یادمان سیاوش کسرایی

نوزدهم بهمن ماه هر سال، روزی است که نام سیاوش کسرایی، شاعر آزاده و ملی ایران، بار دیگر در آسمان اندیشه و هنر ایران طنین انداز می شود؛ این روز نه تنها صرفاً یادبود یک شاعر بزرگ، بلکه فرصتی است برای تأمل در حماسه‌ای که او در کلامش آفرید و آرمانی که در جان اشعارش جاری ساخت.

کسرایی، این سراینده‌ راستینِ دردها و امیدهای ملی، این حماسه‌سرای بلندآوازه، نه‌تنها پژواک آرمان‌های سوسیالیستی و عدالت‌جویانۀ زمانۀ خود بود، بلکه صدای رسا و پرطنین همه‌ٔ آنانی شد که دل در گرو آزادی، انسانیت و بهروزی وطن داشتند. در شعر او، تاریخ و رنج‌ها، آرزوها و خیالبافی‌های یک ملت همزمان بازتاب می‌یافت، اشعاری که از قلب تاریخ برخاست تا به قلب‌های بی‌شماری امید آینده دهد و برای عدالت و آزادی گرم نگاهدارد.

او در دل طوفان تحولات دههٔ۱۳۲۰، زمانی که جنبش ملی و دموکراتیک ایران به اوج خود رسیده بود، گام به عرصهٔ هنر نهاد؛ شاعری جوان که واژه‌هایش از شوق زندگی و شعله‌های مبارزه جان می‌گرفتند. او شاعری بود توده‌ای که آرمان‌هایش از عشق به انسان و میهن سرچشمه می‌گرفت و کلامش نه‌تنها حماسهٔ یک نسل، که فریاد آزادی و عدالت برای تمامی عصرهاست.

این روز، فرصتی است برای بازاندیشی در زندگی و آثار شاعری که صدای او فراتر از زمان و مکان، همچنان در دل‌های ما طنین‌انداز است و شعلۀ امید و مقاومت را زنده نگه می‌دارد.

شعر کسرایی، فراتر از زیبایی‌های هنری‌اش، آیینه‌ای است از دغدغه‌های سیاسی و اجتماعی میهن. هر بیت از اشعار او گواهی است بر سودای خوشبختی مردم و امیدی که در جانش شعله می‌کشید. او که در سروده‌هایش به دردها و شادی‌های وطن نقشی جاودانه می‌زد، خود را وقف روایت تلخی‌ها و شیرینی‌های این سرزمین کرد. کسرایی با مردم در غم شکست نهضت ملی نفت گریست، اما هرگز تسلیم یأس نشد. در روزگار پس از کودتای ۱۳۳۲، هنگامی که بسیاری از امیدها به خاک افتاده بود، او ایستاد و با انتشار دفتر شعر «خون سیاوش»، آوای اعتراض و امید را به گوش زمانه رساند؛ دفتری که نه‌تنها اندوه گذشته، بلکه رؤیای آینده‌ای روشن‌تر را نیز در دل خود داشت.

اگر حقیقت دارد که هنرمندان بزرگ گاه با یک اثر جاودانه نام خود را در تاریخ ماندگار می‌کنند، سیاوش کسرایی نیز حتی اگر تنها آفریدگار حماسۀ بی‌مانند «آرش کمانگیر» بود، شایستهٔ جایگاهی برجسته در سپهر شعر معاصر ایران می‌بود. اما تأثیر شعر کسرایی بر حیات فرهنگی، هنری، اجتماعی و سیاسی ایران بسی فراتر از مقام یک شاعر برجستۀ دوران است. سخن از نقشی است که شعر در تاریخ این سرزمین، به‌ویژه در قالب آرمانی خود، ایفا کرده است؛ شعری که از روزگار رودکی تا امروز، بار سنگین پاسخگویی به نیازهای فکری، فلسفی، هنری و سیاسی جامعه را بر دوش کشیده و خلأهایی را پر کرده که در نبود ساختارهای دیگر بر عهدۀ آن گذاشته شده است.

در ادامهٔ این اندیشه، باید گفت که شعر آرمانی در تاریخ ایران نه‌صرفاً هنری برای بیان احساس، بلکه ابزاری بوده است برای آفریدن امید در دل‌های فرسوده، برافروختن شعله‌های آگاهی، و پیش راندن کاروان جامعه به سوی روشنایی. شعر کسرایی، به‌ویژه در اوج شکل‌گیری و بحران‌های اجتماعی و سیاسی، نه‌تنها پژواک دردمندی‌ها و آرزوهای مردم این سرزمین بود، بلکه همچون نقشه‌ای در تاریکی، راهنمایی بود برای آنانی که به آزادی، عدالت، و سربلندی ایمان داشتند. در چنین بستری، «آرش کمانگیر» فراتر از یک منظومۀ ادبی، اسطوره‌ای نو برای ایران شد؛ پیوندی میان ریشه‌های باستانی این سرزمین و آرمان‌های معاصر آزادی و فداکاری. این اثر حماسه‌ای است که نه‌تنها مرزهای جغرافیایی، بلکه مرزهای ذهنی را درنوردید و ایرانیان را با روایتی مدرن از ایثار و مبارزه همراه کرد. در «آرش کمانگیر»، شجاعت و ازخودگذشتگی از دل اسطوره‌های کهن به امروز پیوند می‌خورند و در صدای کسرایی، آرمان‌خواهی نسل‌های مبارز طنین‌انداز می‌شود.

کسرایی در اشعارش، رسالتی را که تاریخ بر دوش شعر آرمانی گذاشته بود، به‌شایستگی به انجام رساند؛ از انتقال تلخی شکست‌ها گرفته تا پاسداشت امیدی که هرگز نمی‌میرد. او نشان داد که شعر تنها ابزاری برای گفتن نیست، بلکه نیرویی برای برپا داشتن و پاسداری از رؤیاهایی است که بقای ملت به آنها وابسته است.

کسرایی، همچون آرش اسطوره‌ای خود، تمام وجودش را در چلهٔ کمان آرمان‌های مردمش گذاشت و تیر امید و ایثار را تا افق‌های دوردست پرتاب کرد. او به شعر نه به‌عنوان پناهگاهی فردی، بلکه به‌مثابه رسالتی جمعی می‌نگریست؛ رسالتی برای آنکه زبانِ بی‌زبانان باشد، آینهٔ دردها و آرزوهای مردمی که زیر فشار تاریخ، همچنان رؤیای رهایی در سر دارند.

شعر او از روایت سرنوشت فردی فراتر می‌رود و به جریانی سیال میان گذشته و حال، سنت و نوگرایی تبدیل می‌شود. در آرش کمانگیر، همچنان که در دیگر سروده‌هایش، گذشته‌ای کهن با آینده‌ای مترقی درهم تنیده‌اند؛ گویی او شعر را پلی ساخته است تا مردم این سرزمین را از اعماق یأس به قله‌های امید و از تاریکی شکست به روشنایی بیداری هدایت کند.

کسرایی در زمانه‌ای که شکست نهضت‌های ملی و استبداد سیاه پس از کودتای ۱۳۳۲روح جامعه را خسته کرده بود، با اشعار خود بذر مقاومت و ایمان را در دل ایرانیان کاشت. او شاعری بود که در برابر ظلم سکوت نکرد و در تاریک‌ترین لحظات، با کلامش شعله‌ای افروخت که نه‌تنها مسیر زمانهٔ خود، بلکه راه نسل‌های آینده را نیز منور ساخت.

اگر بخواهیم سیاوش کسرایی را در یک جمله خلاصه کنیم، او شاعر مردم و صدای زحمتکشان بود؛ صدایی که از دل تاریخ برمی‌خاست و بر دل مردم می نشست، و هنوز هم، همچون رودخانه‌ای از زندگی و معنا، در روح ایران جاری است. او، با منظومهٔ آرش کمانگیر، میراثی جاودان برای ایران و ایرانیان بر جای گذاشت؛ اثری که در آن آرمان‌گرایی و ایثار در والاترین شکل خود متجلّی می‌شوند.

اگر «آرش کمانگیر» منظومه‌ای است که در آن آرمان‌گرایی بر بنیاد اساطیر و مضامین اسطوره‌ای بنا شده است و در اوج خود به‌نوعی مطلق‌گرایی در آرمان می‌رسد، «مهرهٔ سرخ» گامی بلندتر در تکامل فکری و هنری سیاوش کسرایی است؛ اثری که شاعر را از مطلق‌گرایی آرمانی رها می‌کند و به بازاندیشی ژرف‌تری در مفهوم آرمان می‌رساند. در این منظومه، کسرایی نه‌تنها مرزبندی روشنی با تلقی‌های سنتی از آرمانی بودن به‌عنوان نوعی مطلق‌پرستی ترسیم می‌کند، بلکه صداقت و ژرف‌نگری‌اش او را به تأملی نقادانه وامی‌دارد که از متن زندگی و پیکار انسان‌های معاصر او سرچشمه می‌گیرد.

«مهرهٔ سرخ» انعکاسی است از آرزوهای ناکام، امیدهای بر باد رفته، جان‌های سوخته، خون‌های ریخته، و قهرمانی‌هایی که در میانهٔ راه متوقف شده‌اند. این منظومه، نه شعری از دل افسانه‌ها، بلکه روایتی است از تراژدی زمانه؛ تجربۀ دردناک و عمیق چند نسل که هم در تاریخ جمعی ملت و هم در زندگی شخصی شاعر ریشه دارد. کسرایی در این اثر از آرمان نه به‌عنوان مفهوم مطلق و بی‌چون‌وچرا، بلکه به‌مثابه واقعیتی پویا و درگیر با زندگی سخن می‌گوید.

او خود در برآمدی بر «مهرهٔ سرخ» چنین می‌گوید:

آرش و سهراب گردانندگان این دو منظومه اگر از یک خون بوده باشند اما هر یک را وظیفه‌ای دیگر است. آرش با برجا نهادن گرد تن از سد مرگ برمی‌جهد و نه جان خود که جان‌های بیشمار دیگری را می‌رهاند. اما سهراب نوخاسته، خیرخواهی است خطرکرده و خطا رفته، با خنجری در پهلو که دادخواهانه نگران سرانجام داوری بر کار خویشتن است. در جهان واقعیت آرش‌ها اندکند و سهراب‌ها بی‌شمار. در “مهره سرخ” سخن از خطاهای خطیر نیک‌خواهانی است که شیفتگی را به جای شناخت در کار می‌گیرند و اینک تاوان‌های سنگینی که می‌بایدشان پرداخت.

این نگاه نقادانه و انسانی، سرآغاز بلوغ فکری و شعری کسرایی است؛ سفری که از اسطورۀ آرش آغاز و به تأمل بر خطاهای سهراب می‌رسد؛ سفری که خواننده را نیز همراه می‌کند تا در اندیشۀ آرمان‌ها و واقعیت‌ها بازنگری کند. در «آرش کمانگیر»، شاعر از آرمانی سخن می‌گوید که با ایثار مطلق، سرزمینی نجات می‌یابد؛ اما در «مهرهٔ سرخ»، او از توهمات و هزینه‌های آرمان‌خواهی بی‌چون‌وچرا پرده برمی‌دارد و با صداقتی تلخ، از خطاهای نیک‌خواهان شیفته‌ای می‌گوید که شناخت را قربانی احساس می‌کنند.

سیاوش کسرایی: پژواک آرمان‌های شکست‌خورده و پایدار

با وقوع کودتای ننگین ۲۸ مرداد، تاریخ ایران به سوی دوران خفقان و سرکوب ورق می خورد. در این دوران تاریک، نهادهای روشنفکری و هنری زیر ضربات سنگین استبداد متلاشی شدند. بسیاری از اندیشمندان و مبارزان یا به جوخه‌های اعدام سپرده شدند یا به زندان و تبعید فرو غلطیدند. سیاوش کسرایی، اما، در میان این غبار غم‌انگیز چراغی برافروخت که روشنایی آن از مرزهای شکست گذشت و به شعر و تاریخ پیوندی جاودانه بخشید.

اگرچه کسرایی پس از این واقعه دیگر ارتباط تشکیلاتی مستقیمی با حزب تودهٔ ایران نداشت، اما آرمان‌های آزادی‌خواهانه این جنبش و یاد و خاطره قهرمانان آن همیشه در تار و پود اندیشه و شعر او جاری بود. منظومهٔ «آرش کمانگیر»، شاهکاری جاودان که بلافاصله پس از انتشار مورد استقبال وسیع قرار گرفت، نمادی آشکار از این پیوند عاطفی و فکری بود. این منظومه، که حماسه‌ای است سرشار از شور میهن‌دوستی و ایثار، در ستایش قهرمانانی چون خسرو روزبه سروده شد؛ مردی که در راه مبارزه علیه استبداد، جان خود را تقدیم آرمان آزادی کرد.

منظومهٔ «آرش» نه‌تنها به نمادی از مقاومت تبدیل شد، بلکه با گذشت سال‌ها و پس از تیرباران خسرو روزبه در سال ۱۳۳۷، مفهومی عمیق‌تر یافت. این اثر، صدای نسلی شد که هرچند در میدان نبرد شکست خورده بود، اما ایمان و پایمردی خود را در برابر تاریخ جاودانه کرد. در کنار این اثر، اشعاری چون «پاییز درو» و «سرگذشت شمشیر» نیز نمایانگر پیوندی بی‌نظیر میان هنر و مبارزه بودند. «پاییز درو» به‌یاد نخستین گروه افسران اعدامی حزب تودهٔ ایران و به‌ویژه مرتضی کیوان سروده شد؛ شاعری فرهیخته و مبارزی اندیشمند که نه‌تنها یکی از نزدیک‌ترین یاران سیاوش کسرایی، بلکه از چهره‌های درخشان آن گروه حماسی بود که در سایه استبداد تیرباران شدند. «سرگذشت شمشیر» نیز به پاسداشت دومین گروه افسران اعدامی سروده شد؛ مردانی که در تاریک‌ترین روزهای خفقان، قامت ایستادگی در برابر ظلم افراشتند و جاودانه به نماد پایداری و آرمان‌خواهی در تاریخ بدل شدند.

رحمان هاتفی (حیدر مهرگان)، در مقاله‌ای ماندگار با عنوان «دیدار با آرش»، عمق پیام سیاسی و آرمانی منظومهٔ «آرش کمانگیر» را واکاوی کرد و از آن به‌عنوان تصویری درخشان از روحیهٔ ایثار و امید یک ملت یاد کرد. هاتفی نشان داد که چگونه کسرایی توانسته است مفاهیم پیچیدهٔ سیاسی و اجتماعی را در قالب شعری ناب و ماندگار ارائه دهد، شعری که نه‌صرفاً برای زمانه‌ای خاص، بلکه برای نسل‌های آینده سروده شده است.

سیاوش کسرایی پس از انقلاب و در دوران علنی شدن حزب تودهٔ ایران، با شور و اشتیاقی بی‌پایان به صفوف مبارزه پیوست. او که از زمرهٔ روشنفکران و هنرمندان پیشرو زمان خود بود، بی‌پروا از آوازه و افتخارات فردی، دل به میدان عمل سپرد. مطبوعات حزبی در آن روزها لبریز از سروده‌های او شد؛ سروده‌هایی که ذوق‌زدگی او از آرمان آزادی و شور انقلاب را منعکس می‌کرد. کسرایی با باور به رسالت تاریخی خویش، آنچه را در توان داشت بی‌دریغ در طبق اخلاص نهاد و به استقبال از آرمان‌های نو و نسل‌های برخاسته از انقلاب شتافت. خود گفته بود که «سیاهی از تن شعرش کَند» و «با هرچه شعله در جان داشت» به پیشواز فردا رفت، گاه چنان مشتاق که خطاها و لغزش‌ها را نیز در مسیرش از نظر دور می‌داشت.

او از جنس کسانی نبود که تنها در پیوند با افتخارات و پیروزی‌ها از نام خود یاد کنند، اما در برابر شکست‌ها و تلاطم‌های تاریخی، گوشهٔ عافیت گیرند. کسرایی نه‌تنها به درستی آنچه می‌اندیشید و عمل می‌کرد ایمان داشت، بلکه به‌اندازه‌ای شجاعت و صداقت در وجودش موج می‌زد که نام و امضایش را بی‌هیچ هراسی پای تصمیماتش بنهد. او هنرمندی بود که همواره با خود و مردمش صادق بود و آرمان‌هایش را با تمام وجود زندگی می‌کرد، هرچند این صداقت گاه هزینه‌های سنگینی برایش به‌همراه آورد.

شعر کسرایی به فراتر از هنری محدود راه یافت و بدل به پژواک خاطره‌هایی شد که زمان توان حذف آن‌ها را ندارد. او صدای راستین مردمانی بود که هرچند زخم شکست بر پیکر داشتند، اما رهایی و عدالت را همواره در افق آرزوهای خود می‌جستند. کسرایی با زبانی فاخر و بیانی ژرف، گواهی داد که هیچ آرمانی با اندوه شکست از میان نمی‌رود؛ بلکه در ادبیات، تاریخ، و قلب یک ملت به حیات خود ادامه می‌دهد.

سیاوش کسرایی تنها یک شاعر نبود، بلکه صدای یک ملت، پژواک آرمان‌های رهایی و عدالت، و راوی رنج‌ها و امیدهای زمانهٔ خود بود. او با کلامش شعله‌ای در تاریکی افروخت و با اشعارش، مسیر تاریخ را به نور آگاهی و تعهد روشنی بخشید.کسرایی از رنج‌ها نوشت، اما تسلیم یأس نشد؛ از آرمان‌ها گفت، اما آن‌ها را به اسطوره‌های دوردست محدود نکرد. او شعر را نه برای زیبایی صرف، بلکه برای بیداری، مقاومت، و پایداری سرود.

امروز، در سالروز درگذشت او، نام و یادش همچنان در جان و دل دوستداران آزادی، در کلمات ماندگارش، و در آرمان‌هایی که هرگز از یاد نمی‌روند، زنده است. سیاوش کسرایی نمرده است؛ او در شعرش، در تاریخش، و در قلب‌هایی که هنوز به فردایی روشن‌تر امید دارند، زندگی می‌کند.

یادش گرامی و راهش پررهرو باد.

 




امیرمختار کریم‌پور شیرازی ـــ درگذشت ۲۴ اسفند ۱۳۳۲ ـــ یادش گرامی باد

استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ــ

در میهن ما، انسان‌های بزرگی زیسته‌اند که هر یک به خاطر رفاه و آزادی مردم وطن‌شان، با قلم و اندیشه به پیکار استبداد رفته و در آتش نامردمی‌ها سوخته‌اند.

یکی از آنها امیرمختار کریم‌پور شیرازی، شاعر و مدیر شجاع و مبارز روزنامه‌ی شورش بود که جان خود را در ۳۵ سالگی در پای قلم و آرمانش از دست داد.

غروب روز ۲۳ اسفند ۱۳۳۲ در میدان پادگان لشگر ۲ زرهی که اسارت‌گاه دکتر مصدق، دکتر حسین فاطمی، کریم‌پور شیرازی و بقیه قربانیان کودتای ننگین و خائنانه ۲۸ مرداد۱۳۳۲ بود، مراسم چهارشنبه سوری شاهانه، که هم زمان با تولد رضاخان میرپنج شده بود با شرکت اشرف پهلوی (پرنسس مرگ) و علیرضا پهلوی (که مثل خواهرش اشرف در قساوت قلب مشهور بود) انجام گرفت.

اینان کریم‌پور را از زندان بیرون کشیدند، به دستور اشرف پیکرش را آلوده به نفت کردند، مدتی او را به توهین و تمسخر گرفتند، پالانی بر کول وی نهادند و دستور دادند با چهار دست‌وپا راه برود!

با افروختن آتش، جشن منحوس‌شان را آغاز کردند!

زندانی به هر سو می‌دوید و فریاد می‌زد، شعله آتش همه بدن او را فرا گرفته بود و تماشاگران قهقهه سر داده بودند!!

 فردای آن روز او را در حالی که دیگر امیدی به زنده ماندنش نبود، به بیمارستان ارتش منتقل کردند. در آنجا، تمام توان خود را در گلو جمع کرد و فریاد زد:

والاحضرت اشرف مرا کشت!

اما دکتر ایادی ـــ پزشک مخصوص ـــ با تمسخر گفت: دیوانه است، هذیان می‌گوید!

فردای آن‌شب، از افراد بیرون زندان کسی ندانست که آن شب، در زندان لشگر ۲ زرهی چه گذشته است، تنها همین را فهمیدند که روزنامه‌های تهران خبر از آتش گرفتن کریم‌پور شیرازی دادند.

در کتاب «این سه زن» شرح می‌دهد که اشرف پهلوی همراه سرهنگ زیبایی و گروهبان ساقی در دفتر زندان بود که کریم‌پور را آوردند، او سیلی محکمی از اشرف دریافت کرد، زبانش باز شد، در لباس ژولیده زندان با آن خانم عطرزده و شیک معارضه می‌کرد. او را آتش زدند و مستحق گلوله ندانستند.

این مختصر را برای گزارش به جوانان این مرزوبوم نوشتم تا هر کجا هم‌نسلان مرا (دهه ۳۰) دیدند به باد انتقاد و گاهی ناسزا نگیرند که:

اگر شما انقلاب نمی‌کردید ما الان در بهشت زندگی می‌کردیم و خاندان پالانی را سمبل آزادی و دمکراسی نخوانند. امروز زندگی همه ما سرو سامانی ندارد ولی دال بر این نیست که اگر انقلاب نشده بود وضع‌مان بهتر یا عالی بود…




به‌یاد رفیق توده‌ای رحیم (هوشنگ) گرجانی

سرگذشت یک انسان
خواستم انسان باشم و دو سپاه را برخویش برانگیختم:
ستم و نادانی
و آتش از دو سنگر بر خویش گشودم:
آشنا و بیگانه
چنگالِ ددان نداشتم.
منقارِ کرکسان نداشتم.
با نیشِ کینه نبودم.
با خارایی در سینه نبودم.
از ناورد گریختن نخواستم.
با نامرد آمیختن نجستم.
بندِ حقیقت پایگیرم شد.
صور سرنوشت آژیرم شد.
بکوب ای طبال که دوران چرخش است:
گِردبادِ خون بر خاک.
طوفانِ نوح در روح.
رزمی ‌است که رُستمانش بایستی.
بحری است که سندبادانش شایستی
«احسان طبری»

رحیم در ۱۰ مهر ماه ۱۳۳۵ در خانواده‌ای پُرجمعیت در شهر اردبیل چشم به جهان گشود. روز تولدش همیشه موضوع بحث و مناقشه و شوخی بود. مادر روز تولد هوشنگ را اول عید نوروز می‌دانست ولی بعضی وقت‌ها فراموش می‌کرد و می‌گفت وقتی رحیم به دنیا آمد چله زمستان بود. رحیم در دامان پدر و مادری مهربان و فداکار پرورش یافت. دوران کودکی و نوجوانی‌اش مملو از شیطنت، بازیگوشی و ماجراجویی بود. از بازی‌های هفت سنگ و دژبان و فوتبال در حیاط خانه پدری که خسته می‌شد راهی برای بازی در کوچه می‌یافت. با وجود منع والدین از بازی در کوچه ، تیم فوتبالی تشکیل داده بود و پنهانی در مسابقات محلی شرکت می‌کرد و همیشه دلیلی موجه برای غیبت‌هایش می‌تراشید. دوران دبیرستان آغاز آشنایی او با مسائل سیاسی و اجتماعی بود. در سال تحصیلی ۵۳ ــ ۵۲ وقتی کلاس دوازدهم بود به تهران رفت و در مدرسه خوارزمی‌ مشغول به تحصیل شد. در محیط جدید، مطالعه کتاب‌های سیاسی و اجتماعی را پی گرفت. دستگیری و اعدام خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان و انعکاس اخبار مربوط به مبارزین ظفار، انگیزه‌های فعالیت سیاسی و تبلیغی علیه رژیم شاه را در او برانگیخت. نزدیکی محل تحصیل به محیط دانشگاه و مراودات سیاسی با دانشجویان او را به مرور در گفت‌وگو، و مباحثات آن زمان وارد نمود و امکان دسترسی و مطالعه کتاب‌های اجتماعی و سیاسی برایش بیشتر فراهم شد. نوروز ۵۳ در سفر نوروزی به اردبیل همراه برادر کوچکترش شروع به شعارنویسی بر در و دیوار شهر علیه رژیم شاه کرد. ساواکی‌ها که از این شعارنویسی‌ها برآشفته و سخت عصبانی شده بودند پس از چند روز هوشنگ را در حین شعارنویسی دستگیر کردند. برادر کوچکتر هم که توانسته بود از چنگ ساواکی‌ها فرار کند در یورش ساواک به خانه دستگیر شد. رحیم برای اولین بار بازجویی و شکنجه و ضرب و شتم را در ساواک اردبیل تجربه کرد. برای خوش‌رقصی به رژیم، رئیس ساواک اردبیل شخصاً در بازجویی شرکت نمود. در روزهایی که بیش از یک متر برف در اردبیل باریده بود و در سرمای زمستانی، او را در سلولی که کف آن از نشتی آب سطحی یخ زده بود بدون کوچکترین وسایل اولیه، زندانی کردند، و از تحویل گرفتن لباس و وسایل از خانواده خودداری نمودند. پس از بازجویی‌های اولیه و تکمیل پرونده در روزهایی که ارتفاع برف در جاده سراب و بستان آباد بیش از یک و نیم متر بود با یک لا پیراهن، «اسیر به دام افتاده» را به ساواک تبریز و بعداً به زندان تبریز منتقل کردند.

روزاول رحیم را به بخش دارالتادیب (مخصوص نوجوانان) تحویل داده بودند. زندانبان با اعتراض جدی رحیم مواجه شد که می‌گفت من زندانی سیاسی هستم و باید به بند سیاسی منتقل شوم. با حمایت زندانیان بند سیاسی این کار عملی شد. تجربه زندان و زندگی با زندانیان سیاسی زندان تبریز، رحیم را در پیگیری ایده‌های سیاسی‌اش مصمم‌تر ساخت.

هوشنگ در اواخر اردیبهشت ۵۳ به دادگاه رفت. پیگیری‌ها و تلاش پدر برای آزادی او در اواخر مرداد ۵۳ نتیجه داد. رحیم که فرصت امتحانات خرداد و کنکور را از دست داده بود همه امتحانات کلاس دوازدهم را در شهریور ماه گذراند و پس از اخذ دیپلم در کنکور زمستانی شرکت کرد و در رشته ریاضی مدرسه عالی علوم اراک قبول شد.

ورود به محیط دانشجویی فرصت جدیدی برای سازماندهی، مبارزه ، به‌کارگیری آموخته‌ها و بازهم یادگیری بیشتر، و صیقل دادن شخصیت اجتماعی رحیم به‌وجود آورد. در سازماندهی اعتصاب دانشجویی سال ۵۳ در مدرسه عالی علوم اراک شرکت فعال داشت. در تشکیل و گسترش فعالیت‌های فوق برنامه مثل اتاق کوه، تعاونی سلف سرویس، و انجمن فیلم نقش محوری ایفا کرد و در فعالیت‌های ورزشی به‌خصوص بسکتبال فعال بود. رحیم در این دوران با فراهم نمودن بسیاری از کتاب‌های علنی و مخفی در زمینه‌های مختلف سیاسی، اقتصادی،اجتماعی، فلسفی، ادبی و هنری، گروه‌های مطالعاتی نیمه مخفی را، سامان داد.

در تظاهرات ۱۶ آذر ۱۳۵۴ که به بیرون از محوطه دانشگاه کشانده شد، دستگیر و بعد از ضرب و شتم توسط ساواک اراک به کمیته مشترک ضدِ خرابکاری تهران منتقل و تحت شکنجه قرار گرفت. با تکیه به تجربیات قبلی، بازجویی‌ها را با سرفرازی طی کرد و پس از مدتی به زندان اوین منتقل شد. زندان اوین و هم‌بند بودن با بسیارانی که از چهره‌های جنبش چپ ایران بودند آموزه‌های نابی را بر دانسته‌های رحیم افزود. پدر باز دوید و دوید تا راهی برای آزادی هوشنگ پیدا کند. رحیم در اوایل تیرماه ۵۵ با عزم راسخ و انبانی پر از تجربه برای ادامه مبارزه آزاد شد.

سال ۵۵ و ۵۶ بیشتر در فعالیت‌های پنهانی، سازماندهی و پخش و تکثیر اعلامیه‌های سیاسی فعالیت می‌کرد. در فعالیت‌های فوق برنامه مدرسه عالی علوم اراک نیز با تمهیداتی فعال بود. او راه مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی را در مکتب انسانی و مردمی ‌حزب توده ایران یافته بود. رحیم فعالانه در تظاهرات و کنش‌های مردمی ‌دوران انقلاب شرکت کرد و برای بار سوم در اواخر شهریور سال ۵۷ به هنگام توزیع اعلامیه سیاسی و در یک تعقیب و گریز شبانه و پس از تیراندازی گزمگان شاه، دستگیر و به کمیته مشترک منتقل شد. پدر که برای جستجوی او به اراک رفته بود، اول به بیمارستان نزدیک دروازه ورودی شهر رفت که محل نگهداری کشته‌ها و زخمی‌های درگیری‌های زمان انقلاب بود. وقتی او را آنجا نیافت با خوشحالی بیرون آمد و روانه شهربانی شهر شد.

رحیم که خود را در کمیته مشترک، دوباره آماده بسته شدن به تخت و شلاق کرده بود، زود متوجه شد که انقلاب به درون کمیته مشترک هم راه یافته است. صدای شعارهای مردم از خیابان‌های اطراف کمیته به گوش می‌رسید! این‌بار زودتر و در آبان ۵۷ آزاد شد و به خیل عظیم مردم برای شرکت در انقلاب بهمن ۵۷ پیوست.

در جریان انقلاب بهمن با دلی آکنده از عشق به مردم و زحمتکشان ، شبانه‌روز همراه با حزب در همه فعالیت‌های تبلیغی، سیاسی، تشکیلاتی و توده‌ای شرکت نمود و نقش به‌سزایی در تجدید سازمان حزب ایفا کرد. از ملاقات با هر کسی که خواهان گفت‌وگو بود در دورترین نقاط اراک، هم‌نشینی با کارگران و زحمتکشان، گفت‌وگوهای محفلی و بحث‌های خیابانی تا برپا کردن بساط‌ها و دکه‌های کتابفروشی، از ارتباط‌گیری با کارگران و دهقانان گرفته تا سازماندهی دانش‌آموزان و دانشجویان، فعال بود. برای همین خاطر بارها مورد ضرب و شتم «برادران» قرار گرفت و دچار حوادث مشکوک نیز شد. یکبار با موتور از روی پل پرت شد که دچار شکستگی فک و دست و دنده شد و یکبار هم تصادف موتور با کامیون که باعث شکستگی و بیرون زدن استخوان مچ دست شد. بار دیگر هم شبانه در دفتر حزب با حمله «برادران» مواجه گردید که دفتر را با بنزین به آتش کشیدند. هیچکدام از این تهدیدها و فشارها رحیم را از ادامه راه منصرف نکرد. او به دفعات و از‌جمله در مهر ۵۹ گرفتار «برادران» شد.

رحیم در اسفند ماه ۱۳۵۹ ازدواج کرد. پدر امیدوار بود که ازدواج رحیم تا حدودی باعث دوری او از فعالیت‌های سیاسی شود و می‌گفت سر سفره عقد دعا کردم که او صاحب دو پسر شلوغ‌تر از خودش شود و آرزویش هم برآورده شد. اما برخلاف آرزوی پدر، ازدواج و داشتن آپارتمانی برای زندگی امکان جدیدی برای ادامه فعالیت سیاسی بود. درب آپارتمان آنها به روی همه رفقا و دوستان باز بود و شور و شوق زندگی و مبارزه همیشه در این خانه به چشم می‌خورد.

حلقه‌های فشار هر روز بیشتر و بیشتر می‌شد و هر روز محدودیت‌های جدید، فعالیت سیاسی را مشکل‌تر می‌کرد. در بهمن ماه ۶۱ پس ازیورش اول به حزب، رحیم مجبور به ترک اراک شد و در ۷ اردیبهشت ۶۲ تنها یک اتفاق ساده او را از گرفتاری نجات داد. بعد از غیرقانونی خواندن حزب توسط «برادران» رحیم استوار بر باورهای سیاسی خود ایستاد و تسلیم فشار و تزویر و ریا نشد. ایمان بی‌خلل و شخصیت انقلابی‌ای که محصول خودسازی او در دوره‌های مختلف زندان بود، به کمک آمد. او مجبور به زندگی پنهانی شد. در اردیبهشت ماه ۶۴ پس از اتفاقی که موجب شد «برادران» مجدد برای بازرسی خانه بیایند توانست با تسلط روحی که داشت از مهلکه خارج شود. پس از این واقعه رحیم از مرز خارج شد ولی پس از یک ماه دوباره به ایران برگشت. هوشنگ در اوایل سال ۶۶ هنگام پخش اعلامیه حزب دستگیر و راهی کمیته مشترک شد. این بار اسم شکنجه به تعزیر تغییر نام یافته بود. او سپس به اوین و بعد از یک ماه به زندان موقت سپاه در اراک منتقل شد. هوشنگ با زیرکی از فرصتی استفاده کرد و توانست از بازداشتگاه سپاه بگریزد. او در اواسط تابستان ۶۶ از مرز خارج شد اما پس از حدود یک ماه و اندی چشم بسته به ایران تحویل داده شد و پس از گذر از بازجویی اوین دوباره به زندان موقت سپاه در اراک تحویل داده شد. رحیم این بار نیز با زیرکی و شجاعت مثال زدنی در ۱۰ مهرماه ۶۶ دوباره از زندان گریخت.

در سال ۶۷ رحیم مجبور به خروج از میهن و مهاجرت شد. با ورود به آلمان با پشتکار شروع به یادگیری زبان آلمانی کرد و همزمان بدون پشتوانه‌ای، برای تأمین مخارج زندگی خانواده مشغول کار شد. تأمین زندگی مناسب برای بچه‌ها یکی از اهداف اصلی او بود. رحیم ناچار شد از فکر ادامه تحصیل منصرف شود تا تمام تمرکز خود را صرف رفاه خانواده کند. سال‌ها تلاش او با فارغ‌التحصیلی بچه‌ها، مشغول کار شدن آنها، ازدواج و بچه‌دار شدن آنها احساس رضایت و شادی وصف‌نشدنی را برای رحیم به‌همراه داشت. از اینکه می‌دید بچه‌ها بر روی پاهای خود ایستاده‌اند و نیازی به او ندارند احساس غرور می‌کرد. با نوه‌هایش «لئا و فینیا و دو» در دنیای زیبای کودکی آنها گشت و گذار می‌کرد و با آنها بر ابرهای خیال و باورهای کودکانه پرواز می‌کرد.

در دوران مهاجرت با وجود تلاش معاش او هیچوقت دچار روزمرگی نشد. در فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی شرکت فعال داشت. او تا پایان به اندیشه‌های توده‌ای و به مبارزه در راه آزادی و عدالت اجتماعی باور داشت و همواره بر اصول اساسی مبارزه پای فشرد و هیچوقت اصول را فدای مصلحت و منافع شخصی نکرد.

در تمام دوران زندگی در آلمان در کمک رساندن به بسیاری از مهاجران داوطلب بود. از کمک به ترجمه مدارک گرفته تا راهنمایی و یاری به مهاجران در مرحله دادگاه، کمک در زمینه پیدا کردن کلاس زبان و تهیه محل و وسایل اولیه زندگی.

ورزش همیشه جزو برنامه زندگی او بود. عضو ثابت تیم پینگ پنگ بود و اگر وارد استخر می‌شد به راحتی نمی‌توانستند او را از استخر به بیرون بکشند.

شیوه برخورد رحیم با بیماری‌اش در یک سال و نیم گذشته دقیقاً با دید و سبک زندگی او تطابق داشت. او همیشه امیدوار بود و آماده مبارزه. ریسک و خطر را احساس می‌کرد و برای آن آماده بود. او با همه خانواده و دوستان به‌نحوی خداحافظی کرد و با کت و شلوار شیک و با چمدانش قدم زنان به بیمارستان رفت. تا روز آخر جنگید و روحیه خود را حفظ کرد.

رحیم انسانی بود با ویژگی‌های خاص خود. قلب او مملو از عشق به مردم زحمتکش بود. رحیم می‌توانست با افراد با روحیات و رفتار مختلف تفاهم و تعامل داشته باشد. او در زندگی سیاسی اهل بده و بستان نبود. بی‌هیچ ملاحظه‌ای بر حقیقت پای می‌فشرد. در بدترین شرایط همیشه داوطلب انجام سخت‌ترین و خطرناک‌ترین کارها بود و محال بود آن کارها را به کس دیگری واگذار کند. رحیم بی‌نهایت عاشق بچه‌ها بود. او با همان عشق که نوه‌هایش را در بغل می‌گرفت و با آنها ارتباط برقرار می‌کرد، همه بچه‌ها را به همین شکل دوست داشت. ارتباط رحیم با انسان‌ها برمبنای عشق عمیق بود و دوست داشتن. این ویژگی‌ها بود که رحیم را به‌سمت حقیقت و عدالت کشاند. او عاشق میهن بود. دوری از ایران برای او آزاردهنده بود و گاهی اوقات شدیداً هوای وطن می‌کرد. مرگ پدر و مادر بدون وداع، از سخت‌ترین و آزاردهنده‌ترین لحظات زندگیش در مهاجرت بود.

او فرزند شجاع مردم ایران بود.

مرغزاری خوش است گیتی و من
چند گاهی در آن گرازیدم
خواستم عاشق بشر باشم
وَه ندانم، بر آن بَرازیدم
آز و ناز تو، مردِ میدان نیست
هرزه بادی به خیره راند تو را
هیچ پاداش خوش‌تر از آن نیست
خلق گر یار خویش خواند تو را.




مراسم وداع و خاکسپاری عزیزمان اردشیر جم نشان

 

 

 

 

رفقا و دوستان گرامی،

بدین‌وسیله به اطلاع می‌رسانیم، که مراسم وداع و خاکسپاری همسر و پدر عزیزمان اردشیر جم نشان، روز دوشنبه۱۷جولای، ساعت ۱۱ و ۳۰ دقیقه صبح در سالن بزرگ آرامگاه روهلِبِن در برلین برگزار خواهد شد.

لطفاً حضور خود را با پاسخ به سؤالات زیر در این مراسم توسط لینک زیر اعلام بفرمایید:

 

https://forms.gle/YioqPsMrxhYKQKLv7

 

آدرس:
Am Hain 1, 13597 Berlin



نقشه محل درلینک زیر:

https://goo.gl/maps/nuq2syQXQiPvDRbT9

 

با سپاس صمیمانه از همراهی و همدلی‌های همه عزیزان
میترا تهامی، عسگر و آتیک جم‌نشان

 




پیام رفیق اسد کشتمند به‌مناسبت درگذشت نابهنگام رفیق اردشیر

تازه از مرز گذشته و به کابل رسیده بود که با هم آشنا شدیم؛ گفتند اسم مستعارش بهرام است. از همان روز اول رفاقتی شفاف و پرجوش بین ما ایجاد شد و تا آخرین روزهایی که قادر به حرف زدن بود ادامه یافت. باری، خواستم بدانم او را به چه نامی صدا بزنم، اردشیر یا بهرام؟ گفت هرچه دلت می‌خواهد. نام بهرام برای من پر از معنی بود و تا آخر به‌عوض اردشیر او را بهرام صدا می‌زدم. گفتم من بهرام را ترجیح می‌دهم زیرا تداعی کنندهٔ دوره‌ای از مبارزهٔ قهرمانانهٔ رفقای توده‌ای است که بعد از آن یورش‌های وحشیانه و زندان و زیر شکنجه رفتن رفقا، عده‌ای از جان خود مایه گذاشتند تا حزب تودهٔ ایران زنده بماند.

گرچه در مهاجرت قدری دیر به هم رسیدیم، ولی روابط محکم گذشته همچنان پا برجا بود و گسترش یافت. باری، به من پیشنهاد کرد نقش حلقهٔ وصل بین گروه‌های مختلف توده‌ای را ایفا نمایم و در این مورد با رفیق … در داخل صحبت کرده بود.

هرباری که میزگرد سایت «۱۰ مهر» را آماده می‌ساختیم، فضای جانانه‌ای بین ما موج می‌زد؛ هم جلسه را آماده می‌ساختیم، هم خاطرات را وارد صحبت‌ها می‌کردیم و هم گاهی تبادل نظر دربارهٔ موضوعات بسیار مهم خارج از آجندای برنامهٔ میزگرد را راه می‌انداختیم، هیچ‌یک ما نمی‌خواستیم زود از هم جدا شویم.

رفیق بهرام انسان والایی بود؛ توده‌ای واقعی بر پایهٔ همان تعریفی بود که تاریخ به‌طور تلویحی ولی بسیار روشن از انسان توده‌ای درذهن هریک از ما ترسیم کرده است.

تصوری که از او در ذهنم با قوت بیشتر باقی است، همان قیافهٔ محجوب و مهربانی است که او را با سر و روی خاک‌آلود و لبی خندان در شرایط دشوار طبیعت خشن مرزهای بین افغانستان و ایران و یا هنگام برگشت به کابل بارها دیده‌ام. اویک توده‌ایِ به‌معنی واقعی ادامه‌دهندهٔ راه ارانی و روزبه و تیزابی و هاتفی و طبری و کیانوری و … بود.

در این لحظاتی که از رفتن پیش از وقت اردشیر جم‌نشان (بهرام کابلی)، در غمی عظیم فرورفته‌ام، در برابر تندیس پُرابهتی که از او در ذهنم نقش بسته است سر تعظیم فرو می‌آورم و یادش را برای همیشه گرامی می‌دارم. او فرزند خلف خلق بزرگ ایران و فرزند شایستهٔ حزب تودهٔ ایران تاریخی است.

 

۱۷ تیرماه ۱۴۰۲




پیام تسلیت تحریریهٔ «۱۰ مهر» به رفیق میترا تهامی، رفیق هم‌رزم و همسر رفیق فقید اردشیر جم‌نشان

رفیق عزیز و گرامی میترا،

پیش از هرچیز برایت آرزوی صبر داریم گرچه می‌دانیم کوهی چون تو چه بسیار سختی‌ها دیده و کشیده است.
ما نیز چون تو، با رفتن اردشیر عزیز، نیمی از وجودمان را از دست دادیم و اکنون قلبمان در ماتم این عزیز از دست رفته در هم فشرده است. نه برای تو و نه برای ما، جای خالی او را هیچ‌چیز پر نخواهد کرد.

میترای عزیز،
همهٔ ما طی دو ماه گذشته شاهد تلاش‌های بی‌دریغ تو برای نجات جان اردشیر عزیز بودیم. اما از این هم فراتر رفتی و علاوه بر همهٔ این‌ تلاش‌ها، و در میان تمامی گرفتاری‌ها، ما را هر لحظه از وضعیت او مطلع کردی و پیام‌های ما را به او رساندی.
تو به ما این اجازه و امکان را دادی که در تمامی آن لحظات آمیخته با درد و امید، لحظه به لحظه همراه تو باشیم و یک آن از اردشیر عزیزمان دور نمانیم. پیام‌های امیدبخش روزانهٔ تو، به ما روحیه می‌بخشید و امید ما را زنده نگه‌‌می‌داشت. ما از این بابت خود را وام‌دار تو می‌دانیم.
و اکنون که وقت فشردن دل رسیده است، بدان که ما نیز هر لحظه همراه تو هستیم. ما، همراه با تو، خواهیم کوشید تا به آرزوهای همیشگی تو و اردشیر عزیز، که با تأسف بسیار نتوانست خود شاهد برآورده شدن آن‌ها باشد، جامهٔ عمل بپوشانیم. آن روز به‌زودی خواهد رسید.
برای تو و فرزندانش، و برای تمامی خانواده، آرزوی صبر و استقامت داریم.

رفقای تو در تحریریهٔ گروه «۱۰ مهر»
۱۶ تیر




مردی که فسانه شد* (زندگی‌نامه‌ای از خسرو روزبه)

در تاریخ مبارزات خلق‌ها، قهرمانان جاویدی به‌عرصه می‌آیند که در پیکار مقدس خود برای آرمان‌های خلق پیوسته به مردم تکیه دارند، قهرمانانی که در لحظات معین تاریخی از ژرفای دریای پرخروش خشم و رزم خلق‌ها چون صدف بیرون می‌افتند، بیانگر رنج و پیکار و امید خلق خود می‌شوند، با هر آن‌چه اهریمنی و زدودنی است، به ستیزه برمی‌خیزند و در لحظه ضرور، هنگامی‌که شهادت یک تن به‌معنای پایداری جنبش یک خلق است، جان خویش را نثار می‌کنند. به پاس وفاداری به مردم و ایثار در راه آرمان‌های خلق است که مردم به قهرمانان راه رهایی خود زندگی جاودانه می‌بخشند و آنان را سپاس می‌دارند. خسرو روزبه یکی از این قهرمانان جاوید است.
در دورانی که ارتجاع مخوف بر میهن ما چیره گشته بود و وحشت و یاس بر بسیاری از جان‌ها غالب آمده بود، زمانی‌که ضعف و ارتداد عده‌ای، ابعاد سرخوردگی و تسلیم را گسترده ساخته بود و غوغای هراسندگان، افسون یاس و بدبینی و ناباوری در گوش‌ها می‌دمید، روزبه به‌مثابه یک انقلابی صادق، با ایمانی آهنین و روانی زلال، وظیفه خویش را در شرایط نوین، بدین شکل ترسیم نمود:
«من خوب می‌دانم که ماندن در چنین شرایطی و کار کردن در چنین محیطی تقریبا مساوی با مرگ است. زیرا اگر دستگیر شوم از دو حال خارج نیست، یا مقاومت خواهم کرد یا ضعف نشان خواهم داد. اگر ضعف نشان دهم روحا خواهم مرد و دیگر از لحاظ روحی و معنوی و اجتماعی زنده نیستم و حق حیات ندارم، و اگر مقاومت کنم حتما خواهم مرد. با وجود چنین مخاطراتی، روحیه من، به من اجازه فرار از خطر را نمی‌دهد … تصمیم دارم در مواجهه با خطر از خود دفاع کنم. این دفاع اگر منجر به نجات من شد چه بهتر! والا به احتمال قوی ممکن است زنده گیر دشمن نیفتم و همین امر در بالا بردن روحیه بچه‌ها تاثیر مثبتی خواهد داشت و از بدبینی آن‌ها به‌میزان زیادی خواهد کاست. و اگر هم حالت سومی پیش بیاید که به‌علل فنی زنده دستگیر شوم، یعنی وسیله دفاع من از کار بیفتد و عده‌ای از دشمنان هنوز زنده باشند و دستگیرم کنند، در چنین صورتی تصمیم دارم به‌شدت از عقایدم دفاع کنم … من وظیفه خود می‌دانم که به قیمت جان خودم این سقوط روحیه را جبران کنم. اگر چنین توفیقی دست دهد.» (از نامه به یکی از آشنایان در آستانه دستگیری).
در واقع نیز پایداری و جانبازی روزبه سقوط روحیه‌ها را جبران کرد. مقاومت مسلحانه‌ او در برابر ماموران شاه و اخبار ایستادگی او در برابر شکنجه‌گران، برای جان‌های ملول هوای تازه بود و سطح مقاومت و مبارزه را بالا برد. زمانی‌که حزب ما بر دفاعیه روزبه دست یافت و این اسناد تکان‌دهنده در دسترس مردم قرار گرفت، جملات شعله‌ور آن به شعارهای رزمی نسل جوان بدل شد، نسلی که برای آزادی و استقلال میهن خود و استقرار نظام مردمی سوسیالیسم می‌رزمد. اما به‌راستی روزبه که بود؟
امروز کمتر مبارزی است در میهن ما که نام روزبه، عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران و قهرمان ملی ایران را نشنیده باشد. ولی شاید زندگی روزبه و آن شرایط و انگیزه‌های نیرومند اجتماعی که او را به یک انقلابی آتشین، به یک مبارز استوار آرمان‌های زحمتکشان رهنمون شد، به‌ویژه برای همه جوانان میهن ما روشن نباشد.
روزبه که بود؟
دومین فرزند خانواده «ضیاء لشکر» در سال ۱۲۹۴ شمسی در ملایر دیده به‌جهان گشود. پدرش ابتدا به‌سمت رئیس کارپردازی لشکر و سپس به‌سمت رئیس ژاندارمری ولایات ثلاث ملایر خدمت می‌کرد. او که مردی شریف و درستکار بود، میراث پدری خود را در حین خدمت به ارتش از دست داد و از هستی ساقط شد. در دورانی که روزبه خردسال، بزرگ می‌شد و تحصیل می‌کرد پدرش وضع مادی نابسامانی داشت، اما این امر مانع از آن نبود که با وجود تنگدستی به ادامه تحصیل فرزندش علاقه‌مند باشد. روزبه دوره اول دبیرستان را در ملایر و دوره دوم را در همدان گذراند. شرایط دشوار تحصیلی‌اش او را ناگزیر ساخت که دوره تحصیل را هرچه کوتاهتر کند و به این جهت در حالیکه همواره شاگرد اول کلاس بود، دوره شش ساله دبیرستان را طی چهار سال به‌پایان رساند و به دریافت دیپلم علمی نایل آمد. استعداد او در ریاضیات درخشان بود. در کلاس پنجم متوسطه بود که رساله‌ای در زمینه معادلات درجه چهارم و درجات عالی از طریق تقسیم تسلسل نوشت و بعدها هنگامی‌که در دانشکده فنی دانشگاه تهران در رشته الکترونیک مکانیک تحصیل می‌کرد، این رساله را تکمیل نمود.
نخستین گام سیاسی را ناخودآگاه هنگامی برداشت که هشت سال بیشتر نداشت. روزبه هشت ساله، شاگرد کلاس دوم ابتدایی مدرسه آمریکایی ملایر، جزو صفوف دانش‌آموزان، در حالی‌که سرود می‌خواند به‌سوی تلگراف‌خانه می‌رفت، تا تقاضای رژیم جمهوری به‌جای سلطنت مشروطه کند. و این زمانی بود که رضاخان سردار سپه، پدر شاه کنونی برای جلب پشتیبانی مخالفان استبداد سلسله قاجار، خود را طرفدار جمهوری نشان می‌داد و به دستور امیرلشکر احمد آقاخان احمدی، فرمانده لشکر غرب، اقشار مختلف مردم و حتی دانش‌آموزان را به به‌صف به تلگراف‌خانه می‌بردند. روزبه در آخرین دفاع خود می‌گوید:
«من اصلا نمی‌فهمیدم جمهوری چیست و چرا به امضای دانش‌آموزان نابالغ احتیاج دارند».
اگر روزبه هشت ساله و کودکان همسن او در آن‌زمان به فرمان فرمانده لشکر غرب خواستار لغو رژیم سلطنتی شدند، روزی که او به عرصه رسید، آگاهانه و با تکیه بر منطق فلسفی و اجتماعی خویش به مخالفت با سلطنت برخاست. او در دادگاه گفت:
«… از آن‌جا که همه پدیده‌های جهان در حال توسعه و گسترش و تغییر و تکامل است، از آن‌جا که از الکترون گرفته تا منظومه شمسی و کهکشان‌ها در حرکت دایم و تغییر و تبدل روزافزون هستند … بنابراین ادعای کسانی که می‌گویند اصل سلطنت ریشه دراز تاریخی دارد و به‌همین جهت ضرورتا باید تا ابد برقرار بماند، با هیچیک از تئوری‌های علمی و فلسفی و اجتماعی تطبیق نمی‌کند» (از آخرین دفاع روزبه).
روزبه از همان کودکی دل با مردم زحمتکش داشت. دهقانان ملایر را می‌دید که تمام سال عرق جبین بر خاک می‌چکانند و با دست‌های پینه بسته زمین را بارور می‌سازند و از زحمت خود جز غذای بی‌رمقی چون «ترخینه دوغ» و تن‌پوشی ژنده بهره‌ای نمی‌گیرند. کودکان پاپتی روستایی را می‌دید که رنجور و گرسنه، حتی در اثر بیماری‌هایی چون سرخک و سیاه سرفه از پای درمی‌آمدند و در عوض «بزرگ‌زادگانی» که به‌همراه خدمه به مدرسه رفت و آمد می‌کنند و زرق و برق زندگی‌شان را به‌رخ می‌کشند، بی‌آنکه خانواده‌شان رنجی برد و زحمتی تحمل کند. با آن‌که روزبه، خردسال‌تر از آن بود که علت این بی‌عدالتی فاحش را دریابد، ولی نخستین پرسش‌ها در مغز کوچکش نطفه بست و به آن‌جا رسید که سال‌ها بعد در دادگاه گفت:
«من نسبت به آن رژیمی تنفر عمیق و دشمنی آشتی‌ناپذیر پیدا کرده‌ام که به قیمت بدبختی، فقر، گرسنگی و محرومیت هجده میلیون نفر از افراد ملت ایران، همه مواهب زندگی را برای هزار خانواده ممتاز تامین کرده است» (از آخرین دفاع روزبه).
نخستین جوانه‌های عصیان
روزبه که شرایط نامساعد مادی‌اش اجازه نداد بروفق ذوق و استعداد خود در رشته ریاضیات تحصیل کند، ناگزیر وارد دانشکده افسری شد. طی دوران تحصیل در دانشکده افسری روزبه پیوسته از زمره شاگردان برجسته رسته توپخانه بود. فرماندهانش او را «دکتر» خطاب می‌کردند و در وجود او شخصیت برجسته‌ای را برای آینده ارتش ایران می‌دیدند. شاگردان او، آن‌ها که با دیدی میهن‌پرستانه، خدمت در ارتش را پذیرفته بودند، او را به‌عنوان الگو ونمونه برای خدمت نظامی آینده خود می‌نگریستند. هنوز مدت زیادی از پایان تحصیل در دانشکده افسری نگذشته بود که روزبه برای آموزش دانشجویان به خدمت در دانشکده افسری فراخوانده شد. او چندین دوره افسر تربیت کرد. بیش از دویست کنفرانس علمی و نظامی در دانشکده افسری، دانشکده فنی، دبیرستان و دانشکده کشاورزی و دانشکده دامپزشکی داشت که چاشنی تمام این کنفرانس‌ها بحث درباره مسایل اجتماعی بود. او در این دوران شانزده جلد کتاب نظامی، فنی و ریاضی برای شاگردان خود تالیف نمود.
حسن شهرت روزبه از چارچوب دانشکده افسری فراتر رفت و در سایر واحدهای ارتشی اشاعه یافت. او نه تنها مربی دانشجویان بود، بلکه در مقام مسئول انتظامات دانشکده، از مراقبت در تقسیم غذای روزانه سربازان گرفته تا مبارزه با فساد، قمار، تریاک، دزدی و رشوه‌خواری را وظیفه خود می‌دانست. این مبارزه، واکنش فرماندهان فاسد ارتش را را علیه او برانگیخت. این واکنش به‌صورت توقیف‌های چند ساعته تا تبعید به اهواز بود. علی‌رغم این فشارها عزم روزبه در مبارزه با کژی‌ها هر روز راسخ‌تر می‌گردید:
«هر وقت با فساد مواجه می‌شدم، اراده‌ام برای مبارزه با آن محکم‌تر می‌شد» (دفاعیه روزبه ـ اردیبهشت سال ۱۳۲۷).
حین خدمت در دانشکده افسری بود که روزبه در دانشکده فنی دانشگاه تهران نیز به تحصیل پرداخت. خود می‌گوید:
«من زحمت تحصیل در دانشکده فنی را به این‌جهت بر خود هموار کردم که علاوه بر کسب اطلاعات جدید، وجودی اتکالی و متکی به حقوق و درجه ارتش نباشم تا بتوانم در گفتار و رفتار و استقرار روابط خود با زیردستان و روسای عالی‌مقام آزادانه تجدیدنظر کنم» (از کتاب اطاعت کورکورانه).
او در کار گسست پیوندهای خود با ارتش استعمارزده و تحکیم رشته‌های پیوند خود با مردم بود. تبعید روزبه به اهواز او را مرعوب نکرد. چون به‌وجودش احتیاج داشتند، پس از چندی مجددا به دانشکده افسری انتقال یافت و تا مهر سال ۱۳۲۴ در مقام استادی، به تعلیم دانشجویان پرداخت.
بلوغ فکری روزبه
مبارزه روزبه در درون دانشکده افسری ادامه داشت، ولی بتدریج دریافته بود که در میان دریای فساد و ستم نمی‌توان جزیره‌ای بهشت ساخت. او از مبارزه دلسرد نشد، بلکه شیوه‌های نوین مبارزه را جستجو نمود. بحران سیستم‌ استعماری امپریالیسم و امکانات نوینی که در سطح جهان برای گسترش پیکار ازادی‌بخش ملی در کشورهای مستعمره و وابسته پدید آمده بود، نبرد قهرمانانه ارتش اتحاد شوروی علیه فاشیسم هیتلری و پیروزهای پی‌در‌پی مردم شوروی، و در سطح کشوری سقوط دیکتاتوری رضاشاه و گسترش جنبش ضدفاشیستی و ضددیکتاتوری مردم ایران از عوامل موثر تحول فکری روزبه بود. او که روزی احوال پریشان روستانشینان بی‌برگ و نوای زادگاهش غمزده‌اش می‌کرد، در جستجوی علت اصلی این نابسامانی‌ها شورمندانه به بررسی وضع طبقات محروم جامعه پرداخت. پس از مطالعه و اندیشه بسیار در این زمینه، طوفان عظیمی در وجودش برخاست، که آتش ستیز و نبرد را در درونش دامن زد. این نابسامانی‌ها به‌عنوان یک مسئله اجتماعی برایش مطرح شد که راه‌حل اجتماعی خود را طلب می‌کرد. اندیشه اصلاحات در درون ارتش به فکر دگرگونی بنیادی جامعه تحول یافت:
«فکر محدود خدمت‌های جزیی را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم کار را از ریشه واساس اصلاح نمایم تا به بدبختی میلیون‌ها نفر از هم‌میهنانم پایان بخشم».
روزبه به‌ راه مبارزه انقلابی گام گذارد. سال ۱۳۲۲ عضو حزب توده ایران شد تا همپا و در کنار مردم مبارزه را در ابعاد وسیع‌تری ادامه دهد. او از زمره نخستین افسرانی بود که به حزب توده ایران پیوست. روزبه از بنیان‌گذاران «تشکیلات افسران آزادی‌خواه ایران» شد که بسیاری از اعضا آن همکاران و شاگردانش بودند. از آن پس به فعالیت شبانه‌روزی برای جلب افسران به مبارزه سیاسی درون حزب توده ایران پرداخت.
سال ۱۳۲۴ پس از سرکوب قیام افسران خراسان و تهران در گنبدقابوس، مخالفان او در ارتش فرصت را برای تصفیه حساب با او مغتنم شمردند. عده‌ای از افسران مبارز به فرمان ستاد ارتش به کرمان تبعید شدند. نقشه دستگیری روزبه را در سر داشتند، اما روزبه در مرخصی یک‌ماهه بود و نتوانستند دستگیرش کنند. دشمن در کمین بازگشت او به خدمت بود. روزبه غافلگیر نشد و به‌جای بازگشت به خدمت، مخفی شد.
در این نخستین دوران از زندگی مخفی‌اش، سلسله مقالاتی به‌نام مستعار «ستخر» (مرکب از حروف اول «سروان توپخانه خسرو روزبه») در افشا مفاسد سران ارتش و دعوت افسران و درجه‌داران به مبارزه انتشار داد. کتاب ۱۶۲ صفحه‌ای «اطاعت کورکورانه» را نیز در همین دوران منتشر کرد. انتشار این کتاب در کشور بازتاب وسیعی یافت و افکار عمومی را متوجه وجود افسری پیشتاز در درون ارتش نمود که پذیرای سنت حاکم یعنی اطاعت کورکورانه نیست، با آن به ستیز برخاسته و از افسران جوان دعوت می‌کند که:
«همان‌طور که به فرمان احساسات و به حکم غیرت و مردانگی در مورد دستورات و تقاضاهای خلاف شرافت فرمول اطاعت کورکورانه را زیر پا می‌گذاریم، باید به امر وجدان از دستورات و اوامری که به ضرر اکثریت فلک‌زده این مملکت و به‌ نفع هیئت حاکمه است سرپیچی نمود و لوله‌های توپ و مسلسل را به‌طرف آن‌ها و قصرهای باشکوهشان برگرداند» (صفحه ۲۹ کتاب).
او در این کتاب از احساسات میهن‌پرستانه خود، از نفرتش نسبت به استعمار و دارودسته ارفع، دست‌نشانده امپریالیسم انگلیس در ارتش و از عشق به مردم محروم سخن گفته است.
کتاب «اطاعت کورکورانه» توجه محافل مطبوعاتی کشور را نیز به‌خود جلب نمود و روزنامه‌های مختلف با مواضع سیاسی گوناگون درباره آن اظهارنظر کردند. روزنامه «ایران ما» در شماره ۱۳ اردیبهشت ۱۳۲۵ خود تقریظی درباره کتاب نوشت و فصول مختلف آن‌را به خوانندگان خود معرفی کرد. روزنامه «آرمان ملی» در شماره ۹ اردیبهشت خود این‌طور اظهارنظر نمود:
«سروان خسرو روزبه تحت عنوان «اطاعت کورکورانه» کتابی منتشر نموده، که خیلی جامع و جالب است».
انتشار کتاب «اطاعت کورکورانه» کین زمامداران دولت و ارتش را علیه روزبه بیش از پیش برانگیخت. ولی او در دسترس نبود. اوج جنبش در آذربایجان و کردستان، سرانجام دولت وقت را ناگزیر ساخت تا طی اطلاعیه ۱۵ تیر ۱۳۲۵ کلیه افسران مخفی را به خدمت دعوت کند. روزبه نیز به خدمت بازگشت. این‌بار مقامات ارتش سعی کردند تا با وعده منصب و جاه او را رام کنند. ولی روزبه به عطایشان پوزخند زد. او برای خود هرگز چیزی نمی‌خواست، درونمایه مبارزه‌اش رهایی مردم بود و در این راه پرشور و بی‌خویشتن، بری از حسابگری‌‌های شخصی آمده بود و تا پایان بی‌غل‌وغش باقی ماند.
«چگونه می‌توانستم به حساب زندگی مرفه آینده، دورنمای جالبی که می‌توانست جلوی چشم تصویرگردد، زندگی پردرد و توهین‌آمیز گذشته خودم را فراموش کنم؟ چگونه می‌توانستم صدها هزار خسرو روزبه را که در شرایط سخت‌تر و بدتری زندگی می‌کردند و امیدی هم به آینده نداشتند از یاد ببرم؟ … چه حق داشتم این زندگی مرفه را به‌عنوان حق‌السکوت بپذیرم» (از آخرین دفاعیات خسرو روزبه).
پس از سرکوب جنبش دموکراتیک خلق‌های آذربایجان و کردستان و تیرباران عده‌ای از افسران میهن‌پرست، روزبه برای جمع‌آوری نیروها، بالا بردن روحیه‌ها و تجدید حیات سازمان با پشتکار قابل تحسینی دست به‌کار شد. شاه، سران مرتجع ارتش و ماموران رکن دو در جستجوی «مدرک» تازه‌ای برای بازداشت روزبه بودند و چون در این امر توفیق نیافتند، به سراغ پرونده‌های راکدی رفتند که به‌اصطلاح مورد «عفو» قرار گرفته بود. ۱۷ فروردین سال ۱۳۲۶ روزبه بازداشت شد. قرار بود پس از انتقال به آذربایجان در دادگاه زمان جنگ محاکمه و تیرباران شود. اما روزبه به آنان فرصت نداد. در روز ۱۷ اردیبهشت ۱۳۲۶ روز ملاقات عمومی زندانیان دژبان مرکز، به کمک تنی چند از همرزمانش از زندان گریخت. دادگاه حکم غیابی صادر کرد و روزبه را به ۱۵ ماه زندان و اخراج از ارتش محکوم نمود. دومین دوران زندگی مخفی روزبه آغاز شد. در این دوران تمام نیرویش را مصروف گسترش تشکیلات افسران آزادی‌خواه ایران و تالیف و ترجمه نمود. فروردین سال ۱۳۲۷ مجددا روزبه دستگیر شد و با آن‌که از ارتش اخراجش کرده بودند، به محکمه نظامی تسلیم شد. ارتجاع که با سرکوب وحشیانه جنبش دموکراتیک آذربایجان و کردستان، این‌بار هارتر و درنده‌تر به شکار آزادی‌خواهان دست زده بود، قصد نابودی روزبه را داشت. دادستان نظامی برای او تقاضای اعدام کرد، ولی این‌همه ذره‌ای از جسارت و تهور ذاتی روزبه نکاست، مغرور و مطمئن، در برابر دادگاه از اصول عقاید خود، از علاقه به مردم و میهنش دفاع کرد، با هزاران زبان اعتراض، مفاسد درون ارتش و دستگاه دولتی را افشا نمود و به اتهامات زشت کیفرخواست پاسخ گفت. در جریان این دادرسی دستوری، تضییقات بیشمار برای روزبه فراهم کردند، دادگاه اجازه نداد دفاعیات خود را به پایان برساند. اما روزبه چنان آوازه نیک و حسن شهرتی داشت که حتی از جانب مخالفان سیاسی خود هم پشتیبانی می‌شد. نمایندگان دمکرات مجلس و ارباب مطبوعات به اعمال فشار علیه او به‌شیوه‌های گوناگون اعتراض کردند.
حائری‌زاده نماینده مجلس، در جلسه «مطبوعات ضددیکتاتوری» انگشت شاه را در پرونده روزبه نشان داد و گفت:
«دیروز به من گفتند که شخصی به نام خسرو روزبه را دستگیر نموده‌اند. من روزبه را نمی شناسم ولی شنیده‌ام می‌خواهند او را اعدام کنند. اگر بنا باشد اراده اشخاص (منظور شاه است. م) قانون را زیر پا بگذارد، امنیت دیگر وجود نخواهد داشت … من پرسشی در مجلس شورای ملی کرده‌ام که قبل از این‌که او را اعدام کنند، باید وزیر جنگ بیاید و توضیح دهد. موضوعی که مربوط ه قشون نبوده و دستگاه دادگستری باید تعقیب کند، به قشون چه ربطی دارد. من چند سال پیش در قشون بودم، به حالا چه ربطی دارد؟ چرا باید به اراده اشخاص مردم را تحت فشار قرار دهند».
حسن صدر در سرمقاله روزنامه «قیام ایران» نوشت:
«شایعاتی که این چند روزه نسبت به محاکمه سری خسرو روزبه افسر فراری و اخراج شده ارتش و تنظیم ادعا‌نامه‌ای که در آن اعدام روزبه تقاضا شده در محافل تهران وجود دارد، مهیج‌تر از آن است که به سکوت برگزار شود. هواداران روزبه می‌گویند، روزبه پس از فرار از زندان، از تهران خارج شده، پس از فرار اولا نظامی نبوده تا در دادرسی ارتش محاکمه شود و ثانیا جز فرار گناهی مرتکب نشده که مستحق اعدام باشد. باز می‌گویند روزبه از خوش قریحه‌ترین و دانشمندترین افسران جوان این مملکت است».
روزنامه «وظیفه» در افشا دخالت مستقیم شاه در پرونده روزبه نوشت:
«… یکی از ماموران عالی‌رتبه دادرسی ارتش که با ستاد ارتش تماس نزدیکی دارد، به قضات دادگاه تجدیدنظر روزبه گفته است دادرسی و ستاد ارتش علاقه‌مند مساعدت به روزبه هستند ولی تصمیم اینست (منظور شاه است. م) که او محکومیت شدیدی پیدا کند و بعد استدعای «عفو» نماید».
شاه می‌خواست روزبه را در برابر خود به زانو درآورد، ولی نه فقط آن‌زمان، بلکه هرگز در این قصد پلید خود توفیق نیافت. شاه در این آرزو برای ابد ناکام ماند.
فشار افکار عمومی و وجود دمکراسی نسبی، نقشه او را عقیم گذاشت و دادگاه جرات نکرد حکم اعدام صادر کند. روزبه را به ۱۵ سال حبس محکوم کردند. این محکومیت شدید، اعتراض همگانی را برانگیخت.
مدیر روزنامه «علی بابا» در جلسه مطبوعات ضددیکتاتوری گفت:
«این‌که دادگاه تجدیدنظر بدون توجه به دفاع شجاعانه او و علی‌رغم تذکرات و اعراضات توده ملت و مخصوصا جراید، نامبرده را به ۱۵ سال حبس محکوم کرده، تنفرانگیز است».
علی اقبال وکیل مجلس در مجلس طی نطقی، ضمن تاکید بر لزوم عفو و آزادی روزبه چنین گفت:
«بین مردم شایع بود که می‌خواهند او را بکشند. بالاخره حکم محکمه درباره او صادر شد. ولی وقتی من دفاع او را خواندم، دانستم که این روزبه شخص بسیار فهمیده و بامعلوماتی است، (صحیح است) و خیلی خوب و منطقی و مدلل از خود دفاع کرده بود».
شاه و سران مرتجع ارتش که از بازتاب مدافعات روزبه در افکار عمومی به وحشت افتاده بودند، دادستان نظامی را به صحنه فرستادند. دادستان برای اثبات این‌که روزبه «مرد فوق‌العاده‌ای» نیست و حتی از عادی هم «قدری پایین‌تر» است، چنین گفت:
«… زیرا اگر مرد فوق‌العاده‌ای بود، خود را دچار این وضعیت نمی‌کرد!! و با «عقل» و «تدبیر» و «حزم» و «احتیاط» و شرایط زندگی و موقعیت خویش! به پرورش افکار خود می‌پرداخت».
بیچاره دادستان! این کارمند جیره‌خوار و نوکرصفت دستگاه جور و ستم، با معیارهای حقیر و ناچیز خود روزبه را سنجیده بود. یکی از خوانندگان روزنامه «مردم» در پاسخ دادستان نظامی به روزنامه نوشت:
«اتفاقا خسرو روزبه از این لحاظ شخص عادی نیست. مسلما روزبه در محیط «احتیاط کاران باحزم و تدبیر» که برای مقام و منصب «شرایط زندگی و موقعیت خویش» را سخت در نظر می‌گیرند عادی نیست. عادی و پایین‌تر از عادی کسانی هستند که قاعده نکبت‌آور «حزم و احتیاط» را برای ملتی می‌خواهند … ارزش او مربوط به اینست که با وجود احتمال قوی خطر جانی، با گذشت جوانمردانه‌ای از هستی خود، سعی کرد وظیفه بشری خویش را در دفاع از حقیقت ایفا کند. اینست آن منزلتی که متهم‌کنندگان روزبه، یعنی تحقیرکنندگان روح انسان و پشت‌کنندگان به حقیقت، هرگز به آن نخواهند رسید».
این محاکمه، روزبه را بیش از پیش در قلوب و اذهان جای داد. روزنامه «مردم آینده» نامه یکی از خوانندگان خود را در تجلیل از روزبه به‌این شرح منتشر کرد:
«خسرو روزبه در مدافعات خود با درخشندگی تمام و شجاعت کامل از حقیقت دفاع کرد. حقیقت او «حقیقت» محقر، محدود و بی‌ثبات انفرادی نیست، مانند «حقیقتی» که محاکمه‌کنندگان روزبه از آن دفاع می‌کنند. حقیقت او حقیقت عام و باشکوه و استوار است که تمام بشریت بدان علاقه دارد و از آن دفاع می‌کند. به‌همین جهت است که گفتار روزبه در محکمه، گفتار تمام ملت بود» (مردم آینده ـ ۱۴ خرداد ۱۳۲۷).
روزبه قریب سه سال در زندان ماند و در آذر سال ۱۳۲۹ به همت یاران خود، همراه با عده‌ای از رهبران حزب از زندان گریخت. سومین دوره زندگی مخفی روزبه آغاز شد.
روزبه و فراز و فرود جنبش
زندگی مخفی روزبه در این دوران، با اوج جنبش ضدامپریالیستی و ضدارتجاعی مردم همراه بود. محور مرکزی فعالیت روزبه و یارانش در این زمان، گسترش سازمان آزادی‌خواه در درون ارتش بود. روزبه در این راه شب و روز از هم باز نمی‌شناخت، و پروا از خطری که تهدیدش می‌کرد نداشت. علاوه بر این روزبه در مقام مسئولیت شعبه «اطلاعات کل حزب توده ایران» و «شعبه اطلاعات تشکیلات افسران آزادی‌خواه ایران» در واقع به‌مثابه چشم و گوش حزب بود. او شبکه گسترده‌ای را درون ارتش، دربار، ژاندارمری، شهربانی، وزارتخانه‌ها و موسسات مهم دولتی رهبری می‌کرد. از فساد، دزدی‌ها، ریخت و پاش‌ها، عملیات جاسوسی آمریکا و انگلیس در داخل ارتش، اطلاعات دقیق به‌دست می‌آورد و برای بهره‌برداری در اختیار حزب می‌گذارد. در این دوران اعتلاء جنبش، روزبه در کنار فعالیت به‌خاطر جلب افسران به حزب و کسب اطلاعات از مراکز حساس دشمن، مقاله می‌نوشت، ترجمه و تالیف می‌کرد، می‌آموخت و خود را پربار می‌ساخت.
کودتای خائنانه ۲۸ مرداد و موج جدید ترور و سرکوب، روزبه را بار دیگر در معرض خطر شدید قرار داد. به‌دنبال یورش ماموران فرمانداری نظامی، به یکی از جلسات حزبی، روزبه همراه دیگران دستگیر شد. اما چشم تیزبین حزب یعنی تشکیلات افسران هنوز دست نخورده باقی بود و اقدامات دشمن را بی‌اثر می‌کرد. روزبه که در بازجویی‌های اولیه خود را مهندس معرفی کرده بود قبل از آن‌که شناخته شود، به‌دست افسران همرزمش از چنگ دشمن فرار داده شد. او دوباره فعالیت حزبی خود را از سر گرفت. اما هنوز روزهای دشوارتری در پیش بود. روزهایی که رد تشکیلات افسران به دشمن نشان داده شد و افسران دلیر و مبارز حزب توده ایران به دام افتادند. روزبه با تاسف تمام اخبار دردناک دستگیری و شکنجه دوستان و همرزمان خود را دریافت می‌کرد و برای حفظ و جابجا کردن آن‌هایی که هنوز دستگیر نشده بودند، در تقلای دایم بود. او پیوسته در تلاش بود تا یک افسر مخفی را جابجا کند، وسیله خروج دیگری را فراهم سازد، از خانواده بی‌سرپرست این یکی خبر گیرد و از سرنوشت آن زندانی مطلع شود. روزبه به چیزی که نمی‌اندیشید حفظ جان خود بود. او خود و حال و آینده‌اش را چنان با با زندگی و سرنوشت حزب و همرزمانش گره زده بود، که جدا از آنان روزبه‌ای وجود نداشت. اخبار پایداری وکیلی‌ها، محقق‌زاده‌ها، مختاری‌ها، چنان شاد و سرمستش می‌کرد که اندوه ضربات دشمن را از یاد می‌برد، و ضعف‌ها و عقب‌گردها چنان منقلبش می‌نمود که قوت تصمیم او را به ماندن در ایران و جبران ارتدادها صد چندان می‌کرد. او معتقد بود که با دادن نمونه‌های عالی جانبازی می‌توان و باید بر شکست روحی چیره شد.
روزبه در ایران ماند. بیش از سی تن از همرزمانش به فرمان شاه تیرباران و چندین صد نفر آنان پس از شکنجه‌های فراوان زندانی و عده‌ای هم به خارج از کشور فرستاده شدند. روزبه با عزمی پولادین در کنار یاران اندک خود به فعالیت حزبی ادامه می‌داد. روزهای تاری بود. توده‌ای‌ها همه جا سایه مرگ را به‌دنبال خود داشتند. با این وجود دریچه قلب‌های شرافتمند به‌روی آنان گشوده بود و همراه آن درهای خانه‌ها. اما روزهای دیگری از راه رسید که ترس بر بیشتر جان‌ها چیره شد، مردم تامین نداشتند. دوران سلطنت پلیدی‌ها و واژگونی راستی ها بود. دشمن نه تنها بر اکثریت مطلق فعالین حزب دست یافته بود، بلکه خانه‌ها، اتومبیل‌ها، چاپخانه‌ها و اموال حزب را نیز هم به غارت برده بود. دیگر برای مبارز شناخته شده‌ای چون روزبه حتی استفاده از یک وسیله نقلیه خودی ممکن نبود، دیگر پناه یافتن در خانه‌ای مطمئن دشوار بود، دیگر تهیه یک منزل تیمی به‌سادگی ممکن نمی‌شد. در چنین روزهایی، روزبه ناگزیر هر روز به لباسی درمی‌آمد تا رد خود را بر دشمن گم کند و با هشیاری کامل مراقب بود تا باقی‌مانده حزب را از تعرض دشمن در امان دارد. شبی در لباس «سرهنگ شهربانی» در کنار دست راننده یک تاکسی در خیابان‌های شهر در حرکت بود، روزی به قیافه یک روشنفکر با عینک پنسی، در کوچه پس کوچه‌های شمال شهر رفت‌و‌آمد می‌کرد و شبی دیگر با لباده یک بازرگان در جنوب شهر قرار ملاقات داشت. اما در همه حال آنی از اندیشه دفاع مسلحانه در برابر دشمن غافل نبود و در هر لباسی سلاح در جیب داشت و انگشت بر روی ماشه. دشوارتر از مسئله رفت‌و‌آمد، مسئله تامین خانه بود. یکبار که منزل مسکونی‌اش به‌خطر افتاد، چون خانه مطمئن دیگری وجود نداشت، چند شب را تا صبح در پستوی دفتر یک گاراژ مسافری که یک توده‌ای دفتردار آن بود گذراند و سپیده‌دم به خانه دیگری انتقال یافت که همسایه مشکوک آن به سرکار رفته بود. شبی دیگر را در اطاق دفتر یک کارخانه به‌سر آورد و هفته‌ای را در زیرزمین بدون روزن خانه‌ای که در هر اطاقش خانواده‌ای می‌زیست. و از این قبیل نقل و انتقالات پرخطر و ناگزیر، فراوان بود.
در این روزهای دشوار گاه حوادث پیش‌بینی نشده‌ای در زندگی روزبه اتفاق می‌افتاد. شبی که در لباس سرهنگ شهربانی در کنار دست راننده از خیابان شاه‌آباد می‌گذشت، سه‌راه سپهسالار راه‌بندان بود و مامور رانندگی وجود نداشت تا عبور و مرور را تنظیم کند. راننده تاکسی اصرار می‌کرد که: «جناب سرهنگ پیاده شوید و به اتومبیل‌ها راه نشان دهید»، روزبه در فکر بود که چه باید بکند؟ اگر پیاده شود و وسط سه‌راه بایستد، صدها چشم به او دوخته خواهد شد و چه بسا چشم ناپاک دشمن در همین لباس هم او را بشناسد. از طرف دیگر راننده دست‌بردار نبود. تصادفا در این‌موقع سروکله افسر راهنمایی در میان صف بهم فشرده ماشین‌ها پیدا شد و روزبه از مخمصه نجات یافت. بار دیگر در همین لباس، بر سرراهش چند نفر به زدوخورد مشغول بودند، یکی از آن‌ها چون چشمش به «افسر شهربانی» افتاد، جلو آمد و از او خواست تا طرف دعوایش را به کلانتری جلب کند. روزبه آن شب با این استدلال که من مامور محل نیستم و عجله دارم، از معرکه دور شد. لباس «جناب سرهنگ شهربانی» گرچه دشمن را متشبه می‌کرد و برای او «مصونیت» ایجاد می‌نمود، ولی این قبیل دردسرها هم گاه به‌همراه داشت. ویژگی روزبه در سرعت تصمیم سنجیده و سرعت عمل سنجیده بود و همین راز پنهان ماندن طولانی او از چشم دشمن بود.
در برابر یک آزمایش تاریخی
اما سرانجام روزبه گرفتار شد. دشمن با همکاری علی متقی از محل قرار اطلاع یافت و با کمک عظیم عسکری او را شناخت. روزبه مدت یک‌ساعت مسلحانه مقاومت نمود و در حالیکه از ناحیه دست و پا و زیر قلب تیر خورده بود به بیمارستان انتقال یافت. قویا شایع بود که می‌خواهند برای جلوگیری از فرار او، پای تیر خورده‌اش را قطع کنند، ولی این نقشه به ملاحظاتی عملی نشد. پس از مدتی او را به زندان «قزل قلعه» انتقال دادند. بازپرس مستقیم او آزموده سادیست بود که از زبان روزبه: «با من چون شمر رفتار کرده است». تا آغاز محاکمه او بیش از ۹ ماه طول کشید، ۹ ماهی که زیر شکنجه روحی و جسمی و مرافبت دایمی دژخیمان و سرنیزه‌داران، لحظه‌ای آرامش نداشت. شاه ابتدا کوشش داشت، مانند آن عده از رهبران و مسئولان مرتد حزب که پس ار دستگیری تسلیم شدند، به‌دست آزموده جانی و از طریق فشار روحی و جسمی او را به زانو درآورد، ولی شاه و آزموده در اشتباه بودند. روزبه رزمنده‌ای انقلابی بود که به اراده می‌زیست. حوادث اتفاقی، حسابگری‌ها، فرصت‌طلبی‌ها، جاه‌پرستی‌ها اورا به‌سوی حزب نکشیده بود تا در برخورد با اولین دشواری‌ها عنان برتابد، او با تمام شور و منطق و احساس خود و بدون توجه به منافع حقیر فردی، راه حزب توده ایران، راه مبارزه برای رهایی مردم را برگزیده بود. ایمان عمیق او کوکب هدایتش بود.
«… من در عقیده خود صادق هستم و هیچگونه کوته‌نظری و آلایشی در آن دیده نمی‌شود. من با کمال خلوص نیت و بدون توجه به منافع شخصی و بدون پروا از مرگ جانم را در کف اخلاص نهاده‌ام تا به مردم خدمت کنم. مدعیانی نیز بودند که از نیمه راه گریختند.
تو بگریزی از پیش یک شعله خام من استاده‌ام تا بسوزم تمام».
آزموده جلاد که از ارتباط روزبه با هرکس و هرچه در خارج از سلول زندانی که ده‌ها چشم او را می‌پایید وحشت مرگ داشت، با این وجود دو تن از مرتدان زندانی و مطمئن‌ترین مهره‌های خود را به زندان روزبه آورد تا او را به‌اصطلاح «نصیحت» کنند. اولی نزدیک‌ترین دوست و و همرزم او بود، خائنی که پس از غلطیدن در سراشیب خیانت، به‌هر خوش‌رقصی تن درداد. روزبه گفت: «هرگز باور نمی‌کردم که او تا به‌این حد سقوط کرده باشد.» روزبه در زندان اعتصاب غذا اعلام کرد. او به ممنوعیت حق ملاقات خود اعتراض داشت. آزموده یک مرد زندانی از بستگان او را با خود به سلول آورد تا به او «اندرز» دهد، اندرز تسلیم شدن و زنده ماندن!! اندرز خیانت به مردمی که روزبه صمیمانه و با شوری کم‌نظیر دل با آنان داشت، و سر به‌راه خدمت آنان نهاده بود. آزموده بار دیگر شکست خورد، اما هنوز نمی‌توانست قطع امید کند. این‌بار در باغ سبز را گشود. روزبه باز هم استوار باقی ماند: «مرا بر سر دوراهی قرار داده‌اند، اما هرگز قدمی هم به این لجن‌زار کثیف نزدیک نخواهم شد». امید دشمن از او برید. در همان دفتر زندان به محاکمه اونشستند. روزبه از این فرصت برای صحبت با مردم استفاده کرد. اطمینان داشت که دیوار استبداد رژیم و سرنیزه‌های زندانبانان هرچه قطور باشد، روزی سرانجام سخنان او به مردم خواهد رسید. او از زندگی خود گفت، از کودکی تا جوانی، از آغاز مبارزه تا شکفتگی در مبارزه. او با سری افراشته و غروری ستودنی از تعلق خود به حزب توده ایران سخن گفت:
«… من به عقایدم پای‌بندم، نظرات سیاسی‌ام را مقدس می‌شمارم، به عهد و سوگند خود وفادارم و به امضایی که در زیر آنکت حزب توده ایران کرده‌ام، احترام می‌گذارم و هرگز به‌خاطر جلب منفعت یا دفع خطر، پیمان خود را نمی‌شکنم».
او پروا نکرد که در برابر دژخیمان خود از اعتقاد عمیق خود به سوسیالیسم علمی دفاع کند:
«… اگر عاشق و شیفته سوسیالیسم هستم، با تمام عقل و شعور و منطق و درایت خود، برتری اصول آن‌را بر سایر رژیم‌ها احساس کرده‌ام».
او از حقوق پابرهنه‌ها و قباکرباسی‌ها با شوری تمام دفاع کرد. مبارزات درخشان مردم ایران و به‌ویژه جنبش دموکراتیک خلق‌های آذربایجان و کردستان را ستود و آن‌ها را «نهضتی میهنی و مترقی و موجب قوام و دوام و بقای آزادی و استقلال ملی» خواند. حکومت مشروطه ایران را شیر بی‌ یال و دم و اشکم نامید و رژیم سلطنتی و بالاخص سلطنت موروثی را مضحک دانست. هیئت حاکمه را بر صندلی اتهام نشاند که خود با تبدیل حکومت مشروطه سلطنتی به استبداد فردی، با تبعیض میان زن و مرد، با تشکیل محاکم نظامی، با پایمال کردن حقوق احزاب و مطبوعات و لغو مصونیت‌های اجتماعی و حقوقی افراد مملکت، قانون اساسی را زیر پا نهاده است. او دفاع از افسران همرزم خود را برعهده گرفت و گفت:
«… اعضا تشکیلات از نخبه افسران و گل‌های سرسبد ارتش بوده‌اند، و همه آن‌ها از کسانی بودند که به درستی، پاکی، میهن‌پرستی، شرافت، انسان‌دوستی و باسوادی شهرت داشتند. دستگیری این افسران موجب تاثر عمیق همدوره‌ها، زیردستان و حتی روسای آن‌ها شد».
او امید خود را به سربازان، درجه‌داران و افسران میهن‌پرست بیان کرد و از آنان خواست که مدافع آرمان‌های خلق باشند:
«… من خواهان عظمت و افتخار و سربلندی کشور عزیزم و رفاه و سعادت هم‌میهنان گرامی خود هستم و معتقدم که ارتش ایران در تحقق این آرزوها می‌تواند نقش اساسی و مهم داشته باشد … ارتش و سایر نیروهای انتظامی باید مدافع کشور و ضامن استقلال و تمامیت آن و عامل سعادت افراد ملت باشند».
حکم اعدام او صادر شد، همان‌گونه که خود پیش‌بینی کرده بود. شاه که از سال‌ها پیش در آرزوی «تقاضای عفو» این سرسخت‌ترین مخالف خود می‌سوخت، برای آخرین بار آزموده را به سراغ او فرستاد: زندگی به بهای خیانت!! روزبه تندید و آزموده را دست خالی روانه کرد. او مرگ را بر چنان زندگی ننگین ترجیح می‌داد:
«اگر زنده ماندن مشروط به هتک حیثیت، تن دادن به پستی، گذشتن از آبرو، پانهادن بر سر عقاید و آرمان‌های سیاسی و اجتماعی باشد، مرگ صد بار بر آن شرف دارد».
شاه تازه فهمید که روزبه را نمی‌توان خرید. درخواست رسیدگی فرجامی او را رد کرد و حکم اعدام را امضاء نمود. او را به زندان حشمتیه انتقال دادند. دشمن از ترس، با هزاران چشم و یک جنگل سرنیزه مراقب بود تا مبادا روزبه رنجور و تیر خورده از چنگش بگریزد. او ضعف خود را در برابر قوت روح، استحکام اراده و پایداری این گرد انقلابی، زیر سایه صدها نیزه و تفنگ پنهان می‌داشت.
ساعت چهار روز ۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۳۷ در زندان به سراغ او رفتند. آماده بود. وصیت‌نامه کوتاهی خطاب به رفقا، برادران و دوستان خود نوشت. قبلا گفتنی‌ها را گفته بود. او را حرکت دادند. به کمک عصا راه می‌رفت. صدای گام‌های مطمئن او در سکوت سپیده، سرود بی‌کلام رزم میلیون‌ها مردمی بود که او را وجدان انقلابی خویش می‌دانستند. «روزبه» در این لحظه مظهر پایداری و تسلیم‌ناپذیری یک جنبش در برابر رژیم سرسپرده و جانورخوی شاه بود. نخواست چشمانش را ببندند: من از مرگ نمی‌ترسم. چشم در چشم دژخیمان خود: آزموده، بختیار، مبصر، زیبایی، امجدی، رجایی دوخت. خائنین خائف نگاه به‌زیر افکندند. صدای او شنیده شد: وظیفه من به پایان رسید و سپس فریاد او در میدان اوج گرفت: زنده باد حزب توده ایران! زنده باد کمونیسم ! آتش! صدای روزبه خاموش شد. دشمنان نفسی به‌راحتی کشیدند.
در شهادت جانگزای روزبه سراسر ایران در سکوت گریست. جلادان از کشته او هم می‌ترسیدند. جسد او را به برادرانش تحویل ندادند و در نقطه دوردستی در «مسگرآباد» به خاک سپردند. ابتدا حتی از نشان دادن محل دفن او به برادرانش امتناع کردند. به آن ها اخطار کردند که حق برگزاری مجلس ترحیم ندارند. اما ناگهان اطلاع یافتند که سربازان زندان‌های قزل قلعه و حشمتیه در سربازخانه‌های خود برای روزبه عزاداری کرده و در مرگ او گریسته‌اند. این دیگر تحمل‌پذیر نبود. فوری دست به‌کار شدند، کنفرانس‌هایی در محل‌های خدمت سربازان و افسران برپا کردند و ضمن تلاش برای مسخ سیمای درخشان روزبه، آن‌ها را از گام گذاردن در راه او برحذر داشتند. در یکی از سربازخانه‌ها گفته بودند: «او که روزبه بود، با آن مقام علمی و با آن نیازی که ارتش به‌وجودش داشت، چون «خیانت» کرد اورا کشتیم، شما دیگر حساب کار خودتان را بکنید».
دشمن حتی پس از مرگش تلاش می‌کرد که چهره او را در افکار عمومی دگرسان جلوه دهد و برای نسل جوانی که او را نمی‌شناخت، چهره‌ای ترسناک و ماجراجو از او ترسیم کند. کمیته مرکزی حزب توده ایران ضمن سندی که بلافاصله پس از شهادت روزبه انتشار داد، این چهره تابناک را چنان‌که هست شناساند و اعلام داشت که خسرو روزبه قهرمان ملی کشور ماست. عده‌ای از همرزمانش ضمن نامه‌ای به کمیته مرکزی حزب توده ایران چنین نوشتند:
«این خسرو روزبه که دادستان ارتش با تردستی می‌خواهد از او قیافه وحشتناکی بسازد، به شهادت همه آشنایانش انسانی بود بسیار رئوف، مهربان و محجوب ولی در عین‌حال جسور و نسبت به دشمن بی‌امان. روح سرکش او را حتی ارتش رضاشاهی و «اطاعت کورکورانه»اش نتوانست رام کند».
یکی از حوزه‌های حزبی در نامه خود به مرکز حزب نوشت:
«ما حاضرین در جلسه در برابر این قهرمان شهید سر تعظیم فرود آورده، فداکاری و ایستادگی و ایمان او را سرمشق هر مبارز جانبازی می‌دانیم. ما در چنین موقعی، یکبار دیگر وفاداری عمیق خود را به حزب بزرگمان ابراز می‌داریم … قهرمانی‌های بی‌نظیر او در دوران کار مخفی، دفاعیه‌های منطقی او در محاکم نظامی، روش مبتکرانه و صادقانه او در انجام امور حزبی، می‌تواند سرمشق مفیدی برای تربیت صدها و هزارها افراد وطن ما و سوق آنان به‌راه مبارزه خلق‌های ایران گردد».
بدینسان یاران و همرزمانش مبارزه و ایثار او را ارج نهادند و بدینسان صدها و هزارها جوانی که در لحظه شهادت روزبه، کودکان نوپایی بیش نبودند، از زندگی و مبارزه، عشق و ایمان او به مردم آموختند و پرچمی را که سحرگاه ۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۳۷ در میدان تیر حشمتیه بر خاک افتاد، با هزاران دست برافراشتند. امروز حماسه زندگی، قهرمانی و شهادت شکوهمند روزبه سرود پیکار مردمی است که دلیرانه علیه رژیم فاسد و سرسپرده شاه می‌رزمند.
* این عنوان از مقاله روزنامه «ایزوستیا» گرفته شده که در تاریخ ۱۲ مه سال ۱۹۶۲ درباره زندگی و مبارزه خسرو روزبه، قهرمان ملی ایران انتشار یافت.
 




به‌یاد رفیق مریم فیروز

رفیق مریم فیروز در سال ۱۲۹۲ در کرمانشاه متولد شد. تحصیلات ابتدایی، متوسطه و عالی را در تهران به پایان رساند و در مهاجرت اجباری سیاسی به دریافت درجهٔ دکترا در ادبیات و زبان فرانسه نائل گردید.

رفیق مریم فیروز از سال ۱۳۲۰ در نهضت آزادیخواهی ایران شرکت فعال و پُرثمر داشت. وی از سال ۱۳۲۳ در تشکیلات دموکراتیک زنان ایران به فعالیت خستگی‌ناپذیر پرداخت و در همان سال به عضویت حزب تودهٔ ایران در آمد.

رفیق مریم در سال ۱۳۲۷ در کنگرهٔ دوم حزب به عضویت مشاور کمیتهٔ مرکزی برگزیده شد. او در همان سال، یعنی پس از توطئهٔ بهمن ۱۳۲۷، تحت پیگرد قرار گرفت و در سال ۱۳۲۸ به‌طور غیابی محکوم به پنج سال زندان با اعمال شاقه شد.

از سال ۱۳۲۷، رفیق مریم در شرایط پنهانکاری به مبارزات دشوار و پُرخطر ادامه داد و در امر بسیج زنان در تشکیلات دموکراتیک زنان ایران، حفظ و ادامهٔ مبارزه این سازمان و سرپرستی فعالیت مطبوعاتی آن با از خودگذشتگی کار کرد. رفیق مریم طی ۸ سال زندگی پنهانی در ایران به مبارزهٔ خستگی‌ناپذیر خود ادامه داد و در سال ۱۳۳۵، هنگامی که ادامهٔ مبارزهٔ پنهانکارانهٔ وی در ایران ناممکن شد، مجبور به جلای وطن گردید.

در دوران مهاجرت سیاسی، که تا پایان سال ۱۳۵۷ ادامه یافت، رفیق مریم فیروز آنی از مبارزه علیه رژیم دیکتاتوری دست‌نشاندهٔ پهلوی باز نایستاد. او به هنگام مهاجرت بار دیگر به‌طور غیابی دو بار، بار اول به ده سال زندان و سپس به زندان ابد با اعمال شاقه، محکوم شد.

رفیق مریم فیروز در سال ۱۳۵۷ به عضویت کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران برگزیده شد و پس از بازگشت به ایران مسؤولیت رهبری تشکیلات دموکراتیک زنان ایران را برعهده گرفت. در جریان پلنوم هفدهم (وسیع) کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران در فروردین ماه ۱۳۶۰ به عضویت هیأت سیاسی کمیتهٔ مرکزی انتخاب شد. رفیق مریم در طول دوران فعالیت خود تا زمان دستگیری با همان شور و خستگی‌ناپذیری همیشگی در راه متشکل کردن زنان ایران در مبارزه برای دستیابی به حقوق برابر، و در پیکار برای تحکیم و گسترش دستاوردهای انقلاب بزرگ مردم ایران مبارزه کرد.

رفیق مریم در تاریخ ۱۷ بهمن سال ۱۳۶۱، در جریان نخستین یورش وسیع به حزب تودهٔ ایران به‌همراه سایر همرزمانش دستگیر شد و در شکنجه‌گاه کمیتهٔ مشترک (زندان توحید) تحت بازجویی و آزار و شکنجه قرار گرفت.

در یکی از نوبت‌های شکنجه، هنگامیکه در اثر شدت درد ناشی از ضربه‌های شلاق و زدن دستبند قپانی توان راه رفتن را از دست داده بود، بازجوی شکنجه‌گر او را با لحن توهین‌آمیزی مورد خطاب قرار می‌دهد. رفیق مریم که در آن زمان در آستانهٔ هفتاد سالگی حیات خود بود، تمام نیرویش را جمع می‌کند و خود را به دیوار تکیه می‌دهد و با صدایی محکم می‌گوید: شما ذلت ما را نمی‌توانید ببینید!

رفیق مریم در زندان در پاسخ به یکی از رفقای زن توده‌ای که دلیل خارج نشدن رفقای کمیته مرکزی از ایران را از رفیق جویا می‌شود، چنین می‌گوید: ما تصمیم گرفتیم که بمانیم. اگر ما از ایران خارج می‌شدیم، اعضا و هواداران حزب تحت فشار بیشتری قرار می‌گرفتند.

رفیق مریم دوران اسارت خود در سلول‌های انفرادی درازمدت را با روحیهٔ استوار و حفظ نظم و دیسیپلین و با انجام تمرینات ورزشی روزانه سپری کرد. یکی از فعالین سازمان‌های چپ که مدت کوتاهی با رفیق مریم هم‌سلول بوده است، دربارهٔ وی چنین می‌گوید: من با خط مشی حزب همیشه مسأله داشته‌ام ولی برای مریم فیروز، به‌دلیل کاراکتر و ویژگی‌های بارز شخصیتی وی، احترام فوق‌العاده‌ای قایل هستم.

یاد و نام رفیق مریم فیروز جاودانه و گرامی باد!




گرامی‌ باد خاطره زنده‌یاد ناخدا افضلی و یارانش

مدت زیادی از تصویبِ قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامی ‌نگذشته بود که برای انجام کاری به دفترِ ناخدا افضلی رفتم. خندان از جا بلند شد و دفترچه‌ای را از روی میز برداشت و به این سوی میز به‌طرف من آمد و گفت: متنِ قانونِ اساسی جدید را که تصویب شده است خوانده‌ای؟ و ادامه داد که منظورش بیشتر فصل سوم قانون اساسی است. معتقد بود که فصل سوم قانون اساسی خوب تهیه و تنظیم گردیده است. باید این فصل قانون اساسی را که شامل «حقوق ملت» می‌شود، طوری برجسته، ترویج و تبلیغ کرد تا کار سوء‌استفاده از بندهای دو‌پهلو و غیر‌دمکراتیک آن در فصول دیگر، دشوار گردد. و می‌گفت که باید با ترتیب دادن سخنرانی‌ها و روشنگری‌ها جنبه‌های مثبت و منفی قانون اساسی را به پرسنل نیروی دریایی و به‌ویژه افسران نشان داد. 

 

نه لب گشایدم از گُل، نه دل کشد به نبید 

چه بی‌نشاط بهاری که بی‌رخ تو رسید! 

نشانِ «داغ» دلِ ماست لاله‌ای که شکفت 

به سوگواریِ زُلفِ تو این بنفشه دمید 

به دورِ ما که همه خونِ دل به ساغرهاست 

زچشمِ ساقیِ غمگین که بوسه خواهد چید؟ 

چه جای من که در این روزگارِ بی‌فریاد 

ز دستِ جورِ تو «ناهید» بر فلک نالید 

گذشت عمر و به دل عشوه می‌خریم هنوز 

که هست در پیِ شامِ سیاه صبحِ سپید 

( گزیده‌هایی از شعر «بهارِ سوگوار» هوشنگ ابتهاج «سایه») 

 

در شناساندن و رسانیدنِ احساسِ درون، زبانِ فارسی از امکانات زیادی برخوردار است. در این زمینه زبانِ روزمره و بالطبع فرهنگِ لغاتِ ما گنجینه‌ای است گرانبها. گاهی در رابطه‌ای عاطفی و انسانی، یک حرف یا یک کلمه کافیست تا آدمی ‌را به ژرفنای درون درغلطاند. برای مثال همین کلمه «داغ». آیا نمی‌توان جنایاتی را که عاملان آگاه و ناآگاه این رژیم در حقِ بهترین و شایسته‌ترین فرزندانِ این مرز و بوم مرتکب شده‌اند، «داغ» نام  نهاد. «داغی» که تا واپسین دم زندگی نازدودنی است. اگر خوب نگاه کنیم، می‌بینیم در طول این ۳۸ سالی که از عمر این رژیم می‌گذرد، کمتر خانواده‌ای را می‌توان یافت که چه با تداوم نابخردانه جنگ تحمیلی پس از آزادی خرمشهر، و چه با کشتار‌‌جمعی زندانیان سیاسی، و یا با توسل عاملان رژیم به سرکوب و استفاده از انواع شیوه‌های مرموز و توطئه‌گرانه، «داغدار» نباشد. 

و امّا این روزها و با نزدیک شدن هفتم اسفند ماه، من هم همانند دیگر دل‌های دغدار، باز مانند هر سال، و این بار بعد از ۳۳ سال، داغم تازه‌تر گردیده و به اعماق درون درغلطیده‌ام. مگر می‌توان این جنایتِ هولناک، مرگِ ناجوانمردانه و غریبانۀ انسان‌هایِ پاک و از جان گذشته‌ای که آرزویی جز سربلندی، سعادت و بهروزی مردم ایران را در سر نداشتند، به‌سادگی فراموش کرد؟ آن رادمردانی را می‌گویم که در سحرگاه چنین روزی در سال ۱۳۶۲ با احکامی ‌ناعادلانه و به ناحق اعدام گردیدند. بزرگ‌مردی محجوب و دانا، و فرماندهی کاردان و پیروز در جنگ تحمیلی همچون ناخدا بهرام افضلی و ۹ تن از یاران نظامی ‌و غیرنظامی‌اش را می‌گویم. فرماندهان شجاع، پاک و شریفی چون سرهنگ هوشنگ عطاریان، سرهنگ بیژن کبیری، سرهنگ حسن آذرفر، و نیزشاهرخ جهانگیری عضو مشاور کمیته مرکزی حزب توده ایران، محمد و ابوالفضل بهرامی‌نژاد، رضا خاضعی، فرزاد جهاد و خسرو لطفی از  کادرهای برجستهِ حزبِ تودهِ ایران که همه وجودشان مملو از عشقِ به مردم، نیک‌بختی آنان و سربلندیِ مام وطن بود. 

درباره ویژگی‌ها، خدمات و خُلق و خویِ به‌غایت انسانیِ تک تکِ این آزادمردان در طولِ این ۳۳ سال به‌اندازه کافی گفته شده و نیازی به تکرار آن نمی‌بینم. امّا این روزها وقتی که مدام با یادهایشان زندگی می‌کنی و به هر طرف که می‌نگری چهره مهربان آنان را می‌بینی، نمی‌توانی آسان از کنارشان گذر کنی. یادها و خاطره‌ها وجودت را از یک احساس دوگانه‌ای ـ یافتن و از دست دادن یا شاید شیرین و تلخ ـ لبریز می‌سازد.  احساسی که در عین‌حال و همواره در کنار و یا درونِ آن «داغی» است که  همیشه با ماست. 

مدت زیادی از تصویبِ قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامی ‌نگذشته بود که برای انجام کاری به دفترِ ناخدا افضلی رفتم. خندان از جا بلند شد و دفترچه‌ای را از روی میز برداشت و به این سوی میز به‌طرف من آمد و گفت: متنِ قانونِ اساسی جدید را که تصویب شده است خوانده‌ای؟ و ادامه داد که منظورش بیشتر فصل سوم قانون اساسی است. معتقد بود که فصل سوم قانون اساسی خوب تهیه و تنظیم گردیده است. باید این فصل قانون اساسی را که شامل «حقوق ملت» می‌شود، طوری برجسته، ترویج و تبلیغ کرد تا کار سوء‌استفاده از بندهای دو‌پهلو و غیر‌دمکراتیک آن در فصول دیگر، دشوار گردد. و می‌گفت که باید با ترتیب دادن سخنرانی‌ها و روشنگری‌ها جنبه‌های مثبت و منفی قانون اساسی را به پرسنل نیروی دریایی و به‌ویژه افسران نشان داد. او در این راه استوار بود. بعد از بررسی‌های  لازم و دقیق از ‌هادی خامنه‌ای دعوت کرد تا در یک سخنرانی در ستاد نیروی دریایی ایران در تهران درباره مفاد قانون اساسی صحبت کند و به پرسش‌های حاضرین پاسخ دهد.   آن روز بسیاری از پرسنل نیروی دریایی برای نخستین بار با حقوق خود در قانون اساسی آشنا و از محتوی اصول آن مطلع گردیدند. والحق که حجت‌الاسلام ‌هادی خامنه‌ای نیز در دفاع از حقوق ملّت و اهمیت این فصل از قانون اساسی سنگ تمام گذاشت. 

به‌راستی که او چه خوب دیده بود. از همان ابتدا نگرانِ آن بود که کسانی با سوء‌استفاده از اصول دو‌پهلوی قانون اساسی و یا اختیارات زیاده از حد خود، فصل سوم آن‌را زیرپا نهاده و حقوق حقهِ ملّت را نادیده بگیرند. و چه زود نشان داده شد که نگرانی‌اش بی‌مورد نیست. خائنینِ به مردم برای به زانو درآوردن انقلاب و انحراف مسیر آن ابتدا از مصادره حقوق ملت شروع کردند. خیلی زود و به بهانه‌های واهی حقوق و آزادی‌های مصرح در این فصل تعطیل و آزار و اذیت مردم، بگیر و ببند، محاکمات سریع و فرمایشی، شکنجه و کشتار جوانان و نوجوانان میهن در بی‌دادگاهای رژیم آغاز گردید. روندی که متأسفانه هنوز هم و با گذشت این همه سال ادامه دارد. با نقض آشکار حقوق ملت در میهن ما چه جنایاتی که به‌نام دفاع از دین و انقلاب صورت نگرفته است. جنایاتی از جمله اعدام ناجوانمردانه خود  او ـ ناخدا بهرام افضلی  فرمانده نیروی دریایی ایران ـ و سایر همرزمان‌اش. 

ضمنِ بزرگداشتِ خاطرهِ این عزیزانِ راه رهایی و آزادیِ وطن، و به پاس خونِ پاکشان که به ناحق ریخته شد، به‌جاست تا به ‌دست‌اندرکارانِ رژیم به‌خاطر ادامهِ سیاست‌های سرکوب‌گرانه و خانمان‌براندازشان، دروغ و فساد گسترده، و نیز تباهی و بی‌عدالتی‌های برون از حد قوه قضائیه هشدار جدی داده شود. به آنان یادآوری گردد که با توجه به اوضاع داخلی، منطقه و بین‌المللی، میهن و مردم در شرایط حساس و دشواری قرار دارند. استبداد و انحصارطلبی و نادیده گرفتنِ نیاز‌هایِ اساسیِ اقشارِ محرومِ جامعه موجبِ تقسیمِ ملت به خودی و غیرخودی شده است. امروز وحدتِ ملی به‌شدت تضعیف گردیده، و جامعه با بحران‌های گوناگون مواجه است. از همه مهم‌تر اینکه مردم با مشکلات و معضلاتِ پیچیده‌ای دست به گریبانند. چنین وضعیت خطرناکِ داخلی و خارجی علاوه بر هشیاری و خرد، روحیه جمعی، گذشت و یکپارچگیِ واقعی ملّی را می‌طلبد. با بگیر و ببند، گزافه‌گویی و لاف‌زدن‌های بی‌جا نه تنها معضلی از سر راه برداشته نخواهد شد، بلکه  کشور روزبه‌روز بیشتر در انزوای بین‌المللی قرار گرفته و نام ایران و ایرانی خدشه‌دار می‌گردد. 

مردم هر بار و در هر بزنگاهی نشان داده‌اند که فساد و فجایع رژیم در طول سال‌های دراز، نتوانسته و نمی‌تواند بازدارندهِ مبارزهِ آنان در راه بالندگی‌هایِ سیاسی ـ اجتماعی، برقراری آزادی‌هایِ دمکراتیک و اعتلایِ نام میهن باشد. از همین‌رو اگر هنوز گوشی شنوا و وجدانی بیدار وجود دارد باید به‌خود آید و برای یک انسجام و همبستگی ملّی و نجاتِ میهن و مردم از این وضعِ دشوار طرحی نو دراندازد و در این راه از هیچ تلاشی فرونگذارد. تنها در این صورت است که شاید بتوان خطراتی را که در شرایط کنونی متوجه مردم و میهن است به حداقل رسانید. ارتقاء سطح زندگی مردم و تنفس آنان در جامعه‌ای آزاد و آباد که در آن عدالت و قانون برقرار باشد، می‌تواند بی‌شمار دل‌هایِ «داغدار» مردمِ ایران را کمی‌ التیام و روان به‌خون خفتگان راه آزادی را آرامش بخشد. یاد همه این عزیزان گرامی ‌باد.




یادِ دلِ آفتابی سیاوش کسرایی

کسرایی از حافظه نیرومندی برخوردار بود و در تشخیص نیک و بد و شناخت سود و زیان مردم و جامعه شامه‌ای قوی داشت. به‌راه توده می‌رفت و شاعر توده‌های مردم بود. با همان آمال و آرزوهایی که روزی به حزبش، حزب توده ایران پیوسته و عمری را با آن گذراند، تا آخرین دم حیات، به‌رغم تمامی ناملایمات به آرمانش وفادار ماند و دمی از مبارزه در راه آزادی، برابری انسان‌ها و برقراری عدالت اجتماعی غافل نماند.

 

بهمن ماه امسال ۲۷‌مین سالروز خاموشی سیاوش کسرایی شاعر نامور معاصر است. آزاد‌مرد بزرگی که با سرودن اشعاری مردمی و آرمانی در حیات اجتماعی و فرهنگی چند نسل از مردم کشورمان تأثیر ارزنده‌ای به‌جا گذاشت و در آنان شور زندگی و امید دمید. از سروده‌هایش تنها همان «منظومه آرش کمانگیر» کافیست تا نام او برای همیشه به‌عنوان یکی از برجسته‌ترین شاعران معاصر مطرح باشد.

کامیار عابدی در کتابِ خود به‌نام «شبانِ بزرگِ امید» که برگرفته از نامی است که سیاوش کسرایی در سال‌های سرکوب و خفقان ستم‌شاهی بر خود نهاده بود به بررسی زندگی و آثار سیاوش کسرایی می‌پردازد، او در مقدمه خود بر این کتاب از جمله چنین می‌گوید:
«… ولی امیدها، و در آخرین خانه، نومیدی‌هایی که وی نثار جهان نیمه دوم سده بیستم کرد، چهره کسرایی را غالباً به‌عنوانِ وسیع‌ترین شاعر معاصر ایران، با دل‌مشغولی‌هایِ سیاسی ثبت و برجسته می‌کند … او نه تنها در پی امیدها و آرزوها بود، بلکه امیدها و آرزوها را سرلوحه زیستن خویش قرار داد و آن‌ها را به تمامی زیست. ما با کلمه‌های او، روزگار سرریز از آرمان و شکوه را به زمانه سرازیر در اندوه شکست می رسانیم.»

کسرایی از حافظه نیرومندی برخوردار بود و در تشخیص نیک و بد و شناخت سود و زیان مردم و جامعه شامه‌ای قوی داشت. به‌راه توده می‌رفت و شاعر توده‌های مردم بود. با همان آمال و آرزوهایی که روزی به حزبش، حزب توده ایران پیوسته و عمری را با آن گذراند، تا آخرین دم حیات، به‌رغم تمامی ناملایمات به آرمانش وفادار ماند و دمی از مبارزه در راه آزادی، برابری انسان‌ها و برقراری عدالت اجتماعی غافل نماند. محفل وجودش همواره گرم و انسانی، و سرشار از مهر و عاطفه و محبت بود. هوشنگ ابتهاج «سایه»، دوست و یار دور و دیر او در کتاب «پیر پرنیان اندیش» در توصیف او می‌گوید: «از لحاظ تصویر و تخیل خیال نمی‌کنم هیچ کدام از شعرای ما به سطح کسرایی رسیده باشن. البته شعرای دور و بری خودمونو می‌گم؛ شاملو، من، اخوان، نادرپور، مشیری و همین‌ها که با هم بودیم». ذوق و استعداد فراوان، تصویر و تخیل فوق‌العاده، حافظهِ نیرومند و تجربه و شامهِ سیاسیِ قوی، همه در ترکیبی از مهر و عاطفه که در تمامی وجودش موج می‌زد، به شعر او غنا و روح انسانی ویژه‌ای بخشیده بود. او به‌راستی شاعر مردم و شاعر امید بود. در اشعارش طنین عاطفی و انسانی کلمه‌ها پاک و گوش‌نواز است.

کسرایی آنجا که باید، با شیفتگی آرمانی خود نیز برخوردی صریح و صادقانه می‌کند. او در مقدمه «منظومه مهره سرخ» می‌نویسد: «… آرشِ کمانگیر میوهِ جوانیِ گوینده و با فرسنگ‌ها فاصله، “مهرهِ سرخ” میراثِ سالخوردگیِ منست …  “آرش” و “سهراب”  گردانندگانِ این دو منظومه اگر از یک خون بوده باشند امّا هر یک را وظیفه دیگری است. “آرش” با برجا نهادن گَردِ تن، از سدِ مرگ برمی‌جهد و نه جانِ خود که جان‌های بیشمار دیگری را می‌رهاند که جز این را برنمی‌تابد و راهی دیگر نیز نمی‌نماید. امّا “سهراب” نوخاستهِ خیرخواهی است خطر کرده و خطا رفته با خنجری در پهلو که دادخواهانه نگران سرانجام داوری بر کار خویشتن است … در “مهرهِ سرخ” سخن از خطاهایِ خطیرِ نیک‌خواهانی است که شیفتگی را به‌جای شناخت در کار می‌گیرند و شتابزده و با دانشی اندک تا مرزهای تباهی می‌رانند. و اینک تاوان‌های سنگینی که می‌بایدشان پرداخت. از که بنالیم!؟ پراکندگی میوه آن تلخدانه‌هایی است که خود بر این زمین افشانده‌ایم و اکنون بارور شده است.»

او در شعر «به سبز جاودانِ من» که یکی از اشعار فوق‌العاده زیبا و برجسته کسرایی است نیز با این شیفتگی آرمانی برخوردی بسیار صریح و جالب دارد. در آنجا که می‌گوید:
در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره‌ها نظر نبود.
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان

اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، که جانِ پاکِ انقلاب را ستوده‌ام.
کنون اگر زِ خنجری میانِ کتف خسته‌ام
اگر که ایستاده‌ام
و یا زِ پا فتاده‌ام،
برای تو، براه تو شکسته‌ام.

وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده‌ای مهاجرم که از فرازِ باغِ باصفایِ تو
به دور دستِ مه گرفته پر گُشوده‌ام.

مابین سیاوش، همسرش و فرزندانش رابطه عاطفی عمیقی وجود داشت. این رابطه در سال‌های مهاجرت و به‌ویژه دوران اقامتش در مسکو به‌علت تنهایی و شرایطی که کسرایی در آن قرار گرفته بود، نیرومندتر و عمیق‌تر هم شده بود. دخترش «بی بی» که از کودکی فعالیت‌های هنری و سیاسی پدر برایش پُرارج و جالب می‌نمود، در این سال‌های بی‌کسی مونس نزدیک تنهایی‌های پدر شده بود. تلخی تب‌و‌تاب‌های کسرایی در این سال‌های  دشوارِ خاکستری، آن‌چنان  تأثیری بر او برجا نهاده است که هنوز هم از پس این همه سال می‌توان آن‌را در صدایش هنگامی‌که شعر «دلم هوای آفتاب می‌کند» پدر را می‌خواند، آشکارا حس کرد. با هم به شنیدن شعر برجسته و بسیار زیبای کسرایی با صدای دخترش «بی بی» بنشینیم و یادش را گرامی بداریم.

 

هوای آفتاب 

سروده‌ای از سیاوش کسرایی

با صدای دخترش: بی ‌بی کسرایی




دریغی بزرگ

احسان طبری، دانشمند فرهیخته و مبارز سیاسی و اجتماعی کم نظیر، و سرنوشت دردناک و اندوهبار او، برای مردم و تاریخ ایران و جهان نماد یک دریغ و حسرت بزرگ است.
 

 

زندگی سایه سرگردان
سخنان لغو یک دلقک
پنجه تدریجا خفه کننده یک سرنوشت دژخیم
پرپر احتضار یک پروانه در تابش فرار آفتاب نیست.
جویی جوینده است
غلتان بر ریگ‌های زرین
رزمنده با خزه‌ها و جلبک‌ها
که همواره به سوی دریای فراخ نیل فام می‌رود
تا به بخشی از تاریخ بدل شود.
در آن رزم و رنج توامانند
تا قلب تپنده را به سنگواره‌ای از لعل بدل کنند
و به گنجور زمانه بسپرند.
آن را زنگ و کپک و موریانه نمی‌جود
از آن آجری برای کاخ سرنوشت
 در سیاره لاژوردی ما می‌سازند.

احسان طبری «از میان ریگ‌ها و الماس‌ها»

 

مجلهٔ «مهرنامه» در آخرین شمارهٔ خود (۳۷) به «بررسی میراث سیاسی و ادبی احسان طبری» پرداخته و نام پرونده را هم «مرده ریگ مارکسیسم ایرانی» گذاشته است. کاربرد واژهٔ مرده ریگ به‌معنای «مال و اسبابی که از مرده باقی مانده باشد»؛ نه برای طبری و نه برای حزب تودهٔ ایران بلکه برای مارکسیسم و کاربرد برچسب «ایرانی» برای جهان‌بینی جهان‌شمول مارکسیسم از همان آغاز تردید خواننده را نسبت به غرض مهرنامه برمی‌انگیزد.

این پرونده پنج مقاله را در برمی‌گیرد که نویسندگان آن عبارتند از: بیژن مومیوند، دبیر بخش تاریخ مهرنامه؛ فرزین وحدت، مولف کتاب رویارویی ایران و مدنیت؛ مهدی یزدانی خرم، دبیر گروه ادبیات و هنر مهرنامه؛ علیرضا پنجه‌ای، شاعر و پژوهشگر ادبی و فتح‌الله بی‌نیاز، نویسنده ومنتقد ادبی.

از این پنج مقاله سه مقاله ( یزدانی خرم، پنجه‌ای و بی‌نیاز) حتی یک منبع ندارند. فقدان حتی یک منبع برای نوشته‌هایی که به نظریه‌پردازی دست می‌زنند؛ حیرت‌آور نیست؟ جالب این که در مقالهٔ بی‌نیاز حتی یک بار هم نامی‌ از طبری آورده نشده است و خواننده از حضور این مقاله در پرونده احسان طبری در شگفت می‌ماند. در اینجا تنها بخشی از این نظریه‌های بی منبع آورده می‌شود.

۱. گاهی مخاطب او (طبری) از میزان شناخت تاریخی و فلسفی او در این حوزه‌ها حیرت می‌کند اما فقدان استنتاج عالمانه و توسل به‌ ایده‌های ژدانفی عملاً طبری را به مبلغی برای رئالیسم سوسیالیستی تبدیل می‌کند. ( یزدانی خرم، ص ۱۹۳)

۲. نظریات طبری در حمایت از خلقی بودن هنر چیزی نیست جز تأیید هنر مردم باور که نازل‌ترین نوع هنر بازاری و عوامانه است. (یزدانی خرم، ص ۱۹۳)

۳. او در دههٔ بیست و در کنگرهٔ نویسندگان و شاعران ایران که در سال ۱۳۲۵ برگزار شد احتمالاً نظری‌ترین مقاله اجتماع مذکور را خواند و تلویحاً از آزادی ذاتی هنر سخن گفت. اما دیری نپایید و با فرمان استالین و بخش‌نامه‌های ژدانف، او سمت و سوی نگاه نظری مذکور را به‌ این گرایش سوق داد. در واقع می‌توان اذعان کرد که دانش و شناخت طبری تحت دستورالعمل حزبی برای توجیه رئالیسم سوسیالیستی به کار برده شد. ( یزدانی خرم، ص ۱۹۳)

۴. از نمونه شاعرانی که در چارچوب تحزب ابتدا نامدار شدند اما پس از چندی از غنا و پیشرفت شعرشان کاسته شد می‌توان به سیاوش کسرایی، میرزاآقا عسگری، خسرو گلسرخی، سعید سلطان‌پور، هوشنگ ابتهاج و … اشاره کرد. ( پنجه‌ای، ص ۱۹۶)

۵. یک شاعر سیاسی و ایدئولوژیک وقتی بیشترینه وقتش برای اعتقادات و مناسبات مربوط به آن معطوف است بنابراین دغدغه‌اش سرودنی‌ست که بتواند از مخاطبان در الویت خود، پاسخ بگیرد، این جاست که تعهد او به ذات هنر که بیان زیبایی‌ست نخ نما می‌شود. ( پنجه‌ای، ص ۱۹۶)

۶. اصولاً تفکر حزبی همه چیز را در خدمت نه فرم که محتوا می‌داند و محتوایی که در خدمت بنیان‌های فکری مارکسیسم نباشد، جایگاهی در کارگاه فکری طبری و جریانات ملهم از مارکسیسم ـ لنینیسم نمی‌توانست داشته باشد، آن‌ها به هر چیزی به‌عنوان وسیله‌ای برای رسیدن به آمال حزبی می‌نگریستند. ( پنجه‌ای، ص ۱۹۶)

۷. آن چه موجب تأثیر معنا و اسلوب کار نویسندگان روسیه بعد از ۱۹۱۷ بر داستان‌سرایی ایرانی شد، امری مربوط به حوزهٔ ادبیات نیست بلکه کاملاً ایدئولوژیک ـ سیاسی بوده است. (بی‌نیاز، ص ۱۹۹)

۸. پراتیک سیاسی استالین، که می‌توان به هر چیزی متهمش کرد جز عدول از راه لنین، به خودی خود ذهنیتی پدید آورد که موجب شد نویسندگان ایرانی همان شیوه‌ها و الگوهایی را در دستور کار خود قرار دهند که اتحادیهٔ دولتی نویسندگان شوروی برای نویسندگان آن کشور و کل جهان تعیین کرده بود. (بی‌نیاز، ص ۱۹۹)

۹. برشت از اعدام‌های میلیونی استالین دفاع کرد و به مخالفین خودش گفت: «هر چه ‌این اعدامی‌ها بیگناه‌تر باشند، بیشتر مستحق مجازاتند.» (بی‌نیاز، ص ۱۹۹)

مقاله چهارم، مقاله دبیر بخش تاریخ، ظاهری علمی‌دارد یعنی دارای سه منبع است اما این منابع هیچ کدام به آثار طبری استناد نمی‌کنند. هر سه منبع از نویسندگانی هستند که به مخالفت با اندیشه‌های طبری مشهورند (مازیار بهروز، عبدالله شهبازی و اصغر شیرازی). دبیر محترم، حتی برای نقل قول از آثار طبری، به‌ این منابع استناد کرده و زحمت مراجعه به آثار طبری را بر خود هموار نکرده است. آیا این روش استفاده از منابع، در خور دبیر بخش تاریخ مجلهٔ مهرنامه هست؟

با این همه باید از نبوغ حیرت‌آور دبیر محترم در سرهم‌بندی کردن ناجوانمردانه مسائلی که از آن‌ها بوی خطر به مشام می‌رسد یاد کرد: «بعد از دستگیری و بازداشت سال ۶۲، نگاه و رویکرد طبری به اسلام و مارکسیسم دگرگون شد که‌ این تحول در دو کتاب «شناخت و سنجش مارکسیسم» و «کژراهه» به‌خوبی قابل ردیابی است.» (مومیوند، ص ۱۸۵)

دبیر بخش از خود نمی‌پرسد که چه تفاوتی بین دو واژه دستگیری و بازداشت وجود دارد و آیا مرحلهٔ دستگیری و بازداشت باید از اردیبهشت ۶۲ تا اردیبهشت ۶۸ طول بکشد؟ آیا یک مورخ نباید از خود بپرسد که دادگاه طبری کی تشکیل شده و محکومیت وی چند سال بوده است؟

اما ناجوانمردی‌های دبیر به‌همین جا پایان نمی‌یابد؛ او به نقل از عبداله شهبازی می‌نویسد: «اقامت کوتاه در محیط بازداشتگاه وی را به مطالعه وسیع کتاب‌های اسلامی و بحث‌های جدی و طولانی با برخی صاحب‌نظران اسلامی‌ فراخواند.» (مومیوند، ص ۱۸۵)

آیا تاکنون به «به هم‌آیی» دو واژهٔ اقامت و زندان فکر کرده بودید؟ آیا تاکنون به «به هم‌آیی» واژهٔ «کوتاه» و عبارت «زندان از سال ۶۲ تا ۶۸ (که مرگ به آن پایان داد)» اندیشیده بودید؟ به «به هم‌آیی»، «اقامت کوتاه» و «مطالعه وسیع» و «بحث‌های طولانی» چطور؟ ناراحت نباشید بین منطق شما که آدم معمولی هستید و منطق نبوغ‌آمیز آقایان مومیوند و شهبازی تفاوت وجود دارد! باز آفرین بر «پیر تاریخ»، انور خامه‌ای و انصاف شرمگینانهٔ مازیار بهروز.

– «اعترافاتش بی‌خود است و مطالب بی‌خودی گفته و دلیل‌های اشتباهی آورده است. (انور خامه‌ای، ص ۱۸۶)

– «چون این متن‌ها در شرایط ویژه نوشته شده‌اند، استناد به آن‌ها باید مشخص و با حفظ در نظرگیری شرایط نگارش صورت پذیرد.» (بهروز، ص ۱۸۷)

تنها مقاله‌ای که می‌توان از آن با عنوان «خوب و منصفانه» نام برد؛ مقالهٔ فرزین وحدت است که در آن از منابعی که به احسان طبری تعلق دارد؛ استفاده شده است. او به رابطه فرد و فردیت از نگاه طبری می‌پردازد و نقل قولی را از او می‌آورد:

«ترکیب زندگی مستقل فردی با زندگی به‌هم بسته جمعی بر پایه قبول داوطلبانه هر انسانی است. زیرا که هرگز نباید اقتدار جمع، شخصیت فردی را خرد و ناچیز کند و هرگز نباید استقلال فرد، نظام و انظباط و هم‌زیستی جمعی را خدشه‌دار سازد. یافتن تناسب درست این دو قطب متضاد و دیالکتیکی که در عین‌حال، یافتن تناسب بین «آزادی» انسان‌ها و انتظام اجتماعی است، از بغرنج‌ترین مسائلی است که لازمهٔ حل آن، حل مقدماتی انبوهی از معضلات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است و حل جداگانه ممکن نیست. سرمایه‌داری هرگز نتوانسته‌ این معضل را حل کند. محصول او یا هرج و مرج بود یا استبداد یا هر دو در عین‌ حال. سوسیالیسم نیز هنوز با همه دستاوردها در این زمینه امکان ندارد در زیر فشار سرمایه‌داری و نیز در سطح تکامل امروزی انسان آن را تماماً حل کند. (وحدت، ص ۱۹۲)

با این وجود وحدت از بیان چنین جمله‌ای آن هم بدون هیچ منبع معتبری خودداری نمی‌کند: «شکی نیست که طبری به جزم‌های کلاسیک مارکسی اعتقاد داشت.» (وحدت، ص ۱۹۲)

از میان مصاحبه‌ها، گفتگو با انور خامه‌ای و مقاله یا گفتگو ـ واقعاً معلوم نیست ـ با ابراهیم گلستان از هیچ اطلاع سودمندی برخوردار نیستند وآکنده‌اند از یادآوری‌های پریشان پیرمردانی عاشق مصاحبه که به راحتی به آلت دست دیگران تبدیل می‌شوند. از مهرنامه باید پرسید که‌ آیا این مقاله یا گفتگو یا هر چیز دیگر، که از ابراهیم گلستان آورده ارزش چاپ دارد؟

«طفلک طبری اساساً گل خاری بود که باد آن را می‌راند و می‌کشاند. شکل آن گل را داشت اما مثل همان گل بذرهایی بود که با باد می‌رفت. و چندان هم بارآور نبود تا به کلی رفت. وقتی که پس از شهریور ۲۰ از زندان درآمد، در محیط‌هایی بود که او خود را بشناساند. این از برجستگی او نبود از خلاء محیطی او بود. هر چه شد از خردسالی دیگران بود نه از سالخوردی یا عقل سالخورده شخصی او. آدمی‌ ساده بود که بدجوری در موقعیت خاص آدم‌های پیچیده و غامض افتاده بود. قضا و قدر کار کرده بود نه قوت و قدرت شخصی … هنری که طبری داشت همان بی هنری محیط بود.» (ابراهیم گلستان، ص ۱۹۸)

گفتگو با محمود معتقدی، گفتگو با مردی شرمسار و فاقد جسارت است. او حقیقت را می‌داند: «احسان طبری دانشی مردی بود که در روزگارش چهره‌ای سختکوش و مدرن بوده است، که به‌عبارتی از جایگاه و آرمان‌گرایی به چشم‌انداز ادبیات زمانه نظر داشت و در آنچه که می‌گفت و می‌نوشت؛ مردمی‌ و عدالت‌خواهانه حرکت می‌کرد.» (معتقدی، ص ۱۹۷)

اما چون از دفاع جسورانه واهمه دارد؛ شرمسارانه پشت واژگان و عبارت‌های بی‌معنایی چون  «تفکرات و نظریه‌پردازی ارتدوکسی»، «تعلقات مسلکی‌اش به اردوگاه شرق»، «چپ سنتی»، «جزمیتی خاص» و … پنهان می‌شود و سرانجام با بیان جمله‌ای دو پهلو به رنج میان حقیقت و دروغ ایستادن دردناک خود پایان می‌دهد.

«احسان طبری بیش از نیم قرن، در افت‌و‌خیزهای اجتماعی و سیاسی، همواره حضوری فعال داشت؛ چه در ایران، چه در غربت. در حوزهٔ نگرش سیاسی و اجتماعی، چهره‌ای برجسته و صاحب‌نظر بوده است اما در قلمرو فرهنگ، در زمانهٔ خودش، چهره‌ای عامیانه بود و به‌همین خاطر با خاموشی‌اش در این سال‌ها ، جز پژوهشگران و اهل نظر، کمتر کسی به سراغ یافته‌هایش رفته و می‌روند.» (معتقدی، ص ۱۹۸)

در مصاحبه‌ای دیگر، مازیار بهروز که عنوان دانشیار تاریخ دانشگاه‌ ایالتی سانفرانسیسکو را یدک می‌کشد؛ با آن که طبری را «نویسنده‌ای قابل، اهل نظر و نظریه‌پرداز حزب می‌داند»؛ اما از زدن اتهامات بدون دلیل و مدرک ابایی ندارد:

«وظیفهٔ وی همانند وظیفهٔ تمامی‌ نظریه‌پردازان احزاب کمونیست موجه جلوه دادن سیاست‌های گوناگون حزب بود که توسط رهبری پی‌ریزی می‌شد.» (بهروز، ص ۱۸۷)

یا «از گزارشات دوستان وهمرزمان وی برمی‌آید که وی از شهامت شخصی بالایی برخوردار نبوده است و راحتی شخصی برایش مهم بود و شاید این دلیل دیگری برای غایب بودن نقد وی در زمان تعلق به حزب و اردوگاه شوروی باشد.» (بهروز، ص ۱۸۷)

بهروز با این سطح از دانش احتمالاً باید بداند که اعضای حزب کمونیست نظرات و انتقادات خود را در نشست‌های حزبی مطرح می‌کنند تا پس از بحث و بررسی و با در نظر داشتن قانون محوری «سانترالیسم دموکراتیک» به راهنمای گفتار و رفتار تمام حزب تبدیل شود. اعضای حزب کمونیست برای جلوه‌فروشی‌های بورژوایی در مبارزات سیاسی و اجتماعی شرکت نمی‌کنند، آن‌ها می‌خواهند همراه با یاران خود، در عمل، در جهت بهبود جامعه خویش بکوشند.

اتهام راحت‌طلبی به احسان طبری ـ آن هم از طرف «بهروز» که هرگز در مبارزات مردم ایران مشارکت نداشته ـ نشان دهنده آنست که اتهام‌زننده چیزی از معنای فروتنی درک نمی‌کند.

ما شاهد را از خود مطالب همین شمارهٔ مهرنامه می‌آوریم که تصادفاً از زبان یکی از منتقدان طبری آورده شده است: «سرانجام من احسان طبری را پس از سی سال دوری از وطن دیدم. مردی خوش اندام و خوش سیما با بیانی گرم و شیوا. بی‌هیچ پرده‌پوشی گفتم: من شما را شخصی اهل علم و حکمت شناخته‌ام. امیدوارم شما دیگر کار سیاست را به سیاست پیشگان واگذاشته باشید و فرصت کنید به نشر نوشته‌ها و کتاب‌های خود بپردازید. ظاهراً از این حرف خوشش نیامد. چون بی‌درنگ گفت: من بزرگ علوی نیستم که آرمان‌های خود را رها کرده و به‌ ایران آمده تا حق تألیف کتاب‌های خود را دریافت کند و به سر کار درس و تدریسش در آلمان برگردد. و بعد این شعر را خواند: «من نمی‌گویم سمندر باش یا پروانه باش ـ چون برای سوختن استاده‌ای، مردانه باش. من آمده‌ام که در این جا بمانم و بمیرم.» (پارسی‌نژاد، ص ۱۹۵)

چهارمین گفتگو با هوشنگ ماهرویان است که ظاهراً هیچ تخصصی جز پریشان‌گویی حیرت‌آور ندارد. بارها مصاحبه‌گر می‌کوشد تا او را به گفتگو باز گرداند، اما ماهرویان بدون توجه به پرسشگر هر چه را در دل تنگش جمع کرده بدون لحظه‌ای تأمل بیرون می‌ریزد.

او حداقل سه بار به اعترافات و نوشته‌های دوران زندان ـ که دیگر طشت رسوایی آن‌ها از آسمان به زمین افتاده ـ به‌عنوان منبع استدلالش استناد می‌کند:

«کژراهه طبری زیر سوال بردن لنینیسم است.» (ماهرویان، ص ۱۹۰)
«به‌نظر من کتاب کژراهه یکی از کتاب‌های بسیار خوب در نقد سوسیالیسم روسی است.» (ماهرویان، ص ۱۹۰)
«به‌نظر من تردیدهایی در ذهن خود طبری وجود داشت و فقط از ترس زندان و اعدام این نقد‌ها را ننوشته است. از نظر من کتاب کژراهه کتاب قابل استنادی است.» (ماهرویان، ص۱۹۱)

بعید است بعد از خواندن نظر خامه‌ای و بهروز درباره ‌این کتاب‌ها و نوشته‌ها، به وجدان ماهرویان تلنگری وارد شود. او بی‌باکانه از حق نصیری رئیس ساواک و فرخ رو پارسا برای داشتن وکیل ـ که البته بر حق است ـ دفاع می‌کند، اما یادش می‌رود که حتی همان دادگاه بدون وکیل برای طبری تشکیل نشد:

«شما وقتی نصیری، رئیس ساواک را محاکمه می‌کنید، نصیری حق داشت که وکیل داشته باشد. این‌ها حقوق متهم است.» (ماهرویان، ص۱۹۱)

خبرنگار که از پاسخ‌های بدون استناد ماهرویان شگفت زده شده، از او می‌پرسد: «پس چرا هیچ وقت حزب توده دست به کودتا نزد؟ در تاریخ هیچ جا سندی از اقدام حزب توده برای کودتا وجود ندارد.»

اما ماهرویان بیدی نیست که از این حقیقت‌ها بلرزد، بنابراین خیلی ماهرانه آسمان را به ریسمان می‌بافد و پاسخ می‌دهد: «حزب توده هیچ وقت کارگران و دهقانان را دنبال خود نداشت بلکه همیشه یک چشمش به افغانستان بود که شوروی در آن جا کودتا کرده بود. همیشه به فکر همین کودتا بود. اگر کودتا نکرد، ارباب مجوز نداده بود.» (ماهرویان، ص۱۹۱)

گاهی پریشان‌گویی‌هایش جنبه خنده‌آور پیدا می‌کند: «من البته طبری را شاعر نمی‌دانم اما طبری دوست داشت که خودش را شاعر قلمداد کند.» (ماهرویان، ص ۱۹۰)

آیا او که مدعی است آثار طبری را خوانده، به‌ این جمله احسان طبری برخورد نکرده است؟: «با آن که سراسرعمر، در طیفی فراخ «شعر» سروده‌ام، با این حال هرگز خود را «شاعر» نپنداشته‌ام. و این سخنی است به حق، بی فروتنی دروغین و ریاکارانه.» (احسان طبری، پچپچه‌های پاییز، ص ۳)

«من این موضوع را برجستگی طبری می‌دانم که وقتی می‌بیند واقعیت‌های قرن بیستم چیست و چگونه سوسیالیسم باعث بوجود آمدن توتالیتاریسم شده است، آن را نقد می‌کند حتی اگر این نقد در سن ۸۰ سالگی باشد.» (ماهرویان، ص ۱۹۰)

کینه است و هزار درد بی‌درمان. او فراموش کرده است که طبری در زمان جان باختن تنها ۷۳ (۱۳۶۸- ۱۲۹۵) سال داشت.

ایرج پارسی‌نژاد که «نیمی‌ از سال را در آمریکا به سر میبرد و نیمی‌ را در ایران مشغول تحقیقات و پژوهش‌های خود است» (پارسی‌نژاد، ص ۱۹۴) و بر این باور است که «طبری دلیری آن را نداشته که با نظریات تعصب‌آمیز کمونیسم روسی در آویزد و با احکام جزمی‌ آن درباره ادبیات و هنر ستیز کند» (پارسی‌نژاد، ص ۱۹۴) و بدون آن که رئالیسم سوسیالیستی را تعریف کند یا به نقل از پیروان این نوع از رئالیسم تعریفی ارائه کند با حمله شدید به‌ این مکتب ادبی می‌نویسد که «مکتبی که نبوغ هنرمندانی چون ماتیس و پیکاسو را به‌عنوان مدرنیسم منحط سرمایه‌داری مردود می‌شمارد و رئالیسم نویسندگان میان مایه‌ای چون گورکی و شولوخوف را بر شاهکارهای کافکا و جویس و پروست و فاکنر ترجیح می‌داد» (پارسی‌نژاد، ص ۱۹۴)

پارسی‌نژاد که فراموش می‌کند که شولوخوف برندهٔ جایزه نوبل ادبیات است، آکادمیک‌تر و صریح‌تر از دیگران نظر خود و مجلهٔ مهرنامه را بیان می‌کند.

«حرف آخر من درباره احسان طبری بیان این واقعیت است که سهم واقعی او را در ترویج تفکر انتقادی و گسترش ادبیات و هنر نوین باید به جا آورد و حساب کارهای سیاسی‌اش را از کارنامهٔ علمی‌اش جدا کرد. او به‌راستی از استعداد‌های شگفت نسل خود بود که به جای بهره گرفتن از هوشمندی و فرزانگی خود برای روشنگری زوایای تاریک تاریخ و ادبیات و فلسفه و فرهنگ ایران و پرورش دانشجویان با استعداد ایرانی به کژراهه رفت و بال سیاست او را رها نکرد و بخش مهمی‌از اوقات خود را در خدمت سیاست پیشگان وابسته به بیگانه صرف کرد و سرانجام در پی حبس و گرفتاری و بیماری و سکته قلبی و فلج پاره‌ای از بدن به تلخی جان داد.» (پارسی‌نژاد، ص ۱۹۵)

با مطالعه مقالهٔ پارسی‌نژاد، خواننده احساس می‌کند که خود طبری در پی حبس، گرفتاری و بیماری و سکته قلبی و فلج پاره‌ای از بدن و سرانجام جان باختن خود در زندان بوده است. هیچ یک از مقاله‌نویسان و گفتگوکنندگان از خود نپرسیده‌اند که چرا احسان طبری در زندان بوده است؟

به‌طور کلی این پرونده می‌خواهد بگوید:

۱. احسان طبری چندان آدم مهم و تأثیرگذاری نبوده است.

۲. اگر هم استعدادی داشته به‌خاطر عضویت در حزب ـ به‌ویژه اگر این حزب، حزب تودهٔ ایران باشد ـ این استعداد نابود شده است.

با مطالعه‌ این مقاله‌ها و مصاحبه‌ها و بررسی زاویه نگاه مهرنامه، خواننده از خود می‌پرسد که تحقیر و نفی سرمایه‌های معنوی بزرگ یک ملت ـ با اندیشه‌ها و آرا گوناگون ـ چه تأثیری بر روند بالندگی یک کشور باقی می‌گذارد؟ آیا کشورهایی که در قافله تمدن پیشگام‌ترند با فرهیختگان کشور خود چنین می‌کنند؟

جالب است که برخی نویسندگان ما که چنین بی‌رحمانه سرمایه‌های معنوی میهن ما را مورد تاخت و تاز قرار می‌دهند، در برابر نویسندگان و شخصیت‌های دیگر کشورها ـ به‌ویژه اگر غربی باشند ـ با فروتنی خاضعانه سر فرود می‌آورند.

در عین‌حال در حالی که اکثر روشنفکران کشور بر اهمیت حضور احزاب در کشور تأکید دارند و آن را یکی از ضرورت‌های پیشرفت کشور قلمداد می‌کنند؛ اما ظاهراً گروهی از روشنفکران ـ از جمله ماهرویان، یزدانی خرم، ایرج پارسی‌نژاد، پنجه‌ای و … ـ عضویت در احزاب را مانع داشتن اندیشه‌ای مستقل می‌دانند و آن را فلج‌کننده استعدادها و توانایی‌های روشنفکر و هنرمند تصور می‌کنند.

آیا فقط استعداد طبری به‌خاطر عضویت در حزب تودهٔ ایران پژمرده شده است؟ آیا ناظم حکمت، شاعر بزرگ ترکیه عضو حزب کمونیست ترکیه نبود؟ آیا پابلو نرودا، ویکتور خارا، عزیز نسین، میکوس تئودراکیس عضو احزاب چپ و پیشرو کشور خود نبوده‌اند؟

در عین‌حال باید از مجلهٔ مهرنامه به‌خاطر چا پ مقالهٔ درخشان احسان طبری که در سال ۱۳۲۶ یعنی در ۳۱ سالگی نویسنده نگاشته شده (ص ۱۸۸)، کتاب شناسی احسان طبری، علیرغم کاستی‌ها و کلی‌گویی‌ها (حسین میرزایی، ص ۲۰۱) و سرانجام عکس تاریخی و دردناک صفحات ۱۸۲ و ۱۸۳ سپاسگزاری کرد.

ما ضمن دعوت از خوانندگان برای مطالعهٔ آثار احسان طبری به‌ویژه «برخی بررسی‌ها دربارهٔ جهان‌بینی‌ها و جنبش‌های اجتماعی در ایران»، «نوشته‌های فلسفی و اجتماعی» و «گزیده‌ای از آثار احسان طبری» و آثار شعری او «با پچپچه‌های پاییز»، «از میان ریگ‌ها و الماس‌ها (ترانه خوابگونه)»، توجه آن‌ها را به برخی نقل‌قول‌ها که از او در پروندهٔ مهرنامه آمده؛ جلب می‌کنیم.

طبری: «اگر محتوای زندگی انسانی را اندیشیدن، کوشیدن و رزمیدن در سمت تکامل عمومی‌ تاریخ بشری بشمریم؛ نه تنها سخنی درست گفته‌ایم بلکه کاری بسزا کرده‌ایم. در اینجا آرام آرام به نوعی جاودان بودن، به نوعی پیروزی برمرگ دست می‌یابیم، زیرا اگر درست است که من نوایی از تندر تاریخ، برگی از بیشه‌اش، قطره‌ای از اقیانوسش، و پرتوی از خورشیدش هستم؛ پس هستی من، رنج من و تلاش من عبث نیست … اگر مرگ از جهت شخصیت ویژه و معین من و تو مطلق است؛ ازجهت شخصیت بشری ما نسبی است، در اینجا مطلق، حرکت تکاملی تاریخ است.» (وحدت، ص ۱۹۲)

طبری: «در نبرد انسان با طبیعت، انسان با مرگ، آری انسان نیرومندتر است. آری انسان پیروز نهایی است. او خاربن دوزخی نیستی را ریشه کن نخواهد ساخت ولی بر گوهر پرتکاپوی زندگی چندان خواهد افزود که مرگ در پرتو آن سایه‌ای بی‌رنگ شود.» (وحدت، ص ۱۹۲)

طبری: «برای آنکه مبارز تمام عیاری باشیم، کافی نیست که به زبان، مرام و نظام حزب را بپذیریم؛ در حوزه‌ای حاضر شویم، حق عضویت بپردازیم و کارت حزبی را در بغل نگه داریم؛ اینها تشریفات ظاهری برای پیوستن به صفوف پیش‌آهنگان کارزار اجتماعی است و قاعده مطلب نباید به همین تشریفات ظاهری ختم شود. ما باید در آستانهٔ حزب، آن جبه چرکین آداب و رسوم، رفتار و پندار غلط را که اجتماع عقب ماندهٔ کنونی بر دوش ما انداخته است؛ فروافکنیم و روح خود را تجدید و تربیتی بدهیم و از خود انسان نوینی بسازیم. پیکار حزب فقط در این راه نیست که احوال اقتصادی طبقات زحمتکش و مستمند رو به خوبی بگراید؛ این اگرچه سرفصل مبارزه است؛ ولی تمام موضوع مبارزه نیست. پیکار حزب همچنین در این راه است که شیوه نوین زندگی، شیوه متکی بر خردمندی، اصول بشری و روح اجتماعی جانشین اسلوب کهن، یعنی اسلوب متکی بر روح انفرادی و خودخواهانه شود. اگرچه در اثر تحول و تکامل وضع اقتصادی جامعه روح انفرادی که زاییده وضع اقتصادی موجود است به روح اجتماعی که محصول وضع اقتصادی مطلوب خواهد بود، بدل خواهد شد؛ ولی علاوه بر حرکت قسری و طبیعی، باید به افکار، حرکتی قصدی و مصنوعی نیز بدهیم تا تکامل روحی زودتر انجام پذیرد.» (احسان طبری، ص ۱۸۸)

طبری: «حضرت علی تا آخر عمر نمایندهٔ جناح دموکراتیک، برابری‌طلب و عدالت‌پرست اسلام بود و نهج‌البلاغه گواه دانش و صدق انقلابی و اسلامی‌ اوست … دکتر شریعتی، دکتر یدالله سحابی و حتی مهندس بازرگان به‌خاطر آنکه برای مدرنیزه کردن اسلام تلاش کرده‌اند؛ مورد احترام مارکسیست‌ها هستند.» (مومیوند، ص ۱۸۴)

احسان طبری در ۱۹ بهمن ۱۲۹۵ در شهر ساری به دنیا آمد. او در سال ۱۳۱۶، در دوران استبداد رضاشاهی، در شمار گروه پنجاه و سه نفر یاران دکتر ارانی به زندان افتاد و تا سال ۱۳۲۰ در زندان باقی ماند. پس از شهریور ۱۳۲۰ در ایجاد جنبش توده‌ای و رهبری آن نقش به‌سزایی داشت. در سال ۱۳۲۸، به‌دنبال اتهام واهی ترور شاه به شکل غیابی به اعدام محکوم شد و بنا به دستور حزب کشور را ترک کرد. احسان طبری تحصیلات خود را در آکادمی‌ علوم اجتماعی مسکو ادامه داد و مقام علمی‌ نامزد علوم فلسفی را کسب کرد و سپس آن را در آکادمی‌ علوم اجتماعی برلین ادامه داد و به مقام علمی‌ دکتر‌هابیل در فلسفه رسید. او سراسر زندگی پربار خود را در مبارزات سیاسی و اجتماعی گذراند و آثار بسیاری را در زمینه‌های سیاسی، اجتماعی، شعر کلاسیک و نو، قصه و رمان، پژوهش‌های ادبی و فلسفی، بررسی‌های لغوی و زبانی و فرهنگ عامیانه آفرید. طبری بر زبان‌های روسی، آلمانی، انگلیسی، فرانسوی، ترکی، عربی و پهلوی احاطه داشت.

احسان طبری به محض پیروزی انقلاب سال ۱۳۵۷ به‌ ایران بازگشت و تمام کوشش و دانش خود را در راه به سرانجام رساندن آرمان‌های انقلاب به کار بست. در اردیبهشت ۱۳۶۲ بازداشت و زندانی شد و همان‌طور که خود گفته بود در زندان سرزمینی که به آن عشق می‌ورزید، در ۹ اردیبهشت ۱۳۶۸ جان باخت.

احسان طبری، دانشمند فرهیخته و مبارز سیاسی و اجتماعی کم نظیر، و سرنوشت دردناک و اندوهبار او، برای مردم و تاریخ ایران و جهان نماد یک دریغ و حسرت بزرگ است.

آفرینندگان معنوی بشر چه بسا در عصر خود ملعون و مطرود شدند، نا مفهوم ماندند، و پیش از زوال پیکر، روانشان با تیر افترا به قتل رسید و هنوزکه هنوز است، برخی از آن‌ها هزاران سال پس از مرگشان از این لعنت نرسته‌اند؛ آری دریغ و حسرت. دریغ و حسرتی از آن‌گونه که هنگام شنیدن نام‌هایی چون گالیله ئو گالیله ئی، کامپانلا، جوردانو برونو، میرزا تقی خان امیرکبیر، دکتر تقی ارانی، دکتر محمد مصدق، خسرو روزبه ، بیژن جزنی، خسرو گلسرخی و … در جانمان طنین می‌اندازد.

آتشی مرد و سرا پر دود شد
ما زیان دیدیم و او نابود شد
آتشی خاموش شد در محبسی
درد آتش را چه می‌داند کسی
او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چون خویش به داند جهان
بس که نقش آرزو در جان گرفت
خود جهان آرزو گشت آن شگفت
آن جهان خوبی و خیر بشر
آن جهان خالی از آزار و شر
خلقت او خود خطا بود از نخست
شیشه کی ماند به سنگستان درست
جان نازآیین آن آیینه رنگ
چون کند با سیلی این سیل سنگ
از شکست او که خواهد طرف بست
تنگی دست جهان است این شکست

ه. ا. سایه




یادی از م. ا. به‌آذین (محمود اعتمادزاده) در سالروز تولد او

گزیده‌ای از اشعار م.ا. به آذین

«در این پنج سال که در زندان بر من گذشت شعرهای چندی گفته‌ام، همه در وصف حال خویش، که هر بار در جابه‌جایی‌های زندان از من گرفته شد. اینک پاره‌ای از شعرهایم که به یادم مانده است.»

پیرانه سر
بر شاخِ نیمه خشک
آ ن غنچه بین که می‌شکند سرخِ زرد تاب
سرُخیش رنگ خونِ شفق دارد
زردیش آفتاب لب بام

ای باغبان تو را
بس گل در این بهار برآید زبوستان
هر یک به رنگ و بوی دلاویز
خوشتر زیک دگر

اما خدای را
بر شاخ نیمه خشک، تو آن غنچه پاس دار
زیرا که دیده‌ام
گلچین مرگ نیز نگاهش به سوی اوست

فروردین ۱۳۶۲

یادمان زندان
از خانه و خانمان جدایم کردند
درمانده زبس چون و چرایم کردند
ویرانه‌نشین آرزوهای دراز
در غربت غم به خود رهایم کردند

۱۳۶۲




سایه به «سرای امید» می‌رود تا با «خاک میهن درآمیزد»

هرگز از مرگ نترسیدم من
مگر امروز که لرزید دلم
داشتم با کیوان
درد دل می‌کردم
یادم آمد ناگاه
آخرین مانده از آن جمع پراکنده منم.

در بامداد ۱۹ مرداد ماه سال ۱۴۰۱، در ۹۵ سالگی، «سایه خورشیدش» در «ستاره کیوان» غروب کرد و به «آلما» و آن «جمع پراکنده» پیوست. او که به موسیقی عشق می‌ورزید، هم در شعر نیمایی و هم تغزّل ید طولائی داشت و غزلسرایی مسلّم و قریحه‌پردازی به‌نام بود. با رفتن او گنجینه بزرگ و پُرافتخاری از اشعار، ترانه‌های ماندگار، مصاحبه‌ها و گفت‌وگوهای ارزشمند، و شعرخوانی‌هایی با صدای خودش ، برای مردم ایران و تمامی‌ علاقمندان به شعر و ادب پارسی، و موسیقی سنتی میهن به میراث مانده است.

امیر هوشنگ ابتهاج، ملقب به ه. ا. سایه در ششم اسفندماه سال ۱۳۰۶ شمسی، در رشت به دنیا آمد. پس از تحصیلات ابتدایی و بخشی از تحصیلات دبیرستانی، برای ادامه تحصیل از کلاس پنجم متوسطه به تهران آمد و وارد دبیرستان تمدن شد. در تهران و پس از آشنایی با مهدی حمیدی شیرازی، اولین مجوعه شعر خود را تحت عنوانِ «نخستین نغمه‌ها» در سال ۱۳۲۵ شمسی، منتشر کرد. از همین سال است که در تهران کم کم آشنایی و دوستی او با فریدون توللی و در سال ۱۳۲۷ با محمد حسین شهریار، ابوالحسن صبا، حسین تهرانی و بعدتر در سال ۱۳۲۸ با نادر نادرپور شکل می‌گیرد. و سرانجام در سال ۱۳۳۰ مجموعه شعر خود به‌نام «سراب» را به چاپ می‌رساند و دوستی و نزدیکی او با مرتضی کیوان، نیمایوشیج، سیاوش کسرایی، احمد شاملو، منوچهر شیبانی، اسماعیل شاهرودی، فریدون مشیری، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری و مهدی اخوان ثالث آغاز می‌گردد.

در سال ۱۳۳۲ انتشارات امیرکبیر، چاپ اول مجموعه شعر«سیاه مشق» را منتشر می‌کند که یاداشتی از مرتضی کیوان و مقدمه‌ای از استاد شهریار را به‌همراه دارد. در ادامه و در همان سال مجموعه‌های «سیاه مشق» که در برگیرنده غزالیات می‌باشد و سپس مجموعه شعر «شبگیر» انتشار می‌یابد. در سال ۱۳۳۴ مجموعه منتخب اشعار«زمین» به نشر می‌رسد و بالاخره در سال ۱۳۳۷ است که با خانم آلما مایکیال ازدواج می‌کند و حاصل این ازدواج چهار فرزند به‌نام‌های یلدا، کیوان، آسیا و کاوه می‌باشد.

خود او در شعر «کیوان ستاره بود» می‌گوید:

«ما از نژاد آتش بودیم، همزاد آفتاب بلند امّا، با سرنوشت تیرۀ خاکستر، عمری میان کورۀ بیداد سوختیم، او چون شراره رفت، من با شکیب خاکستر ماندم، کیوان ستاره شد، تا بر فراز این شبِ غمناک، امید روشنی را با ما نگاه دارد، …، من در تمام این شب یلدا، دست امید خسته خود را، در دست‌های روشن او می‌گذاشتم، من در تمام این شب یلدا، ایمان آفتابی خود را، از پرتو ستارۀ او گرم داشتم. …»

و این ایمان آفتابی سایه تا آخرین لحظه حیات هم در او گرم ماند. او که در گرماگرم فعالیت حزب توده ایران، در سال‌های دهه ۱۳۳۰ و در آغاز جوانی با مرتضی کیوان، سایر رفقای خود و با حزب تودۀ ایران آشنا و هم عهد شده بود، هرگز چه در شعر و چه در زندگی از عهد خود عدول نکرد و هم در زندگی و هم در شعر، تا می‌توانست بذر امید کاشت. او دم زدن از مشکلات و هراس از حرکت در سنگلاخ پیش رو را برنمی‌تافت. چنانچه با فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی دمی‌ نلرزید و بر عهد و پیمان خود و آرمان به غایت انسانی خویش استوار ماند و هر بار در اشعار خود با زبانی شیوا ، روان و نیرومند، امید و حرکت به جلو را بشارت داد . «بسانِ رود که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند، رونده باش، امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش».

کاوه اعتماد‌زاده، فرزند محمود اعتماد‌زاده، به آذین، در پیام تسلیت خود به مناسبت فوت «سایه» * چه گویا و دقیق از او و «رفقایش» می‌نویسد:« سایه هم رفت؛ از آخرین‌های نسلی معتقد به آرمان‌های مردمی‌ و عدالت اجتماعی؛ نسلی فداکار و خلاق و پُرکار؛ نسلی که حماسه‌های سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲، سال کودتای امپریالیستی، را خلق کردند و پس از آن هم فداکاری کردند، زندانی شدند، اعدام شدند و تا انقلاب مردمی ۱۳۵۷ و بعد از آن آمدند و همچنان پروانه‌وار به آتش زدند؛ نسلی بسیار قابل احترام ؛ نسلی که در همه زمینه‌های فرهنگی، هنری، فکری و اجتماعی و سیاسی، مُهر نام خود را زدند و سرمایه و سابقه‌ای درخشان شدند برای ملت ایران. سایه از این قافله بود و به باور اهل شعر در اوج قرار داشت و همواره نیز بر حقانیت راه آرمانی طی شده پای فشرد».

شعر ابتهاج، چه در تغزّل و چه در شعر نیمایی از نظر فرم و محتوی در اوج قرار دارد و از همین رو بر سر مشتاقان بسیاری، با هر عقیده و نظر، «سایه» افکنده است. او از دید بسیاری یکی از بزرگان مسلم دنیای غزل است که در شیوایی کلام و وزن و قافیه، حافظ زمانه را تداعی می‌کند. البته در این ویژگی، باید پایمردی‌های او در عرصه موسیقی، مردمی‌ بودنش و صداقت و روراستی او در کردار و گفتار، را هم در نظر داشت. می‌توان گفت که این شخصیت استوار و مردمی، هنر و استعداد «پیر پرنیان اندیش» است که چنین امکان مبارکی را سامان داده تا در سایۀ اشعارش هم که شده ایرانیان بیشتر و بیشتری به همدلی و همراهی روی آورند.

نادر نادر پور معتقد است وقتی زبان ساده و استوار «سایه» با پیشنهادهای «نیما» سازگار می‌افتد، اثری هنری پدید می‌آید. «این را در قطعۀ “احساس” می‌یابیم که نقطۀ عزیمتش از مصراعی در شعر “آزادی” سرودۀ “پل الوار” (شاعر نامدار فرانسوی) بوده است: “بر بستر من: صدف خالی” و از چنین تصویری است که شعر “سایه زاده شده است:
بسترم، صدف خالی یک تنهایی است، و تو چون مروارید، گردن آویز کسان دگری …
خلاقیت شاعرانۀ “سایه” در این اثر، … زیبایی و تناسب مجموع آن را به اوج رسانده است».

صحبت دربارۀ غزل «سایه» و اشعار نیمایی، جایگاه و نقش ویژه آن در عرصه  هنر و شعر و ادب پارسی در دوران ما، از مجال این مطلب خارج است. پیش از ما و بعد از ما بسیاری از صاحب‌نظران و دست‌اندرکاران فرهنگ پارسی در این زمینه مطالب بسیاری نوشته و خواهند نوشت و کاوش‌های مسئولانه‌ای انجام داده و خواهند داد. آنچه که مسلم است، با اقبال فراوانی که از کارهای او شده و می‌شود، بی‌گمان در عرصه شعر و ادب پارسی ، برای همیشه همچون خورشیدی خواهد درخشید. از کارهای بسیار پُرارزش هوشنگ ابتهاج، «سایه»، یکی هم که در بین ایرانیان به‌خصوص دوستداران «حافظ» از اهمیت خاصی برخوردار است، تصحیح دیوان «حافظ» است که با نام «حافظ به سعی سایه» منتشر شد. این کتاب هم اکنون بین حافظ‌شناسان بسیاری، حکم مرجع را دارد.

 بسیاری بر این عقیده‌اند که اشارات «سایه» در اشعارش به نگرانی‌های اجتماعی و استفاده از زبان مردمی، موجب گردیده تا در عرصه هنر موسیقی هم مورد استقبال قرار گیرد. در واقع شاید بتوان گفت با ورود «سایه» به رادیو و آشنایی او با هنرمندان به‌نام کشور در عرصه موسیقی، او را که از کودکی دل در گرو موسیقی داشت، بیشتر به هیجان آورد و در همان دوران بود که اولین ترانه خود «تو ای پری کجایی» را بر آهنگ بسیار زیبای همایون خرم ساخت و با صدای جاودانه استاد حسین قوامی ‌به‌سرعت بر سر زبان‌ها افتاد.

در طول سالیان، دوستی «سایه» با اساتید و بزرگان موسیقی ایران همچون محمدرضا شجریان، محمدرضا لطفی، عبدالوهاب شهیدی، همایون خرم، پرویز مشکاتیان، شهرام ناظری، علیزاده و … موجب آن شده است تا اشعار این شاعر شیرین سخن در موسیقی سنتی ایران مورد بهره‌برداری فراوان قرار گیرد و از این طریق هم به گسترش نفوذ اشعار او در جامعه و آشنایی توده‌های بیشتری از مردم به آن کمک کند. یکی دیگر از اشعار «سایه» که با صدای زنده‌یاد محمدرضا شجریان و با آهنگ زیبایی که محمدرضا لطفی برای آن ساخت، برای همیشه ماندگار شد، سرود سپیده «ایران ای سرای امید» است. به‌طور کلی بسیاری از اشعار، غزل و ترانه‌های هوشنگ ابتهاج توسط خوانندگان به‌نام ایرانی اجرا و هر کدام با لطف و طراوت خود در موسیقی ایران، جایگاه خاصی یافته‌اند.

در نهایت تأسف، شمع وجود هوشنگ ابتهاج، ه. ا. سایه در ۱۹ مرداد ماه سال ۱۴۰۱ خورشیدی در بیمارستانی در شهر کلن آلمان خاموش شد. از آنجا که او هنرمندی است در سطح ملی و متعلق به ملت ایران، درست این بود و هست که این امانت، پیکر استاد «سایه»، به ایران و زادگاهش برگردانده شود تا در آنجا با خاک درآمیزد. برابر اعلام فرزند ارشدش «یلدا ابتهاج»، با هم‌آهنگی‌هایی که با ایران انجام شده ، مراسم تشییع وی از کنار درخت «ارغوان»‌(در تهران) ــ همان درختی که «سایه» غزل بسیار زیبایش را زمانی که در سلول انفرادی بود برای آن سرود ــ انجام خواهد شد و از آنجا برای خاکسپاری به رشت منتقل می‌گردد.

هیأت تحریریه «سایت ۱۰ مهر» فقدان این استاد بزرگ شعر و ادب پارسی و افتخار فرهنگ ایران زمین را به خانوادۀ او، جامعه فرهنگی ایران و همه دوستدران شعر و ادب پارسی تسلیت می‌گوید. طبیعی است که نام او و همه آثار گرانبهایش در دل‌های مردم ایران و نسل‌های آینده جاودانه خواهد بود. «ما بیرق گلگون بهار را برافراشته می‌داریم و یاد رنگین تو و رفیقانت را زنده نگه می‌داریم».

از آنجا که «سایه» خود هم به درخت «ارغوان» در منزلش، و هم به شعری که از درون سلول تنگ زندان برای آن سرود، علاقه‌ای وافر داشت، این مطلب را با شعر «ارغوان» استاد به پایان می‌بریم. در ذیل ویدیویی را خواهید دید که «سایه» خود با همراهی تار محمدرضا لطفی، آن را می‌خواند. یادش جاودان.
 

ارغوان، 


شاخه همخون جدا مانده من 


آسمان تو چه رنگ است امروز؟


آفتابی‌ست هوا؟ 


یا گرفته‌است هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است


آفتابی به سرم نیست 


از بهاران خبرم نیست
آنچه می‌بینم دیوار است


آه این سخت سیاه


آن چنان نزدیک است 


که چو بر می‌کشم از سینه نفس


نفسم را بر می‌گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه


در همین یک قدمی ‌می‌ماند


کورسویی ز چراغی رنجور


قصه پرداز شب ظلمانی‌ست


نفسم می‌گیرد
که هوا هم اینجا زندانی‌ست 


هر چه با من اینجاست


رنگ رخ باخته است 


آفتابی هرگز 


گوشه چشمی‌ هم


بر فراموشی این دخمه نینداخته است.

اندر این گوشه خاموش فراموش شده 


کز دم سردش هر شمعی خاموش شده


باد رنگینی در خاطرمن


گریه می‌انگیزد


ارغوانم آنجاست


ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می‌گرید…
چون دل من که چنین خون آلود 


هر دم از دیده فرو می‌ریزد
ارغوان 
این چه رازی‌ست که هر بار بهار


با عزای دل ما می‌آید؟ 


که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است 


وین چنین بر جگر سوختگان


داغ بر داغ می‌افزاید؟
ارغوان پنجه خونین زمین


دامن صبح بگیر 


وز سواران خرامنده خورشید بپرس 


کی بر این درۀ غم می‌گذرند؟
ارغوان خوشه خون


بامدادان که کبوترها


بر لب پنجره باز سحر غلغله می‌آغازند 


جان گل رنگ مرا


بر سر دست بگیر 


به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان


نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار 
تو

برافراشته باش 


شعر خونبار منی


یاد رنگین رفیقانم را 


بر زبان داشته باش؛ 


تو بخوان نغمه ناخوانده من


ارغوان شاخه همخون جدا مانده من …

 

* برگرفته از تلگرام




پیام و پیمان سایه

آن سال‌ها، در آستانه ۲۸ مرداد ۳۲ دیگر روزگار اشعار عاشقانه برای من نبود. می‌خواستم از آن پیله درآیم. در همین رابطه نوشته‌ای دارم که خودم اسمش را گذاشته‌ام مانیفست. عنوان آن، پیام و پیمان است. در آن نوشته با مردم خود سخن می‌گویم و پیمان می‌بندم که دیگر همراه رزم و رنج او باشم. از رنج خود نگویم. از عشق فردی بگسلم و به عشق او بپیوندم.
 

 

 

یادت می‌آید پدر روزی از چندین سال پیش را وقتی که به تو گفتم، در شکنجه‌گاه شاه زیر شلاق با خود زمزمه می‌کردم، ای جلاد ننگت باد… تو چه گفتی؟ پرسیدی، «می‌دانستی شعر از کیست؟» گفتم، نه. و تو با چشمان شگفت‌زده نگاهم کردی. کمی‌ خجالت کشیدم و فوری گفتم، بعداً در زندان فهمیدم. اما اصلاً برای تو مهم نبود که چرا شاعر را نمی‌شناختم، تنها می‌خواستی بدانی آن جوان‌های شورشی چه نگاهی به اشعار تو داشتند.

روزی هم از شعر گالیا برایت گفتم که در زندان آن را می‌خواندیم. بعد از تو پرسیدم گالیا که بود؟ دوستش داشتی؟ شاید تو به یاد نداشته باشی چه روزی بود. اما من خوب به یاد دارم. چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۱ بود. یعنی ده سال پیش، که انگار دیروز است. گفتی، «بله. دوستش داشتم. یک دختر ارمنی بود» پرسیدم، خب چه شد؟ چرا آن شعر را سرودی؟ گفتی:
 

آن سال‌ها، در آستانه ۲۸ مرداد ۳۲ دیگر روزگار اشعار عاشقانه برای من نبود. می‌خواستم از آن پیله درآیم. در همین رابطه نوشته‌ای دارم که خودم اسمش را گذاشته‌ام مانیفست. عنوان آن، پیام و پیمان است. در آن نوشته با مردم خود سخن می‌گویم و پیمان می‌بندم که دیگر همراه رزم و رنج او باشم. از رنج خود نگویم. از عشق فردی بگسلم و به عشق او بپیوندم. این پیمان را با شعر کاروان که تو آن را گالیا می‌گویی شروع کردم. در اسفند ۱۳۳۱.
 

پرسیدم، گالیا چه شد؟ گفتی:
 

حتماً ناراحت شد. اما چه می‌شد کرد ؟ کلافه هم شده بود. چون همه در شهر رشت که میدیدنش زیر لب می‌خواندند دیر است گالیا، زود است گالیا و از این حرف‌ها…
 

پرسیدم، این شعر در چه گستره‌ای شناخته شد؟ گفتی:
 

تقریباً در میان همه روشنفکران و مبارزان. سه روز بعد از انتشارش از مرز ایران هم گذشت. اولین بار در چکسلواکی توسط خانمی ‌به زبان چک ترجمه شد و نقدی هم بر آن نوشته شد که چرا باید عشق و تعلقات عاطفی فردی با عشق آرمانی و مردمی‌ مغایرت داشته باشد؟
 

 گفتم، این سئوال من هم بود. من از نسلی می‌آیم که پشت پا به همه تعلقات فردی زد، از گالیای خود دست شست و از جان خود هم گذشت. اما امروز طور دیگری فکر می‌کنم. خندیدی و گفتی:
 

خب هر چیزی در زمان خودش معنا پیدا می‌کند. حالا هم حتی اگر کار دشوار دست شستن از جان پیش بیاید، همان کار را می‌کنی که کردی. تعلقات فردی که دیگر جای خود دارد.
 

همان روز یک نسخه از مانیفست‌ات را به من دادی. در آن چیزهایی نوشته‌ای که به پایش ماندی. نوشته‌ای:

 

در پیشگاه مردم:
پیام و پیمان

از نگاهی که در آن خشم و درد موج می‌زند، ملامت ترا می‌شنوم و بی‌هیچگونه بهانه و سخنی سر فرو می‌افکنم.
در رزمی ‌که تو هستیِ خویش را بر سر آن گذاشته‌ای من خاموش مانده‌ام. و هرگاه که لب به سخن گشوده‌ام، آوازم گناه خاموشی مرا گران‌تر و نابخشودنی‌تر نموده است.
 به‌هنگامی‌ که خروش خشم و فریاد درد، در پرده دل تو می‌آویزد، من برای دلم، برای عشق بیمارم آواز خوانده‌ام.
به‌هنگامی‌ که نگاه آزادمردان کشور من از پشت میله‌های زندان شعله می‌کشد، من برای نگاهی شعر ساخته‌ام که در آن عشق و هوس ترانه می‌زند و می‌رقصد.
به‌هنگامی ‌که چهره‌های زرد و شکسته هم‌میهنان من به اشک و خون آغشته می‌شود، من برای گل‌های یاس، برای شب‌های مهتابی، برای خواب‌ها و رؤیاهای خودم شعر سروده‌ام.
 به‌هنگامی ‌که گرگان خون‌آشام، گروه گروه مردان و زنان و کودکان را به کشتارگاه‌های جنگ و ستیز می‌کشانند، من بر مزار عشق‌های خویش گریسته‌ام.
و به‌هنگامی‌ که انسان‌های سرفراز، همگام و هماهنگ، صلای صلح و آزادی می‌زنند، و این آواز و آرزو هر روز بلندتر و گستره‌تر می‌شود، من در تنهایی اندوهبار خویش ناله سر داده‌ام.
شعر من، همچو ناله مرغ شب، آواز اندوه و پریشانی و شکست شده است، و من دیگر نمی‌خواهم که چنین باشد.
 من که سایه‌های تیره اوهام گذشته را ــ که پناهگاه روحی شاعران قرون پیش بوده است ــ از گوشه‌های مغز خویش رانده‌ام؛ دریچه قلبم را به روی آفتابی تازه و روشن می‌گشایم که هرگز غروب نکند.
من دلی را که در انگشتان عشق‌های ناسپاس، فشرده و خونین شده، به عشق مردم، به عشق وفادار مردم می‌سپارم و در این عشق بزرگ، زنده می‌مانم.
من آواز خویش را در دل این شب تنگ، سر خواهم داد. و این آواز را که سرگذشت رنج و رزم پُرشکوه انسان‌ها است، از میان حصارهای ویران این شب خون‌آلود، به گوش دورترین ستاره بیدار آسمان، خواهم رساند.
سال‌ها است که دل من، هماهنگ طپش‌های قلب تو زده است، و اندیشه‌های دور پرواز من با آرزوهای تابناک تو همراه گشته است.
سال‌ها است که من در دل خاموشی‌ام نالیده‌ام و روحم از خشم و درد، آتش گرفته است…
دیگر بس است.
 من این خاموشی ننگ‌آلود را ؛ خواهم شکست. و مرغ آوازم را، از دل پیچیده و سیاه این جنگل سکوت، پرواز خواهم داد.
با این پیمان، دستت را می‌فشارم.
رشت، فروردین ماه ۱۳۳۰
ه. ا. سایه
 

وقتی به کلمه آخر مانیفست ــ سایه ــ رسیدیم، پرسیدم چرا سایه؟ مثل همیشه کلمه را در دهان چرخاندی و گویی که واژه‌ها را مزه مزه می‌کنی، که آن‌ها را عجیب می‌شناختی و هر کدام را به جای خود می‌نشاندی، گفتی:
 

شاید چون همیشه دوست داشتم در سایه باشم. از داد و فریاد من بودن خوشم نمی‌آمد. گاهی هم سخنم را در سایه پنهان می‌کردم. کلمه نرم و راحتی هم بود. شاید هم می‌خواستم از تبار قبلی‌ام فاصله بگیرم. نمی‌دانم. هرچه بود سایه به دلم نشست و شدم سایه.
 

از آن پس بود که دیگر آقای ابتهاج ننامیدمت. برایم شدی آقای سایه که سایه پدری بر سرم داشتی. پدر اندیشه‌ها و آرزوها و آرمان‌هایم.

روزی به تو گفتم، چرا در مرتضی کیوان متوقف شده‌ای؟ بعد از او بسیار کیوان‌ها آمدند. و تو گفتی:
 

ارزش مرتضی به آغازگری‌اش بود. آدم همه‌جانبه‌ای بود. از او خیلی آموختیم. از لطافت روح و کلام ادبی‌اش تا صلابت پایداری و ایستادگی‌اش!
 

و من فهمیدم که مرتضی کیوان خط سرخ تو است.

گاه اگر کسی شاهد دعواهای سیاسی ما بود که چگونه بر سر هم فریاد می‌زنیم، حتماً در دلش می‌گفت، اینها رفتند که تا ابد با هم قهر باشند. اما ما پس از هر دعوایی، با هم آشتی‌تر بودیم. و این خاصیت تو بود.

یادت می‌آید پدر که همیشه از غم سخن می‌گفتی و آن را احساسِ اصلیِ بود و نبود بشری می‌دانستی؟ می‌گفتی انسان با فریاد به دنیا می‌آید و با یک آه از دنیا می‌رود. هست و نیست انسان با غم می‌آغازد و با آن نیز پایان می‌پذیرد. می‌گفتی، «غم به داد غم‌پرستان می‌رسد…» اما خودت از شادی و امید حرف می‌زدی و هنر گام زمان را در رسیدن به مقصد مقصود ارج می‌نهادی. معجون عجیبی بودی پدر با آن گریه و خنده‌های همیشه به‌هم می‌آمیخته‌ات. چه شب‌ها و روزها که با اشک‌ها و لبخند‌ها در کنار هم نبودیم.

یادت می‌آید پدر، شبی که مِنباب هدیه ۷۰ سالگی‌ات که تو رندانه آن را جایزه خود می‌دانستی از تماشای رقص حیرت‌انگیز ایرلندی باز می‌گشتیم، سکوت کرده بودی و وقتی پرسیدم چرا حرف نمی‌زنی؟ گفتی:
 

در حیرتم. آن چند ده نفر چطوری آن همه توازن و هم‌گامی‌ را به پاهایشان یاد داده‌اند؟
 

انگار همین دیروز بود. چه زود ۹۵ ساله شدی پدر.

تو از هم‌زبانی درختان و از زبان پرندگان هم با من سخن‌ها گفتی. از شکوه صدای انسان گفتی که هنوز هیچ سازی به گَردِ پایش نمی‌رسد. از ستاره‌ها و آسمان و زمین، از دانش و خِرَد و ورزش و موسیقی، از ضرورت برابری و آزادی و از قطعیت پیروزی بشر بر رنج و تبعیض و بی‌عدالتی، گفتی و همواره می‌گفتی.

ده روز پیش از سفرت بود که آمدم پیش‌ات. تازه از بیمارستان آمده بودی. به آستانه در که رسیدم، چشم‌مان به‌هم افتاد و تو در سکوت گریستی و من اشکم را از تو پنهان کردم. بعد از رفتن آلما همیشه چنین بودی. بی‌صدا می‌گریستی و گاه زار می‌زدی و اشک‌ات سینه‌ات را پر می‌کرد. آن روز صدایت طنین همیشگی را نداشت، اما سه ساعت تمام بدون نقطه و ویرگول برایم حرف زدی. حتماً یادت هست که چه گفتی. تو آن‌ها را در بیمارستان از بَر کرده بودی. گفتی:
 

آدمی ‌با یک نوک ناخن هوا به نام اکسیژن زنده است وبا یک آه مرده.
 

و ناخنت را نشانم دادی و اندازه آن اکسیژن را و ادامه دادی:

 

پس برای چه همه دنیا را برای خودش می‌خواهد؟ چرا سیری نمی‌پذیرد؟
 

و چشمانت را گرد کردی و با دو دستی که صدایت را همراهی کند، گفتی:

 

نان برای گرسنه است. نان در انحصار هیچکس نیست. نان حق گرسنگان است!
 

دو روز بعد که پیش‌ات آمدم، انگار دیگر حرفی برای گفتن نداشتی. راحت نگاهم می‌کردی. می‌دانستی که حرف‌هایت را به گوش جانم سپرده‌ای.

از چند روز مانده به سفرت، دیگر ندیدم‌ات، اما شنیدم که با آلما نجوا داشتی. پیش از آن هم از مادرت برایمان گفته بودی. از دو زن! که یکی تو را زاده و پرورده بود و دیگری که به پایت سوخته و ساخته بود. و تو هر دو را چقدر دوست می‌داشتی.

پدر جانم یک چیز دیگر هم می‌خواهم برایت بگویم. می‌دانم که می‌دانی. اما می‌خواهم به صدای بلند بگویم. در این سی سال همنشینی با تو و آلمای محبوبت، آنقدر به نفس‌های‌تان خو کردم که نه رفتن‌تان را حس می‌کنم و نه جایی را از شما خالی می‌بینم. باور می‌کنی که هنوز صدای نفس‌های‌تان را می‌شنوم؟ صدای نفس‌های ترا که در هر دَم از نامیرایی اندیشه‌ات می‌گفت و صدای نفس‌های به شماره افتاده آلمای عزیزم را که در آخرین بازدم از زندگی گفت و باز ایستاد. و چنین است که ما هرگز نمی‌میریم!




طلوعی با خورشیدهای خاموش؛ به‌مناسبت سالروز شهادت رحمان هاتفی

۱۹ تیرماه سالروز شهادت رفیق رحمان هاتفی (حیدر مهرگان) است. زنده‌یاد رفیق سیاوش کسرایی شعری را در آذر‌ماه ۱۳۶۲ به‌مناسبت شهادت رفیق هاتفی سروده است که با صدای وی در ویدئوکلیپ زیر می‌شنوید.   

رفیق کسرایی در مقدمه چنین می‌گوید:
«سرانجام فاجعه شهادت رفیق کبیر ما، رحمان هاتفی از جانب حزب نیز گواهی شد. اینک می‌توانم قطعه‌ای را که ۵ سال پیش چون بانگی همراه با گدازه‌های آتش در هنگام وقوع حادثه از جان برآوردم، اما در دامنه‌ها سرد و خاموش ماند، بخوانم. چشم در راه فرصتی که به‌دست آید تا به بازشناسی آن پرنده سفید که در غروب قله‌ها گم کردیم، بنشینیم.»