یادی از نویسندهٔ آزادی، محمود اعتمادزاده (م ا به‌آذین)، در سالروز درگذشتش

دهم خرداد، روزی است که در حافظۀ فرهنگ معاصر ایران، به‌نام فقدانی بزرگ نقش بسته است؛ روزی که محمود اعتمادزاده، نویسنده، مترجم، روزنامه‌نگار، و از پیش‌کسوتان روشنفکری متعهد، چشم از جهان فروبست. مردی که با نام ادبی م.ا. به‌آذین در تار و پود ادبیات و ترجمۀ فارسی حضوری ماندگار یافت.

به‌آذین از آن دست چهره‌هایی بود که نه‌تنها در مسیر زندگی‌اش بارها و بارها با سنگلاخ جبر و تندباد روزگار روبه‌رو شد، بلکه هر بار، با قامت استوار، این تندبادها را به فرصت‌هایی برای خلق، آموختن، و آفریدن بدل کرد. مردی که شاید در آغاز جوانی رویای مهندسی، یا سودای زندگی‌ای آرام در سر داشت، اما روزگار، او را به راهی دیگر کشاند؛ راهی که از میان واژه‌ها، ترجمه‌ها، و نبردهای فرهنگی می‌گذشت.

او از پایه‌گذاران کانون نویسندگان ایران بود؛ نهادی که در سال ۱۳۴۷ با همراهی جلال آل‌احمد شکل گرفت و به محفل مهمی برای دفاع از آزادی اندیشه و قلم بدل شد. به‌آذین نه‌تنها در تأسیس این کانون نقش داشت، بلکه سال‌ها در هیأت دبیران آن کوشید تا صدای نویسندگان مستقل و متعهد را تقویت کند؛ هرچند سرانجام، با تغییرات سیاسی و فکری پس از انقلاب، از کانون کنار گذاشته شد.

اما سهم او از فرهنگ ایران، به مراتب فراتر از سیاست و تشکل بود. او نویسنده‌ای بود با نثری ساده، روان و صمیمی. رمان‌هایی چون دختر رعیت، پراکنده، از هر دری و نقش پرند نشان از قلمی دارند که با مردم سخن می‌گفت و دردهای زمانه را می‌نوشت.

و ترجمه … آن‌جا که بسیاری در برابر پیچیدگی زبان و ظرافت‌های معنا درمی‌ماندند، به‌آذین با وسواسی کم‌نظیر، آثار سترگ جهانی را به فارسی برگرداند؛ از بابا گوریو تا فاوست، از ژان کریستف و جان شیفته تا دن آرام و شاه لیر. او به ترجمه نه چون حرفه‌ای اقتصادی، بلکه چون رسالتی فرهنگی و اخلاقی می‌نگریست؛ رسالتی برای رساندن اندیشه‌ها و زیبایی‌های جهانی به زبان مردم خودش.

از نخستین همکاری‌های مطبوعاتی‌اش با حسن ارسنجانی در روزنامه‌ی داریا تا سال‌هایی که سردبیری نشریاتی چون صدف، کتاب هفته و پیام نوین را بر عهده داشت، او همواره کوشید تا کلام را با اندیشه پیوند زند و نوشتار را به سنگر دفاع از حقیقت بدل سازد.

از او به‌عنوان پژوهشگری دغدغه‌مند نیز یاد می‌شود؛ نویسندۀ کتاب قالی ایرانی و تألیفاتی دیگر که نشان می‌دهند دلبستگی‌اش به فرهنگ و هنر این سرزمین، فراتر از ادبیات صرف بود.

محمود اعتمادزاده (م.ا. به‌آذین) فقط یک نویسنده و مترجم نبود. او نماد نسلی از روشنفکران ایرانی بود که کلمه را سلاح کردند، و قلم را در خدمت حقیقت و آزادی قرار دادند. او از زمرۀ نادر کسانی بود که پیوندی صادقانه میان اندیشه و عمل برقرار کرد؛ از داستان‌نویسی و ترجمۀ آثار کلاسیک گرفته تا مبارزۀ نظری و عملی با سانسور.

هوشنگ ابتهاج، شاعر و هم‌روزگار به‌آذین، در خاطرات خود («پیر پرنیان‌اندیش») تصویری بی‌واسطه و صمیمی از جایگاه او در تاریخ روشنفکری ایران به دست داده است:

به‌آذین خیلی زحمت برای کانون کشیده بود. تمام اعلامیه‌ها و بیانیه‌ها را او نوشته بود. مرتب مقاله نوشته دربارۀ مبارزه با سانسور، چقدر مقاله دربارۀ آزادی بیان نوشت. در دورۀ شاه این کارها را او کرده بود. او چند دوره دبیر کانون نویسندگان بوده و اصلاً کانون بر شاخ او می‌چرخید. به‌آذین خیلی فاصله داشت با بقیه اعضا. وقتی او تبیین می‌کرد که اصلاً آزادی به چی می‌گیم، هیچ‌کس به حرفش یک جمله اضافه نمی‌کرد؛ از بس کامل و جامع و مانع حرف می‌زد.

این شهادت ابتهاج، به‌آذین را نه‌فقط به‌عنوان چهره‌ای ادبی، بلکه به‌عنوان مرجع فکری و وجدانی مبارزۀ فرهنگی در عصر اختناق معرفی می‌کند. کانون نویسندگان ایران، بدون نام و تلاش خستگی‌ناپذیر او، نه آن‌چنان شکل می‌گرفت و نه دوام می‌یافت.

او در تمام سال‌های دشوار، نه از آزادی گفتن دست کشید و نه از مسؤولیت روشنفکر بودن. حتی در واپسین سال‌های عمر، با آنکه در بستر بیماری افتاده بود، هنوز با ذهنی بیدار پیگیر سرنوشت ایران، ادبیات، و آزادی بود.

در سالروز درگذشت به‌آذین، یاد او را نه فقط به‌عنوان نویسنده و مترجم، بلکه به‌عنوان انسانی آزاده، روشنفکری پایبند به اصول، و مردی که فرهنگ را چون خون در رگ‌های جامعه می‌خواست، گرامی می‌داریم. او رفته است، اما ترجمه‌هایش هنوز با ما سخن می‌گویند، داستان‌هایش هنوز مخاطب را به خود می‌خوانند، و نامش، همچنان در حافظه‌ٔ ادبیات ایران روشن است.

مرگ به‌آذین پایان یک زندگی نیست؛ ادامهٔ یک موضع است، موضع ایستادگی در برابر سانسور، دروغ، و تباهی.

یادش گرامی، راهش پررهرو.




یادمان سیاوش کسرایی

نوزدهم بهمن ماه هر سال، روزی است که نام سیاوش کسرایی، شاعر آزاده و ملی ایران، بار دیگر در آسمان اندیشه و هنر ایران طنین انداز می شود؛ این روز نه تنها صرفاً یادبود یک شاعر بزرگ، بلکه فرصتی است برای تأمل در حماسه‌ای که او در کلامش آفرید و آرمانی که در جان اشعارش جاری ساخت.

کسرایی، این سراینده‌ راستینِ دردها و امیدهای ملی، این حماسه‌سرای بلندآوازه، نه‌تنها پژواک آرمان‌های سوسیالیستی و عدالت‌جویانۀ زمانۀ خود بود، بلکه صدای رسا و پرطنین همه‌ٔ آنانی شد که دل در گرو آزادی، انسانیت و بهروزی وطن داشتند. در شعر او، تاریخ و رنج‌ها، آرزوها و خیالبافی‌های یک ملت همزمان بازتاب می‌یافت، اشعاری که از قلب تاریخ برخاست تا به قلب‌های بی‌شماری امید آینده دهد و برای عدالت و آزادی گرم نگاهدارد.

او در دل طوفان تحولات دههٔ۱۳۲۰، زمانی که جنبش ملی و دموکراتیک ایران به اوج خود رسیده بود، گام به عرصهٔ هنر نهاد؛ شاعری جوان که واژه‌هایش از شوق زندگی و شعله‌های مبارزه جان می‌گرفتند. او شاعری بود توده‌ای که آرمان‌هایش از عشق به انسان و میهن سرچشمه می‌گرفت و کلامش نه‌تنها حماسهٔ یک نسل، که فریاد آزادی و عدالت برای تمامی عصرهاست.

این روز، فرصتی است برای بازاندیشی در زندگی و آثار شاعری که صدای او فراتر از زمان و مکان، همچنان در دل‌های ما طنین‌انداز است و شعلۀ امید و مقاومت را زنده نگه می‌دارد.

شعر کسرایی، فراتر از زیبایی‌های هنری‌اش، آیینه‌ای است از دغدغه‌های سیاسی و اجتماعی میهن. هر بیت از اشعار او گواهی است بر سودای خوشبختی مردم و امیدی که در جانش شعله می‌کشید. او که در سروده‌هایش به دردها و شادی‌های وطن نقشی جاودانه می‌زد، خود را وقف روایت تلخی‌ها و شیرینی‌های این سرزمین کرد. کسرایی با مردم در غم شکست نهضت ملی نفت گریست، اما هرگز تسلیم یأس نشد. در روزگار پس از کودتای ۱۳۳۲، هنگامی که بسیاری از امیدها به خاک افتاده بود، او ایستاد و با انتشار دفتر شعر «خون سیاوش»، آوای اعتراض و امید را به گوش زمانه رساند؛ دفتری که نه‌تنها اندوه گذشته، بلکه رؤیای آینده‌ای روشن‌تر را نیز در دل خود داشت.

اگر حقیقت دارد که هنرمندان بزرگ گاه با یک اثر جاودانه نام خود را در تاریخ ماندگار می‌کنند، سیاوش کسرایی نیز حتی اگر تنها آفریدگار حماسۀ بی‌مانند «آرش کمانگیر» بود، شایستهٔ جایگاهی برجسته در سپهر شعر معاصر ایران می‌بود. اما تأثیر شعر کسرایی بر حیات فرهنگی، هنری، اجتماعی و سیاسی ایران بسی فراتر از مقام یک شاعر برجستۀ دوران است. سخن از نقشی است که شعر در تاریخ این سرزمین، به‌ویژه در قالب آرمانی خود، ایفا کرده است؛ شعری که از روزگار رودکی تا امروز، بار سنگین پاسخگویی به نیازهای فکری، فلسفی، هنری و سیاسی جامعه را بر دوش کشیده و خلأهایی را پر کرده که در نبود ساختارهای دیگر بر عهدۀ آن گذاشته شده است.

در ادامهٔ این اندیشه، باید گفت که شعر آرمانی در تاریخ ایران نه‌صرفاً هنری برای بیان احساس، بلکه ابزاری بوده است برای آفریدن امید در دل‌های فرسوده، برافروختن شعله‌های آگاهی، و پیش راندن کاروان جامعه به سوی روشنایی. شعر کسرایی، به‌ویژه در اوج شکل‌گیری و بحران‌های اجتماعی و سیاسی، نه‌تنها پژواک دردمندی‌ها و آرزوهای مردم این سرزمین بود، بلکه همچون نقشه‌ای در تاریکی، راهنمایی بود برای آنانی که به آزادی، عدالت، و سربلندی ایمان داشتند. در چنین بستری، «آرش کمانگیر» فراتر از یک منظومۀ ادبی، اسطوره‌ای نو برای ایران شد؛ پیوندی میان ریشه‌های باستانی این سرزمین و آرمان‌های معاصر آزادی و فداکاری. این اثر حماسه‌ای است که نه‌تنها مرزهای جغرافیایی، بلکه مرزهای ذهنی را درنوردید و ایرانیان را با روایتی مدرن از ایثار و مبارزه همراه کرد. در «آرش کمانگیر»، شجاعت و ازخودگذشتگی از دل اسطوره‌های کهن به امروز پیوند می‌خورند و در صدای کسرایی، آرمان‌خواهی نسل‌های مبارز طنین‌انداز می‌شود.

کسرایی در اشعارش، رسالتی را که تاریخ بر دوش شعر آرمانی گذاشته بود، به‌شایستگی به انجام رساند؛ از انتقال تلخی شکست‌ها گرفته تا پاسداشت امیدی که هرگز نمی‌میرد. او نشان داد که شعر تنها ابزاری برای گفتن نیست، بلکه نیرویی برای برپا داشتن و پاسداری از رؤیاهایی است که بقای ملت به آنها وابسته است.

کسرایی، همچون آرش اسطوره‌ای خود، تمام وجودش را در چلهٔ کمان آرمان‌های مردمش گذاشت و تیر امید و ایثار را تا افق‌های دوردست پرتاب کرد. او به شعر نه به‌عنوان پناهگاهی فردی، بلکه به‌مثابه رسالتی جمعی می‌نگریست؛ رسالتی برای آنکه زبانِ بی‌زبانان باشد، آینهٔ دردها و آرزوهای مردمی که زیر فشار تاریخ، همچنان رؤیای رهایی در سر دارند.

شعر او از روایت سرنوشت فردی فراتر می‌رود و به جریانی سیال میان گذشته و حال، سنت و نوگرایی تبدیل می‌شود. در آرش کمانگیر، همچنان که در دیگر سروده‌هایش، گذشته‌ای کهن با آینده‌ای مترقی درهم تنیده‌اند؛ گویی او شعر را پلی ساخته است تا مردم این سرزمین را از اعماق یأس به قله‌های امید و از تاریکی شکست به روشنایی بیداری هدایت کند.

کسرایی در زمانه‌ای که شکست نهضت‌های ملی و استبداد سیاه پس از کودتای ۱۳۳۲روح جامعه را خسته کرده بود، با اشعار خود بذر مقاومت و ایمان را در دل ایرانیان کاشت. او شاعری بود که در برابر ظلم سکوت نکرد و در تاریک‌ترین لحظات، با کلامش شعله‌ای افروخت که نه‌تنها مسیر زمانهٔ خود، بلکه راه نسل‌های آینده را نیز منور ساخت.

اگر بخواهیم سیاوش کسرایی را در یک جمله خلاصه کنیم، او شاعر مردم و صدای زحمتکشان بود؛ صدایی که از دل تاریخ برمی‌خاست و بر دل مردم می نشست، و هنوز هم، همچون رودخانه‌ای از زندگی و معنا، در روح ایران جاری است. او، با منظومهٔ آرش کمانگیر، میراثی جاودان برای ایران و ایرانیان بر جای گذاشت؛ اثری که در آن آرمان‌گرایی و ایثار در والاترین شکل خود متجلّی می‌شوند.

اگر «آرش کمانگیر» منظومه‌ای است که در آن آرمان‌گرایی بر بنیاد اساطیر و مضامین اسطوره‌ای بنا شده است و در اوج خود به‌نوعی مطلق‌گرایی در آرمان می‌رسد، «مهرهٔ سرخ» گامی بلندتر در تکامل فکری و هنری سیاوش کسرایی است؛ اثری که شاعر را از مطلق‌گرایی آرمانی رها می‌کند و به بازاندیشی ژرف‌تری در مفهوم آرمان می‌رساند. در این منظومه، کسرایی نه‌تنها مرزبندی روشنی با تلقی‌های سنتی از آرمانی بودن به‌عنوان نوعی مطلق‌پرستی ترسیم می‌کند، بلکه صداقت و ژرف‌نگری‌اش او را به تأملی نقادانه وامی‌دارد که از متن زندگی و پیکار انسان‌های معاصر او سرچشمه می‌گیرد.

«مهرهٔ سرخ» انعکاسی است از آرزوهای ناکام، امیدهای بر باد رفته، جان‌های سوخته، خون‌های ریخته، و قهرمانی‌هایی که در میانهٔ راه متوقف شده‌اند. این منظومه، نه شعری از دل افسانه‌ها، بلکه روایتی است از تراژدی زمانه؛ تجربۀ دردناک و عمیق چند نسل که هم در تاریخ جمعی ملت و هم در زندگی شخصی شاعر ریشه دارد. کسرایی در این اثر از آرمان نه به‌عنوان مفهوم مطلق و بی‌چون‌وچرا، بلکه به‌مثابه واقعیتی پویا و درگیر با زندگی سخن می‌گوید.

او خود در برآمدی بر «مهرهٔ سرخ» چنین می‌گوید:

آرش و سهراب گردانندگان این دو منظومه اگر از یک خون بوده باشند اما هر یک را وظیفه‌ای دیگر است. آرش با برجا نهادن گرد تن از سد مرگ برمی‌جهد و نه جان خود که جان‌های بیشمار دیگری را می‌رهاند. اما سهراب نوخاسته، خیرخواهی است خطرکرده و خطا رفته، با خنجری در پهلو که دادخواهانه نگران سرانجام داوری بر کار خویشتن است. در جهان واقعیت آرش‌ها اندکند و سهراب‌ها بی‌شمار. در “مهره سرخ” سخن از خطاهای خطیر نیک‌خواهانی است که شیفتگی را به جای شناخت در کار می‌گیرند و اینک تاوان‌های سنگینی که می‌بایدشان پرداخت.

این نگاه نقادانه و انسانی، سرآغاز بلوغ فکری و شعری کسرایی است؛ سفری که از اسطورۀ آرش آغاز و به تأمل بر خطاهای سهراب می‌رسد؛ سفری که خواننده را نیز همراه می‌کند تا در اندیشۀ آرمان‌ها و واقعیت‌ها بازنگری کند. در «آرش کمانگیر»، شاعر از آرمانی سخن می‌گوید که با ایثار مطلق، سرزمینی نجات می‌یابد؛ اما در «مهرهٔ سرخ»، او از توهمات و هزینه‌های آرمان‌خواهی بی‌چون‌وچرا پرده برمی‌دارد و با صداقتی تلخ، از خطاهای نیک‌خواهان شیفته‌ای می‌گوید که شناخت را قربانی احساس می‌کنند.

سیاوش کسرایی: پژواک آرمان‌های شکست‌خورده و پایدار

با وقوع کودتای ننگین ۲۸ مرداد، تاریخ ایران به سوی دوران خفقان و سرکوب ورق می خورد. در این دوران تاریک، نهادهای روشنفکری و هنری زیر ضربات سنگین استبداد متلاشی شدند. بسیاری از اندیشمندان و مبارزان یا به جوخه‌های اعدام سپرده شدند یا به زندان و تبعید فرو غلطیدند. سیاوش کسرایی، اما، در میان این غبار غم‌انگیز چراغی برافروخت که روشنایی آن از مرزهای شکست گذشت و به شعر و تاریخ پیوندی جاودانه بخشید.

اگرچه کسرایی پس از این واقعه دیگر ارتباط تشکیلاتی مستقیمی با حزب تودهٔ ایران نداشت، اما آرمان‌های آزادی‌خواهانه این جنبش و یاد و خاطره قهرمانان آن همیشه در تار و پود اندیشه و شعر او جاری بود. منظومهٔ «آرش کمانگیر»، شاهکاری جاودان که بلافاصله پس از انتشار مورد استقبال وسیع قرار گرفت، نمادی آشکار از این پیوند عاطفی و فکری بود. این منظومه، که حماسه‌ای است سرشار از شور میهن‌دوستی و ایثار، در ستایش قهرمانانی چون خسرو روزبه سروده شد؛ مردی که در راه مبارزه علیه استبداد، جان خود را تقدیم آرمان آزادی کرد.

منظومهٔ «آرش» نه‌تنها به نمادی از مقاومت تبدیل شد، بلکه با گذشت سال‌ها و پس از تیرباران خسرو روزبه در سال ۱۳۳۷، مفهومی عمیق‌تر یافت. این اثر، صدای نسلی شد که هرچند در میدان نبرد شکست خورده بود، اما ایمان و پایمردی خود را در برابر تاریخ جاودانه کرد. در کنار این اثر، اشعاری چون «پاییز درو» و «سرگذشت شمشیر» نیز نمایانگر پیوندی بی‌نظیر میان هنر و مبارزه بودند. «پاییز درو» به‌یاد نخستین گروه افسران اعدامی حزب تودهٔ ایران و به‌ویژه مرتضی کیوان سروده شد؛ شاعری فرهیخته و مبارزی اندیشمند که نه‌تنها یکی از نزدیک‌ترین یاران سیاوش کسرایی، بلکه از چهره‌های درخشان آن گروه حماسی بود که در سایه استبداد تیرباران شدند. «سرگذشت شمشیر» نیز به پاسداشت دومین گروه افسران اعدامی سروده شد؛ مردانی که در تاریک‌ترین روزهای خفقان، قامت ایستادگی در برابر ظلم افراشتند و جاودانه به نماد پایداری و آرمان‌خواهی در تاریخ بدل شدند.

رحمان هاتفی (حیدر مهرگان)، در مقاله‌ای ماندگار با عنوان «دیدار با آرش»، عمق پیام سیاسی و آرمانی منظومهٔ «آرش کمانگیر» را واکاوی کرد و از آن به‌عنوان تصویری درخشان از روحیهٔ ایثار و امید یک ملت یاد کرد. هاتفی نشان داد که چگونه کسرایی توانسته است مفاهیم پیچیدهٔ سیاسی و اجتماعی را در قالب شعری ناب و ماندگار ارائه دهد، شعری که نه‌صرفاً برای زمانه‌ای خاص، بلکه برای نسل‌های آینده سروده شده است.

سیاوش کسرایی پس از انقلاب و در دوران علنی شدن حزب تودهٔ ایران، با شور و اشتیاقی بی‌پایان به صفوف مبارزه پیوست. او که از زمرهٔ روشنفکران و هنرمندان پیشرو زمان خود بود، بی‌پروا از آوازه و افتخارات فردی، دل به میدان عمل سپرد. مطبوعات حزبی در آن روزها لبریز از سروده‌های او شد؛ سروده‌هایی که ذوق‌زدگی او از آرمان آزادی و شور انقلاب را منعکس می‌کرد. کسرایی با باور به رسالت تاریخی خویش، آنچه را در توان داشت بی‌دریغ در طبق اخلاص نهاد و به استقبال از آرمان‌های نو و نسل‌های برخاسته از انقلاب شتافت. خود گفته بود که «سیاهی از تن شعرش کَند» و «با هرچه شعله در جان داشت» به پیشواز فردا رفت، گاه چنان مشتاق که خطاها و لغزش‌ها را نیز در مسیرش از نظر دور می‌داشت.

او از جنس کسانی نبود که تنها در پیوند با افتخارات و پیروزی‌ها از نام خود یاد کنند، اما در برابر شکست‌ها و تلاطم‌های تاریخی، گوشهٔ عافیت گیرند. کسرایی نه‌تنها به درستی آنچه می‌اندیشید و عمل می‌کرد ایمان داشت، بلکه به‌اندازه‌ای شجاعت و صداقت در وجودش موج می‌زد که نام و امضایش را بی‌هیچ هراسی پای تصمیماتش بنهد. او هنرمندی بود که همواره با خود و مردمش صادق بود و آرمان‌هایش را با تمام وجود زندگی می‌کرد، هرچند این صداقت گاه هزینه‌های سنگینی برایش به‌همراه آورد.

شعر کسرایی به فراتر از هنری محدود راه یافت و بدل به پژواک خاطره‌هایی شد که زمان توان حذف آن‌ها را ندارد. او صدای راستین مردمانی بود که هرچند زخم شکست بر پیکر داشتند، اما رهایی و عدالت را همواره در افق آرزوهای خود می‌جستند. کسرایی با زبانی فاخر و بیانی ژرف، گواهی داد که هیچ آرمانی با اندوه شکست از میان نمی‌رود؛ بلکه در ادبیات، تاریخ، و قلب یک ملت به حیات خود ادامه می‌دهد.

سیاوش کسرایی تنها یک شاعر نبود، بلکه صدای یک ملت، پژواک آرمان‌های رهایی و عدالت، و راوی رنج‌ها و امیدهای زمانهٔ خود بود. او با کلامش شعله‌ای در تاریکی افروخت و با اشعارش، مسیر تاریخ را به نور آگاهی و تعهد روشنی بخشید.کسرایی از رنج‌ها نوشت، اما تسلیم یأس نشد؛ از آرمان‌ها گفت، اما آن‌ها را به اسطوره‌های دوردست محدود نکرد. او شعر را نه برای زیبایی صرف، بلکه برای بیداری، مقاومت، و پایداری سرود.

امروز، در سالروز درگذشت او، نام و یادش همچنان در جان و دل دوستداران آزادی، در کلمات ماندگارش، و در آرمان‌هایی که هرگز از یاد نمی‌روند، زنده است. سیاوش کسرایی نمرده است؛ او در شعرش، در تاریخش، و در قلب‌هایی که هنوز به فردایی روشن‌تر امید دارند، زندگی می‌کند.

یادش گرامی و راهش پررهرو باد.

 




بیستم مهرماه روز بزرگداشت حافظ

کس چو حافظ نگشود از رُخِ اندیشه نقاب
تـا سرِ زُلـفِ سخـن را بــه قلـم شانـه زدنــد

بیستم مهرماه روز بزرگداشت خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی است. دربارهٔ حافظ و غزل‌های زمان گریز و زمان ناپذیرش بسیار گفته و نوشته‌اند. شاعر همهٔ دوران‌ها که سه بُعد شعر، اندیشه و هنر را در ابعادی جدایی‌ناپذیر، در زیباترین شکل و پرنغزترین محتوا، در کلامی به‌غایت موسیقیایی تجلی بخشیده است. کمتر شاعری در دنیا وجود دارد که بین هم‌وطنان و هم‌زبانان خود به‌اندازهٔ حافظ مشهور و محبوب باشد. رمزو راز این‌همه شهرت و محبوبیت او، در همدلی با قلب و روح بشر، آشنائیش با دردهای انسانی، در امیدی که با شعر خود در دل‌ها می‌دمد، و هجوم جان‌های عاشق یا اندوه‌زده، به اشعار و اندیشه‌های متعالی اوست.

هوشنگ ابتهاج، «سایه»، در کتاب «حافظ به سعی سایه» مقدمه‌ای نوشته است طولانی و فوق‌العاده جالب و ارزنده. اجازه دهید با هم در اینجا و به مناسبت بزرگداشت حافظ این غزلسرای همهٔ دوران‌ها و رهرو صادق او، غزلسرای بزرگ معاصر هوشنگ ابتهاج، بخشی از این مقدمهٔ زیبا را با هم مرور کنیم.

از صورتِ شعر حافظ سخن‌ها می‌توان گفت، و بسیار گفته‌اند. امّا همین که به معنی رو می‌کنی، آن شیرین‌کار به طنّازی می‌گریزد و از گوشه‌ای دیگر چشم و ابرو می‌نماید. گویی در پشتِ گوش تو زمزمه می‌کند و تا برمی‌گردی، آوازش از عرش می‌آید. زبانش آن چنان ساده و آشناست که انگار ترانه‌اش را از عهد گهواره شنیده‌ای و آن چنان با رمز و معمّا می‌گوید که پنداری پیامی‌ست که از کهکشان‌های دور می‌رسد.

این آشنارویی و گریزرنگی به دو واسطه است: صورت و معنی شعر او. و این هر دو، به‌گونه‌ای اعجاب‌انگیز همدست و همداستانند. لفظ چون رنگین‌کمانی‌ست که به هر نظر از رنگی به رنگی می‌غلتد. و مضمون همچون امواج ناقوسی‌ست که در بازگشت از هر زاویه طنینی دیگر دارد.

ایهامی که صفت شاخص شعر حافظ است، تراویده از پریخانۀ پُرنقشِ هزار آئینۀ ضمیر اوست که بر طیف اسرارآمیز زبانش عکس می‌اندازد. یگانگی تفکیک‌ناپذیر صورت و معنی چون جان و تنِ زنده.

این ماییم که می‌خواهیم او را زمینی یا آسمانی ببینیم. شعر او چون دوردستِ افق بوسه‌گاهِ آسمان و زمین است. آسمانی‌ست، زیرا آنچه از خوبی و پاکی و عدل و امن می‌جوید درین تیره‌خاکدان نمی‌یابد. و زمینی است، زیرا آنچه از ناز و نوش و نوا می‌خواهد در همین سایۀ بید لبِ کشت فراهم است. پس، اشاره‌اش به دورگاه آسمان است و چشم و دلش در زمین می‌گردد.

هوشمندی‌ست تشنۀ دانستن رازِ دَهر و معمّای وجود. نگران سرنوشت انسان و آزرده از رنج و ستمی که به‌ناروا بر فرزندِ آدم می‌رود.
فرزانه‌ای‌ست که پیوسته در طلبِ حقیقت است، امّا پابستۀ هیچ حقیقت قراردادی نیست. پرسنده‌ای‌ست ناخرسند، چون و چرای او پاسخی نمی‌یابد. یکی از عقل می‌لافد، یکی طامات می‌بافد … برهان علم و عقل را دلش نمی‌پذیرد. و توجیه ملل و نحل را عقلش نمی‌پسندد. احکام و آراء و اصول و فصول را در بوتۀ دل و جان خویش می‌گدازد و حاصل این جذب و ذوب آیینی‌ست که خود آن را، بی‌اندیشه از سرزنش مدعیان، شیوۀ مستی و رندی می‌نامد.

رند آزاده‌ای که از یک سو دنیا را دَنی می‌داند و از نیرنگ این پیرِ بی‌بنیادِ فرهادکُش فریاد برمی‌دارد، و از سویی نسیمِ حیات از پیاله می‌جوید و چشم و دلش در پی مطرب و ساقی و گل است و نَبید.

رند راه‌نشینی که با فقرِ ظاهر، گنجینه‌دار محبّت و هم‌پیمانۀ ساکنان حرمِ ستر و عفافِ ملکوت است. رندی که همرازِ جام جهان‌نما و ناظر خلقت آدم است. می‌گوید: دیدم که ملایک گِلِ آدم بسرشتند و به پیمانه زدند… این همان لاف اناالحق نیست؟
رند عالم‌سوزی که ز هرچه رنگِ تعلق پذیرد آزاد است امّا به دو چیز سخت دلبسته است: عشق و شعر. عشقی که طفیلِ هستی آنند آدمیّ و پری و شعری که قدیسانش در عرش از بر می‌کنند.

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ           بــه قرآنــی کــه انـدر سینــه داری

این سوگندی عظیم است. آنکه به‌گواهی دیوانش، از رودکی تا معاصران خود همه را دیده و سنجیده، و اشتغالِ او محافظتِ درسِ قرآن و تحصیلِ فنونِ ادب و تجسّسِ دواوین عرب بوده، به علم و یقین چنین زبان به دعوی برگشاده است. با این‌همه، به جمع اشتاتِ غزلیات نپرداخت و به تدوین و اثبات مشغول نشد. چرا؟ به عذرِ ناراستیِ روزگار و غدر اهلِ عصر؟ یا باورداشتِ این که حاصلِ کارگهِ کون و مکان این همه نیست؟

او باور داشت که هنر خود عیان شود. و می‌دانست که عروس سخنش به چنان جمال و کمالی آراسته است که از میان خیل خوبرویان جلوۀ ممتاز و متمایز خواهد داشت. امّا وقتی که شیفتگانِ ذوق و اندیشهٔ او با چند وجه از آن بدیع بی‌بدیل روزگار مواجه می‌شوند، چه بایدشان کرد؟

همین نکتۀ نازک و دقیقۀ دشوار است که جویندگان کلام اصیل خواجه را به تردید و دودلی دچار می‌کند که دل به عشوۀ که دهیم اختیار چیست؟

بدون شک، دیوان حافظ گنجینه‌ای است بی‌همتا؛ گنجینه‌ای که ثمرۀ اندیشه‌ای والا و تأملات و تفکرات شاعری بزرگ و هنرمندی گرانمایه است. ما هم همراه با همۀ هموطنان و پارسی‌زبانان دیگر کشورها، این روز بزرگ را گرامی می‌داریم و آن را به همۀ مریدان، علاقمندان، و دوستداران خواجه حافظ شیرازی تبریک می‌گوئیم.

حافظ- تسنیم
https://www.tasnimnews.com/fa/news/1403/07/20/3175284/%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86




هشتم مهرماه روز بزرگداشت مولوی

 

با عشـق روان شـد از عدم مرکـبِ ما         روشن زِ شراب وصل دائم شبِ ما
زان می‌که حرام نیست در مذهبِ ما         تا صبـح عدم خشـک نیابـی لبِ ما

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، عارف و شاعر بزرگ قرن هفتم هجری ـ قمری، عارف و شاعری ایرانی با شهرت جهانی که آثار و اندیشه‌هایش جهانی را به شگفتی وا داشته است، در هشتم مهرماه سال ۵۸۶ شمسی، برابر با ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری، در شهر بلخ متولد شد و نیاکانش همه از مردم خراسان بودند.

یونسکو سال ۲۰۰۷ را سال مولوی نامید، و از آن پس است که در تقویم رسمی کشور ایران روز هشتم مهرماه به‌عنوان «روز بزرگداشت مولوی» ثبت شده است. روز بزرگداشت مولوی روز بزرگداشت فرهنگ و ادب پارسی است. شناخت و معرفی هرچه بیشتر مولانا، شاعری ایرانی با شهرت جهانی، که آثار و اندیشه‌هایش هنوز چنان که باید و شاید در ایران شناخته نشده‌اند.

او را بزرگترین عارف همۀ زمان‌ها نامیده‌اند و یکی از شگفتی‌های تبار انسانی است. معرفی این آتشِ افروخته و توصیف این دریای ناپیداکرانه، کاری است دشوار. امّا برای آشنائی با او همین‌قدر می‌شود گفت که در زمان خود به «خداوندگار» و «مولانا» شهرت داشت. پدرش بهاءالدین ولد، که «سلطان‌العلما» نامیده می‌شد، چون صاحب منبر و سخنش شیرین و کلامش دلنشین بود، در بین تودۀ مردم محبوبیتی به‌سزا داشت.

در سال ۶۱۷ هجری قمری، بهاء‌الدین ولد به‌قصد زیارت خانۀ خدا از بلخ بیرون آمد، که فرزند ۱۳ ساله‌اش «جلال‌الدین محمد» نیز همراه وی بود. مولانا و پدرش سر راه خود در نیشابور از عارف بزرگ زمان «شیخ فریدالدین عطار» دیدار کردند. شیخ عطار با دیدن جلال‌الدین یکی از کتاب‌های خود را به او هدیه کرد و گفت: «نه زود باشد که این جوان آتش در جانِ سوختگان عالم اندازد».

روزگار آشفته بود، آتش فتنۀ تاتار روز به روز شعله‌ورتر می‌شد و می‌رفت تا تمام خراسان و زادگاهِ جلال‌الدین را نیز بسوزاند. لذا سلطان ولد به آسیای صغیر رفت و در آنجا مقیم شد.

جلال‌الدین در ۱۸ سالگی با گوهرخاتون، دختر خواجه لالای سمرقندی، ازدواج کرد و حاصل این ازدواج دو پسر و یک دختر بود. سلطان‌العلما در سال ۶۲۸ ه.ق. در گذشت و جلال‌الدین، که جوانی ۲۴ ساله‌ بود، بنا به وصیّت پدر دنبالۀ کار او را گرفت و به تربیت و ارشاد مریدان پرداخت.

سال بعد که «سید برهان‌الدین محقق ترمذی» به آسیای صغیر آمد، جلال‌الدین محمد از تعالیم و ارشاد او بسیار بهره برد و با چند دوره «چلّه‌نشینی» به ریاضت و تزکیۀ نفس پرداخت، تا این‌که در امور «باطنی» و در راه طریقت به درجات کمال رسید.

پس از مرگ محقق ترمذی، نزدیک پنج سال، از ۶۳۸ تا ۶۴۲ ه.ق.، به تدریس و تربیت مریدان پرداخت و چنان‌که نوشته‌اند گاه حلقۀ درس او از چهارصد نفر تجاوز می‌کرد. مولانا در دنیای آن روز اسلامی به‌عنوان پیشوای دینی و ستونِ شریعت محمدی شهرت یافت.

امّا تولد دوبارهٔ مولانا لحظه‌ای بود که با «شمس تبریزی» آشنا شد. شمس‌الدین محمد بن علی بن ملک داد، از مردم تبریز و شوریده‌ای از شوریدگان عالم بود که خشت زیر سر و پای بر تارک هفت اختر داشت. مولانا دربارهٔ او گفته است: «شمس تبریز، تو را عشق شناسد، نه خِرَد».

اگر مولانا تولّد دوبارۀ خود را به شمس مدیون است، آن رِندِ عالم‌سوز تبریزی نیز شهرت خود را مدیون جلال‌الدین است؛ هرچند وارستگانی مانند شمس در بندِ نام و ننگ نبودند.

نــا‌م حــا‌فــظ رقــم نیــک پـذ‌یــر‌فــت ولـــی           پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

مردم قونیه شمس را ساحر و جادوگر می‌دانستند، زیرا سجّاده‌نشین با وقار آنان را بازیچۀ کودکانِ کوچه کرده و او را به رقص و پایکوبی واداشته بود. لذا آن خورشید معرفت که جان خود را در خطر می‌دید، به دمشق پناه برد و در حالی که وجود مولانا پر از خواهش ماندنِ شمس بود، او رفت و مولانا را به درد هجران مبتلا کرد. از آن پس، صفحۀ سپید دل مولانا همچون طوماری به‌درازای ابد در آمد که سر تا پای آن نوشته شده بود: تو مَرو!

روشنی خانه تویی، خانه بِمَگذار و مَرو           جان و دلم را به غم و غصّه بِمَسپار و مَرو

و در جایی دیگر می‌گوید:

دیگرانت عشق می‌دانند و من سلطانِ عشق         ای تو بالاتر ز وهمِ این و آن، بی من مَرو

و در این غزل پُرسوز و گُداز ادامه می‌دهد:

گر رود دیده و عقل و خِرَد و جان، تو مَرو           که مرا دیدن تـو بهتــر ازیشــا‌ن، تــو مــرو
آفتاب و فلـک انـد‌ر کَــنَــفِ سـا‌یـۀ توسـت           گر رود این فلک و اختر تـا‌بـا‌ن، تــو مَــرو
که بُوَد ذرّه که گویـد: تو مَـر‌و، ‌ای خـو‌رشید          که بُوَد بنده که گوید به تو سلطان، تو مَـرو
لیـک تـو آب حیـا‌تـی، همـه خلـقـا‌ن ماهـی          از کمال کَرَم و رحمت و احسـان، تو مَـرو
هســت طــو‌مــا‌رِ دلِ مــن بـــه درازای ابــد          بَر نوشته ز سرش تا سوی پایـان، تـو مَـرو

شمس پس از ۱۵ ماه اقامت در دمشق، به‌همراه «سلطان ولد» پسر مولانا و بیست تن از یاران او به قونیه بازگشت، امّا بار دیگر با جهل و تعّصب عوام روبرو شد و ناگزیر در سال ۶۴۵ ه.ق. از دیده‌ها غایب گردید و از آن تاریخ کس ندانست که او به کجا رفت و عاقبت چگونه و در کجا روزگار خود را به پایان برد. مولانا همواره منتظر بازگشت او بود. می‌گویند در صحن مدرسه راه می‌رفت و می‌خواند:

که گــفــت که آن زنــد‌ۀ جاویــد بمُــر‌د           کــه گـفــت کــه آفـتـــا‌ب امّـیـــد بـمُــر‌د
آن دشمــنِ خورشیــد بــر‌آ‌مــد بـر بــا‌م           دو چشم ببست و گفت، خورشید بمُرد

مولانا وقتی پس از جست‌وجوی فراوان نتوانست نشانی از معشوق خود بیابد، سر به شیدایی برآورد که انبوه غزلیات دیوان شمس یا «دیوان کبیر» حاصل این شیدایی است.

عاقبت مولانا شمس را در وجود خویش بازیافت و خود شمسی دیگر شد و به نورافشانی پرداخت و به سرودن مثنوی روی آورد.

در دیوان شمس غزلی آمده که به احتمال زیاد ماحصل گفت‌وگوی شمس و مولوی است:

مُرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم           دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

مولوی در ابتدای این غزل راز جاودانگی خود را با صراحت بیان می‌دارد و می‌گوید که قبلاً مُرده بودم، امّا اکنون زنده شده‌ام، گریه بودم، ولی حال خنده شده‌ام. و این تعبیر خنده شدن بسیار پُرنغز است. مولوی از کسانی بود که مطلقاً غم را نمی‌شناخت و صریحاٌ می‌گفت:

باده غمگینان خورند و ما ز می‌خوشدل‌تریـم           رو بـه محبـو‌سـا‌ن غـم ده ساقیا افیـو‌ن خویـش
خونِ ما بر غم حرام و خون غم بر مـا حـلال          هر غمی کو گِردِ ما گردید شد در خون خویـش

در عرفان عاشقانۀ مولانا، برخلاف عرفانِ خائفانۀ غزالی، غم جایی ندارد. از این رو، مولوی یک غزالی عاشق است و غزالی یک مولوی بی‌عشق.

مولانا از پرگویی بیزار بود. رباب می‌نواخت و عاشق موسیقی بود. خورشید را دوست داشت و به یاد شمس تبریزی می‌افتاد. از میان شاعران به عطار و سنائی اعتقاد داشت. به زبان‌های عربی، ترکی و یونانی آشنایی داشت. دلبستهٔ سماع بود و آن را «نماز عشّاق» می‌خواند. طریقت او، «طریقت عشق» است. اهل بسط بود، اندوه و ریاضت و چلّه‌نشینی را قبول نداشت. مکتب عرفانی او، مکتب عرفانی اصیل ایرانی است (مکتب خراسان) که با شور و نشاط و سرزندگی همراه است و در آن سررشتۀ فرهنگ کهن هند و ایرانی را می‌توان یافت.

مولانا به‌جز دیوان شمس کتابی دارد به نام «فیه مافیه»، که مرحوم استاد فروزانفر آن را تصحیح کرده است. و کتاب دیگری به نام «مجالس سبعه»، که عبارت از هفت مجلس سخنرانی و یا هفت جلسهٔ درس او است. امّا بزرگترین اثر عرفانی مولانا، که از زمان او تا به امروز و شاید تا همیشه برای همۀ سالکان طریق و عارفان مانند یک کتابِ درسی و یک سرمشق عرفانی است، مثنوی است. مثنوی مولوی در شش دفتر تنظیم شده و دارای ۲۵۶۸۵ بیت است.

مولانا مثنوی را به‌خواهش خلیفۀ خود «حسام‌الدین چلپی» در سال ۶۶۱ با نی‌نامه آغاز کرد و در سال ۶۶۸ ه.ق. به پایان رسانید. اشعار مثنوی را مولانا می‌گفت و حسام‌الدین می‌نوشت، و بعد از حک و اصلاح، حسام‌الدین آن را با صوتِ خوشِ خود می‌خواند و به مجلس و مریدان مولانا گرمی و صفا می‌بخشید.

جلال‌الدین محمد، چهارسال آخر عمر خود را در خلوت و خاموشی گذرانید و یاران خود را تنها در مجالس سماع ملاقات می‌کرد، و این سماع تا آخرین روزهای زندگی او ادامه داشت.

آخرین شب، مولانا در تبی سوزان می‌سوخت، امّا بیم مرگ در چهرۀ او دیده نمی‌شد. غزل می‌خواند. شادمان بود و یاران را از غم خوردن باز می‌داشت. به فرزندش سلطان ولد، که یک لحظه از او جدا نمی‌شد، گفت:

رو سر بنــه بــه بالیــن، تنها مــر‌ا رهــا کــن           تــر‌کِ مــنِ خــر‌ابِ شبگــر‌دِ مبـتــلا کــن
در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم           با دست اشارتم کرد که: عزم سوی ما کن

باری، این آخرین غزل مولاناست. جلال‌الدین محمد، روز یکشنبه پنجم جمادی‌الاخر سال ۶۷۲ هجری ـ قمری، هنگام غروب آفتاب به گلستان گل‌افشانِ وصال دوست رسید. جسمش را انبوه مشتاقان و عاشقان، که از همۀ مذاهب و ادیان فراهم شده بودند، همراه سماع به خاک «قونیه» سپردند و برایش «قبه‌الخضرا» به‌پا کردند.

ذرات پرفروغ جانش میان همۀ عاشقان عالم تقسیم شد، و امروز هر خونی که می‌جوشد، از شعر او رنگ می‌گیرد، و هر روحی که در آسمان مثنوی به‌پرواز درمی‌آید، «جان مایه‌اش» آن ذره‌ای است که در روانش روان شده و او را به «روان مولانا» پیوند داده است.

اریک فروم، روانشناس بزرگ معاصر، در مورد مولانا می‌گوید:

مولانا، عارف، شاعر، سماع‌بارۀ مجذوب، یکی از عاشقان بزرگ حیات بود و این عشق به زندگی بر همۀ سطور اشعار و اعمال او پرتو افکنده است.

مولانا فقط یک شاعر، عارف یا بنیانگذار یک فرقهٔ روحانی نبود، بلکه در باب طبیعت بشر، صاحبِ نظر و بصیرتی ژرف و شگرف بود. در بابِ غرایز، برتری خود بر غرایز، ماهیتِ نفس، خودآگاهی و خودآگاهی عمومی و آفاقی ، سخنانی بلند دارد. در همۀ این حوزه‌ها مولانا مطالبی را مطرح کرده است که برای آنان که در ماهیت بشر تفکّر می‌کنند، حائز کمال اهمیت است.




روز بزرگداشت استاد شهریار و شعر و ادب فارسی

شرط هواداری ما شیدائی و شوریدگیست
گر یار ما خواهی شدن شوریده و شیدا بیا
در کار ما پروائی از طعن بداندیشـان مکن
پروانـه گو در محفـل این شمع بی‌پـروا بیا

۲۷ شهریورماه سال ۱۳۶۷، روز در گذشت محمدحسین شهریار شاعر نامدار معاصر است. شاعری اهل آذربایجان که به زبان‌های ترکی آذربایجانی و فارسی اشعار بسیار دلنشینی سروده است.

محمدحسین بهجت تبریزی متولد سال ۱۲۸۵شمسی در تبریز است که بعدها برای خود در کسوت شاعری تخلص «شهریار» را انتخاب کرد. شهریار پس از پایان دوران سیکل (راهنمایی) در تبریز، در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز عازم تهران شد و تا سال ۱۳۰۳ در مدرسهٔ دارالفنون و پس از آن در رشته پزشکی ادامهٔ تحصیل داد. شش ماهی بیش نمانده بود تا مدرک دکترای خود را دریافت کند که به‌علت شکست در عشق دختری به نام «ثریا»، که با هم قرار ازدواج هم گذاشته بودند، و دیگر پیش آمدها، ترک تحصیل کرد.

در تابستان سالی که شهریار جهت دیدار بستگان خویش به زادگاهش در تبریز رفته بود، متوجه می‌شود که دختر به ازدواج جوان دیگری درآمده است. این مسأله آن‌چنان ضربه‌ای به روح حساس و زودرنج وی وارد می‌کند که به‌یکباره درس و دانشکده را کنار می‌گذارد و راهی سرنوشت دیگری می‌شود. هرچند شهریار پزشک نشد، امّا در عوض، عشق این دختر آن‌چنان آتشی به خرمن هستی این جوان تبریزی زد که در کوتاه‌ترین مدت وی را به یکی از پرآوازه‌ترین شاعران ایران بدل ساخت، طوری که تا فرهنگ و زبان ایرانی پابرجاست، نام و آوازهٔ شهریار هم جاودانه خواهد ماند.

غزل شورانگیز «گوهر فروش»،* که در دنبالهٔ همین مطلب ملاحظه خواهید کرد، هنگامی سروده شده که معشوقهٔ بدعهد، در حالی که مادر طفلی است، به‌طور اتفاقی شهریار را در غروب سیزده بدری در میعادگاه همیشگی سابق‌شان می‌بیند و به او می‌گوید که حاضرم به پیش تو برگردم که شهریار پاسخ رد می‌دهد.

شهریار پس از ترک تحصیل وارد خدمات دولتی شد. ابتدا در ادارهٔ ثبت اسناد و املاک کار می‌کرد، امّا بعداً وارد شهرداری تهران شد و در سال ۱۳۱۵ به استخدام بانک کشاورزی درآمد. در مرداد ۱۳۳۲، به تبریز منتقل شد و تا زمان بازنشستگی در همان‌جا بود. دانشگاه تبریز شهریار را یکی از پاسداران شعر و ادب میهن خواند و عنوان دکترای افتخاری دانشکدهٔ ادبیات تبریز را نیز به وی اعطا کرد. او در تبریز با یکی از بستگان خود به‌نام «عزیزه عبدخالقی» ازدواج کرد که حاصل این ازدواج سه فرزند ـــ دو دختر و یک پسر است.

شهریار در ابتدا «بهجت» تخلص می‌کرد، ولی می‌خواست برای اشعارش تخلص دیگری برگزیند. از دیوان حافظ فالی گرفت و حافظ چنین پاسخش داد:

که چرخ، سکّۀ دولت به نام شهریاران زد رَوَم به شهر خود و شهریار خود باشم

شاعر ما هم با «بهجت» خداحافظی و نام «شهریار» را برگزید. نخستین مجموعۀ شعری وی در سال ۱۳۱۰ با مقدمه‌ای از استاد بهار و استاد سعید نفیسی انتشار یافت. با مثنوی «روح پروانه» که از آثار منظوم دورۀ جوانی شهریار است، آوازهٔ شیرین‌زبانی او در زبان فارسی بالا گرفت و به‌مرور زمان شهرت به‌سزایی یافت. تا سال ۱۳۳۰ به همت تنی چند از دوستان وفادار به او، متجاوز از پانزده هزار بیت از اشعار او، از قصیده و غزل، و مثنوی و قطعه، منتشر شد که تا به‌حال چندین بار تجدید چاپ شده است. شهریار سروده‌هایی نیز به زبان‌های عربی، فرانسه و ترکی دارد، که مشهورترین آن به زبان آذری قطعهٔ بسیار زیبا و معروف «حیدر بابا سلام» است که تا کنون چندین بار تجدید چاپ شده و بیشتر افراد با ذوق آن را از حفظ دارند.

شهریار در سرودن انواع و اقسام شعر، غزل، قصیده، مثنوی، قطعه، و رباعی استاد است. پاره‌ای از این سروده‌ها جزو شاهکارهای فناناپذیر ادبیات معاصر ایران است. او که استاد غزل است، در ابتدا که عاشق بود و شور و حالی داشت، و حتی تا مدتی پس از آن نیز که در غم از دست رفته می‌سوخت، غزل عاشقانه می‌سرود. پاره‌ای از این سروده‌ها مشتاقان فراوانی دارد که یادگار این دوران است. این عشق مجاز، که در قصیدۀ «زفاف شاعر» که شب عروسی معشوقه هم هست، با یک قوس صعودی اوج گرفته و به عشقی عرفانی و الهی تبدیل می‌شود. از آن پس است که غزل‌هایش به‌شیوۀ مولانا عرفانی است. او در این راه حتی خواهش صمیمی‌‌‌ترین دوستان را که از او غزل عاشقانه می‌خواستند، برآورده نکرد (مراجعه شود به غزل «اخگر نهفته» شاعر).

شهریار عاشقی واقعی بود. عاشق موسیقی، آواز، مجذوب کمال‌الملک نقاش، مجذوب دوست صمیمی خودش صبا، نام‌آورترین ویولونیست ایرانی؛ و این‌که او هم همچون ایرج‌میرزا آواز قمرالملوک وزیری را دیوانه وار دوست می‌داشت. این عشق را از شعر شهریار به نام «قمر اینجاست»،که در حضور قمر و مرگ ایرج‌میرزا ساخته است، در می‌یابیم.

از کـوری چشـم فلک امشـب قمــر اینجـاســـت          آری قمـر امشب بـه خـدا تـا سحــر اینجاسـت

آهستـــه بـه گـــوش فلــک از بــنــده بـگـوئـیـــد          چشمت ندود این‌همه یک شب قمر اینجاسـت

آری قمـــر آن قمــری خوشــخـــوان طبــیعـــت           آن نغمــه‌ ســـرا بــلبــل بــاغ هنــر اینـجـاســت

شمعی که به سویـش مـن جانسوختــه از شــوق           پـروانـه صفـت باز کنـم بـال و پــر اینجـاســت

تنهــا نــه مــن از شــوق ســر از پــا نـشنــاســم           یک دسته چو من عاشق بی‌پا و سر اینجاسـت

هــر نــالــه کــه داری بکــن‌ای عــاشــق شیـ‌ــدا           جائی که کنـد نالــه‌ی عاشــق اثــر اینجــاســت

مـهــمــان عــزیــزی کــه پـــی دیـــدن رویــــش           همسایه همـه سرکشــد از بـام و در اینجاسـت

سـاز خــوش و آواز خــوش و بــاده‌ی دلکـ‌ـــش           آی بیخبر آخر چـه نشستــی، خبــر اینجاســت

ای عــاشـــق روی قمـــر‌ ای ایـــرج نــاکـــــــام           بـرخیــز که بــاز آن بــت بیــداد گر اینجاســت

آن زلف که چون هالـه بـه رخســار قمــر بـــــود           بـازآمــده چــون فتنــه‌ی دور قمــر اینجــاست

ای کــاش سحــر نــایــد و خورشیـــد نــزایـــ‌ـد            کامشب قمر این‌جا قمر این‌جا قمر اینجاست

شهریار به تمامی هنرها، به‌ویژه شعر، موسیقی و خوشنویسی علاقه داشت. او نسخ، نستعلیق و خط تحریری را خوب می‌نوشت. در جوانی، سه‌تار را به نیکویی تمام می‌نواخت، ولی پس از مدتی، در پی تحولاتی درونی، برای همیشه آن را کنار گذاشت.

او در سال ۱۳۲۵ همراه با بسیاری از بزرگان شعر و ادبیات فارسی در کنگرهٔ بزرگ شعرا و نویسندگان ایران، که به همتِ انجمن فرهنگی ایران و شوروی برگزار شد، شرکت داشت. تعدادی از بزرگان ادب فارسی که در این کنگره حضور یافتند، عبارت بودند از، ملک‌الشعرای بهار، صادق هدایت، نیمایوشیج، پورداود، دکتر لطفعلی صورتگر، استاد علامه علی‌اکبر دهخدا، رعدی آذرخشی، جلال همایی، حبیب یغمایی، شهریار، احسان طبری، علی اصغر حکمت، رهی معیری، پژمان بختیاری، دکتر مهدی حمیدی شیرازی، فریدون توللی، سعید نفیسی، دکتر خانلری، استاد فروزانفر، محمدعلی افراشته، بزرگ علوی، و ده‌ها شاعر و نویسنده دیگر (اسامی از کتاب «یادمانده‌ها»ی نصرت‌الله نوح).

شهریار در سال‌های آخر عمر در تبریز زندگی می‌کرد. سر انجام در ۲۷ شهریورماه سال ۱۳۶۷ در بیمارستان مهر تهران بدرود حیات گفت. جنازه‌اش را بنا بر وصیت خودش به زادگاهش برده و در مقبره‌الشعرای شهر به خاک سپردند، که مدفن بسیاری از شعرا و نویسندگان است.

هوشنگ ابتهاج (سایه)، در کتاب «پیر پرنیان‌اندیش» وقتی دربارۀ آخرین دیدارش با شهریار می‌گوید، در پایان اشاره‌ای به مرگ شهریار و حال و روز خودش با این خبر دارد. او می‌گوید:

چند وقت پیش، صبح، آلما خوابیده بود تلویزیون داشت تصویر شهریار را نشون می‌داد؛ آخرین لحظۀ زندگی شهریار که بعد یه چشمش می‌ره و می‌میره. من زدم به گریه، اول خاموشانه و بعد متوجه شدم با صدای بلند دارم هق هق می‌کنم. آلما نگران از خواب پا شد و اومد کنار من و گفت:چیه؟ من فقط تونستم با دست نشون بدم که ببین… هنوز هم یک چنین رابطۀ عاطفی عمیقی با شهریار دارم.

روز در گذشت شهریار در کشور ما ایران، روز بزرگداشت شعر و ادب فارسی نامگذاری شده است.

یادش گرامی

***

«گوهر فروش»

يار و همسر نگرفتـم که گــرو بــود ســـرم             تو شدي مادر و من با همــه پــيری پســرم
تو جگر گوشه هم از شير بريـدی و هنــوز             من بيچاره همـان عاشــق خونيــن جگــرم
خون دل ميخورم و چشم نظر بـازم جــام             جرمم اين است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نرانـدم بــه جوانــی هوســی             هوس عشق و جوانيـست بـه پيرانــه ســرم
پدرت گوهر خود تا به رز و سيم فروخت             پــدر عشــق بســوزد کـــه در آمـــد پـــدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانـی و هنــر              عجبا هيچ نيــرزيــد کــه بــی سيــم و زرم
هنـرم کــاش گــره بنــد زر و سيــمم بــود              که بـه بــازار تــو کــاری نگشــود از هنــرم
سيزده را همه عالم به در امـروز از شهـــر             من خود آن سيزدهم کز همه عالم بــه درم
تا به ديوار و درش تازه کنم عهــد قديـــم              گاهی از کوچـه معشوقــه خود مـی گــذرم
تـو از آن دگـری رو کـه مـرا يـاد تــو بــس              خود تو داني که من از کان جهانـی دگــرم
از شکار دگران چشـم و دلــی دارم سيـــر              شيــرم و جــوی شغــالان نبــود آبـخــورم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت              شهــريــارا چـکنــم لـعلــم و والا گـهــــرم




به‌مناسبت چهارم شهریور سالگرد فوت شاعر برجستهٔ معاصر، مهدی اخوان ثالث (م. امید)

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستینِ سردِ نمناکش
باغِ بی برگی
روز و شب تنهاست 
با سکوتِ پاکِ غمناکش

چهارم شهریور سالگرد درگذشت مهدی اخوان ثالث است. او در سال ۱۳۰۷ در شهر مشهد به دنیا آمد و در سن ۶۲ سالگی در تهران درگذشت و بنا بر وصیت خودش، او را در شهر طوس و در جوار آرامگاه ابولقاسم فردوسی به خاک سپردند. اخوان شاعری است برجسته که شعرهای ماندگارش یاد و نامش را همیشه زنده نگه خواهند داشت.

مهدی اخوان ثالث که به «م. امید» نیز معروف است یکی از شاعران نوپرداز معاصر است که هم در سبک کهن و هم در سبک نیمایی اشعاری بسیار دلنشین و پراحساس دارد. او از طبع و قریحه‌ای توانا برخوردار بود که با بهره‌گیری از فرهنگ ایران زمین و ادبیات فارسی و آمیزش واژه‌ها، ترکیبات تازه‌ای در شعر می‌آفرید. او در شعر کلاسیک فارسی توانمند بود، امّا بعد از آشنایی با نیمایوشیج بیشتر به شعر نو گروید و روی سبک نیمایی کار کرد.

هوشنگ ابتهاج (سایه)، در کتاب پیر پرنیان‌اندیش می‌گوید: «گاهی با قدرت خیلی فوق‌العاده روایت می‌کنه. اصلاً حیرت‌انگیزه؛ مثلاً در «میراث» یا بهتر از همه در «کتیبه». قدرت روایتش باور کردنی نیست. خیلی استادانه روایت می‌کنه و خیلی کار سختیه.»

اخوان یکی از شاعران سیاسی معاصر است که در آن زمان همانند بسیاری دیگر از شاعران و اندیشمندان به‌نام کشور به حزب تودۀ ایران پیوست. او در سال‌های ۱۳۲۹ و ۱۳۳۰ و در اوج مبارزات قهرمانانهٔ ملت ایران در پیکار ملی کردن نفت در سنگر حزب تودۀ ایران شدیداً فعال بود و سروده‌هایش نیز در آن دوران در روزنامۀ «جوانان دمکرات»، که یکی از ده‌ها نشریهٔ حزب تودۀ ایران بود، درج می‌شد. اندکی بعد از کودتای خائنانه ۲۸ مرداد، اخوان نیز به‌همراه بسیاری از شعرا و همفکران دیگرش، مانند سایه، کسرایی، شرف‌الدین خراسانی، و … به زندان افتادند. اخوان در طول فعالیت سیاسی چند بار به زندان افتاد، و یک بار هم به حومهٔ شهر کاشان تبعید شد.

اخوان پس از آزادی از زندان تمام تلاش خود را وقف معرفی نیما، آثار این شاعر بلندآوازۀ نوپرداز، شناخت شیوۀ نیمایی و شناساندن آن به ادب دوستان ایرانی کرد، و الحق در این زمینه سنگ تمام گذاشت. اغراق نخواهد بود اگر بگوییم اخوان تحولی در شعر نو پدید آورد و شعر نیمایی را به تکامل رساند.

اخوان بعد از کودتای ۲۸ مرداد و آزادی از زندان، به‌تدریج از افکار و عقاید پیشین خود فاصله گرفت و به‌مرور دچار نوعی دلسردی و نومیدی شده بود. تعدادی از اشعار او، به‌ویژه شعر فوق‌العاده محکم و زیبای «زمستان» او نشان از همین دوران دارد. هوشنگ ابتهاج در همان کتاب پیر پرنیان‌اندیش وقتی در مورد اخوان و شعر او صحبت می‌کند، ضمن ستایش از برخی اشعار او همچون «قاصدک» و «میراث»، و …، دربارۀ شعر «زمستان» او می‌گوید:

اون موقع جامعهٔ این شعر اخوان را نمی‌پذیرفت. یادمه همه ناراحت بودیم و با یه نوع تحقیر به اخوان نگاه می‌کردیم که وا داده، نومید شده، تسلیم شده. جنبۀ هنری شعر «زمستان» اون موقع اصلاً برای ما مطرح نشد. ضرب‌المثل وادادگی بود «زمستان». در صورتی که از لحاظ هنری «زمستان» شعر خیلی قوی‌ایه. جزو کارای خیلی خوب اخوانه و با کارهای خوب بعدی اخوان برابری می‌کنه و گاهی هم می‌چربه….

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است.
کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است …

استاد شفیعی کدکنی، در کتاب با چراغ و آینه، وقتی به اخوان می‌رسد از تناقض می‌گوید. خاستگاه این تناقض را هم همان «ارادۀ معطوف به آزادی» می‌داند که در کمون ذات انسان به ودیعت نهاده شده است. او معتقد است که خلاقیت هنری، چیزی جز ظهور گاه گاهِ این تناقض نیست. او دربارهٔ اخوان می‌گوید:

اخوان ثالث از این لحاظ هم، نمودار برجسته‌ای بود از یک هنرمند بزرگ که چندین تناقض را، تا آخر عمر، در خود حمل می‌کرد و خوشبختانه هیچ گاه نتوانست خود را از شرّ آنها نجات بخشد. در ارتباط با اکنون و گذشته ایران، که برای او تجزیه ناپذیر بودند، او همواره گرفتار نوعی تناقض بود. عشق و نفرت، یاحبّ و بغض توأمان او نسبت به “باغ بی برگی”، که رمزی است از ایران معاصر، انگیزه زیباترین خلّاقیت شعری اوست:

به عزای عاجلت، ‌ای بی‌نجابت باغ!
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد
هرچه هرجا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرتِ خاموشبارِ من
ـــ “پیوندها و باغ”

این تناقض، در حوزۀ الهیات هم به زیباترین وجهی در شعر او خود را نشان می‌دهد. در شعر بی‌مانند «نماز»:

مستم و دانم که هستم من
ای همه هستی ز تو آیا تو هم هستی؟
ـــ “نماز”

که در یک آن، به نفی و اثبات یک چیز می‌پردازد.

استاد کدکنی در همان‌جا می‌گوید:

دو خصوصیتِ برجسته، شعر اخوان ثالث را از دیگر شاعران معاصر جدا می‌کند: نخست زبان غنی و پرطنین او، و دیگر جنبۀ اجتماعی شعرش که تصویرهایی از زندگی و تاریخ معاصر دارد. شاعران دیگری هستند که شعرشان از نظرگاه‌های دیگر ارزش فراوان دارد، امّا از این دو نقطهٔ دید، بی هیچ گمان، شعر اخوان ثالث برجسته‌‌‌ترین نمونه است.

در یاد این هنرمند گران‌مایه و برای بزرگداشت چنین نگینی در ادبیات معاصر میهن ما، مطلب را با پیام احمد شاملو به‌مناسبت نخستین سالگرد درگذشت اخوان پایان می‌دهیم. اخوان شاعر همیشه زنده و ماندگار است.

باور نمی کنم که امروز سالگرد اخوانِ شاعر باشد، چون مرگ شاعر را باور نمی‌کنم، اگر شاعر بمیرد، شعر می‌میرد.

همچنان که مردن چراغ، به‌سادگی، مرگ نور است، پس اخوانِ شاعر درنگذشته است. چون او ـــ یک کلام ـــ درنگذشتنی است.

جانش را نفس به نفس مایه دست جاودانگی خود کرده، صدا به صدای ملّت خود افکنده، مشعلش گذرگاهی چهل ساله از معبر تاریخی ما را تا قرنها بعد چراغان کرده، به‌عبارتی: ماده‌ای ناپایدار به نیرویی پرتپش مبدل شده است.

ما همه در می‌گذریم. نه شکوه‌ای هست نه اعتراضی. امّا او داربست بلند نام و مفهوم ملّتی است که ماییم. پس به سوگش نمی‌نشینیم.

 گرد هم آمده‌ایم تا نام بلندش را که هم‌اکنون تداعی‌کننده بخش عمیقی از فرهنگ ما شده است، حرمت بگذاریم.

به او سلام می‌کنم. حضورش محسوس است. پیش پایش برمی‌خیزم.

ـــ احمد شاملو




بزرگداشت حکیم عمر خیام

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

ابوالفتح عمر ابن ابراهيم خيام، مشهور به حکیم عمر خیام نیشابوری، ریاضیدان، فیلسوف، ستاره‌شناس، شاعر و موسیقی‌دان مشهور ایرانی است که در ۲۸  اردیبهشت سال ۴۲۷ خورشیدی ـــ قرن دوازدهم میلادی ـــ در شهر نیشابور به دنیا آمد. از همین رو این روز، روز بزرگداشت خیام نیز نامگذاری شده است. خیام از اندیشمندان و شاعران بنام و پرآوازۀ ایران است که در زمینهٔ علم ریاضی و نجوم یکی از پیشگامان زمان، و در عرصهٔ ادبیات شاعری توانمند و خالق معروفترین و پرنغزترین دوبیتی‌ها ـــ رباعیات ـــ می‌باشد.

درست است که شهرت خیام در ایران و جهان بیشتر به‌علت جذابیت رباعیات دلنشین او در قالب دوبیتی‌های کوتاه و در عین حال ساده و عمیقاً فلسفی او است، امّا خود او آن را زیاد جدی نمی‌گرفت و نبوغ و استعداد بزرگ خود را صرف ریاضیات و ستاره‌شناسی می‌کرد. «کارل وایر اشتراس»، ریاضیدان بزرگ آلمانی می‌گوید:« ریاضیدانی که همچنین کمی شاعر نباشد، هیچگاه ریاضیدان تمام‌عیار نخواهد بود.» خیام هردو بود.

«گرچه خیام را در شرق و غرب با رباعی‌های حکمت‌آمیزش می‌شناسند، اما خیام در درجه اوّل دانشمند، حکیم و ریاضیدانی بزرگ بود. از این روی جورج سارتن در تخصیص هر نیم قرن به دانشمندی برجسته در تاریخ علم، نیمه دوم سده یازدهم میلادی را «عصر خیام» می‌نامد و یونسکو او را «بزرگترین ریاضیدان دوره میانه» می‌خواند. در میان شاعران فارسی‌زبان کسی چون خیام دارای شهرت جهانی نیست و بی‌گمان این اشتهار مرهون ترجمه منظوم و هنرمندانه ادوارد فیتز جرالد شاعر انگلیسی از رباعیات اوست که در سال ۱۸۵۹ به چاپ رسید. بنا به پژوهش آمبروز پاتر تا سال ۱۹۲۹ چهارصد و ده چاپ از رباعیات خیام به انگلیسی و حدود هفتصد کتاب، مقاله، تصنیفات موسیقی و تئاتر مربوط به آن پدید آمده بود.»
ـــ دکتر فهیمه مخبر دزفولی

«خیام به خاطر دستآوردهای شگفت انگیزش دارای جایگاهی بلند در جهان ریاضیات می باشد. او نخستین ریاضیدانی است که روشی ساده برای یافتن ضرایب دو جمله ای ها ارائه کرده است. این روش بعدها توسط ریاضیدانان اروپایی از جمله “پاسکال” فیلسوف و ریاضیدان فرانسوی کشف شده و اینک به “مثلث پاسکال” مشهور است. خیام برای اولین بار معادلات درجه سوم را دسته بندی نموده و راه حل آن ها را از طریق مقاطع مخروطی ارائه کرده است. روش او تلفیقی تحسین برانگیز از جبر و هندسه می باشد.»
ـــ پرفسور ناصر کنعانی
«از آثار معروف فارسی منسوب به عمر خيام، رساله نوروز نامه است که با نثری ساده و شيوا، پيدايی نوروز و آداب برگزاری آن را در دربار ساسانيان بازگو نموده است. او در اين رساله با شيفتگی تمام درباره آيين جهانداری شاهنشاهان کهن ايرانی و پيشه ها و دانش هايی که مورد توجه آنان بوده سخن رانده و تنی چند از شاهان داستانی و تاريخی ايران را شناسانده است.»
ـــ بخش فرهنگ و هنر بیتوته

خیام در ۱۲ آذر ۵۱۰ خورشیدی در سن ۸۳ سالگی در نیشابور درگذشت و او را در همان شهر به خاک سپردند. آرامگاه خیام در نیشابور یکی از زیباترین بناهای ایران شناخته می‌شود که توسط پدر معماری مدرن ایران، هوشنگ سیحون، معمار، طراح، نقاش و تندیس‌ساز معروف ایرانی ساخته شده است. هوشنگ سیحون رئیس دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود و علاوه بر آرامگاه خیام، طراح بنای یادبود بوعلی سینا، نادرشاه افشار، فردوسی، کلنل محمدتقی خان پسیان، کمال‌الملک و ده‌ها مقبره و آرامگاه دیگر، و طراح بنای «موزۀ توس» نیز بوده است. اجزاء مثلثی‌شکل اطراف مقبرهٔ خیام شکل خیمه را تداعی می‌کند که اشاره به نام خیام دارد. خود سیحون می گوید: «شنیده بودم که خیام گفته بود گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشانی کند. بنابراین بنای یادبود باید طوری ساخته می‌شد که باز باشد و این خواسته خیام انجام شود.»

مردم ایران، در زادروز این ریاضیدان بزرگ، شاعر نامدار، و حکیم فرزانه، یادش را گرامی می‌دارند. او به‌حق یکی از بزرگترین نوابغ کشورمان ایران است.




۲۵ اردیبهشت ماه، روز پاسداشت زبان فارسی و روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی را گرامی بداریم

بسی رنج بُردم در این سال سی                   عجم زنده کـردم بدیـن پارسـی
بـرآوردم از نـظــم کاخــی بلنــد                    که از بـاد و بـاران نیابـد گزنــد
نمیـرم ازین پس که من زنـده‌ام                     که تخـم سخـن را پراکنــده‌ام

بیش از هزار سال از سرایش شاهنامه، این گنجینۀ فصاحت زبان فارسی و خزینۀ سخنوری، می‌گذرد و همواره فردوسی و حماسۀ غرورآفرین او، شاهنامه، در کانون توجه جهانیان قرار داشته و دارد. شاهنامه یکی از بزرگترین شاهکارهای ادبی جهان است و جهانیان به شاهنامه همچون گوهری گرانبها از گنجینۀ ادبیات بشری می‌نگرند و آن را ارج می‌نهند.

ایرانیان امّا در آن، علاوه براسطوره ها، تاریخ و چگونگی گذر آن، آداب و رسوم، و به‌طور خلاصه روح فرهنگ کهنسال ایرانی و کلیهٔ جلوه‌های زندگی قوم ایرانی را متجلی می‌بینند. شاهنامه روایتی است زیبا و دلپذیر از از اسطوره‌ها، تراژدی‌ها، رویدادها و تاریخ ایران از آغاز تا حملۀ اعراب به ایران.

فردوسی مظهر اصالت نژاد ایرانی است. به افتخار و معنویت ایمان دارد، انسانی فکر می‌کند، مهر ورزیدن و خوبی را صمیمانه دوست دارد، و دادخواه و بشردوست است. سخن استاد طوس در فصاحت و طراوت، و وحدت و هم آهنگیِ نغمه‌هایِ حروف و موسیقی به‌حدی زیباست که هیچ‌کس دیگر نتوانسته است سخن را بدین پایه و مقام برساند.

اول از بالای کرسی بر زمین آمد سخن او دگر بارش به بالا بُرد و بَر کرسی نشاند

شاید بتوان ادعا کرد شعرِ هیچ شاعری دیگر به‌اندازۀ فردوسی دارای ویژگی‌های همگانی نبوده است ـــ در استواری و انسجام و گونه‌گونی واژگان و خوش‌آهنگی و هم‌آهنگی موسیقیایی شعر فردوسی تقریباً جای بحث نیست.

شاهنامه اثری است که آفتابِ نظم فارسی در آن به اوج کمال و ترقی خود رسیده است. منظومه‌ای است فصیح، موزون، و آهنگین، و یادگاری است که همۀ داستان‌ها و قصه‌های آن با انواع صنایع و قدرت شعری آراسته شده، و تا زبان فارسی وجود دارد، یعنی تا زمانی که این عالم پابرجاست، باقی و راهنمای شعرا، نویسندگان و هنرمندان خواهد بود. می‌توان گفت هویت فرهنگی ما را می‌توان در بازشناسی شاهنامه جست‌وجو کرد.

نخستین منّت بزرگی که فردوسی بر ما دارد احیا و ابقای تاریخ ماست. منّت دیگر فردوسی بر ما زنده کردن و جاودانه ساختن زبان فارسی است. کلامش چون آهن محکم و مانند آب روان است، و همچون روی زیبا که به آب و رنگ و خط و خال حاجت ندارد، در نهایت سادگی و بی‌پیرایگی است. از خصوصیات فردوسی، پاکی زبان و عفت کلامِ اوست ـــ به‌طور کلی فردوسی مردی است به‌غایت اخلاقی، با نظر بلند و قلب رئوف و حس لطیف و ذوق سلیم و طبع حکیم. همواره از قضایا تَنَبُّه حاصل می‌کند، و خواننده را بدان توجه می‌دهد که کار بد، نتیجۀ بد می‌دهد و راه کج انسان را به مقصد نمی‌رساند:

تو را زین جهان شادمانی بس است             کجا رنج تو بهر دیگر کس است
همــان نیــز شــادی سَـرآیــد همــی             سَـرش زیـرِ گَـرد انـدر آیـد همـی
زِ روزِ گـــذر کــردن انــدیشـــه کــن              پـرستـیـــدن دادگـــر پیشــه کــن
بـــه نیــکی گـــرای و میـــآزار کــس             رَهِ رستگاری همین است و بـس

رستمِ شاهنامه پهلوانی است با چهره‌ای انسانی، درست‌اندیش و راست‌کردار. آرام و خردمند و پُردل است و جز داد نمی‌خواهد. چون از ستمگری به‌دور است، هیچ ستمی را نمی‌پذیرد. توانایی او بیرون از حدِ بشری است. امّا با همه زورمندی و نیروی تن، آزاده و فروتن است. مَردِ داد است و هیچ وقت به مردم پشت نمی‌کند. همهٔ این سجایا در تراژدی‌های شورانگیز شاهنامه چون رستم و سهراب و رستم و اسفندیار قابل تشخیص و مشاهده است.

تئودور نُلدکه، خاورشناس برجستهٔ آلمانی، در کتاب حماسهٔ ملّی ایران، که دربارۀ شاهنامۀ فردوسی نوشته و زنده یاد بزرگ علوی آن را به فارسی ترجمه کرده است، داستان رستم و اسفندیار را از بلندترین تراژدی‌های شاهنامه می‌داند و می‌نویسد: «برخورد این دو پهلوان یکی از عمیق‌‌‌ترین کشمکش‌های روحی منظومه، و یکی از عمیق‌‌‌ترین کشمکش‌های روحی کلیۀ حماسه‌های ملّی دنیا به‌شمار می‌رود.»

این اشاره نُلدکه نکتۀ بدیع هِگل فیلسوف آلمانی را به یاد می‌آورد. هرچند که او در این عبارت اشاره به تراژدی آنتیگون دارد، امّا در داستان رستم و اسفندیار نیز نمونۀ درخشانی از این رویارویی و کشمکش روحی دیده می‌شود. هِگل می‌گوید: «عالی‌ترین نوع تراژدی آن است که موضوع آن کشمکشی باشد که هر دو طرف منازعه در آن ذیحق‌اند، هریک بر اثر اعمالی که از آنها سر می‌زند دچار مصیبت می‌شوند، ولی در آنچه می‌کنند حق به‌جانب هستند.»

شاهنامه سراسر تاریخ و فرهنگ، اسطوره و شیوه‌های زندگی قوم ایرانی است در قالب داستان‌ها و تراژدی‌های بی‌مانند. روایت پهلوانی‌ها، راستی و کژی، عشق و عاشقی، کینه و حسد، دروغ و ریا، نیکی و بدی، و داد و بی‌داد است. فردوسی، علاوه بر روایت بسیار هنرمندانهٔ جنگ‌ها و جنگاوران، در سرودن پاره‌های غنایی چیره‌دست و تواناست. داستان زال و رودابه از نمونه‌های بسیار زیبا و دل‌انگیز منظومه‌های غنایی است. استادی فردوسی در وصف و بیان حال به کمال است. مویهٔ مادر سهراب بر مرگ فرزند از چنان سوزی حکایت می‌کند که کمتر مانند دارد. و آفرینش هنری در شاهنامه اندک نیست.

فردوسی نمایندۀ اعجاب شگفت‌انگیزی است که ادبیات ایران نام دارد. زنده‌یاد حسین مسرور در وصف فردوسی، این بزرگ مرد تاریخ کهنسال ایران، سروده‌ای دارد پُر نَغز و زیبا، که با آن یاد این شاعر افتخارآفرین میهن و ستارۀ ادبیات ایران را در یاد روزش گرامی می‌داریم.

کـجــا خفتــــه‌ای،‌ ای بـلنــد آفتـــاب            بــرون آی و بـر فــرق گــردون بتاب
نـه انــدر خــورِ توســـت روی زمیـــن            زِ جا خیـز و بر چشـم دوران نشیــن
کجـا مانـدی‌ای روح قدسـی سرشـت            به چارم فلک، یا به هشـتم بهشـت؟
بـه یـک گوشــه از گیتــی آرام توســت            همـه گیتـــی آکنـده از نـام تـوســت
چـو آهنــگ شعــر تـو آیـد بــه گــوش            به تن خـونِ افسرده آیـد بـه جـــوش
زِ شهنـامـــه گـیـتـــی پُــر آوازه اســت            جهان را کهن کرد و خود تازه اسـت
تو گفتی: «جهان کرده‌ام چـون بهشت           ازین بیش تخم سخن کـس نکشـت»
زجا خیـز و بنگـر کـز آن تخــم پــاک           چه گلهـا دمیده است بر طـرف خاک
نــه آن گــل کــه در مهــرگــان پـژمُـرَد           نـخـنـدیـــده بر شـــاخ، بــادش بـــرد
نـــه جـــور خـــزان دیـــده گلــــزار او             نه بر دسـتِ گلچیـن شــده خــار او




آنکه گفت آری و آنکه گفت نه

برتولت برشت ــ
ترجمهٔ مصطفی رحیمی ــ

به‌راستی که من در دورانی بس تیره زندگی می‌کنم.
پیشانی بی چین از بی‌دردی سخن می‌گوید.
آن‌کس که می‌خندد هنوز خبر دهشتناک را نشنیده است.
به دورانی، که سخن گفتن از درخت، همچون جنایتی است.
این خود، خاموش نشستن در برابر بسی جنایت های دهشتزاست.
آن کس که آرام از کوی می‌گذرد تا به خانه‌اش برسد
دیگر، بی‌گمان، دست دوستان به دامنش نخواهد رسید،
دوستانی که در شوربختی‌اند.
امّا من چگونه می‌توانم بیاشامم و بخورم؟
هنگامی که می‌بینم آنچه را می‌خورم از گرسنه‌ای چنگ زده‌ام،
هنگامی که می‌بینم تشنه را جام آبی نیست.
و با این‌همه،
می‌آشامم و می‌خورم.
من نیز دوست می‌داشتم که فرزانه‌ای باشم
در کتابهای کهن نوشته‌اند که فرزانه بودن چگونه است:
خویش را بیرون از مبارزهٔ جهانی نگاه داشتن،
و دو روز عمر را بی‌هراس به‌سر آوردن،
قهر و خشونت به‌کار نبردن،
و به‌جای بدی نیکی کردن،
آرزوها را بر نیاوردن، که آن‌ها را از یاد بردن.
چنین است راه فرزانه بودن.
با این‌همه،
این کار از من بر نمی‌آید.
به‌راستی که من در دورانی بس تیره زندگی می‌کنم.
من به دوران آشوب، به شهرها پا گذاشتم
دورانی که گرسنگی فرمان می‌راند
خوردنی را در فاصلۀ جنگ‌ها خوردم
در میان مردم‌کُش‌ها خفتم.
و بی‌پروا عشق ورزیدم.
و طبیعت را نابردبار یافتم.
چنین گذشت،
عمری که در زمین به من بخشیده بودند.
به دوران من راه‌ها از مرداب‌ها سر به‌در آوردند
چنین گذشت، عمری که در زمین به من بخشیده بودند.
شمایان که از امواج سر به‌در خواهید کرد.
از امواجی که ما را در کام خود فرو برد،
به‌هنگامی که از ناتوانی‌ها و عیب‌های ما سخن می‌رانید،
به یاد آورید،
دوران تیره‌ای را که پشت سر نهاده‌اید.

که ما، امید از کف داده می‌رفتیم.
بیش از آنکه پای‌افزار نو کنیم، دیار نو می‌کردیم.
در میان جنگ‌های طبقاتی،
به دورانی که جز بیداد نبود، و طغیان نبود،
و با این‌همه،
با این‌همه، نیک می‌دانستیم:

که کینه بر ضد پستی
چهره را پرآجین می‌کند.
و خشم بر ضد بیداد
صدا را خشن می‌کند.
وای! ما، که می‌خواستیم جهان را به جهان مهربانان تبدیل کنیم،
خود نتوانستیم مهربان باشیم.
امّا، شمایان! به‌هنگامی که همه به منزلگاه رسیدند،
و انسان دوست انسان شد،
با گذشت از ما یاد کنید.




روز بزرگداشت استاد سخن سعدی شیرازی

بنی آدم اعضـای یک پیکرنـــد        که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگـار        دگــر عضوهـا را نمانــد قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی        نشایـد که نـامت نهنـد آدمـی

اول اردیبهشت ماه، روز بزرگداشت استاد سخن، سعدی شیرازی است. سعدی، که در قرن هفتم هجری می‌زیست، یکی از برجسته‌‌‌ترین شاعران و نویسندگان ایران ‌مین است که نه‌تنها در میهن ما، که در سراسر جهان، علاقمندان فراوانی دارد.

شاید از اوان جنبش مشروطه، یا اندکی پیش‌تر از آن، صاحب‌نظرانِ شعر و شاعری چهار چامه‌سرای برجستهٔ پارسی‌گوی را که هریک در بخشی از زمینه‌های شعری ممتاز و بی‌رقیب بودند، برتر از دیگر سرایندگان قدیم و جدید شناختند. این سرایندگان از نظر تقّدم زمانی به‌ترتیب عبارتند از: فردوسی، مولوی، سعدی، و حافظ، که به نام «ارکان اربعه» معروفند. بعدها از سوی پژوهشگران شعر و ادب «نظامی گنجوی» نیز به آنان اضافه شد، که گروۀ پنج نفرهٔ آنان «پنج گنجِ ادبِ پارسی» نام گرفت.

سعدی مقدمات علوم ادبی و شرعی را در زادگاه خود شیراز فراگرفت. سپس با توجه به علاقمندی به یادگیری و کسب معلومات بیشتر، در سال ۶۲۱ ه.ق. به مدارس نظامیّه و مستنصریه در بغداد رفت. سعدی پس از این دوره به گشت ‌و گذار و سیر و سیاحت پرداخت و از سوریه، لبنان، عربستان و مصر دیدار کرد. او در سال ۶۵۴ ه.ق. به وطن بازگشت و به کار تألیف آثار خود پرداخت.

«علی بن احمدبن ابی بک»، از دوستداران سعدی، حدود سی سال پس از مرگ او تمامی آثارش را، از نظم و نثر، در کتابی که امروزه به نام «کلیات سعدی» شناخته می‌شود، جمع آوری کرد. معروف‌‌‌ترین آثار سعدی عبارتند از گلستان و بوستان. گلستان، که مرکّب از نثر و نظم، و کلام غیرشعری آن معروف به «نثر مسجّع» است و خود او مبتکر آن است. نثر گلستان و نیز تاریخ بیهقی، که هردو با نثری ساده و زیبا نوشته شده‌اند، در بخش مطالب ادبیِ نثرگونهٔ میهن ما بی‌مانندند. حکایت‌های گلستان آمیخته با پند و حکمت است و بیشتر آن‌ها با چاشنی ضرب‌المثلهای منظوم و غیرشعری نیز همراهند. چنان‌که در همان کتاب فرماید:

نگفتند حرفی زبان آوران             که سعدی نگوید مثالی بر آن

و امّا بوستان کتابی است به‌شعر که همانند شاهنامه فردوسی در بحر «متقارب» است. بوستان دارای ده باب است و سعدی آن را در سال ۶۵۵ ه.ق.، یک سال بعد از بازگشت به وطن، تدوین کرده است. بوستان، که آن را «سعدی‌نامه» هم می‌گفتند، مانند گلستان نتیجهٔ تجربه‌های فراوان شاعر در دوران طولانی مهاجرت است. استادِ سخن در بابِ نهم بوستان چگونگی گردآوری مطالب کتاب را در بیتی چنین ادای سخن می‌دهد.

برو خوشه‌چین باش سعدی صفت      که گردآوری خـرمنِ معــــرفت

از همین رو «بوستان» حکایات اخلاقی شیرینی در بر دارد که به‌نوبهٔ خود بسیار آموزنده و جالبند. سعدی خود در ابتدای آن سروده‌ای سی بیتی دارد به نام «سبب نظم کتاب»، که منظور خود را از شرح این روایات بیان می‌دارد. چنین آغاز می‌شود:

در اقصای عــالم بگشتـم بسی            بـه سـر بـردم ایّـام با هـر کسـی
تمتّـع به هــر گوشــه‌ای یافتــم            ز هـر خرمنـی خوشـه‌ای یافتـم
دریغ آمـدم زآن همــه بوستـــان           تهی‌دست رفتن سوی دوسـتان
الا‌ای خردمند پاکیزه‌خوی …

صدرالدین الهی، از روزنامه‌نگاران به‌نام، کتابی دارد به نام با سعدی در بازارچهٔ زندگی که خواندن آن برای دست اندر کاران روزنامه‌نگاری بسیار جالب و آموزنده است. او می‌گوید:

«سعدی، این “شیخ‌المشایخ اهل قلم” سرسلسلهٔ صف روزنامه‌نویسان بوده، سفر می‌کرده، با خوب و بد می‌نشسته، آئینهٔ اندیشه‌های متضاد بوده است، و حاصل سیر و سفرها و نشست و برخاست‌هایش را ـــ که غالباً بیرونی است و نه درونی ـــ ساده، قاطع و روشن نوشته و مثل گزارش برای ما به جا نهاده است. او کسی است که اگر دل به وی سپاری همراه تو در زندگی خواهد بود و در قیل و قال بازارچهٔ عمر تنهایت نخواهد گذاشت.»

راستی را که نوشتن، آن‌هم در عرصهٔ سیاسی ـ اجتماعی بدون بررسی و مطالعهٔ آثار کهن پارسی، چون بوستان و گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، تاریخ بیهقی، مثنوی مولانا، و …، چندان موفق نخواهد بود. ایران سرزمین مشایخ ادب و هنر است و باید از این گنجینه‌ها به بهترین وجهی استفاده شود. سعدی یکی از بزرگان صاحب نام این راه و از افتخارات آن است.




به یاد شاهرخ مسکوب، نویسنده، مترجم، و پژوهشگر بی‌بدیل شاهنامهٔ فردوسی

«نه عمر رستم واقعیت است نه رویین‌تنی اسفندیار و نه وجود سیمرغ، امّا همه حقیقت است و این تبلور اغراق‌آمیز آرمان‌های بشر است در وجود دو پهلوانی «خیالی». زندگی رستم واقعی نیست. تولد و کودکی و پیری و مرگ او همه فوق‌بشری و یا شاید بتوان گفت غیربشری است. ولی با این همه مردی حقیقی‌تر از رستم و زندگی و مرگی بشری‌تر از آن او نیست. او تجسم روحیات و آرزوهای ملّتی است. این پهلوان، تاریخ ـــ آنچنان که رخ داد ـــ نیست ولی تاریخ است آن‌چنانچه آرزو می‌شد. و این «تاریخ» برای شناختن اندیشه‌های ملّتی، که سالهای سال چنین جامه‌ای بر تصورات خود پوشاند، بسی گویاتر از شرح جنگها و کشتارهاست…. پهلوانان شاهنامه مردان آرزویند که در جهان واقعیت به‌سر می‌برند.» (از کتاب “مقدمه ای بر رستم و اسفندیار” شاهرخ مسکوب)

بیست و سوم فروردین امسال نوزدهمین سال درگذشت شاهرخ مسکوب، پژوهشگر، نویسنده، مترجم و شاهنامه‌شناس بی‌بدیل، برجسته و مهم کشورمان بود که در سن هشتاد سالگی به‌علت سرطان خون در خارج از کشور، در پاریس، زندگی را وداع گفت.

برخلاف گمان خودش که: «هرچه پیش‌تر می‌روم، تنهاتر می‌شوم. گمان می‌کنم به روز واقعه باید خودم جنازه‌ام را به گورستان برسانم. راستی مرده‌ای که جنازه خودش را به دوش بکشد، چه منظرهٔ عجیبی دارد، غریب، بیگانه»، پیکر مسکوب طی مراسمی از برابر تالار وحدت در میان اندوه و انبوه دوستدارانش: روشنفکران، نویسندگان، دانشجویان و جمعی از ناشران و روزنامه‌نگاران به بهشت زهرا برده شد.

 شهرت مسکوب تا حد زیادی وامدار پژوهش‌های او در «شاهنامه» فردوسی است. کتاب ارمغان مور و مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار او از مهم‌ترین منابع شاهنامه‌پژوهی به‌شمار می‌روند. مسکوب در آخرین مقاله‌اش در ایران نامه، با عنوان «سخن در شاهنامه» نوشته است: «در شاهنامه تاریخ و تاریخ‌نگار هر دو عاقبت غمناکی دارند. امّا نه بی‌امید. فردوسی می‌داند که دیگر او “خاک تیره نیست/تا باد بر بادش دهد”. چیزی ـــ نه‌چندان ناچیز ـــ می‌ماند که ز گنج که هیچ، از مرگ هم فراتر می‌گذرد…. سخن را چون کاخی می‌سازد که در آن خانه کند.» همان‌طور که مدیر ایران نامه در یادداشتی بر یادنامهٔ مسکوب نهاده‌اند: «خانهٔ سخن‌های او نیز خواهد ماند گرچه خود پیش از پایان کارش رفت.»

مسکوب یادداشت‌های «روزها در راه» را بیشتر به آن نیت آغاز کرد تا بتواند «درحد توانایی گمراهی و ضعف‌های» خود را ببیند. او می‌گوید: «کنجکاوی روحی و میل به دانستن موجب بوده است که همیشه از خودم در عذاب باشم…. همیشه در خود احساس فقر، احساس تهی بودن یا بهتر بگویم احساس تنهایی کنم…. خیال دست یافتن به میوه درخت معرفت مرا چون هر انسان دیگری از بهشت آرامش بیرون افکنده است…!»

رامین جهانبگلو شاهرخ مسکوب را «نمونه ناب و نادر روشنفکر ایرانی» می‌نامد که مهم‌ترین دلمشغولی ذهنی او «ضرورت پایبندی به اخلاق روشنفکری بوده است. همین فضیلت است که از او «انسانی متعهد و مسئول» و «نقاد نسبت به زندگی و کارنامه خودش» پرورانده است: «با همۀ خودخواهی، وقتی به خودم نگاه می‌کنم، یک‌پارچه عذاب وجدانم…. قول و فعلم یکی نیست. یک جور فکر می‌کنم، جور دیگر عمل…. من یک دروغ راست‌نما…» هستم. مسکوب اگرچه در مورد تضاد میان فکر و عمل خود سختگیرانه، و حتی بی‌رحمانه، داوری می‌کند، ولی نشان می‌دهد که شهامت تحسین‌برانگیزی در بازنگری در خویشتن دارد. به‌گفتهٔ مسکوب، «حقیقت، عدالت و زیبایی» سه اصل مورد نظر و پیروی او در زندگی است. سه اصلی که «عشق از درون» آن‌ها را به هم گره می‌زند.

صدرالدین الهی، نویسنده و روزنامه‌نگار بنام می‌گوید: «روزها در راه حکایت همه ما است اگر قدرت و جرئت مسکوب را داشتیم و می‌نوشتیم و به‌جای آنکه مثل پیرزن‌های غرغرو در محافل و مجالس بیخ گوش هم حرف بزنیم، این به‌قول مسکوب حدیث نفس‌ها را با جرئت و قابلیت باز می‌گفتیم. باز گفتن غم‌ها، شادی‌ها، زندگی و مرگ هم نوعی نگاه کردن به جهان است که چشم دل باید در آن باز باشد تا آنچه نادیدنی است، دیده و باز گفته شود. روزها در راه، تصویر مچاله‌شده ما در روزگار هزار پارگی است و جرئت ارائه این تصویر کار بزرگ شاهرخ مسکوب است که دانسته یا ندانسته حکایت سالهای تبعید را برای آنها که معنای این هزارپارگی و بیچارگی را نمی دانند به یادگار گذاشته است

مسکوب در یاداشت‌هایش در زمینه‌های گوناگون سخن گفته است. او که در زمان پهلوی دوم در زندان بوده است، در مورد دوران شکنجه‌اش در زندان‌ها گفته که دو چیز او را زنده نگه‌داشت، یکی مادرش و دیگری دوستش مرتضی کیوان  که در مهرماه همان سال تیرباران شده بود.

مسکوب در یک جا می‌گوید: «ایرانی بودن با همهٔ مصیبت‌ها به زبان فارسی‌اش می‌ارزد. من در یادداشت‌هایم آرزوی زبانی را می‌کنم که وقتی از کوه صحبت می‌کند به سختی کوه باشد و وقتی از جان یا روح … از سَبُکی به دست نتواند آمد». و در جای دیگری دربارهٔ سیاست نظرش بر این است که: «برای آدم شریف سیاست، کار ساده‌ای نیست و دانائی می‌خواهد. گذشت و فداکاری به‌تنهائی کافی نیست. همان احساس مسئولیت آدم با شرف را زیر و رو می‌کند

مسکوب، که بعد از انقلاب هم برای مدتی در ایران بود، در بحبوحۀ سختگیری‌ها و بگیر و ببندها، وقتی دید از طریق نوشتن و انتشار عقایدش نمی‌تواند به کارش ادامه دهد، ایران را ترک کرد و به مدرسهٔ مطالعات اسلامی پاریس رفت، و در دانشگاه‌های لندن زبان و ادبیات  تدریس می‌کرد. کتاب مسافرنامه حاصل آن رفت‌وآمدها از لندن به پاریس است.

مسکوب دربارهٔ رفتار ایرانیان می‌نویسد: «انقلاب دگرگونی ساخت یا بنیادهای اجتماعی است، نه زیر و زبر شدن رفتار؛ و دموکراسی گذشته از هر چیز، به اخلاق و رفتار یک ملت بستگی دارد.» و در جایی دیگر می‌گوید: «در ایران آدم حس می‌کند همه‌چیز عوض شده و با این همه یک چیز عوض نشده، یک چیزی که نمی‌دانم چیست ولی حس می‌شود که هست و مثل همیشه است. از این که بگذریم زندگی دوگانه شده. دو زندگی در کنار هم، توأم و بر ضّد یکدیگر گرم کار است یکی بیرونی، اجتماعی، در برابر دیگران و ریائی، ترسیده و دروغ‌زده، یکی هم در خلوت خانه، یا تنها و با دوستان محرم و جبران رنگ و ریای روز. تقیه فردی و مذهبی بدل به واقعیتی اجتماعی و کلی شده.»

مسکوب معتقد است: «بازگشت به سنّت یعنی بازگشت به جهل، تعصب و ظلمت، برکندنِ از سنّت یعنی از خود بیگانگی یا «ناخویشتنی». میانگین بهینه بین این دو، در کجاست؟ … در سنتی که از خود فرا بگذرد؟ ـــ سنتی دارای ویژگی مدرن، یعنی سنجش؟ ـــ سنّتی سنجشگر که بتواند خود را بسنجد و انتقاد کند. یعنی سنّتی که در همان حال که هست، نباشد؟ سنّتی شونده، نه باشنده، رونده، نه ایستنده!…»

و وقتی سخن به فرهنگ می‌رسد می‌گوید: «فرهنگ ایران، فرهنگ شعر است. با گات‌ها شروع می‌شود، با حافظ به اوج و با جامی به انحطاط می‌رسد!… از همان آغاز شعر، حقیقت است و یا حقیقت در شعر تجلّی می‌یابد…. نطفه حقیقت در اندیشه بسته و در شعر به دنیا می‌آید…!»

مسکوب برخی از آثار مهم ادبیات مدرن و کلاسیک غرب را نیز به فارسی ترجمه کرده است. از جمله آثار او می‌توان به ترجمهٔ کتاب‌های خوشه‌های خشم جان اشتاین‌بک، مجموعهٔ افسانه تبای سوفوکلس و تألیف کتاب‌های سوگ سیاوش؛ داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع؛ مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار؛ در کوی دوست؛ گفت‌وگو در باغ؛ چند گفتار در فرهنگ ایران؛ خواب و خاموشی؛ روزها در راه؛ ارمغان مور؛ سوگ مادر؛ شکاریم یک‌سر همه پیش مرگ؛ سوگ سیاوش در مرگ و رستاخیز؛ مسافرنامه؛ سفر در خواب؛ نقش دیوان، دین و عرفان در نثر فارسی؛ درباره سیاست و فرهنگ، در گفت‌وگو با علی بنوعزیزی؛ تن پهلوان و روان خردمند؛ و ملیت و زبان (هویت ایرانی و زبان فارسی)، اشاره کرد.

ناشر کتاب ارمغان مور، اثر شاهرخ مسکوب می‌نویسد:

«ارمغان مور به قلم “شاهرخ مسکوب”، “جستاری در شاهنامه” است که چندین مفهوم بنیادی را در آن تحت بررسی قرار می‌دهد. این جستارها شامل زمان، سخن، جهانداری، تاریخ و آفرینش‌اند که “شاهرخ مسکوب” از گذرگاه آنان، شاهکار حکیم ابوالقاسم فردوسی را می‌کاود و به‌سهم قلم خود که با فروتنی آن را به مور تشبیه نموده، ارمغانی را به این پادشاه ادبیات و شاهنامه‌اش تقدیم می‌دارد. “شاهرخ مسکوب”، ارمغان مور را کوششی برای دریافتی نو از شاهنامه قرار داده و آن را جستجویی برای دست یافتن به حقیقتی جدید از این اثر جاودان می‌داند.


«خواننده در ارمغان مور، با خلاصه ای از داستان های شاهنامه رو به رو نیست. با وجود اینکه مثال های بیشماری از داستان های شاهنامه مطرح شده اما هدف “شاهرخ مسکوب”، آشکار ساختن دلیل عظمت این اثر بزرگ است. این کتاب با تشریح ساختارهای شاهنامه و فضایی که سرایش اثر در آن صورت گرفته، امکان درک بهتر شاهنامه را فراهم نموده است و نویسنده هنر بی بدیل حکیم ابوالقاسم فردوسی را در گذار از جنبه‌ی اسطوره‌ای به حماسی و سپس به بعد تاریخی شاهنامه برای خوانندگان شرح و بسط داده است. شاهنامه اثری است که باید علاوه بر خواندن، در آن تامل و تعقل شود و حالا “شاهرخ مسکوب” با “ارمغان مور” نه تنها فانوسی برای قدم گذاشتن در این مسیر به دست خوانندگان می‌دهد، بلکه خود نیز اثری آفریده که نیازمند تفکر و درک اندیشه ی نویسنده است. گفتنی است این اثر در آخرین روزهای زندگی نویسنده به نگارش درآمده و مطالب موجود در آن از عصاره ی جان نویسنده بر قلم جاری شده است؛ بنابراین تجربه ی مطالعه‌ی ارمغان مور به تمامی کسانی که مایلند با جهان بینی فردوسی و آخرین افکار و دغدغه‌های “شاهرخ مسکوب” آشنا شوند توصیه می‌شود.»

قسمت هایی از کتاب ارمغان مور (لذت متن)
 
جهان را چنین است ساز و نهاد که جز مرگ را کس ز مادر نزاد. داستان‌های اساطیری و پهلوانی ما را شاعری ویراسته و سروده که، اگرچه خوشبختانه معلم‌وار درس اخلاق نمی‌دهد، ولی حکیم اخلاقی بزرگی است و از همین روی وی را «حکیم ابوالقاسم فردوسی» نامیده‌اند. خرد او، به‌معنای والای کلام، اخلاقی است؛ نه فلسفی، که می‌دانیم با آن میانه‌ای ندارد. گوهر اخلاقی چنین خردی ـــ که سراسر کتاب در ستایش آن است ـــ در تار و پود داستان‌ها دویده و نقش خود را بر آنها انداخته است. شاهنامه مانند ایلیاد یا ادیسه حماسه‌ای جوان و برهنه نیست تا ستایش بی‌دریغ اراده خام و نیروی غریزی پهلوانان باشد. داستان‌های حماسی ایران آمیخته با اسطوره‌ها و باورهای اوستایی، دوران پارت‌ها و ساسانیان و چهار سده اسلامی را پشت سر گذاشت و پس از خوشه‌چینی در این راه دراز ـــ به منزله تاریخی گرانبار از فرهنگ و اندیشه و اخلاق ـــ به دست سحرآفرین فردوسی رسید. کتاب شاهکار چنین شاعری است با چنان دستمایه‌ای.

کتاب مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار

نبرد رستم و اسفندیار یکی از داستان‌های حماسی ایرانی است که در کتاب‌هایی مانند شاهنامه فردوسی و گشتاسپ‌نامه دقیقی بدان پرداخته شده‌است. این داستان از طولانی‌ترین بخش‌های شاهنامه و به‌لحاظ ادبی یکی از برجسته‌ترین بخش‌های آن است. داستان که روایت‌گر رزم میان اسفندیار، شاهزاده کیانی و رستم پهلوان زابل است، یکی از بخش‌های تراژیک شاهنامه بوده و به توصیف خود فردوسی، بلبلان به‌سبب مرگ اسفندیار ناله سر می‌دهند.

مِسکوب در کتاب با نهایت روانی و شیوایی قلم، بیشتر با دستمایه‌های  مضمونی داستان رستم و اسفندیار و ابعاد اندیشه‌برانگیز آن کار دارد. مضامینِ بی‌زمانی انسانی‌ای همچون قدرت‌پرستی، مکر، مرگ، خردمندی، تعصب، غرور و…. البته بازنمایی ظرافت‌های هنری فردوسی در داستان‌گویی نیز محل توجه مِسکوب در این کتاب است. با این حال بیش از فُرم و قالب، محتوای  حماسه در این کتاب موضوع واکاوی‌های مِسکوب است.

مسکوب در مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار، با وجود این‌که با قلم شیوای خودخواننده را برای نتیجه‌گیری و دریافت شخصی تا به آخر با خود می‌کشد، اما وقتی به کار گشتاسب می‌رسد، نظرش را به‌صراحت اعلام می‌کند و می‌گوید: «در تمام شاهنامه کسی تبهکارتر و دل‌آسوده‌تر از این فرزند کش نیست. درست برخلاف کیخسرو ـــ پادشاه خرد و رادمردی ـــ گشتاسب شهریار دسیسه و خودپرستی است که ناروا بر تخت اهورایی سلطنت بهدینان جای گرفته است.»

جالب این جاست که مسکوب در این مقدمه، پس از چنین ارزیابی از رفتار و کردار گشتاسب، و تبهکار، دسیسه‌چین و خودپرست نامیدن او، می‌نویسد: « چنین است گشتاسب شاهنامه. امّا در اوستا پادشاهی پارساتر از گشتاسب نیست. او جان‌پناه زرتشت و نخستین مجاهد این دین اهورایی است.»

این نیز خود نکته جالب‌تری خواهد بود اگر پس از مطالعهٔ شاهنامه و روشنگری‌هایی نظیر این کتاب مسکوب مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار، کمی به تضاد بین روایت اساطیری ایران باستان و دین اهورایی زرتشت نیز بیاندیشیم.




غزّه! غزّه!

غزّه! غزّه! سرزمین مرگ و و یرانی، دیار مقاوم و ایستا، که بیش از هفتاد و پنج سال است در هرگوشه و کنار خاک پاکت، بر سر مردمان شریف و صبورت از زمین و آسمان جور و ستم و تحقیر می‌بارد.

ای بزرگترین زندان روباز جهان! ای سرزمین محروم از هرگونه آزادی! اکنون بیش از شش ماه است که دژخیمان، زندگی ساده و بی‌آلایش زندانیان ستم‌کشیده و سخت کُوشَت را هم بر خاکت به خاکستر کشیده‌اند.

دیار بلاخیز غمگین! چگونه می‌توان نام انسان بر آنان گذاشت در حالی که حتی کودکان شاد و بازیگوشت را هم که در عین همهٔ محدودیت‌های ممکن صدای زندگی بخششان و خنده‌های بی‌پروایشان دمی قطع نمی‌شد، در خانه و مدرسه و بیمارستان، و در کوچه و خیابان به گلوله بسته‌اند وبمباران می‌کنند!

سرزمین انسان‌های «محروم از حق زندگی»! شش ماه تمام است صدای ضجهٔ زنانی که هنوز به تیر بلای جانوران انسان‌نمای صیهونیست از پا نیفتاده‌اند، نه‌تنها فضای تو را مه آلود و گریه آور کرده است که بخش بزرگی از انسانیت را در سراسر گیتی علیه این همه بی‌عدالتی، قساوت و سنگدلی، و آنچه بر سر زنان، کودکان و مردانت آورده‌اند، به حرکت و تکاپو واداشته است.

دیار غمگین غزّه! سرزمین عزت و افتخار، چگونه می‌توان دلداریت داد در حالی‌که بیش از سی و سه هزار نفر از کودکان شاد و بازیگوشت، و زنان وفادار و مردان دلاورت را به خاک و خون کشیده‌اند و بیش از هفتاد و شش هزار نفر را زخمی و مصدوم کرده‌اند و هنوز هم پس از این همه خون آشامی، تشنه‌اند و به پشتیبانی حامی خود، جهانخواری چون آمریکا، مانند گرگی زخمی می‌چرخند، می‌کشند و خراب می‌کنند. آیا می‌توان این همه جنایات هولناک و وحشیانه را دید و دم برنیاورد! آیا تاریخ معاصر می‌تواند چنین قساوتی را بر ما ببخشد و یا فراموش کند!؟

* * *

این روزها در فضای مجازی ویدیوئی دست به دست می‌شود که هشت سال پیش فرزندان خاک پاک غزّه آن را تنظیم و به‌ زبان عربی اجرا کرده‌اند. اکنون نمی‌دانیم بر سر این کودکان در این ویدیو که حال جوانانی برومند در راه وطن بوده و یا هستند، چه آمده است. چند نفر از آنان به خاک غلطیده‌اند تا عطش خونخواریِ ضحاک زمان، رژیم نژادپرست اسرائیل، کمی فرونشیند.

در این ویدیو که ما سعی کرده‌ایم ترجمه شعر آن را به فارسی در زیر بیاوریم، کودکان معصوم غزه سرود «وطنِ من» (موطنی) را با چنان احساسی اجرا می‌کنند که خیلی سریع به زیر پوست انسان می‌خزد و همهٔ آرزوهای خفته و خاکستر شده چندین نسل از آنان را چنان در نگاهمان به‌روشنی می‌کشد که اشک را مجال ایستادن نیست.

وطنِ من، وطنِ من!
شکوه و زیبایی، جلال و شکوه
در تپه های توست، در تپه های توست.
زندگی و رهایی، شادی و امید
در هوای توست، در هوای توست.
آیا تو را خواهم دید،
با خیالی راحت و افتخار در پیروزی!
آیا تو را خواهم دید؟
آیا تو را در جایگاه عظیمت،
در رسیدنِ به ستاره‌ها، خواهم دید؟
در رسیدنِ به ستاره‌ها!
وطنِ من، وطنِ من!
II
وطنِ من، وطنِ من!
جوانانت خسته نمی‌شوند، استقلالت را می‌خواهند
یا می‌میرند، یا می‌میرند.
ما مرگ را می‌نوشیم،
و برای دشمنانمان،
برده‌ای نخواهیم بود، مثل برده‌ها
مثل برده‌ها.
ما نمی‌خواهیم،
نه تحقیر ابدی را، و نه یک زندگی نکبت بار را،
ما نمی‌خواهیم، اما ما دوباره بر می‌گردانیم،
شکوه داستانیمان را، شکوه داستانیمان را.
وطنِ من، وطنِ من.
III
وطنِ من، وطنِ من
نه بحث و جدل، که شمشیر و قلم،
نمادهای ما هستند، نمادهای ما هستند.
ما را عزّت و پیمانمان، و وفای به عهد
به حرکت می‌آورد، به حرکت می‌آورد.
میثاق ما، میثاق ما،
امری است شریف و پرچمی در اهتزاز
سرفراز باش،
پیروز بر دشمنان، پیروز بر دشمنان
وطنِ من، وطنِ من!

 

 




جمهوری متحد ضداستعماری عرب

دانیل (دَنی) شاو ــ

پیش از سوم ژانویهٔ ۲۰۲۰
ایرانی، ایرانی بود
          و عراقی، عراقی.
تا آنکه ایالات متحده
سردار «چه»* سلیمانی را کشت …

حزب‌الله، شیعه‌ها
کردها، علوی‌ها
تنها به‌هنگام خوردن می‌نشینند
زیرا در غرب آسیا
          خاورمیانه
                   حق حاکمیت را
                            همه می‌خواهند و برای آن می‌جنگند
                                   و دقیقاً
                            از آنجا که بی‌شمارشان صلح می‌خواهند
                   سازمان سیا «داعش» را
                   در قلاده‌ای تنگ آماده نگه‌‌داشته است.

چینی‌، روس‌، مصری، برزیلی‌، هندی
و هرکس دیگر که امروز مدافع آزادی است
فلسطینی است.

آمریکای امپریالیست،
بایدن یا ترامپ
هر صهیونیست
یک استعمارگر رذل و بی‌قلب است

و سادات که یک خیانتکار بود
و وهابیت که لبریز از خائنان است
و بیست هزار شاهزادهٔ حقیر
که هیچ احترامی برای خدا و خواست‌های او  قائل نیستند.

قلب انقلابی و طپندهٔ
          خاورمیانه
                   امروز یمنی‌ها هستند

          و همه دست در دست هم
                   دختران و پسرانِ
                             سردار «مَلکُم»** سلیمانی.

ــــــــ
برگردان از زبان انگلیسی توسط گروه «۱۰ مهر»

* اشاره به «چه گوارا»، رهبر انقلابی کوبا، که در ۹ اکتبر ۱۹۶۷ به‌دست عوامل سازمان سیا در بولیوی ترور شد.

** اشاره به «مَلکُم اِکس»، رهبر انقلابی سیاهپوستان ایالات متحده، که در ۲۱ فوریهٔ ۱۹۶۵ در نیویورک ترور شد.




مهرگان (شعر)

در این جشن فرخنده مهرگان
زنم بوسه بر کف آهنگران

تو ای نور چشم ای گرامی پسر
به آهنگری دسته‌ی گل ببر

به گل غرقه کن پتک و سندان و دَم
که نوروز کاوه‌ست نی جشن جم

که نوروز جم خاصه اغنیاست
ولی مهرگان مال ما و شماست

عزیز دلم کارگر برزگر
رفیق من ای کاسب ای پیشه‌ور

شما ای جوانان دانش‌پرست
همه هر یکی دستهٔ گل ‌بدست

به شهر شما پیر آهنگریست
که همسال آن پیر استاد نیست

دم کوره بنشسته اسپید موی
یکی کوه آتشفشان روبروی

بدکان آن پیر فولاد قوم
روان گشت باید بطور عموم

گل و میوه و قند گلاب آورید
سبدهای پر باشتاب آورید

شود راسته بازار آهنگران
پر از میوه و کل کران تا کران

همان پیر استاد با احترام
نشیند بگیرد ز مردم سلام

که از کاوه او راست مهر و نشان
هم از صف خلق است و زحمتکشان

چلنگر بیاید در آن انجمن
بمدح ستمکش سرآید سخن

ز تاریخ مداح غارتگران
شگفتم که از کاوه شرحی در آن

عجیبا دو سطری خلاصه نوشت
پس آنکه فریدون فرخ سرشت!

شگفتم نگفتند شهزاده بود
نوشتند آهنگری ساده بود

نسب داشت از توده آن نیک پی
نه ز افراسیاب و نه کاوس کی

بر تخت شاهی طمع کار بود
نه مانند یعقوب صفار بود

و ضحاک را پوزه بر خاک سود
بغار دماوند حبسش نمود

یکی را بیاورد جایش نشاند
خودش باز هم در دم کوره ماند

نکرد از فریدون تقاضای کار
نشد شهردار و نشد بخشدار

فریدون بفرمان او گشت شاه
پس او بود بخشید تخت و کلاه

کجا رستم این تاج بخشی نمود
که رستم به دربار یک کاوه بود

اگر رفت رستم سوی هفت خوان
اگر کرد رستم چنین و چنان

مواجب گرفت و هزینه سفر
مدال همایون طبق‌های زر

ولی کاوه آن تاج بخش رشید
پس از تاج بخشی بکارش رسید

پس از دفع ضحاک بیدادگر
ز کوره نشد یک دقیقه بدر

پس کوره بنشست و فولاد داد
به زحمتکشان جهان یاد داد

جهان زنده از نیروی کار هست
نه قائم به الطاف! دربار هست

نشان داد با وحدت و اتحاد
سبیل ستمگر توان دود داد

نشان داد چون ظلم غایت رسید
تعدی بحد نهایت رسید

خیانت جنایت چو شد بیحساب
بود داروی توده‌ها انقلاب

برون باید آوردش از برج عاج
جدا کرد باید سرش را ز تاج

نشان داد عزم خلل‌ناپذیر
برآورد بزانو امیر و وزیر

نشان داد همبسته بودن چه هست
ز وحدت توان پشت دشمن شکست

نشان داد نیروی ایمان خلق
قیامت کند خشم و طوفان خلق

مبارک بزحمتکشان مهرگان
برافراشته باد پرچم کاویان




موسيقی ترکمن؛ نگاهی اجمالی و تاريخی به فرايند تکامل آن *

نویسنده: رحیم کاکایی

هنگامی‌ که سخن از آسيای مرکزی می‌رود، منظور گروه جمهوری‌های ترکمنستان، قزاقستان، ازبکستان، قرقيزستان، قسمتی از ترکستان چين (هنی يانگ) و تاجيکستان است. در آسيای مرکزی بر پايه آمار سال ۱۹۹۸ چهل ميليون ترک زبان از خلق‌های مختلف زندگی می‌کنند که چهار ميليون از آنها ترکمن هستند. خوارزمی‌ها و مردم ازبکستان کنونی که منشاء ايرانی دارند و تا قرن يازده ميلادی به يکی از شاخه‌های زبان فارسی صحبت می‌کردند، از سده سيزده ميلادی به‌طور کامل تر‌ک زبان شدند. زبان ترکی در شهرهای ترکستان نخست از قرن شانزده ميلادی به شکل نوشتاری درآمد، اما زبان فارسی مدت‌ها به‌عنوان زبان غالب ادبی باقی ماند. شهرهايی مانند بخارا و سمرقند به‌مثابه مراکز فرهنگی و ادبی نقش بزرگی در اين عرصه ايفا کردند. آسيای مرکزی به‌دليل اوضاع جغرافيايی خود در اين دوران به منطقه ذوب تمامی ‌فرهنگ‌های بزرگ تبديل شد و فرهنگ مشترکی ‌را به‌وجود آورد که درخشش آن سراسر آسيا، حتی تا هندوچين را نيز فراگرفت. موسيقی آسيای مرکزی در اثر غنا و تنوع ادوات خود حتی به دربار امپراطوری سلسله تانگ چين راه يافت. از موسيقی اين منطقه در دوران پس از گسترش اسلام به آسيای مرکزی تا تسلط تيموريان (سده پانزده) شناخت کمی ‌وجود دارد. در دوره تيموريان که دوره تأثير و نفوذ موسيقی ترکی ــ مغولی، چه از لحاظ انتخاب ادوات موسيقی و چه از جهت اشکال موسيقی است، موجبات تفکيک آن از فرهنگ موسيقی فارسی و عربی فراهم شد. موسيقی‌دانان خراسان قديم برای اجرای موسيقی تا دربار اکبرشاه، پادشاه مغول‌تبار هندوستان (۱۶۰۵ ــ ۱۵۵۶) دعوت می‌شدند. رساله‌های تئوريک موسيقی به زبان فارسی بر وجود ارتباط با هندوستان در اين زمينه گواهی می‌دهند. مدت‌ها بعد دوره تغيير شکل و تأثير متقابل موسيقی‌های منطقه بر يکديگر فرارسيد، اما پس از دگرگونی‌های سياسی در منطقه و تبديل جمهوری‌های آسيای مرکزی به جمهوری‌های شوروی سوسياليستی، سنن موسيقی هر يک از آنها به‌طور مستقل تکامل يافت، به‌طوری که قزاق‌ها، ترکمن‌ها و قرقيزها توانستند موسيقی سنتی خود را حفظ کنند و تکامل‌ بخشند.

برخی ادوات موسيقی مانند عود با دو يا سه تارِ سيم و پوشش چوبی «هيوبوسی»(huobusi) «قوبوز» (qobuz)، «لابابو» (lababu) «رباب» (rabab) «پيپا» (pipa) «باربد» يا «باربت» (barbad) مورد استفاده همه خلق‌های چادرنشين بوده است. همين امر در مورد کمانچه که تارهای آن از موی دم اسب ساخته می‌شود نيز صدق می‌کند. «باربد» يا «باربت» مدت‌ها پيش از اين که آن در هندوستان، ايران و چين رواج يابد، يعنی حدود۲۰۰ سال پيش از ميلاد در آسيای مرکزی وجود داشته است. در منطقه باختر افغانستان سازهای زيادی (از قبيل نوعی فلوت، چنگ و فلوت دوسر) حفظ شده که يادآور ادوات موسيقی يونانی است. در يک اثر هنری يونانی که در ترکمنستان يافت شده و مربوط به ۲۰۰ سال پيش از ميلاد مسيح است، صحنه‌ای از افسانه‌های يونانی با طبل و نوعی فلوت تصوير شده است. چنگ يونانی هم‌چنين در سده ششم ميلادی در نقاشی‌های روی ديوار شهر باستانی «افراسياب»، مربوط به دوره سغديان نيز قابل تشخيص است. در مجسمه‌های بودايی در باختر افغانستان مربوط به حدود سال ۲۰۰ ميلادی نيز ابزار موسيقی خاص شرق، مانند طبل خمرهایِ دوطرفه، چنگ زاويه‌دار و چنگ دسته کوتاه تصوير شده‌اند. در آثار به‌دست آمده از شهر افراسياب، سازهای ديگری متعلق به سده يک تا چهار، به‌همراه دوتار و تنبور رايج در خوارزم ديده می‌شوند. در ترکستان شرقی (واحه ختن) نگاره‌های نوازندگان موسيقی، مانند فلوت بلند (به‌ويژه قره نی)، فلوت کليد‌دار، باربد و نوعی طبل با ميمونی در حال نواختن متعلق به سده دوم يا سوم بعد از ميلاد يافت شده‌اند. چنين تصويرهايی متعلق به سده هفتم ميلادی در باخترستان (بلخ قديم) و توخارستان نيز کشف شده‌اند. آرشه چنگ باستانی، چنگ زاويه‌دار و باربد که توسط زنان نواخته می‌شدند، در سده‌های هفتم و هشتم ميلادی در «پندشکند» (تاجيکستان) پديدار می‌شوند. اين سازها در دوران تسلط تيموريان در هرات و سمرقند رونق بيشتری يافتند.

ترکمن‌‌ها و موسيقی ملی

ترکمن‌ها يکی از اقوام ترک هستند که دو سوم آن‌ها، يعنی حدود چهار ميليون نفر در جمهوری ترکمنستان، حدود ۲ ميليون نفر در ايران و بقيه در افغانستان زيست دارند. ترکمن‌ها در عراق و ترکيه نيز وجود دارند که می‌توان گفت به لحاظ فرهنگی هيچ ارتباطی با ترکمن‌های ايران و افغانستان و جمهوری ترکمنستان ندارند. موسيقی ترکمن‌ها همانند ديگر فرهنگ‌هايی که منشأ چادرنشينی دارند، دارای دو بخش جداگانه است: ترانه‌های محلی يا خلقی و موسيقی حرفه‌ای ‌که ترانه‌سرايان ‌آن، «باغشی» ناميده می‌شوند. ترانه‌های محلی معمولاً با «تويدوک» (Tüidük نوعی نی) همراهی می‌شوند و «باغشی»ها دوتار می‌نوازند. از ميان ترانه‌های بی‌شمار محلی می‌توان از «لاله» (Läle برای دختران جوان ترکمن)، «لاله هودی» (Läle Hüvdi) ترانه‌ای برای لالايی، «ياريار»، ترانه‌های عروسی (توی Toi) نام برد. در ترکمنستان ايران، زنان ترانه‌های مذهبی برای ماه رمضان و روزهای مخصوص (مذهبی) می‌خوانند و مردان ترانه‌هايی برای تولد پيامبر اسلام به‌نام «مولود» (Movlud) و ترانه‌های صوفيانه به‌نام «ذکر» همراه با رقص دارند. تا آغاز سده بيست برخی رقص‌ها نيز ميان زنان رواج داشت. همچنين ترانه‌هايی که در آنها برای بارش باران دعا می‌شده در فرهنگ موسيقی ترکمن وجود داشته‌اند. اين ترانه‌ها از فرهنگی متعلق به پيش از اسلام سرچشمه می‌گيرند. علاوه بر اين، امروزه گروه‌های موسيقی جديد نيز تشکيل شده‌اند.

ادوات موسيقی ترکمن

«قارقی تويدوک»: فلوت بلند، بدون دهنه‌ای مخصوص و همانند فلوت تاتاری و به‌ويژه قزاقی و يا نی بلند موسيقی ايرانی است که از هفت بند تشکيل شده و از اين رو آن را «يدی بوقوم» می‌نامند و اندازه آن حداقل چهل سانتيمتر است و شش سوراخ دارد. اين فلوت در يک «سونو» در قطعه‌ای برای دو ساز مختلف يا تک‌نوازی به‌همراه ترانه نواخته می‌شود و درجه صدای آهنگ آن حدود يک «اوکتاو» موسيقی است.

«ديللی تويدوک» (dilli tüidük): يا قره نی‌ای که سه يا چهار سوراخ و حدود بيست سانتيمتر درازا دارد.
«قوپيز»: زمبورک (زنبورک) فلزی برای زنان و کودکان است و ساختار قديمی‌ اين زمبورک يا «قوپيز» از چوب بوده که امروزه منسوخ شده است. ترانه‌سرايان قديم که آنان را «اوزان»(ozan) می‌ناميدند با «قوپيز» هم‌نوا می‌شده‌اند. «قوپيز» دو طرفه که امروزه شبيه آن نزد «قرقيز»ها رايج است، مورد استفاده ترکمن‌ها نيز بوده است.
دوتار (Dutar): که بعدها جای «قوپيز» را گرفت. صداها در دوتار به سيزده پرده با حلقه فلزی تقسيم شده که هريک از پرده‌ها نام مخصوص خود را دارند. برای سيم‌های دوتار در آغاز از ابريشم استفاده می‌شده، اما بعدها سيم فلزی جای آن را گرفته است. برخی ملودی‌های دوتار نزد ترکمن‌های ايران که از نسلی به نسل ديگر رسيده، در مراسم و سنن ملی به‌عنوان همراهی‌کننده نواخته می‌شده‌اند.

«قيجاق»: که شکل کمانچه را دارد و در دوران کهن برای ساختن آن از کدوی خشک شده استفاده می‌شده است. ترکمن‌ها «قيجاق» را از حدود دويست سال پيش، از ترکمن‌های خيوه گرفته‌اند و استفاده از آن تا‌کنون در همه جا گسترش يافته است. تنها در مکتب موسيقی شهر «مرو» (ماری) قيجاق به کار برده نمی‌شد.


باغشی (خواننده موسيقی کلاسيک ترکمن)

«باغشی» نزد ترکمن‌ها به‌معنی «پاسدار آگاهی جمعی» و ارزش‌های معنوی است و با «شامان» که در فرهنگ‌های ساير خلق‌های ترک وجود دارد، معنی استادی است که شاگردانی داشته و دارافاوت است. اما باغشی‌های ترکمن را می‌توان وارث «شامان»‌ها دانست. «باغشی خليفه»، به مقام صوفی ــ شيخ بوده است. مواردی گزارش شده که ظاهرا «باغشی» در دوران خشک‌سالی با ترانه‌ها و دوتار خود طلب باران می‌کرده و باران می‌بارانده است. «باغشی‌»ها يا نوازندگان دوتار و «قارقی تويدوک» دعوت می‌شده‌اند تا برای بيماران موسيقی بنوازند. «باغشی» پيش از هر چيز خواننده‌ای حرفه‌ای است که هنر خود را نزد يک استاد فرا گرفته و خود به مرحله استادی رسيده است. حرفه «باغشی» به لحاظ پايه‌های تکنيکی و فرهنگی و همچنين سنتی خود، ویژه مردان بوده است. اما در پايان سده بيست خواننده‌های حرفه‌ای زن نيز پديدار شدند که دوتار هم می‌نوازند. در گذشته، «باغشی»هايی را که هيچ وسيله موسيقی نمی‌توانستند بنوازند، «ياناماچی» می‌خواندند. «ياناماچی»ها به همراه يک نوازنده دوتار يا يک نوازنده «قارقی تويدوک» ترانه می‌خواندند. امروزه «تويدوک باغشی»ها نيز ترانه‌های خود را می‌خوانند و«باغشی»‌ها خود به دوتار مجهز هستند و اکثراً با يک «قيجاق» (کمانچه) و يک دوتار دوم برای همراهی و تقويت صدای دوتارِ «باغشی» استفاده می‌شود. «قيجاق» (کمانچه) نقش خاص و مهمی‌ برای به هيجان آوردن شنوندگان در برابر دوتار ايفا می‌کند.

در نزد ترکمن‌ها دو گروه «باغشی» وجود دارد که با يکديگر متفاوت هستند:
ـ «دِستانچی»ها که از داستان‌های شفاهی و کهن ترکمنی مانند داستان‌های «اوغوزنامه» مفهوم نوينی را ارائه می‌دهند. ـ «تيرمچی» که در شعرهای «تيرمه» (tirme) خود ازعشق، اخلاق، مذهب، جنگ و شکار ترانه می‌خوانند. در «دستان» (destan)، نثر و شعر (آيديم ــ آواز) به يکديگر تبديل می‌شوند. هر «دستان» از بيست يا سی آواز تشکيل می‌شود و بسته به موقعيت می‌تواند کوتاه شود. بديهه‌نوازی و بديهه‌سرايی در مقايسه با سنن ديگر محدودتر است. در «دستان»ها، داستان‌های معروف عاشقانه جهان ترک مانند «شاه صنم و غريب»، «اصلی و کرم»، «زهره و طاهر»، «حورلوقغا» و همراه، داستان‌های قهرمانی (کوراوغلی) و افسانه‌های قديسان مانند «ابراهيم آدم»، «حاتم طايی» و «محمد حنيفه» حکايت می‌شوند. «باغشی»های قديم به‌خاطر جدايی‌ناپذيری تکامل و توسعه هنرشان از شعر، اغلب خود شاعر بودند. سنت منظومه‌های رزمی ‌در شمال جمهوری ترکمنستان از منطقه «تاش هووز»، جايی که خاستگاه «باغشی دستانچی»ها است، ريشه می‌گيرد. داستان منظوم اما به سبک و روش ديگری در جنوب شرقی جمهوری ترکمنستان، از‌جمله شهر «ماری» (مرو) نيز رواج دارد. در شهر «تاش هووز» بيشتر درباره قهرمانان داستان‌های کوراوغلی که طوايف ترکمن را متحد‌ کرده‌اند، خوانده می‌شود. «باغشی» که خود نوازنده دوتار است و از آن جدا نيست، هنگام اجرای موسيقی بايد توسط نوازنده «قيجاق» پشتيبانی شود. در شیوه«يولوتان» (Iolotan) از «قيجاق» (کمانچه) چشم‌پوشی می‌شود و به‌جای آن دوتار ديگری غير از دوتارِ باغشی نواخته می‌شود. يک «دستانچی» حداقل بر يک داستان منظوم  رزمی به‌طور کامل (گاهی پنچ تا شش داستان منظوم) و يک «تيرمچی» بر صد تا پانصد شعر مسلط است. تکنيک صدا در موسيقی ترکمن متنوع است، مانند «آلقيم سوز» (صدای بم) و «داماق قاقماق» يا لرزاندن صدا (چهچه زدن).

در موسيقی ترکمن پنچ قطعه سازی به‌نام «مقام» وجود دارد:
۱ــ «قونگور باش مقامی» ۲ــ «گؤگ دپه مقامی» ۳ــ «آيراليق مقامی» ۴ــ «مقام لار باشی» ۵ــ «شاديللی» و يک رديف موجود از هفت قطعه که همانند يک رديف «سالتيق لار» عنوان شده و «قيرق لار» ناميده می‌شود. برخی مقام‌ها، هم به‌وسيله «تويدوک» (فلوت) و هم به‌وسيله دوتار نواخته می‌شوند. مانند «قونگرباش»، «آيراليق»، «اِرکِک»، «لوتولار» (Lotular)، «گلين» (Gelin)، «هوودی»، «توی» (Toi) مقام (در اصل برای تويدوک (فلوت) است.

موسيقی ترکمن‌های ايران به چهار سبک بزرگ «يول» (yol) قابل تقسيم است که بيانگر خاستگاه قومی ‌و منطقه‌ای آنهاست:
۱ــ «گورگن يولی» (ازمنطقه گورگن) که دارای يک ملودی ساده است و با صدای بم اجرا می‌شود. ۲ــ «دمنه» (Dämänä)، مانند «ارواح يولی» ( arvachyoli) خاص ترکمن‌های خراسان که با صدای زيرترِ آن به‌سادگی قابل شناسايی است. ۳ــ «خيوه يولی» (chiva yoli) از خيوه و با تکنيک صدايی خاص است ۴ــ «ماری يولی» (Mary yoli) از منطقه «ماری» يا مرو است و همچنين «ساريق يولی» با صدای زير و بدون «قيجاق» (کمانچه).
رده‌بندی‌های ديگر، هفت سبک يا روش به اين شرح تشخيص می‌دهند: ۱ــ «يموت» و «گوگلن» ۲ــ «دمنه» (قيزل آروات) ۳ــ «آخال تکه» (عشق آباد، گوگ تپه) ۴ــ «سالير» و «ساريق» (منطقه مرو يا ماری) ۵ــ «ارساری» (چارجو) ۶ــ «چاودور» ۷ــ «قارداشلی» (تاش هووز).

در جنوب ترکمنستان، «تيرمه» (tirme) و غزل از اشعار مختومقلی، کمينه يا ملانفس (شاعران بزرگ ترکمن) اجرا می‌شود. در «استاورپول» (شمال قفقاز) که سکونت‌گاه پانزده هزار اقليت ترکمن است، روش خوانندگان موسيقی کلاسيک با باغشی‌های ترکمنستان اختلاف دارد و سيم دوتار آنها از روده حيوانات است. در ميان ترکمن‌ها، باغشی‌ها به جشن‌ها و نشست‌های جمعی شبانه مانند جشن تولد يا سنت (ختنه‌سوران) دعوت می‌شده‌اند. اين گونه مراسم «سازصحبت» ناميده می‌شوند و آوازخوانی باغشی‌ها گاه از شب تا صبح ادامه داشته است. هسته اصلی موسيقی باغشی‌ها از آوازهايی در «باشلاماق (زير)» و «اورتا آيديم لار» (وسط) و «چکيملی آيديم لار» (بم) و بخش سه‌گانه‌ای که در صدای دوتار منعکس می‌شود (و نزد قزاق‌ها و قرقيزها نيز وجود دارد) تشکيل می‌گردد. برخی مدارس موسيقی ترکمن در جوار اين بخش سه‌گانه، تيپ‌شناسی آوازی را گسترش دادند و آن را «پرده» (Perde) ناميده‌اند (که خود يک مفهوم تئوريک قديم موسيقی ايرانی است). صدای بم اصلی با پرده دوتار همراه است، مانند «مقام لار باشی»، «موخامس» (muchammes)، «آچيق پرده» و «شيروان پرده».

فازهای تک و جداگانه را «باشلاماق» (شروع)، «ياريلماق» (پايان قسمت نخست يک قطعه)، «شيروان» (نقطه اوج) و «چيقماق» (پايان قطعه موسيقی) می‌نامند. در موسيقی ترکمن اصطلاح نامه «nama» وجود داشته که تنها نزد ترکمن‌های شمال و بين «قره قالپاق»‌ها رواج داشته و معنی ملودی پرده را می‌داده است. در گذشته، در برخی مدارس موسيقی ترکمن، ۶۲ نامه « nama» يا ملودی پرده را برشمرده بودند. ترکمن‌های ايران که سبک موسيقی معينی را عيناً رعايت می‌کنند، طبقه‌بندی ديگری دارند که در آن دو مقام و اسم وجود دارد: «باش پرده»، «نوايی»، «گوگلن»، «قيامت پرده»، «شيروان پرده». ترکمن‌های ايران دستگاه‌های موسيقی ايرانی يا به زبان ديگر ريتم دستگاه ملودی را پذيرفته و چهار حالت اساسی: «نوايی»، «قيرق لار»، «تشنيد» و «موخامس» (در تاش هووز) را از آنها مشتق کرده‌اند. البته برخی مدارس موسيقی درجه‌بندی‌های ديگری درباره «قيرق لار»، «تشنيد» و «موخامس» دارند و علاوه بر آن، «قونگورباش»، يک مقام مهم ديگری که  تمامی پرده‌های دوتار را شامل می‌شود نيز وجود دارد.

انواع ديگری هم به اين مقام‌ها اضافه شده‌اند مانند: «گوگ دپه» که مهم‌ترين آن است، «آيراليق»، «برکلی چوقای»، «نه‌لرگوروندی» (nelergöründi)، «يانجاتما»، «ابراهيم شاديلی» و امثال آن. در قرن بيستم در برابر موسيقی سنتی و محلی ترکمن، موسيقی به سبک غرب و سمفونی پديدار می‌شود. در سال‌های ۱۹۳۰ آهنگ‌سازان روس که در ترکمنستان اقامت داشتند، آثاری برای کُر و موسيقی مجلسی در انطباق با موسيقی ترکمنی و با پذيرش موسيقی ملی ترکمن به‌وجود آوردند. «و. آ. اوسپنسکی» و «آ. گ. شاپوشنيکف» آهنگ‌سازان روس، سهم بزرگی را در اين زمينه ادا کردند. در سال‌های ۱۹۴۰ آثار بزرگی در اثر همکاری آهنگ‌سازان روس و ترکمن خلق شدند، از‌جمله: «شاه صنم و غريب» از «آ. شاپوشينکف» و «دانگ آتار عوض اف» (۱۹۴۴)، «آق پاميق» از «آلکساندر فدورويچ زنوسکو بروسکی» و «ولی موخاتف»، اپرای ميهن‌دوستانه «آبادان» (۱۹۴۳) و «ليلی و مجنون» از «يولی سرگيويچ ميتوس» و «آشور قليف»، سويت سمفونی « ترکمن» از «آ. گ. شاپوشينکف» و «و. موخاتف» اپرای «زهره و طاهر» و «نگاره‌های ترکمنی» از «س. ن. واسيلنکو» و ديگران، «آلدارکوسه (Aldar köse) از «ب. س. شختر» و همچنين آثاری از «ک. آ. کورچمارف». در سال‌های ۱۹۶۰ اثر بزرگی از «موخاتف» به‌نام «پايان خط‌الرأس خونين» (۱۹۶۷) ساخته شد. بالت‌های «حکيم شگفت‌آور» (۱۹۶۰) از «م. راويچ» و «نوری موخاتف» و «مرگ باد سوزان» (۱۹۶۷) و «فناناپذيری» (۱۹۷۱) از «چاری نوريمف» همچنين بالت «فيروزه» از «آمان (آمان دوردی) آگادجيکف» به‌وجود آمدند که نشان‌دهنده گسترش و تکامل اين هنر بودند. سمفونی‌های ترکمنی نیز از سال‌های دهه ۱۹۵۰ به‌وجود آمدند. از‌جمله سمفونی «نقش و نگارهای تکه» (۱۹۶۹) از «چ. نوريمف»، سه سمفونی (۱۹۷۷) از «ن. موخاتف»، سويت از «بايرام دوردی خدای نظرف» (۱۹۴۶)، سمفونی از «دانگ آتار خديرف» (۱۹۷۹) و دو سمفونی از «و. موخاتف» (۱۹۸۰). در اين سال‌ها، آهنگ‌سازانی مانند «آق مراد تقی يف»، «رجب رجبف»، «نوری خال ممدف»، «دوردی نوريف» و «اورازقليچ قربان نيازف» آثاری برای موسيقی مجلسی و ارکستر سمفونيک و موسيقی شاد به‌وجود آوردند. همچنين می‌توان از قطعه‌ای برای پيانو به‌نام «صدای دوتار» (۱۹۶۲) اثر «ن. خال ممدف» و «دستان» ــ کنسرت اثر «س. نوريمف» و آثار «آ. قليف» نام برد.

* این مقاله پیش از این در ایران در نشریه «هنر موسیقی» بهمن ۱۳۸۶ شماره ۸۸ به چاپ رسیده بود.