلیم به قدرت‌های امپریالیستی غرب، و در رأس آن‌ها آمریکا، می‌دانند. او که در شرایط گذار به جهان چندقطبی، به‌درستی حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران را در گرو حفظ کل نظام جمهوری اسلامی می‌دانست، ناگزیر از رعایت ملاحظاتی بود که گاه در خلاف جهت آمال و اهداف انقلابی‌اش عمل می‌کردند. برای او، حفظ و پیشرفت انقلاب تنها بر پایهٔ وحدت ملی در برابر امپریالیسم ممکن بود، و درست از همین دیدگاه توانسته بود برای نزدیک به چهار دهه استقلال و تمامیت ارضی ایران را در برابر دشمنان خارجی و داخلی حفظ کند.

دشمنان ایران، با آگاهی از این‌گونه گسل‌ها در ساختار سیاسی و اجتماعی کشور، بر این تصور بودند که حذف رهبر ایران و فرمانده کل قوا آن‌ها را در دستیابی به اهداف شوم خود برای نابودی ایران موفق خواهد ساخت. آن‌ها، و متأسفانه بسیاری از «چپ»‌های اپورتونیست مدافع «دموکراسی» و «حقوق بشر» آمریکایی، بر این باور بودند ــــ و همچنان هستند ــــ که با شهادت و از میان رفتن رهبر انقلابی جمهوری اسلامی ایران، اکنون می‌توانند یک رهبری سازشکار لیبرال و غرب‌گرا را به‌جای او بنشانند. خائنان به کشور، و در رأس آن‌ها رضا پهلوی، نیز در این خیالبافی، و بی‌تردید در ارتکاب این جنایت بزرگ، و کشتار فرماندهان عالی نظامی ایران، کودکان و مردم غیرنظامی، تخریب کشور سهیم‌ بوده و هستند، و باید تاوان آن را در پیشگاه مردم ایران بپردازند.

دفاع جانانۀ نیروهای نظامی ایران از خاک کشور طی شش روز گذشته و خیزش گروه‌های بزرگی از مردم میهن‌دوست ایران علیه دشمنان، نیز نشان داد که محاسبات دشمنان خارجی و داخلی ایران نادرست بوده است. اینک ایرانیان، هم‌زمان با حضور در میدان‌های دفاع و مقاومت، می‌روند تا جانشین رهبرِ به‌خون‌خفتۀ خود را برگزینند. امید داریم که حاکمیت جمهوری اسلامی ایران بتواند امیدهای واهی دشمنان داخلی و خارجی، و دوستان نادان ایران، را با انتخاب رهبری پایبند به خط انقلابی و ضدامپریالیستی رهبر شهید انقلاب ایران، به یأس و ناامیدی بدل سازد، و برخلاف تصور و آرزوی دشمنان ایران، رهبر آتی انقلاب را از میان کسانی برگزیند که با تکیه بر تجارب گذشته، در برابر دشمنان خارجی و توطئه‌های همدستان داخلی آن‌ها در عرصه‌های سیاسی و اقتصادی ایستادگی کند. تردیدی نیست که با ادامهٔ مقاومت ایران در این جنگ نابرابر، موازنۀ قدرت در منطقه و جهان علیه امپریالیسم و به‌سود جبهۀ جهانی مقاومت تغییر خواهد کرد.

ما جان باختن رهبر والامقام ایران، آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، و اعضای خانوادۀ ایشان را به همۀ مردم شریف و باورمند ایران که پایۀ سترگ حفظ آرمان‌های انقلاب و دفاع میهنی بوده‌اند، تسلیت می‌گوییم، و میثاق دیرینۀ خود را با مردم میهن در دفاع از کیان کشور و حفظ استقلال و تمامیت ارضی میهن عزیز‌مان تجدید می کنیم.




با هم سرِ خصم بکوبیم به سنگ!

گروه «۱۰ مهر»، ۹ اسفند ۱۴۰۴ ــ

سرانجام دو رژیم فاسد و سفّاک آمریکا و اسرائیل در نخستین ساعات روز شنبه نهم اسفند، تجاوز گستردۀ خود به خاک کشور ما را آغاز کردند. تاکنون بیش از ۸۵ کودک براثر اصابت موشک های صهیونیست‌های کودک کش تنها در یک مدرسه در میناب به شهادت رسیده‌اند و ده‌ها کودک دیگر مجروح شده و یا زیر آوار مانده‌اند. این نخستین کودک‌کشی نیست که توسط این دو رژیم هار و درمانده صورت می‌گیرد. هنوز مرگ بیش از ۱۷ هزار کودک غزه به‌دست صهیونیست‌ها و مرگ نیم میلیون کودک عراقی بر اثر تحریم‌های جناینکارانۀ آمریکا از خاطرها نرفته است. جنایت بزرگ امروز اسرائیل و آمریکا در کشتار کودکان ایران، در کنار به خاک و خون کشیدن ده‌ها منطقۀ مسکونی در تهران و شهرستان‌های ایران و به شهادت رساندن مردم نظامی و غیرنظامی، تنها یک نمونه از لکۀ ننگ ابدی است که بر دامان خائنان پستی چون رضا پهلوی نیز نشسته است.

امروز دیگر کمتر کسی در جهان هست که نداند موضوع هسته‌ای ایران تنها یک بهانه برای پیاده کردن نقشه‌های سلطه‌جویانهٔ آمریکا در غرب آسیا است که امپریالیسم در حال زوال آمریکا و دست‌نشاندۀ جنایتکار آن صهیونیسم اسرائیل از سالیان پیش در سر داشته‌اند. در این تجاوز، که نقض آشکار همۀ قواعد و قوانین بین المللی است، تمامی بلوک غرب و در رأس آن «ناتو» نقش دارند.

اما پاسخ سریع و دندان‌شکن ایران به این تجاوز خون‌بار، بار دیگر نشان داد که جمهوری اسلامی ایران بر سر پیمان خود در حفظ استقلال و تمامیت سرزمینی میهن‌مان قاطعانه ایستاده است. تاکنون هیچ‌یک از پایگاه‌های نظامی آمریکا در منطقه، و مراکز مهم اسرائیل در تل‌آویو و دیگر شهرهای آن، از تیررس موشک‌ها و پهبادهای ایران در امان نمانده‌اند. امروز نه‌تنها ایرانیان، بلکه همۀ جهانیان می‌بینند که سخنان رهبر انقلاب ایران دایر بر تسلیم‌ناپذیری در برابر دشمن غدار، یک رجزخوانی جنگی نبوده است. سخنان داهیانۀ رهبر انقلاب در روزهای اخیر نه‌تنها نشان از آگاهی فرمانده کل قوا نسبت به توطئه‌های دشمن مکار دارد، بلکه از عزم راسخ ایران در دفاع از خود نیز حکایت می‌کند.

ایرانیان در تاریخ پر فراز و فرود خود نشان داده‌اند که همواره با جان‌فشانی‌های بی‌دریغ، از خاک کشور خود در برابر هجوم بیگانگان دفاع کرده‌اند. تاب‌آوری ایرانیان در برابر دشواری‌ها، رمز پیروزی آن‌ها بر دشمنان بوده است. ایران سرزمین دلاورانی است که از میان اقوام و ادیان گوناگون برخاسته‌اند و در میدان رزم بر دشمنان خود فائق آمده‌اند. مزدوران و حلقه به گوشان بیگانه‌پرست، نه خود این روح و روان و فرهنگ حماسه‌ساز ایرانیان را شناخته‌اند و نه آن را به اربابان زبون خود شناسانده‌اند.

این بار نیز دشمنان غدار مردم ایران قدم در راهی بی‌بازگشت گذاشته‌اند؛ راهی که حاصلی جز شکست برای آن‌ها نخواهد داشت. این واقعیتی است که تحلیل گران و سیاست‌ورزان متعددی از میان خود آمریکاییان و صهیونیست‌ها نیز به آن اذعان کرده‌اند. جهان غرب این بار به چشم خود خواهد دید که چگونه نسبت به کشوری باستانی با مردمانی سلحشور و کارآزموده در بوتۀ جنگ‌های‌ تحمیلی، دچار محاسبات غلط شده است.

جمهوری اسلامی ایران در این کارزار سرنوشت‌ساز تنها نیست. متحدان منطقه‌ای و جهانی آن، و افکار بیدار جهان، یار و پشتیبان کشور ما هستند. ما مردم ایران، این بار هم شانه‌به‌شانه و دست‌دردست هم، و در اتحاد و همبستگی با یاران و یاوران منطقه‌ای و جهانی خود، سر خصم را به سنگ خواهیم کوبید. پیروزی ایران توازن قدرت در منطقه و جهان را تغییر خواهد داد و پیروزی جهانیانِ خواهان رهایی را بر امپریالیسم غرب، و در رأس آن آمریکا، تضمین خواهد نمود.

با ایمان قاطع به پیروزی نهایی میهن‌ قهرمان‌مان.

 




یک «فتنه» در این مرحله خنثی شد، اما «فتنه»های بعدی در راه است!

هدف آمریکایی‌ها … ــــ این را من قاطع، صریح، با تجربه‌ی چهل‌وچندساله‌ی در جمهوری اسلامی عرض می‌کنم ــــ بلعیدن ایران است. این سلطه‌ای که اینها بر این کشور داشتند، به دست مردم … و با رهبری امام بزرگوار از بین رفت؛ و از اوّل انقلاب تا امروز، اینها به فکرند که این سلطه را برگردانند؛ یعنی باز ایران را تحت سلطه‌ی نظامی خودشان، تحت سلطه‌ی سیاسی خودشان، تحت سلطه‌ی اقتصادی خودشان قرار بدهند؛ هدف این است. این مربوط به رئیس‌جمهور فعلی آمریکا هم نیست … این مربوط به سیاست آمریکا است. سیاست آمریکا این است که کشوری با این خصوصیّات … در یک چنین مرکز حسّاس جغرافیایی، با این امکانات، با این وسعت، با این جمعیّت … برای آمریکایی‌ها قابل تحمّل نیست….

ــــ رهبر انقلاب، ۲۷ دی‌ماه ۱۴۰۴

در روز ۲۲ دی‌ماه ۱۴۰۴، مردم قهرمان ایران، با تظاهرات پرشور چندین میلیونی خود در سراسر کشور، مشتی کوبنده و محکم به ‌دهان امپریالیسم، صهیونیسم، و عمال خودفروختهٔ داخلی آن‌ها زدند، و به جهانیان نشان دادند که توده‌های مردم و نیروهای مدافع انقلاب ایران آماده‌اند تا با تمام توان و آخرین قطرهٔ خون، از میهن و حاکمیت ملی خود دفاع کنند. این تظاهرات میلیونی، نقطهٔ فروپاشی توطئه‌ای بود که قصد داشت با بهره‌برداری از نارضایتی‌های فزایندهٔ اقتصادی و اجتماعی توده‌های میلیونی مردم زحمتکش، به موجی از اعتراضات خشونت‌آمیز در سراسر کشور دامن بزند، و از این طریق راه را برای دخالت نظامی امپریالیسم و صهیونیسم، تغییر رژیم در ایران، و تجزیهٔ کشور بگشاید.

هرچند این توطئه با از خودگذشتگی و اقدامات نیروهای انتظامی و امنیتی جمهوری اسلامی ایران ــــ البته به بهایی بسیار سنگین ــــ موقتاً با شکست مواجه شد، اما اشتباهی بزرگ خواهد بود اگر تصور شود که با شکست این مرحله از توطئه، خطر علیه استقلال و تمامیت ارضی کشور مرتفع شده است، و امپریالیسم و صهیونیسم از ادامهٔ توطئه علیه انقلاب ایران دست برداشته‌اند. همان‌طور که رهبر انقلاب در گفتار ۲۲ دی خود به‌درستی تأکید کردند، «هدف آمریکا … بلعیدن ایران است»، و «این مربوط به رئیس‌جمهور فعلی آمریکا هم نیست … این مربوط به سیاست آمریکا است…».

نه اولین و نه آخرین توطئه

بر اساس همین واقعیت بوده است که از همان فردای پیروزی انقلاب تاکنون، تمامی رؤسای جمهور وقت آمریکا ــــ کارتر، ریگان، بوش (پدر)، کلینتون، بوش (پسر)، اوباما، ترامپ (۱)، بایدن، ترامپ (۲) ــــ جدا از وابستگی‌های حزبی و جناحی ــــ یک ‌به یک و بدون استثنا سیاست سرکوب انقلاب و تغییر رژیم در ایران (چه از طریق سیاسی و ترور از داخل و چه با دخالت قهری و نظامی از خارج) را بی‌وقفه و به اشکال مختلف به‌اجرا درآورده‌اند. نگاهی فشرده به سیر تاریخی توطئه‌های گوناگون امپریالیسم آمریکا علیه انقلاب ایران می‌تواند برای شناخت از وضعیت کنونی کشور و خطراتی که از سوی امپریالیسم امروز انقلاب و حاکمیت ملی ما را تهدید می‌کند، راهنمای خوبی باشد.

به‌شهادت اسناد تاریخی حزب تودهٔ ایران، تنها طی سه سال اول انقلاب، امپریالیسم و دستیاران داخلی آن ۸ توطئهٔ متوالی را علیه انقلاب ایران سازمان دادند، که از میان آن‌ها ۷ توطئه با «شکست مفتضحانه» روبه‌رو شدند، و توطئهٔ هشتم، به اشکال گوناگون، همچنان تا امروز ادامه داشته است:

از همان فردای پیروزی انقلاب، در مرکز توطئه‌چینی ضدانقلاب جهانی، یعنی در آمریکا، ستاد براندازی حاکمیت انقلابی ایران تشکیل گردید و نقشه‌ها و توطئه‌های امپریالیستی، یکی پس از دیگری به مرحلهٔ اجرا گذاشته شد.

امپریالیسم جهانی، و به‌ویژه سرکرده‌اش آمریکا، در همهٔ این توطئه‌ها می‌کوشیدند تا با کمک همهٔ نیروهای ذخیرهٔ خود به یکی از دو هدف اساسی خویش، یعنی براندازی قهرآمیز حاکمیت انقلابی و یا به‌ فساد کشاندن و منحرف ساختن آن به‌سوی سازش و تسلیم، دست یابند. این دو نقشه، همیشه به‌موازات یکدیگر وجود داشته است و در هر مرحله، به‌تناسب این که شانس موفقیت برای این و یا آن نقشه بیشتر می‌شد، این یا آن راه‌حل، برتری عملی پیدا می‌کرد….

در پایان سال دوم انقلاب، امپریالیسم آمریکا … که … در اجرای ۵ توطئهٔ متوالی با شکست مفتضحانه روبرو شده بود، ششمین توطئه را به‌راه انداخت، توطئه‌ای که با تجاوز خائنانه و جنایت‌بار صدام حسین به مرزهای کشور ما آغاز گردید. هدف این توطئه از روی اسناد بدون خدشه، این بود که طی یک تجاوز «برق آسا» … خوزستان و غرب به وسیلهٔ ارتش صدام اشغال شود و با پشتیبانی ارتش صدام در این ناحیهٔ اشغال شده و بخشی از کردستان، که به‌وسیلهٔ نیروهای صدام و باندهای خودفروخته … اشغال شده بود، «دولت ایران آزاد» به رهبری بختیار و دار و دسته‌اش تشکیل گردد…. آمریکا مطمئن بود که با آغاز حملهٔ صدام خواهد توانست، بدون «دخالت مستقیم نیروهای خود»، ضربه‌ای کاری بر انقلاب ایران وارد سازد….

ولی حساب‌های جنایت‌آلودهٔ امپریالیست‌ها، در برابر مقاومت کم‌نظیر نیروهای انقلابی و ایران دوست کشور ما، یک‌بار دیگر غلط از آب در آمد…. برای امپریالیسم آمریکا و ارتجاع منطقه، در آغاز سال سوم انقلاب، دیگر مسلم گردید که توطئهٔ ششم‌شان با ناکامی روبرو شده…. به‌این ترتیب، از آغاز سال سوم انقلاب، توطئهٔ «تسخیر حاکمیت جمهوری اسلامی ایران از درون» به دست باند خیانتکاران، به رهبری بنی‌صدر اولویت پیدا کرد. این جبههٔ متحد ضد انقلاب، خیلی زود همهٔ نیروهای آگاه و ناآگاه دشمن انقلاب را دربر گرفت. لیبرال‌های عمامه به‌سر و بی‌عمامه از یک‌سو، و … سایر گروهک‌های گمراه چپ‌رو از سوی دیگر، با پشتیبانی همه‌جانبهٔ طیف نیروهای آشکارا ضدانقلابی … همه در مدت کوتاهی به دور بنی‌صدر حلقه زدند و با آغاز سال سوم انقلاب، مارش ننگین خود را برای تصرف قدرت حاکمه، علنی ساختند….

با برکنار کردن بنی‌صدر، توطئهٔ هفتم آمریکا برای دستیابی به حاکمیت جمهوری اسلامی ایران با شکست روبرو شد. ولی این شکست، آمریکا و همدستانش را باز هم هارتر و کینه‌توز‌تر و متجاوزتر ساخت…. شکست توطئهٔ هفتم آمریکا، که «سرمایه‌گذاری عظیمی» در آن شده بود، برای امپریالیست‌ها بسیار دردناک بود و به همین علت بی‌درنگ دست به‌کار به جریان انداختن توطئهٔ هشتم شدند، توطئه‌ای که هم‌اکنون ما در جریان رودرروئی با آن هستیم: … توطئهٔ براندازی قهرآمیز حاکمیت جمهوری اسلامی ایران…. ویژگی این توطئه، به تبعیت از ماهیتش، این است که از فراگیری خاصی برخوردار است و در تمام ابعاد تبلیغاتی، سیاسی، اقتصادی و نظامی، هم در درون کشور و هم در سراسر جهان امپریالیستی، تدارک دیده می‌شود.

در بُعد تبلیغاتی در خارج ایران، امپریالیسم خبری و تمام دستگاه‌های تبلیغاتی وابسته به امپریالیسم یک‌صدا حملات بی‌سابقه‌ای را علیه انقلاب ایران به‌راه انداخته‌اند…. همه باهم افکار عمومی مردم کم‌آگاه و نا‌آگاه جهان را علیه جمهوری اسلامی ایران برمی‌انگیزند و آنان را برای «پذیرش» «اقدامات» بنیادی برای برانداختن این نظام آماده می‌سازند…. با ساختن و پرداختن دروغ‌ها و افسانه‌هایی از قبیل «صدور تروریست برای اعدام رؤسای کشورهای غربی»، به مردم دنیا این‌طور وانمود می‌سازند که رژیم جمهوری اسلامی ایران یک رژیم ماجراجوی بین‌المللی است که حاضر است در سراسر جهان، آتش افروزی نماید…. رادیوها و روزنامه‌های آمریکا و سایر کشورهای امپریالیستی و ارتجاعی این لاطائلات ساختهٔ «سیا» را به مردم سراسر جهان تلقین می‌نمایند…. هم‌صدایی نمایندگان شناخته‌شدهٔ خط سازش با آمریکا … با رادیوهای «صدای آمریکا» و «بی‌بی‌سی» … در این زمینه بسیار گویا است … و … شباهت کم‌نظیری با دارد.

در بُعد سیاسی تمام تلاش جبههٔ متحد ضدانقلاب به رهبری آمریکا در آن است که از یک‌سو جبههٔ وسیعی از حکومت‌های ارتجاعی منطقه و دور از منطقه، علیه ایران بوجود آورد و به‌ویژه در منطقه، حکومت‌های مرتجع را به عقد قراردادهای نظامی امنیتی علیه جمهوری اسلامی و محدود کردن مناسبات خود با ایران وادارد…. و از سوی دیگر، در درون کشور، تا آنجا که ممکن است، تخم نفاق و چند دستگی را میان گردان‌های گوناگون مبارزان راه استقلال و آزادی و عدالت اجتماعی بیفشاند، و بالاخره در چنین جو پُرتشنج و پُردشمنی، از راه ترور و خرابکاری و بمب‌گذاری، ثبات جامعه را متزلزل سازد…. ترور شخصیت‌ها، خرابکاری‌ها و بمب‌گذاری‌ها یکی از اجزاء مهم بُعد سیاسی توطئهٔ هشتم آمریکا است. دشمن شمارهٔ یک انقلاب ما می‌کوشد تا … جو بی‌ثباتی، عدم اطمینان، سوءظن در درون جامعه رشد یابد، جوی که برای پیشبرد توطئه و تدارک مقدمات آن ضرور است….

ناراضی کردن هرچه وسیع‌تر مردم: یکی از مهم‌ترین عناصر بُعد سیاسی توطئهٔ هشتم آمریکا تلاش همه‌جانبه برای ناراضی کردن هرچه بیشتر اقشار گوناگون مردم، و یا دقیق‌تر بگوئیم، توده‌های ده‌ها میلیونی محرومان و اقشار متوسط است. شهید ارجمند آیت‌الله بهشتی، در یکی از صحبت‌های خود در نماز جمعه، جامعهٔ ۳۶ میلیونی ایران را به ۳ بخش تقسیم کرد: بخش اول، بخش ۳۰ میلیونی توده‌های زحمتکش شهر و روستا، که پشتیبان و تکیه‌گاه و هوادار انقلاب‌اند، بخش دوم، بخش یک میلیونی وابستگان به طبقات ممتاز و غارتگر جامعه، که دشمن انقلاب‌اند، و بخش سوم یک تودهٔ پنج میلیونی اقشار متوسط که متزلزل و به‌طور کلی نسبت به انقلاب بی‌طرف‌اند. هدف توطئهٔ هشتم آمریکا، به‌درستی، ناراضی کردن هرچه بیشتر این بخش‌های ۳۰ میلیونی و ۵ میلیونی است. ضدانقلاب می‌کوشد که بخش ۵ میلیونی را از بی‌طرفی به دشمنی با انقلاب بکشاند، و توده‌های ۳۰ میلیونی را لااقل به ناامیدی و بی‌طرفی نسبت به انقلاب سوق دهد….۱ (تأکیدها افزوده شده‌اند)

نمی‌توان از عمق و دقت تاریخی این افشاگری‌ها و هشدارهای دی‌ماه ۱۳۶۰حزب تودهٔ ایران نسبت به توطئه‌های امپریالیسم آمریکا و خطرات آن برای انقلاب ایران، و شباهت جدی وضعیت آن زمان با شرایط عینی کشور در حال حاضر (از جمله شباهت اوضاع کنونی با «جوّ هفته‌های پیش از ۲۸ مرداد» ۱۳۳۲)، دچار شگفتی نشد. می‌بینیم چگونه آنچه که حزب تودهٔ ایران آن را «توطئهٔ هشتم» آمریکا خوانده بود، برای نزدیک به نیم قرن، بدون کوچک‌ترین وفقه و به شیوه‌های مختلف، از سوی امپریالیسم به اجرا گذاشته شده، و اکنون نیز، بدون هیچ‌گونه پرده‌پوشی، با شدت تمام و با هدف اعلام شدهٔ براندازی قهرآمیز جمهوری اسلامی و تجزیهٔ ایران، در برابر چشم همگان در جریان است.

خطر بسیار جدی‌تر از هر زمان دیگر است

هرچند این توطئه‌ها برای بیش از چهار دهه به‌طور بی‌قفه ‌ادامه داشته است، اما خطری که امروز کل انقلاب و استقلال و تمامیت ارضی میهن ما را تهدید می‌کند به‌مراتب گسترده‌تر و شدیدتر از هر زمان دیگر در تاریخ انقلاب و جمهوری اسلامی ایران است، و این نیز هم دلایل بین‌المللی و هم دلایل داخلی دارد.

از نظر بین‌المللی، تغییر فزایندهٔ تعادل نیروها به ضرر اردوگاه امپریالیسم و خارج شدن روزافزون کنترل روندهای جهانی از دست امپریالیسم آمریکا، این دولت و متحد صهیونیست آن در منطقه را ناچار به دست زدن به هر جنایتی برای حفظ هژمونی خود کرده است. گروه «۱۰ مهر»، در «کارپایه سیاسی» خود دلایل بین‌المللی شدت گرفتن این خطر را چنین توضیح داده است:

در عکس‌العمل به این روند رشدیابندهٔ جهانی، قدرت‌های امپریالیستی، به‌ویژه آمریکا، همهٔ تلاش خود را روی مختل کردن این روند ــــ چه از طریق اعمال فشارهای کشندهٔ اقتصادی و چه با استفاده از تهدیدها و دخالت‌های نظامی در کشورهای درگیر در این روند ــــ متمرکز کرده‌اند. و یکی از شیوه‌های اتخاذ شده بدین منظور، بی‌ثبات کردن دولت‌هایی است که در این روند به سمت نزدیکی با چین و روسیه و شرکت در جبههٔ مقاومت در برابر امپریالیسم حرکت می‌کنند….

این مسأله به‌ویژه در مورد جمهوری اسلامی ایران و نقش فزایندهٔ آن در شکل‌گیری و تقویت این جبههٔ مقاومت اهمیتی صدچندان پیدا می‌کند. موقعیت جغرافیایی ـ استراتژیک ایران در آسیا و خاورمیانه؛ قدرت فزایندهٔ دفاعی ـ نظامی جمهوری اسلامی؛ توان و آمادگی آن برای دور زدن تحریم‌های امپریالیستی و کمک‌های آن به دیگر کشورها برای مقاومت در برابر تحریم‌ها؛ و نقش کلیدی‌ای که امروز به‌عنوان یک پل استراتژیک میان پیمان‌های مختلف فراملی در آسیا، اورآسیا و آمریکای لاتین بازی می‌کند؛ همه و همه حاکی از این است که حذف این نقش کلیدی از طریق تضعیف یا به‌زیر کشیدن حکومت جمهوری اسلامی در شرایط خطیر کنونی … خدمتی آشکار به امپریالیسم برای درهم شکستن این جبههٔ بین‌المللی خواهد بود….۲

و درست به همین دلیل بود که به‌دنبال تقویت روزافزون جبههٔ مقاومت در سطح منطقه و جهت‌گیری هرچه قاطع‌تر «نگاه به شرق» در سیاست خارجی جمهوری اسلامی، و سپس خیزش ۷ اکتبر خلق فلسطین، که به نگرانی شدید آمریکا و اسرائیل نسبت از دست رفتن هژمونی آنان بر کل منطقه انجامید، تلاش‌های امپریالیسم و صهیونیسم برای یکسره کردن تکلیف جمهوری اسلامی ایران صد چندان شد. کار ترور رهبران و مبارزان جنبش مقاومت، با ترور سردار سلیمانی، ترور دانشمندان هسته‌ای ایران، بمب‌گذاری در شهرها و اماکن مختلف ایران، انفجار سفارت جمهوری اسلامی ایران در سوریه، و به‌دنبال این‌ها، «سقوط» بالگرد شهید رئیسی در بازگشت از مرز آذربایجان، ترور هنیه در تهران، و سید حسن نصرالله در بیروت آغاز شد، و در نهایت به تغییر رژیم در سوریه و حملهٔ نظامی مستقیم اسرائیل و آمریکا به خاک ایران منتهی شد.

آنچه طی چهار دههٔ گذشته مانع از دستیابی امپریالیسم به اهداف خود در ایران می‌شد، وجود نوعی وحدت ملی حول دفاع از انقلاب و استقلال کشور ــــ به‌رغم همهٔ مشکلات داخلی ــــ در سطح جامعه، و نوعی هم‌پیوندی منافع سیاسی ـ اقتصادی میان جناح‌های مختلف سرمایه‌داری درون حاکمیت در دفاع از کل نظام بود. اما این وحدت اجتماعی در سطح جامعه و هم‌پیوندی سیاسی ـ اقتصادی در درون حاکمیت، هم بر اثر گسترش شکاف‌های موجود در درون حاکمیت بر سر جهت‌گیری سیاست خارجی، و هم در نتیجهٔ افزایش نارضایتی‌های اجتماعی ناشی از تشدید آگاهانهٔ سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی تحمیل شده از سوی بورژوازی غربگرای درون حاکمیت، طی سال‌های اخیر به‌شدت صدمه خورد، و زمینه را برای پیشبرد توطئه‌های خرابکارانهٔ دشمنان ایران از درون بیش از پیش آماده ساخت.

در مورد تشدید شکاف‌های داخلی و پیوستن جناح‌های بورژوازی غربگرای درون حاکمیت به اپوزیسیون مخالف حکومت، گروه «۱۰ مهر» در «کارپایهٔ سیاسی» خود چنین هشدار داده بود:

قطعی شدن این جهت‌گیری‌های حکومت جمهوری اسلامی در سطح بین‌المللی و حذف نیروهای هوادار غرب از بخش‌هایی از ساختار سیاسی، که به بدل شدن آن‌ها [غربگرایان] به یک اپوزیسیون رسمی در داخل کشور انجامید، معادلات قدرت در داخل کشور را تغییر داد. جناح هوادار غرب، که تا دیروز به عنوان یک رقیب متعهد به نظام در چارچوب سیاسی کشور عمل می‌کرد، اکنون برای بازپس گرفتن جایگاه از دست رفتهٔ خود، از یک سو هرچه بیشتر دست به‌‌دامن دولت‌های غربی می‌شود، و از سوی دیگر تمرکز خود را روی سوار شدن بر موج اعتراضات ناشی از نارضایتی‌های برحق انباشت شده، که سیاست‌های نئولیبرالی خود غرب‌گرایان عامل اصلی آن بوده است، قرار داده است. و این آن عامل جدیدی است که در وضعیت بحرانی کنونی می‌تواند امنیت و تمامیت ارضی میهن ما را به‌مخاطره اندازد….

امروز این بورژوازی … آماده است تا با پیوستن علنی به صف اپوزیسیون، همهٔ امکانات مالی، اقتصادی، و حتی رسانه‌ای خود را در خدمت رویارویی با حکومت جمهوری اسلامی و سیاست نگاه به شرق آن قرار دهد. به‌همین دلیل است که می‌بینیم این طبقه و لایه‌های مختلف آن … امروز ناگهان، سالوسانه و هم‌صدا با رسانه‌های امپریالیستی … می‌کوشند تا از این راه هدایت جنبش‌ اعتراضی مردم ایران را در دست گیرند و آن را به سمت بازگشت به دامن غرب سوق دهند. این بورژوازی امروز با تمام قدرت اقتصادی خود در مقابل حکومت جمهوری اسلامی و سیاست نگاه به‌شرق آن قد علم کرده است، و می‌تواند با … تکیه بر حمایت آمریکا و متحدانش، به سیر روندهای داخلی ایران شکل دهد….

بر اساس درک از این وضعیت داخلی است که دولت‌های امپریالیستی اکنون … وارد صحنه شده‌اند تا با سوار شدن بر موج اعتراضات برحق مردم میهن ما، و کمک به مصادرهٔ جنبش حق‌طلبانهٔ مردم میهن ما توسط نیروهای داخلی هوادار غرب، سیر جریانات را به‌سمت سازمان‌دهی یک انقلاب مخملی و بازگرداندن ایران به دامن غرب، یا در صورت امکان تجزیهٔ کامل ایران، تغییر دهند…. آمریکا و متحدانش امروز سیاست دامن زدن به یک دور شیطانی اعتراض و سرکوب فزاینده در داخل کشور را دنبال می‌کنند تا از این راه بتواند مردم معترض ایران را برای نجات از وضعیت موجود دست به‌دامن آمریکا و غربِ «مدافع دموکراسی و حقوق بشر» کنند…. (تأکیدها افزوده شده‌اند)

جنگ ۱۲ روزهٔ آمریکا و اسرائيل علیه ایران، بازی سیاسی آگاهانهٔ بورژوازی نئولیبرال با نرخ ارز در راستای برنامه‌های امپریالیسم برای ایجتاد تنش در جامعه، و به‌دنبال آن، اغتشاشات برنامه‌ریزی شده‌ای که از سوی امپریالیسم و صهیونیسم علناً برای تغییر رژیم در جمهوری اسلامی ایران سازماندهی شد، و با کمال تأسف به نابودی هزاران شهروند ایرانی انجامید، اکنون بر همگان آشکار ساخته است که امپریالیسم آمریکا امروز تغییر رژیم در ایران و تجزیهٔ خاک میهن ما را تنها راه حفظ کنترل خود بر منطقه، و به‌تبع آن بقای هژمونی تحلیل‌روندهٔ خود در عرصهٔ جهانی می‌بیند، و آماده است تا به هر جنایتی برای رسیدن به این هدف دست بزند. تهدیدهای فزایندهٔ آمریکا به حملهٔ نظامی در روزهای اخیر، همراه با گسیل بخش بزرگی از ناوگان دریایی آمریکا به‌سوی ایران، همه حاکی از این است که امپریالیسم آمریکا به این نتیجه رسیده است اکنون بهترین زمان برای بهره‌برداری از شکاف‌های عمیق سیاسی و اجتماعی موجود در کشور برای تغییر رژیم در جمهوری اسلامی، «بلعیدن» ایران، و سرکوب نهایی مقاومت خلق‌های منطقه است. آمریکا امروز می‌کوشد که به‌هر طریق ممکن ــــ یا با استفاده از حملهٔ نظامی، سرنگونی حکومت، و تجزیهٔ کشور، و یا از راه حذف جناح مدافع مقاومت از ترکیب حاکمیت و انتقال کامل قدرت سیاسی به بورژوازی نئولیبرال غرب‌گرا در جمهوری اسلامی ایران ــــ این تغییر رژیم را در اسرع وقت عملی سازد.

شکاف طبقاتی خطرناک‌تر از فقر عمومی

ما، در تحلیل‌های خود از آخرین انتخابات ریاست جمهوری و شکل‌گیری دولت «وفاق ملی»، ماهیت «نفاق»افکنانهٔ «وفاق» جناح‌های مختلف بورژوازی بزرگ در رابطه با برنامه‌های اقتصادی نئولیبرالی را چنین توضیح دادیم:

آنچه سرمایه‌داری بزرگ ایران سالوسانه «وفاق ملی» می‌نامد چیزی جز «وفاق» درون‌طبقاتی جناح‌های مختلف سرمایه‌داری بزرگ حاکم برای حفظ وضعیت موجود و جلوگیری از به ‌چالش کشیده شدن سلطهٔ چهل‌سالهٔ آنان نیست. این «وفاق»ی است که ماهیت طبقاتی آشکار آن ناقض «ملی» بودن آن است؛ «وفاق»ی که دستیابی به اهداف آن مستلزم پایمال کردن منافع طبقاتی توده‌های میلیونی کارگران زحمتکشان و حذف نمایندگان و مدافعان آنان از صحنهٔ سیاسی کشور است. این نه نشانهٔ یک «وفاق ملی» واقعی، که سرپوشی آگاهانه برای پیشبرد اهداف سرمایه‌داری بزرگ حاکم بر کشور ــــ یعنی تداوم و تعمیق ساختار اقتصاد نئولیبرالی و بازگشت به دامن آمریکا و غرب ــــ است. و چنین «وفاق»ی تنها می‌تواند از طریق تشدید سرکوب طبقاتی، حذف مخالفان از صحنهٔ سیاسی، و تعمیق هرچه بیشتر «نفاق ملی» تأمین شود….

به‌دنبال «وفاق ملیِ» جناح‌های سرمایه‌داری بزرگ در روند انتخابات … کار … ساکت کردن صدای مخالفان زیر شعار دفاع از «وفاق ملی» به مجلس تحمیل شد. به‌موازات، … برنامه‌های نئولیبرالی و غرب‌گرایانه … زیر پوشش همین شعار «وفاق ملی»، به‌تصویب مجلس رسانده شد. و همان‌طور که دیدیم، کار پیاده کردن این سیاست‌ها توسط «دولت «وفاق ملی» نیز بی‌درنگ آغاز گشت ـــ قیمت نان بلافاصله بالا برده شد، طرح آزاد سازی بازار ارز و بهای حاملان انرژی ریخته شد، و مذاکرات برجام بی‌درنگ آغاز گشت….

اکنون صف‌بندی‌ها، هم در درون و اطراف حاکمیت و هم در سطح جامعه، آشکار شده‌اند. در یک سوی این صف‌بندی، جناح‌های سرمایه‌داری نئولیبرال و غرب‌گرای ایران قرار دارند که جز به منافع طبقاتی خود، حتی به بهای قربانی کردن منافع ملی ایران، نمی‌اندیشند، و در سوی دیگر آن، رهبری انقلاب، رزمندگان غرورآفرین مدافع انقلاب و حاکمیت ملی ایران، و توده‌های میلیونی مردم زحمتکشی قرار دارند که از نظر طراحان پروژهٔ «وفاق ملی»، هیچ‌ جایی در محاسبات اقتصادی و سیاسی ندارند … ــــ توده‌هایی که باید یا با سلطهٔ طبقاتی و «توافق ملی» سرمایه‌داری بزرگ ایران «همراه» شوند. یا از صحنهٔ سیاسی حذف گردند….۳

با تکیه بر این پروژهٔ طبقه‌محور بود که بورژوازی نئولیبرال غربگرای ایران طی سال‌های اخیر چهاراسبه به‌سوی تحمیل جراحی‌های اقتصادی نئولیبرالی به کشور تاخت، و به گسترش هرچه بیشتر شکاف طبقاتی، رانده شدن هرچه بیشتر مردم زحمتکش کشور و خانواده‌های آنان به زیر خط فقر، و به‌تبع آن، تعمیق هرچه بیشتر خشم توده‌های میلیونی مردم دامن زد ــــ سیاستی که گام‌به‌‌گام در راستای اجرایی شدن برنامه‌های امپریالیسم و صهیونیسم برای میهن ما یاری رساند، و ما امروز شاهد نتایج فاجعه‌بار و کشندهٔ آن هستیم.

متأسفانه، آنچه تاکنون از سوی نیروهای مدافع عدالت اجتماعی در مورد خطرات این پروژهٔ نئولیبرالی مورد توجه قرار گرفته، تنها بر جنبه‌های معیشتی و فقرآفرینی آن برای کارگران و دیگر اقشار زحمتکش مردم متمرکز بوده، و به خطر جدی‌تر ــــ یعنی شکاف عمیق طبقاتی ــــ توجه لازم صورت نگرفته است. و این در حالی است که، در غیاب یک شکاف عمیق طبقاتی، فشارهای معیشتی و نارضایتی‌های عمومی به‌خودی خود و لزوماً به خطری جدی علیه کل یک نظام بدل نمی‌شوند. برای درک این مسأله کافی است به تفاوت میان وضعیت کنونی جمهوری اسلامی ایران، و کشورهایی مانند کوبا، ونزوئلا و نیکاراگوئه، که همگی در وضعیت تحریم حداکثری از سوی امپریالیسم آمریکا قرار دارند، بنگریم. این مقایسه از دو جنبه داری اهمیت است: دشواری‌های معیشتی به‌عنوان بستر نارضایتی‌ها، و سرمایه و ثروت به‌عنوان ابزار اِعمال قدرت سیاسی.

تردیدی نیست که تحریم‌های حداکثری اعمال شده از سوی امپریالیسم بر همهٔ این کشورها، فقر و بحران معیشتی شدیدی به مردم همهٔ آن‌ها تحمیل کرده و زندگی آن‌ها را در وضعیت بسیار دشواری قرار داده است. مردم همهٔ این کشورها با تورم، کمبود مایحتاج عمومی، کاهش خدمات دولتی، قطع برق و … روبه‌رو هستند. اما تفاوت عمده در اینجا است که در کشورهایی مثل کوبا و ونزوئلا و نیکاراگوئه، این فشارها به‌طور مساوی میان همهٔ اقشار جامعه، از جمله مقامات بالای حکومتی، تقسیم شده است و هیچ‌کس در این کشورها از قِبَل این تحریم‌ها به ثروت‌اندوزی و کاخ‌سازی نپرداخته است. برعکسِ آنچه در جمهوری اسلامی ایران می‌گذارد، مردم به‌حق ناراضی در کشورهایی مثل کوبا و ونزوئلا می‌بینند که دولت‌شان می‌کوشد که فشار تحریم‌ها را تا حد امکان دارد از دوش مردم بردارد و صدمه به آنان را به حد‌اقل برساند. چنین وضعیتی، خشم توده‌ها را نه متوجه دولت و نظام کشورشان، بلکه متوجه امپریالیسم می‌کند و عملاً آن‌ها را به دفاع از دولت‌ خود در برابر تعرضات امپریالیسم برمی‌انگیزد. در این کشورها، فشار خارجی، به‌جای ایجاد تنش اجتماعی، به انسجام داخلی علیه امپریالیسم یاری می‌رساند. درست برعکس این روند در جمهوری اسلامی جریان دارد: مردم در ایران هر روز شاهد دو روند متنافر بر اثر تحریم‌ها، یعنی هرچه فقیرتر شدن خود، از یک سو، و هرچه فربه‌تر شدن سرمایه‌داران نئولیبرال حاکم بر کشور، از سوی دیگر، هستند. چنین روندی، با متوجه کردن خشم مردم علیه حکومت و طبقات حاکمه، به‌ناچار به خطر جدی امنیتی علیه کل نظام بدل می شود. و به این ترتیب است که شکاف‌های عمیق طبقاتی در خدمت تحریم‌های حداکثری امپریالیسم و برنامه‌های آن برای سرنگونی حکومت در ایران قرار می‌گیرد.

اما خطر اصلی اینجا نیست و در جایی دیگر نهفته است. پیدایش نابرابری‌های اجتماعی ناشی از استثمار کار و انباشت ثروت و سرمایه تنها بخشی از مشکل است. ابعاد واقعی خطر زمانی به‌درستی درک می‌شود که به یک وجه دیگر شکاف طبقاتی، که تعیین‌کننده‌تر نیز هست، توجه کنیم، و آن پیامدهای سیاسی و اجتماعی ثروت و سرمایهٔ انباشت‌شده از راه استثمار کار است. به‌گفتهٔ مارکس:

شیئی که کار تولید می‌کند ــــ یعنی محصولِ کار ــــ در برابر خودِ کار به‌صورت چیزی بیگانه قرار می‌گیرد، به‌منزلهٔ قدرتی مستقل از تولیدکننده. بیگانگیِ کارگر از محصولِ کار خویش نه‌تنها به این معنا است که کارِ او به یک شیئ، به یک وجودِ عینی و بیرونی [یعنی سرمایه] بدل می‌شود، بلکه بدین معنا است که این وجود بیرون از او، مستقل از او، همچون چیزی بیگانه از او وجود دارد، و به نیرویی بدل می‌شود که در برابرش می‌ایستد. این بدان معناست که حیاتی را که او به شیئ بخشیده است، اکنون در برابرش به‌صورت چیزی متخاصم و بیگانه قد علم می‌کند.۴

به عبارت دیگر، ثروتی که بورژوازی نئولیبرال غربگرای ایران از طریق استثمار کار زحمتکشان می‌اندوزد، تنها به ایجاد نابرابری منتهی نمی‌شود. این ثروت تنها شکل سرمایه برای انباشت سود باز هم بیشتر به‌خود نمی‌گیرد، بلکه از سوی این بورژوازی به‌مثابه ابزاری در عرصهٔ سیاسی و اجتماعی برای ایجاد، تحکیم، و تثبیت نظم مورد نظر او به‌کار می‌افتد. این ثروت در خدمت اجیر کردن کارگزاران سیاسی، در خدمت ایجاد فساد دولتی، در خدمت خریدن آرا، در خدمت ایجاد پلاتفرم‌های مطبوعاتی برای شکل‌دهی به افکار عمومی، در خدمت دستکاری در بازار کالا و ارز و حاملان انرژی، در خدمت خرابکاری‌ در برنامه‌های اقتصادی عدالت‌جویانهٔ دولت، در خدمت جلوگیری از تغییر نظام نئولیبرالی اقتصادی، و در خدمت جلوگیری از ایجاد روابط صحیح اقتصادی و سیاسی با شرق و جنوب جهانی، قرار داده می شود. به‌عبارت دیگر، در خدمت حفظ سلطهٔ طبقه بر نظام سیاسی کشور، و جلوگیری از هرگونه تغییر به نفع صاحبان اصلی کشور قرار می‌گیرد ــــ چنانچه طی تمامی این سال‌ها قرار گرفته‌ است و کشور را به بحران انفجاری کنونی رسانده است.

بورژوازی نئولیبرال ایران، با استفاده از ابزارهایی که انباشت نجومی سرمایه در اختیار آن گذاشته است، در راستای منافع طبقاتی خود، آگاهانه می‌کوشد تا خشم توده‌های میلیونی مردم را از سمت امپریالیسم و سیاست‌های اقتصادی خود به سوی حکومت جمهوری اسلامی بگرداند تا از این طریق به پروژهٔ خود برای بازگرداندن کشور به دامن غرب و امپریالیسم جامهٔ عمل بپوشاند. با توجه به این واقعیت است که تنها راه خروج از بحران کنونی، برخورد قاطع در جهت کوتاه کردن دست بوژوازی نئولیبرال غرب‌گرا از ارکان سیاسی حکومت در اسرع وقت، و قرار دادن سیاست‌های دولت در راستای منافع ملی و نیازهای توده‌های میلیونی مردم است.

وضعیت خطیر کنونی تصمیم‌های عاجل می‌طلبد

با توجه به شکنندگی اوضاع اقتصادی ـ اجتماعی، و ماهیت ارتجاعی جناح‌های بورژوازی نئولیبرال درون حاکمیت، ما امکان درهم شکسته شدن مقاومت کنونی در برابر فشارهای امپریالیسم را دور از ذهن نمی‌بینیم. رهبران جمهوری اسلامی باید این واقعیت را بپذیرند که در شرایط خطیر کنونی، بدون برخورداری از حمایت توده‌های میلیونی مردم توان لازم را برای مقاومت عملی درازمدت در برابر فشارهای اقتصادی و نظامی آمریکا نخواهند داشت….

ـــ کارپایهٔ سیاسی گروه «۱۰ مهر»، ۱۵ دی‌ماه ۱۴۰۲

خطر استفاده از چشم اسفندیار جمهوری اسلامی ایران، یعنی گسل‌های اقتصادی، سیاسی، و اجتماعی موجود، که ما مکرراً در مورد آن‌ هشدار داده بودیم، اکنون به واقعیتی جدی بدل شده است…. دشمن از درون و بیرون در کار برنامه‌ریزی برای وارد آوردن ضربهٔ نهایی به ایران است. فرصت کوتاه است و زمان تصمیم‌گیری‌های قاطع فرا رسیده است….

ـــ بیانیهٔ گروه «۱۰ مهر» در مورد اشغال نظامی و تغییر رژیم در سوریه،  ۲۸ آذر ۱۴۰۳

گروه «۱۰ مهر» از همان ابتدای شکل‌گیری وضعیت بحرانی اعلام کرد که مشکلی که حاکمیت جمهوری اسلامی ایران با آن روبه‌رو است این است که توده‌های میلیونی زحمتکشان کشور، که حمایت آن‌ها تنها ضامن تأمین امنیت داخلی کشور و موفقیت مقاومت در برابر یورش‌های امپریالیسم و صهیونیسم است، همان کسانی هستند که طی ده‌ها سال شاهد نابود شدن رفاه، معیشت، و حقوق بنیادین خود در نتیجهٔ خصوصی‌سازی‌های بی‌ در و پیکر ناشی از سیاست اقتصادی نئولیبرالی، استثمار شدید اقتصادی، و سرکوب اعتراضات برحق خود به وضعیت موجود، بوده‌اند، و تأکید ورزید که مسألهٔ سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی، دیگر از عرصهٔ صرفاً اقتصادی مرتبط با عدالت اجتماعی خارج شده، به یک خطر عمده علیه امنیت ملی ارتقاء یافته و با توان مقاومت جمهوری اسلامی در برابر یورش خارجی به‌شکلی سرنوشت‌ساز گره خورده است.

ما، در تحلیل‌ بعدی خود، در ۸ اسفند ۱۴۰۳، خواستار برخورد عاجل و جدی به وضعیت اقتصادی فاجعه‌بار و خطرناک کشور شدیم و پیشنهاد کردیم که به‌دلیل سلطهٔ بوژوازی بزرگ نئولیبرال بر ارگان‌های تصمیم‌گیرندهٔ دولتی، که مانع اتخاذ تصمیمات قاطع از سوی ارگان‌های ذیربط می‌شود، تشکیل یک «نهاد فرادولتی» اضطراری برای برخورد قاطع به وضعیت موجود ضروری است:

ساختار کنونی دولت به دلایل متعدد توانایی اجرای اصلاحات اساسی در عرصهٔ اقتصادی را ندارد. نخست، بسیاری از تصمیمات اقتصادی زیر نفوذ گروه‌های ذینفع و الیگارشی قدرتمند مالی اتخاد می‌شوند که در راستای منافع طبقاتی خود مانع هرگونه تحول در نظام اقتصادی کشور هستند. دوم، طی چهار دههٔ گذشته، دولت‌های نئولیبرال حاکم، به‌دلیل فشارهای سیاسی و تعهدات جناحی خود قادر به اتخاذ تصمیمات قاطع نبوده‌اند. به‌همین دلیل، ایجاد یک نهاد فرادولتی با عنوانی مانند «کمیتهٔ ساماندهی اقتصادی»، به‌منظور بازگرداندن ساختار اقتصادی کشور به مسیر اولیهٔ انقلاب، به یک ضرورت عاجل بدل شده است. این کمیته باید بتواند به‌عنوان یک نهاد مستقل، با اختیارات ویژه و بدون مداخلهٔ جناح‌های سیاسی وابسته به الیگارشی غرب‌گرا، در جهت طراحی و اجرای اصلاحات در راستای شالوده‌ریزی یک اقتصاد عدالت‌محور و مقاومتی، اقدام کند.

این کمیته باید متشکل از اقتصاددانان و دیگر کارشناسان متعهد به انقلاب و استقلال اقتصادی کشور، مدیران برجستهٔ بدون سابقهٔ فساد اقتصادی، و نمایندگان مستقل صنفی کارگران، کشاورزان و دیگر زحمتکشان باشد. هیچ فردی که در اجرای سیاست‌های نئولیبرالی نقش داشته یا در فسادهای مالی دست داشته است، نباید در این کمیته حضور داشته باشد. این کمیته باید مستقیماً تحت نظارت نهادهای کلان نظارتی، به‌عنوان مثال، «شورایعالی امنیت کشور» قرار گیرد…. تشکیل چنین نهادی نیازمند ارادهٔ قاطع از سوی رهبران سیاسی کشور و حمایت گستردهٔ مردمی است. بدون وجود ارادهٔ سیاسی قوی برای مقابله با الیگارشی اقتصادی و تضمین عدالت اجتماعی برای توده‌های میلیونی زحمتکشان کشور، ادامهٔ روند انقلاب با شکست مواجه خواهد شد.

هدف از تشکیل این نهاد اضطراری، بازگرداندن اقتصاد کشور به ریل تعیین‌شده در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، یعنی اجرای بی‌خدشهٔ اصول ۴۳ و ۴۴ قانون اساسی و دیگر اصول تضمین‌کنندهٔ عدالت اجتماعی و استقلال اقتصادی کشور، و از این طریق تحکیم امنیت ملی در عرصهٔ داخلی است که به‌مدت چهاردهه در راستای منافع گروهی سرمایه‌داران بزرگ نئولیبرال و الیگارشی فاسد مالی پایمال شده‌اند.

ما در آن تحلیل، پیشنهادات خودرا برای اهداف و وظایف کلیدی «کمیتهٔ ساماندهی اقتصادی» چنین ارائه دادیم:

با توجه به وضعیت خطیری که میهن ما امروز با آن روبه‌رو است، این نهاد اضطراری لازم است وظایف عاجل زیر را دردستور کار خود قرار دهد:

۱. تمرکز بر عدالت اجتماعی و توزیع عادلانهٔ ثروت از طریق حمایت از کارگران و کشاورزان، کاهش مالیات بر طبقات کم‌درآمد، افزایش مالیات بر ثروتمندان، کنترل سوداگری در بازار مسکن و زمین و تضمین حقوق کارگران.
۲. کنترل قیمت‌ها و تأمین کالاهای اساسی برای مردم با ایجاد یک نظام توزیع عادلانه، حذف واسطه‌ها، حمایت از تولید ملی و مقابله با تورم مصنوعی و سوداگری اقتصادی.
۳. قطع نفوذ تکنوکرات‌های غربگرا در سیاست‌های اقتصادی از طریق بازبینی مقررات اقتصادی گذشته، اصلاح سیاست‌های نئولیبرالی که موجب افزایش نابرابری شده‌اند و نظارت بر تصمیمات اقتصادی در جهت منافع ملی.
۴. مقابله با الیگارشی اقتصادی و مهار فساد سیستماتیک از طریق نظارت بر خصوصی‌سازی‌های غیرشفاف، بازگرداندن صنایع استراتژیک به نظارت مردمی و بازسازی بانک‌های خصوصی که به مراکز فساد و رانت‌خواری بدل شده‌اند.
۵. ایجاد شفافیت در فرآیندهای مالی و کاهش نقش لابی‌های اقتصادی در سیاست‌گذاری‌های کلان….
۶. کنترل و اصلاح تخصیص بودجهٔ عمومی و قطع حمایت مالی از نهادهایی که منابع کشور را حیف‌ومیل می‌کنند…. نظارت دقیق بر بودجه‌های عمومی و هدایت آن‌ها به‌سمت پروژه‌های زیربنایی و تولیدی….
۷. نظارت و اصلاح نظام بانکی به‌منظور جلوگیری از تخصیص منابع مالی به فعالیت‌های غیرمولد و سوداگرانه….
۸. مهار نقش مخرب بنگاه‌های بزرگ اقتصادی همچون پتروشیمی‌ها، معادن، و صنایع نفتی که با دستکاری نرخ ارز و کنترل بازارهای مالی، نوسانات شدیدی در اقتصاد ایجاد کرده‌اند….
۹. برنامه‌ریزی برای استقلال اقتصادی ایران از ساختارهای مالی وابسته به غرب با کاهش وابستگی به دلار، تقویت تجارت با کشورهای بریکس و پیمان شانگهای و توسعهٔ سیستم‌های مالی مستقل از نفوذ خارجی….

و در پایان هشدار دادیم:

با توجه به بحران اقتصادی کنونی و تهدیدات خارجی، تشکیل چنین کمیته‌ای نه‌تنها یک ضرورت بلکه یک اقدام حیاتی است. ایران برای حفظ استقلال، عدالت اجتماعی و مقاوم‌سازی اقتصاد خود در برابر فشارهای خارجی، نیازمند اصلاحات عمیق در ساختار اقتصادی است. بدون چنین اصلاحاتی، هیچ سیاست دفاعی یا دیپلماسی بین‌المللی نمی‌تواند ایران را از بحران‌های پیش رو عبور دهد. اکنون زمان تصمیم‌گیری قاطع فرا رسیده است: یا مقابله با فساد و اصلاح نظام اقتصادی، یا ادامهٔ روند ناکارآمدی و بی‌عدالتی که تنها به نفع گروه‌های خاص و دشمنان انقلاب ایران تمام خواهد شد.۵

بحرانی که امروز شاهد آن هستیم چیزی جز پیامد انکارناپذیر سیاست آگاهانهٔ جناح بورژوازی نئولیبرال درون حاکمیت در جهت تشدید هرچه بیشتر بحران اقتصادی به‌منظور به خیابان کشاندن توده‌های ناراضی، ایجاد بحران داخلی، منزوی کردن و حذف جناح رادیکال هوادار مقاومت، و در نهایت قبصهٔ کامل قدرت توسط غربگرایان نئولیبرال خواهان بازگشت به دامن امپریالیسم آمریکا، از یک سو، و عدم قاطعیت نیروهای انقلابی درون و اطراف حاکمیت در برخورد سریع و قطعی به وضعیت اضطراری کشور، از سوی دیگر، نیست. حساسیت وضعیت کنونی می‌طلبد که نیروهای انقلابی مدافع استقلال و مشی مقاومت هرچه سریع‌تر و به‌شکلی قاطع به این دوگانگی سیاسی در درون حاکمیت جمهوری اسلامی ایران، که عملاً همهٔ اقدامات دولت در راستای اهداف انقلاب را مختل کرده‌است پایان دهند. خطر امروز بیش از هر زمان دیگر احساس می‌شود و هرگونه تعلل در این رابطه تنها می‌تواند به فروپاشی حکومت و تجزیهٔ کشور منجر شود.

ــــــــــــــــــــــــ
۱. رفیق نورالدین کیانوری، «سومین سال انقلاب شکوهمند میهن ما»، ویژه‌نامهٔ انقلاب، حزب تودهٔ ایران، دی‌ماه ۱۳۶۰.
۲. «کارپایهٔ سیاسی “گروه «۱۰ مهر”»، دی‌ماه ۱۴۰۲، سایت گروه «۱۰ مهر»، https://10mehr.com/archives/9672
۳. «محورهای سیاسی و اقتصادی “وفاق ملی” در دولت پزشکیان و پیامدهای آن برای میهن ما»، ۱ آبان ۱۴۰۳، سایت گروه «۱۰ مهر»، https://10mehr.com/archives/11268
۴. کارل مارکس، دستنوشته‌های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴، (به زبان انگلیسی)، انتشارات بین‌الملل. نیویورک، ۱۹۷۱، ص ۱۰۸.
۵. «ضرورت تشکیل “کمیتهٔ سازماندهی اقتصادی” برای خروج از بحران و مقابله با تهدیدات داخلی و خارجی»، ۸ اسفند ۱۴۰۳، سایت گروه «۱۰ مهر»، https://10mehr.com/archives/11934




پاسخی به مقاومت‌ ستیزان: این ارکستر هم‌آهنگ‌شده را چرا به راه انداخته‌اند، و چرا اکنون؟

گروه «۱۰ مهر»، دی‌ماه ۱۴۰۴ ــ 

توضیح تحریریه: آنچه در زیر می‌آید متن سندی است که از سوی گروه «۱۰ مهر» در پاسخ به یورش جمعی اخیر برخی از نیروهای «چپ» علیه «چپ محور مقاومتی» تهیه شده بود، اما به‌دلیل بروز اغتشاشات اخیر در کشور، انتشار آن به‌تعویق افتاد. با توجه موج تازهٔ‌ای که به‌دنبال این اغتشاشات توسط اپورتونیست‌های «چپ» علیه انقلاب ایران به‌راه افتاده است، لازم دانستیم که انتشار این سند را هرچه زودتر از سر گیریم. توجه خوانندگان را به این نکته جلب می‌کنیم که یورش جمعیِ اخیر به «چپ محور مقاومتی»، خود طلایه‌دار روندی بود که به اغتشاشات برنامه‌ریزی شدهٔ اخیر در کشور منتهی شد. 

***

سالیان درازی است که کشمکش میان مدافعان مقاومت در برابر امپریالیسم و صهیونیسم، و حامیان سازش و تسلیم با آمریکا و غرب، در درون و بیرون حاکمیت جمهوری اسلامی ایران، با شدت و حدّت تمام ادامه داشته است. این کشمکش، به‌ویژه از زمان آغاز سیاست «نگاه به شرق» از سوی رهبری جمهوری اسلامی ایران، ابعادی گسترده‌تر و حادتر به‌خود گرفته است.

این کشمکش از همان ابتدا در میان نیروهای چپ ایران نیز انعکاسی مستقیم داشته است. بخشی از نیروهایی که خود را «چپ» می‌خوانند، همگام با جناح‌های نئولیبرال سازشکار و تسلیم‌طلب درون و اطراف حاکمیت، ندای مذاکره و سازش با آمریکا را بلند کردند و ادامهٔ مقاومت در برابر امپریالیسم و صهیونیسم را کاری «ماجراجویانه» و حتی «ضد منافع ملی» خواندند. از سوی دیگر، نیروهای چپ راستین مدافع انقلاب ضدامپریالیستی و مردمی ایران ــــ از جمله گروه «۱۰ مهر» و تارنگاشت عدالت، و سپس، «جمعی از هواداران اتحاد چپ ضدامپریالیست ایران» ــــ به حمایت قاطع از نیروهای پیشرو و استقلال‌طلب درون و اطراف حاکمیت برخاستند و خواستار تشکیل یک جبههٔ واحد از نیروهای مدافع انقلاب، اعم از مذهبی و غیرمذهبی، در برابر سلطه‌جویی‌‌های امپریالیسم و صهیونیسم شدند. بخشی دیگر از نیروهای صادق‌تر چپ نیز، که قاطعانه از سیاست مقاومت در برابر یورش‌های امپریالیسم و صهیونیسم دفاع می‌کنند ولی هم‌زمان با حکومت جمهوری اسلامی ایران مرزبندی دارند، با شعار «نه به امپریالیسم و نه به جمهوری اسلامی» به میدان آمدند و مدعی ایجاد یک «خط سوم» در جنبش چپ ایران شدند.

جنگ ۱۲ روز‌ه‌ای که با حملهٔ جنایتکارانهٔ دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران آغاز شد و با بمباران تأسیسان هسته‌ای ایران توسط امپریالیسم آمریکا به پایان رسید ــــ و صدالبته با شراکت مستقیم دولت‌های دست‌نشاندهٔ امپریالیسم آمریکا در منطقه صورت گرفت ــــ و طی آن بیش از هزار نفر از شهروندان ایران، از جمله دانشمندان و فرماندهان نظامی ایران به شهادت رسیدند، ورشکستگی سیاست سازشکاران و تسلیم‌طلبان درون و اطراف حاکمیت، و «چپ غربگرا»ی مدافع آنان، را به اثبات رساند. وحدت ملی ایجادشده حول فراخوان رهبر انقلاب به دفاع از میهن، برنامهٔ ضدملی سازشکاران و تسلیم‌طلبان حکومتی را مسدود کرد و «چپ غربگرا» را در چشم مردم بی‌اعتبار و بی‌آبرو ساخت. در این میان، بخش مهمی از مردم ایران نیز، به‌تجربهٔ خود، معنای واقعی گفتهٔ آیت‌الله خمینی را در مورد «چپ آمریکایی» لمس کردند. آنچه در جنبش چپ باقی ماند، اختلاف موجود میان چپ ضدامپریالیست و چپ «خط سومی» مخالف جمهوری اسلامی بود.

 

۱. یورش آغاز می‌شود

 

بر بستر چنین وضعیتی است که ما به‌ناگاه با یک یورش ارکستروار به «چپ محور مقاومتی» از سوی کسانی مواجه می شویم که در ظاهر به نام چپ «خط سومی»، اما در عمل به کام «چپ ناتویی»، یک به یک وارد میدان می‌شود، و می‌کوشد به هر شکل ممکن، با استفاده از انگ و برچسب و توهین، و حتی مذهب‌ستیزی علنی زیر نام «چپ»، مانع از تحکیم وحدت ملی حول مقاومت، دفاع از کشور، و انقلاب، و در چارچوب آن، نزدیکی ضرور میان نیروهای انقلابی مسلمان و نیروهای چپ ضدامپریالیست، بشود.

اولین تکنوازی در این ارکستر، با مقاله‌ای از آقای محمد مالجو در نشریهٔ «اخبار روز»‌ (۲۲ مهر ۱۴۰۴)، تحت عنوان «چپِ محورِ مقاومتی، زخمِ چپ بر چهرۀ چپ» آغاز می‌شود. ایشان در این مطلب خود، در مورد تقابل ساخته و پرداختهٔ ذهن خود میان دوگانهٔ «چپ محور مقاومتی» و «چپ مردم‌یار»، چنین می‌نوازند:

چپ نمی‌تواند از سایۀ خود بگریزد. چپِ محورِ مقاومتی نیز، گرچه اسباب شرمساری، بخشی از پیکر چپ ایران است، لکه‌ای فضاحت‌بار در تاریخ پرشکوه چپ.

چپ محور مقاومتی در ایران زاییدۀ جریانی است که تضاد با امپریالیسم را محور اصلی سیاست چپ می‌انگارد…. بر این مبنا، محور مقاومت در خاورمیانه را نه یک بلوک ارتجاعیِ مذهبی بلکه نیرویی ضد‌ سلطه و ضد‌ سرمایه‌داریِ جهانی می‌پندارد…. اما وقتی در برابر ستم داخلی عملاً منفعل باقی می‌ماند از آرمان به ابزار توجیه قدرت داخلی فرو می‌غلتد….

چپی که باید صدای کارگران و تهی‌دستان و آزادی‌خواهان باشد، در روایت محور مقاومتی‌ها به پشتیبان حکومت‌های نظامی‌گرا و ایدئولوژیک تبدیل شده است. در این روایت، عدالت اجتماعی عمدتاً قربانی مصلحت‌های حکومتی می‌شود و آزادی سیاسی به نام مبارزه با امپریالیسم به تعویق می‌افتد….

چپ محور مقاومتی، در شکل کنونی‌اش، چپی است که نه کنار مردم که پشت سر حکومت پناه گرفته است. چپی است وارونه: خصم سلطه در کلام و خادم سلطه در عمل. غرب‌ستیزی‌اش … به ستایش هر اقتداری می‌انجامد که در ستیز با غرب است…. چنین چپی … در عمل به نگهبان نظم موجود بدل شده است…. عملاً به دشمن درونی چپ در ایران بدل شده است….

چپ محور مقاومتی با استناد به خطر خارجی می‌کوشد مردم را به همبستگی با حاکمیت فرا‌خوانَد و پشت سر نظامیان صف می‌بندد…. ازاین‌رو، چپ محور مقاومتی … در همان صفی می‌ایستد که اقتدارگرایان برای سرکوب نارضایتی‌های اجتماعی تشکیل داده‌اند. وطن و حکومت، از منظر چپ محور مقاومتی، یکی می‌شود….

و در پایان چنین نتیجه می گیرد:

چپ محور مقاومتیدر خدمت تداوم اقتدار داخلی است. اما چپ مردم‌یار در پی رهایی هموطن از دو سلطه است: سلطۀ خارجی و سلطۀ داخلی. تفاوت میان این دو چپ، در نهایت، تفاوت میان ایمان به قدرت و اعتماد به مردم است: یکی به قدرت می‌چسبد تا بماند، دیگری به مردم می‌پیوندد تا برهاند…. (همهٔ تأکید‌ها از ما است)

ما در اینجا قصد پاسخ‌گویی به این مخلوقات ذهن آقای مالجو را نداریم. تعدادی از رفقای هم‌سوی ما، در نشریات مختلف، آستین‌ها را بالا زدند و سریعاً پاسخ‌هایی کوبنده به این تکنوازی‌ گوش‌خراش ایشان دادند، و ما، ضمن تأیید بخش اعظم آن‌ها، خوانندگان را به این پاسخ‌ها رجوع می‌دهیم. اما، متأسفانه، این رفقا تنها به خارج بودن نت‌های نواخته شده توسط آقای مالجو پرداختند و یک مسألهٔ اساسی را نادیده‌گرفتند: و آن انگیزهٔ سیاسی پشت سر تکنوازی آقای مالجو در یک چنین لحظهٔ حساس از مبارزات مردم ایران است. و درست به همین دلیل است که پاسخ‌های دوستان درگیر شده، هرچند کوبنده، به‌جای کمک به منزوی کردن تلاش آقای مالجو برای ایجاد یک کشمکش در درون نیروهای چپ، ناخواسته به هرچه بیشتر شنیده‌ شدن صدای تکنوازی ایشان در سطح جامعه یاری رساند. این دوستان، با درگیر شدن در دعوا بدون به زیر سؤال بردن انگیزهٔ سیاسی آن ــــ که چیزی جز دامن زدن به همین دعوا نبود ــــ ناخواسته به بلندتر شدن صدای نحیف ساز آقای مالجو کمک کردند.

اما این تکنوازی آقای مالجو صرفاً به یک خودنمایی روشنفکرانه محدود نماند و به دعوتی از دیگر نوازندگان خاموش به آغاز یک کنسرت بدل شد ــــ و این ارکستر، بلافاصه پس از دعوت آقای مالجو، کنسرت خود را آغاز کرد. نوازندگان مختلف از اطراف و اکناف گرد آمدند و هر یک به‌نوبت به نواختن ساز خود پرداختند. بدین ترتیب بود که کنسرت سمفونیک حمله به «چپ محور مقاومتی» سازمان داده شد.

اما، این ارکستر تکنوازی آقای مالجو را به سطحی بسیار بالاتر ارتقاء داد. در حالی که آقای مالجو تنها «چپ محور مقاومتی» را، آن‌هم ظاهراً از دیدگاه نظری، هدف قرار داده بود، ارکستر تشکیل شده از این مرحله بسی فراتر رفت، و ابتدا حمله را به کل نیروهای چپ ضدامپریالیست، از جمله گروه «۱۰ مهر»، و سپس به حزب تودهٔ ایران و خط مشی ۶۱-۱۳۵۷ آن، تعمیم داد، و در آخر به عرصهٔ امنیتی و اتهام «جاسوسی»، آن هم نه فقط برای نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی، بلکه حتی برای روسیه (که به‌زعم آن‌ها هنوز همان شوروی است) کشاند. به‌عبارت دیگر، هرچند این یورش در ظاهر زیر پرچم دفاع از چپ «خط سومی» شروع شد، در سیر تکاملی‌اش به بلندگوی پرصدای «چپ ناتویی» بدل گشت. و در این میان، فرصت‌طلبان مدعی «چپ» بودن هم به میدان آمدند و هرچه در دل تنگ‌شان بود نثار نیروهای ضدامپریالیستِ مدافع مقاومت کردند و از این فرصت برای توجیه سیاست‌های مخرب و ضدملی خود بهره بردند.

 

۲. آغاز کنسرت «چپ ناتویی»

 

به‌دنبال دعوت ضمنی آقای مالجو، ارکستر «چپ ناتویی»، به رهبری آقای کاظم علمداری، بلافاصله وارد صحنه شد و کنسرت خود را آغاز کرد. ایشان، در مقاله‌ای که تحت عنوان «چپ محور مقاومتی در خدمت جمهوری اسلامی» در نشریهٔ «ایران امروز» (۶ آذر ۱۴۰۴) منتشر کردند، پردهٔ همهٔ تعارفات خجولانهٔ آقای مالجو را به کناری زدند و بدون رودربایستی هرآنچه که آقای مالجو با ایما و اشاره گفته بودند، رک و بی‌پرده به قلم کشیدند، و نه‌تنها گفته‌های آقای مالجو را تأیید کردند، بلکه لبهٔ تیز حمله را به‌سمت ادامه‌دهندگان مشی ۶۱-۱۳۵۷ حزب تودهٔ ایران، از جمله گروه «۱۰ مهر»، نشانه رفتند، و با استفاده از برچسب و اتهام، آن‌ها را نه‌فقط «جاسوس» جمهوری اسلامی، بلکه کارگزاران و عوامل روسیه نیز معرفی کردند. بخش‌هایی از اتهامات بی‌‌پایه و کثیف ایشان را در اینجا مرور می‌کنیم تا به درجهٔ سقوط اخلاقی چنین مدعیانی پی ببریم. (نأکیدها در تمام نقل‌قول‌ها از ما است)

ایشان، مقالهٔ خود را چنین آغاز می‌کند:


این مقاله … با هدف بررسی و انتقال آگاهی دربارهٔ نقش چند چهره از نیروهای وابسته به حزب توده ـــــ یا جریان‌های نزدیک به آن ـــــ در فعالیت‌های برون‌مرزی جمهوری اسلامی تدوین شده است…. گرایش‌های توده‌ای معاصر، از جمله رسانه‌هایی چون «پیک‌نت» و «۱۰ مهر»، در عمل به جریان اصلی این جهت‌گیری سیاسی بدل شده‌اند…. جمهوری اسلامی با بهره‌گیری از الگوی امنیتی برگرفته از سنت حزب توده و مدل‌های شوروی سابق، به‌طور سیستماتیک از نیروهای دارای پیشینهٔ توده‌ای یا ذهنیت شدید ضدغربی برای نفوذ، جمع‌آوری اطلاعات، عملیات روانی و ایجاد تفرقه در میان مخالفان در خارج از کشور استفاده کرده است.

و به‌دنبال آن، به تقسیم جنبش چپ ایران به دو بخش می‌پردازد:

در فضای سیاسی ایران، چپ به دو جریان عمده قابل تقسیم است:

«چپ عدالت‌خواه»: گرایشی که با مدل‌های سوسیال‌دموکراتیک و دموکراسی سازگار است و بر عدالت اجتماعی، آزادی‌های مدنی و نهادهای مدرن تأکید دارد.

«چپ محور مقاومتی»: ادامهٔ سنت فکری و تشکیلاتی حزب توده و محصول جهان‌بینی جنگ سرد، که در آن «غرب‌ستیزی» و «وابستگی ذهنی به روسیه» بر منافع ملی مقدم دانسته می‌شود. این گروه به طور عمده از اعضا و فعالین سابق حزب توده و اکثریت (انشعابی از فدائیان خلق) تشکیل شده است…. این جریان امروز در کنار جمهوری اسلامی و در امتداد سیاست‌های ضدآمریکایی و طرفدار روسیه عمل می‌کند…. در این گفتمان، جمهوری اسلامی و هم‌پیمانانش ــــ از پوتین و اسد تا مادورو، چین و حتی کرهٔ شمالی ــــ «سنگرهای مقاومت» معرفی می‌شوند. هرگونه نقد نسبت به سرکوب، تبعیض، فساد یا نقض حقوق بشر در این کشورها، یا انکار می‌شود یا با این توجیه پاسخ می‌یابد که «غرب» پشت اعتراض‌هاست. چپ محور مقاومتی در ظاهر از عدالت اجتماعی سخن می‌گوید، اما در عمل با توجیه رفتار حکومت‌های اقتدارگرا، چپ را از مضمون آزادی و دموکراسی تهی می‌کند و به بازوی نرم دستگاه‌های امنیتی بدل می‌شود….

اما، همان‌طور که می‌بینیم، این تقسیم‌بندی ایشان همانند تقسیم‌بندی آقای مالجو نیست. در اینجا ایشان، به‌شکلی بسیار ماهرانه، جای چپ «خط سومی» آقای مالجو را، که حداقل در لفظ موضعی ضدامپریالیستی دارد، با «چپ سوسیال دموکرات» غرب‌گرا عوض می‌کند و آن را به‌عنوان رقیب «عمده» در مقابل «چپ محور مقاومتی» قرار می‌دهد. و با این‌کار، نه فقط مسأله امپریالیسم را به‌کلی از بحث بیرون می‌راند، بلکه در را برای ورود «چپ ناتویی» به صحنه می‌گشاید. در این چارچوب جدید است که جهت لبهٔ حمله تغییر می‌کند، و از هدف گرفتن «چپ محور مقاومتی» ــــ که به زعم ایشان همان «اعضا و فعالین سابق حزب توده و اکثریت (انشعابی از فدائیان خلق)» هستند ــــ به‌سوی خود حزب تودهٔ ایران و تاریخ آن متوجه می‌شود:

حزب توده تنها یک حزب سیاسی نبود؛ بلکه سازمانی بود با تجربه‌ای گسترده در مخفی‌کاری و فعالیت زیرزمینی، ارتباطات شبکه‌ای، نفوذ در گروه‌های دیگر و جمع‌آوری اطلاعات. این مهارت‌ها به‌طور مستقیم از الگوهای امنیتی و دستگاه‌های اطلاعاتی شوروی و آلمان شرقی اقتباس شده بود و … حزب توده را به یکی از پیچیده‌ترین شبکه‌های سیاسی ـ اطلاعاتی در خاورمیانه تبدیل می‌کرد….

چرا این مسئله امروز جدی است؟ زیرا برخی افراد که آموزش‌های تشکیلاتی خود را از سنت‌های امنیتی KGB و «استازی» به ارث برده‌اند، با جاسوسی، خبرچینی و ایجاد مشغولیت‌های حاشیه‌ای عملاً نیرو و انرژی گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی را هدر می‌دهند. آن‌ها با نفوذ در محافل سیاسی، به اطلاعات خصوصی فعالان دست می‌یابند و این داده‌ها را … در اختیار دستگاه امنیتی سپاه می‌گذارند.

می‌بینیم چگونه «چپ ناتویی» با این اعلام جرم شاهنشاهی علیه حزب تودهٔ ایران و مشی سیاسی ۶۱-۱۳۵۷ آن، وارد صحنه می‌شود و پرچم مقابله با «چپ محور مقاومتی» را نه‌فقط از دست چپ «خط سومی» مورد حمایت آقای مالجو، بلکه از دست «چپ سوسیال‌ دموکرات» خواهان «گذار مسالمت‌‌آمیز» از جمهوری اسلامی نیز، که آقای علمداری سالوسانه به‌نام آن‌ها وارد صحنه شده است، خارج می‌کند و عملاً به دست نیروهای سرنگونی‌طلب «ناتویی» می‌سپارد. و به‌دنبال این فراخوانِ رهبر ارکستر سمفونیک «ناتو» است که نوازندگان این ارکستر یک‌به‌یک از سوراخ‌ها بیرون می‌آیند و به نواختن ساز خود می‌پردازند:

■ مهمترین استناد چپ مقاومتی کوباست …. همان کشوری که نهایتاً رهبرش فیدل کسترو هنگام ملاقاتش با علی خامنه‌ای قدم زنان از روی قبرهای چپ‌های اعدام شده در بهشت زهرا به مرقد خمینی بار یافت. (مهرداد)

■ آفرین بر شما که چقدر دقیق و منطقی این جریان مخوف را توضیح دادید…. اینان عوامل بسیار آموزش دیده روسیه هستند و بسیار حساب شده کار میکنند…. اینان عوامل بسیار مخوف هستند…. (adleraz)

■ با درود و سپاس از زحمات شما جناب دکتر علمداری گرامی که … با نگاهی تیز بین و بررسی علمی به مسایل روز ایران پرداخته اید. جریانات و افرادی که استبداد را با هر نامی به نوع بد و خوب تقسیم میکنند، و موضوع دموکراسی و حقوق بشر را نادیده میگیرند, و فقط در شرایط خاص مورد نظرشان از آن سو استفاده میکنند, همیشه بعنوان نیروهای باز دارنده در صف دشمن قرار میگیرند…. (قاسم دفاعی)

■ درود به دکتر علمداری گرامی، گزارشی کاملی از آنچه بر میهن ما و جوانان ما و روشن اندیشان ما در دهه‌های ۱۳۳۰ تا اکنون به دلیل موقعیت ژئوپلیتیک ایران از جانب چپ حزب توده و چپ نوین رفته است ارائه داده‌اید که بسیار مستند و معتبر و آگاهی بخش است، و من خود نیز یکی از هزاران قربانی خیانت‌بار اعضای حزب توده در جریان انقلاب فرهنگی دانشگاه‌ها در ۱۳۵۹ در پلی تکنیک تهران بوده‌ام…. (مستفا حقیقی)

■ مطالب آقای علمداری راجع به مواضع و حمایت از جمهوری اسلامی اساسا بجاست. همچنین ارتباط منطقی میان نظرات سیاسی حزب توده و جریان محور مقاومتی را نمی‌توان انکار کرد!… نظرات حزب توده بدنبال منافع سیاست‌های شوروی در چارچوب جنگ سرد، دفاع از بخشی از قدرت سرمایه جهانی که شوروی آن را نمایندگی می‌کرد، قرار داشت…. بدین‌ترتیب حزب توده یک بار دیگر با حمایت از جمهوری اسلامی در سال‌های ۵۷ به بعد فاجعه ببار آورده و بطور تمام قد در مقابل منافع مردم آزادیخواه ، عدالتجو و برابرخواه قرار گرفت!… (علی خوبان)

«چپ محور مقاومتی» …. در خارج از کشورند[!؟]. به باور من چپ‌هائی چون مالجو و همفکراش در ایران بیش از «چپ محور مقاومتی» در جنبش آزادیبخش مردم اتوریته دارند باید در معرفی این‌ها کوشا باشیم. (کامران امیدوارپور)

و کسانی هم که حس می‌کردند آقای علمداری آش را بیش از حد شور کرده و می‌تواند کار به دست‌شان ‌بدهد، ضمن تأیید کامل گفته‌های آقای علمداری، از موضع اخلاقی وارد صحنه شدند و تنها به شیوهٔ برخورد ایشان ایراد گرفتند. به این نقد آقای نادر هژبری و پاسخ آقای علمداری به ایشان توجه کنیم:


■ من از اعضای حزب توده نیستم، اما با بی‌انصافی از سوی هر کس و هر جریانی مسئله دارم و لازم می‌دانم این نکته روشن شود…. افشای ماهیت «چپِ محورِ مقاومتی»، این جریانِ ضدملی، ضروری است، اما نه با تحریف و نادرستی. اهداف شریف، ابزار شریف می‌طلبد…. (نادر هژبری)

و تأکید مجدد آقای علمداری بر اتهام و برچسب‌زنی در پاسخ به دیگران:

یادآور شوم که «حزب توده به‌صورت رسمی چنین سیاست‌هایی را دنبال نمی‌کند؛ [به این مسأله پایین‌تر خواهیم پرداخت] اما آنچه امروز «چپ محور مقاومتی» نامیده می‌شود، برآمده از همان سنت فکری، سیاسی و ایدئولوژیک شوروی/روسیه و تداوم منطقی سیاست‌های حزب توده در ایران است…. هدف نقد افراد نیست؛ بلکه نقد یک جریان ایدئولوژیک و سیاسی است که ریشه‌های آن از دل سیاست‌های دهه‌ها سلطهٔ شوروی بر «احزاب برادر» بیرون آمده است. این جریان در ایران نیز، همچون سایر کشورها، میراث‌دار مستقیم حزب توده است و بدون شناخت آن تاریخ، فهم رفتار امروزِ چپ محور مقاومتی ممکن نیست….


چپ محور مقاومتی، سیاست‌های خود را با منافع روسیه تنظیم می‌کنند…. نادیده گرفتن هم‌ترازی فکری و سیاسی چپ محور مقاومتی با روسیه نیز باعث می‌شود چرایی حمایت آنان از جمهوری اسلامی بی‌پاسخ بماند.

چپ محور مقاومتی از آسمان نیامده است. اینان همزاد «احزاب برادر» دوران جنگ سرد هستند….

سخن بر سر یک بنیان ایدئولوژیک پایدار است که در میان بخشی از نیروهای برآمده از حزب توده ــــ و امروز تعریف‌شده در قالب «چپ محور مقاومتی» ــــ همچنان وجود دارد و رفتار آنان را توضیح می‌دهد. یک ایدئولوژی مشترک آنها را در کنارجمهوری اسلامی و روسیه قرار داده است…. از همین منظر باید پرسید: چرا بخشی از نیروهای منتسب به حزب توده یا چپ محور مقاومتی، امروز در برابر نیروهای آزادی‌خواه، عدالت‌طلب، یا نهادهای آموزشی مستقل مانند ایران آکادمیا، جانب سیاست‌های ارتجاعی جمهوری اسلامی را می‌گیرند؟ … پاسخ پیروی از ایدئولوژی‌ای که «غرب‌ستیزی» محور آن است. ایدئولوژی که از حزب توده به ارث رسیده است….

بدین ترتیب، جریانی که با تکنوازی آقای مالجو علیه «چپ محور مقاومتی» آغاز شد، گام به‌گام تغییر ماهیت داد و به یک کنسرت کامل «چپ ناتویی» به‌رهبری آقای علمداری و شرکای او بدل گشت، و مسأله از نقد نظری «چپ محور مقاومتی» به‌خاطر «نادیده گرفتن مبارزه برای عدالت اجتماعی»، به یک یورش تازهٔ تمام‌عیار ایدئولوژیک ــــ این‌بار زیر پوشش «چپ» ــــ به حزب تودهٔ ایران، خط مشی ۶۱-۱۳۵۷ آن، و «سرسپردگی» و «جاسوسی» این حزب و «بازماندگان» آن برای شوروی، و روسیه و جمهوری اسلامی، بدل گشت؛ یورشی که آماج اصلی آن، به‌گفتهٔ خود آقای علمداری، «غرب‌ستیزی» به ارث‌مانده از حزب تودهٔ ایران» بوده است! و بدین‌سان، تکنوازی‌ای که در «دفاع از عدالت اجتماعی» توسط آقای مالجو آغاز شد، به یک کنسرت کامل در دفاع از «غرب» امپریالیستی فرارویید.

غرب‌گرایان شرق‌ستیز درون حاکمیت جمهوری اسلامی، بی‌تردید به‌خاطر یافتن چنین شریکی در سمت «چپ»، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجند. و باید انتظار داشت که از این پس تمام نیروی خود را برای تقویت چنین «چپ»ی در برابر «چپ محور مقاومتی»، که به‌زعم اینان ساخته و پرداختهٔ حزب تودهٔ ایران و «بازماندگان» آن است، به‌کار گیرند.

 

۳. فرصت‌طلبان هم به میدان می‌آیند

 

اما این تنها «چپ ناتویی» نبود که از فرصت ایجاد شده توسط آقای مالجو برای توجیه مشی ستیزجویانهٔ خود با جمهوری اسلامی ایران، و طبیعتاً با خط مشی ۶۱-۱۳۵۷ حزب تودهٔ ایران در دفاع از انقلاب و رهبری آن، وارد صحنه شد. در اینجا نیز برخی که خود را «دلسوز» یا مدافع حزب تودهٔ ایران معرفی می‌کنند، وارد صحنه شدند، اما به‌نام دفاع از حزب تودهٔ ایران، همان اتهامات را به سیاست گذشتهٔ حزب و «چپ محور مقاومتی» وارد کردند.

فعال‌ترین این افراد، آقای مزدک دانشور بود که در مقاله‌ای تحت عنوان «چپ محور مقاومت و تحریف خط مردمی و ضادامپریالیستی» در «اخبار روز» ۲۷ مهر ۱۴۰۴، با چنین گفته‌هایی وارد صحنه شد:

از میانه دهه ۱۳۹۰ خورشیدی گرایشی در چپ ایران فرارویید…. بخشی از این افراد را می‌توان با صفت «معلوم الحال» نواخت. تشت رسوایی های آنها سالهاست که از بام افتاده و دیگر کسی آنها را جدی نمی گیرد. اما با تجاوز نظامی اسرائیل به ایران، این افراد بیش از پیش تریبون و صدا یافته‌اند….

چپ محور مقاومتی به پاشنه آشیل چپ و مایه بی‌آبرویی آن بدل شده است…. آنها با استفاده تحریف شده از استدلال‌های حزب توده ایران در سال‌های پس از انقلاب، تلاش می کنند به خود اصالت دهند…. چپِ محورِ مقاومتی از رویکرد حزب تودهٔ ایران در سال‌های ۵۷ تا ۱۳۶۱ برداشتی تحریف شده و برای توجیه عملکرد امروزشان است.

سپس ایشان به توضیح خط مشی ۶۱-۱۳۵۷ حزب تودهٔ ایران می‌پردازند و می‌کوشند به‌زعم خودشان تفاوت آن را با مشی «تحریف شده» از سوی «چپ محور مقاومتی» روشن کنند، بدون آن‌که توضیح دهند که تفاوت آنچه «چپ محور مقاومتی» امروز می‌گوید با مفهوم «نبرد که بر که» آن زمان حزب تودهٔ ایران چیست:

اصطلاح «نبرد که بر که» نزد حزب توده به وضعیت گذار از نظم پیشین به نظم تازه اشاره داشت، یعنی دوره‌ای که هنوز ساختار قدرت تثبیت نشده و نیروهای گوناگون درگیر تعیین سرنوشت دولت جدید بودند. بنابراین این تعبیر ناظر بر نبرد درون یک نظام مستقر و شکل‌گرفته نبود، بلکه به کشاکش نیروهای سیاسی در مرحلۀ انتقالیِ پس از انقلاب مربوط می‌شد. در نتیجه، استفاده‌ای که امروز نیروهای «چپ محور مقاومتی» از این اصطلاح می‌کنند (یعنی برای توصیف منازعات جناحی در درون جمهوری اسلامیِ تثبیت‌شده) با معنای اصلی آن در گفتمان حزب توده تفاوت دارد و نادرست است. دوم اینکه رهبران حزب توده به روشنی مشخص کرده بودند که فقط به خاطر رویکرد ضدامپریالیستی آیت‌الله خمینی از او طرفداری نمی‌کنند، بلکه به‌خاطر هواداری او از مستضعفین و توده‌های زحمتکش نیز هست. به همین دلیل، طرفداری خود را از آیت‌الله خمینی به گرایش «مردمی و ضدامپریالیستی» آن محدود کرده بودند….

کیانوری پس از مدت کوتاهی از این تحولات، باز هم دو گرایش کاملا مشخص و متضاد را در این حاکمیتِ یکدست شده تشخیص داد و جدال این دو را با صفت «نبرد طبقاتی» مشخص کرد: یک گرایش عبارت است از حامیان نگهداری تمام مبانی نظام اقتصادی سرمایه‌داری با یک روپوش خیلی ملایم اسلامی…. یک گرایش هم عبارت است از هواداران اتخاذ تصمیماتی برای دگرگونی بنیادی در نظام اقتصادی….

آنچه گفته شد، هیچ شباهتی با روایت تحریف شده چپ محور مقاومتی از حزب توده ایران ندارد. چه در بعد داخلی و چه در بعد خارجی حزب توده ایران … تلاش می کرد، برنامه سیاسی اش را برمبنای مبارزه با امپریالیسم آمریکا و همچنین تلاش برای بهبود وضعیت زحمتکشان و فرودستان پیش ببرد. حزب توده … وظایف خود را در دفاع از زحمتکشان …. از یاد نبرد … حتا جایی که می دانست به سرکوبش منجر می شود.

اگر به کنه نقد آقای دانشور به مواضع «چپ محور مقاومتی» برویم، می‌بینیم که بحث ایشان این است که «نبرد که بر کهٔ» آن‌روز، که رفیق کیانوری آن را «نبرد طبقاتی» در حاکمیت نامید، و «چپ محور مقاومتی» هنوز در چارچوب آن حرکت می‌کند، امروز دیگر وجود خارجی ندارد و اکنون حاکمیت به‌طور کامل در دست همان بورژوازی‌ است که رفیق کیانوری و حزب از آن سخن می‌گفتند. به‌عبارت دیگر، امروز دیگر امیدی به جمهوری اسلامی نیست و زمان یک انقلاب دیگر فرا رسیده است.

آقای دانشور، در پایان مطلب خود، چنین نتیجه‌گیری می‌کنند:

استفاده چپ محور مقاومت از گرایش حزب توده در ابتدای انقلاب، از نگاه من تحریف شده و برای طراحی یک سبقه و سابقه در تاریخ چپ ایران برای خود است. بسیاری از افراد این جمع کوچک اما پر سر و صدا، اکنون برای همه‌گان رسوا شده‌اند، اما سوءاستفاده آنها از ادبیات حزب تودهٔ ایران هنوز نگاه‌های مثبتی را به سوی آنها می‌کشاند….

و دقیقا نگرانی ایشان، درست مانند آقای مالجو و ارکستر «چپ ناتویی» آقای علمداری، در همین اقراری است که ایشان در پایان کرده‌اند: مواضع «چپ محور مقاومتی»، «با تجاوز نظامی اسرائیل به ایران بیش از پیش تریبون و صدا یافته …» و «هنوز نگاه‌های مثبتی را به‌سوی آنها می‌کشاند».

اما آقای دانشور، به‌رغم دفاع ظاهری خود از مشی ۶۱-۱۳۵۷ حزب، آن مشی را نیز از نیش قلم خود مصون نمی‌دارد و در پاسخ به یکی از منتقدان خود، در «اخبار روز» ۲ آذر ۱۴۰۴، تحت عنوان «چپ محور مقاومتی از حزب توده ایران چه وام گرفته است؟»، می‌نویسد:

برخی از دوستان … استدلال می‌کردند که اگر در رویکرد حزب توده ایران اشکالات اساسی وجود نداشت، چپ محور مقاومتی نمی‌توانست خود را میراث‌خوار آن معرفی کند. من هم بر این باور هستم که انتقاداتی روا به رویکرد این حزب وجود دارد و باید بیان شود….

حزب تودهٔ ایران از همان ابتدای انقلاب موقعیت بازنده خود را تشخیص داد. رهبران این حزب به خصوص نورالدین کیانوری بر این باور بودند که در زمینه بسیج مردمی توان مقابله با جمهوری اسلامی و نیروی برآمده از انقلاب را ندارند….

با توجه به آنچه آمد، حزب توده ایران در دوره کوتاه ۴ ساله فعالیت خود بیشترین تلاش خود را در زمینه ترغیب تغییرات در بالا گذاشته بود و سازماندهی از پایین را اولویت اصلی خود نمی‌دانست…. و شاید به همین دلیل … نقض حقوق بشر و سرکوب جامعه مدنی را نادیده می‌گرفت….

این رویکرد حزب به تغییرات در بالا و رأس هرم سیاسی، در منش چپ محور مقاومتی نیز رصد می شود…. این گروه از چپ‌ها با طرفداری کردن از یک جناح در حکومت فعلی ایران در مقابل جناح دیگر، به زعم خود تلاش می‌کنند تا مسیر رفتاری جمهوری اسلامی را در داخل از راه نئولیبرالی برگردانند و آن را در سطح جهانی با چین و روسیه همسو کنند. این رویکردی است که در حزب کمونیست روسیه نیز مشاهده می شود. حزب کمونیست روسیه به رهبری تقریباً مادام‌العمر گنادی زیوگانف، همین رویکرد را به مساله جنگ اوکراین و دولت پوتین دارد…. آنها تلاش می کنند تا … دولت سرمایه‌داری حاکم به روسیه را به اصلاحاتی «چپگرایانه» در زمینه عدالت توزیعی تشویق نمایند.

و از این گفته‌های «داهیانه» چنین نتیجه می‌گیرند:

این گروه از چپ‌های ایرانی نیزبه تقدیس و تکریم محور مقاومتی که امروز دود شده و به هوا رفته می‌پردازند و جناحی دگماتیک و قشری در جمهوری اسلامی را به‌عنوان یک جناح غرب‌ستیز، متحد خود به‌شمار می‌آورند…. چنین رویکردی در مقایسه با تراژدی دههٔ ۱۳۶۰ به کمدی بیشتر شباهت دارد….

از این «تحلیل‌گر» مشی گذشتهٔ حزب تودهٔ ایران باید پرسید: شما که عیناً همان ایرادات آقای علمداری را به مشی ۶۱-۱۳۵۷ حزب تودهٔ ایران می‌گیرید، چرا مشی «چپ محور مقاومتی» را «تحریف» این مشی می‌نامید؟ به‌علاوه، با این تحلیل‌ها، شما نه‌تنها ادعاهای آقای مالجو و اتهامات آقای علمداری را با هم ادغام کرده و یک‌جا به‌عنوان نظر خودتان تحویل داده‌اید، بلکه یک گام بلند هم فراتر رفته‌اید و با یک چرخش قلم، کل جنبش مقاومت را هم «دود هوا» کرده‌اید! ــــ کاری که نه آقای مالجو و نه آقای علمداری، هیچ‌یک جرأت دست زدن به آن را نداشته‌اند.

به‌عنوان آخرین نکته در این بخش، ناچاریم تأسف خود را از ورود جریان «توده‌ای‌ها» نیز به این معرکهٔ سازمان‌داده شده علیه «چپ محور مقاومتی» ابراز کنیم. ما برای این رفقا و مبارزات گذشته‌‌شان، به ویژه برای رفیق فقیدمان فرهاد عاصمی، بنیان‌گذار جریان «توده‌ای‌ها»، علی‌رغم تفاوت‌های نظری که با ارزیابی‌های ایشان داشتیم، احترام بسیار قائلیم. ما جریان «توده‌ای‌ها» را جریانی واقعاً ضدامپریالیست می‌دانیم، و به‌همین جهت، ورود این رفقا به معرکهٔ ایجاد‌شده علیه «چپ محور مقاومتی» برای ما بسیار تعجب‌آور است.

این رفقا، در سایت «توده‌‌ای‌ها»، مورخ ۳ نوامبر ۲۰۲۵، می‌نویسند:

هواداران چپ محور مقاومتی برای فرار از پاسخ‌گویی، نقش بورژوازی را از ساختار جمهوری اسلامی جدا می‌کنند. می‌گویند سیاست‌های نئولیبرالی از سوی «بورژوازی بد» اعمال می‌شود، نه از سوی حکومت! انگار جمهوری اسلامی پوسته‌ای بی‌طبقه است و نبرد طبقاتی در آن وجود ندارد. این وارونه‌خوانی، چپ محور مقاومتی را به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به حاکمیت بدل کرده است.


پیکار با امپریالیسم، تنها در چارچوب اقتصادی غیرسرمایه‌داری معنا دارد و جدایی آن از عدالت اجتماعی، تهی از معناست…. نمی‌توان ضدآزادی، ضددگراندیش، ضدزن و ضدکارگر بود و همزمان خود را ضدامپریالیست نامید…. چپ راستین نمی‌تواند در برابر سیاست‌های نئولیبرالی که زندگی مردم را تباه کرده سکوت کند، حتی اگر آن سیاست‌ها در پوشش شعارهای ضدامپریالیستی بیان شوند….

این چپ [محور مقاومتی]، به جای تکیه بر نیروی طبقاتی از پایین، به امید پند دادن به بورژوازی نظامی نشسته است؛ اما تاریخ نشان داده که هیچ تحول مردمی از بالا شکل نمی‌گیرد…. چپ محور مقاومتی، بی‌حزب و بی‌پایگاه در میان طبقه کارگر، نمی‌تواند شریک برابر قدرت شود؛ بلکه تنها بازیچه‌ی دست بورژوازی خواهد شد.

البته ما نیز با ارزیابی این رفقا در مورد پیوند دیالکتیکی میان مبارزهٔ ضدامپریالیستی و مبارزه در دفاع از منافع طبقهٔ کارگر و دیگر زحمتکشان در برابر سیاست‌های نئولیبرالی کاملاً موافقیم، و مواضع خود را در این رابطه به تکرار در اسناد مختلف خود بیان کرده‌ایم. اما آنچه در اینجا برای ما سؤال برانگیز است، هم‌صدایی هم‌زمان این رفقا با «چپ ناتویی» در حمله به «چپ محور مقاومتی» است. این رفقا توجه ندارند که یورش «چپ ناتویی» به مواضع «چپ محور مقاومتی» با انگیزهٔ دفاع از غرب امپریالیستی و حمایت از سیاست نئولیبرالی داخلی صورت گرفته است، و نه از زاویهٔ دفاع از طبقهٔ کارگر و عدالت اجتماعی؛ یعنی درست در نقطهٔ مقابل آن چیزی است که این رفقا از آن دفاع می‌کنند.

در نتیجه، ما این حملهٔ جریان «توده‌ای‌ها» به «چپ محور مقارمتی» را تنها تلاشی در جهت استفاده از فرصت ایجادشده برای مطرح کردن مواضع خودشان می‌دانیم، و امیدواریم که این حملهٔ نابه‌جای خود به «چپ محور مقاومتی» را، که هیچ سنخیتی با مواضع ضدامپریالیستی «توده‌ای‌ها» ندارد، و تنها به اهداف غربگرایانهٔ همان «بورژوازی بد» مورد اشارهٔ آن‌ها (و نه ما) یاری می‌رساند، اصلاح کنند.

 

۴. ماهی‌گیری از آب گل‌آلود

 

بر بستر یک چنین کنسرت پرهیاهوی «چپ ناتویی» است که رهبری کنونی حزب تودهٔ ایران و تعدادی از افراد و جریانات مدافع به آن نیز به میدان آمده‌اند و تلاش می‌کنند تا از آب گل‌آلود ایجاد شده توسط «چپ ناتویی»، به‌نفع مشی ظاهراً چپ‌روانه اما در عمل راست‌روانه و ضدملی خود ماهی بگیرند. رهبری کنونی حزب و این افراد و جریانات حملهٔ خود را از دو جهت به «چپ محور مقاومتی» و «بازماندگان» مشی ۶۱-۱۳۵۷ حزب آغاز کرده‌اند: یکی، تکرار همان برچسب‌ها و اتهامات امنیتی در هم‌صدایی با آقای علمداری و «چپ ناتویی»؛ و دیگری، جدا کردن حساب خود از مشی رهبری پیشین حزب تودهٔ ایران در عین میراث‌خواری از گذشتهٔ پرافتخار حزب.

از نشریهٔ «نامهٔ مردم» آغاز می‌کنیم: این نشریه، در شمارهٔ ۱۲۴۷ (۲۶ آبان ۱۴۰۴) خود، در سرمقاله‌ای تحت عنوان «دیکتاتوری ولایی در برابر اَبَربحران‌های حل‌نشدنی به زانو درآمده است»، پس از آوردن مقدمه‌ای در مورد اوضاع کشور، چنین نتیجه‌گیری می‌کند:

رژیم اسلامی اکنون کاری از دستش برنمی‌آید جز سرکوب، بازداشت….

هم‌زمان با بروز نخستین نشانه‌های گسترش طبیعی اندیشه‌های مترقی و عدالت‌خواهانه در بطن جامعه، و در پی زمین‎گیر شدن پروژۀ امنیتی ـ رسانه‌یی راه‌اندازی چپ جعلی «ضدّامپریالیستی» زیر پرچم دفاع از «محور مقاومت اسلامی»، نیروهای امنیتی … شماری از نویسندگان، پژوهشگران، و مترجمان مترقی کشور را بازداشت کردند….

در بحبوحهٔ تلاش‌های رسانه‌یی ـ امنیتی اخیر برای ترویج تفکر «چپ‌ستیزی» و تهاجم سازمان‌یافته به حزب تودۀ ایران با طرح اتهام‌هایی سراپا دروغ، این بازداشت‌ها نشان‌دهندۀ هراس حکومت از پیامدهای گسترش دیدگاه‌های عدالت‌جویانه و پیوند آن با آزادی‌خواهی و شکل‌گیری مبارزۀ ضدّامپریالیستی واقعی در دفاع از حاکمیت ملی ایران است….

برخلاف فضای ناامیدی و سرخوردگی که در میان برخی نظریه‌پردازان و کنشگران چپ دیده می‌شود، اکنون باید با همبستگی فعالانه و همکاری مؤثر کشور را در مسیر گذار از دیکتاتوری و حرکت به‌سوی برپایی جمهوری ملی و دموکراتیک قرار داد. (همهٔ تأکیدها از ما است)

این ادعاهای «نامهٔ مردم» از چند زاویه بسیار روشنگر است:

نخست: می‌بینیم که چگونه این رفقا، بدون هیچ رودربایستی، نعل‌به نعل جملات «چپ ناتویی» را تکرار می‌کنند و در یک جملهٔ واحد، هم «چپ ضدامپریالیستی» را، هم‌صدا با آقای علمداری و ارکستر «ناتویی» او، «جعلی» و ساخته و پرداختهٔ «پروژهٔ امنیتی ـ رسانه‌ای رژیم اسلامی» معرفی می‌کنند، و هم محور مقاومت را «محور مقاومت اسلامی» ــــ یعنی همان «بلوک ارتجاعیِ مذهبی» آقای مالجو ــــ می‌خوانند. همین جملهٔ کوتاه «نامهٔ مردم» کاملاً عریان می‌کند که چه کسانی ضدامپریالیست‌ «جعلی» و چه کسانی ضدامپریالیست «واقعی» هستند.

دوم، این رفقا سالوسانه از «تهاجم سازمان‌یافته به حزب تودۀ ایران» سخن می‌گویند! از این رفقا می‌پرسیم: امروز از «تهاجم» به کدام «حزب تودهٔ ایران» سخن می‌گویید؟ «حزب تودهٔ ایران» پیش از یورش سال ۱۳۶۱، یا «حزب تودهٔ ایران»ی که به رهبری شما خود را در مقابل خط مشی ۶۱-۱۳۵۷ قرار داده و آن را نفی کرده است؟ به تک‌تک‌ حملات و اتهامات «چپ ناتویی» که در بالا آمد نگاهی بیفکنید و توضیح دهید که کدام‌یک از این اتهامات متوجه شما است؟ مگر خود آقای علمداری، نمایندهٔ «چپ ناتویی»، هم ضمن حمله و اتهام‌زنی به رهبری و سیاست گذشتهٔ حزب، حساب شما را علناً از آن‌ها جدا نکرده و نگفته است: «یادآور شوم که حزب توده به‌صورت رسمی چنین سیاست‌هایی را دنبال نمی‌کند»؟

و این تنها آقای علمداری نیست که حساب «حزب تودهٔ ایران» کنونی را از «حزب تودهٔ ایران» مورد «تهاجم» جدا می‌کند. به این گفته‌های آقای محمود صراف‌پور، تحت عنوان «سخنی بی‌پرده با آقای کاظم علمداری»، که در سایت «صدای مردم» ــــ وابسته به رهبری کنونی حزب ــــ مورخ ۵ آذر ۱۴۰۴، منتشر شده است توجه کنیم. ایشان می‌گویند:

کرنای توده‌ای‌ستیزی این‌بار از گلوی استاد بازنشستۀ دانشگاهی از شهر لس‌آنجلس در ایالت کالیفرنیای آمریکا به‌گوش می‌رسد…. ماجرا چیست؟ کاظم علمداری به چند عضو سابق حزب تودۀ ایران که سال‌هاست از حزب کنار رفته یا اخراج شده‌اند و عامدانه خود را مدافع مشی گذشتهٔ حزب و سیاست «که بر که» ــــ در آن یکی دو سال فعالیت علنی حزب ــــ معرفی می‌کنند و در حال حاضر هیچ ارتباط و سنخیتی با حزب تودۀ ایران و سیاست‌های کنونی حزب ندارند، اشاره می‌کند. اندک‌شماری از این افراد، سایت اینترنتی خود را با نام و عنوان «ده مهر» ایجاد کرده‌اند و در آن از نظراتی دفاع می‌کنند که هیچ ربطی به سیاست‌های حزب تودهٔ ایران ندارند. البته حساب «پیک نت» و نشریۀ «راه توده» تا حدی از «ده مهر» جداست….


حزب تودهٔ ایران … دیدگاهش را دربارهٔ جایگاه «پیک نت» و «راه توده» به‌روشنی  بیان کرده و گردانندهٔ این دو سایت را وابسته به وزارت اطلاعات و سایت‌های «راه توده» و «پیک ‌نت» را در خدمت جمهوری اسلامی ایران دانسته است. [ایشان به‌خوبی آگاهند ولی پنهان می‌کنند که رهبری کنونی حزب همین اتهامات را در چندین سند به «۱۰ مهر» هم وارد کرده‌اند.]


جناب علمداری به دلایلی که بر ما روشن نیست از سیاست‌های نادرست و نابخردانهٔ این گروه‌های ناوابسته به حزب تودهٔ ایران و مخالف سیاست‌های حزب، استفاده می‌کند و بر سیمای مردمی حزب تودۀ ایران چنگ می‌اندازد….

باید از دکتر علمداری پرسید: … این اتهام‌های سخیفی که … به حزب تودۀ ایران می‌زنند از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ در پیِ یورش‌های گسترده به حزب تودۀ ایران … رژیم به ایجاد گروه‌های ــــ به‌ظاهر توده‌ای ــــ دست زد. به آنان فضا داد تا با تأیید ضمنی رژیم، به خدشه‌دارکردن چهرۀ واقعی حزب بپردازند. و بعد، دیگران را واداشت تا بر بستر نظرات این گروه‌های رژیم‌ساخته، به حزب تودۀ ایران حمله کنند و از آب گل‌آلود ماهی بگیرند. اولین و آسان‌ترین تاکتیک هم همانا یکی‌دانستن این- به‌ظاهر- چپ‌ها و حزب است. این بقچۀ ساخته‌ و پرداختۀ رژیم … «راه توده» و «محورمقاومتی»ها را همان حزب تودۀ ایران‌ به حساب می‌آورد. با یک‌دست‌کردن این نامتجانس‌ها، زمینه برای مقالاتی از این‌دست فراهم می‌شود. و در آخرین تحلیل، این ارتجاع و امپریالیسم‌اند که جشن می‌گیرند. (همهٔ تأکیدها از ما است)

بدین ترتیب، به گفتهٔ یکی از ارگان‌های وابسته به رهبری کنونی حزب، حساب سیاست کنونی حزب از حساب این «چند عضو سابق حزب تودۀ ایران که سال‌هاست از حزب کنار رفته یا اخراج شده‌اند و خود را مدافع مشی گذشتهٔ حزب» می‌دانند جدا است، و آقای علمداری اشتباهاً این دو را با هم یکی کرده و مورد حمله قرار داده‌اند. به‌عبارت دیگر، می‌گویند: آقای علمداری! چرا حساب ما را که مثل شما فکر می‌کنیم با دیگرانی که خود را «مدافع مشی گذشتهٔ حزب» می‌دانند، یکی کرده‌اید؟ «چهرهٔ واقعی» حزب کنونی آن چیزی نیست که شما به آن حمله می‌کنید. از «خدشه‌دار» کردن آن دست بردارید و «نامتجانس»‌ها را در کنار هم قرار ندهید!



اما مسأله از جدا کردن حساب رهبری کنونی حزب از تاریخ گذشتهٔ حزب بسیار فراتر می‌رود و به میراث‌خواری آشکار از همان تاریخ نفی شده نیز می‌کشد:


نکته‌ای که باید به آقای علمداری و هم‌فکران ایشان یادآور شد این است که حزب تودۀ ایران را باید در قهرمانانی چون رحمان هاتفی (حیدر مهرگان)، ابوالحسن خطیب، سعید آذرنگ، امیر نیک‌آیین، رفعت محمدزاده، عباس حجری، تقی کی‌منش، اسماعیل ذوالقدر، ابوتراب باقرزاده، علی‌اکبر محجوبیان و صدها توده‌ای با نام و گم‌نام دیگر جست‌وجو کرد….

علت را باید در این حقیقت جست‌وجو کرد که حزب تودۀ ایرانخار چشم دشمنان است [خار چشم کدام دشمنان؟] و از این رو، کینۀ حیوانی آن‌ها را برانگیخته است.

یک چنین میراث‌خواری از تاریخ پرافتخار حزب را از سوی کسانی که آن را هم از نظر سیاسی و هم امنیتی نفی و طرد کرده‌اند جز «شرم‌آور» نمی‌توان خواند. از اینان باید پرسید: این قهرمانانی که شما این‌چنین قهرمانی‌هایشان را به‌حساب خود می‌گذارید، در دفاع از کدام آرمان و خط مشی سیاسی جان خود را از دست دادند؟ جز از آرمان و خط مشیی که شما سال‌ها است آن را نفی کرده‌اید و اکنون ادامه‌دهندگان راهشان را «جاسوس» و «مزدور» جمهوری اسلامی می‌خوانید؟ ممکن است بسیاری در بیرون از تشکیلات حزب ندانند، اما ما که از درون شاهد روند‌ها بوده‌ایم می‌دانیم آن‌ها چگونه بسیاری از همین قهرمانان را نیز به همکاری با سازمان امنیت جمهوری اسلامی متهم ساختند. کسانی که مدعی بوده و هستند که «کیانوری و حزب گول خمینی را خوردند» حق افتخار کردن به این گذشته را نیز از خود گرفته‌اند.

اما خوشبختانه همه‌چیز در اطراف رهبری کنونی حزب چنین سیاه نیست، و هستند توده‌ای‌هایی که از موازین تاریخی، سیاسی، و به‌ویژه اخلاقی حزب همچنان قاطعانه دفاع می‌کنند. یک نمونهٔ قابل تقدیر، نوشتهٔ آقای محسن صیرفی است. ایشان در «‫نامه به کمیتهٔ مرکزی حزب توده ایران: مبارزه نظری بجای اتهام زنی»، مورخ چهارم آذرماه ۱۴۰۴، به رهبری کنونی حزب چنین هشدار می‌دهند:

‫در سرمقاله نشریه «نامه مردم» … ۲۶ آبان ۱۴۰۴ آمده است: «هم‌زمان با بروز نخستین نشانه‌های گسترش طبیعی اندیشه‌های مترقی و عدالت‌خواهانه در بطن جامعه، و زمین‌گیر شدن پروژهٔ امنیتی ـ رسانه‌یی چپ جعلی «ضدامپریالیستی» زیر پرچم دفاع از «محور مقاومت اسلامی»، نیروهای امنیتی برای ایجاد فضای ترس و تهدید امنیتی شماری از مترجمان مترقی کشور را بازداشت کردند». (تأکید از نویسندهٔ نامه است)

‫این سخن نشریه «نامه مردم» به این معنی است که جریان «چپ ضدامپریالیستی» توسط سازمان‌های امنیتی جمهوری اسلامی ساخته شده است. چنین اتهامی پایه و اساس درستی ندارد. زیرا برخی از اعضای جریان «چپ ضدامپریالیستی» از زندانیان سیاس دهه ۱۳۶۰ بوده‌اند، که در زندان‌های جمهوری اسلامی مقاومت کردند. برخی دیگر در دهه ۱۳۶۰ در خارج کشور عضو حزب توده ایران بودند: یعنی افرادی بودند که شما آنها را «رفیق» خطاب می‌کردید.

‫برای غلبه بر اختلاف مشی سیاسی که بین گروه‌های مترقی وجود دارد، باید به مبارزه نظری روی آورد؛ نه اتهام زنی. اتهام زدن به مبارزانی که زندگی خود را در راه هدف‌های مردمی گذاشته‌اند … نادرست است….

افشاگری باید بر پایه سند و مدرک باشد؛ نه از روی اختلاف مشی سیاسی با این یا آن گروه سیاسی.

‫یک مشی سیاسی نادرست می‌تواند در عمل در خدمت جمهوری اسلامی یا امپریالیسم درآید. در این صورت باید ماهیت آن مشی سیاسی را افشا کرد و با آن مبارزه کرد.

ما قاطعانه با این گفتهٔ ایشان موافقیم که «یک مشی سیاسی نادرست می‌تواند … در خدمت امپریالیسم قرار گیرد» ــــ کما این‌که تاکنون در بسیاری موارد قرار گرفته است. واقعیت این است که تضادهای کنونی در سطح جهان و ایران اکنون به جایی رسیده‌اند که دوپهلوگویی و سیاست «نشستن روی دو صندلی» دیگر کارسازی ندارد، و برای رهبری کنونی حزب چاره‌ای جز بازبینی خط مشی کنونی خود و تصحیح آن در راستای یک مبارزهٔ واقعاً ضدامپریالیستی و مردمی باقی نمانده است. هیچ برچسب و اتهام‌زنی، و میراث‌خواری از گذشتهٔ پرافتخار حزب، نیز نمی‌تواند نادرستی «مشی سیاسی» کنونی آن‌ها را پنهان سازد.

 

۵. چرا یورش جمعی به «چپ محور مقاومتی»؟

و چرا اکنون؟

 

آقای کاظم علمداری، بلندگوی «چپ ناتویی»، علی‌رغم همهٔ مهملات و اتهامات مکرر بی‌پایه‌ای که نثار «چپ محور مقاومتی» کرده است، در یک مورد مشخص واقعیت را گفته است: «چپ محور مقاومتی از آسمان نیامده است». این گفته کاملاً درست است، و نگرانی ایشان، و دیگر هم‌صدایان ایشان در طیف رنگارنگ جنبش «چپ»، نیز دقیقاً در همین گفته نهفته است: «چپ محور مقاومتی از آسمان نیامده»، بلکه ریشه در واقعیت‌ها و تضادهای عینی تاریخی‌ای دارد که نه‌تنها وجود آن را ضرور، بلکه حقانیت آن را نیز آشکار ساخته است. به‌عبارت دیگر، شکل‌گیری یک چپ ضدامپریالیست «محور مقاومتی»، پاسخی منطقی به مجموعهٔ تضادهای تاریخی‌ای ‌است که جهان و ایران ما امروز با آن‌ها دست و پنجه نرم می‌کنند ــــ تضادهایی که بدون شناخت از آن‌ها، «چپ» نمی‌تواند حتی ادعای چپ بودن داشته باشد.

آنچه در این رابطه مجموعهٔ اعضای این ارکستر تازه تشکیل‌شده علیه «چپ محور مقاومتی» را به‌هم پیوند می‌دهد، دقیقاً نادیده گرفتن همین تضادهای ریشه‌ای است که مسایل داخلی ایران را به روندهای بین‌المللی پیوند می‌دهند و آن‌ها را به حلقه‌های یک زنجیرهٔ به‌هم پیوسته بدل می‌سازند. به‌ همین دلیل، برای درک علل واقعی این یورش سازمان‌یافته به «چپ محور مقاومتی»، و دلایل واقعی کشانده شدن آن به اتهام و برچسب‌زنی علیه مشی ۶۱-۱۳۵۷ حزب تودهٔ ایران ــــ و به‌زعم آنان «باقی‌مانده‌ها»ی آن در جنبش چپ ــــ باید، طبق توصیهٔ مارکس، به «ریشه‌ها» رفت و تضادهای عمده‌ای را که بستر اصلی و محرک واقعی چنین یورشی در این لحظهٔ تاریخی بوده‌اند شناخت.

نفی «نبرد که برکهٔ» تاریخی در درون حاکمیت

نخستین ترفند یورش‌برندگان به «چپ ضدامپریالیستی»، حاشا کردن وجود یک «نبرد که‌ بر کهٔ» واقعی در درون حاکمیت جمهوری اسلامی ایران، و یک‌پارچه معرفی کردن منافع همهٔ لایه‌های طبقاتی درون حاکمیت جمهوری اسلامی است. بر این اساس، همهٔ آن‌ها ــــ البته هر یک به زبانی متفاوت ــــ دفاع از جمهوری اسلامی در برابر امپریالیسم را دفاع از کل حاکمیت جمهوری اسلامی ایران معرفی می‌کنند، و مدعی می‌شوند که مواضع ضدامپریالیستی «چپ محور مقاومتی» عملاً در خدمت «کل جمهوری اسلامی» و «سیاست‌های سرکوب‌گرانهٔ آن» است!

به‌عنوان یکی از نیروهای حاضر در «چپ محور مقاومتی»، و یکی از «باقی‌مانده‌ها»ی سیاست ۶۱-۱۳۵۷ حزب تودهٔ ایران، لازم می‌دانیم بی‌پایه بودن چنین ادعایی را با آوردن فشرده‌ای از ارزیابی‌های «کارپایهٔ سیاسی گروه ۱۰ مهر» نشان دهیم:

سیاست گردش به شرق و صف‌بندی‌های تازه در درون و اطراف حاکمیت

با ظهور چین به‌عنوان یک قدرت اقتصادی رقیب برای آمریکا، و از آن تعیین‌کننده‌تر ورود ارتش روسیه به اوکراین و درگیری مستقیم نظامی ناتو با روسیه، همهٔ معادلات موجود … در ایران بر هم خورد. این وضعیت جدید … ادامهٔ سیاست‌های دوپهلو را برای هر دو غیرممکن ساخت [و] … نشان داد که … باید میان طرفین این درگیری جهانی یکی را انتخاب کنند.

بخشی از حاکمیت جمهوری اسلامی ایران … با درک از ماهیت تحولات جهانی و سیر کلی این تحولات علیه سلطهٔ یک‌جانبهٔ امپریالیسم … تصمیم به اتخاذ سیاست نگاه به شرق گرفت…. این چرخش زیر هدایت جناح نمایندهٔ خرده‌بورژوازی و لایه‌های پایینی جامعه در درون حاکمیت، که از همان ابتدای انقلاب از سوی «ولی فقیه» نمایندگی می‌شد … آغاز شد….

قطعی شدن این جهت‌گیری‌های حکومت جمهوری اسلامی در سطح بین‌المللی … معادلات قدرت در داخل کشور را تغییر داد. جناح هوادار غرب … از یک سو هرچه بیشتر دست به‌‌دامن دولت‌های غربی می‌شود، و از سوی دیگر تمرکز خود را روی سوار شدن بر موج اعتراضات ناشی از نارضایتی‌های برحق انباشت شده، که سیاست‌های نئولیبرالی خود غرب‌گرایان عامل اصلی آن بوده است، قرار داده است…. بر اساس درک از این وضعیت داخلی است که دولت‌های امپریالیستی اکنون با تمام توان اقتصادی و تکنولوژی تبلیغاتی خود وارد صحنه شده‌اند تا با سوار شدن بر موج اعتراضات برحق مردم میهن ما، و کمک به مصادرهٔ جنبش حق‌طلبانهٔ مردم میهن ما توسط نیروهای داخلی هوادار غرب، سیر جریانات را به‌سمت سازمان‌دهی یک انقلاب مخملی و بازگرداندن ایران به دامن غرب، یا در صورت امکان تجزیهٔ کامل ایران، تغییر دهند….

بورژوازی نئولیبرال ایران … امروز این … سیاست‌ گردش به شرق را در تضاد با منافع خود می‌بیند و به همین دلیل … این طبقه و لایه‌های مختلف آن … ناگهان، سالوسانه و هم‌صدا با رسانه‌های امپریالیستی، فریاد پایمال شدن دموکراسی و حقوق بشر در ایران را بلند کرده‌اند و می‌کوشند تا از این راه هدایت جنبش‌ اعتراضی مردم ایران را در دست گیرند و آن را به سمت بازگشت به دامن غرب سوق دهند….

بدین ترتیب، امروز بار دیگر یک نبرد «که‌ بر ‌که» در درون حاکمیت شکل گرفته است، که در یک سوی آن جناح‌های سرمایه‌داری نئولیبرال وابسته به غرب، و در سوی دیگر آن جناح‌های سرمایه‌داری ذینفع در سیاست گردش به شرق، زیر هدایت «ولی فقیه» به‌عنوان نمایندهٔ خرده‌بورژوازی و لایه‌های پایینی جامعه … قرار دارند. هرچند این نبرد «که بر کهٔ» تازه در درون حاکمیت، برخلاف نبرد «که‌ بر ‌که» گذشته، به‌خودی خود ماهیتی طبقاتی ندارد و صرفاً در عرصهٔ سیاسی میان غرب‌گرایان و شرق‌گرایان جریان دارد، اما می‌توان گفت که برآیند این نبرد سیاسی تبعات طبقاتی بسیار جدی برای جامعهٔ ایران و آیندهٔ کشور خواهد داشت.

نمی‌توان لحظه‌ای تردید کرد که شکست سیاست گرایش به‌شرق پیامدهایی فاجعه‌بار برای مردم میهن ما، به‌ویژه برای کارگران و زحمتکشان و دیگر لایه‌های پایینی جامعه، خواهد داشت…. آمریکا و بورژوازی حامی‌ آن در درون کشور با تمام نیرو برای نقطهٔ پایان گذاشتن بر هر شکل از مقاومت داخلی در برابر خود حرکت خواهند کرد، و بی‌تردید، همان‌طور که تاریخ به‌تکرار نشان داده است، اولین قربانی آن طبقهٔ کارگر و نیروهای چپ ضدامپریالیست مدافع آن خواهند بود….

به‌خوبی روشن است که سرنوشت طبقهٔ کارگر ایران و نیروهای چپ ضدامپریالیست مدافع آن با نتیجهٔ این نبرد «که بر کهٔ» تازه در درون حاکمیت جمهوری اسلامی ایران گره خورده است…. منافع طبقهٔ کارگر ایران و نمایندگان سیاسی آن حکم می‌کند که عملاً و علناً، و بدون واهمه از انگ و برچسب، به عرصهٔ این مبارزهٔ تعیین‌کننده برای سرنوشت طبقه و کشور وارد شوند و به‌مسؤولیتی که تاریخ امروز در برابر آن‌ها قرار داده است عمل کنند.

و این نیز تنها با درک مشخص از تضاد‌های عمده و عینی در شرایط حاضر، تفکیک علمی و به‌دور از تنگ‌نظریِ صف مدافعان واقعی انقلاب از صف ضدانقلاب، و حرکت عملی در جهت تقویت نیروهایی که پیروزیشان می‌تواند راه را برای پیشبرد اهداف اولیهٔ انقلاب بهمن ۱۳۵۷ باز کند، امکان‌پذیر است….

تنها با چشم بستن بر این «نبرد که‌ بر کهٔ» عینی است که یورش برندگان به «چپ محور مقاومتی» به خود اجازه می‌دهند برچسب دفاع از «کل حاکمیت» جمهوری اسلامی، و دفاع «بی‌قیدوشرط» از سیاست‌های آن را به این چپ وارد کنند؛ و نه‌فقط این، بلکه اتهام جاسوسی و خدمت امنیتی به جمهوری اسلامی را نیز به آن بیفزایند.

البته، در میان آنان برخی نیز کوشیده‌اند، ظاهراً بدون دستیازی به اتهام و برچسب‌زنی و تنها از دیدگاه نظری، همین اتهام حمایت از «کل حاکمیت» جمهوری اسلامی را به «چپ محور مقاومتی« وارد کنند. به‌عنوان مثال، آقای مزدک دانشور، با چشم بستن آگاهانه بر واقعیت عینی وجود شکاف در حاکمیت جمهوری اسلامی، مدعی می‌شود که:

اصطلاح «نبرد که بر که» نزد حزب توده به وضعیت گذار از نظم پیشین به نظم تازه اشاره داشت…. در نتیجه، استفاده‌ای که امروز نیروهای «چپ محور مقاومتی» از این اصطلاح می‌کنند … با معنای اصلی آن در گفتمان حزب توده تفاوت دارد و نادرست است…. چنین رویکردی در مقایسه با تراژدی دههٔ ۱۳۶۰ به کمدی بیشتر شباهت دارد….

به عبارت دیگر، به‌زعم ایشان، حتی اگر بپذیریم این «نبرد که‌ بر که» در «وضعیت گذار از نظم پیشین» وجود داشته است، امروز دیگر چنین نبردی وجود ندارد و حاکمیت جمهوری اسلامی به‌طور یک‌پارچه در اختیار بورژوازی سرکوبگر است. و در نتیجه، دفاع از جمهوری اسلامی ایران در برابر امپریالیسم نمی‌تواند معنایی جز دفاع از ادامهٔ سرکوب مردم به‌دست این بورژوازی داشته باشد. و چنین دفاعی، اگر در سال‌های اولیهٔ انقلاب یک «تراژدی» بود، امروز شکل «کمدی» به‌خود گرفته است! نتیجهٔ منطقی این ادعا: تنها با سرنگونی جمهوری اسلامی می‌توان مشکلات مردم را حل کرد و دموکراسی را برای آن‌ها به ارمغان آورد.

متأسفانه، مشابه چنین ادعای نادرستی را، این بار در یک چارچوب «تحلیلی»، از زبان رفقای ضدامپریالیست «توده‌ای‌ها» نیز می‌شنویم:

هواداران چپ محور مقاومتی … نقش بورژوازی را از ساختار جمهوری اسلامی جدا می‌کنند. می‌گویند سیاست‌های نئولیبرالی از سوی «بورژوازی بد» اعمال می‌شود، نه از سوی حکومت! … این وارونه‌خوانی، چپ محور مقاومتی را به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به حاکمیت بدل کرده است…. این چپ … تنها بازیچه‌ی دست بورژوازی خواهد شد. (تأکیدها از ما است)

یک چنین‌گفته‌ای، نه‌فقط وجود «نبرد که ‌بر که» در درون حاکمیت را نفی می‌کند، بلکه برای یک‌پارچه جلوه دادن «کل حاکمیت»، معنای مفاهیم تئوریک مارکسیستی را نیز مخدوش می‌سازد. این رفقا از مفاهیم «بورژوازی»، «حکومت»، «حاکمیت»، و «ساختار جمهوری اسلامی» استفاده می‌کنند، اما ظاهراً معنای دقیق هیچ‌یک از آن‌ها را درست درک نکرده‌اند. نخست، هم «بورژوازی»، هم «حکومت»، و هم «حاکمیت»، همه در درون «ساختار جمهوری اسلامی» قرار دارند و هیچ‌کس، با هیچ ابزاری، نمی‌تواند این اجزاء را از کل «ساختار» جدا کند. و دوم، مرز میان دو مفهوم «حکومت» و «حاکمیت» از میان می‌رود، و «حکومت» جمهوری اسلامی با «حاکمیت» جمهوری اسلامی یکی گرفته می‌شود. و ریشهٔ خطا نیز درست در همین یکی کردن مفاهیم «حکومت» و «حاکمیت» نهفته است. این رفقا توجه ندارند که از دیدگاه مارکسیستی، «حاکمیت» ــــ یعنی مجموعهٔ طبقات حاکمهٔ یک جامعه ــــ با «حکومت» ــــ یعنی ماشین اعمال قدرت این طبقات حاکمه ــــ یکی نیست، و سیاست‌های اتخاذ شده از سوی «حکومت» همیشه بازتاب‌دهندهٔ تعادل قدرت میان طبقات مختلف ــــ با منافع بالقوه متفاوت ــــ در درون «حاکمیت» است. به‌عبارت دیگر، هرچند «حکومت» یک کشور در هر لحظه سیاست معینی را دنبال می‌کند، اما این سیاست به‌معنای یکسانی منافع همهٔ طبقات حاضر در درون «حاکمیت» نیست، و بیش از هرچیز بازتاب‌دهندهٔ منافع آن طبقات یا بخش‌هایی از طبقات است که در هر لحظه در درون «حاکمیت» دست بالا را دارند.

بدین ترتیب، بر اثر مخدوش بودن مرز میان این مفاهیم، دفاع «چپ محور مقاومتی» از «حکومت» جمهوری اسلامی در برابر امپریالیسم، از نظر این رفقا معنای «مشروعیت‌بخشی» به «حاکمیت» جمهوری اسلامی را به خود می‌گیرد، و فراموش می‌شود که، برخلاف طبقات درون «حاکمیت»، که هر یک عمدتاً منافع طبقاتی خود دنبال می‌کنند، نقش «حکومت» ــــ یعنی ماشین دولتی ــــ در درون ساختار یک «دولت ـ ملت» صرفاً به نقش طبقاتی محدود نمی شود و یک سری وظایف ملی، از جمله دفاع از مرزها و تمامیت ارضی کشور، حفظ امنیت داخلی، و حفظ کل «نظام» موجود را نیز برعهده دارد. و دفاع از این وظایف ملی «حکومت» لزوماً به‌‌معنای دفاع از نقش طبقاتی آن در دفاع از منافع طبقات درون «حاکمیت» نیست. بر این اساس است که، از نظر «چپ محور مقاومتی»، دفاع از سیاست‌های ملی «حکومت» می‌تواند به‌طور هم‌زمان با مبارزه علیه سیاست‌های طبقاتی «حاکمیت» به پیش برده شود، و یکی نافی دیگری نیست. یورش برندگان به «چپ محور مقاومتی»، برخی آگاهانه و برخی بر اثر اغتشاش فکری و نظری، برخی مغرضانه و برخی خیرخواهانه، این تمایز «ریشه‌ای» میان مفاهیم مارکسیستی را مخدوش می‌کنند، و به‌همین دلیل، میان مبارزهٔ ضدامپریالیستی و مبارزهٔ طبقاتی برای عدالت اجتماعی «دیوار چین» می‌کشند و مدعی می‌شوند که پیشبرد یکی به‌معنای عدول از دیگری است.

در واقع، با مخدوش کردن مرز میان دو مفهوم «حاکمیت« و «حکومت»، و نسبت دادن همهٔ مشکلات به «حکومت» جمهوری اسلامی، منتقدان به «چپ محور مقاومتی» در واقع انتخابی جز طرح شعار سرنگونی «حکومت» جمهوری اسلامی ــــ حال چه از راست به‌سوی امپریالیسم و غرب، و چه از «چپ» به‌سوی یک «انقلاب» دیگر ــــ برای خود باقی نمی‌گذارند. برخوردی که «چپ محور مقاومتی»، با درک دقیق از مفاهیم «حکومت» و «حاکمیت»، و با توجه به تضادهای عمده در ایران و جهان امروز، قاطعانه در برابر آن ایستاده است و آن را نفی‌ می‌کند.

چشم بستن بر زنجیرهٔ به‌هم پیوستهٔ تضادها

اما این تنها جلوهٔ اعوجاج فکری و سیاسی مقاومت‌ستیزان نیست. آن‌ها، با جدا کردن مکانیکی دو وجهِ یک مبارزهٔ واحد ــــ که ما آن را، از دیدگاه مارکسیست ـ لنینیستی، مبارزهٔ رهایی‌بخش ملی می‌دانیم ــــ این مبارزه را به دو بخش ظاهراً جداگانه (یکی ضدامپریالیستی در عرصهٔ خارجی و دیگری طبقاتی در عرصهٔ داخلی) تقسیم می‌کنند و چنین مدعی می‌شوند که «چپ محور مقاومتی» مبارزهٔ طبقاتی در عرصهٔ داخلی را قربانی مبارزهٔ ضدامپریالیستی خود در عرصهٔ خارجی کرده است، گویی اصولاً چنین چیزی ممکن است!

واقعیت این است که این دو وجه مبارزه، دو عرصهٔ مستقل و منفک از یکدیگر نیستند که بتوان چیزی از یکی برداشت و به دیگری اضافه کرد. برعکس، این دو وجه مبارزه، همانند ظروف مرتبطه، به یکدیگر متصل‌اند، و برداشتن از یک سمت، کمیّت سمت دیگر را نیز کاهش می‌دهد، و افزودن کمیت برداشته شده به سمت دیگر، کمیت سمت اول را نیز دوباره بالا می‌برد. از دیدگاه سیاسی، این بدین معنا است که هر گام در جهت تقویت مبارزهٔ ضدامپریالیستی به تقویت مبارزات طبقهٔ کارگر یاری می‌رساند، و هر پیشروی در مبارزهٔ طبقاتی در راستای منافع طبقهٔ کارگر و دیگر زحمتکشان، مبارزهٔ ضدامپریالیستی را نیرو می‌بخشد.

برای روشن‌تر شدن مسألهٔ، خواننده را به فشرده‌ٔ بخشی دیگر از «کارپایهٔ سیاسی گروه ۱۰ مهر» رجوع می‌دهیم:

تحریم‌ها، نئولیبرالیسم، و مسألهٔ امنیت ملی

مشکلی که حاکمیت جمهوری اسلامی ایران امروز با آن روبه‌رو است این است که این توده‌های میلیونی زحمتکشان، که حمایت آنها تنها ضامن تأمین امنیت داخلی کشور و موفقیت سیاست گردش به شرق است، همان کسانی هستند که طی ده‌ها سال شاهد نابود شدن رفاه، معیشت و حقوق بنیادین خود در نتیجهٔ خصوصی‌سازی‌های بی‌ در و پیکر ناشی از سیاست اقتصادی نئولیبرالی، استثمار شدید اقتصادی، و سرکوب اعتراضات برحق خود به وضعیت موجود، بوده‌اند، و همان‌طور که طی ماه‌ها و سال‌های اخیر شاهد بوده‌ایم، دولت‌های امپریالیستی از هر فرصتی برای سوق دادن خشم انباشت شده و برحق آنان در جهت بی‌ثبات کردن کشور استفاده کرده‌اند. و این مهم‌ترین خطری است که امروز امنیت و تمامیت ارضی کشور ما را تهدید می‌کند ــــ خطری که هیچ توان نظامی و امنیتی نمی‌تواند به‌تنهایی آن را خنثی کند.

بدین ترتیب، می‌توان گفت خطری که امروز از نظر داخلی امنیت ملی ایران را تهدید می‌کند جدی‌تر از خطر خارجی است. برای دهه‌ها، بورژوازی بزرگ نئولیبرال وابسته به غرب در درون حاکمیت … توانست، از راه جلوگیری از تشکیل اتحادیه‌های کارگری … و احزاب و سازمان‌های سیاسی مدافع زحمتکشان، راه را برای خصوصی‌سازی‌های بی‌ در و پیکر، تعرض به قانون کار … زیرپا گذاشتن اصل ۴۴ قانون اساسی … و در نهایت به فقر و فاقه کشاندن اکثریت مردم زحمتکش، باز کند….

آنچه امروز بر شدت این خطر افزوده است، تصمیم آمریکا … برای یک‌سره کردن تکلیف جمهوری اسلامی … از یک سو، و پیوستن بورژوازی نئولیبرال وابسته به غرب به صف اپوزیسیون داخلی، از سوی دیگر، است….

با تکیه بر این واقعیت، آمریکا و متحدانش امروز سیاست دامن زدن به یک دور شیطانی اعتراض و سرکوب فزاینده در داخل کشور را دنبال می‌کنند…. بر این اساس، تردیدی نیست که در شرایط حاضر، حفظ وضعیت موجود داخلی … جز شکست سیاست نگاه به شرق، نابودی استقلال و تمامیت ارضی کشور، و بازگرداندن یک ایران تکه‌پاره‌ شده به دامن غرب، نتیجهٔ دیگری نخواهد داشت….

در چنین شرایطی، جناح هوادار سیاست مقاومت در برابر آمریکا و نگاه به شرق در مقابل یک انتخاب اجتناب‌ناپذیر قرار گرفته است: یا تداوم وضعیت موجود داخلی، حفظ ساختارهای ضدمردمی اقتصاد نئولیبرالی، و تشدید سرکوب اعتراضات برحق زحمتکشان کشور به این سیاست‌ها با تکیه بر نیروهای امنیتی و انتظامی؛ یا درک وضعیت خطیر کنونی و تلاش عملی در جهت جلب اعتماد از دست‌‌ رفتهٔ بخش عظیمی از توده‌های مردم، ایجاد تغییرات بنیادی در ساختار اقتصادی کشور، خلع ید اقتصادی و سیاسی از بورژوازی بزرگ نئولیبرال وابسته به غرب … و پاسخ‌گویی جدی، عملی، و سریع به نیازها و مطالبات سرکوب‌شدهٔ توده‌های میلیونی مردم طی چهار دههٔ گذشته. و این انتخابی است که سرنوشت آیندهٔ میهن ما را در این نبرد جهانی رقم خواهد زد….

رهبران جمهوری اسلامی باید این واقعیت را بپذیرند که در شرایط خطیر کنونی، بدون برخورداری از حمایت توده‌های میلیونی مردم توان لازم را برای مقاومت عملی درازمدت در برابر فشارهای اقتصادی و نظامی آمریکا نخواهند داشت. از این رو است که آنها، حتی به‌خاطر حفظ استقلال کشور هم که شده، باید به یک سری تحولات بنیادی در ساختار سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور تن دهند تا از بروز هر فاجعهٔ اجتماعی، که گریبان همه، از جمله خود آنها را نیز، خواهد گرفت جلوگیری کنند.

این است برداشت «چپ محور مقاومتی» از پیوند ارگانیک میان مبارزهٔ ضدامپریالیستی و مبارزهٔ طبقاتی. کسانی که این پیوند انکارناپذیر را نفی می‌کنند و این نفی را به وسیله‌ای برای یورش به «چپ محور مقاومتی» بدل می‌سازند، یاآگاهانه در خدمت دشمن‌ عمل می‌کنند، و یا از درک ناقص و نادرست از مفاهیم بنیادی مارکسیسم، که باید راهنمای هر نیروی چپ باشد، رنج می‌برند. برای روشن شدن ذهن کسانی که صادقانه خود را «چپ» می‌دانند، اما از روی ناآگاهی به این ارکستر «ناتو»یی پیوسته‌اند، آن‌ها را به بخش دیگری از «کارپایهٔ سیاسی گروه “۱۰ مهر”» در مورد پیوند زنجیره‌ای تضادهای موجود رجوع می‌دهیم:

از دیدگاه مارکسیستی ـ لنینیستی، در مرحلهٔ سلطهٔ امپریالیسم، تضاد جهانی کار و سرمایه در قالب تضاد میان مجموعهٔ خلق‌های جهان با امپریالیسم، که محور اصلی آن دفاع از استقلال کشورها در برابر سلطهٔ سیاسی، اقتصادی و نظامی امپریالیسم است، متبلور می‌شود. در عین حال، بر بستر این تضاد اصلی، تضادهای ثانوی دیگری مانند تضاد آزادی و دیکتاتوری، تضاد فقر و ثروت، و تضادها و اختلافات ملی، قومی، مذهبی، و فرهنگی نیز وجود دارند که بسته به مرحلهٔ رشد و شرایط تاریخی هر یک از کشورها، یک یا چندی از آنها نقشی تعیین‌کننده پیدا می‌کنند. بر این اساس، تشخیص این‌که در هر مرحله از مبارزه کدام یک از تضادها در هر مقطع وجه عمده دارند و باید در صدر دستور کار مبارزان قرار داده شوند کاری بس خطیر و تعیین‌کننده است که انجام مسؤولانهٔ آن تنها با تکیه بر یک تحلیل دقیق همه‌جانبهٔ از اوضاع بین‌المللی و شرایط داخلی هر کشور امکان‌پذیر است. هرگونه اشتباه در تفکیک تضاد عمده از غیرعمده، و پافشاری بی‌موقع بر حل تضادهای غیرعمده، به‌ناچار به صدمات جدی برای کل جنبش و در نهایت شکست آن منجر خواهد شد….

و دقیقاً به‌منظور در هم شکستن نیروی جبههٔ مقاومت کشورها در سطح بین‌المللی است که امپریالیسم برای مدت‌ها کوشیده است تا با عمده کردن تضادهای ثانوی موجود در چارچوب ملی کشور‌ها، مانند «دیکتاتوری» و «نقض حقوق بشر»، که خود نتیجهٔ مستقیم نظم امپریالیستی حاکم هستند، مسیر جنبش‌ها را ــــ آن‌ هم عمدتاً در کشورهای درگیر مقاومت ــــ تغییر دهد و تمرکز آن‌ها را روی حلقه‌ای از زنجیر بگذارد که به حرکت آوردن آن، آن‌هم به‌شکلی جدا از چارچوب نظم کنونی امپریالیستی حاکم بر جهان، نه‌تنها هیچ چیز را تغییر نمی‌دهد، بلکه به برنامه‌های آن نیز یاری می‌رساند. به‌عبارت دیگر، امپریالیسم می‌کوشد به خلق‌های زیر ستم چنین القاء کند که دستیابی به عدالت اجتماعی، آزادی‌های دموکراتیک، و حقوق بشر، در شرایط سلطهٔ جهانی امپریالیسم امکان‌پذیر است و این بخش از مبارزات می‌تواند صرفاً در چارچوب ملی و جدا از تضاد اصلی حاکم در عرصهٔ جهانی به موفقیت برسد….

اما بسیاری از نمونه‌های تاریخی ورشکستگی یک چنین برخوردی را اثبات کرده‌اند: هیچ‌کس حتی یک نمونه از پیروزی چنین تلاش‌هایی را برای دستیابی به «دموکراسی» و «حقوق بشر» از زمان فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم تاکنون و تک‌قطبی شدن جهان ندیده است. مبارزات «ضددیکتاتوری» محدود در چارچوب ملی ــــ در عراق، در مصر، در لیبی، و دیگر کشورها ــــ هیچ «دموکراسی» «حقوق بشر»ی را برای خلق‌های این کشورها به‌ارمغان نیاورده است. امپریالیسم هیچ‌گاه اجازه نداده است، و تا وقتی که هست اجازه نخواهد داد، که این مبارزات در سطح محدود ملی به‌نتیجه برسند، و پس از سرنگونی این حکومت‌ها، وضع مردم هیچ‌یک از این کشورها بهتر از پیش نشده است. نسل‌کشی جنایتکارانه‌ای که امروز توسط امپریالیسم و دولت صهیونیستی اسرائیل در برابر چشمان حیرت‌زدهٔ کل بشریت در فلسطین جریان دارد شاهدی زنده بر این واقعیت انکارناپذیر است….

با توجه به همهٔ این واقعیات تاریخی، تنها راه صحیح مبارزه حل و فصل تضادهای ملی بر بستر تضاد اصلی موجود در سطح جهان ــــ یعنی تضاد تمامی خلق‌های جهان با امپریالیسم ــــ است، زیرا امپریالیسم امروز راه دیگری برای خلق‌ها باقی نگذاشته است. و در این راه دشوار و پرخطر، یک خلق مبارز باید پیامدهای هر حرکت خود را در هر لحظه بسنجد و بر اساس سود و زیان هر اقدامی، حرکت خود را سازمان دهد.

امیدواریم گفته‌های بالا به‌اندازهٔ کافی تناقضات تحلیلی دوستان صادق چپ «خط سومی» را، که با جدا کردن دو عرصهٔ داخلی و خارجی از یکدیگر، شعار مبارزهٔ هم‌زمان با امپریالیسم و جمهوری اسلامی را به‌پیش می‌کشند، آشکار کرده باشد. این دوستان باید بدانند که این نگرش، چه بخواهند و چه نخواهند، مبارزات آنان را در خدمت اهداف سلطنت‌طلبان و مجاهدین سرنگونی‌طلب؛ «چپ‌»های «ناتویی» و حقوق‌بگیران «بنیاد ملی برای دموکراسی» جورج سوروس (NED)؛ «چپ»‌های فرصت‌طلب و غرب‌گرای روی دو صندلی ‌نشین؛ و در نهایت برنامه‌های امپریالیسم برای پایان دادن به‌ مقاومت خلق‌ها در برابر سلطه‌جویی‌های آن، قرار خواهد داد. برعکس، راه صحیح مبارزهٔ داخلی نه مقابله با «حکومت» و «کل نظام» جمهوری اسلامی ایران، بلکه مبارزه در راه خلع ید از بورژوازی بزرگ و نئولیبرال درون «حاکمیت» جمهوری اسلامی، و پایان بخشیدن بر سلطهٔ اقتصادی و سیاسی این لایه‌های بورژوازی طرفدار غرب و امپریالیسم بر «حکومت» جمهوری اسلامی است. شعار صحیح برای چپ اصیل ضدامپریالیست در شرایط کنونی، نه «نه به امپریالیسم، نه به جمهوری اسلامی»، بلکه «نه به امپریالیسم، نه به نئولیبرالیسم» ــــ یعنی یک مبارزهٔ واحدِ هم‌زمان علیه امپریالیسم و عمال داخلی آن ــــ است.

چرا این یورش جمعی، و چرا اکنون؟

برای دهه‌ها، طیف رنگارنگی از «چپ‌نمایان» و «چپ‌گرایان»، سیاست مقاومتی جمهوری اسلامی ایران در برابر برنامه‌های امپریالیسم و اسرائیل برای منطقه و ایران را با عباراتی مانند «ماجراجویی»، «جنگ‌طلبی»، «اتلاف منابع ملی»، «صدور انقلاب اسلامی»، «ایجاد امپراتوری شیعه»، و … محکوم کردند، و با شعارهایی نظیر «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران»، «چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است»، و دیگر شعارهای مقاومت‌ستیزانهٔ مشابه آن، هم‌صدا شدند. و از آنجا که این مخالف‌خوانی‌ها و شعارها از یک‌سو در راستای سیاست اصلاح‌طلبان غربگرای درون حاکمیت و لایه‌های مرفه اجتماعی حامی آنان، و از سوی دیگر در امتداد سیاست امپریالیسم آمریکا برای از میان برداشتن هر نوع مقاومت در سطح منطقه بود، هم غربگرایان داخلی و هم دولت‌های امپریالیستی از همهٔ امکانات تبلیغاتی و رسانه‌ای خود برای پژواک دادن و مشروعیت بخشیدن به این گرایشات در درون جنبش «چپ» استفاده کردند. و با تکیه بر این حمایت‌ها بود که این «چپ»نمایان و «چپ» گرایان توانستند تا جایی پیش بروند که برای ترور جنایتکارانهٔ سردار سلیمانی، برای فاجعهٔ «سقوط» هلیکوپتر رئيس جمهور رئیسی، و برای سقوط حکومت بسیار اسد به‌دست آمریکا و اسرائیل و ارتجاع عرب، علناً شادی و پایکوبی کنند، و برای این «پیروزی‌‌»ها جشن بگیرند! آن‌ها به این امید بودند که به‌دنبال عقبگردهای تحمیلی به جبههٔ مقاومت در منطقه، جمهوری اسلامی ایران نیز ناچار خواهد شد در برابر امپریالیسم آمریکا و غرب سر تعظیم فرود آورد و از «ماجراجویی» دست بکشد.

یک چنین برخوردی، در چارچوب جهان تک‌قطبی تحت سلطهٔ آمریکای مطمئن به قدرت خود، و برخورد دوگانهٔ شلاق و شیرینی امپریالیسم در قبال جمهوری اسلامیِ تحت سلطهٔ لیبرال‌های غربگرا، برای مدت‌ها توانست برای بسیاری از اذهان ناآگاه را جذب کند، زیرا این امید را زنده نگه‌می‌داشت که ممکن است بتوان با دست برداشتن از مقاومت، و تسلیم به خواست‌های آمریکا، کشور را از زیر ضربات بعدی امپریالیسم آمریکا و متحدانش خارج کرد، و از راه «کنار آمدن» یا تسلیم به آمریکا، «صلح» را برقرار نمود.

اما آنچه ورشکستگی چنین برخوردی را نشان داد، آگاهیِ گسترده‌ای بود که در سطح جهانی و داخلی نسبت به ماهیت و اهداف واقعی امپریالیسم و صهیونیسم شکل گرفت؛ آگاهی‌ای که نقطۀ عطف آن، پس از هفتم اکتبر و در پی کشتار سازمان‌یافتۀ مردان، زنان و کودکان بی‌شمار در غزه، و ویرانی تقریباً کامل این باریکه در طول نزدیک به دو سال، به‌طوری بی‌سابقه‌ گسترش یافت. جنایاتی که نه‌تنها وجدان عمومی جهان را تکان داد، بلکه پرده از پیوند ساختاری امپریالیسم، صهیونیسم و ماشین جنگی سرمایه‌داری جهانی برداشت، و بسیاری از توهمات پیشین دربارهٔ انگیزه‌های واقعی امپریالیسم را فرو ریخت.

در ایران، این آگاهی جهانی با تجربۀ مستقیم جنگ ۱۲روزه درهم تنید و به عاملی تعیین‌کننده در جهت‌گیری سیاسی توده‌های میلیونی مردم بدل شد. پیامد این تجربه، شکل‌گیری نوعی وحدت اجتماعی حول دفاع از جمهوری اسلامی ایران در برابر توطئه‌ها و تهدیدات امپریالیسم و صهیونیسم بود. این روند، مردمی را که بیش از چهار دهه قربانی سیاست‌های اقتصادی سرمایه‌داری نئولیبرال در درون ساختار قدرت بوده‌اند، در عمل به این جمع‌بندی رساند که باید میان «حاکمیت» جمهوری اسلامی و «حکومت» آن تمایز قائل شد: از یک‌سو، مبارزه با سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی بورژوازی مسلط درون حاکمیت؛ و از سوی دیگر، دفاع از موجودیت و استقلال کشور در برابر تعرضات دشمنان خارجی به‌عنوان یک ضرورت اجتناب‌ناپذیر ملی.

این تحول آگاهی، چیزی جز تأیید عملی درستی سیاستی نبود که سال‌ها از سوی نیروهای چپ ضدامپریالیست ایران مطرح شده است؛ سیاستی که با عناوینی چون «چپ محور مقاومتی» یا «باقی‌مانده‌ها»ی سیاست ۶۱ ـ ۱۳۵۷ حزب تودهٔ ایران»، از سوی «چپ‌گرایان» و «چپ‌نمایان» تخطئه می‌شد. پذیرش گستردۀ این سیاست از سوی بخش وسیعی از جامعه، به‌معنای فرسایش سریع پایگاه اجتماعی «چپ‌نمایان» و «چپ‌گرایان» بود؛ وضعیتی که آنان را به واکنش‌های عصبی، هیستریک و تهاجمی علیه جریان رو‌به‌رشد چپ ضدامپریالیست سوق داد ــــ بیهوده نیست که نویسندگان «نامهٔ مردم»، امروز از شکل‌گیری «فضای ناامیدی و سرخوردگی در میان برخی نظریه‌پردازان و کنشگران چپ» ( کدام «چپ»؟) نام می‌برند!

اکنون، به‌رغم تلاش‌های مذبوحانهٔ این «چپ‌گرایان» و «چپ‌نمایان» ناتویی، توده‌های میلیونی مردم و نیروهای مسلمان انقلابی ایران هر روز بیشتر به ماهیت واقعی امپریالیسم و اهداف پلید آن برای ایران و خلق‌های منطقه و جهان، و به تبع آن، به درستی مشی چپ ضدامپریالیست، که از همان ابتدای انقلاب در صحنه حضور عینی داشت، پی می‌برند. می‌توان گفت که اکنون، پس از گذشت بیش از چهار دهه، ضرورت ایجاد «جبههٔ متحد خلق» متشکل از همهٔ نیروهای انقلابی و ضدامپریالیست ایران ــــ اعم از مذهبی و غیرمذهبی ــــ بیش از هر زمان دیگر درک شده است، و هیچ اتهام و برچسب و دروغ‌پردازی ــــ از سوی هرکسی که باشد ــــ قادر نخواهد بود حقانیت این روند تاریخی را نفی کند.

مردم انقلابی ما … بیش از هر وقت در گذشته، شناخت روشن‌تری نسبت به دوستان واقعی و راستین و دشمنان کین‌توز و آشتی‌ناپذیر انقلاب، چه در درون کشور و چه در سراسر جهان، پیدا کرده‌اند. و این شناخت در برخورد با واقعیات، علیرغم همهٔ تلاش‌های خرابکاران و عوامل دشمن و گمراه‌ شدگان، در حال گسترش است، چیزی که مهم‌ترین عامل برای نزدیکی، همکاری و اتحاد همهٔ نیروهای راستین انقلابی، صرف‌نظر از نظریات فلسفی و بینش‌های اجتماعی آن‌ها است.

حزب تودهٔ ایران،
«سومین سال انقلاب شکوهمند میهن ما»،
بهمن ماه ۱۳۶۰




نئولیبرالیسم، بحران ارزی، و قرائت سرمایه‌سالارانه از مذهب

آنچه امروز در ایران می‌گذرد، صرفاً یک بحران اقتصادی یا نوسان مقطعی نرخ ارز نیست. بازی آگاهانه با ارزش پول ملی، جهش‌های هدفمند نرخ دلار، تورم فزاینده و فروپاشی امنیت معیشتی، نشانه‌های یک بحران عمیق‌تر و ساختاری‌اند؛ بحرانی که مستقیماً با امنیت ملی، انسجام اجتماعی و مشروعیت سیاسی گره خورده است. تداوم بی‌ثباتی ارزی و صعود نردبانی قیمت‌ها، زندگی روزمره اقشار وسیعی از جامعه ـ از کارگران و فرهنگیان تا کسبه و بازنشستگان ـ را مختل کرده و اعتراضات اجتماعی را به امری گریزناپذیر بدل ساخته است.

این وضعیت نه تصادفی است و نه صرفاً حاصل خطاهای موردی مدیریتی. آنچه با آن مواجه‌ایم، محصول الگوی مسلط سرمایه‌داری نئولیبرال در پیوند با سرمایه مالی جهانی است؛ الگویی که از بی‌ثباتی، تورم، تضعیف پول ملی و انتقال بار بحران به دوش مزدبگیران سود می‌برد. در چنین الگویی، ارز نه ابزار تنظیم اقتصادی، بلکه ابزار قدرت و انباشت است؛ ابزاری که از طریق آن، ثروت اجتماعی از پایین به بالا بازتوزیع می‌شود و نارضایتی اجتماعی به‌طور ساختاری بازتولید می‌گردد.

اما بحران فقط در عرصه اقتصاد متوقف نمی‌ماند. هر نظم اقتصادی، برای تثبیت خود، به پشتوانه‌های فکری، نظری و ایدئولوژیک نیاز دارد. اینجا است که نقش روایت‌سازی برجسته می‌شود؛ روایت‌هایی که می‌کوشند وضع موجود را طبیعی، اجتناب‌ناپذیر یا حتی مطلوب جلوه دهند. بازنشر و برجسته‌شدن ویدیویی از آیت‌الله محقق داماد ــــ هرچند این سخنان متعلق به امروز نیست و مدتی پیش بیان شده ــــ دقیقاً در چنین زمینه‌ای معنا پیدا می‌کند. اهمیت این ویدیو نه در تازگی زمانی آن، بلکه در کارکرد آن در بزنگاه کنونی است: این که کدام قرائت از مذهب، آگاهانه یا ناآگاهانه، در کنار کدام نیروی اجتماعی می‌ایستد و چگونه می‌کوشد بحران اقتصادی را نه به‌مثابه مسأله‌ای سیاسی و ساختاری، بلکه به‌عنوان ضرورتی طبیعی یا حتی الهی بازتعریف کند.

آیت‌الله محقق داماد سخن خود را با گزاره‌ای درست آغاز می‌کند: «شکم گرسنه ایمان ندارد». این سخن، هم تجربه تاریخی را بازتاب می‌دهد و هم با سنت دینی سازگار است. اما مسأله دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که این تشخیص درست، به نتیجه‌گیری‌ای کاملاً وارونه ختم می‌شود. او راه برون‌رفت را نه در تغییر مناسبات اقتصادی، نه در مهار سرمایه مالی، نه در مقابله با رانت و سفته‌بازی، بلکه در «نظریهٔ علمی اقتصاد اسلامی» می‌داند که در نهایت به دست نامرئی بازار می‌رسد؛ دستی که به‌طرزی شگفت‌انگیز با «ارادهٔ الهی» هم‌معنا می‌شود.

در اینجا با یک لغزش ساده مواجه نیستیم، بلکه با ترجمهٔ ایدئولوژی نئولیبرال به زبان دین روبه‌رو هستیم. بازاری که از آن دفاع می‌شود، نه بازار رقابتی است، نه مردمی و نه آزاد؛ بلکه بازاری است رانتی، الیگارشیک و عمیقاً سیاسی که در آن، سرمایه مالی با بازی ارزی و تورمی، ثروت اجتماعی را به سود اقلیتی محدود بازتوزیع می‌کند. تقدیس چنین بازاری به نام خدا، به معنای تقدیس مناسباتی است که خود، عامل اصلی فقر و نارضایتی‌اند. در این قرائت، «سفیه» نه آن‌کس که مال ملت را با سوداگری و بی‌ثبات‌سازی می‌سوزاند، بلکه هر نیرویی است که خواهان دخالت اجتماعی دولت، مهار سرمایه و دفاع از عدالت توزیعی است. به‌عبارت دیگر، عقلانیت با سرمایه هم‌معنا می‌شود و عدالت، به سفاهت فروکاسته می‌گردد. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که تفسیر دینی، به ابزار دفاع از الیگارشی بدل می‌شود.

در اینجا یک جعل تاریخ نیز رخ می‌دهد. نسبت دادن بحران امروز به «۴۵ سال تفکر چپ»، تحریفی آشکار است. چپ مارکسیستی در سال‌های نخست انقلاب به‌شدت سرکوب و از صحنه حذف شد. آنچه از دهه هفتاد به بعد بر اقتصاد ایران حاکم شد، نه چپ، بلکه سیاست تعدیل اقتصادی در دوران هاشمی رفسنجانی بود؛ سیاستی که آشکارا در چارچوب توصیه‌ها و نسخه‌های بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول قرار داشت: خصوصی‌سازی، آزادسازی قیمت‌ها، مقررات‌زدایی و عقب‌نشینی دولت از مسئولیت‌های اجتماعی. این مسیر، بعدها با شدت و ضعف ادامه یافت و امروز به سلطه سرمایه مالی و بحران‌های ارزی مزمن انجامیده است.

بنابراین، وقتی از «چپ» سخن گفته می‌شود، منظور نه دیدگاه مارکسیست‌های سرکوب‌شده، بلکه دیدگاه آن دسته از متفکران و روحانیون مسلمان عدالت‌محور است که ریشه در اندیشه و عمل امام خمینی دارد. امام خمینی به‌صراحت نظم جهانی مبتنی بر نفوذ سرمایه‌داران و قدرت‌مندان را نفی می‌کرد و معیار را نه کارآمدی بازار، بلکه عدل و ظلم می‌دانست. پاسخ معروف او به خبرنگار مجله تایم، اعلام آگاهانه گسست از جهانی بود که سرمایه را میزان حق و باطل می‌گیرد. در این سنت، اسلام نه توجیه‌گر نابرابری‌ها، بلکه نیرویی برای تغییر مناسبات ناعادلانه است. تضاد میان این قرائت و قرائت سرمایه‌محور، تضادی ماهوی است؛ تضاد میان اسلام مستضعفان و اسلام بازار محور سرمایه‌سالار.

بنابراین، وقتی به «چپ» حمله‌می‌شود، منظور نه مارکسیست‌های سرکوب‌شده، بلکه آن دسته از متفکران و روحانیون مسلمان عدالت‌محور است که از آغاز انقلاب در برابر اسلام سرمایه‌محور ایستاده‌اند؛ جریانی که ریشه در اندیشه و عمل آیت‌الله خمینی دارد. آیت‌الله خمینی بارها و بارها به‌صراحت جانب محرومان را گرفت و نسبت به سلطهٔ سرمایه هشدار داد. ایشان می‌گفت: «من یک موی کوخ‌نشینان را به همه کاخ‌نشینان دنیا نمی‌دهم». یا در تعبیری روشن‌تر از نسبت اسلام و عدالت اجتماعی: «اسلام دینی نیست که طرفدار سرمایه‌دارها باشد؛ اسلام طرفدار مستضعفان است». همین خط فکری را می‌توان با شفافیت در اندیشه‌های شهید آیت‌الله بهشتی دید؛ متفکری که شاید بیش از هر کس دیگر کوشید نسبت دین، اقتصاد و عدالت اجتماعی را صورت‌بندی کند. آیت‌الله بهشتی با صراحت می‌گفت: «اسلام با انباشت ثروت در دست یک اقلیت و محرومیت اکثریت جامعه، سر سازگاری ندارد».

این سنت، در اندیشه و مواضع آیت‌الله خامنه‌ای نیز به‌روشنی ادامه یافته است. آیت‌الله خامنه‌ای بارها نسبت به خطر سرمایه‌سالاری و فاصله‌گرفتن از طبقات محروم هشدار داده و تصریح کرده است: «اگر عدالت نباشد، پیشرفت، به نفع یک عده خاص تمام خواهد شد و به زیان توده‌های مردم». و در جایی دیگر، با لحنی کاملاً صریح: «دفاع از محرومان و مستضعفان، جزو اصول تغییرناپذیر انقلاب است؛ هر سیاستی که به تضعیف این قشر منتهی شود، مردود است».

فاصله‌ای که میان این سنت فکری و قرائت سرمایه‌محورِ مورد دفاع برخی روحانیون امروز وجود دارد، فاصله‌ای جزئی یا سلیقه‌ای نیست؛ تضادی ماهوی و بنیادی است. اما این تضاد، صرفاً در سطح نظری باقی نمی‌ماند؛ در بزنگاه‌های بحرانی، مستقیماً به عرصه اقتصاد واقعی و زندگی روزمره مردم منتقل می‌شود. نمونهٔ عینی و جاری این پیوند میان گفتمان و واقعیت اقتصادی، آن چیزی است که امروز شاهد آن هستیم؛ وضعیتی که نه نتیجه یک روند مبهم یا خودبه‌خودی، بلکه پیامد بازی آگاهانه با نرخ ارز و ارزش پول ملی است؛ بازی‌ای که در عمل، ظرف چند روز، نظم معیشتی جامعه را از هم پاشید. تداوم جهش ارزی، صعود نردبانی قیمت‌ها و تشدید تورم، زندگی روزمره مردم ــــ به‌ویژه کسبه، کارگران، فرهنگیان و بازنشستگان ــــ را مختل کرده و به شکل‌گیری اعتراضات گسترده در چندین شهر و نیز در بازار تهران انجامیده است.

نزاع امروز، نزاع بر سر ایمان یا بی‌ایمانی نیست؛ نزاع بر سر نقش بینش مذهبی در صف‌بندی‌های اجتماعی است. این بینش می‌تواند یا از حقوق اکثریت جامعه، یعنی قربانیان بازی‌های ارزی و سیاست‌های نئولیبرالی، دفاع کند، یا به محملی برای دفاع از یک اقتصاد سرمایه‌محور و مردم‌ستیز بدل شود. اسلامی که آیت‌الله خمینی، آیت‌الله خامنه‌ای، شهید بهشتی و دیگر رهبران عدالت‌محور انقلاب از آن سخن گفته‌اند، اسلام تسلیم به سرمایه‌سالاری نیست؛ اسلام ایستادن در برابر ظلم است. آن قرائتی که به نام «مذهب» و «اسلام» نان مردم را می‌بُرد و آن‌ها را به فقر و مسکنت می‌کشاند، نه‌فقط به عدالت، بلکه به انقلاب و حتی به اسلام ضربه می‌زند.




جنگ، همبستگی و گره‌های حل‌نشده

سالِ رو به پایان، اگرچه با بحران‌ها و تهدیدهای سنگین همراه بود، اما هم‌زمان لحظه‌هایی از ایستادگی، خودآگاهی و بازشناسی امرِ ملی را نیز پیشِ چشم جامعه ایران گذاشت؛ سالی که نشان داد در پسِ لایه‌های فرسایش و نارضایتی، هنوز پیوندهایی زنده میان جامعه، تاریخ، و مفهومِ میهن وجود دارد و جامعه، حتی در فرسوده‌ترین وضعیت‌ها، همچنان قادر به واکنش، قضاوت، و کنش جمعی است.

جنگ دوازده‌روزه و بمباران سایت‌های هسته‌ای، که زمینه‌های آن با قطعنامه‌های شورای حکام و هم‌راستایی آشکار نهادهای بین‌المللی با پروژه فشار غرب فراهم شد، لحظه‌ای کم‌نظیر از همبستگی ملی را نیز رقم زد؛ جایی که مردم ایران نشان دادند نارضایتی از وضعیت داخلی، هرگز به معنای چشم‌پوشی از دفاع از میهن در برابر تجاوز خارجی نیست. پس از این واقعه، تقویت پیوندهای نظامی و راهبردی با روسیه و چین، شتاب در چرخش به شرق و جنوب جهانی، و تلاش برای کاستن از وابستگی به نظم دلارمحور، از انتخاب سیاسی به ضرورتی امنیتی بدل شد.

با این همه، پرسش اساسی آن است که آیا این سرمایهٔ همبستگی ملی در ادامه حفظ و بازتولید شده است؟ و اگر نه، چگونه تداوم بحران معیشتی، سیاست‌های اقتصادی نئولیبرال و ناتوانی در پاسخ به مطالبات اجتماعی، این پیوند را فرسوده است؛ چنان‌که اعتراضات کارگری و معیشتی، به‌ویژه در پارس جنوبی و عسلویه، شکافِ فزایندهٔ میان الزامات بقا در بیرون و زندگیِ فرسوده در درون را آشکار می‌کنند.

از قطعنامه تا جنگ

جنگ دوازده‌روزه نه حادثه‌ای ناگهانی بود و نه انفجاری بی‌زمینه؛ محصول زنجیره‌ای از تصمیم‌ها، سیگنال‌ها و محاسباتی بود که ماه‌ها پیش از شلیکِ نخست شکل گرفت. در این میان، قطعنامۀ شورای حکام نقشی تعیین‌کننده ایفا کرد؛ نقشی که فراتر از یک اقدام فنی یا اختلاف رویه‌ای در پرونده هسته‌ای بود و به‌مثابۀ چراغ سبز سیاسی ـ حقوقی برای عبور از آستانۀ تقابل عمل کرد. صدور قطعنامه در شرایطی صورت گرفت که سیاست فشار حداکثری غرب به بن‌بست خورده بود و ابزارهای دیپلماتیک، از نگاه طراحان آن، دیگر توان تغییر موازنه را نداشتند. در چنین فضایی، قطعنامه نه برای حل اختلاف، بلکه برای بازتعریف میدان نزاع صادر شد.

حملۀ نظامی در روز جمعه ۲۳ خردادماه ۱۴۰۴ و پیش از آغاز هرگونه مذاکره صورت گرفت. این تقدمِ آگاهانۀ حمله بر گفت‌وگو، آن هم با هماهنگی کامل آمریکا و اسرائیل، نشان داد که دیپلماسی در این مقطع نه ابزار حل اختلاف، بلکه بخشی از یک عملیات فریب برنامه‌ریزی‌شده بوده است؛ عملیاتی که هدف آن تکمیل طرح حمله و اجرای آن با عنصر غافلگیری بود. پیامدهای این فریب، از جمله ترور شماری از دانشمندان هسته‌ای و فرماندهان نظامی، ماهیت روشی را عریان کرد که دولت مدعی هژمونی جهانی و دمکراسی بارها به‌کار بسته است. آنچه در این‌جا باید ثبت شود، نه یک خطای موردی، بلکه یک الگوی رفتاری است: استفاده ابزاری از مذاکره برای ضربه‌زدن نظامی. تجربه‌ای که برای چندمین بار نشان داد بی‌اعتمادی به آمریکا و بالطبع اسرائیل، نه پیش‌داوری سیاسی، بلکه نتیجه‌ای مبتنی بر تجربه‌ای عینی، مستند و پرهزینه است.

جنگ دوازده‌روزه، در چنین بستری، معنایی فراتر از یک درگیری محدود یافت. این جنگ نشان داد که بازدارندگی کلاسیک ــــ که سال‌ها بر فرض کنترل‌پذیری تنش و محدودماندن تقابل‌ها استوار بود ــــ دیگر تضمین‌کننده نیست. عبور از خطوط قرمز، بمباران مستقیمِ اهداف حساس، و ورود آشکار بازیگران اصلی، همگی حاکی از تغییر فاز بودند: تهدید نظامی از سایۀ بازدارندگی بیرون آمد و به واقعیت عملی بدل شد. در عین حال، واکنش جامعه ایران ــــ که با وجود نارضایتی‌ها و فشارهای انباشته، در دفاع از میهن یک‌صدا ایستاد ــــ نشان داد که محاسبات مبتنی بر فروپاشی درونی یا بی‌تفاوتی اجتماعی، برآوردی نادرست بوده است.

پیامدهای این جنگ، بلافاصله در سطوح مختلف آشکار شد و بسیاری از مفروضات پیشین را بی‌اعتبار کرد. در سطح امنیتی و نظامی، تقویت پیوندهای راهبردی، تنوع‌بخشی به منابع تسلیحاتی و افزایش همکاری‌های عملیاتی با شرکای غیرغربی، از گزینۀ سیاسی به ضرورتی امنیتی بدل شد. در سطح ژئوپلیتیک، شتاب در چرخش به شرق و جنوب جهانی به‌عنوان پاسخی به تجربه‌ای عینی از بی‌اعتمادی به سازوکارهای غرب‌محور شکل گرفت. و در سطح حقوق بین‌الملل، اعتبار قواعد و نهادهایی که قرار بود حافظ صلح و امنیت باشند، آسیب دید؛ آسیبی که اثرات آن محدود به یک پرونده یا یک کشور نماند.

جنگ دوازده‌روزه نشان داد که نمی‌توان بر قواعد اعلامی نظم بین‌الملل، بی‌طرفی نهادهای ناظر، یا مهارپذیری خودکار بحران‌ها حساب کرد. تصمیم‌ها و سیاست‌هایی که پس از آن اتخاذ شد ــــ از تقویت توان دفاعی و گسترش همکاری‌های راهبردی گرفته تا شتاب در چرخش ژئوپلیتیک ــــ واکنشی به این وضعیت نوین بود، نه حاصل ماجراجویی یا انتخابی دل‌خواهانه. فهم این نقطۀ گسست، شرط لازم برای درک تحولات بعدی است؛ چه در عرصۀ سیاست خارجی و امنیت، و چه در نسبت آن با جامعه‌ای که هم‌زمان بار جنگ، تحریم و بحران معیشتی را بر دوش می‌کشد.

پس‌لرزه‌ها، چرخش امنیتی و ژئوپلیتیک، و شکاف درون

جنگ دوازده‌روزه تنها یک تقابل نظامی نبود؛ پس‌لرزۀ آن صحنۀ تصمیم‌گیری سیاسی ایران را وارد مرحله‌ای تازه کرد. پس از عبور آشکار از خطوط قرمز و تجربۀ عینیِ بی‌اعتباری تضمین‌های حقوقی و نهادی غرب، مسألۀ «امنیت» به نقطۀ ثقل سیاست خارجی بدل شد. در چنین شرایطی، تقویت توان دفاعی، تنوع‌بخشی به منابع تسلیحاتی و گسترش همکاری‌های راهبردی با شرکای غیرغربی، نه از سر انتخاب ایدئولوژیک، بلکه به‌مثابۀ پاسخ به یک وضعیت اضطراری و جدید در دستور کار قرار گرفت.

هم‌زمان، چرخش ژئوپلیتیک به شرق و جنوب جهانی شتاب بیشتری یافت. نزدیکی به روسیه و چین، فعال‌تر شدن در چارچوب‌های اوراسیایی و تلاش برای بهره‌گیری از ظرفیت‌های همکاری با کشورهای جنوب جهانی، بخشی از راهبردی گسترده‌تر برای کاستن از آسیب‌پذیری در برابر فشارهای غرب بود. این جهت‌گیری، پس از جنگ، از سطح اعلام موضع فراتر رفت و به سطح اقدام عملی نزدیک‌تر شد؛ چه در عرصۀ امنیتی و نظامی، و چه در حوزۀ دیپلماسی و اقتصاد سیاسی.

در بُعد اقتصادی، یکی از نمودهای مهم این چرخش، تلاش برای فاصله‌گرفتن تدریجی از سلطۀ دلار و استفاده از ارزهای ملی در مبادلات خارجی بود؛ مسیری که در چارچوب‌هایی مانند بریکس و همکاری با روسیه و چین امکان‌هایی تازه پیشِ رو می‌گذاشت. با این‌حال، این روند با محدودیت‌های جدی نیز روبه‌رو بود: از یک‌سو، ساختار اقتصاد ایران که سال‌ها به سازوکارهای دلاری خو گرفته، و از سوی دیگر، مقاومت جریان‌های غرب‌گرا در درون دستگاه‌های اقتصادی و مالی، مانع از آن شد که این چرخش به‌سرعت به نتایج ملموس معیشتی تبدیل شود.

در اینجا است که شکاف اصلی نمایان می‌شود. در حالی که در سطح کلان، سیاست خارجی و امنیتی کشور وارد فاز تحرک و بازآرایی شده بود، در سطح داخلی، زندگی روزمرۀ مردم همچنان زیر فشار تورم، ناامنی شغلی و فرسایش معیشتی قرار داشت. دولت، با تداوم سیاست‌های اقتصادی نئولیبرال، نه توانست و نه خواست این چرخش بیرونی را به بهبود محسوس در آموزش، بهداشت، مسکن و دستمزد پیوند بزند. نتیجۀ این ناهم‌زمانی، فاصله‌ای فزاینده میان «ضرورت‌های بقا در بیرون» و «انتظارات انباشته در درون» بود.

این شکاف، زمینه‌ای شد برای بروز دوبارۀ اعتراضات معیشتی و کارگری؛ اعتراضاتی که نشان می‌داد همبستگی ملی شکل‌گرفته در لحظۀ جنگ، اگر به سیاست‌های اجتماعی و اقتصادی ملموس ترجمه نشود، به‌تدریج فرسوده می‌شود. درست در همین نقطه است که باید به صحنه‌هایی مانند اعتراضات کارگران پارس جنوبی و حضور خانواده‌ها در عسلویه بازگشت؛ جایی که جامعه، با زبان معیشت و حقوق انسانی، پرسشی اساسی را پیشِ روی سیاست‌گذار گذاشت: امنیت ملی بدون امنیت اجتماعی تا کجا می‌تواند دوام بیاورد؟

اگر جنگِ دوازده‌روزه نشان داد که ایران در لحظۀ تهدید خارجی چگونه می‌تواند به یک «کلِ واحد» بدل شود، دورانِ پساجنگ همان‌جایی است که باید دید این همبستگی ملی چگونه به نان، کار، امنیتِ زندگی و بازسازیِ اعتماد عمومی ترجمه می‌شود ــــ یا برعکس، زیر فشارِ معیشت و ناکارآمدی تحلیل می‌رود.

معیشت، کار، و میدانِ اجتماعی پساجنگ

پس از خاموش شدن صدای انفجار، جامعه با واقعیتی رو‌به‌رو شد که پیش‌تر هم وجود داشت، اما اکنون بی‌پرده‌تر و پرهزینه‌تر خود را نشان می‌دهد: بحرانِ معیشت دیگر فقط یک «سختی» نیست، به معیارِ سنجشِ کارآمدی، عدالت و حتی انسجامِ ملی تبدیل شده است. مردم در جنگِ دوازده‌روزه نشان دادند نارضایتی از وضعیت داخلی، هرگز به معنای چشم‌پوشی از دفاع از میهن در برابر تجاوز خارجی نیست؛ اما همین مردم ــــ با همان غیرت و همان حافظۀ تاریخی ــــ پس از جنگ حق دارند بپرسند: سهمِ ما از این ایستادگی چیست؟ آیا قرار است بارِ تحریم، تورم، فرسایشِ دستمزد، بحرانِ مسکن و ناامنیِ شغلی همچنان بر دوشِ فرودستان بماند و «وفاداری ملی» به جای سیاست‌گذاریِ عادلانه خرج شود؟

در این نقطه، مسأله فقط «گرانی» نیست؛ مسألهٔ منطقِ اقتصادی و شیوۀ حکمرانی است که سال‌هاست فشار را به زندگیِ روزمرۀ مردم منتقل کرده و از همان‌جا مشروعیت و اعتماد را می‌فرساید. سیاست‌های نئولیبرالی ــــ چه در قالبِ خصوصی‌سازی‌های رانتی، چه در شکلِ رهاسازیِ قیمت‌ها بدونِ چترِ حمایتی، چه در صورتِ عقب‌نشینی از مسؤولیت‌های رفاهی در آموزش، بهداشت و مسکن ــــ جامعه را به سمتِ دوپاره شدن سوق داده است: اقلیتی که از رانت، زمین، ارز، امتیاز و شبکه‌های قدرت سود می‌برد، و اکثریتی که هر روز بیشتر در تنگنای هزینه‌های ضروری گیر می‌کند. در چنین شرایطی، حتی «موفقیت‌های ژئوپلیتیک» هم اگر به کاهشِ فشارِ زندگی نیانجامد، در ذهنِ مردم به خبرهایی دوردست تبدیل می‌شود ــــ و این دقیقاً همان شکافی است که دشمن بیرونی همواره روی آن سرمایه‌گذاری می‌کند.

اما اینجا یک گرهِ تعیین‌کننده وجود دارد: بحرانِ معیشت وقتی خطرناک‌تر می‌شود که جامعه نتواند خواسته‌هایش را سازمان‌یافته، شفاف، و پایدار بیان کند. ضعفِ تشکل‌یابیِ طبقۀ کارگر، پراکندگیِ صنوف، محدودیتِ نهادهای مستقل و شکنندگیِ سازوکارهای گفت‌وگوی اجتماعی باعث می‌شود اعتراض‌ها یا به شکلِ انفجاری و کوتاه‌مدت بروز کند، یا در سکوت و فرسایشِ روانی و مهاجرت و انزوا ته‌نشین شود. کارگرانِ پروژه‌ای و پیمانی، معلمان، پرستاران، بازنشستگان و حتی بخش‌هایی از طبقۀ متوسطِ شهری، همگی از یک مسأله مشترک رنج می‌برند: نداشتنِ «قدرتِ چانه‌زنیِ جمعی» در برابر شبکه‌ای از تصمیم‌گیری که غالباً پاسخ‌گو نیست و مسؤولیت را میان نهادها پخش می‌کند تا کسی پاسخِ روشن ندهد. به همین دلیل است که اعتراض‌های بزرگی مانند حرکت‌های کارگرانِ پارس جنوبی ــــ به‌ویژه وقتی با حضورِ خانواده‌ها همراه می‌شود ــــ فقط یک مطالبه صنفی نیست؛ علامتِ بلوغِ یک مطالبهٔ ملی است: «زندگیِ شرافتمندانه» و «حقِ مشارکت در تصمیم‌گیری».

از این زاویه، حفظِ همبستگی ملیِ برآمده از جنگ، نه با شعار که با سیاستِ ملموس ممکن می‌شود. همبستگیِ ملی زمانی پایدار می‌ماند که مردم احساس کنند میان فداکاریِ جمعی و تقسیمِ عادلانه‌ترِ هزینه‌ها و فرصت‌ها رابطه‌ای واقعی برقرار است؛ یعنی مبارزه با فسادِ سازمان‌یافته، مهارِ رانت، شفافیت در قراردادها و بودجه‌ها، تقویتِ حمایت‌های اجتماعی، و از همه مهم‌تر به رسمیت شناختنِ تشکل‌های مستقل و سازوکارهای قانونیِ اعتراض و مذاکره. در غیر این صورت، همان وحدتی که در لحظۀ خطر شکل گرفت، به تدریج در زندگیِ روزمره فرسوده می‌شود و میدان برای دوقطبی‌سازی، ناامیدی و سوءاستفادۀ رسانه‌ای بازتر خواهد شد.

پیوندِ امنیت ملی با امنیتِ معیشتی

سالی که گذشت نشان داد همبستگی ملی در برابر تهدید خارجی واقعی و پرتوان است، اما تداوم آن بدون ترمیمِ شکاف‌های معیشتی و نهادی ممکن نیست. اگر امنیت ملی در لحظۀ جنگ با اتکاء به جامعه حفظ شد، در دورانِ پساجنگ این جامعه حق دارد امنیتِ زندگیِ روزمرۀ خود را مطالبه کند. راهِ حفظ و بازتولیدِ آن سرمایه اجتماعی، نه در تعلیقِ مطالبات، بلکه در ترجمه‌کردنِ همبستگی به سیاست‌های ملموس است.

نخست، بازگرداندنِ معیشت به مرکزِ سیاست‌گذاری ضروری است: ترمیمِ دستمزدها بر پایۀ سبدِ واقعیِ معیشت، مهارِ تورمِ کالاهای ضروری، و اولویت‌دادن به مسکن، بهداشت و آموزش به‌عنوان حقوقِ عمومی. دوم، به‌رسمیت‌شناختنِ تشکل‌یابیِ مستقلِ کارگری و صنفی به‌عنوان پیش‌شرطِ گفت‌وگوی اجتماعی و کاهشِ هزینه‌های اعتراض؛ جامعه‌ای که ابزارِ بیانِ سازمان‌مند داشته باشد، کمتر به انفجارهای پرهزینه رانده می‌شود. سوم، مهارِ رانت و فسادِ سازمان‌یافته از طریق شفافیتِ قراردادها، بودجه‌ها و تخصیصِ منابع؛ بدون این گام، هر سیاستِ حمایتی به نشت و بی‌اعتمادی می‌انجامد. چهارم، پیوندِ چرخشِ ژئوپلیتیک با منافعِ ملموسِ داخلی؛ بهره‌گیری از همکاری‌های منطقه‌ای و جنوبِ جهانی باید به کاهشِ فشارِ زندگی بیانجامد، نه صرفاً به جابه‌جاییِ شرکای خارجی.

در نهایت، حفظِ همبستگی ملی مستلزمِ یک قاعدۀ ساده است: فداکاریِ جمعی باید با عدالتِ اجتماعی پاسخ بگیرد. هرچه این پیوند واقعی‌تر و شفاف‌تر برقرار شود، هم امنیتِ بیرونی پایدارتر می‌شود و هم جامعه با اعتمادِ بیشتری مسیرِ دشوارِ پیشِ رو را تاب می‌آورد.

جنگ دوازده‌روزه و بمباران سایت‌های هسته‌ای نشان داد که تهدید علیه ایران نه فرضی است و نه صرفاً تبلیغاتی؛ هم‌زمان، واکنش جامعه نشان داد که پیوند مردم با میهن، در لحظۀ خطر، از شکاف‌های سیاسی و نارضایتی‌های انباشته فراتر می‌رود. این سرمایه اجتماعی، بزرگ‌ترین دارایی کشور در آن بزنگاه بود.

اما این سرمایه، خودبه‌خود بازتولید نمی‌شود. چرخش امنیتی و ژئوپلیتیک، نزدیکی به شرق و جنوب جهانی، و تلاش برای رهایی از فشار نظم دلارمحور، اگر به بهبود ملموس در زندگی مردم پیوند نخورد، به‌تدریج از پشتوانۀ اجتماعی تهی می‌شود. شکاف میان تحرک بیرونی و ایستایی درونی، میان سیاست خارجیِ فعال و سیاست اجتماعیِ منفعل، به یکی از خطرناک‌ترین شکاف‌های امروز ایران بدل شده است.

اعتراضات کارگری و معیشتی، به‌ویژه در پارس جنوبی و عسلویه، نه نفی همبستگی ملی که یادآوری شرط بقای آن است. این اعتراضات می‌گویند امنیت ملی بدون امنیتِ کار، نان، مسکن و حقوق اولیهٔ انسانی، دوام نمی‌آورد. اگر در جنگ، مردم اختلافات درون خانواده ایران را کنار گذاشتند، اکنون نوبت سیاست‌گذاری است که نشان دهد این ایستادگی بی‌پاسخ نمی‌ماند.




امپراتور برهنه است: ونزوئلا، امپریالیسم عریان آمریکا، و نبرد بر سر نظم آیندهٔ جهان

ایالات متحدهٔ آمریکا، به‌عنوان یک قدرت امپریالیستی، دهه‌ها است که برای گسترش و تثبیت منافع خود جنگ‌های ویرانگر به راه انداخته، دولت‌های مستقل را سرنگون کرده، کشورها را تخریب نموده و میلیون‌ها انسان را به قتل، آوارگی و فقر کشانده است. کودتا، تحریم، جنگ نرم، انقلاب‌های رنگی، محاصره اقتصادی و مداخله نظامی، نه استثناهایی در سیاست خارجی واشنگتن، بلکه عناصر ثابت و ساختاری آن بوده‌اند. از آمریکای لاتین تا خاورمیانه، از آفریقا تا آسیای مرکزی، رد پای این سیاست را می‌توان در دولت‌های فروپاشیده، اقتصادهای ویران‌شده و جوامعی دید که بهای «نظم آمریکایی» را با خون و رنج پرداخته‌اند.

در همین چارچوب، حمایت بی‌قیدوشرط واشنگتن از دولت اسرائیل نیز معنا پیدا می‌کند؛ حمایتی که به کشتار ده‌ها هزار زن، مرد و کودک در غزه انجامیده و آمریکا را نه مدافع حقوق بشر، بلکه شریک مستقیم جنایت و نسل‌کشی معرفی کرده است. ادعاهای اخلاقی و حقوقی‌ای که سال‌ها از زبان مقامات آمریکایی تکرار می‌شد، امروز زیر آوار ویرانی و خون، مشروعیت خود را به‌طور کامل از دست داده است.

اما اکنون، امپراتور بیش از هر زمان دیگر برهنه است.دولت ترامپ با وقاحتی کم‌سابقه و در برابر چشمان حیرت‌زده افکار عمومی جهان، دولت مستقل ونزوئلا را «تروریستی» می‌نامد، از محاصرهٔ کامل دریایی سخن می‌گوید و آشکارا ادعا می‌کند که نفت، زمین و دارایی‌های این کشور «متعلق به آمریکا» است و باید «بازگردانده شود». این دیگر زبان دیپلماسی یا حتی فریب لیبرالی نیست؛ این زبان عریان غارت است.

دولت‌هایی که مدعی پایبندی به حقوق بشر هستند، خود عامل مستقیم جنگ، خونریزی، قاچاق، تحریم‌های مرگ‌بار و حتی دزدی دریایی مدرن بوده‌اند؛ دولت‌هایی که از تحریم کشورها کاسبی می‌کنند و رقابت بین‌المللی را به ابزاری برای غارت منافع ملت‌ها فروکاسته‌اند، امروز چنین بی‌پروا و عریان، مدعی اخلاق، قانون و مبارزه با «تروریسم» می‌شوند.

ونزوئلا و منطق «جبران ژئوپلیتیک» در دوران افول هژمونی آمریکا

آنچه امروز علیه ونزوئلا جریان دارد، نه یک اختلاف سیاسی و نه یک بحران داخلی، بلکه بخشی از راهبردی کلان برای بازتولید سلطه در شرایط افول هژمونی آمریکا است. در جهانی که به‌سرعت به‌سوی چندقطبی‌شدن پیش می‌رود، واشنگتن می‌کوشد آمریکای لاتین را بار دیگر به «حیاط خلوت» خود بدل کند و با تهدید، محاصره، تحریم، و جنگ ترکیبی، هر نشانه‌ای از استقلال را در نطفه خفه سازد.

تنش فزاینده میان واشنگتن و کاراکاس را نمی‌توان صرفاً امتداد خودکار دکترین مونرو دانست، هرچند این دکترین همچنان پس‌زمینهٔ ایدئولوژیک سیاست آمریکا در نیم‌کره غربی است. آنچه امروز در قبال ونزوئلا رخ می‌دهد، بیش از آن‌که بازماندٔه گذشته باشد، محصول شرایط جدیدی است که در آن ایالات متحده با کاهش نفوذ خود در جبهه‌های مختلف جهانی مواجه شده است.

در اروپای شرقی، جنگ اوکراین نه‌تنها به پیروزی آمپریالیسم منجر نشده، بلکه به فرسایش منابع و انسجام آن انجامیده است. در خاورمیانه، پروژه‌های آمریکا یکی پس از دیگری با بن‌بست روبه‌رو شده‌اند. در آسیا ـ اقیانوسیه نیز توازن قوا به‌سرعت در حال تغییر است. در چنین شرایطی، آمریکای لاتین بار دیگر به میدان «جبران ژئوپلیتیک» بدل می‌شود؛ جایی که واشنگتن می‌کوشد با نمایش قدرت، هم شکست‌های خود را جبران کند و هم پیام بازدارنده‌ای به رقبا و متحدان بفرستد.

ونزوئلا در این راهبرد جایگاهی نمادین دارد. این کشور نه‌فقط به‌دلیل منابع عظیم انرژی، بلکه به‌عنوان نمونه‌ای از سرپیچی سیاسی و اصرار بر استقلال راهبردی هدف قرار گرفته است. فشار علیه ونزوئلا، پیامی روشن به کل منطقه است: هرگونه تلاش برای خروج از مدار سلطه آمریکا، با هزینه‌های سنگین مواجه خواهد شد.

در برابر این فشار، دولت جمهوری بولیواری ونزوئلا تأکید کرده است که با اتکا به وحدت ملی و ارادهٔ مردم، از حق خود در تجارت آزاد، آزادی کشتیرانی، توسعه مستقل و حاکمیت ملی بدون هیچ‌گونه عقب‌نشینی دفاع خواهد کرد. این موضع‌گیری، تلاشی آگاهانه برای انتقال تقابل از سطح تهدید نظامی به سطح مشروعیت حقوقی و سیاسی است؛ جایی که آمریکا دست برتر ندارد.

هم‌زمان، موضع‌گیری حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا نیز واجد اهمیت راهبردی است. تأکید این حزب بر «وحدت کامل مردمی، نظامی و انتظامی» و پیوند دادن مقاومت امروز با روند تاریخی مبارزه برای استقلال، تلاشی آگاهانه برای خنثی‌سازی یکی از ابزارهای اصلی امپریالیسم آمریکا ــــ ایجاد شکاف‌ داخلی ــــ ‌است. تجربهٔ دهه‌های گذشته نشان داده است که واشنگتن، بیش از هر چیز، بر فروپاشی از درون حساب می‌کند. اما انسجام سیاسی و اجتماعی این سناریو را پرهزینه و نامطمئن می‌سازد.

تهدید نظامی، محاصرهٔ دریایی و «تروریسم» به‌مثابه ابزار سلطهٔ امپریالیستی

محاصرهٔ دریایی، طبق حقوق بین‌الملل، یک اقدام جنگی محسوب می‌شود. جلوگیری از ورود و خروج نفتکش‌ها، تهدید کشتی‌های تجاری و ایجاد ناامنی در مسیرهای کشتیرانی، اعلان جنگی است که صرفاً نام دیگری بر آن گذاشته شده است. با این حال، واشنگتن می‌کوشد این اقدام را با عناوینی چون «مبارزه با قاچاق مواد مخدر» یا «مقابله با تروریسم» بازنمایی کند.

در این میان، مفهوم «تروریسم» نقش محوری دارد. آمریکا، که خود سابقه‌ای طولانی در حمایت از گروه‌های مسلح، شبه‌نظامیان نیابتی، و کودتاگران دارد، دولت‌های مستقل را صرفاً به‌دلیل نافرمانی در طبقه‌بندی «تروریستی» قرار می‌دهد. این برچسب‌زنی، نه یک تصمیم حقوقی، بلکه ابزاری سیاسی برای تعلیق قواعد بین‌المللی و مشروعیت‌بخشی به هرگونه اقدام قهرآمیز است.

اظهارات ترامپ دربارهٔ «بازگرداندن نفت، زمین، و دارایی‌هایی که از آمریکا دزدیده شده‌اند»، اعترافی آشکار به منطق مالکیت امپریالیستی است. هم‌زمانی این تهدیدها با افزایش قیمت نفت در بازارهای جهانی ــــ که تحلیلگران آن را به نگرانی از اختلال در عرضهٔ نفت ونزوئلا نسبت داده‌اند ــــ نشان می‌دهد که این جنگ‌افروزی مستقیماً با منافع اقتصادی و سودآوری بخش‌هایی از اقتصاد آمریکا، به‌ویژه مجتمع نظامی ـ صنعتی، پیوند خورده است.

در کنار این فشار نظامی و اقتصادی، جنگ سایبری، اطلاعاتی و روانی نیز فعال شده است. معرفی مقامات جدید در رأس نهادهای امنیتی و سایبری آمریکا، نشانه‌ای از آن است که بحران ونزوئلا نه‌فقط در دریا و هوا، بلکه در عرصهٔ افکار عمومی و روایت‌سازی نیز دنبال می‌شود. این همان الگوی کلاسیک جنگ ترکیبی است: تحریم، محاصره، تهدید نظامی، برچسب‌زنی تروریستی، و عملیات روانی هم‌زمان و هماهنگ‌شده.

در برابر این روند، واکنش نیکلاس مادورو نیز واجد معنای روشنگر است. تأکید او بر تلاش امپریالیسم و راست فاشیستی برای «استعمار مجدد ونزوئلا» و تصاحب نفت، گاز، و طلا، نه صرفاً یک شعار سیاسی، بلکه توصیفی دقیق از ماهیت نزاع کنونی است. نزاعی که در آن مسأله اصلی نه دموکراسی، نه حقوق بشر، و نه مبارزه با مواد مخدر، بلکه کنترل منابع و بازگرداندن آمریکای لاتین به مدار سلطهٔ امپریالیستی است.

شکاف در جبههٔ امپراتوری و گسترش همبستگی جهانی

برخلاف روایت رسمی واشنگتن، سیاست تهاجمی علیه ونزوئلا با اجماع جهانی همراه نشده است. اعتراضات گسترده در بیش از ۶۵ شهر ایالات متحده علیه جنگ‌افروزی دولت ترامپ نشان داد که حتی در درون جامعهٔ آمریکا نیز آگاهی نسبت به ماهیت این سیاست در حال گسترش است. معترضان نسخهٔ جدید دکترین مونرو را چارچوبی نواستعماری دانستند که می‌تواند منطقه را به سوی درگیری‌های ویرانگر سوق دهد و الگوهای شکست‌خورده مداخلات گذشته را تکرار کند.

در اروپا نیز اعتراض به تصمیم کمیتهٔ نوبل در اعطای جایزه صلح به ماریا کورینا ماچادو ــــ چهره‌ای که آشکارا از تحریم، فشار خارجی و حتی مداخله علیه کشور خود حمایت کرده ــــ نشانه‌ای از بحران مشروعیت نهادهای غربی است. تطهیر عاملان بی‌ثباتی با مدال صلح، تلاشی برای مشروعیت‌بخشی نمادین به همان سیاست‌هایی است که امروز با زبان تهدید نظامی دنبال می‌شوند؛ جایی که جنگ نرم و جنگ سخت به هم می‌رسند. یکی با ناو جنگی، دیگری با مدال و تریبون.

در برابر این پروژه، شکل‌گیری شبکه‌ای جهانی از همبستگی مردمی واجد اهمیت راهبردی است. برگزاری «مجمع مردمی برای دفاع از حق حاکمیت ملی و صلح» در کاراکاس با حضور کنشگران اجتماعی و سیاسی از نقاط مختلف جهان، و نیز ابتکارات مشابه در کوبا، آمریکای لاتین، و فراتر از آن، نشان می‌دهد که ونزوئلا تنها نیست. این همبستگی، نه از موضع دولت‌ها، بلکه از دل جنبش‌های مردمی و نیروهای اجتماعی برمی‌خیزد؛ همان نیرویی که امپریالیسم همواره از آن هراس داشته است.

در این زمینه، نقش کنشگران و نهادهای فعال در ایران نیز قابل توجه است. در کنار فعالیت‌های چشمگیر خانه آمریکای لاتین در ایران، که طی سال‌های اخیر به یکی از کانون‌های مهم همبستگی ضدامپریالیستی، آگاهی‌بخشی و پیوند میان جنبش‌های مردمی ایران و آمریکای لاتین بدل شده، موضع‌گیری رسمی نهادهای سیاسی کشور نیز بر اهمیت این تقابل افزوده است.

در این چارچوب، موضع‌گیری ایران نیز معنایی فراتر از یک اعلام همبستگی سیاسی می‌یابد. کشوری که خود سال‌ها هدف تحریم، تهدید و جنگ ترکیبی بوده است، به‌خوبی می‌داند که عادی‌سازی فشار علیه ونزوئلا مقدمه‌ای برای تجاوزهای بعدی است. دیدار مقامات کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس ایران با سفیر ونزوئلا و محکومیت صریح عملیات نظامی آمریکا در دریای کارائیب، در کنار فعالیت‌های مستمر خانه آمریکای لاتین در ایران، نشان‌دهندهٔ درکی مشترک از این واقعیت است که عقب‌نشینی و مماشات، نه‌تنها فشار را کاهش نمی‌دهد، بلکه آن را مشروع و تکرارپذیر می‌کند.

امپراطور برهنه است!

آنچه امروز در قبال ونزوئلا رخ می‌دهد، جلوه‌ای عریان از بحران نظم سلطه‌گر جهانی است. امپریالیسم آمریکا، در مرحلهٔ افول، خطرناک‌تر و بی‌پرواتر عمل می‌کند. زبان محاصره، تهدید، و غارت، جایگزین دیپلماسی و قانون شده است. این تغییر زبان، نشانهٔ قدرت نیست؛ نشانهٔ استیصال است.

ونزوئلا نه به‌دلیل آنچه انجام داده، بلکه به‌دلیل آنچه نمایندگی می‌کند، هدف قرار گرفته است: ایستادگی در برابر نظم تک‌قطبی و اصرار بر حق حاکمیت. عادی‌سازی تجاوز علیه این کشور، تهدیدی فراتر از یک مرز جغرافیایی است و می‌تواند به الگویی جهانی بدل شود.

جمع‌بندی راهبردی روشن است: دفاع از ونزوئلا، دفاع از اصل حاکمیت ملت‌ها و بخشی از نبرد جهانی برای نظمی چندقطبی، عادلانه و رهایی‌بخش است. آینده این نبرد، نه فقط سرنوشت یک کشور، بلکه چهرهٔ نظم آینده جهان را رقم خواهد زد.

امپراتور برهنه است، و ملت‌ها، بیش از هر زمان دیگر، این حقیقت را می‌بینند.




امنیت ملی در محاصرهٔ روایت‌ها: نقش رسانه‌های داخلی در جنگ نرم علیه ایران

در جهان امروز، جنگ پیش از آن‌که با تانک و موشک آغاز شود، با «روایت» شروع می‌شود. پیش از هر درگیری سخت، معناها جابه‌جا می‌شوند، به افکار عمومی شکل داده می‌شود، و مشروعیت‌ها هدف قرار می‌گیرند. آنچه امروز علیه ایران جریان دارد، صرفاً فشار اقتصادی یا تهدید نظامی نیست؛ بلکه جنگی تمام‌عیار در عرصهٔ رسانه و ادراک است؛ جنگی که هدف آن فرسایش اعتماد اجتماعی، تعمیق شکاف‌های درونی، و آماده‌سازی ذهنی جامعه برای بی‌ثباتی سیاسی است.

ایالات متحده و رژیم اسرائیل این راهبرد را پنهان نکرده‌اند. «جنگ نرم»، «عملیات روانی» و «نفوذ رسانه‌ای» به‌صراحت در اسناد و دکترین‌های رسمی آنان به‌عنوان ابزارهای اصلی مواجهه با جمهوری اسلامی تعریف شده است. تحریم، ترور، جنگ سایبری، و خرابکاری، همگی مکمل یکدیگرند؛ اما بدون جنگ روایت‌ها، هیچ‌یک به هدف نهایی نمی‌رسد. در چنین شرایطی، رسانه دیگر یک نهاد خنثی نیست؛ رسانه یا بخشی از سپر دفاع ملی است، یا ــــ آگاهانه یا ناآگاهانه ــــ به یکی از میدان‌های عملیات دشمن بدل می‌شود.

مسألهٔ نگران‌کننده از همین‌جا آغاز می‌شود: در حالی که کشور در وضعیت تهدید مستمر و جنگ ترکیبی قرار دارد، بخش مهمی از میدان رسانه‌ای داخلی فاقد انسجام، چارچوب، و مسئولیت‌پذیری متناسب با این شرایط است. بازتولید روایت‌های غربی، برجسته‌سازی الگوهای نئولیبرالی، و بی‌اعتنایی ساختاری به منافع طبقات زحمتکش، به وضعیتی انجامیده که دیگر نمی‌توان آن را صرفاً «تنوع رسانه‌ای» نامید؛ این وضعیت، به یک بی‌انضباطی رسانه‌ای با پیامدهای امنیتی بدل شده است.

بی‌سامانی رسانه‌ای: حلقهٔ مفقودۀ امنیت ملی

سال‌ها است که ایالات متحده و رژیم اسرائیل، هر یک با راهبردی خاص، پروژۀ تضعیف و در نهایت تغییر ساختار قدرت در ایران را دنبال می‌کنند. اگر برای آمریکا «تغییر رفتار» یا استقرار دولتی همسو با نظم لیبرال غربی هدفی قابل قبول باشد، برای اسرائیل چیزی کمتر از فروپاشی کامل جمهوری اسلامی رضایت‌بخش نیست. از همین رو، طیف وسیعی از ابزارها به‌کار گرفته شده است: تحریم‌های فلج‌کننده، جنگ سایبری، ترور، شبکه‌های نفوذ، و مهم‌تر از همه، جنگ رسانه‌ای و روانی.

آنچه امروز در بخش مهمی از رسانه‌های داخلی ایران مشاهده می‌شود، نه با الزامات امنیت ملی همخوانی دارد و نه با منافع طبقات زحمتکش جامعه. بخش اعظم از این رسانه‌ها در ایران بازتاب‌دهندۀ تحلیل‌ها و روایت‌های غربی‌اند؛ و در بدترین حالت، عملاً به مبلغان دستورکارهای نئولیبرالی بدل شده‌اند. علت آن نیز روشن است. بخش قابل‌توجهی از آن‌ها مستقیم یا غیرمستقیم در اختیار تکنوکرات‌ها، نئولیبرال‌ها، و لایه‌هایی از سرمایه‌داری بوروکراتیک است. اتاق بازرگانی، که عملاً به نهادی فرادولتی بدل شده، با امکانات مالی گسترده بر جهت‌گیری رسانه‌ها اثر می‌گذارد. در چنین ساختاری، طبیعی است که عدالت اجتماعی، نقد پیمانکارسالاری و منافع طبقه کارگر به حاشیه رانده شود.

نمونۀ روشن این وضعیت، اعتراضات آگاهانه و مسالمت‌آمیز کارگران پیمانکاری پارس جنوبی در ۱۸ آذر ۱۴۰۴ است. بیش از پنج‌هزار کارگر با حفظ تولید پایدار، با تشکل‌یابی مثال‌زدنی و مطالباتی شفاف و قانونی، مقابل فرمانداری عسلویه گرد آمدند. تشکل‌های صنفی کارگران رسماً از صداوسیما دعوت کردند تا این حرکت را بازتاب دهد؛ اما پاسخ، سکوت بود.

این سکوت و این نوع مواجهه، یک خطای موردی یا محدود به یک رسانه خاص نبود؛ بلکه نشانه‌ای از اختلالی عمیق‌تر در کل میدان رسانه‌ای کشور بود. خلأیی که نه‌فقط از سوی رسانهٔ ملی، بلکه از سوی تقریباً تمامی روزنامه‌ها، سایت‌های خبری، و تریبون‌های پرنفوذ داخلی ایجاد شد؛ خلأیی که بلافاصله توسط رسانه‌های معاند و حتی نهادهایی چون وزارت امور خارجهٔ آمریکا پر شد. همان بازیگرانی که خود از معماران تحریم، فشار اقتصادی و جنگ روانی علیه مردم ایران‌اند، اما ناگهان در قامت «مدافع حقوق اجتماعی» ظاهر شدند و روایت مطلوب خود را بر افکار عمومی تحمیل کردند.

این‌جاست که باید صریح گفت: هزینه این وضعیت را نه‌فقط کارگران، بلکه کل نظام سیاسی و امنیت ملی کشور می‌پردازد. نادیده‌گرفتن اعتراضات مسئولانه و ملیِ زحمتکشان جامعه، نه ثبات می‌آفریند و نه امنیت را تقویت می‌کند؛ بلکه میدان روایت را بی‌دفاع رها می‌سازد و ابتکار عمل را به بازیگران بیرونی می‌سپارد که هدفشان نه اصلاح، بلکه بی‌ثبات‌سازی است.

در این نقطه، پرسشی بنیادین و ناگزیر پیش روی ما قرار می‌گیرد: آیا کشور در شرایط تهدید و جنگ ترکیبی قرار ندارد؟ اگر پاسخ مثبت است ــــ که شواهد و تجربه‌های سال‌های اخیر تردیدی در آن باقی نمی‌گذارد ــــ چگونه می‌توان این سطح از رهاشدگی، بی‌انضباطی، و فقدان مسئولیت‌پذیری را در کل فضای رسانه‌ای کشور توضیح داد؟

آیا این وضعیت حاصل غلبه منافع اقتصادی و فشار شبکه‌های قدرتمند مالی بر رسانه‌ها نیست؟ آیا نتیجه هم‌پوشانی منافع میان الیگارشی اقتصادی، تکنوکراسی نئولیبرال و بخشی از ساختار رسانه‌ای نیست که پاسخگویی را عملاً تعطیل کرده است؟ آیا نباید آن را نشانه‌ای از نفوذ نرم و خزنده‌ای دانست که از راه روایت‌سازی، برجسته‌سازی گزینشی خبر، و بازتولید تحلیل‌های وارداتی، علیه امنیت ملی عمل می‌کند؟ فارغ از این‌که کدام عامل نقش پررنگ‌تری دارد، حاصل نهایی تفاوتی نمی‌کند: تضعیف امنیت ملی، فرسایش اعتماد عمومی، و به‌حاشیه‌راندن منافع طبقات زحمتکش، یعنی همان نیروهایی که ستون انسجام اجتماعی و ظرفیت واقعی دفاع ملی کشور را تشکیل می‌دهند.

ضرورت برخورد جدی

آنچه امروز ایران با آن مواجه است، یک جنگ نرم و رسانه‌ای تمام‌عیار است. در چنین شرایطی، رسانه دیگر صرفاً ابزار اطلاع‌رسانی نیست؛ بخشی از میدان نبرد است. رسانه می‌تواند به سپر امنیت ملی بدل شود یا ــــ با سکوت، تحریف یا بازتولید روایت‌های بیگانه ــــ به شکاف‌افکن اجتماعی و تسهیل‌گر پروژه‌های بی‌ثبات‌ساز. در اینجا صحبت بر سر «محدودسازی رسانه» یا «یک‌صدا سازی» نیست. مسأله، فقدان چارچوب مسؤولانه، قواعد حرفه‌ای الزام‌آور، و درک بالغ از نقش رسانه در شرایط جنگ ترکیبی است.

رسانه‌هایی که اعتراض منظم و ملی کارگران را سانسور می‌کنند، اما روایت‌های همسو با دستورکارهای غربی را برجسته می‌سازند، حتی اگر مدعی بی‌طرفی باشند، در عمل در زمینی بازی می‌کنند که طراحی آن در بیرون از مرزها انجام شده است. هزینهٔ این وضعیت را نه فقط یک قشر اجتماعی، بلکه کل امنیت ملی می‌پردازد. هر بار که رسانه‌های داخلی از بازتاب صدای واقعی جامعه طفره می‌روند، این خلأ بلافاصله توسط رسانه‌های معاند پر می‌شود. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که خطای رسانه‌ای به خطای راهبردی بدل می‌شود.

اکنون زمان تعارف نیست. کشور در شرایط عادی نیست. جنگ نرم، قواعد عادی نمی‌شناسد و پاسخ به آن نیز نیازمند رسانه‌ای مسؤول، ملی و پاسخگو است. اگر این واقعیت جدی گرفته نشود، آنچه قربانی می‌شود نه فقط حقیقت، بلکه انسجام اجتماعی، اعتماد عمومی و در نهایت امنیت ملی خواهد بود؛ هزینه‌ای که هیچ کشوری در میانه تهدید خارجی نمی‌تواند از کنار آن بی‌تفاوت عبور کند.




نئولیبرالیسم به‌مثابه بحران تمدنی امپریالیسم: پیوند میان مبارزهٔ ضدامپریالیستی و عدالت اجتماعی

جهان امروز در آستانه یکی از عمیق‌ترین دگرگونی‌های تاریخی خود قرار گرفته است؛ جهانی که نشانه‌های بحران در آن تنها به فقر و نابرابری یا فساد و سقوط اخلاقی محدود نیست، بلکه ریشه در لایه‌ای بسیار عمیق‌تر دارد: بحران تمدنی ناشی از امپریالیسم. نشانه‌های فروپاشی نه‌تنها در اقتصاد، سیاست یا فرهنگ که در خود «معنای زندگی» رخ نموده است؛ گویی آن نیروی نامرئی که زندگی انسان را به آینده‌ای معقول پیوند می‌داد، آرام‌ آرام فرسوده شده است. این دگرگونیِ عمیق صرفاً سیاسی یا اقتصادی نیست، بلکه بنیادی‌ترین لایه‌های تمدنی امپریالیسم را دربر گرفته است. نئولیبرالیسم، که طی چهار دهه اخیر خود را به‌عنوان عقلانیت مسلط جهانی تحمیل کرده، اکنون به نقطه‌ای رسیده است که دیگر قادر نیست بدون تخریب پایه‌های زندگی انسانی، خود را بازتولید کند. کار، طبیعت، معنا، پیوند اجتماعی، فرهنگ، امید و اخلاق ــــ همه در معرض کالایی‌شدن، فرسودگی، و فروپاشی‌اند.

از دل این وضع، چیزی که رخ می‌نماید نه بحران یک کشور یا یک دولت، بلکه بحران عقلانیتی است که نظم جهانی معاصر را شکل داده است؛ بحرانی تمدنی که آثار آن از نیویورک تا تهران، از استانبول تا سائوپائولو، از سئول تا قاهره قابل مشاهده است. این بحران تنها بحران اقتصاد نیست؛ بحران معنای زندگی، بحران پیوندهای اجتماعی، بحران هویت و بحران افق‌های تاریخی است. نئولیبرالیسم با تقلیل جهان به «بازار»، جامعه را نه به مجموعه‌ای از شهروندان، بلکه به مجموعه‌ای از مصرف‌کنندگان منفرد و بی‌ریشه بدل می‌کند؛ انسانی که از گذشته و آینده‌اش جدا شده و تنها به قدر توان خریدش ارزش دارد.

در چنین جهانی، هر ملت و کشوری با صورت‌بندی ویژه‌ای از این بحران مواجه می‌شود، اما ساختار بنیادی آن مشترک است: سلطهٔ الگوی نئولیبرالی، که در آن سود جای سعادت، بازار جای جامعه، و مصرف جای معنا را گرفته است. در ایران نیز، سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی دهه‌های اخیر ــــ از تعدیل ساختاری و خصوصی‌سازی‌های گسترده تا کالایی‌سازی آموزش و سلامت ــــ در همین چارچوب قابل فهم است. ایران وارد مسیری شد که هم‌زمان بسیاری از کشورهای جنوب و حتی شمال جهانی نیز وارد آن شدند؛ مسیری که صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی، آمریکا و اروپا آن را «راه اجتناب‌ناپذیر توسعه» معرفی می‌کردند و به‌صورت ساختاری بر جهان تحمیل می‌شد.

این سیاست‌ها، بدون تردید، به نابرابری، فساد ساختاری، فقر گسترده، و تضعیف همبستگی اجتماعی دامن زده‌اند. اما خطای بزرگی خواهد بود اگر این روند را صرفاً انتخاب یا اشتباه چند دولت و وزیر در ایران بدانیم. این سیاست‌ها نه از خلأ برآمده‌اند و نه منحصر به ایران‌اند؛ بلکه بازتاب فشارهای جهانی‌سازی نئولیبرالی‌اند که تمامی کشورهای مستقل را به یک مسیر ازپیش‌تعریف‌شده سوق می‌دهد. در سطحی ژرف‌تر، این روند بخشی از همان جنگ جهانی علیه ریشه‌ها است؛ جنگی که هدفش بی‌ریشه‌سازی ملت‌ها، تضعیف فرهنگ‌های دیرپا، و تبدیل جامعه‌ها به واحدهای مصرفی فاقد حافظه و آینده است.

اما ایران ویژگی دیگری دارد که تحلیل آن را از بسیاری کشورها متمایز می‌کند: موقعیت ژئوپلیتیکی و سیاسی ویژه‌ای که این کشور را در خط مقدم مقاومت علیه امپریالیسم غربی قرار داده است. برخلاف بسیاری کشورها که تحت سلطه مستقیم یا غیرمستقیم آمریکا قرار دارند، ایران طی چهار دههٔ اخیر کوشیده است ــــ گاه موفق، گاه ناموفق ــــ تا مسیر استقلال سیاسی خود را حفظ کند و اجازه ندهد الیگارشی مالی و امنیتی غربی بر سرنوشت این کشور حکم براند. این مقاومت، هرچند همراه با کاستی‌ها و تضادها بوده باشد، حقیقتی انکارناپذیر است: ایران یکی از معدود کشورهایی است که در برابر سلطه نظامی، امنیتی و ژئوپلیتیکی آمریکا ایستادگی کرده است.

این ایستادگی به‌خودی‌خود بخشی از همان نبرد بزرگ‌تر علیه الگوی جهانی نئولیبرالیسم است. زیرا نئولیبرالیسم ستون اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، و رسانه‌ای امپریالیسم معاصر در داخل کشور است. جهانی‌سازی نئولیبرالی، بدون قدرت اقتصادی، نظامی، و امنیتی آمریکا، و بدون سلطهٔ مالی دلار قابل فهم نیست. بنابراین، مقاومت ژئوپلیتیکی ایران ــــ حتی با تمام تناقض‌ها و ناهمگونی‌هایش ــــ ضربه‌ای به همان نظم سلطه‌گر جهانی است که می‌کوشد فرهنگ‌ها، بازارها و سیاست‌های ملی را به یک مدل واحد فروبکاهد.

اشتباه برخی تحلیلگران ــــ از جمله بخشی از نیروهای چپ ــــ در آن است که میان مبارزه ضدامپریالیستی و مبارزه علیه نئولیبرالیسم دیوار می‌کشند؛ گویی مبارزهٔ ضدامپریالیستی و مبارزهٔ عدالت‌خواهانه دو مبارزهٔ جداگانه‌اند. اما اینیک اشتباه بزرگ است.نیروی چپ در ایران تنها زمانی می‌تواند جایگاه تاریخی خود را بازیابد که مبارزه را نه در قالب دو جبههٔ جداگانه ــــ یکی علیه امپریالیسم در عرصهٔ بین‌المللی و دیگری علیه نئولیبرالیسم داخلی ــــ بلکه به‌مثابه یک میدان واحدِ رویارویی با اثرات خارجی و داخلی نظم امپریالیستی بفهمد؛ زیرا نئولیبرالیسم در ایران از طریق شبکه‌های مالی، امنیتی، و سیاسی امپریالیسم ایجاد، تغذیه، و تقویت شده و می‌شود. مبارزه با امپریالیسم به‌خودی‌خود مبارزه با نئولیبرالیسم داخلی است، چون نئولیبرالیسم داخلی را بدون قطع بند ناف آن از امپریالیسم نمی‌توان شکست داد.

به‌عبارت دیگر، در ایرانِ امروز، مبارزهٔ ضدامپریالیستی نه یک عرصهٔ جدا از مبارزهٔ طبقاتی، بلکه شرط بنیادین دست‌یابی به آن است. زیرا الیگارشی داخلی ــــ با همه شبکه‌های مالی، تجاری، بانکی و رسانه‌ای‌اش ــــ در خلأ رشد نکرده، بلکه پیوندی ژرف و ارگانیک با نظم جهانی امپریالیسم دارد. هر جا که امپریالیسم راه می‌یابد، نئولیبرالیسم نیز ریشه می‌دواند و هر جا که سلطهٔ اقتصادی، سیاسی و امنیتی غرب عقب رانده می‌شود، پایگاه داخلی نئولیبرالیسم نیز تضعیف می‌گردد. از این‌رو، استقرار عدالت اجتماعی بدون گسستن بند ناف جهانی نئولیبرالیسم ممکن نیست؛ و مبارزهٔ ضدامپریالیستی، در معنای دقیق کلمه، عمیق‌ترین شکل مبارزه علیه نئولیبرالیسم داخلی و برای عدالت اجتماعی است. بر این اساس، نیروی چپ در ایران تنها زمانی می‌تواند جایگاه تاریخی خود را بازیابد که مبارزه را نه در قالب دو جبههٔ جداگانه ــــ یکی علیه امپریالیسم و دیگری علیه نئولیبرالیسم داخلی ــــ بلکه به‌مثابه یک میدان واحدِ رویارویی با سلطهٔ جهانی امپریالیسم بفهمد.

در چشم‌اندازی وسیع‌تر، بحران امروز ایران را باید بخشی از همان بحران تمدنی نظم امپریالیستی معاصر دانست؛ بحرانی که ریشه‌اش در شبکهٔ سلطهٔ امپریالیستی ـ نئولیبرالی نهفته است. پاسخ این بحران نه در جابه‌جایی دولت‌ها و چهره‌ها، نه در اصلاحات داخلی، بلکه در خشک کردن ریشه‌های داخلی اقتصادی، فرهنگی، و اخلاقی این شبکهٔ جهانی، و بازسازی نظم اجتماعی داخلی است؛ اما این بازسازی ــــ برخلاف تصور رایج‌ ــــ صرفاً یک «طرح داخلی» نیست. چنین بازسازی‌ای تنها زمانی امکان‌پذیر است که جامعه ابتدا خود را از چنگال سلطهٔ بیرونی این نظم جهانی رها کند. به بیان دیگر: استقلال سیاسی، رهایی فرهنگی، و عدالت اجتماعی سه مفهوم متفاوتِ یک فرآیند واحدند؛ فرآیندی که بدون ایستادگی در برابر امپریالیسم نمی‌تواند به سرانجام مطلوب برسد. چپ ایران، اگر بخواهد از دل این بحران تاریخی عبور کند، راهی جز دستیابی به درک صحیح از بستر جهانی بحران کنونی ندارد.




کارگران پارس جنوبی و آزمون عدالت: روایت بلوغ یک جنبش ملی

در روز تاریخی ۲۰ آبان، وقتی بیش از سه‌هزار کارگر از پالایشگاه‌های دوازده‌گانهٔ پارس جنوبی و فجر جم گرد هم آمدند، تنها یک تجمع صنفی شکل نگرفت؛ بلکه تصویری کم‌نظیر از آگاهی، کرامت و مسؤولیت‌پذیری طبقه کارگر ایران به‌نمایش درآمد. این تجمع نه‌تنها بزرگ‌ترین حرکت صنفی سال‌های اخیر بود، که نمونه‌ کم‌نظیری از بلوغ اجتماعی و نظم درونی طبقهٔ کارگر ایران را به‌نمایش گذاشت؛ طبقه‌ای که در سخت‌ترین شرایط اقتصادی و در حساس‌ترین بخش اقتصادی کشور، بار توسعه، بقاء، و استقلال ملی را بر دوش می‌کشد.

در این روز، نه نیروی انتظامی حضور داشت و نه نیاز به کنترل بیرونی؛ کارگران خود انتظامات را سازمان دادند، صف‌ها را منظم کردند، رنگ‌بندی مشخص برای هر پالایشگاه تعیین کردند و با آرامشی مثال‌زدنی، بزرگ‌ترین تجمع صنفی پس از انقلاب را پیش بردند. این منظرهٔ تنها یک حرکت صنفی نبود؛ تجلی بلوغ اجتماعی کارگرانی بود که سهم اصلی در تولید، امنیت انرژی و استقلال اقتصادی کشور دارند و این بار صدای خود را با شأن و وقاری که شایستهٔ احترام ملی است، بلند کردند.

این حرکت نقطهٔ عطفی بود که نشان داد کارگر ایرانی، برخلاف کلیشه‌سازی‌های رایج، نیرویی آگاه، منظم، و توانمند است، که می‌تواند مطالبات صنفی خود را بر پایهٔ تجربهٔ زیسته و تشکل‌های برخاسته از درون محیط کار پیش ببرد ــــ بی‌آنکه وابسته به هیاهوی جریان‌های سیاسی باشد. او، با تجربهٔ سال‌ها زیستن در شرایط سخت، به‌خوبی می‌داند چگونه صدای خود را بلند کند بدون آن‌که زمینه‌ای برای بحران یا سوءاستفاده فراهم شود. این سطح از مسئولیت‌پذیری، تنها یک فضیلت صنفی نیست، یک دستاورد ملی است. چرا که در شرایطی که دشمنان بیرونی همواره بر ضعف‌های داخلی انگشت می‌گذارند، و تحریم‌ها، جنگ اخیر، و تورم افسارگسیخته فشار سنگینی بر معیشت مردم وارد کرده است، چنین اعتراض‌هایی می‌توانند الگوی جامعه برای بیان مطالبات، بدون تخریب و بدون تنش باشند. کارگران نشان دادند که اعتراض نه‌تنها می‌تواند نظم و عقلانیت داشته باشد، بلکه دقیقاً با همین دو عنصر است که تأثیرگذاری‌اش چند برابر می‌شود.

اما اهمیت این حرکت عظیم فقط به‌خاطر شکل برگزاری آن نیست؛ محتوا و مطالبات آن نیز، همانند شیوۀ بیانش، شفاف، قانونی، و کاملاً قابل‌ اجرا است. در شرایطی که ساختار اقتصاد ایران زیر فشار سیاست‌های نئولیبرالی، خصوصی‌سازی افسارگسیخته، و پیمانکارسالاری فرسوده شده، جنبش کارگری یک‌بار دیگر به خط مقدم مبارزه اجتماعی بازگشته است. آن‌ها بازنگری در طرح طبقه‌بندی مشاغل را می‌خواهند، آن‌هم نه برای ایجاد امتیازات تازه، بلکه برای برچیدن تبعیضی که سال‌ها است میان نیروهای پیمانکاری و رسمی نهادینه شده است. آنان اجرای طرح اقماری «دو هفته کار و دو هفته استراحت» را مطالبه می‌کنند؛ طرحی که با توجه به سختی کار در عسلویه، کاملاً منطقی و مطابق با معیارهای بین‌المللی است. کارگران می‌خواهند وضعیت رانندگان استیجاری سامان یابد، حق کمپ و امکانات رفاهی پرداخت شود، و ایاب‌وذهاب هوایی تضمین گردد. این خواسته‌ها، نه سیاسی، نه غیرواقعی، و نه خارج از قواعد قانون است. این‌ها خواسته‌های یک طبقه زحمتکش است که در قلب تولید انرژی کشور، با دستان خود چرخ استقلال اقتصادی ایران را می‌چرخاند.

در چنین بستری، نمی‌توان اثرات این حرکت را فقط اثرات صنفی دانست. آن‌چه کارگران پارس جنوبی می‌خواهند، پیوندی ناگسستنی با «امنیت ملی» دارد. کشوری که کارگرانش احساس بی‌عدالتی کنند، معیشت آن‌ها متزلزل باشد، و زحمت‌شان ارج گذاشته نشود، نمی‌تواند در برابر فشارهای خارجی، جنگ اقتصادی، یا تهدیدهای ژئوپولیتیک ایستادگی پایدار داشته باشد. استقلال ملی، شعاری انتزاعی نیست؛ بر شانه‌های همین کارگرانی استوار است که دو هفته دور از خانواده، در گرمای سوزان جنوب، از جان و دل کار می‌کنند، و در نهایت مزدشان کمتر از هزینه‌های ابتدایی زندگی است. اگر کارگری که ستون انرژی کشور است امنیت معیشتی نداشته باشد، امنیت ملی نیز لرزان خواهد بود. این گزافه‌گویی نیست، واقعیت تاریخ ایران و جهان است. هیچ جامعه‌ای بدون عدالت اجتماعی مقاوم نمانده است.

سال‌ها است که در گفتمان رسمی از «اقتصاد مقاومتی»، «تولید ملی» و «استقلال اقتصادی» سخن می‌رود، اما مقاومتی که بر شانهٔ کارگر فرسوده، تحت استثمار شدید، و از همهٔ حقوق محروم، بنا شود، چیزی جز شعاری توخالی نخواهد بود. اقتصاد مقاومتی بدون کارگر مقاوم، همانند سازه‌ای است استوار بر شن‌های روان. مدل پیمانکاری که سال‌ها است همچون آسیبی مزمن بر جان اقتصاد ایران افتاده، شکلی از نئولیبرالیسم بومی‌شده است، که برخلاف ادعای بهره‌وری، تنها فساد، بی‌ثباتی، تبعیض، و فرسایش نیروی انسانی را در پی داشته است. این الگو، کارگر را از هویت شغلی و امنیت معیشتی تهی می‌سازد و او را به قطعه‌ای کم‌ارزش و قابل تعویض در چرخ‌دندهٔ سودجویی سرمایه بدل می‌کند.

تناقض آشکار این الگو با سیاست خارجی مقاومت‌محور قابل انکار نیست: چگونه می‌توان در برابر سلطهٔ خارجی ایستاد، اما در داخل، به سلطهٔ سرمایهٔ پیمانکار میدان داد؟ چگونه می‌توان برای استقلال سیاسی جنگید، اما استقلال اقتصادی را در دست پیمانکارانی سپرد که نه پاسخگو هستند و نه دلسوز این سرزمین؟ تجمع پارس جنوبی این تناقض را عریان کرد و نیاز به یک بازاندیشی جدی را پیش روی دولت قرار داد. این کارگران نشان دادند که ظرفیت طبقهٔ کارگر ایران از نظم، همبستگی، و مسؤولیت‌پذیری بسیار بالا برخوردار است؛ که این طبقه نه ابزار سیاسی‌ است و نه میدان‌دار آشوب. کارگران صاحبان واقعی تولید، توسعه، و امنیت ایران‌اند. بی‌توجهی به مطالبات این طبقهٔ عظیم، نه‌تنها بی‌عدالتی است، بلکه در شرایط فشارهای خارجی و چالش‌های داخلی، بازی با امنیت ملی است.

امنیت ملی و اقتدار نظام سیاسی با عدالت اجتماعی پیوندی ناگسستنی دارد. کشوری که در آن کارگران احساس کرامت کنند، حقوق‌شان رعایت شود، و در سرنوشت اقتصادی شریک باشند، در برابر تحریم، تهدید، و بحران‌های داخلی، نه‌تنها قوی‌تر، بلکه پایدارتر مقاومت می‌کند. کارگری که احساس کند حقوقش به‌رسمیت شناخته‌ می‌شود، خود نخستین حافظ ثبات اجتماعی و امنیت ملی است. نگاهی به بیانیه‌های صادرشده پس از تجمع روشن می‌سازد که این حرکت نه هیجانی بود و نه مقطعی. در بیانیهٔ کانون انجمن‌های صنفی آمده بود: «در روز تاریخی ۲۰ آبان، صدای عدالت از هزاران گلو برخاست و دیوارهای بی‌تفاوتی را لرزاند». این جمله، نه یک شعار، بلکه بازتاب دقتی است که کارگران به‌خرج دادند تا حرکت‌شان نه‌فقط شنیده شود، بلکه تأثیرگذار باشد. انجمن‌های صنفی پالایشگاه‌های دیگر نیز از «بلوغ صنفی»، «آگاهی»، «عشق به کار و وطن»، و «رفتار مسؤولانهٔ» کارگران سخن گفتند. این واژه‌ها بی‌دلیل انتخاب نشده‌اند. کارگری که چنین سطحی از فهم جمعی دارد، نه تهدید، که سرمایه‌ای ملی است.

تجمع ۲۰ آبان به ما نشان داد که طبقهٔ کارگر ایران آمادهٔ ورود به مرحله‌ای تازه از سازمان‌یافتگی و مسؤولیت‌پذیری است. و تردیدی نیست که رهبری این حرکت، و کارگران آگاه پارس جنوبی، با شناخت دقیق از شرایط حساس کشور، طرح مطالبات برحق خود را نه در تقابل با امنیت ملی، بلکه در خدمت آن پیش می‌برند. آنان دریافته‌اند که عدالت اجتماعی و دفاع از معیشت کارگر بخشی جدایی‌ناپذیر از دفاع از امنیت ملی و استقلال کشور است. آن‌ها، در روز ۲۰ آبان، بار دیگر نشان دادند که ایران هنوز ستون‌های استوار دارد؛ ستون‌هایی که اگر حفظ و تحکیم شوند، نه‌تنها عرصهٔ اقتصادی، بلکه در عرصهٔ اجتماعی نیز، امید را در این سرزمین بازمی‌سازند. چنین لحظه‌هایی است که به ما یادآوری می‌کند: عدالت و امنیت زمانی برقرار می‌شود که صدای کارگران و زحمتکشان از حاشیه به متن بازگردد؛ صدایی که باید ادامه یابد و شنیده شود. دولت و کارفرمایان نیز اگر هوشمند باشند، این پیام را درمی‌یابند که احترام به کارگر، احترام به امنیت ملی و آیندهٔ کشور است.

اکنون زمان آن رسیده است که به این خواست‌های برحق کارگران پاسخ داده شود؛ نه از سر امتیازدهی، بلکه از سر درک این حقیقت که، بدون تأمین حقوق طبقهٔ کارگر، هیچ مقاومتی پایدار نخواهد ماند.

 

 




محک تجربه و انحراف از سنّت انقلابی ــــ نقدی بر مقالهٔ «نامهٔ مردم» و تبیینی از سیاست ضدامپریالیستی گروه «۱۰ مهر»

به نام انقلاب، در مسیر انحراف

اخیراً در شمارۀ ۱۲۴۵ نشریۀ نامه مردم (۲۸ مهر ۱۴۰۴)، مقاله‌ای با عنوان «خوش بود گر محک تجربه آید به میان» منتشر شده است؛ مقاله‌ای که اگرچه در ظاهر لحنی انقلابی و انتقادی دارد، اما در ژرفا، به نام انقلاب، در مسیر انحراف از درک واقعی مفهوم انقلاب، امپریالیسم، و مبارزۀ ضدامپریالیستی گام برمی‌دارد. اما فراتر از آن، تلاشی است برای بازخوانی سرشت سیاسی انحرافی که در سال‌های اخیر بر مشی و گفتار رسمی رهبری کنونی حزب تودۀ ایران سایه افکنده است. چرا که این انحراف صرفاً لغزشی نظری نیست، بلکه بریدنی‌ است از همان سنت انقلابی و میهن‌دوستانه‌ای که حزب تودۀ ایران از نخستین روزهای انقلاب نمایندگی می‌کرد: سنت دفاع از انقلاب، اتحاد نیروهای مترقی ملی و مذهبی، و پایداری در برابر سلطۀ امپریالیسم در هر جامه و با هر رنگی.

اگر محک تجربه‌ای در میان باشد، این محک همان تاریخ است؛ تاریخی که نشان می‌دهد هرگاه نیرویی از منطق مبارزۀ ضدامپریالیستی فاصله گرفته و در دام تحلیل‌های انتزاعی و غیرملی افتاده است، در عمل به ابزار تبلیغاتی دشمنان مردم خود بدل گشته است. و تأسف‌بار آن‌که، مقالهٔ اخیر «نامه مردم» نیز، خواسته یا ناخواسته، در همین مسیر گام می‌گذارد.

ریشه‌های انحراف: از حزب تودهٔ انقلابی تا چپ بی‌ریشهٔ امروز

در روزهای پرتب‌و‌تاب انقلاب ۱۳۵۷، هنگامی که مردم ایران در خیابان‌ها فریاد آزادی سر می‌دادند و ستون‌های کهنهٔ سلطه و وابستگی یک‌به‌یک فرو می‌ریخت، حزب تودهٔ ایران، علی‌رغم محدودیت‌های بسیار و مشکلات فراوان، در کنار انقلاب و در صفوف به‌هم‌فشردهٔ مردم ایستاد. این حزب هرگز از جوهر انقلابی و میهن‌دوستانهٔ خود دست نکشید و تا پای جان در راه آرمان‌های والای انقلاب، اهداف مردمی، و دفاع از میهن پیش رفت؛ چرا که به‌درستی می‌دانست در جهانی که سلطهٔ نظامی، اقتصادی، و فرهنگی امپریالیسم بر آن سایه افکنده است، دفاع از انقلاب ایران به‌معنی دفاع از حق ملت‌ها برای رهایی و تعیین سرنوشت خویش است.

از همین‌رو، حزب در نخستین سال‌های پس از انقلاب، با نگاهی واقع‌بینانه به توازن قوا، و با درکی روشن از خطر ارتجاع داخلی و جهانی، در پی آن بود تا همه نیروهای انقلابی ــــ چپ، مسلمان، و ملی ــــ را در قالب جبهه‌ای متحد و خلقی گرد هم آورد؛ جبهه‌ای که بتواند دستاوردهای انقلاب را پاس دارد و آن را از گزند توطئه‌های امپریالیستی و ضدانقلابی مصون نگه‌دارد.

امّا در سال‌های پرحادثهٔ پس از انقلاب ۱۳۵۷، ایران صحنۀ رخدادهایی بزرگ و سرنوشت‌ساز شد. جنگ تحمیلی ادامه یافت و در همان حال، امپریالیسم آمریکا و بریتانیا، که از پیروزی انقلاب و خروج ایران از مدار سلطۀ غرب به‌شدت خشمگین بودند، با همراهی و تحریک نیروهای غرب‌گرا ـــــ چه از میان برخی جریان‌های مسلمان و چه از وابستگان رژیم پیشین ــــ در تدارک توطئه‌هایی برای مهار و بازگرداندن مسیر انقلاب برآمدند. این هم‌سویی آشکار میان قدرت‌های امپریالیستی و عوامل داخلی‌ آن‌ها، از یک سو زمینه را برای یورش به حزب تودهٔ ایران و حذف بزرگ‌ترین سد سیاسی در برابر نفوذ دوبارۀ غرب فراهم ساخت، و از سوی دیگر راه را برای پیاده‌سازی نسخهٔ سرمایه‌داری نئولیبرال در کشور باز کرد.


در ادامه، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و موج تبلیغات و تبلیغات بی‌وقفۀ غرب علیه اندیشه‌های سوسیالیستی، فضای ایدئولوژیک را بیش از پیش مسموم کرد. در چنین فضایی، بسیاری از احزاب چپ از مسیر ضدامپریالیستی خود فاصله گرفتند، از محتوای طبقاتی‌ تهی شدند، و به تعبیر سعدی، به «شیرانی بی‌یال و دم و اشکم» بدل گشتند؛ بی‌خطر برای امپریالیسم، و بی‌اثر برای رهایی خلق. از دل همین دورانِ سردرگمی و عقب‌نشینی نظری بود که گونه‌ای از چپِ بی‌خطر و بریده از واقعیت تاریخیِ مبارزۀ ضدامپریالیستی سر برآورد؛ چپی که به‌جای تحلیل تضادهای جهانیِ نظم امپریالیستی، در چارچوب تنگ مفاهیم غرب‌ساختهٔ «دموکراسی لیبرال» «حقوق بشر» به تفسیر مسائل ایران پرداخت و امروز پژواک آن را در نوشته‌هایی چون مقالۀ اخیر «نامهٔ مردم» می‌توان شنید.

در چنین شرایطی، سنت انقلابی حزب تودۀ ایران در دهه‌های پس از انقلاب زیر فشار دو انحراف عمده به‌تدریج رنگ باخت: نخست، جایگزینی تحلیل طبقاتی و ضدامپریالیستی با نوعی «رئالیسم سیاسی» و «چپ‌گرایی انتزاعی»، که در عمل از چارچوب فکری و مفهومی رسانه‌ها و نهادهای فکری غربی تغذیه می‌کند. و دوم، گسست از مسألۀ رهایی ملی و از درک ضرورت تاریخی دفاع از میهن به‌مثابه بستر عینی مبارزۀ طبقاتی و ضدامپریالیستی.


حاصل این دو انحراف آن بوده است که رهبری کنونی حزب در برابر پدیده‌هایی چون مقاومت ضدامپریالیستی و ضدهژمونیک در منطقه، نقش ایران در تحولات ژئوپلیتیک تازه، و شکل‌گیری نظم جهانی چندقطبی، به‌جای تحلیل انقلابی و مستقل، با نگاهی ذهن‌گرایانه و محصور در چارچوب فکری غرب امپریالیستی به میدان آمده است.

امروز دیگر در ادبیات رسمی رهبری کنونی حزب نه از «جبهه متحد خلق» ــــ نزدیکی و هم‌گامی نیروهای انقلابی مسلمان و چپ ــــ خبری هست، نه از درک دیالکتیکی رابطۀ میان مبارزۀ ملی و طبقاتی. «نامهٔ مردم» از همان منظری به ایران می‌نگرد که رسانه‌های سلطه‌گر غربی می‌نگرند: گویی جهان همچنان به دو بخش «غرب آزاد» و «جهان منزوی» تقسیم می‌شود، و ایران ــــ کشوری که دو دهه است زیر سنگین‌ترین تحریم‌های اقتصادی و تهدیدهای نظامی امپریالیسم ایستاده ــــ باید برای رهایی از «انزوا»، به مدار همین «غرب آزاد» بازگردد.

اما تجربهّ تاریخی به‌روشنی نشان داده است که هرگاه نیروهای مترقی از تشخیص مرز میان دشمن و دوست در مقیاس جهانی بازمانده‌اند، خواسته یا ناخواسته، به ابزاری در دست امپریالیسم بدل شده‌اند. امروز، در شرایطی که جهان در آستانهٔ تحولی بزرگ و عبور از نظم تک‌قطبی است، تحلیل‌های «چپ‌‌»نمایانه اما در عمل راست‌روانه‌ای از نوع مقالهٔ «نامه مردم»، تنها به تقویت مواضع امپریالیسم یاری می‌رساند.

وارونگی تحلیلی: نادیده گرفتن نبرد جهانی و تحقیر نیروی ملی

در مقالهٔ «نامهٔ مردم» بارها از «انزوای ایران»، «فقدان ابتکار در سیاست خارجی»، و «ناتوانی جمهوری اسلامی در تعامل مؤثر با جهان» سخن رفته است. در این نوع داوری‌ها، زبان و منطق تحلیل چنان است که گویی هنوز در عصر تک‌قطبی و جهان زیر سلطه غرب به‌سر می‌بریم. «جهان» در این روایت، همان غرب جمعی است؛ و هرکه از مدار آن بیرون رود، «منزوی» شمرده می‌شود.

اما اگر محک تجربه را به‌راستی به میان آوریم، باید بپرسیم: کدام «انزوا»؟ آیا «منزوی» آن کشوری است که امروز در محور تعامل با روسیه، چین، کشورهای بریکس، و بلوک اقتصادی جنوب جهانی قرار دارد؟ یا آن قدرت‌هایی که در روند فروپاشی سلطهٔ دلار و شکست‌های پیاپی نظامی و سیاسی در هر گوشهٔ جهان، هر روز بیشتر در انزوای واقعی تاریخی قرار می‌گیرند؟

این وارونگی دید، حاصل نادیده گرفتن نبرد بزرگ دوران ما است: نبردی که از مرزهای ایران فراتر می‌رود و میان دو منطق متضاد جریان دارد ــــ منطق سلطه‌جویان و منطق استقلال‌طلبان.


در این میدان نبرد، ایران، با همه تضادهای درونی و تناقض‌های سیاسی خود، عملاً در صف مقدم مقاومت در برابر امپریالیسم ایستاده است. نه از آن رو که «کامل» یا «بی‌خطا» است، بلکه به این دلیل ساده که ساختار سلطهٔ جهانی به‌سرکردگی امپریالیسم آمریکا، و هم‌پالگی‌هایش چون اسرائیل، آن را به عنوان یکی از موانع اصلی در برابر تحقق کامل اهداف هژمونیستی خود می‌شناسند.

تحلیل مقالهٔ «نامه مردم» از واقعیت‌های منطقه‌ای نیز دچار همین سطحی‌نگری است. جایی که از «ناتوانی ایران در اتخاذ راهبرد مؤثر» سخن می‌گوید، عملاً نقش ایران را در تقویت محور مقاومت، پشتیبانی از فلسطین، و شکل‌دهی به ائتلاف‌های نوین منطقه‌ای، نادیده می‌گیرد. واقعیت این است که امروز ایران، به‌عنوان یک نیروی ملی و منطقه‌ای، در توازن قوای جهانی نقشی ایفا می‌کند که فراتر از مرزهای خود است؛ نقشی که نتیجهٔ مقاومت پیگیر در برابر امپریالیسم و صهیونیسم است.

هیچ تحلیل واقع‌بینانه‌ از وضعیت ایران نمی‌تواند این حقیقت را انکار کند: اگر ایالات متحده و متحدانش در خاورمیانه نتوانسته‌اند مدل‌های پیشین سلطهٔ خود را بازسازی کنند، اگر ارتجاع عربی و رژیم صهیونیستی خود را از نظر استراتژیک در محاصره می‌بینند، و اگر ایدهٔ جهان چندقطبی از شعار به واقعیت بدل شده است، بخشی از این تحولات مرهون همان ایستادگی ایران در برابر فشارهای بی‌سابقهٔ اقتصادی، سیاسی، و نظامی است.

در این میان، تحلیل‌گرانی که خود را «چپ» می‌نامند، اما به‌جای درک تاریخی از پدیده‌ها، به داوری‌های انتزاعی و کلیشه‌های رسانه‌ای پناه می‌برند، عملاً از موضع چپ به ابزاری در خدمت راست بدل می‌شوند. «نامهٔ مردم» در همین دام افتاده است: با تأکید بر «گذار از جمهوری اسلامی» بدون درک موقعیت ملی و بین‌المللی کشور، در همان مسیر براندازی‌ای حرکت می‌کند که استراتژیست‌های غربی طراحی کرده‌اند. در حالی ‌که مبارزۀ انقلابی در شرایط کنونی، پیش از هر چیز، به‌معنای دفاع از استقلال کشورها در برابر سلطۀ امپریالیستی، و هم‌زمان، تلاش برای تعمیق دگرگونی‌های درونی و مردمی است.


هیچ گذار مترقی‌ بدون ثبات ملی و بدون شکست پروژه‌های امپریالیستی ممکن نیست. و هیچ چپ میهن‌دوستی نمی‌تواند این واقعیت را نادیده بگیرد.

سیاست مستقل و ضدامپریالیستی گروه «۱۰ مهر»

گروه ««۱۰ مهر»»، از آغاز، راهی متفاوت از «چپِ» بریده از واقعیت عینی و درگیر در شعارهای توخالی پیش گرفته است. سیاست ما بر اتحاد و انتقاد استوار است ــــ اتحاد در برابر امپریالیسم و صهیونیسم، و انتقاد سازنده از درون، بر پایهٔ منافع مردم و منطق رهایی ملی. ما بر این باوریم که چالش نسنجیده با قدرت حاکم، بدون درک میدان بزرگ‌تر نبرد جهانی، به بی‌راهه می‌رود. همان‌گونه که دفاع کورکورانه از هر سیاست داخلی، بدون توجه به معیارهای طبقاتی و عدالت اجتماعی، به انحرافی دیگر می‌انجامد. به‌همین دلیل، گروه «۱۰ مهر»» می‌کوشد در مسیری سنجیده و متعادل حرکت می‌کند: هم دفاع از استقلال و منافع ملی در چارچوب مبارزهٔ ضدامپریالیستی، و هم پافشاری بر گسترش آزادی‌های دموکراتیک، حمایت از حق تشکل‌های صنفی و کارگری، و پیشبرد عدالت اجتماعی.

ما بارها تأکید کرده‌ایم که انتقاد از ساختارهای ناکارآمد، از فساد و بی‌عدالتی، بخشی از مبارزهٔ واقعی با امپریالیسم است، زیرا تنها مردمی آزاد، سازمان‌یافته و برخوردار از عدالت اجتماعی می‌توانند در برابر سلطهٔ خارجی مقاومت کنند. اما این نقد هرگز به معنای پیوستن به اپوزیسیون برانداز یا دنباله‌روی از رسانه‌های امپریالیستی نیست. ما در خط مقدم دفاع از استقلال ایران ایستاده‌ایم، زیرا معتقدیم که بدون استقلال، نه عدالت ممکن است و نه آزادی.

در همین چارچوب، ما تحولات منطقه را از منظر ملت‌ها می‌نگریم، نه دولت‌ها. ایران، فلسطین، لبنان، یمن، و تا پیش از این سوریه، حلقه‌های زندۀ زنجیری بوده و هستند که در برابر هژمونی امپریالیستی ایستاده‌اند. حمایت از این مقاومت، دفاع از میهن است؛ دفاع از مبارزات مردمی است که نمی‌خواهند بار دیگر به مستعمرهٔ قدرت‌های امپریالیستی غرب بدل شوند.

چپ واقعی آن است که در کنار ملت خود بایستد، نه در کنار رسانه‌های دشمن. چپ واقعی آن است که بداند استقلال ملی و عدالت اجتماعی دو روی یک سکه‌اند، و مبارزه با امپریالیسم با دفاع از مرزهای ملی آغاز می‌شود. از این رو، برخورد «۱۰ مهر» به وضعیت کنونی بر سیاستی استوار است که هم به رهایی ملی می‌اندیشد و هم به عدالت اجتماعی، هم به استقلال کشور و هم به دگرگونی درونی. اما قاطعانه اعتقاد دارد که تضاد میان خلق‌های جهان و امپریالیسم، تضاد عمدهٔ دوران ما را تشکیل می‌دهد.

مقالهٔ «نامهٔ مردم» مدعی است که محک تجربه‌ را به میان آورده است، اما خود در برابر محک تجربهٔ تاریخ و واقعیت‌های امروز مردود شده است. در جهانی که امپریالیسم با بحران‌های پی‌درپی و شکست‌های استراتژیک روبه‌رو است، تکرار روایت‌های او از «انزوای ایران» یا «بی‌راهه‌رفتن مقاومت»، چیزی جز تلاش برای بازتولید نظم متکی بر سلطه نیست. وظیفهٔ چپ امروز، نه تکرار این گفتار، بلکه پیوند دوباره با روح انقلابی و میهن‌دوستانهٔ خویش است ــــ روحی که در سخت‌ترین سال‌ها، از استقلال، عدالت و آزادی دفاع کرد و هنوز می‌تواند در خدمت آینده‌ای عادلانه‌تر و انسانی‌تر برای ایران و جهان قرار گیرد.

در این معنا، نقد «۱۰ مهر» نه از سر دشمنی، بلکه از سر وفاداری به آرمان‌های استقلال، عدالت، و رهایی ملی است؛ نقدی برای بازگشت به ریشه‌ها، برای آن‌که چپ ایران بار دیگر صدای خلق و سنگر دفاع از استقلال و آزادی میهن باشد.

 




مکانیسم ماشه، رسوایی غرب و آزمون ایستادگی ملت ایران

تصمیم اخیر شورای امنیت سازمان ملل متحد برای نپذیرفتن پیشنهاد روسیه و چین در تمدید تعلیق تحریم‌ها و فعال کردن «مکانیسم ماشه»، نقطه عطفی است که بار دیگر چهرهٔ واقعی غرب و نظام سلطه را آشکار ساخت. این رویداد، نه ناگهانی، بلکه نتیجه روندی است که از سال‌ها پیش آغاز شد؛ روندی که در آن آمریکا و متحدان اروپایی‌اش هرگز قصد اجرای تعهدات برجامی خود را نداشتند و از همان ابتدا، هدفشان چیزی جز مهار، تضعیف، و نهایتاً تغییر ساختار سیاسی ایران نبود.

برجام و تجربهٔ تلخ اعتماد به غرب

ده سال از امضای برجام می‌گذرد؛ توافقی که قرار بود پایان‌دهندهٔ منازعات هسته‌ای باشد و راهی برای همکاری و اعتمادسازی متقابل بگشاید. اما واقعیت چه بود؟

  • آمریکا، به‌عنوان اصلی‌ترین طرف توافق، نه‌تنها به تعهدات خود عمل نکرد بلکه با خروج یک‌جانبه از برجام، آن را عملاً بی‌اعتبار ساخت.
  • سه کشور اروپایی (انگلیس، فرانسه، آلمان)، که در ظاهر به برجام پایبند مانده بودند، در عمل هیچ گامی برای اجرای تعهدات خود برنداشتند: نه سازوکار مالی وعده داده‌ شده (اینستکس) کارآمد شد، نه تحریم‌های اقتصادی و بانکی رفع گردید.
  • این کشورها بارها نشان دادند که فاقد ارادهٔ مستقل در برابر آمریکا هستند و در بزنگاه‌های حساس، همواره پشت سیاست‌های واشنگتن پنهان می‌شوند. فعال شدن مکانیسم ماشه تازه‌ترین و رسواترین نمونهٔ این تبعیت کورکورانه است.

بازی دوگانهٔ غرب

سه کشور اروپایی از یک‌سو در مذاکرات نقش میانجی خیرخواه را بازی می‌کردند، از سوی دیگر در شورای امنیت ابزار دست آمریکا شدند. آن‌ها در حالی امروز به سراغ مکانیسم ماشه می‌روند که خود پس از خروج آمریکا از برجام، عملاً هیچ مسؤولیتی در قبال تعهداتشان انجام ندادند. این یعنی:

  •  اروپا شریک جرم واشنگتن در فشار حداکثری علیه ایران است.
  •  شعارهای اروپا دربارهٔ چندجانبه‌گرایی، حقوق بین‌الملل، و احترام به توافقات، چیزی جز ریاکاری دیپلماتیک نیست.
  •  مسألهٔ اصلی غرب نه غنی‌سازی ایران، بلکه موجودیت یک ایران مستقل، قدرتمند، و دارای توان دفاعی و ارادهٔ بازدارندگی است.

فعال شدن مکانیسم ماشه نه پایان راه، که آغاز مرحله‌ای تازه در مبارزه با سلطه‌طلبی امپریالیستی است. این تصمیم رسوای غرب، بیش از آنکه ایران را تضعیف کند، ماهیت ریاکارانه آمریکا و اروپا را بر جهانیان آشکار می‌سازد. امروز دیگر بر کسی پوشیده نیست که آمریکا و متحدانش نه‌تنها در پی تسلط بر ملت ایران، بلکه در پی بی‌اعتبار کردن همه ساختارهای بین‌المللی‌اند. این بزرگ‌ترین خیانتی است که در حق جامعه بشری صورت گرفته است: جهانیان دیگر هیچ مرجع مستقل و بی‌طرفی برای تظلّم و دفاع از حقوق خود ندارند.

آمریکا اگر هم اندک آبرویی در جهان داشت، آن را با حمایت بی‌دریغ از نسل‌کشی مردم فلسطین و پشتیبانی کورکورانه از صهیونیسم جنایتکار، یکسره از دست داده است. امروز همه می‌بینند که این امپراتوری در حال فروریختن، چیزی جز جنگ، ویرانی و خون‌ریزی برای بشریت به ارمغان نیاورده است.

از همین روست که آینده بشریت نمی‌تواند در گرو نظم تک‌قطبی آمریکامحور باقی بماند. راه پیشِ روی ملت‌ها، حرکت به سوی نظمی متعادل، چندقطبی و عادلانه است؛ نظمی که در آن صدای عدالت‌خواهی و استقلال‌طلبی خاموش نشود و هیچ قدرتی نتواند سرنوشت ملت‌ها را دیکته کند.

پیامدهای اجرای مکانیسم ماشه

با اجرایی شدن این مکانیسم، تحریم‌های سازمان ملل متحد علیه ایران بازمی‌گردد؛ اما این بار شرایط با گذشته یکسان نیست:

۱. دیپلماسی دشوارتر می‌شود: ابزارهای فشار حقوقی و سیاسی علیه ایران فعال‌تر خواهد شد، اما هم‌زمان ظرفیت‌های تازه‌ای برای اتحاد با قدرت‌های نوظهور و نهادهای منطقه‌ای نیز گشوده می‌شود.

۲. تهدیدات امنیتی و نظامی افزایش می‌یابد: غرب و رژیم صهیونیستی تلاش خواهند کرد ایران را در انزوا قرار دهند، اما همین تهدیدها ضرورت تقویت بازدارندگی و اتکا بر توان ملی را بیش از پیش آشکار می‌سازد.

۳. جنگ روانی و اقتصادی شدت می‌گیرد: بازی با ارزش دلار و ایجاد نگرانی‌های معیشتی بخشی از جنگ ترکیبی دشمن، عوامل داخلی آن و بخشی از الیگارشی غربگرا خواهد بود، اما تجربه نشان داده است که مردم ایران در سخت‌ترین میدان‌ها، با ایستادگی و خلاقیت، توانسته‌اند این فشارها را به فرصت بدل سازند.

درست در همین نقطه است که دشمن در محاسبه‌اش دچار خطای راهبردی می‌شود. تاریخ ایران نشان داده است که فشار بیرونی، هرچند دشواری‌هایی بر زندگی روزمره تحمیل کرده، همواره به تحکیم همبستگی ملی، تقویت روحیهٔ مقاومت، و جهش در خوداتکایی انجامیده است. این بار نیز ملت ایران ثابت خواهد کرد که هیچ قدرتی توان شکستن ارادهٔ یک ملت مستقل را ندارد.

پاسخ ایران: همبستگی ملی و اتحاد راهبردی

در برابر این هجمه‌ها، ایران تنها و بی‌پناه نیست؛ بلکه می‌تواند با هوشمندی سیاسی و برنامه‌ریزی دقیق، همین فشار را به سکویی برای جهش ملی تبدیل کند.

نخست، عرصهٔ همکاری‌های راهبردی با شرق و جنوب جهانی، امروز بیش از هر زمان دیگر گشوده است. سازمان همکاری شانگهای، بریکس، و اتحادیه اقتصادی اوراسیا تنها نهادهای نمادین نیستند، بلکه ساختارهایی واقعی برای عبور از هژمونی دلار، ایجاد نظام‌های مالی مستقل، و تسهیل تجارت دوجانبه و چندجانبه محسوب می‌شوند. پیوستن فعالانه، و نه منفعلانه، به این بلوک‌ها می‌تواند ستون فقرات اقتصاد ایران را از فشار تحریم‌های غرب برهاند.

دوم، دلارزدایی دیگر یک شعار سیاسی نیست، بلکه ضرورتی حیاتی است. کشورهایی چون چین، روسیه، هند، و برزیل سازوکارهای مالی تازه‌ای برای تسویه با ارزهای ملی راه‌اندازی کرده‌اند. ایران نیز باید با سرعت بانک‌ها و نظام ارزی خود را هم‌راستا با این روند جهانی بازسازی کند. این مسیر، نه‌تنها تحریم‌پذیری اقتصاد ما را کاهش می‌دهد، بلکه ما را به بخشی از معماری نوین اقتصادی جهان بدل خواهد ساخت.

سوم، در کنار دیپلماسی منطقه‌ای، باید به توان تولید داخلی و توسعه فناوری‌های بومی شتاب بخشید. تجربه نشان داده است که هرگاه ایران بر دانش و توان جوانان و نخبگان خود تکیه کرده، حتی در سخت‌ترین شرایط تحریم ــــ از صنایع دفاعی و موشکی گرفته تا فناوری‌های نوین پزشکی و انرژی ــــ به دستاوردهای بزرگ رسیده است. امروز نیز فشار خارجی می‌تواند محرکی تازه‌ برای نهضت ملی تولید و نوآوری باشد؛ نهضتی که هم استقلال کشور را تضمین می‌کند و هم زمینه‌ساز رفاه پایدار مردم خواهد شد.

چهارم، نباید فراموش کرد که همبستگی ملی مهم‌ترین پشتوانه این مسیر است. وحدت درونی، قطع دست فرصت‌طلبان غربگرا و بسیج نیروهای مردمی، امکان عبور از بحران و تبدیل تهدید به فرصت را دوچندان خواهد کرد.

در یک کلام، ایران می‌تواند از دل این فشارها، قوی‌تر، مستقل‌تر، و پیوسته‌تر با بلوک جهانی ضدسلطه سر برآورد. این نه یک رؤیا، بلکه ضرورتی تاریخی است.

سخن پایانی

امروز ملت ایران نه تنها با یک فشار مقطعی، بلکه با صحنه‌ای تاریخی و سرنوشت‌ساز روبه‌رو است. امپریالیسم آمریکا و متحدان اروپایی آن می‌پندارند که می‌توانند با تحریم، تهدید، و جنگ روانی، استقلال ایران را در هم بشکنند و آیندهٔ آن را به زنجیر وابستگی بسپارند. اما این محاسبه‌ای است که بارها و بارها در تاریخ این سرزمین با شکست مواجه شده است. از ایستادگی در برابر تجاوزات بیگانگان تا پیروزی در جنگ تحمیلی و عبور از سنگین‌ترین تحریم‌های اقتصادی، ملت ایران همواره نشان داده است که فشار دشمن نه‌تنها او را درهم نمی‌شکند، بلکه به نیرویی تازه برای اتحاد، خلاقیت، و پیشرفت بدل می‌شود.


امروز نیز چنین است. آنچه دشمن به‌عنوان تهدید طراحی کرده می‌تواند به فرصتی بزرگ برای ایران بدل شود: فرصتی برای شتاب در خودکفایی، تقویت تولید ملی، گسترش فناوری‌های نوین، و تعمیق پیوندهای راهبردی با ملت‌ها و قدرت‌های همسو. این مسیر، ایران را نه به عقب، بلکه به مرحله‌ای نوین از قدرت و بالندگی خواهد رساند.

ملت ایران، با پشتوانه تمدنی چندین‌هزارساله و تجربه عبور از طوفان‌های سهمگین تاریخ، امروز به‌خوبی دریافته است که افول امپریالیسم آمریکا سرنوشتی ناگزیر است. این ملت سترگ که بارها در کوران حوادث از آزمون‌های دشوار سربلند بیرون آمده، اکنون پرچم‌دار مبارزه‌ای جهانی است؛ مبارزه‌ای که از دل ایثار و پایداری، از رنج و امید، از خون شهیدان و عزم نسل‌ها برمی‌خیزد و راه را به سوی جهانی متوازن‌تر، عادلانه‌تر، و انسانی‌تر می‌گشاید.

آنان که خواب تسلیم ملت ایران را دیده‌اند، بار دیگر در برابر عزم خلل‌ناپذیر مردمی که استقلال خویش را با خون و رنج پاس داشته‌اند، ناامید و ناکام خواهند شد.




پارادوکس مقاومت و نئولیبرالیسم در سیاست اقتصادی و معیشتی

ایران امروز بر سر یک دو راهی تاریخی ایستاده است: از یک سو سیاست خارجیِ مقاومتی و تلاش برای حفظ استقلال در برابر نظم سلطه‌جویانهٔ آمریکایی ـ غربی، و از سوی دیگر اجرای سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی، که منطق آن بر خصوصی‌سازی، سودمحوری، و تضعیف نقش دولت در رفاه اجتماعی استوار است. این همزیستی متناقض، که ما آن را «پارادوکس مقاومت و نئولیبرالیسم» می‌نامیم، یکی از گره‌گاه‌های اصلی فهم بحران اقتصادی ـ اجتماعی کنونی است.

پارادوکس از این‌جا برمی‌خیزد که مقاومت ملی نیازمند پشتوانۀ اقتصادی قوی، مردمی، و پایدار است؛ اما سیاست‌های نئولیبرال، با تمرکز بر کاهش هزینهٔ دولت، فرسایش پایه‌های عدالت اجتماعی، و فشار بر طبقات فرودست، بنیاد اقتصادی مقاومت را تضعیف می‌کنند. به بیان دیگر، سیاست خارجی مقاومتی و سیاست اقتصادی نئولیبرال همچون دو نیروی متضاد، ایران را به سوی دو جهت متفاوت می‌کشانند.

منطق مقاومت

مقاومت، در مقام یک راهبرد سیاسی ـ تاریخی، پاسخی است به سلطه‌جویی قدرت‌های غربی و تلاشی آگاهانه برای بی‌اثر کردن پروژه‌ای که می‌کوشد ملت‌ها و کشورهای مستقل را به حاشیه براند و تابع نظم جهانی سرمایه‌داری کند. غایت مقاومت، پاسداری از استقلال ملی در همهٔ ساحت‌ها ـــ سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و هویتی ـــ است. استقلال نیز در این معنا صرفاً نفی سلطهٔ بیرونی نیست، بلکه به‌ این معنا است که کانون تصمیم‌گیری، ارادهٔ جمعی، و تعیین مسیر آینده در درون کشور و بر پایهٔ منافع و نیازهای مردم شکل گیرد، نه در مراکز قدرت جهانی و نه در اتاق‌های فکر نظام سلطه.

اما مقاومت هرگز به یک شعار صرفاً سیاسی فروکاستنی نیست؛ بلکه برای تداوم و کارآمدی نیازمند پشتوانه‌ای عینی در عرصۀ اقتصاد و جامعه است. مقاومت زمانی معنا و قدرت واقعی می‌یابد که بر پایۀ اقتصادی ملی، پایدار و عدالت‌محور بنا شود؛ اقتصادی که معیشت مردم را تضمین کند و ظرفیت تولید و استقلال را تقویت نماید. در غیر این صورت، مقاومت به شعاری بی‌محتوا بدل خواهد شد و در برابر فشارهای خارجی و تحریم‌های سلطه‌گران تاب‌آوری و توان ماندگاری نخواهد داشت.

منطق نئولیبرالیسم و پیامدهای آن

نئولیبرالیسم، به‌عنوان ایدئولوژی مسلط سرمایه‌داری متأخر، بر چند اصل بنیادین استوار است، از جمله:

  • خصوصی‌سازی گستردهٔ دارایی‌ها و خدمات عمومی
  • کاهش نقش دولت در رفاه و تنظیم اقتصاد
  • سودمحوری و کالایی‌سازی نیازهای اجتماعی (سلامت، آموزش، مسکن)
  • تقویت منطق بازار آزاد به‌جای مداخلهٔ دولت در عدالت اجتماعی

در سطح جهانی، تجربۀ کشورهای مختلف ـــ از شیلی دوران پینوشه تا روسیهٔ دهۀ ۹۰ و بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین در دهۀ ۸۰ ــــ نشان داده است که اجرای سیاست‌های نئولیبرالی، یعنی خصوصی‌سازی گسترده دارایی‌های عمومی، کاهش نقش دولت در حمایت‌های اجتماعی، آزادسازی شتاب‌زدۀ بازارها و سپردن همه چیز به منطق سود و سرمایۀ خارجی، نه‌تنها توسعۀ پایدار به همراه نیاورده، بلکه به افزایش فقر، نابودی صنایع ملی، گسترش نابرابری، و وابستگی بیشتر این کشورها به مراکز قدرت جهانی انجامیده است.

پارادوکس در ایران معاصر

در ایران، سیاست خارجی مقاومتی با اجرای سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی در تضاد آشکار قرار گرفته است. این تضاد را می‌توان در حوزه‌های حیاتی زندگی اجتماعی به‌وضوح مشاهده کرد:

  • بهداشت و سلامت عمومی: خصوصی‌سازی و تجاری‌سازی خدمات درمانی، از بیمارستان‌ها گرفته تا داروخانه‌ها، سلامت را از یک حق عمومی به کالایی سودآور بدل کرده است. واگذاری بخش بزرگی از تأمین دارو به هلدینگ تیپیکو تنها یک نمونه است. رشد مافیای دارو، گرانی سرسام‌آور داروهای حیاتی و کمبود داروهای ضروری، نتیجۀ همین منطق سودمحور است. در حوزۀ درمان نیز گسترش بیمارستان‌های خصوصی و تضعیف بیمارستان‌های دولتی باعث شده است که دسترسی طبقات فرودست به خدمات درمانی دشوارتر شود. امروز فاصلۀ معناداری میان درمان «برای ثروتمندان» و درمان «برای محرومان» شکل گرفته است.
  • آموزش و عدالت آموزشی: سیاست کالایی‌سازی آموزش، با گسترش مدارس و دانشگاه‌های غیرانتفاعی و سهمیه‌بندی طبقاتی در آموزش عالی، فرصت تحصیل برابر را از میان برده است. کاهش بودجۀ مدارس دولتی و گرایش به آموزش پولی موجب شده است که کیفیت آموزش عمومی افت کند و خانواده‌های کم‌درآمد از مسیر ارتقای اجتماعی بازبمانند. بدین ترتیب، آموزش به‌جای آن‌ که ابزار همبستگی و ارتقای عمومی باشد، به عاملی برای بازتولید نابرابری بدل شده است.
  • صنایع و اشتغال: خصوصی‌سازی صنایع بزرگ کشور اغلب به دست شبکه‌های رانتی و شبه‌دولتی انجام گرفت. واگذاری‌هایی که نه منجر به افزایش بهره‌وری شدند و نه توسعۀ تولید ملی را در پی داشتند، بلکه عمدتاً به تعطیلی کارخانه‌ها، فروش دارایی‌های عمومی، و بیکاری هزاران کارگر منجر شدند. نمونه‌های برجستۀ آن تعطیلی یا تضعیف صنایع مهمی چون هپکو، ارج، آزمایش، و ماشین‌سازی تبریز است. این روند هم استقلال صنعتی کشور را تضعیف کرده و هم ستون فقرات تولید ملی را از هم پاشانده است.
  • دستمزد و معیشت کارگران: در حالی که نرخ تورم سالانه دو رقمی و هزینه‌های زندگی سرسام‌آور است، دستمزدهای کارگران به‌هیچ‌وجه همگام با خط فقر افزایش نمی‌یابد. این شکاف عمیق، ملموس‌ترین نمود تضاد میان سیاست‌های نئولیبرال و منطق مقاومت اقتصادی است. کارگری که زیر فشار معیشتی زندگی می‌کند، چگونه می‌تواند هم مدافع استقلال ملی باشد و هم نیروی مولد اقتصاد مقاومتی؟

به این ترتیب، آنچه در عرصهٔ خارجی استقلال نامیده می‌شود، در عرصهٔ داخلی با منطق وابستگی و فرسایش اجتماعی روبه‌رو می‌گردد.

پیامدهای معیشتی و امنیتی

کارگران و اقشار زحمتکش تنها نیروی مولد اقتصاد نیستند؛ آنان ستون فقرات جامعه، و در عین حال مدافعان واقعی کشور و حاملان اصلی مقاومت اجتماعی‌اند. امنیت ملی، اگر بر دوش این طبقه استوار نباشد، پایه‌ای سست و شکننده خواهد داشت. هنگامی که کارگران و خانواده‌هایشان از تأمین حداقل‌های زندگی عاجز شوند، زیر فشار تورم و گرانی کمر خم کنند، یا دسترسی‌شان به آموزش، سلامت، و رفاه اجتماعی محدود گردد، بحران دیگر صرفاً «معیشتی» نخواهد بود، بلکه به تهدیدی مستقیم برای انسجام و استقلال ملی بدل می‌شود.

پیامدهای چنین شرایطی چندلایه و عمیق است:

  • تضعیف انسجام اجتماعی: گسترش نارضایتی و احساس تبعیض در میان نیروی کار می‌تواند شکاف‌های اجتماعی را عمیق‌تر کرده و روحیه همبستگی ملی را از درون فرسوده سازد.
  • کاهش توان دفاعی و مقاومت ملی: نیروی انسانی‌ای که در تنگنای معیشت گرفتار است، توان و انگیزۀ لازم برای مشارکت فعال در پروژه‌های ملی و دفاعی را از دست می‌دهد. فقر و بی‌ثباتی اقتصادی، روحیۀ مقاومت را می‌فرساید.
  • فرسایش سرمایۀ انسانی آینده: محرومیت کودکان کارگران از آموزش باکیفیت، سلامت، و فرصت‌های رشد، به‌معنای از دست رفتن ظرفیت علمی، فناورانه و دفاعی نسل‌های آینده است. بدین ترتیب، فشار امروز بر کارگران، فردای کشور را نیز به گروگان می‌گیرد.
  • تهدید مستقیم استقلال سیاسی: وقتی اقتصاد داخلی نتواند نیازهای پایه‌ای نیروی کار را تأمین کند، فشارهای خارجی مؤثرتر می‌شوند و حاکمیت را به عقب‌نشینی از سیاست‌های مقاومت‌محور سوق می‌دهند. به بیان دیگر، وابستگی اقتصادی از درون راه را برای سلطه از بیرون باز می‌کند.

از این منظر، می‌توان گفت امنیت ملی و مقاومت پایدار، بدون تضمین معیشت و رفاه کارگران و زحمتکشان ممکن نیست. هر سیاست اقتصادی که بار بحران را بر دوش فرودستان بگذارد، نه‌تنها عدالت اجتماعی را نابود می‌کند، بلکه مستقیماً پایه‌های استقلال و توان دفاعی کشور را نیز سست می‌سازد.

پیامدهای استراتژیک تضاد

پارادوکس میان مقاومت سیاسی و نئولیبرالیسم اقتصادی، یک مسألۀ صرفاً اقتصادی یا اجتماعی نیست، بلکه پیامدهای راهبردی و بلندمدت برای سرنوشت کشور به‌همراه دارد. این تضاد می‌تواند سه لایه‌ٔ اصلی از پیامدها را ایجاد کند:

  •  تضعیف استقلال اقتصادی: بدون اتکا به تولید ملی و اقتصاد مقاومتی، فشار تحریم‌ها و وابستگی به واردات کالاهای اساسی، استقلال سیاست خارجی را شکننده می‌کند. در چنین وضعیتی، مقاومت در برابر سلطۀ خارجی صرفاً بر پایۀ شعارها باقی می‌ماند و در عمل، امکان مانور مستقل کاهش می‌یابد.
  • چالش مشروعیت سیاسی: فشار معیشتی و نابرابری اجتماعی، مشروعیت سیاسی را به‌طور مستقیم تهدید می‌کند. وقتی اکثریت جامعه ثمره‌ای عادلانه از مقاومت و استقلال نمی‌بینند و زندگی روزمره‌اش دشوارتر می‌شود، اعتماد عمومی سست می‌شود و سرمایۀ اجتماعی حکومت کاهش می‌یابد.
  • آیندۀ توسعهٔ ملی: ناهماهنگی میان سیاست خارجی مقاومت‌محور و سیاست‌های داخلی نئولیبرالی، مسیر توسعۀ پایدار را مختل می‌کند. در چنین شرایطی، امنیت شغلی از بین می‌رود، سرمایه انسانی تضعیف می‌شود، و کشور در مدار اقتصاد وابسته باقی می‌ماند؛ درست همان چیزی که مقاومت قرار بود در برابر آن ایستادگی کند.

افق بدیل و صورت‌بندی عدالت‌محور

مقاومت در سیاست خارجی و عدالت در سیاست اقتصادی، دو ستون اصلی استقلال ملی‌اند. پارادوکس کنونی ایران ناشی از آن است که در حالی که سیاست خارجی بر مقاومت در برابر سلطۀ غرب تأکید دارد، سیاست اقتصادی بر الگوی نئولیبرالی غرب متکی است؛ الگویی که به‌جای تقویت پایه‌های استقلال، فقر، نابرابری، فرسایش اجتماعی، و وابستگی اقتصادی را بازتولید می‌کند.

راه‌ حل، نه بازگشت به سرمایه‌داری رانتی ـ نفتی، و نه تداوم نئولیبرالیسم فرساینده است. بدیل واقعی، اقتصاد عدالت‌محور و مقاومتی است که بر سه پایه استوار باشد:

۱. توزیع عادلانۀ ثروت: عبور از الیگارشی رانتی و بازتوزیع منابع به سود طبقات فرودست و کارگران.

۲. استقلال اقتصادی: تقویت تولید ملی، خودکفایی در حوزه‌های حیاتی (انرژی، کشاورزی، دارو)، و کاهش وابستگی به واردات.

۳. رفاه و انسجام اجتماعی: تضمین سلامت، آموزش، و مسکن به‌عنوان حقوق عمومی و نه کالاهای سودآور.

چنین مدلی تنها در صورتی تحقق می‌یابد که تغییر بنیادی در ساختار اقتصادی صورت گیرد و فرهنگ و سیاست نیز در هماهنگی با آن بازآرایی شوند.

سخن پایانی

انقلاب بهمن ۱۳۵۷ سطحی از استقلال پدید آورد که در تاریخ معاصر ایران بی‌سابقه بود. اما استقلال صرف، اگر به اقتصاد عدالت‌محور و مقاومتی متصل نشود، با فشار ایدئولوژی نئولیبرال از درون فروخواهد پاشید. امروز ایران ناگزیر است میان دو راه یکی را انتخاب کند:

ــــ یا همسوسازی اقتصاد با منطق مقاومت، یعنی پیوند استقلال ملی با عدالت اجتماعی و رفاه کارگران و توده‌های میلیونی زحمتکشان؛
ــــ یا ادغام در نظم جهانی لیبرالی ـ آمریکایی، یعنی از دست دادن استقلال تاریخی و پذیرش وابستگی اقتصادی.

مقاومت بدون عدالت اجتماعی دوام نمی‌آورد. آیندۀ استقلال ایران در گروی تغییر مسیر اقتصادی به‌سوی الگویی است که هم عدالت را تأمین کند و هم توان ایستادگی در برابر سلطۀ جهانی را داشته باشد.