به‌یاد رفیق توده‌ای رحیم (هوشنگ) گرجانی

رحیم انسانی بود با ویژگی‌های خاص خود. قلب او مملو از عشق به مردم زحمتکش بود. رحیم می‌توانست با افراد با روحیات و رفتار مختلف تفاهم و تعامل داشته باشد. او در زندگی سیاسی اهل بده و بستان نبود. بی‌هیچ ملاحظه‌ای بر حقیقت پای می‌فشرد. در بدترین شرایط همیشه داوطلب انجام سخت‌ترین و خطرناک‌ترین کارها بود و محال بود آن کارها را به کس دیگری واگذار کند.

ادامهٔ مطلب

مراسم وداع و خاکسپاری عزیزمان اردشیر جم نشان

        رفقا و دوستان گرامی، بدین‌وسیله به اطلاع می‌رسانیم، که مراسم وداع و خاکسپاری همسر و پدر عزیزمان اردشیر جم نشان، روز دوشنبه۱۷جولای، ساعت ۱۱ و ۳۰ دقیقه صبح در سالن بزرگ آرامگاه روهلِبِن در برلین برگزار خواهد شد. لطفاً حضور خود را با پاسخ به سؤالات زیر در این مراسم توسط لینک زیر اعلام بفرمایید:   […]

ادامهٔ مطلب

پیام رفیق اسد کشتمند به‌مناسبت درگذشت نابهنگام رفیق اردشیر

تازه از مرز گذشته و به کابل رسیده بود که با هم آشنا شدیم؛ گفتند اسم مستعارش بهرام است. از همان روز اول رفاقتی شفاف و پرجوش بین ما ایجاد شد و تا آخرین روزهایی که قادر به حرف زدن بود ادامه یافت.

ادامهٔ مطلب

مردی که فسانه شد* (زندگی‌نامه‌ای از خسرو روزبه)

در تاریخ مبارزات خلق‌ها، قهرمانان جاویدی به‌عرصه می‌آیند که در پیکار مقدس خود برای آرمان‌های خلق پیوسته به مردم تکیه دارند، قهرمانانی که در لحظات معین تاریخی از ژرفای دریای پرخروش خشم و رزم خلق‌ها چون صدف بیرون می‌افتند، بیانگر رنج و پیکار و امید خلق خود می‌شوند، با هر آن‌چه اهریمنی و زدودنی است، به ستیزه برمی‌خیزند و در […]

ادامهٔ مطلب

به‌یاد رفیق مریم فیروز

در یکی از نوبت‌های شکنجه، هنگامیکه در اثر شدت درد ناشی از ضربه‌های شلاق و زدن دستبند قپانی توان راه رفتن را از دست داده بود، بازجوی شکنجه‌گر او را با لحن توهین‌آمیزی مورد خطاب قرار می‌دهد. رفیق مریم که در آن زمان در آستانهٔ هفتاد سالگی حیات خود بود، تمام نیرویش را جمع می‌کند و خود را به دیوار تکیه می‌دهد و با صدایی محکم می‌گوید: شما ذلت ما را نمی‌توانید ببینید!

ادامهٔ مطلب

گرامی‌ باد خاطره زنده‌یاد ناخدا افضلی و یارانش

مدت زیادی از تصویبِ قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامی ‌نگذشته بود که برای انجام کاری به دفترِ ناخدا افضلی رفتم. خندان از جا بلند شد و دفترچه‌ای را از روی میز برداشت و به این سوی میز به‌طرف من آمد و گفت: متنِ قانونِ اساسی جدید را که تصویب شده است خوانده‌ای؟ و ادامه داد که منظورش بیشتر فصل سوم قانون […]

ادامهٔ مطلب

یادِ دلِ آفتابی سیاوش کسرایی

کسرایی از حافظه نیرومندی برخوردار بود و در تشخیص نیک و بد و شناخت سود و زیان مردم و جامعه شامه‌ای قوی داشت. به‌راه توده می‌رفت و شاعر توده‌های مردم بود. با همان آمال و آرزوهایی که روزی به حزبش، حزب توده ایران پیوسته و عمری را با آن گذراند، تا آخرین دم حیات، به‌رغم تمامی ناملایمات به آرمانش وفادار ماند و دمی از مبارزه در راه آزادی، برابری انسان‌ها و برقراری عدالت اجتماعی غافل نماند.

ادامهٔ مطلب

سایه به «سرای امید» می‌رود تا با «خاک میهن درآمیزد»

این ایمان آفتابی سایه تا آخرین لحظه حیات هم در او گرم ماند. او که در گرماگرم فعالیت حزب توده ایران، در سال‌های دهه ۱۳۳۰ و در آغاز جوانی با مرتضی کیوان، سایر رفقای خود و با حزب تودۀ ایران آشنا و هم عهد شده بود، هرگز چه در شعر و چه در زندگی از عهد خود عدول نکرد و هم در زندگی و هم در شعر، تا می‌توانست بذر امید کاشت.

ادامهٔ مطلب

پیام و پیمان سایه

آن سال‌ها، در آستانه ۲۸ مرداد ۳۲ دیگر روزگار اشعار عاشقانه برای من نبود. می‌خواستم از آن پیله درآیم. در همین رابطه نوشته‌ای دارم که خودم اسمش را گذاشته‌ام مانیفست. عنوان آن، پیام و پیمان است. در آن نوشته با مردم خود سخن می‌گویم و پیمان می‌بندم که دیگر همراه رزم و رنج او باشم. از رنج خود نگویم. از عشق فردی بگسلم و به عشق او بپیوندم.

ادامهٔ مطلب

طلوعی با خورشیدهای خاموش؛ به‌مناسبت سالروز شهادت رحمان هاتفی

۱۹ تیرماه سالروز شهادت رفیق رحمان هاتفی (حیدر مهرگان) است. زنده‌یاد رفیق سیاوش کسرایی شعری را در آذر‌ماه ۱۳۶۲ به‌مناسبت شهادت رفیق هاتفی سروده است که با صدای وی در ویدئوکلیپ زیر می‌شنوید.

ادامهٔ مطلب

به‌یاد ملکه محمدی که «با عشق مردم زیست» (۱)

این‌جا روزهای کار و کار و کار است. دخترک دکترایش را می‌گیرد، از رساله‌اش دربارۀ اصلاحات ارضی دفاع می‌کند، در رادیو «پیک ایران» کار می‌کند، می‌نویسد و گویندگی می‌کند، در «دنیا» و «مردم» مقاله می‌نویسد، با تعدادی عاشق دیگر که معتقدند «تا ریشه در آب است، امید ثمری هست».
 این‌جا راه برگشت به میهن است. در مسیر بازگشت چشمان نگران آن‌ها را دنبال می‌کند، می‌دانید به کجا می‌روید؟ خطر در کمین شماست! اما آن‌ها سر از پا نمی‌شناسند. زندگی و مرگ همین‌جاست. همین‌جا برقص. دخترک سال‌ها بود منتظر این روز بود. این‌جا سرزمین روزبه است.
این‌جا تحریریۀ «نامۀ‌مردم» است واقع در طبقۀ دوم دفتر جدید حزب در خیابان شانزده آذر. دخترک تنها زن عضو تحریریۀ ارگان حزب است. او اکنون دیگر غولی است در کنار غول‌های سیاست و ادب کشور، هوشنگ‌ ناظمی (نیک‌آیین)، منوچهر بهزادی، بهرام دانش، عبدالحسین آگاهی، رحیم نامور و …
این‌جا زندان است. گویی زجر و شکست پایان ندارد. دخترک همۀ همراهانش را از دست می‌دهد. اما ده‌ها دختر پیدا می‌کند …
در فکرش باد می‌وزد. بادی که چهره‌ها و حرف‌ها را می‌بَرَد و می‌آوَرَد، بادی که زندگی را از سر تا به ته مرور  و زیر و رو می‌کند …
 صدای روزبه می‌آید که با التماس به تقی [۸] که می‌رود چند سیخ کباب بگیرد، می‌گوید، تقی‌جان کوچه باریک است و بچه‌ها در آن بازی می‌کنند. اگر بچه‌ای به راهت آمد تکه‌ای از کباب به او بده دلش نپرد …
 صدای گلولۀ کلت روزبه بلند می‌شود که غفلتاً خارج شد و از کنار پای او گذشت …
پوریک را می‌بیند که برای آن‌که خوابش بپرد و بتواند تا نزدیک صبح روی ترجمه‌ها کار کند کنار دیوار یوگا می‌کند و روی سرش ایستاده است …
سید ضیا می‌گوید این‌ها را می‌کشند و یک پولی هم به شما می‌دهند. بروید بچه‌هاتان را بزرگ کنید …
 روزبه نوشت: حیف که دیگر تو را نخواهم دید. می‌توانستیم سالیان دراز در کنار هم خوشبخت باشیم اگر رضایت می‌دادم که از کشور خارج شوم. اما من وظیفه‌ای فراتر از فکر کردن به زندگی شخصی‌ام داشتم و می‌دانم که تو هرگز با آن مخالفت نداشته و نداری …

ادامهٔ مطلب
1 2