آمریکای لاتین: موج صورتی، دستاوردها و چالش‌ها‎

Print Friendly, PDF & Email

مقدمه

همه‌روزه شاهد دگرگونی‎های بسیار امیدوار کننده‎ای در آمریکای لاتین هستیم. در کشورهای مختلف جنبش‎های عظیم اجتماعی با رهبری نیرو‎های چپ‎گرا شکل گرفته و برخی از آنها هم به‌قدرت رسیده‌اند. هرچند اغلب رهبران این جنبش‌ها که به «موج صورتی» معروف شده‌اند خود را سوسیالیست می‌خوانند، اما بعد از انقلاب سوسیالیستی در کوبا، شاهد انقلابی به‎رهبری طبقۀ کارگر در اتئلاف با متحدان خود ـــ به‌خصوص با دهقانان ـــ و حاکمیت حزب پیشتاز طبقۀ کارگر در کل نیم‎کرۀ غربی نبوده‌ایم. عدم حضور احزاب مارکسیست ـ لنینیست در سرکردگی این دگرگونی‎ها نباید ما را در ارزیابی بادهای تغییری که در آمریکای لاتین می‌وزد و پیامدهای بین‌المللی آن دچار اشتباه نماید. تنها جهل یا معیارهای جزمی و فرقه‌گرایانه می‌تواند موجب چنین اشتباهی شود. در‎ عین این که نادیده گرفتن محدودیت‌ها و تناقضات این جنبش‎ها نیز خطا خواهد بود.

بهرحال، فرآیندهای انقلابی که در کشورهایی مانند نیکاراگوئه، ونزوئلا، بولیوی، و یا برزیل اتفاق می‌افتد، با وجود داشتن عمق و ویژگی‌های متفاوت، ماهیت دموکراتیک، مردمی، مترقی و ضدامپریالیستی مشترکی با هم دارند. این جنبش‎ها نشان می‌دهند که با بسیج توده‌های مردمی، می‌توان بر سرمایه‌های کلان و امپریالیسم غلبه کرد، منابع ملی را برای پیشرفت اجتماعی به‌کار گرفت، در جهت ریشه‌کنی فقر و آشکارترین بی‌عدالتی‌ها و نابرابری‌های اجتماعی گام برداشت و در رفع اساسی آنها کوشش کرد، و در نهایت، آرزوهایی مانند کار با حقوق عادلانه و دسترسی به مراقبت‌های بهداشتی، تامین اجتماعی، آموزش و پرورش، و فرهنگ را محقق ساخت.

حتی در کشورهایی که قدرت اقتصادی سرمایهٔ بزرگ و مناسبات تولید سرمایه‌داری عمدتاً دست‌نخورده مانده است، فرایندهای در حال وقوع، گرچه متناقض، ماهیت دموکراتیک نیرومندی داشته و منجر به تأکید مجدد بر حاکمیت و پیشرفت اجتماعی می‌شوند. مثال بارز آن را در برزیل، پس از اولین پیروزی انتخاباتی لولا در سال ۲۰۰۲ شاهد بودیم. این فرایندها با فرایند‌های انقلابی همگرا می‌شوند. بنابراین اگر هیچ جنبۀ با اهمیتی را در آنها نبینیم، حداقل به‌دلیل سهم مثبت آن‌ها در روند پیچیدهٔ صف‎بندی‎های جدید نیروها در صحنهٔ جهانی، و حرکت به‌سوی جهانی چند قطبی، باید به آنها ارج نهاد.

در واقع، اهمیت تحولات و روندهای مثبت در آمریکای لاتین و دریای کارائیب را باید در کاهش مشهود نفوذ ایالات متحده در قاره‌ای که همیشه به‌عنوان «حیاط خلوت» آن کشور تلقی می‌شد، مشاهده کرد. شکست برخی از طرح‌های امپریالیستی در منطقه به‌ویژه برای مرتجع‌ترین و تهاجمی‌ترین بخش‌های حاکمیت در واشنگتن نگران کننده است. از جمله شکست‌های اخیر آنها می‌توان به تلاش نافرجام برای منزوی کردن هرچه بیشتر کوبا، روی کار آمدن دوبارۀ لولا، و نقش برآب شدن رشته‌ای از عملیات کودتاگرانه توسط ایالات متحده برای بی‌ثبات کردن و سرنگونی دولت‌های قانونی مانند ونزوئلا، بولیوی و اکوادور اشاره کرد. در همۀ این موارد توده‎های مردمی نقش تعیین‎کننده‎ای داشته‌اند.

فرآیندهای در حال وقوع نیاز به تثبیت و تقویت دارند. با انجام اقدامات ساختاری است که موازنۀ میان نیروها، که هنوز به‌نفع سرمایه بزرگ و امپریالیسم به‌ویژه در اقتصاد و رسانه‌هاست، به‌شدت تغییر خواهد کرد.

دوران جنگ سرد

برای شناخت بهتر موج صورتی و داشتن قضاوت درست دربارۀ دولت‎های مترقی نوپا در آمریکای لاتین، باید به چند سال عقب‌تر و به دوران جنگ سرد برگردیم. در سال‎هایی که رژیم‌های خودکامه و بناپارتیستی با حمایت عظیم ایالات متحده جوامع را به زنجیر کشیده و با تمام قدرت از تکرار آنچه در کوبا به وقوع پیوست، جلوگیری کردند. دیکتاتور‎هایی هم‎چون سوموزا در نیکاراگوئه، و ریوس مونت در گواتمالا برای سال‎ها با پشتیبانی قشری از سردمداران نظامی سفیدپوستی که ثروت و موقعیت خود را از دوران استعمار اسپانیا به ارث برده بودند، حکومت کردند. این نیرو‎های تا مغز استخوان ضدکمونیست، مردم بومی را وحشیانی مادون انسان می‌شمردند، اما همزمان بسیار ناسیونالیست بودند و با «توزیع منافع» میان قشر طرفدار خود می‌توانستند به حکومت ادامه دهند.

این رژیم‎ها، با حمایت ایالات متحده، سازماندهی کمونیست‎ها در میان پرولتاریای شهری را ناممکن ساخته بودند. فعالان دانشجویی و مبلغان کارگری منظماً توسط این رژیم‌ها «ناپدید» می‌شدند. در نتیجه، کمونیست‎ها در سرتاسر آمریکای مرکزی و جنوبی به مبارزۀ چریکی در کوه‎ها و روستا‎ها روی آوردند. دولت کوبا در این میان مرکزی شد برای سازماندهی گروه‎های مختلف مسلح که در سال‌های ۱۹۷۰ ـ ۱۹۶۰ بر ضد رژیم‎های دیکتاتوری می‌جنگیدند. هدف کنفرانس سه قاره، که توسط چه‌گوارا پایه‌گذاری شده بود، کمک به گروه‎های چریکی طرفدار نظریات چه‌گوارا و یا چریک‎های مائوییست بود. انقلاب کوبا با همین شیوه در ۱۹۵۹ به پیروزی دست یافت. دو دهه بعد در نیکاراگوئه، ساندینیست‌های با استفاده از همین تاکتیک‎ها توانستند که به پیروزی دست یابند. اما با فروپاشی اتحاد شوروی و قطع کمک‎های مادی و معنوی آن، و همزمان سیل کمک‎های نظامی و اطلاعاتی ایالات متحده، از پیروزی جنبش‌های مشابه در کشورهای دیگر جلوگیری شد.

تنها در دهه‎های بعد است که وسعت و عمق دهشت ناشی از جنایات کنترا‎ها و نیرو‌های مختلف شبه‌نظامی، مسلح کردن کارتل‌های قاچاقچی مواد مخدر و عملیات متعدد ضدشورش، که منجر به کشتار‌های عام مردم بومی شد، در منطقه آشکار می‌شود. هنوز اثرات سیل ارسال اسلحه برای بیرحم‌ترین نیرو‌های ضدمردمی در منطقه از میان نرفته است. نتیجۀ مستقیم این سیاست‎ها را در سیل مهاجران آمریکای لاتین به ایالات متحده می‌بینیم. میزان قربانیان این سیاست‎ها در آمریکای مرکزی و لاتین، اگر کشتار مردم بومی آنها که توسط کارتل‎های مواد‎مخدر و نیرو‎های شبه نظامی کشته شدند را به مرگ و میر ناشی از فقر و فاقۀ تحمیلی بیفزایم، بالغ بر میلیون‌ها و شاید ده‎ها میلیون نفر شود.

تجربۀ کوبا و نیکاراگوئه نشان داد که پس از پیروزی نظامی، تازه مشکلات انقلاب شروع می‌شود. هر دو حکومت گرفتار محاصرۀ اقتصادی و سیاسی ایالات متحده شدند. تنها به مدد اتحاد شوروی برای تأمین نفت و دیگر کالاهای ضروری بود که این دو کشور توانستند محاصره را تاب آورند. حکومت‌های رادیکال بولیوی (۱۹۵۶ ـ ۱۹۵۲) و شیلی (۱۹۷۳ ـ ۱۹۷۰)، که پشتیبانی بلوک شرق را نداشتند، بزودی سقوط کرده و یا به‌ناگزیر در مقابل ترکیبی از فشارهای ایالات متحده و نخبگان نظامی ـ اقتصادی محلی تسلیم شدند. بعد از فروپاشی اتحاد شوروی، دیگر امکان چنین کمکی وجود نداشت.

حاکمیت نئولیبرالیسم و تغییر رویکرد ایالات متحده

با آغاز دوران ریاست جمهوری جیمی کارتر، که در حقیقت با آغاز عصر اعمال سیاست‎های نئو‎لیبرال در آمریکا همراه بود، ایالات متحده پس از شکست سیاست عریان مبارزه با کمونیسم در دوران جنگ ویتنام، با سیاست تغییر چهرۀ جهانی خود به‎عنوان کشور طرفدار صلح و حقوق بشر، به‎صورتی پوشیده به جنگ سرد ادامه داد. افول اتحاد شوروی و کم‌رنگ شدن خطر انقلاب کمونیستی در آمریکای لاتین موجب شد که ایالات متحده حمایت خود را از بسیاری متحدان سابق خود برگرداند. کمونیست‎هایی که برای پایان بخشیدن به حکومت‎های نظامی و آزادی‎های مدنی مبارزه می‌کردند بناگاه در کنار خود فعالان «حقوق بشری» را یافتند که با حمایت‎های مالی سازمان سیا و بنیاد «جامعۀ باز» جرج سوروس، به‌دنبال انقلاب‌های رنگین بودند و پایان حاکمیت نظامیان و استقرار جامعه‎ای بر‎ اساس «انتخابات آزاد» را در بسیاری از کشور‎ها رقم زدند. تغییر رژیم‎های دیکتاتوری شرایط مناسب‎تری هم برای زندگی و رشد اقشار بورژوازی این کشورها به‎وجود آورد.

جدا از ضربات سیاسی که حکومت‎های نظامی در آمریکای لاتین به‌دلیل نقض حقوق بشر و دموکراسی دیدند، ضربات اقتصادی نیز بر آنها وارد آمد. در زیر فشار صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی برای حذف مخارج دولت، بودجۀ نظامی و سیاسی این دولت‎ها نیز به‌ناچار کاهش یافت. مخارج سرانۀ نظامی در آن منطقه در فاصلهٔ سال‌های ۱۹۸۵ تا ۱۹۹۴ نصف شد و از آن به بعد برای سال‎ها به‌طور متوسط با میزان تقریبی ۳/۱ درصد از تولید ناخالص ملی ثابت ماند. این تغییرات با هدف حاکم‎ نمودن سیاست‎های نئو‎لیبرال و پاسخ‎گویی به مقتضیات جدید وال‎استریت انجام‎گرفت. دولتی ضعیف که دائماً در معرض ورشکستگی است و با استیصال به‌دنبال دریوزگی وام بیشتر از صندوق بین‌المللی پول است بسیار آسان‌تر سیاست‎های ریاضتی مورد نظر نظم نئولیبرال را می‎پذیرد. در زیر نظارت اقتصاد‎دان آمریکایی جفری ساکس دولت «دموکرات» بولیوی دارایی‌های دولتی را به‌فروش رسانده و صنایع داخلی خود را نابود‎کرد. در اکوادور نیز روند مشابهی انجام شد. اما تشدید وضع بد اقتصادی مردم، بحران‎های اقتصادی ناشی از مقررات‌زدایی، و غارت ثروت‎های طبیعی و دارایی‎های عمومی موجب شکل گرفتن مبارزات اقشار زحمت‎کش و تشکیل سازمان‎های رزمندۀ مردمی برای مبارزه با این نظم نئولیبرال گردید.

در دهۀ ۱۹۹۰، کوبا و احزاب کمونیست دیگر در آمریکای لاتین استراتژی مبارزاتی خود را تغییر دادند. اکنون آنها در چارچوب به اصطلاح «جامعۀ باز» می‌توانستند به سازماندهی علنی پرداخته و دوباره در مراکز شهری فعال شوند. کوبا کنفرانسی بین‌المللی پیرامون نئولیبرالیسم برگزار کرد و کمونیست‎های آمریکا لاتین را به تغییر استراتژی جنگ‎های چریکی و مبارزه در راه تشکیل جبهۀ متحدی علیه تضییقات اقتصادی دعوت نمود. استراتژی تشکیل یک ائتلاف وسیع علیه نئو‎لیبرالیسم، و تجهیز بخش‎های بزرگی از مردم برای شراکت در سیاست، تاکتیک جدیدی بود که در پاسخ به شرایط جدید اتخاذ گردید.

شورشیان «فارک» در کلمبیا، بعد از آنکه شاخۀ سیاسی آنها، حزب کمونیست، به ‎سهیم شدن در دولت رأی داد، با به‎زمین گذاردن اسلحه مخالفت کردند. در نتیجه کوبا روابط خود را با فارک قطع و فیدل کاسترو گروه را دلیل برخوردی بت‌پرستانه با مبارزۀ مسلحانه و عدم تغییر تاکتیک تقبیح کرد. کاسترو در تشریح دلایل قطع رابطه با فارک چنین نوشت: «حزب کمونیست کلمبیا هرگز در‌اندیشۀ قبضۀ قدرت از طریق مبارزۀ مسلحانه نبود. همان‌طور که تجربۀ کوبا هم نشان داد، چریک‎ها جبهه‌ای از مقاومت بودند و نه ابزار اصلی برای کسب قدرت…. رهبر فارک، مانوئل مارو‎لندا، معتقد به مبارزه‎ای طولانی و مستمر است. و من با این نظر مخالفم. اما هرگز فرصت مذاکره با او را نداشته ام…. من نظرات خود را به‌روشنی بیان کرده‌ام، موضع ما طرفداری از صلح در کلمبیاست، اما در عین حال مخالف مداخلۀ نظامی خارجی و هم‎چنین سیاست قهرآمیزی هستیم که ایالات متحده بر مردم زحمت‌کش و رنج دیدۀ [کلمبیا] تحمیل می‌کند…. من قویاً و صادقانه منتقد روش‎های آشکارا بی‎رحمانۀ آدم‎ربایی و نگهداری زندانیان در جنگل هستم.»

آغاز جنبش‎های موج صورتی

آغاز تأثیر این تغییر تاکتیک را باید در به‌روی کارآمدن دولت مترقی در ونزوئلا و تولد موج صورتی تازه‌ای در نیم‎کرۀ غربی دید. در ۱۹۸۹، در کاراکاس پایتخت ونزوئلا، مردم در عکس‌العمل به افزایش سرسام‌آور هزینۀ حمل و نقل عمومی طغیان کردند. این خیزش، معروف به «کاراکازو»، عاملی شد برای کودتایی توسط یک رهبر نظامی به‌نام هوگو چاوز در ۱۹۹۲. این کودتا شکست خورد و چاوز به زندان افتاد. اما بعداً به دلیل هم‎دلی بسیاری از برگزیدگان ونزوئلایی، که خواستار توقف تخریب اقتصاد کشور به‌دلیل اعمال سیاست‎های اقتصاد دانان نئو‎لیبرالی و مؤسسات بین‌المللی زیر نظر ایالات متحده بودند، از زندان آزاد شد.

پیروزی هوگو چاوز در انتخابات ۱۹۹۸ نتیجۀ ائتلاف بزرگی بود که در حمایت از جنبش «جمهوری پنجم» شکل گرفت. چاوز خود را با الهام از سیمون بولیوار، قهرمان ضداستعماری آمریکای لاتین، «بولیواری» می‌نامید. او ابتدا می‌گفت که به سرمایه‌داری و یا سوسیالیسم اعتقادی ندارد، و معتقد است که بهترین روش برای ونزوئلا راه سومی است که بتواند به سیاست‌های نئولیبرالی که موجب تضعیف ملت ونزوئلا شده بود، خاتمه ‎دهد . پس از انتخاب، او برای کمک به‎مردمی که از رانش زمین و باران‎های سخت لطمه دیده بودند، از ارتش و نیرو‎های مردمی کمک گرفت. چاوز برای ترویج جوّ همبستگی و برادری در میان مردم، در برنامه‌های تلویزیونی حضور یافت و از هواداران خود خواست که با تشکیل «کانون‎های بولیواری» در مجامع خود، برای امداد‌ رسانی به آسیب‌دیدگان بسیج شوند. در میان موجی که از میهن‌دوستی و شور و هیجانی که به‌دلیل خدمات مردمی به‌پا شده بود، او موفق شد قانون اساسی جدیدی را تدوین نماید.
                                               
در سال ۲۰۰۲، کودتایی علیه چاوز سازمان داده شد، اما او توانست به کمک قیام نیرو‎های ارتش به قدرت بازگردد. در سال بعد، چاوز روابط کشور را با کوبا تحکیم کرد و اعلام نمود که در پی ساختمان «سوسیالیسمِ قرن بیست و یکم» در ونزوئلا است. پزشکان کوبایی برای مداوای مردم فقیر به‎همراه داوطلبان سواد‎آموزی برای ریشه‎کن‎کردن بیسوادی، به ‎ونزوئلا اعزام شدند. مردم بومی کشور، که همیشه خارج از روند‎های سیاسی نگاه داشته شده بودند، به‌ناگاه در نقش سربازان چاوز علیه قدرتمندان وارد میدان شدند. درآمد حاصل از شرکت ملی نفت هزینۀ این تحولات را پرداخت کرده و سرمایه‌گذاری چینی‌ها توسعۀ اقتصاد ونزوئلا را تسهیل کرد.

در بولیوی، روند مشابهی توسط ایوو مورالس انجام گرفت، مردی برخاسته از سنت کهن بومیان که با پشتیبانی از اعتصاب معدن‎چیان و مبارزه علیه خصوصی‌سازی آب مورد نیاز مردم، به رهبری جنبش زحمت‌کشان رسید. مورالس بعد از رسیدن به مقام ریاست جمهوری، با کوبا و چین متحد شده و روند گذار بولیوی به «سوسیالیسم قرن بیست و یکم» را آغاز کرد. در همین زمان، ساندینیست‌ها نیز در سال ۲۰۰۶ در نیکاراگوئه به قدرت بازگشتند.

ماهیت جنبش‎های موج صورتی

یکی از بزرگترین جریان‌های اجتماعی قرن بیست و یکم در صحنۀ بین‌المللی، جنبش بولیواری در آمریکای لاتین است. سزاوار است که نحوۀ به قدرت رسیدن این جنبش عظیم توده‎ای سوسیالیستی و ضدامپریالیستی را، که توانسته است در بسیاری از کشور‌های در نیم‎کرۀ غربی به قدرت برسد، بررسی کنیم. جنبش‌هایی که با وجود کوشش‎های عظیم برای مقاومت در مقابلشان، و علی‌رغم شکست‎های موقتی، روز به‌روز قدرت بیشتری می‌گیرند.

جنبش سوسیالیسم بولیواری که با وجود تحمل حملات شدید و رشته‌ای از شکست‎ها در برخی جبهه‎ها توانست در ونزوئلا، بولیوی و نیکاراگوئه پا بگیرد، انعکاسی از گرایش‎های متفاوتی است که مهمترین‌شان نمایندگی سیاسی اکثریت رنگین‌پوستانی است که قبلاً از سیاست برکنار بودند، و هم‌چنین طرد اقتصاد نئولیبرالی طراحی شده توسط ایالات متحده در سال‌های ۱۹۹۰ برای محو کامل صنایع بومی کشور‎ها است. بولیواریسم برای ماندن در قدرت به دو عامل خارجی وابسته بود: اول، قیمت شدیداً بالای نفت که توسط دولت جرج دبلیو بوش و حمله‎ٔ آمریکا به عراق ایجاد شد، و دوم، جریان سرمایه‌گذاری‎ها و احداث زیرساخت‎ها که تحت نظارت چینی‎ها انجام گرفت.

در چند کشور خاص، انقلابیون توانستند با مانورهایی تاکتیکی راه رشد غیرسرمایه‌داری و گذار به سوسیالیسم را امکان‌پذیر نمایند. این مهم تنها به قیمت تغییر اساسی تاکتیک‌های آنها در زمانی که نوعی «طوفان تمام‌عیار» و بحران سرتاسر جامعه را فرا گرفته بود، ممکن گردید.

روشن است که مشی سیاسی سوسیالیسمِ بولیواری، نوع سنتی مارکسیسم ـ لنینیسم نیست. این مشی آمیزه‌ای‌ است از مارکسیسم، پوپولیسم اقتصادی، ناسیونالیسم، الهیات رهایی‌بخش، سنت‌های بومی، رسوم روحانی، و بسیاری مؤلفه‎های دیگر. بولیوار‎گرایی کم و بیش صدایی است برآمده از مجموعه‎ای از گرایش‎های متفاوت در درون جامعۀ آمریکای لاتین و سنت‎هایی که از قبل در میان مردم این قاره رواج داشته است.

این روشِ عملِ جنبش‎های سیاسی واقعی است. بولیوارگرایی را می‌توان از جهتی با «سوسیالیسم با خصوصیات چینی»، که به‌عنوان ثمرۀ انقلاب چین به‌رهبری مائو شکل گرفت، مشابه دانست. در آن انقلاب نیز مائو به جوانب مختلف فرهنگ و رسوم چین امکان شکوفایی بخشید. او توانست با مهار و رهبری نیرویی که در جنبش دهقانی چین موجود بود، به قدرت سیاسی دست یابد. او در مقاله‌ای که در ۱۹۲۷، نوشت، قویاً از حزب کمونیست چین خواست تا برای بهره‌گیری از نیروی قیام‎های دهقانی، در تاکتیک‌های خود تغییری اساسی دهد. او نوشت: «در زمانی بسیار کوتاه، در استان‌های شمالی، جنوبی و مرکزی، صد‎ها میلیون دهقان چون توفانی عظیم به‎پا خواهند خاست. توفان آنچنان قدرتمند و خشن است که هیچ نیرویی هر‎قدر هم بزرگ یارای مقاومت در مقابل آن را ندارد…. آنها تمام زنجیرهایی که دست و پایشان را بسته است خواهند گسست و در شاهراه آزادی به‎پیش خواهند شتافت. آنها تمام امپریالیست‌ها، دیکتاتورهای نظامی، مأمورین فاسد و مختلس، مستبدین محلی و متنفذین شریر را به‎گور خواهند سپرد. دهقانان، تمام احزاب انقلابی، تمام رفقای انقلابی را در بوته آزمایش قرار خواهند داد تا آنها را قبول و یا طرد نمایند. آیا باید در پیشاپیش دهقانان حرکت کرد و آنها را رهبری نمود؟ یا این که از آنها عقب ماند، در عمل و نظر از آنها انتقاد کرد، یا در برابر آنان ایستاد و با آنها مخالفت نمود؟»

انقلابیون واقعی در مبارزه برای کسب قدرت، به بی‎ثباتی و تفرقه دامن نمی‎زنند. آنها در‎ مقابل، از نیروی پدید ‎آمده از بی‎ثباتی و تفرقه که به‌دلیل شرایط مادی ایجاد شده، بهره می‎گیرند. آنها در میان جمع وسیع‌تر نیرو‎های اجتماعی مانور داده، استراتژی خود را به‌نحوی تعیین می‌کنند که به‎ جریان‎های بسیار وسیع‌تر و عظیم‌تر اجتماعی فرصت ابراز وجود دهد. این درک علمی از نحوۀ وقوع انقلاب‎ها و نحوۀ دگرگونی جوامع باید توسط همۀ انقلابیونی که به‎دنبال تغییرات اساسی در جامعۀ خویش هستند، درک شود.

سیر تطور موج صورتی در دو دهۀ اول قرن بیست و یکم

ما شاهد جزر و مد این موج صورتی در آمریکای لاتین هستیم. همان‌طور که در نمودار پیوست می‌توان دید، موج صورتی در دهۀ اول قرن بیست و یکم قدرت زیادی می‌گیرد. این سال‎ها مقارن است با زمانی که ایالات متحده به‌طور کامل با تهاجم به عراق و اقغانستان در خاورمیانه درگیر شده، و تمام نیروی اطلاعاتی و نظامی خود را در آن ناحیه متمرکز نموده است. این درگیری به کشور‌های واقع در «حیاط خلوت» آمریکا فرصت تنفس می‌دهد.

در میانۀ سال‎های دهۀ دوم قرن بیست و یکم، وزارت امور‎خارجۀ آمریکا تا حدی از درگیری‎های آن کشور در خاورمیانه رها می‌شود و تمرکز خود را دوباره بر مبارزه با موج صورتی می‌گذارد. تلاش عظیم برای سرنگونی مادورو بعد از مرگ ناگهانی هوگو چاوز، اجرای کودتایی در هندوراس که به‌ سرنگونی رهبر قانونی کشور مانوئل زلایا منجرشد (۲۰۰۹)، به‌قدرت رسیدن دولت‌های دست‌راستی موریسیو ماکری در آرژانتین و جیمی مورالس در گواتمالا ( ۲۰۱۵)، و از همه مهم‌تر، برکناری دیلما روسف (جانشین لولا داسیلوا) از طریق استیضاح او بر اساس اتهامات بی‌اساس، همگی نشانه‌ای از ضدحملۀ امپریالیسم و ارتجاع علیه موج صورتی بود.

بعضی از محققین در هر دو سوی طیف سیاسی بعد از این حملات، مدعی شدند که مبارزه علیه امپریالیسم در آمریکای لاتین فروکش کرده و شاهد پایان «چرخۀ مبارزۀ ضدامپریالیستی» و مرگ «موج صورتی» خواهیم بود. اما پیروزی آندرس مانوئل لوپز اوبرادور (مشهور به آملو) در ژوئیه ۲۰۱۸، شروع موج جدیدی از جنبش‌های صورتی در آمریکا لاتین را رقم زد. آملو با پیگیری و مبارزه‎ای خستگی‌ناپذیر توانست پس از دو تلاش ناموفق در انتخابات ریاست جمهوری مکزیک ـــ که به‎ادعای بسیاری ناشی از تقلب وسیع درانتخابات بود ـــ توانست رئیس جمهور مکزیک شود. به‌قدرت رسیدن رئیس جمهوری چپ‎گرا پس از دهه‌ها حکومت محافظه‌کاران در دومین اقتصاد آمریکای لاتین، یازدهمین اقتصاد جهان، و دومین شریک تجاری بزرگ ایالات متحده، واقعۀ پیش‌افتاده‎ای نبود. آملو از همان شروع دوران ریاست جمهوریش در مقابل سیاست‎های دیکته شده توسط واشنگتن مقاومت کرده است. حتی پس از آنکه بایدن یک هیأت ویژه را به مکزیکوسیتی فرستاد تا ظاهراً سرنوشت افرادی چون قذافی، نوریه‎گا و صدام حسین را به او یاد آورشوند، آملو سفری رسمی به کوبا داشت، و آشکارا از مادورو رئیس جمهور ونزوئلا به‌عنوان مهمان افتخاری استقبال کرد. امسال آخرین سال دوران ریاست جمهوری آملو است که از همان ابتدا با مشکلات بسیار روبرو بوده است. علاوه بر فشار و دخالت همسایۀ شمالی، کارتل‌های مواد مخدر و نیروی‎های دست‌راستی داخلی جبهۀ مخالفان او را تشکیل می‌دهند. اما با وجود همۀ این مشکلات، حضور او کمک بزرگی به دولت‌های موج صورتی بود. عدم یقینی که در مورد ادامۀ خط مشی مترقی آملو بعد از او وجود دارد، مشابه با سرنوشت بسیاری از دولت‎های مترقی قاره است که اصلاحات در آن‌ها در حضور شخصیتی کاریزماتیک انجام می‎گیرد. یکی از عوامل مشکلات داخلی که برای دولت مادورو بعد از درگذشت چاوز به‌وجود آمد را باید ناشی از همین گرایش دانست.

نمودار تغییر ماهیت حکومت‌های آمریکای لاتین در پنجاه سال گذشته ( در سه مرحلهٔ ۱۹۷۷ ـ ۲۰۰۸ و ۲۰۱۸ ).

نمودار زیر آخرین پیشرفت‌های موج صورتی را با به قدرت رسیدن لولا داسیلوا در برزیل، و ریاست جمهوری پترو در کلمبیا، در ابتدای سال ۲۰۲۳ نشان می‌دهد.